خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد متجاوز من/پارت بیستو پنج

رمان استاد متجاوز من/پارت بیستو پنج

 

با خجالت رفتم سمت شهیاد که نگاهم کرد و با غیض از مهسا فاصله گرفت و گفت:
– خرید کردی؟

مهسا چشم غره ای بهم رفت و سمت شاهرخ حرکت کرد و با ناز نگاهش کرد:
_وای عشقم نمیدونی چیا خریدم!
با تمسخر نگاهش کردم که برگشت سمتم و گفت: ایسان جون تو چی خریدی؟

یه تای ابروم بالا دادم:
_یه پیراهن مجلسی، دست شاهرخه!
با اکراه نگاهی به نایلکس توی دستای شاهرخ کرد و بعدم به خریدای خودش نگاه کرد و با اخم رو کرد سمت شاهرخ:
_خریدای من چی؟

شاهرخ با جدیت بهش خیره شد:
_چی ؟!
مهسا با ترس گفت: خوب.. خوب دلم
خواست..

شاهرخ یه قدم سمتش برداشت و با لحن سرد و خشنی که منو یاد چند ماه پیشش مینداخت گفت:
_به دلت بگو حواسش و جمع کنه وگرنه براش گرون تموم میشه!

بعدم با قدم های محکم حرکت کرد و شهیاد زیرلب بهم گفت: باهاش برو!
سریع رفتم سمتش و دوشادوشش قدم برداشتم و نگاهی به اخمای توهمش کردم و میترسیدم چیزی بگم.

بعد چند لحظه ضربه ای به بازوش زدم:
_ بریم یه لباس خوب انتخاب کنیم برای مهمونی!
با جدیت جواب داد:
_خودت برو!

لب و لوچم و پیچ دادم و لبخند ملوسی گفتم:
_ من تنهایی که نمیتونم چیزی بخرم باز میای ایراد میگیری! خودتم بیا دیگه!

نگاهی به لبخندم کرد و سری تکون داد که دستمو دور بازوش حلقه کردم. بی توجهیش نسبت به مهسا برام آشکار بود و‌ هربار خیالم راحت تر میشد که بینشون چیزی نیست.

تنها چیزی که ازارم میداد شغلش بود و این حس لعنتی من که روز به روز نسبت بهش قوی تر و شدیدتر میشد.

 

بالاخره یه لباس مجلسی ساده و مناسب از دید شاهرخ برای شب مهمونی خریدیم و اومدیم بیرون. از وقتی اومده بودیم تو نخ بوتیک لباس زیر بودم تا یه جوری برم تو و چندتا چیز برای خودم بخرم.

به شدت زیادی نیاز به شورت جدید داشتم، دیدم شاهرخ همینطوری داره میره و صداش زدم:
_شاهرخ.. اممم… میگم تو برو من میخوام تنهایی یه دوری اینجا بزنم!

چند لحظه نگاهم کرد و با گیجی سر تکون داد:
_کجا دور بزنی؟ تو که تک تک این مغازه هارو رفتی!

با من و من گفتم:
_دلم یه لباس دیگه هم میخواد!
ابروهاش بالا پریدن و کم کم اخماش رفت توهم:
_ گیر اوردی؟ بریم ببینیم کدومو میخوای!

با غیض گفتم: تو برو خودم میرم!
مشکوک نگاهم کرد:
_ تا الان باهم بودیم حالا چیشد میخوای تنها بری؟ داستان چیه؟

دیگه صبرم تموم‌شدو با دست اشاره به بوتیک لباس زیر کردم:
_میخوام برم شورت بخرم، خیالت راحت شد؟

کم کم قیافش بشاش شد و با خنده ی کوتاهی گفت: خوب از اول میگفتی! میخوای بری این بوتیک؟
بعد هم با پررویی حرکت کرد سمت ویترینش و با دقت بهشون خیره شد و بعد چند ثانیه که من با حرص ایستاده بودم نگاهش میکردم چهرش کم کم سرخ شد و برگشت سمتم:

_بیا برو خریدت و کن دارم داغ میکنم!
چشمام گشاد شدن و نگاهم سریع رفت روی خشتکش و با تعجب به چهرش خیره شدو با شیطنتی که عجیب بود گفت: چیشد دلت خواست؟منم دلم خواست!

