خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد متجاوز من/پارت بیستو چهار

رمان استاد متجاوز من/پارت بیستو چهار

 

شهیاد زیر چشمی بهش نگاهی کرد و به خیره موند بهش. نگاهشو دنبال کردم که به باسن برجسته و‌کمر قوس دار آیسان رسیدم.

از شدت خشم و‌حرص سرخ شدم و‌ جلوی شهیاد ایستادم که سریع نگاهشو دزدید. بااخمای توهم گفتم: برو هروقت اماده شد صدات میکنه!

با سرعت از اتاق رفت بیرون و منم برگشتم سمت ایسان. نگاه شهیاد باعث‌ شد از حرص تمام تنم داغ بشه. با غیض زدم رو‌کمرش و‌گفتم:خجالت نمیکشی نشستی اینجوری جلوی شهیاد و رکاب میزنی؟

با لحن سردی جواب داد: برادر شما دیده اینجا اتاق ورزشه و من دارم ورزش میکنم میتونست بره بیرون مسئول نگاه های بیجای برادر شما من که نیستم، هستم؟

بعدم اومد پایین و خواست بره سمت در که بلند داد زدم: شهیاد؟ اماده شو باهم میریم بیرون خرید.
یهو در باز شد و‌ مهسا اومد تو و تنه ای به ایسان زد و با تعجب و نا رضایتی گفت: عزیزم مگه قرار نبود تنها بریم؟

ایسان با حرص جلوم ایستاد و گفت: باهم بریم چه صیغه ایه؟ من و شهیاد میخوایم بریم خرید!
با حساسیت گفتم: شهیاد؟ اقا شهیاد؟!
با تشر گفت: برو بابا.
***

مهسا با تعجب و حرص گفت: چه طرز حرف زدنه؟
ایسان تیز نگاهش کرد و گفت: از تو نظر خواستم؟
مهسا پشت چشمی نازک کرد و‌دستشو‌ دور بازوم حلقه کرد که ایسان چپ چپ نگاهم کرد و از اتاق رفت بیرون.

شهیاد پشت در بود و اومد جلو و گفت: خان داداش چیکار کنیم؟
با جدیت گفتم: باهم میریم!
مهسا با نارضایتی گفت: اخه میخواستیم تنها با هم حرف بزنیم.

بی توجه بهش رفتم سمت اتاق و‌ در و باز کردم که ایسان جیغی کشید و‌ تیشرتش و جلوی تن لختش گرفت و‌با تشر گفت: در و برای چی گذاشتن؟ نمیتونی در بزنی؟

با نیشخند جواب دادم: برای ورود به اتاق خودم باید در بزنم؟
چشاش و در اورد و گفت: اتاق تو؟ منم اینجا هستم فعلا. ‌پس اتاق منم هست، حالا هم روتو کن اونور تا لباسمو بپوشم.

با پررویی نگاهش کردم که با حرص گفت:خیلی بیتربیتی.
با تخسی ابرو بالا دادم و همونطور خیره موندم بهش که اونم ازرو نرفت و تیشرتش و اورد پایین من خیره ی سینه های گرد و صورتیش شدم.

اب دهنمو قورت دادم و قبل از اینکه تحریک بشم و‌ برم سمتش و تو وجودم حلش کنم رومو برگردوندم. رفتم سمت کمدم و‌شروع کردم به عوض کردن لباسام.

تقه ای به در خورد و من با بالا تنه ی لخت رفتم سمت در و بازش کردم که دیدم مهسا با تیپ زرد و سفید و ارایش غلیظ جلوی در ایستاده و خیره شد به هیکلم.

 

یه تای ابرومو دادم بالا و گفتم: هنوز اماده نشدیم.
با لبخند ناخنای بلندش و‌کشید روی سینم و گفت: خوب میخوام بیام تو بیینمت موقع اماده شدن.
خیره ی چشماش شدم که لبخند پر عشوه ای زد..

#ایسان

از شدت حرص نفسم بند‌اومده بود، خدایا چه بخت شومیه برای من گذاشتی؟ به هرکسی دل میبندم لاشی و اشغاله. چجوری جلوی در ایستاده دختره نازش میکنه!

از لجش یه تاپ شل و کوتاه پوشیدم که قفسه ی سینم و شکمم مشخص بود همراه با مانتوی حریر بلند سفید، یه شال مشکی هم انداختم روی سرم و شلوار زاپ دار مشکیمم کشیدم بالاتر.

لگد محکمی به پاش زدم که برگشت سمتم و بااخم گفتم:بکش کنار!
ابروهاش بالا پریدن و‌من تنه ی محکمی زدم بهش که عقب تر رفت و از کنارش رد شدم و روبروی اون دختره ی خراب قرار گرفتم.

طلبکارانه نگاهم میکرد که گفتم: برو کنار میخوام رد شم!
با پررویی گفت: اگه نرم؟
من خودم حرص داشتم این بدتر رفت روی مغزم و با قلدری همچین زدم روی تخت سینش که دو قدم پرت شد و با تشر گفتم: جمع کن بابا!

بعدم از جلوشون رد شدم و‌ رفتم سمت اتاق شهیاد و دوتا تقه زدم و گفتم: اماده ای شهی؟
یهو در باز شد و قیافه ی متعجب شهیاد نمایان شد و‌گفت:شهی کیه؟

با اعصابی خورد گفتم: شهی، مخفف شهیاد!
یهو بلند زد زیر خنده و گفت: الان شدم شهی؟

 

چپ چپ نگاهش کردم لبخندی زد و‌گفت: بریم آیسی!
ابروهام بالا پریدن و چشام و تو کاسه ی چشمم چرخوندم و گفتم: هه ایسی!

دوید سمتم و باهام هم قدم شد و‌گفت: چرا عصبانی؟
اخمی کردم: چرا عصبانی باشم؟
برگشتم سمتش و به چشماش خیره شدم که حالت چشمای برادر عنترش و داشتن و با حرص رو برگردوندم و گفتم: فاک!

خندید و گفتم: چیه باهام مهربون شدی!
لباش و پیچوند و سری به معنای تایید تکون داد و گفت: فهمیدم از قماش اون دختره که اون بالاس نیسی!

با غیض گفتم: دختره ی ت.می!
چشماش گشاد شدن و با خنده ی مردونه گفت: باورم نمیشه یه دخترم همچین حرفی بزنه!

با حرص گفتم: هیش شهی! حوصله ندارم.
سرش و اورد جلو و اروم گفت: حسودیت میشه؟
برگشتم سمتش که فیس تو فیس شدیم و خواستم جوابشو بدم یهو صدای غرش عصبی شاهرخ و پشت سرم شنیدم: شهیاد!

شهیاد لبخند کوچیکی زد و‌ به عقب نگاه کرد و گفت: جانم خان داداش؟
با مسخرگی گفتم: خان داداش، خان داداش.

بعدم با قدمای عصبی ازشون پیشی گرفتم و رفتم سمت پارکینگ و قبل اینکه بخوام کنار ماشین شهیاد وایسم صدای باز شدن در ماشین ولوو ی مشکی شاهرخ و شنیدم.

با اخم و تخم رو به شهیاد گفتم: بزن ماشینو بریم شهی!
شاهرخ دندون غروچه ای کرد و گفت: شهی دیگه کیه؟!

مهسا با ناز دستشو دور بازوش حلقه کرد و گفت: شهیاد دیگه!
با حرص نگاهم کرد جوری که رگ گردنش باد کرده بود و با دستای مشت شده مهسا رو کنار زد و‌اومد سمتم و زیر لب غرید: یه بار دیگه شهیاد و اینجوری صدا کن تا دندونات و خورد کنم.

با گستاخی خیره ی چشمای سبزش شدم و گفتم:
_به تو چه؟ باید از تو اجازه بگیرم کی و‌چجوری صدا میزنم؟

دندون غروچه ای کرد:
_خفه شو ایسان! به چه حقی برادر من و اینطوری صدا میزنی؟ میخوای باهاش لاس بزنی؟ دوتا دوتا؟

با تمسخر خندیدم و با چشم اشاره ای به مهسا که با حرص منتظرش بود کردم و گفتم:
_ مثل شما که دوتا دوتا حال میکنی، گفتم ماهم امتحان کنیم.

چونمو محکم توی دستش گرفت که با پوزخند زدم زیر دستش و حرکت کردم سمت ماشینش و بی توجه بهشون در عقب و باز کردم و‌نشستم.

با اینکارم مهسا سریع جلو‌نشست و با ذوق منتظر شاهرخ بود و شهیادم خواست در عقب و‌باز کنه که شاهرخ قدماش تند شدن و بلند گفت:‌نه صبر‌کن!

هرسه برگشتیم سمتش که اخم غلیظی کرد و به شهیاد نگاه کرد:
_پشت نشین!
به حساسیت مسخرش نیشخندی زدم و شهیاد جواب داد: چرا داداش؟

نیم نگاه پر حرصی بهم کرد:
_ جلو پیش خودم بشین، مهسا شما برو عقب.
پوفی کردم و‌خودم و چسبوندم به پنجره و مهسا با قر و فر و ادا اومد پشت نشست.

بعد اینکه شهیاد هم نشست شاهرخ راه افتاد و تا رسیدن به مسیر هیچ حرفی نزدم و فقط خیره شدم به بیرون.

رسیدیم به مرکز خرید بزرگ شاهرخ پیادمون کرد و خودش رفت سمت پارکینگ اختصاصی و نگهبان با احترام اومد سمت در راننده و شاهرخ پیاده شد و اون سوار شد.

