خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد متجاوز من/پارت بیستو شش

رمان استاد متجاوز من/پارت بیستو شش

 

با ورودمون چند نفر حرکت کردن سمتمون و‌ با چاپلوسی شروع کردن به سلام و احوالپرسی شاهرخ هم با غرور براشون سر تکون می داد و زیر لب جواب میداد.

قدرتی که داشت برام عجیب بود و ناخوداگاه احساس قدرت و غرور میکردم که کنارش دارم راه میرم، دستامو دور بازوش محکمتر کردم که اعضای گروهشون اومدن سمتمون و یکی یکی سلام و‌ خوشامدگویی و این چرت و پرت ها. اما دامونو ندیدم.

داشتیم سمت میزشون برای نشستن میرفتیم که به سمت شاهرخ متمایل شدم و‌اون کمی خم شد و زیرگوشش گفتم:
_فکر کنم نیومده!

اخم غلیظی کرد:
_به جهنم!
با حرص نگاهش کردم:
_یعنی چی به جهنم؟ نقشمون چی؟

بی توجه صندلی و برام کشید عقب و‌خودشم کنارم نشست. نگاهی به اطرافم کردم و با دیدن دختر پسرایی که توهم میلولیدن و می رقصیدن و می خندیدن لبخندی زدم، حالشونو خریدار بودم.

با شنیدن صدای دامون پریدم که شاهرخ چنگ محکمی به کمرم زد.
دامون:
_سلام دوستان گرامی شب شما بخیر!
همه برگشتن سمتش و منم خواستم برگردم که شاهرخ با حساسیت زیرگوشم گفت:

-حق نداری برگردی نگاهش کنی آیسان!
پوف کلافه ای کردم:
_مغزت معیوب شد انشالله! بااین کارات من چجوری بهش نزدیک شم؟

با حرص جواب داد:
_اصلا نمیخوام نزدیک شی!
تکیه دادم به صندلی و اخمی کردم که دامون اومد جلومون نشست و با احترام رو به شاهرخ کرد:
_حالتون چطوره آقای معین؟!

شاهرخ سری تکون داد: ممنون!
بهم نگاه کرد با خیرگی گفت:
_شما خوبین؟
لبخند مصنوعی زدم:
_متشکرم!

ابروهاش بالا پریدن و با دیدن لبخندم لبخندی روی لبش اومد و من سرمو چرخوندم سمت شاهرخ که با غیض داشت با فنجون قهوه ش ور میرفت.

 

اروم دستمو از زیر میز گذاشتم روی دستاش و با آرامش فشردم که با مکث سرشو برگردوند سمتم و من فقط نگاه پر از ارامشی بهش کردم.

انگشتاش و‌باز کرد و دستامو توی دستش فشرد.
خم شدم سمتش:
_حرص نخور! جزوی از نقشمونه، تو قوی تر از این حرفایی.

سری تکون داد و هومن صداش زد و‌نیم نگاهی بهم کرد و بلند شد رفت سمتشون و از دید من خارج شد.
یه گیلاس شربت اب انگور برداشتم و برداشتم و اروم اروم مزه کردم که حضور کسی و پیش خودم حس کردم.

برگشتم سمتش و با دیدن دامون که جای شاهرخ نشسته از نفرت انگشتامو روی گیلاس فشردم ولی ظاهرمو حفظ کردم.

ابرو هامو دادم بالا و سرمو به معنای چیه تکون دادم که با لبخند بهم نگاه کرد:
-خوبی؟

با طعنه جواب دادم: دکتری؟
خندید:
_هنوزم مثل قبلی آیسان. لجباز و حاضرجواب. یاد اون روز تو دانشگاه جلوی ماشینم افتادم.

پوزخندی زدم:
_کاش هیچوقت اون دانشگاه نمیومدم.
یهو رنگش نگاهش تغییر کرد و با عجز نگاهم کرد:
_دلم برات تنگ شده نامرد.

از شنیدن دروغش دستم و‌مشت کردم و توی چشماش نگاه کردم و سعی کردم حرفی نزنم که پاشه بره.
_چرا گذاشتی کار به دلتنگی برسه؟

با کلافگی چنگی به موهاش زد:
_من هار شدم گاو‌ شدم وحشی شدم نفهمیدم، بخدا نفهمیدم.
نیشخندی زدم و جرعه ای از اب انگورمو نوشیدم و گفتم:
_حالا اومدی این حرفا رو بهم بگی که چی؟

توی چشمام خیره شد:
_که یه فرصت دیگه بهم بدی!
تو دلم عق زدم از حرفش و با طعنه گفتم:
_امشب زنت نیست بیشتراز کوپنت داری حرف میزنی اقای سرمست!

با ترس به اطراف نگاهی کرد:
_هیسسس! بارانا رو نمیخوام آیسان.
سرم از دروغاش داشت میترکید اما ازینکه مجبور بودم ظاهرمو حفظ کنم بیشتر عصبی بودم.

اب دهنمو قورت دادم و سکوت کردم که جون گرفت و بیشتر اومد سمتم که با تشر برگشتم سمتش و سریع سرجاش نشست:
_ایسان دلم برای صدات تنگ شده. یاد اخرین شبی که پیشم بودی همیشه همراهمه و از ذهنم نمیره.

به دروغ دست گذاشتم زیرچشمم و مثلا دارم از ریزش اشک هام جلوگیری میکنم و گفتم: باهام بد کردی دامون!

یهو با شعف جواب داد:
_جون دامون، عمر دامون.
چرا احساساتی نمیشدم؟ ته دلم از نفرت داشتم میمردم اما ظاهرم و حفظ میکردم میدونستم تک تک حرفاش دروغه.

با ناراحتی یه گیلاس مشروب و با ضرب سر کشید:
_غلط کردم آیسان! به غلط کردن افتادم! گوه خوردم منو ببین، ببین منو امشب دیگه طاقت ندارم بگو منو میبخشی بگو.

با بغض گفتم: چیو‌ببخشم؟ انتظار چی داری ازم تو؟ با یک بار غلط کردن گفتن زندگی من برمیگرده؟

محکم سرشو توی دستاش گرفت و من سرمو بلند کردم و دنبال شاهرخ گشتم دیدم با اخم به شدت غلیظی داره با همکاراش صحبت میکنه و دستاش و مشت کرده هرچند لحظه برمیگرده سمتم و نگاهم میکنه و حرص میخوره.

دامون که سرش پایین بود با شیطنت براش بوس کوچیکی فرستادم که حالت چهرش تغییر کرد. اخماش سرجاش بود اما نگاهش اروم شد.

لبخندی زدم که با حس دست دامون روی بازوم خشکم زد و با ترس به شاهرخ خیره شدم. دیدم از دور فحشی داد و با سرعت نزدیکمون شد.

نمیدونستم چیکار کنم، برگردم سمت دامون یا برم سمت شاهرخ. با استرس و التماس به شاهرخ نگاه کردم که یهو‌گند نزنه به همه چی.

شاهرخ رسید بهمون وبا صدای دو رگه از حرص گفت:
_عزیزم افتخار یک‌دور رقص و بهم میدی؟
دامون هم برگشت سمتش و جفتشون با غضب بهم نگاه میکردن. ضربان قلبم تند شده بود و کل بدنم میلرزید.

برای دور کردنشون از هم دست شاهرخ و گرفتم و گفتم: البته عزیزم!
اونم برگشت نگاهم کرد و باهم رفتیم وسط سالن رقص. آهنگ لایتی پخش شده بود و اروم اروم خودمونو تکون میدادیم.

با حرص و نفس بریده به موهام خیره بود:
_ داشت چی زر زر می کرد؟
با استرس نگاهش کردم و خودمو نزدیکش کردم و زیرگوشش اروم گفتم:
_اخه چرا الکی اذیت میکنی؟ خودت گفتی بهش نزدیک شو سعی کن از زیر زبونش حرف بکشی. چرا انقدر حرص میدی شاهرخ؟

با اخم‌مثل پسربچه های تخس به بازوم اشاره کرد:
_حق نداشت بهت دست بزنه!
چشمام و توی کاسه چشم چرخوندم:
چرا غیرتی میشی تو الکی؟ نگران چی هسی؟

خواست چیزی بگه که حرفشو خورد و نفسش و محکم بیرون داد. سرمو گذاشت روی سینش و دستمو دور گردنش حلقه کردم.

بعد از اینکه آروم شد رفتیم نشستیم سرجامون و من برای گرفتن مانتوم به سمت اتاق پرو رفتم که دامون جلوی پام سبز شد.

با ترس نگاهش کردم: بله؟
با لذت نگاهی به سرتا پام کرد که چندشم شد.
بهم نزدیک شد و شماره تماسش و گرفت سمتم و گفت:
_بهم زنگ بزن آیسان حرفای زیادی داریم باهم بزنیم

 

با تردید شمارشو گرفتم و سریع رفتم سمت اتاق لباس. با ترس لباسامو پوشیدم و کارتشو انداختم توی کیفم و از اتاق بیرون زدم که با ضرب رفتم توی سینه یکی.

با استرس سرمو بلند کردم که شاهرخ و دیدم و نفسی از اسودگی کشیدم. با غیض گفت:
_کجا رفتی نیم ساعته نگران شدم؟

چشمم و‌تو کاسه چرخوندم و با نیشخند نگاهش کردم:
_داشتم شماره میگرفتم!

یهو رگ گردنش باد کرد و عضله هاش منقبض شد و محکم دندوناش و روی هم فشرد:
_چی داری زر میزنی؟

خواست ادامه بده که یهو دختره اومد دم اتاق برای گرفتن لباس و با ناز نگاهی به شاهرخ کرد:
_شاهرخ خان اونطرف تر میرین من برم تو؟

چپ چپ نگاهش کردم که شاهرخ بازومو گرفت و کشید برد ته راهرو و با چشمای براق نگاهم کرد و من ناخوداگاه شروع کردم به توضیح دادن:
_دامون اومد شمارشو بهم داد که بهش زنگ بزنم.

با کلافگی چنگی به موهاش زد و‌دستشو کشید روی ته ریشش و گفت: بریم عمارت باهم صحبت میکنیم.
بعدم جلوتر از من حرکت کرد و منم تند تند پشت سرش رفتم.

****

با تعجب بهشون نگاه کردم: یعنی چی؟ یعنی برم خونش؟
شهیاد با مکث گفت:
_اون میخواد بهت نزدیک بشه، ماهم هدفمون همینه. ببین تو باید از پول و خواسته های آنچنانی حرف بزنی و بلند پروازی کنی تا فکر کنه تو عاشق مادیاتی.

نگاهی به شاهرخ که با اخم همیشگیش روی کاناپه لم داده بود کردم و ادامه دادم:
_اینکارارو کنم که چی بشه؟

شاهرخ یه سیب از روی میز برداشت و گاز درشتی بهش زد:
_ببین! این پسره ی اسکل اومده بود مثلا مارو لو بده الان خودش بوی پول به مشامش خورده و یه پا قاچاقچی شده.

با حیرت دستمو جلوی دهنم گرفتم: دروغ میگی؟

شهیاد پوزخندی زد پاشو انداخت روی پاش و به پشتی مبل تکیه داد:
_خیلی گشنه اس این پسره بابا!

با گیجی موهای جلوی صورتم و زدم پشت گوشم:
_اخه این خودش خیلی پولداره. خونه ی پدریش درحد اینجا نیست ولی بازم خیلی بزرگ و لوکسه. از نظر مالی هم خیلی اوکی بودن، باورم نمیشه اخه. شاید داره شمارو دور میزنه!

شاهرخ با اخم گفت:
_هرچند که مادر زاییده نشده کسی منو دور بزنه ولی بیا این عکسارو ببین تا متوجه بشی داستان چیه.

گوشیش و از روی میز برداشت و من سریع رفتم سمتش و خم شدم تا ببینم چیشده. با دیدن عکس دامون که داشت مواد میکشید برق از سرم پرید و با حیرت پریدم.

با ناباوری سرم و تکون دادم:
_امکان نداره، وااای شاهرخ باورم نمیشه.
اشکم داشت در میومد. چهره ی پدر و مادرش جلوی چشمم بود و دلم داشت آتیش میگرفت.

با بغض به چشمای سبز شاهرخ خیره شدم:
_گناه داره شاهی!
شاهرخ فقط خیره خیره نگاهم کرد که با دلسوزی گفتم:
_جوونه سنی نداره!

شاهرخ لب زد:
_نگرانشی؟
با بغض گفتم: خب…
بلند گفت: نگرانشی؟!
زدم زیر گریه: دلم برای مادرش میسوزه.

بلند داد زد:
_دلت برای مادر کسی که تورو به این روز انداخت میسوزه؟ کسی که بهت تجاوز کرد؟ کسی که باعث شد دوسال ارزوی حرف زدن و به دل مادر و پدرت گذاشت؟ فکر کردی چی؟ اینا تاوان دل تو و مادرته بدبخت!

شهیاد نگاهم کرد و با کلافگی گفت:
_ساده ای دختر، خیلی دل نازکی!
ناخوداگاه از دیدن اون عکس قلبم درد گرفته بود با اشکایی که کل صورتم و خیس کرده بود رو به شاهرخ کردم:

_من نمیخوام انتقام بگیرم شاهی من میخوام برگردم پیش مامان و بابام. من نمیخوام اینجوری شه.

یهو دستمو کشید و پرت شدم توی بغلش و سرم توی سینش گم شد و زار زدم، بعد چند لحظه نوازش دستاش و روی موهام حس کردم.
با بغض نالیدم:

-من دوست ندارم کسی اینجوری بدبخت بشه شاهی. نمیخوام ایندش اینجوری نابود بشه. داشت مواد میکشید شاهی، مواد! دیگه هیچوقت اون آدم سابق نمیشه نه؟

سرم و بلند کرد که دیدم شهیاد رفته و توی چشمام خیره شد:
_این راهیه که خودش انتخاب کرده. گریه نکن اشکات اعصابم و خورد میکنه.

با چونه ی لرزون دستی روی صورتش کشیدم:
_ممکنه توهم یه روزی مواد بکشی؟
لبخند کجی زد و سر انگشتام و بوسید که تنم لرزید:
_من اگه میخواستم این راه و انتخاب کنم خیلی وقت پیش توی شرایط های بدم این کارو میکردم.

ناخوداگاه سرمو گذاشتم روی سینش. چه ارامشی داشت این بغل لامصبش؟ نکنه یه روز دیگه نباشه! لباسشو توی مشتم فشردم خودم و به سینش فشردم.

دستای بزرگ و مردونش دورم حلقه شد و مثل یه شی با ارزش نوازشم میکرد. چطور ممکنه عاشقش نشم؟ کسی حتی بااینکه تعهدی بهم نداره پای هیچ دختری رو به اتاقش باز نکرده، فقط و فقط به احترام من. کسی که مثل یه کوه پشتمه و هوامو داره.

فقط مشکلم کارش بود؛ خودش مشکل بزرگی هم بود! نفس عمیقی کشیدم و بعد چند دقیقه که با نوازشاش آروم شدم سرمو بلند کرد و خیره شد و با تهدید یه تای ابروشو داد بالا:

_آیسان یکبار دیگه ببینم واسه اون بی همه چیز اشکات سرازیر شده میندازمت توی اتاق و میرم جوری ریز ریزش میکنم که وجودش از روی زمین محو بشه.

با بغض خندیدم که وحشیانه سرمو نگه داشت و لبشو چسبوند به لبام و شروع کرد به کام گرفتن از لبای قلوه ایم.
از تصور اینکه دیگه نباشه همونطور که میبوسیدمش اشکام سرازیر شد، با ولع لباشو می بوسیدم و اشکام می ریخت.

با حس خیسی صورتم با تعجب چشماشو باز کرد که من با بغض سرشو محکم نگه داشتم. با صدای گرفته لب زد:
_نریز اونارو لامصب. چیشده آیسان؟

بزور اب دهنمو قورت دادم و الکی گفتم:
_دلم گرفت!
خم شد قفسه ی سینم و‌بوسید:
_خوب شد؟

سرم و خم کردم با احساس بهش خیره شدم که بعد چند لحظه خیره موندن بهم با دگرگونی نگاهشو دزدید و سرشو کج کرد که گردن عضله ایش زد بیرون و من با عطش بوسه ی داغی روش کاشتم.

خواست برگرده که بوسه ی دیگه ای زدم و اون با نفس عمیقی خودشو ول کرد روی کاناپه:
_نکن آیسان. میام روت پدرت و در میارم توله سگ.

دماغم و کشیدم بالا و با صدای گرفته از گریه گفتم:
_غلط میکنی!
با چشمای گشاد شده برگشت سمتم:
_چی؟

خندیدم:
_غلط کردی!
ابروهاش و داد بالا و با چشمایی که می خندیدن:
_چی گفتی تو؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *