خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد متجاور من/پارت بیستو سه

رمان استاد متجاور من/پارت بیستو سه

 

با حیرت گفت: تو برای این چیزا گریه میکنی؟
با بغض گفتم: کدوم چیزا؟ مگه غیر اینه؟ ما چه نسبتی باهم داریم؟ اینا همش میشه یه خاطره برای منی که تا حالا گناه نکردم، میشه یه گوشه از ذهنم که چند سال دیگه با وجود شوهرم بهش فکر کنم!

خیره خیره نگاهم کرد و اب دهنشو قورت داد و سکوت کرد. بوسه ای پیشونیم زد و بلند شد و لباسش و پوشید.

برگشت سمتم و گفت: سه شب دیگه مهمانی داریم، خونه ی هومن. با شهیاد برو لباس مهمانی مناسب انتخاب کن، سعی کن…
نفس عمیقی کشید و‌انگار بزور داشت این جمله رو به زبون میاورد:

_سعی کن که خودتو یه جوری چیز کنی، خوشگل کنی و‌به دامون نزدیک بشی!
لبام لرزید و از تصور وجود دامون صورتم جمع شد و گفتم: چجوری نزدیک شم؟ بهش شمارمو بدم؟

با تشر گفت: معلومه که نه. خودم یه خط میگیرم که کنترل میشع توسط خودم اونو بده!

ابروهام بالا پرید و پتو رو بیشتر روی خودم کشیدم و پرسیدم: اگه یه وقت بغلم کرد چی؟
با حرص دستاشو مشت کرد و‌گفت: گوه میخوره، غلط میکنههه ایسان دستش بهت بخوره میکشمش به ولله میکشمش!

با بهت گفتم: شاهرخ؟ اروم تر چت شده؟ من چجوری بهش نزدیک شم؟ اگه بخواد دستم و‌بگیره یا هرچیزی من چیکار کنم؟ بزنم تو دهنش؟

 

شاهرخ با غیض گفت: ایسان من نمیدونم میخوای چیکار کنی،دستش بهت بخوره تورم میکشم.
با حرص از اتاق رفت بیرون و محکم در و بست. با دیدن غیرتی شدنش و صورت سرخ از حرصش دلم غنچ رفت.

نگاهی به تن لختم کردم و فرو رفتم زیر پتوش و به لحظاتمون فکر کردم، اینکه چه مرد قوی بود و چهرشو موقع رابطه به یاد اوردم و ته دلم خالی شد.

خدایا کمکم کن، خواهش میکنم کمکم کن که وابستش نشم. نشم؟! فکر کنم شدم! عاشقش شدم؟ بغض کردم و دستمو به گلوم کشیدم و چشمم و فشردم.

چرا اینجوریم من؟ چرا اینقدر زود دل میبندم، نه دیوونه نیستم هنوز من عاشق یه خلافکار نیستم. اگه عاشقش نیستم چرا باهاش خوابیدم؟ چرا وقتی لذت میبرد کیف میکردم چرا رنگ نگاهش برام مهم بود؟

بغضم ترکید و اروم زدم زیر گریه و‌توی دلم زجه زدم، اخه چطور ممکنه من عاشق یه خلافکار بزرگ بشم؟ عاشق شدم که چی؟ یه عشق غیرممکن؟! یه عشقی که مطمئنم تهش نابودیه؟

اون ته تهش بالاخره دستگیر میشه، پلیس میگیرنش و اعدام میشه. بلندتر زدم زیر گریه.من دلم نمیخواست بمیره!!

شاهرخ

توی اتاق ورزش رفتم و رفتم روی تردمیل و شروع کردم به دویدن با سرعت و‌ سعی کردم به آیسان فکر نکنم!

با حرص بطری ابمو پرت کردم و‌ سرعت تردمیل و انقد زیاد کردم که نفسی برام نمونه. ده دقیقه بی وقفه دویدم جوری که از شدت نفس تنگی رنگ صورتم ب کبودی رفت.

دکمه ی کاهش سرعت و زدم و‌کم کم خاموشش کردم، اومدم پایین و نشستم روی صندلی و سرم و‌توی دستام گرفتم؛ کل تنم خیس از عرق بود و قطرات عرق از پیشونیم روی بینیم کشیده میشد و از نوک بینیم چکه میکرد.

بطری اب و از کنار پام برداشتم و یه ضرب سر کشیدم و بعد تموم شدنش بطری خالی و انداختم توی سطل اشغال. با کلافگی کفشام خیره سدم و فکرم رفت سمت ایسان.

من چه مرگم شده؟ محکم کف دستمو روی شقیقم فشردم، چرا باید برای اون دختر غیرتی بشم؟ اصلا چرا باید برام مهم باشه که داره به دامون نزدیک میشه نکنه علاقه ی قبلیش برگرده؟

دندون غروچه ای کردم و دستام و گذاشتم روی زانوم. غلط میکنه بخواد علاقش برگرده. جفتشونو میکشم. بلند شدم و دور خودم چرخیدم، اصلا به من چه؟ اونم‌مثل بقیه!

نه اون‌ مثل بقیه نیست، من لذت بردن بقیه ی دخترا توی رابطه برام مهم نبود اما ایسان.. با هر ناله ای که میکرد من عشق میکردم و بیشتر تحریک میشدم.

نفس عمیقی کشیدم، راست میگه اگه هرچقدر بیشتر باهم رابطه داشته باشیم وابستگیش بیشتر میشه و دل کندن براش سخت تر. به خودم نهیب زدم فقط اون وابسته میشه؟!
لباسمو در اوردم و با شلوارک رفتم سمت دوچرخه و با سرعت شروع کردم به رکاب زدن. یهو در اتاق ورزش باز شد که داد زدم: کیه؟

با شنیدن صدای اروم و نازک ایسان دلم زیر و رو شد:منم!
اب دهنمو قورت دادم و برگشتم سمتش با دیدن چشمای قرمز شدش و‌ پف دارش فهمیدم گریه کرده. از روی دوچرخه اومدم پایین و برگشتم سمتش و‌گفتم: کاری داری؟

با کنجکاوی به دستگاها نگاه کرد و‌ گفت: چرا نگفتی اتاق ورزش داری؟
بلوزشو داد بالا و گفت: یک هفتس هی دارم حرص میخورم که خط شکمم از بین داره میره.
با دیدن شکم سفیدش یه جوری شدم و با نگاهی به چشماش گفتم. چرا گریه کردی؟
جا خورد و سریع بلوزشو داد پایین و گفت: گریه نکردم!

رفتم جلو و صورتشو تو دستم گرفتم و گفتم: از چشمات معلومه که نکردی!
نگاهشو دزدید و به شکم شیش تیکم خیره شد و چیزی نگفت.

یهو انگشتاشو بالا اورد و فرو برد توی عضله م و بحث و‌عوض کرد: چجوری انقدر سفت میشه!
با نیشخند گفتم: همونطور که اون پایینی و ورزش میدم بزرگ و سفت میشه اینم با ورزش بزرگ و سفت میشه!

چشم غره ای رفت و زد زیر دستم سوار دوچرخه شد و باسن گردشو داد عقب و با دستاش فرمون دوچرخه رو گرفته بود و شروع کرد به رکاب زدن.

به باسنش خیره شدم و سعی کردم به کارایی که میتونم باهاش توی این اتاق ورزش انجام بدم فکر نکنم. به طرز نشستنش خیره شدم و رفتم جلو و دستمو گذاشتم روی کمرش و گفتم: قوسش و کمتر کن آسیب میبینی.

 

قوس کمرش و‌کمتر کرد و شروع کردبه رکاب زدن، نگاهی به ماهیچه های سفتش کردم و گفتم: قبلا باشگاه میرفتی!
خندید و‌گفت: تا الان نفهمیدی؟

چشمام از روی باسنش که با رکاب زدن می لرزیدن کنار نمی رفت و انگار قفل شده بود و جوابشو دادم: چرا حدس زده بودم.

سری تکون داد و موهاشو دم اسبی بالای سرش بست و اب دهنمو قورت دادم و به خودم تشر زدم، چه مرگته شاهرخ؟دختر ندیدی تا الان؟ تو اراده کنی دویست تا داف برات به خط میشن.

یهو تقه ای به در خورد و قبل اینکه چیزی بگم باز شد.ایسان استپ کرد و برگشت سمت در و شهیاد گفت: بیایم تو داداش؟

مهسا با عشوه جلو اومد و گفت: شاهرخ عزیزم؟!
زیر چشمی به ایسان نگاه کردم که دستاش مشت شده بود و‌مهسا بی توجه به اون گفت: تحویل نمیگیری عشقم! بعد چند سال اومدم و تو اینطوری ازم استقبال میکنی؟

حق بااون بود برخوردم با یک مهمون درست نبود، اونم مهمونی که…
نفس عمیقی کشیدم و دستمو روی بازوش گذاشتم و ضربه ی کوچیکی زدم: حق با توعه مهسا جان.

با عشوه و ناز خندید و گفت: نظرت درمورد اینکه امشب بیرون بریم و باهم وقت بگذرونیم چیه؟
به ایسان نگاهی کردم که به جلوش خیره شده بود و‌نگاهی بهم نمیکرد و از حرص برگشتم سمتش و گفتم:

-موافقم. برو اماده شو.
چشماش برقی زدن و بوسه ای روی صورتم کاشت و رفت بیرون که ایسان شروع کرد به رکاب زدن و رو به شهیاد گفتم: تو و ایسان برین فروشگاه برای مهمانی لباس بخرین من تا اخرشب خونه نمیام.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

10 نظر

  1. خدا بخواد پارت بعدی کی میاد؟

  2. میشه یکم پارت ها رو طولانی تر کنید:(

  3. خب فردا هفت روز میشه پارت بعدی رو فردا بزارید .لطفا یکم پارت ها رو طولانی تر کنید دو خط میخونی تموم میشه آدم حرصش در میاد دیگه انقدر صبر میکنیم هفت یا بیشتر روز بعد مینیبی دو خط گذاشته 😕

  4. واقعا که.زمان پارت گذاری افتضاحه.حداقل دلیلش رو بگین .خوشتون میاد مارو اذیت کنید.

  5. خواهشا پارت بعدیو بزارین داره دو هفته میشه دیگه😑

  6. فقط پارت هارو طولانی کنید اگه هم دیر گزاشتید دلمون خوش باشه ممنونم بابت رمان عالی و هیجانیتو و از ادمین و سایت هم تشکر می کنم نسبت به بقیه سایت ها منظم تر هستید

  7. پارت بعد چیییی شد؟
    واقعا که بی برنامه هستین

  8. بزار پارت بعدو لامصب صبرمون به سر اومد دیگه بزاررررررررر پارت بعدیو اه

  9. پارت بعد؟؟؟😑

  10. پارت بعد و چرا نمیزارید اه….
    این حد از بی برنامگی قابل هضم نیس واقعا 😐

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *