خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد متجاوز من/پارت بیستو هفت

رمان استاد متجاوز من/پارت بیستو هفت

 

لبام و‌جمع کردم:
_عه اخبار و یبار میگن!
با بدجنسی گفت:
_پس اخبار و یبار میگن؟

با شیطنت نگاهش کردم:
_آره.
یهو دوتا دستمو قفل کرد و انگشتاش و روی پهلو و شکمم حرکت داد که جیغ بلندی کشیدم و بلند خندیدم.

با جیغ و خنده خودمو به شدت تکون میدادم تا ولم کنه اما اون دستامو محکم گرفت و من نفس بریده گفتم:
_ت…تورو..خدا شاهی… غل..غلط کردم.

با خنده کنار کشید:
_توله سگ به من میگی غلط کردی!
با حرص پریدم روی سرش و گازی از گوشش گرفتم که داد بلندی زد‌و‌منم از پشت کاناپه پریدم و‌ پا به فرار گذاشتم.

گوشش و گرفت و پرید افتاد دنبالم که با خنده از اتاق فرار کردم و رفتم سمت اتاق شهیاد تا نتونه اونجا دنبالم کنه.

پریدم توی اتاق شهیاد که با دیدنم پرید و با ترس گفت:
_چیشده؟
با لب و‌لوچه ی کج شده:
_شاهرخ میخواد منو قلقلک بده!

چشماش گشاد شدن:
_کی؟ خان داداش؟
چشام و‌چپ کردم و پیشش نشستم:
_ولش کن اونو! شهیاد دامون شمارشو بهم داد. من باید بهش با خط خودم زنگ بزنم؟

سرش و انداخت بالا:
_فردا برات خط جدید با گوشی میارم بهش زنگ میزنی و شاهرخ بهت میگه که چی بهش بگی!

 

با نفس عمیقی شمارشو گرفتم و دکمه ی تماس و لمس کردم و منتظر موندم. بعد چند تا بوق صداش تو فضا پیچید:
_بله؟

با استرس اب دهنمو قورت دادم:
_سلام!
چند ثانیه مکث کرد و بعد صدای پر شوقشوشنیدم:
_آیسان؟ دورت بگردم؟

با ترس نگاهی به شاهرخ کردم که اخماش توی هم بود و شهیاد اشاره کرد که جواب بدم:
_بله خودمم، خوبی؟

با خوشحالی گفت:
_اره خوبم خوبم. صدای تورو شنیدم خوب شدم بقران. خودت چطوری خوبی؟
_خوبم ممنون. خوب من باید قطع کنم زنگ زدم ببینم خوبی یا نه فعلا کاری نداری؟

_خوشحال شدم که زنگ زدی آیسان خیلی خیلی خوشحا‌ل شدم. میتونم ازین به بعد باهات تماس داشته باشم؟

سریع گفتم: نه خودم زنگ میزنم شاهرخ ممکنه گاهی اوقات خونه باشه!
_باشه باشه، چشم قول میدم.
سری تکون دادم و با خداحافظی قطع کردم.

شاهرخ بعد اینکه قطع کردم با غیض گفت: مواظب باش هوایی نشی!
بعدم با عصبانیت از اتاق رفت بیرون. با تعجب گفتم: خودش گفت زنگ بزنم شهیاد!

شهیاد خندید و ابروهاشو داد بالا:
_تا حالا حسادت خان داداش و ندیده بودم.
_حسادت؟!

 

با خنده بلند شد و از اتاق رفت بیرون و با لب و لوچه ی افتاده دراز کشیدم روی تخت.
_مردک توهمی. قاطی داره.
رفتم سر گوشی جدید و توی اینترنت داشتم اهنگ دانلود میکردم که شاهرخ اومد توی اتاق.

هی به من و گوشی نگاه میکرد و اخم غلیظی داشت. دائم الاخم بود این بشر! چپکی نگاهم کرد و طاقت نیاورد:
_با کی داری چت میکنی؟

_چت نمیکنم.
اومد نشست روی تخت و سرش و فرو برد توی گوشی:
_چیکار میکنی؟
_فضولی؟

خیره خیره نگاهم کرد:
_چیه؟ باز بااین ک*کش حرف زدی هوایی شدی؟

با اخم گفتم:
_وقتی به من شک داشتی برای چی گوشی دادی دستم که بهش زنگ بزنم و هی بیای بهم تیکه بندازی؟ مگه من خواستم؟ خوبه پیشنهاد خودت بود.