ازونجایی که میدونستم الان با شاهرخ هم قدم باشم مهسا با چرت و پرتاش مغزمو میخوره رفتم سمت شهیاد و گفتم: بریم شهی!

بعد گفتن شهی با نیشخند به شاهرخ که دوباره اخماش تو هم رفته بود و با چشماش برام خط و نشون میکشید نگاه کردم و دست انداختم دور بازوی شهیاد و همراه خودم جلو جلو کشیدمش.

همونطور که دستاش توی جیبش بود و پشت سرم میومد و اروم گفت:
_ببینم میتونی بین من و داداشم دعوا بندازی یا نه بچه!

با تعجب گفتم: چرا دعوا؟
لبخند کجی زد:
_نمیبینی از حسودی داره میترکه؟رگای گردنش داره پاره میشه. داداش من الکی الکی برای کسی غیرتی نمیشه.

متوجه منظورش نشدم، برگشتم سمتش:
_چی؟ یعنی چی؟
اشاره ای به ویترین مغازه ای زد:
_لباساش چطورن؟

نگاهی به مدلای مختلف کردم و دست گذاشتم روی یکی از اون ها و گفتم:
_چطوره؟

صدای خشن شاهرخ و از پشت سرم شنیدم:
_مسخرس!
چشم غره ای بهش رفتم و بی توجه به نظرش رفتم توی بوتیک و دیدم کسی پشت سرم نیومده. به درک که نیومدی فکر کردی لنگ پول توام؟

رو به فروشنده کردم:
_سلام خانوم ببخشید اون لباس سبز یشمی سایز ۳۸ رو میدید بپوشم؟

با اشتیاق جواب داد: بله حتما!
با سرعت لباس و برام اورد و با دست به اتاق پرو اشاره کرد:
_بفرمایید ازونطرف.
تشکری کردم و رفتم توی اتاق پرو و بعد یک ربع بزور لباس و پوشیدم و خودم و توی ایینه قدی نگاه کردم.

لباس سبز یشمی مخمل که یقه قایقی بی استین و ماکسی بود و رنگ تیرش با پوست سفیدم تضاد عجیبی بوجود اورده بود.
از سینه تا زیرباسنم تنگ تنگ بود و از اونجا به بعد گشاد میشد برجستگی باسن و‌گودی کمرم بدجوری توی چشم بود.

تقه ای به در خورد و گفتم: بله؟
با شنیدن صدای شاهرخ پشت در تنم مور مور شد و ..

 

با اخم نگاهش کردم که لبخندی زد و‌ گازی از لپم گرفت و‌با درد زدم روی بازوش و گفتم: اخ دردم اومد.

با لذت کشید عقب و در اتاق پرو و بست رفت و با لبخند و‌ذوق به ایینه خیره شدم. یعنی اونم دوستم داره؟ اینجوری برام غیرتی میشه! شوخیاش! تنم مور مور شد از این فکر.

تند تند لباسو در اوردم و لباس بیرونیمو پوشیدم قبل اینکه از اتاق پرو بیرون برم نگاهی به قیافم توی ایینه کردم و‌ به خودم گفتم:
– تو داری با خودت چیکار میکنی؟ قاچاقچیه! حواست هست!؟

با کلافگی در اتاق پرو باز کردم و رفتم بیرون که دیدم جلوم ایستاده و ابروهاشو داد بالا:
_بریم؟

باز ته دلم با شنیدن صداش یه جوری شد ولی سر تکون دادم حرکت کردم که دستمو کشید و‌چسبوند به خودش و تشکری از فروشنده کرد و لباس و ازم گرفت و داد به فروشنده تا توی کاور بزاره و تحویلمون بده.

بعد گرفتن لباس رو کرد بهم:
_بریم.
دستم و گرفت و رفتیم بیرون و دیدم مهسا و شهیاد همزمان از یک مغازه بیرون اومدن و‌دست مهسا یه دنیا نایلون و باکس بود.

با حیرت گفتم:کی وقت کرد اینارو بخره؟
شاهرخ تک خنده ای کرد و گفت: این از قابلیتاشه!
بی حواس با حساسیت آشکاری رو کردم بهش:
_تو چرا باید از قابلیتاش خبر داشته باشی و برای من توضیح بدی؟

با لبخند کجی خیره خیره بهم نگاه کرد که به خودم ا‌ومدم و سریع گفتم: نه ..چیز.. میگم که… خوب…
خندید و سرشو داد بالا که سیبک گلوش برجسته تر شد و دلم برای گردن و ته ریشش ضعف رفت.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت چهلو دو

_من به علی پناه بردم چون پیشنهادش نجات زندگی و خانوادم رو تضمین می کرد. …

4 نظر

  1. چرا یه جاهایش رو سانسور کردین؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  2. میشه پیج اینیستا یا آیدی تل نویسنده رو بدید؟!

  3. پارت بعدی؟؟

  4. پارت بعدی رو کی می زارین؟؟؟؟؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *