رمان خان زاده/فصل دو پارت بیستو سه

حال و روزم به حدی خراب بود که نمی دونستم باید چیکار کنم خودمو زندگیمو انگار که گم کرده بودم. تنها دلخوشیم به ماشینی بود که آیلین با خودش برده بود من می تونستم باهاش بفهمم کجاها رفتن و الان کجاست. باید به پلیس خبر میدادم چقدر دردناک بود اما …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد متجاوز من/پارت بیستو شش

  با ورودمون چند نفر حرکت کردن سمتمون و‌ با چاپلوسی شروع کردن به سلام و احوالپرسی شاهرخ هم با غرور براشون سر تکون می داد و زیر لب جواب میداد. قدرتی که داشت برام عجیب بود و ناخوداگاه احساس قدرت و غرور میکردم که کنارش دارم راه میرم، دستامو …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس و کارمند/پارت صدو سیزده

  _خدانکنه.. یه کم بیقرار بودم.. الان دیگه خوبه خوبم! _خدالعنتش کنه اینجوری اشکتو درآورده.. روم سیاه خواهر نمیخواستم تنهات بذارم.. باگیجی نگاهش کردم که با خجالت ادامه داد: _آقا گفتن که مهناز اومده و باحرف هاش دلتو شکسته.. کاش قلم پام میکشت و نمیرفتم! رفتم کنارش.. دستمو دور شونه …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. دست در جیب هایش پوزخند صداداری می زند. _مطمئنی فقط همین بوده؟ و بدنبالش صدای قدم هایی که می گوید سمت پنجره می رود. همانند پخش شدن قطره ای جوهر در آب، انجماد آرام و …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهل ویک

علی ژاکتم را روی ساعدش می اندازد. _لجبازی نکن امروز سرده بپوشش! با کله شقی رو می گیرم و دستگیره در را می کشم و ” نمی خوامم ” با دیدن دو مرد درشت اندام و قوی هیکل، سر تا پا سیاه پوش جلوی در، نصفه نیمه روی زبانم می …

بیشتر بخوانید »

رمان خانزاده/فصل دو پارت بیستو دو

از وقتی که از شیراز راه افتاده بودیم من گوشیم خاموش کرده بودم نمیخواستم اهورا اگر زنگ بزنه جوابشو بدم من برای همیشه اهورا کنار گذاشته بودم می خواستم دیگه کتاب این مرد و برای خودم ببندم و بیخیالش بشم میدونستم این آدم هرگز هرگز نمی تونه دست از خیانتاش …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو دوازده

دوباره زنگ زد که ومن دوباره رد تماس زدم! واسم نوشت: _دلت نمیخواد صدامو بشنوی؟ نوشتم؛ دلم میخواد ببینمت! _داری گیجم میکنی.. مطمئن باشم شیرین داره پیام میده؟ حداقل جواب بده بفهمم خودتی! _خودمم بخدا.. چرا گیجت کنم؟ اینکه بخوام باهات حرف بزنم کجاش جای تعجب داره؟ _آخه توازاین کارها …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد متجاوز من/پارت بیستو پنج

  با خجالت رفتم سمت شهیاد که نگاهم کرد و با غیض از مهسا فاصله گرفت و گفت: – خرید کردی؟ مهسا چشم غره ای بهم رفت و سمت شاهرخ حرکت کرد و با ناز نگاهش کرد: _وای عشقم نمیدونی چیا خریدم! با تمسخر نگاهش کردم که برگشت سمتم و …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت چهل

مات و مبهوت با ناباوری لب هایم بی اراده می جنبد: _یکبار دیگه… یکبار دیگه بگو لیزا چی؟ دم عمیقی می گیرد و رها می کند. _دیدی که توی مراسمم پیش همه گفتم لیزا کلاهبرداره. هنوز زبانم نمی چرخد. ” تا چند لحظه پیش تصورم از حرف علی در کلیسا، …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد متجاوز من/پارت بیستو چهار

  شهیاد زیر چشمی بهش نگاهی کرد و به خیره موند بهش. نگاهشو دنبال کردم که به باسن برجسته و‌کمر قوس دار آیسان رسیدم. از شدت خشم و‌حرص سرخ شدم و‌ جلوی شهیاد ایستادم که سریع نگاهشو دزدید. بااخمای توهم گفتم: برو هروقت اماده شد صدات میکنه! با سرعت از …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو ده

    باخوشحالی به صدای قلب بچه ام گوش سپرده بودم و اشک شوق شقیقه هام رو نوازش میکرد.. دکتر_ خداروشکر صحیح وسالم، مثل دسته گله، گل پسرت! هنگ کرده به دکترم نگاه کردم و زبونم نمیچرخید از شدت خوشحالی! بچه ام پسره؟ یعنی بعداز این میتونم تصورکنم که درآینده …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت نفس کشیدنم را زایل می کند. ردیف اول صندلی ها پا روی پا انداخته و نشسته ام و به علی که دقیقا روبروی لیزایی ایستاده که در لباس سپید و فوق‌العاده زیبای عروسی با آن …

بیشتر بخوانید »

رمان خانزاده/فصل دو پارت بیستو یک

به هر سختی بود همراه شاهین به خونه برگشتم دیگه خبری از اون دختر امیدوار و خوشحالی که چند ساعت پیش به راحیل زنگ زده بود نبود تمام وجودم و درد و غم و ناراحتی گرفته بود میدونستم کیمیا بدون دلیل این کارو نمی کنه و من واقعاً خسته بودم …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد متجاور من/پارت بیستو سه

  با حیرت گفت: تو برای این چیزا گریه میکنی؟ با بغض گفتم: کدوم چیزا؟ مگه غیر اینه؟ ما چه نسبتی باهم داریم؟ اینا همش میشه یه خاطره برای منی که تا حالا گناه نکردم، میشه یه گوشه از ذهنم که چند سال دیگه با وجود شوهرم بهش فکر کنم! …

بیشتر بخوانید »

رمان خانزاده/فصل دو پارت بیست

  اما شاهین برعکس من که عصبانی داد میزدم خیلی ریلکس به سمت اتاقی که بهش داده بودیم رفت و گفت _ فکر اینکه من از اینجا برم از سرت بیرون کن من یه زن و بچش رو توی شهر غریب تنها نمیزارم پس الکی حرص نخور اینم بدون من …

بیشتر بخوانید »

رمان خاطره/پارت آخر

_بلند شو لنگه ظهره…چتر وا کردی این‌جا فکر کردی چه خبره؟مسافرخونه ی مفتکیه؟ گمشو برو خونتون مامانت دق کرد! پتو را روی سرم می‌کشم: _ولم کن خاله من نمی‌رم تو اون خونه! _که چی ؟ تا آخر عمرت می‌خوای ور دل من باشی؟ نخواستم باباجان تا کی من باید جور …

بیشتر بخوانید »