با تاسف براش سری تکون دادم و حرکت کردم سمت بوتیک که صداش و از پشت سرم شنیدم:
-اون لباس خواب بادمجونیه رو بگیر خیلی خوشگله!
چپ چپ‌نگاهش کردم و رفتم داخل و با لبخند سلام کردم و ازش درخواست شورت های جنس خوبشو کردم که با شنیدن صدای…

با شنیدن صدای شاهرخ پشت سرم پریدم و با حیرت گفتم:
_ چیکار میکنی؟ ورود آقایان ممنوعه!
یهو صدای پر ناز زن فروشنده رو شنیدم :
_شاهرخ خان! شما کجا و اینجا کجا؟

شاهرخ با گیجی گفت:شما؟
زنه با عشوه موهاشو داد عقب و سینه هاش و داد جلو و گفت: نشناختی؟ آناهیتام! پارسال توی مهمونی محسن بودیم و بعدش هم اتاق خوابت!

از شنیدن حرفش از شدت حرص و عصبانیت سرخ شدم و دندونام و روی هم فشردم که شاهرخ نگاهی به من کرد و با جدیت برگشت سمتش:
_خب، شناختم! چیزی که خانومم میخواد و داری یا نه!؟

زنه با اکراه نگاهی به چهره ی عصبیم کرد:
_ازدواج کردی!؟
شاهرخ اخماش توی هم رفت:
_زیاد سوال میپرسی!

از شدت حرص نمیتونستم حرفی بزنم و فقط ساکت ایستاده بودم و منتظر بودم تا زودتر ازین جهنم بیرون برم. تصور اینکه قبلا با این دختره ی هرجایی خوابیده بود من و دیوونه میکرد.

دختره خورد توی برجکش و ساکت شد و مدلای مختلف شورتاشو نشونم داد و شاهرخ نگاهی بهشون کرد:
_از همه ی مدل ها هر رنگی که خودش دوست داره بهش بده.

خودشم رفت عقب و من با جدیت و سردی چند مدل انتخاب کردم و اون با حرص برام کنار گذاشت و برگشتم سمت شاهرخ که دیدم به دختره اشاره ای کرد:
_اون چندتا لباس خواب و بیار!

دختره با عصبانیت از دستورای شاهرخ رفت سمت لباس زیر و اورد پایین با تعجب گفتم: اینارو میخوام چیکار؟!

هولم داد سمت اتاق پرو و گفت: بپوش!
با غیض خواستم حرفی بزنم که در اتاق پرو باز کرد و زیرگوشم گفت:از چی خجالت میکشی؟از منی که موقع خوردن بهشتت متوجه خال روش شدم؟ من تک تک اعضای بدنت و از حفظم!
با شنیدن حرفش تو وجودم رعشه ای افتاد و نفسم حبس شد..

خدایا توبه، این چه بشری بود سر راه زندگیم گذاشتی! خیلی ادم و از راه بدر میکنه! وا ندادم و چشم غره ای رفتم:
_حالا بفرما بیرون. مثل اینکه خودت مشتاقی بپوشیش، بیا بپوش احتمالا بهت میاد!

خیره خیره نگاهم کرد:
_پدرسوخته ی توله سگ.
بی توجه دکمه ی مانتومو باز کردم و گفتم:
_بابای خودته! درم ببند اقای پررو..

تک خنده ای کرد و من بعد ۱۰ دقیقه با بدبختی و فحش به طایفه ی شاهرخ اون لباس بی سر و ته و پوشیدم و توی ایینه به خودم خیره شدم. چیه این؟ من مگه خرم قبل خواب اینو بپوشم؟

صدای شاهرخ شنیدم:
_تموم‌شد؟
با بی میلی جواب دادم: بله؟ دوستش ندارم!
یهو درو مثل گاو باز کرد و نگاه خیره و داغی بهم کرد:
_خیلی خوشگله میگیریمش.

با غیض گفتم: من نمیخوامش!
با جدیت نگاهم کرد: خودم دارم پولشو میدم!
بعدم در اتاق پرو بست و رفت بیرون منم با عصبانیت لباس و در اوردم سریع لباس خودمو‌پوشیدم. کثافت منت پولتو روی من میزاری؟

با حرص رفتم بیرون و لباس خواب و پرت کردم توی بغلش:
_برای خودت بخرش!
بعدم با قدم های عصبی از اتاق پرو بیرون رفتم.

یهو وسط راه دستم کشیده شد و شاهرخ و دیدم که با حرص منو کشید سمت خودش:
_تو چطور جرات کردی با من جلوی اون جنده اون طوری برخورد کنی؟!

منم با جدیت زدم زیر دستش:
_توچطور جرات کردی منت پولتو سر من بزاری؟فکر کردی پول ندیده ام؟
نیشخندی زد:
_دیدی؟ پول دیدی؟ تا حالا این همه خرید باهم دیدی؟

از عصبانیت سرخ شدم و با تشر توی صورتش غریدم:
_نه ندیدم!پول حلال اینجوری بریز و‌ بپاش نداره! بابام قاچاقچی نبود که اینجوری پول براش بی ارزش باشه!

بعدم با بغض و نفرت کشیدم عقب و با قدم های محکم از حرص از پاساژخارج شدم و با سرعت ازهمشون دور شدم.

چند قدم که دور شدم به شدت دستم کشیده شد و‌ با ترس برگشتم که شاهرخ و پشت سرم دیدم.
با عصبانیت توی صورتم غرید:
_ کی بهت گفت انقدر ازم دور بشی؟
با اخم بهش خیره شدم:
_دوست ندارم پیش توی خودخواه مغرور بی خاصیت باشم!

بازومو توی دستش فشرد:
_من هرجوری که باشم تو باید کنار من باشی، حق دور شدن از من نداری!
چشمام از زورگویشش گشاد شد که محکم دستمو کشید و برد سوار ماشین کرد و با اخم نشست جلو و شهیاد حرکت کرد.

***

شب مهمونی بالاخره رسید و من با لباس و ارایش ساده و مرتب منتظر شاهرخ شدم. اسلحه ای که شاهرخ بهم داده بود و گذاشتم توی کیفم و رژلبمم برداشتم.

با تقه ای که به در خورد رفتم بیرون و شاهرخ برگشت سمتم که کفم برید از تیپ خفنش و بازوهاش که توی پیراهن اسپرت طوسی تنگش داشتن میترکیدن و شلوار مشکی جذبش پاهای کشیده و عضله ایشو خیلی خوب نشون میداد، موهای لختش که به سمت بالا حالت داده بود و کفش اسپرت مشکیش. اوف دلم آب شد براش!

نگاهی به سر تا پام کرد و با اخم گفت:
_ آرایشت زیاد نیست؟
با تعجب نگاهش کردم:
_شاهی؟! من اصلا امشب ارایشی ندارم!
یه خط چشم و رژلبه!

با حرص چشماش و روی صورتم چرخوند:
_پس چرا انقدر خوشگل شدی؟ اصلا نمیخواد امشب با نقشه بری پیش اون حرومزاده، پیش خودم باش!

 

از حسادت و غیرت اشکارش دلم غنچ رفت و ناخوداگاه دستمو دور کمرش حلقه کردم و سرم و روی سینش گذاشتم که نفسش حبس شد.

مثل گربه سرمو به سینش مالوندم که صدای شدت ضربان قلبشو زیر گوشم حس کردم. کم کم دستشو اورد بالا و روی دوش و پشت سرم گذاشت و‌منو محکم به خودش فشرد.

با لذت دستامو دورش محکمتر کردم و چونشو روی سرم حس کردم و صداشو شنیدم:
_ حق نداری بهش نزدیک شی فقط صحبت.

با ناز گفتم: چشم!
محکمتر گرفتم و با غیض جواب داد:
_به اون اونجوری جواب نمیدیا آیسان!
خندیدم سرم‌ و بلند کردم و از پایین خیره به چشمای سبزش شدم:
_ پس چجوری حرف بزنم؟ کتابی؟

چشماش گشاد شدن و‌ بلند گفت: فکر کردی چی؟ میخوای با ناز بکشی صدات و حال و‌هوای گذشته بزنه به سرش؟ اون مغزشو متلاشی میکنم فکر هیکلت بیاد تو مخش!

لبمو پیچوندم:
_غلط کرده بخواد به هیکل من فکر کنه!مگه اسباب بازیشم؟
خم شد و بوسه ی خیسی روی لب پایینم کاشت:
_افرین. دیدی داره پررو میشه فقط صدام کن ایسان! ببین چه بلایی سرش میارم! حالا هم بریم!

بر خلاف میلم ازش فاصله گرفتم و دوشادوش هم از خونه بیرون رفتیم و با لکسوز نقره ایش حرکت کردیم سمت خونه ی دوستش.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *