رمان خاطره/پارت یازده

عزم بلند شدن می‌کنم که همان لحظه اتوبوس راه می‌افتد.با لبخند ژکوندی کنج لبش می‌گوید: _فکر کردی آدرس پری و ندی بیخیال می‌شم؟خانوم مربی هستی واسه خودتی تنهایی نمی‌تونی از پسش بر بیای! یاد دوشب قبل در خاطرم زنده می‌شود؛او زنگ زده بود و با هر روشی سعی کرد آدرس …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت یازده

” حیف که برادر محمد است؛ وگرنه با همان دوربین توی سرش می کوبیدم! آخه آدم چقدر می‌تواند، پر رو باشد؟ ” لبهایم را روی هم می فشارم. _علاقه ای به عکس گرفتن، ندارم. چند قدم سمت در برمی دارم، که جلویم را می‌گیرد. _ولی آخه چرا؟ _شما بگو چرا؟ …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/ پارت شش

رمان دختر حاج آقا

➖صبح ،زودتر از همیشه بیدار شدم اما اجازه دادم اول حاج بابا بیرون بره تا با اون سرو شکلی که دوست دارم از اتاقم بیرون بیام نه اونی که حاجی میپسنده! آخه حاج آقا همیشه میگفت دختر باید لباس ساده و نه خیلی چسبون با رنگهای سنگین و تیره بپوشه، …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره /پارت ده

بار قبل،دڪتر گفت بار بعدی در ڪار نباشد… گفت بار بعد قلبش دوام نمی‌‌آورد.لعنت به تو جانان،این‌بار را هم گند زدی! _فڪر ڪنم قضیه جدی‌تر از اونی باشه ڪه فڪر می‌ڪردم. دست روی قلبم می‌گذارم و ترسیده برمی‌گردم.با دیدن پارسا نفس گرفته می‌گویم: _ترسوندیم. دست در جیب نزدیڪم می‌آید،خجالت می‌ڪشم …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت ده

با بی حوصلگی کوله را روی میز کنارم گذاشتم و گفتم: _سیمین امروزم نیومد؟ نگار با قیچی پارچه گلبهی را برش داد و گفت: _بچه ش مریضه بردش دکتر. مادر پشت میز چرخ نشست و مشغول شد. اخم هایم در هم رفت. آهی کشیدم و با حرص لبهایم را روی …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت چهار

➖دستم و روی بدن گرم و ترمش کشیدم و همونطور که تو حصار دستهام سعی در گرم نگه داشتنش داشتم با با تعجب به در باز پشت بوم نگاه کردم.خیلی کم پیش میومد آقا رحمان صاحبخونه اینجا رو باز بزاره بخصوص که همیشه میگفت دزدا منتظر یه همچین فرصتی ان …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت هشت

رمان مهاجر

_نه خیر!من می دونم سوراخ می کنن… نگاهش را به سمت من چرخاند و گفت: _مگه نه مامانی؟ سرم را به نشانه ی “نه” تکان دادم و گفتم: _نه گلم.اصلاً مگه عمو آرمان دلش میاد تورو سوراخ کنه؟ بهار متعجب گفت: _مگه عمو آرمانم می خواد عملم کنه؟ لبخندی زدم: …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نه

رمان پرنسس

” واضح است؛ شاهین طرف چه کسی را می گیرد! به هر حال چیزی که به چشمش دیده بود، را باور می کند. امیدم ناامید می شود.” آبجی میمنت وارد اتاق شد و گفت: _دخترم، آقا شاهین گفت، بری، بالا اتاقش! با ترس و دلهره نگاه ملتمسانه ای به بهجت …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت نه

حرف آخرش منظور دار است و منظورش را هم خیلی خوب می‌رساند. با اخم می‌گویم: _پری ولت نڪرد. فڪش قفل می‌ڪند و سیگار را از ڪنج لبش برمی‌دارد و پرتش می‌ڪند بیرون.. _اما نموند پای من… با زبانم نمڪ می‌پاشم روی زخمش. _ با یه آدمی مثل تو می‌موند ؟لیاقش …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت سه

  ➖پوزخند طعنه آمیز ایمان احوالم رو بهم ریخته بود اونقدر که دلم میخواست بزنم به سیم آخر و جلوی حاجی هزار تا فحش زشت و کثیف و آبدار نثارشن کنم. پسره ی داعشی فکر میکرد چون خیلی سال همسایه هستیم میتونه مثل یلدا به منم سخت بگیره و به …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت دو

  ➖سکوت کردم و دو سه قدم به سمتش رفتم. نمیدونم چرا هی سوی چشمام از دستم لیز میخورد و می چرخید سمت عضله های بدنش…بخصوص سینه ی صاف و ورزیدش….! نفس گرفت و وزنه رو بلند کرد و بالا سر خودش نگه داشت. هم دلم میخواست دستمو رو بدنش …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت هشت

در آشپزخانه‌ام که صدای آقاجانم را می‌شنوم.شربت خاکشیر را این بار با یخ اضافه همراه با لیوان آبی در سینی می‌گذارم و بعد از انداختن نگاه به مادرم که در حال سرخ کردن بادمجان است از آشپزخانه بیرون می‌روم. از مادر یاد گرفته بودم هیچ وقت اخم نکنم برای خانواده‌ام. …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشت

رمان پرنسس

خودم را به محمد می رسانم و پشت سرش وارد اتاق شاهین می‌شوم. نگاه شاهین بین من و محمد می‌چرخد. درحالیکه چشم از محمد برنمی دارد، شمرده می‌گوید: _دلان!؟… لطفا چند لحظه بیرون باش … با محمد کار دارم. ناگهان ته دلم خالی می‌شود. ” تازه دو روز است، شاهین …

بیشتر بخوانید »

رمان مهاجر/پارت هفت

با دیدنِ زنی چادری که رویِ زمین نشسته بود و مدام به سرش می کوبید و مردی که یقه یِ یکی از پرستارهایِ مرد را گرفته بود، متعجب شدم و جلو رفتم. خانم سعیدی آن وسط بود و مدام سعی داشت با حرفش هایش مرد را آرام کند.با خوردن کسی …

بیشتر بخوانید »

رمان دختر حاج آقا/پارت یک

رمان دختر حاج آقا

آخرین دونه ی سیر رو که دهنم گذاشتم، شیشه پراز آب سرکه اش رو انداختم تو سطل آشغال کنار در رستوران و با یه آروغ طولانی درو کنار زدم و داخل رفتم! لپمو خاروندم و از چپ به راست همه رو از نظر گذروندم! کنار پنجره ی عریض مستطیل نشسته …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هفت

زهرخندی دلم را داغ می کند. خانه! آشناست؛ زمانی داشتیم. هم خانه و هم خانواده! اما حالا چه؟ کدام را دارم؟ خانه یا خانواده؟! لب پایینم می لرزد. پیامدش را می دانم، الان وقتش نیست. حتی اجازه ی خروج یک قطره اشک را نمی دهم. سرم را پایین می گیرم. …

بیشتر بخوانید »