رمان رییس کارمند مغرور/پارت صد و سی

به قیافه اش که شبیه علامت تعجب شده بود خندیدم گفتم _ ندا یعنی باید قیافه خودتو ببینی….. خواست چیزی بگه که سینا دو تا صندلی بیرون کشید _ بفرمایید بشینید خودشم با عرشیا نشست رو صندلی کنار سینا نشستم و ندا مقابلم نشست _ حالت خوبه شیرین؟؟ میگم نکنه …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نودو یک

با سر‌ به کیف مزاحمم اشاره می‌زنم. _نه تو کیفم‌رو بگیر علی. _تو اون پوشه‌هارو بده کاریت نباشه‌. از یکدندگی‌اش “اوف”ی می‌گویم. _بابا کیفم‌رو بگیری بقیش‌رو می‌ذارم صندلی عقب. به زور پوشه‌ها را می‌گیرد. _بده من، بگو چشم. بند دلم پاره می‌شود. _نه، علی؟! انقدر سماجت به خرج می‌دهد که …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت نود

_نمی‌خواین بگین چی شده؟ علی نگاهی در صورت شاهین می‌اندازد و رو به من می‌گوید: _می‌رم یه چایی برای خودم بریزم. و می‌رود. بُهت‌زده با چشمانم دنبالش می‌کنم. _این چرا رفت؟! شاهین پوفی می‌کند و روی کاناپه می‌نشیند و با دست به جای خالی کنارش می‌کوبد. _بیا عزیزم. با نگاهی …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو نه

  نگاهی به سر تا سر کوچه انداختم چقدر بی کس بودم بعد اقاجون دلم به یه مرد خوش بود که مشخص شده بود نامردترینه لباسم جلوتر کشیدم و پتو عرشیا روش مرتب کردم تا بچه سرما نخوره سمت سر کوچه حرکت کردم با داد اهورا که پشت هم اسممو …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو هشت

هنوز من هیچ کاری نکرده بودم که با ولع سرش بلند کرد و سینه ام به دهن گرفت همون اول کاریم یه گاز محکم گرفت تا بهم بفهمونه برای غذا ندادنم بهش چقدر از دستم عصبیه اروم پیشونی کوچولوش ناز کرد اروم چشماش بست و سر فرصت مشغول میک زدن …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو نه

کم‌کم لب‌های کوچکش به خنده‌ی گشادی باز می‌شوند و بلافاصله از بغل شاهین بیرون می‌آید و با آن قد کوچکش دست دور کمرم می‌اندازد‌. _سلام خاله دلان برگشتی؟ کجا بودی؟ دلم برات تنگ شده بود. حیرت‌زده از این حجم احساساتِ این پسربچه‌ ابتدا کمی دهانم باز می‌‌ماند. روی زانو مقابلش …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو هفت

عرشیا نگاهی به من و بعد ندا انداخت _ شما هم معلوم نیست با خودتون چند چندین هااا ؟؟! یه لحظه میخندی یه لحظه گریه میکنی…..منم جای این بچه بودم میترسیدم خب _ گریه که نبود فقط یکم…. حرفم خوردم کم جُر من نکشیده بودن که حالا بازم بخوام با …

بیشتر بخوانید »

اطلاعیه

سلام دوستان اول از همه از همگی واقعا معذرت میخوام چون نمیتونستیم پارت گذاری کنیم و حتی نمیتونستیم جواب نظرات و بدیم و دلیلشم این بود که دایرکت ادمین سایتمون بسته شده بود و واقعا به یه دلیل الکی بن کرده بودن حالا گذشته از این برا شما دوستان نمیخوام …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو شش

_ باید مواظب سرش باشی…..سرش نرمه و نباید هیچ ضربه ای بهش بخوره با یه دست دیگتم زیر کمرش میگیری که کمرش خم نشه و کوچولومون اذیت بشه وقتی هم میخوای شیر بدی کمی دستت رو پایین تر میاری که سر بچه کنار سینه ات قرار بگیره خوشحال از اینکه …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو هشت

  “پشیمانم؛ کاش بیشتر قدر بودنش را می‌دانستم. کاش اینقدر نسبت‌هایمان برایم ارزشمند نمی‌شد. چه فرقی می‌کرد علی پدرم باشد یا بهترین دوست و دلسوز زندگی‌ام و یا…!” _علی؟! با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کند. _جانم، هیچی نگو فقط طاقت بیار دلان. “حالا مفهوم درد طاقت‌فرسایی که درونم را …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو هفت

  علی دوباره به فارسی می‌گوید: _دلان به حرفاش گوش نده اون هیچ کاری به من نداره، اگر من‌رو دوست داری از اینجا برو! لیزا سرِ اسلحه را بیشتر در گلوی علی فرو می‌برد. _فقط سه شماره فرصت داری تا جونش‌رو نجات بدی، یک‌… ضربان قلبم هزاران برابر تندتر می‌زند. …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو نه

  با خستگی گردنشو کج کرد و نگاهم کرد: _پدرم و در اوردی بچه. تو زندگیم انقدر راه نرفته بودم. خمیازه ای کشیدم: _زن گرفتن این دردسر هارو هم داره. لبخندی زد: _یه خوبیایی هم داره؛ مثلا شبا ماساژت میدن، برات لالایی میخونن. چپ چپ نگاهش کردم: _عجب ادمی هستیا. …

بیشتر بخوانید »

****اطلاعیه****

با عرض سلام و تبریک سال جدید به همه دوستان و تشگر از اینکه باهمه کم کاریا و دیر کرد پارت ها مارو تا الان همکاری کردین   دوستان میخواستم در مورد روند پارت گذاری و نوع رمان هایی که جدیدا میخوایم قرار بدیم تو سایت از همگی نظر خواهی …

بیشتر بخوانید »

رمان رییس کارمند مغرور/پارت صدو بیستو پنج

  بی وقفه آب میوه ام رو سرکشیدم و تند تند نفس های عمیق کشیدم.. یعنی اینقدر بدلباس وزننده اومده بودم که آریا اونجوری هیز نگاهم کنه و اهورا غیرتی بشه؟ لباسمو که مادرش انتخاب کرده بود و آرایشمم نسبت به همه ی مهمون ها ملایم تر بود.. استرس گرفته …

بیشتر بخوانید »

رمان استاد من/پارت سیو هشت

  با تعجب گفت: یه نصفه روز؟؟! چخبره بابا! با حرص خواستم بلند شم که سریع بغلم کرد: _باشه باشه غش نیا میریم، نصفه روز در اختیار توام. با جدیت نگاهش کردم: _کل روز! با بیچارگی گفت: چرا کل روز؟! _عشقم میگم خریدام زیاده نمیشه که نصف روز یسره تو …

بیشتر بخوانید »

رمان پرنسس/پارت هشتادو شش

“عشقم” را آنقدر شیرین و دلچسب می گوید که حقیقتا نمی توان بی جوابش گذاشت اما قبل اینکه به دوست داشتنم اعتراف کنم لب هایم به اسارت آتش لب هایش درآمده و با یک حرکت بر رویم خیمه می زند. و این شیرین ترین اسارت دنیاست. *** تاج ظریف مملوء …

بیشتر بخوانید »