گوشی و پرت کرد بغلش خواستم بلند شم که محکم دستمو گرفت و نشوندم روی تخت و نفس عمیقی کشید:
_میدونم خودم گفتم ولی حواست باشه.

چپ چپ نگاهش کردم و خواستم برم که دستمو کشید و افتادی روی تخت.
_اووی چته؟ دستم شکست.

با جدیت نگاهم کرد:
_از مهارت رزمی چیزی سردر میاری؟
ابروهام بالا پریدن:
_در حد اینکه دوتا لگد بپرونم و جیغ بکشم.

خندید و مشتشو اروم کوبید به سرم که نیشم وا شد و گفت:
_بلندشو!
_کجا؟؟

 

بی توجه به سوالم بلند شد و از اتاق بیرون رفت و منم پشت سرش راه افتادم دیدم داره از خونه خارج میشه یهو زهرا اومد جلو:
_آقا ببخشید مهسا خانوم گفتن با شما کار دارن!

شاهرخ لبی کج کرد گفت:
_کی برگشت؟
با تعجب نگاهش کردم:
_مگه کجا رفته بود؟

اخرین بار توی همون پاساژ دیدمش بعدش ناپدید شد و یادم رفت ازشون بپرسم که کجا رفته با آرنجم ضربه ای به پهلوی شاهرخ زدم که برگشت سمتم:
_رفته بود شمال پیش دخترداییش!

با لب و لوچه ی کج شده از حرص چشم غره ای رفتم:
_ باز اومد اینجا؟
با شنیدن صداش از پشت سرم پریدم و خشکم زد:
_ نه میخوام برم نگران نباش!

چشم و روی هم فشردم. گند زدی آیسان! شاهرخ برگشت و منم برگشتم سمتش با لبخند مصنوعی نگاهش کردم:
_این چه حرفیه؟بمون، خوشحال میشم!

با طعنه جواب داد:
_مشخصه!
چشم و چرخوندم که شاهرخ گفت:
_میخوای برگردی ایتالیا؟

مهسا سری تکون داد:
_آره تصمیم دارم برگردم!
_چرا نمیمونی؟

مهسا نگاه معنا داری بهش کرد:
_دلیلی برای موندن ندارم. اولش فکر کردم دلیلی هست، اما نه؛ اشتباه میکردم.

شاهرخ سری تکون داد:
_هرجا که هستی موفق باشی.
مهسا با حسرت نگاهش کرد:
_نرمش رفتارت برام عجیبه. تو خیلی عوض شدی، اون سردی و بی رحمی توی نگاهت پاک شده. خوشحالم که به زندگی برگشتی و گذشته رو رها کردی.

با گیجی نگاهشون کردم. گذشته؟! چه گذشته ای؟ یعنی اون گذشته ی شاهرخ و میدونه؟ حسادت ریزی به دلم افتاد چرا به من چیزی نگفت؟ رفت سمت شاهرخ و خودش رو انداخت توی بغلش.

زیر گوشش یه چیزی گفت و کشید عقب و بعد با قدم های سریع از خونه بیرون رفت. لبم و کج کردم:
_چی بهت گفت؟

بی توجه دستم و کشید:
_بیا بریم فضولی نکن.
با غیض ناخونام و توی دستش فرو کردم که خنده ی کجی کرد
رفت سمت پشت عمارت و در سفید نرده ای و هول داد و وارد شد و من با هیجان گفتم:
_تا بحال اینجا نیومدم.

جوابم و نداد و دستمو ول کرد و رفت سمت باغ. با تعجب به کلبه ای که وسط باغ سرسبز بود نگاه کردم. واقعا چرا من تا حالا اینجا رو ندیده بودم.

درختای بلند بلوط و کاج و زیتون؛ یه جای سرسبزو بکر، اینجا خودش جنگلی بود! انواع و اقسام درخت های میوه و بوته هایی که کنار دیوار کاشته بودن.
با حیرت گفتم: اینجا چقدر قشنگه شاهی!
در کلبه رو باز کرد و رفت تو و بلند گفت:
_داخلش قشنگ تره!

سریع پشت سرش رفتم داخل و با ذوق
جیغ کشیدم و گفتم:
_وای شاهی ازین کلبه هایی که تو فیلما هسسست!
همه چیزش چوبی بود. کل دیوارا چوبی، مبل های چوبی که فقط بالشتک های کرمی داشت برای نشستن و میز گرد کوچیکی که جلوی مبل ها قرار داشت و کف زمین هم چوب بود و پوست یه حیوونی و روی زمین انداخته بودن.

تابلو فرش های خوشگل بالای تلویزیون جم جوری که روی میز چوبی قرار داشت بود و شومینه ی کوچیکی با هیزم ها روشن بود و صندلی راک جلوش فضا رو فوق العاده جذاب کرده بود.

با حس لبای داغش روی گوشم لرزیدم:
_خوشت اومد؟
اب دهنمو قورت دادم:
_خیلی قشنگه.
دستاش روی بدنم به حرکت افتادن و‌من ضربان قلبم بالا رفت.

اب دهنمو‌قورت دادم که نفسای داغش به پشت گوشم برخورد کرد و بدن گرم و عضلانیش که از پشت به بدنم چسبیده بود قلبم و به تپش مینداخت.

دستش و‌دور کمرم حلقه کرد و‌سرش و گذاشت روی دوشم:
_اینجا اوردمت تا بهت یاد بدم موقعی که من نیستم چجوری از خودت دفاع کنی.

_مگه قراره نباشی!؟
_تو دوست داری که باشم؟
سکوت کردم که دوباره تکرار کرد:
_ها؟ نگفتی؟ دوست داری که باشم؟

با گیجی به روبروم خیره شدم:
_نمیدونم.. شاید.. شاید اره!
دستش و محکمتر کرد دورم:
_چرا من؟ چرا دوست داری من پشتت باشم؟ چرا دامون نه؟

هدفش ازین سوالا چی بود؟
سری تکون دادم:
_شاید چون به تو بیشتر اعتماد دارم!
یهو برجستگیش و به باسنم مالید که چشمام گشاد شد و خواستم تکون بخورم که محکم نگهم داشت و گفت:

_اگه جای من اون بی ناموس دامون همچین گوهی و میخورد چیکار میکردی؟
از توضیح و غیرتش خندم گرفت اما از تصور اینکه دامون همچین کاری کنه حالم بد شد و به حالت چندش سرم و‌تکون دادم.

اندامشو بیشتر فشرد، جوری که کم کم حالم داشت خراب میشد و زیرگوشم لب زد:
_فکرش برات سخته؟ اما من هستم دوس داری نه؟

داشت دیوونم میکرد بااین سوالاش با نفس های تندی که نشانه ی هیجانم بود گفتم:
_هدفت چیه شاهرخ؟ منو اوردی اینجا اذیتم کنی؟

دوباره اندامشو بین خط باسن*م قرار داد که چشام و محکم روی هم فشردم تا برنگردم و لباشو به دهن بگیرم و با خماری جواب داد:
_من نمیخوام اذیتت کنم میخوام حالتو جا بیارم. میخوای؟

نه میتونستم بگم اره، نه میتونستم بگم نه!
_ولی قبلش باید یکاری بکنیم آیسان خانوم.
_چه کاری؟
_صیغه ی محرمیت!

با بهت به روبروم خیره شدم و لب زدم:
_چی؟!
زیرگوشم گفت: محرمم شو!
ضربان قلبم رفت تا انفجار و برگشتم سمتش که دستش و شل کرد. زل زدم به چشماش:
_چرا؟

اب دهنشو قورت داد که سیبک گلوش تکون خورد:
_چون نمیتونم وقتی کنارمی خودمو کنترل کنم.

چشمام گرد شد و تحریک شدم اما با اخم گفتم:
_یعنی صیغت بشم تا تو راحت بتونی از بدنم استفاده کنی؟

با لبخند کجی بهم خیره شد و با پشت انگشتاش نوازش وار روی صورتم کشید:
_ برای استفاده از تو نیست. برای اینکه بااین صیغه بهت بفهمونم حق نزدیک شدن به دامون و نداری عزیزم.

با گنگی سری تکون دادم:
_منظورت چیه؟
سر انگشتاش و از روی گونم اروم اروم کشید روی لبام و بعدش رفت روی گردن و وقتی رسید به استخون ترقوم گفت:

_منظورم اینه که در نبود من حق نداری بزاری اون دامون تخم حروم سر انگشتاش هم بهت بخوره!

اب دهنمو قورت دادم:
_یعنی بهم شک داری؟ میخوای صیغه این وسط باشه تا قبل هر چیزی عذاب وجدان داشته باشم؟

با اخم غلیظی گفت: مگه قراره کاری انجام بدی که عذاب وجدان داشته باشی؟
با کلافگی سری تکون دادم:
_معلومه که نه! حرف من چیز دیگست! بحث اعتماده، مگه دختر خراب و احمقیم که برگردم پیش آدمی که دنیامو نابود کرد؟

یه قدم نزدیکتر شد و با نوک انگشتاش که زیر چونم قرارگرفتن، سرم رو به سمت بالا حرکت داد و‌خیره شد توی چشمم:
_من به تو اعتماد دارم اما به اون نه!

خیره به چشمای سبزش لب زدم:
_یعنی بخاطر اعتماد نداشتن تو به اون من صیغت بشم؟ دلیل محکمی نیست! من و‌ تو چه تعهدی بهم داریم که همچین کاری بکنم؟

میخواستم از زیر زبونش حرف بکشم تا بگه. بگه دوسم داره، بگه تا بمونم، بگه تا پا به پاش زندگیش و عوض کنم، بگه تا پا به پاش بجنگم و از لجنزار بکشمش بیرون.

مکثی کرد و به لبام خیره موند:
_شاید تو تعهدی نداشته باشی ولی من دارم!
خون تو رگام جریانش شدید شد و هیجانم رفت بالا. میخواست بگه؟ قلبم داشت از جا در میومد!

زیر لب با استرس گفتم:
_چه تعهدی! چرا بهم تعهد داری؟
اب دهنشو قورت داد و سرش و‌انداخت پایین سکوت کرد.

کل بدنم از اضطراب میلرزید که سرشو اورد بالا و‌چندتار از جلوی موهامو گرفت بین انگشتاش:
_چون من..

منتظر چشمام صورتش و میکاوید، بگو دیگه لعنتی!
مکثی کرد و‌کشید عقب:
_نه! الان موقعش نیست!

_موقع چی؟!
چشماش و‌بست و دستشو فرو برد توی موهاش:
_هیچی، هیچی! ولی بدون موقعی که از گناه پاک بشم خیلی حرفا دارم برات بزنم!

دلم لرزید و‌اون برگشت که بره سمت اتاقک‌کوچیک ته کلبه که دستشو گرفتم و ایستاد، انگار حالش خراب بود که نمیخواست نگام کنه.

سرش و گرفتم بین دوتا دستام و بهش نزدیکتر شدم که بدنم چسبید بهش و اون یه دستشو انداخت دور کمرم و نگاهم کرد.

گاز کوچیکی از لبای سرخم گرفتم که چشماش رفت سمتش و لبامو ول کردم و زبونمو روی دندونام کشیدم و سرم و دادم عقب که سفیدی گردنم چشمک زد.

با دهن چفت شده و نگاه خیره به گردنم گفت:
_توله ی بیشرف!
خواست حمله کنه و پوستمو به دندون بگیره که با عشوه لب زدم:
_محرمت میشم!

اب دهنشو بزور قورت داد:
_محرمم میشی؟
رفتم جلوتر و بوسه ای روی چونش زدم و لبمو‌گاز گرفتم و با عشوه نگاهش کردم:
_بشم؟

از شدت هوس فکش میلرزید و چشماش خمار و سنگین شده بود.

_ از من میپرسی؟ من که بدون محرم شدن هم میتونم ترتیبت و بدم جوری که نتونی راه بری فقط حوصله ی نق نق و‌گریه های بعد از خوابیدن سالارم و ندارم!

با تعجب و خنده گفتم:
_خیلی بیتربیتی!

لبخند کجی زد همونطور که خیره به سین‌ه های گردم که نوکشون برجسته شده بود لب زد:
_چیکار کنم؟ بخونم صیغه رو؟

از قصد جوری تکون خوردم که سین_ه هام به تنش و بدنم به برجستگیش که داشت میترکید بخوره و یهو وحشیانه فکم و گرفت توی دستش:

_دیوونم نکن آیسان دیوونم نکن پدرسگ، جوری میکنمت که صدای زجه هات به گوش خدمتکارا برسه.

با عشوه خندیدم:
_اول باید صیغم کنی!

لبام و نزدیک لباش بردم و با حالت داغی نفس کشیدم:
_محرمت میشم شاهرخ معین!

از شدت هیجان نفس عمیقی کشید با دستای لرزون گوشیش و گرفت و تند تند یه چیزی زد و شروع کرد به خوندن متن:
_«زَوَّجتُکَ نَفسِی فِی المُدَّۀِ المَعلُومَۀِ، عَلَی المَهرِالمَعلُوم»

خیره شد بهم و من زل زدم به یقه ی تیشرتش:
_قبلتٌ!

با گفتن این کلمه در صدم ثانیه لباش روی لبام نشستن و‌به شدت ازم کام می گرفت و گاز های ریزش گیجم میکرد.
نفس کم اوردم و لبام و با زور از بین لباش کشیدم بیرون با نفس نفس گفتم:
_اومدیم اینجا که اینکارارو کنیم؟!

سرش و تکون داد و اب دهنشو قورت داد:
_میخواستم دفاع شخصی یادت بدم که نمیزاری!
چشمام گشاد شد از پرروییش:
_من چیکارت کردم؟
دستاش و دور گردنم حلقه کرد و سرش و فرو برد بین قوس گردنم و همونطور که بوسه های ریزش و روی پوست حساسم می کاشت لب زد:

_انقدر که ناز داری، بی طاقتم میکنی! تازه الانم زنمم شدی مگه میتونم ازت بگذرم؟
با شنیدن این حس مالکیتش غرق لذت شدم و سرم و به سرش تکیه دادم و بغلم کرد و نشست روی مبل و منم نشوند روی پاش.

با عشوه همونطور که سرم و روی شونش گذاشتم گفتم:
_اخه کجا ناز دارم؟ من که کاری نمیکنم.
نفسای داغم میخورد به گردنش که گردنش و کج کرد:
_سوختم پدرسوخته!
خندیدم:
_وسط سوختنت پدرم و چرا میسوزونی؟

لبخند کجش و حس کردم:
_باهاشون در تماسی؟
_هرروز! ‌چند بار میخواستن بیان که پیچوندمشون.
_وضع کلاسات چطوره؟
_خوبه! فعلا کاری ندارن، میان ترمامون از هفته ی بعد شروع میشه و بعدشم ترم و بعدم لیسانس!

سری تکون داد بااینکه بحث عوض شده بود اما برجستگیش و زیر رونم حس میکردم و خودمم براش له له میزدم.
با ناز دستمو دور گردنش حلقه کردم:
_نمیخوای بهم دفاع شخصی یاد بدی؟

کلافه از تکونی که خوردم جواب داد:
_تمرکز ندارم!
از قصد جوری نشستم که قشنگ وسط باس.نم قرار بگیره و تکونی به کمرم دادم:
_چرا اخه؟

فقط با صورت سرخ و گر گرفته خیره بود بهم که لبخند پر از نازی زدم و گوشه ی لبام به دندون گرفتم و
با چشمای خمار آبیم بهش خیره بودم.

پاهامو باز کردم و دو طرف کمرش پیچوندم دستامو روی شونه هاش گذاشتم
و جوری نشستم که برجستگیش وسط خط باسنم قرار گرفت

با مالیدن باسن تپلم بهش با دیوونگی چشماش و بست و‌ سرشو تکیه داد به مبل.

شاید نوبت من بود که دیوونش کنم، هربار اون منو به شهوت دیوونه وار میکشید و‌اینبار نوبت من بود که به مرز جنون برسونمش.

خواست دستشو دور کمرم حلقه کنه که زدم زیر دستش و کش موهام و‌ باز کردم که موهام ریخت دور صورتم

سرم و فرو بردم توی گردنش که عطر موهامو از ته دل بو کشید و
من گاز ریزی از گردنش گرفتم که تنش لرزید.

از حرکت باسنم داشت دیوونه میشد و یهو کمرش و داد بالا که مردونگیش از زیر شلوار روی بهشتم قرار گرفت

از شدت فشارش ناخوداگاه ناله ای توی گردنش کردم و‌ متقابلا خودمو بهش فشردم و اون هر لحظه حرارتش بیشتر و بیشتر میشد.

خواست بلند شه که نذاشتم و خودم بلند شدم و زانو زدم جلوی پاش، سریع تیشرت مارک لویی ویتونشو در اورد که شکم شیش تیکه و سینه ی ماهیچه ایش نمایان شد.

دستای بلند و مردونش و روی دسته ی مبل گذاشت و از بالا با چشمای قرمز منتظر بود که میخوام چیکار کنم. نوک انگشتامو روی خشتکش که داشت جر میخورد کشیدم و اروم دکمشو باز کردم.

شلوارم و‌ شورتش و باهم کشیدم پایین و‌اون کمرشو داد بالا تا راحت تر بتونم در بیارم.
با پایین کشیده شدن شورتش مردونگی*ش مثل فنر افتاد بیرون و من با ولع بهش خیره شدم.

کلفتی و رگ های برجستش و که میدیدم بیشتر هو-سی میشدم سرم و بردم جلو و مردونگ*یش و فرو بردم توی دهن داغم و تا جایی که میتونستم بلعیدمش.

زبونم و از زیر تکون میدادم و روی پوست داغش میکشیدم
بزور سرمو جلوتر بردم تا جایی ک سرش به ته حلقم برخورد کرد و به عق زدن افتادم.

خواستم بکشم عقب تا نفس بگیرم اما با خشونت چنگی به موهای پشت سرم زد

سرمو به بین پاش فشرد و تا جایی که نفس داشتم منو نگه داشت.

رنگم رو به کبودی رفت که گذاشت برم عقب، با سرفه نفس نفس میزدم و کل صورتم خیس از اب دهنم بود
و با دهن باز و خیس به چشماش خیره بودم.

با دیوونگی فکم و گرفت توی دستش و‌کشید سمت خودش و دست انداخت دهنمو پاک کرد و وحشیانه افتاد به جون لبام.

دستامو دو طرف صورتش قرار دادم و با عشق همراهیش کردم جهت سرامون عوض میشد
لبامون بهم گره خورده بود و جدا نمیشد.

بوسه ی محکمی روی چونم کاشت و‌کشید عقب با چشمای خمار بهم خیره بود لبام و گاز گرفتم
که پوست گردنم و بین دندوناش کشید و سینه هام و بین دستاش.

ناله ای کردم که هولم داد روی مبل و خیمه زد روم و سینه هام و بین دندوناش گرفت و مکید

لباش کوره ی آتیش بود لعنتی کل وجودم و بی حس میکرد.

زبونش و می کشید روی پوست تنم و میچرخوند با بیقراری تکونی به کمرم دادم و چنگ زدم به موهاش:

_آه …شاهرخ..
با هوس بوسه ی محکمی روی شکمم کاشت:

_جون شاهرخ.. دورت بگردم… چرا ازت سیر نمیشم شکلات من؟

با شهوت به دور خودم میپیچیدم که دستشو گذاشت
دو طرف پاهامو و تا اخر بازشون کرد.

نوک بینیش و گذاشت روی شورت خیس از ابم و‌ از ته دل بو کشید و با صدای لرزون گفت:
_بوی بهشت میده.
کل تنم از شدت لذت دون دون شده بود.

با بیقراری خودمو روی صورتش تکون دادم که خندید همونطور که نگاهم میکرد
گاز کوچیکی از بهشتم گرفت که پاهام لرزید و جیغی کشیدم.

با بی طاقتی و نفس نفس گفتم:
_شاهی توروخدا.. بخورش… اذیتم نکن.

شورتم کنار زد و دستشو گذاشت روش که آه بلندی کشیدم و چشمام رفت.

خیس خیس بود بود و‌لزج انگشتش و تکون داد و‌ لیز داد توم و یهو شروع کرد با سرعت تکون دادن انگشتش داخلم.

جیغ بلندی از لذت کشیدم و اون دوتا انگشتشو فرو برد و شصتش و گذاشت روی نازم و
با شهوت به صورتم که قرمز شده بود و ناله های بلندم نگاه میکرد.

به مرز ارضا شدن که رسیدم کشید عقب و انگار از بلندی پرت شده بودم و با بیحالی گفتم:
_تف تو روت. وحشی هنوز نشدم.

خیمه زد روم و مردونشو توی دستاش گرفت:
_چون میخوام بااین بشی!

با ورودش از شدت داغی و کلفتی چشام چسبید بالا و آه بلندی کشیدم و‌به دستاش که دورم بود چنگ زدم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/فصل دو پارت بیستو سه

حال و روزم به حدی خراب بود که نمی دونستم باید چیکار کنم خودمو زندگیمو …

2 نظر

  1. چه عجب😞

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *