خانه / رمان / رمان استاد من فصل دو/پارت ده

رمان استاد من فصل دو/پارت ده

 

انگشتمو بیشترفرو‌کردم تو جا دکمه که بالاخره باز شد با لبخند پیروزمندی صاف ایستادم که دیدم با چهره ی سرخ شده خیره شده بهم.

اب دهنمو قورت دادم و بخاطر کوچیک بودن اتاق پرو تقریبا تو بغلش بودم. با هول گفتم: خوب دیگه بزار برم بیرون کتتم بپوش ببینم چطوره تو تنت.

خواستم برم که محکم خودشو بهم چسبوند و من بین اون و دیوار گیر افتادم. با بهت گفتم: چیکار می کنی نمیتونم رد شم شاهرخ خان.

اب دهنشو قورت داد که متوجه سفتی چیزی روی رون پام شدم. رنگم پرید و با ترس گفتم: چ..چت شده الان یکی میاد زشته.

کف دستاشو دو طرف سرم به دیوار چسبوند و سرش روبروی سرم و چند میلی میتری لبم قرار گرفت و من تند تند قفسه ی سینم بالا پایین میشد و فقط خیره ی چشماش بودم.

لب زد:فراموشش کن.
با گنگی نگاهش کردم که باحس داغی لباش چشام ناخوداگاه بسته شد. به خودم لرزیدم. خدای من چه اتفاقی داشت میافتاد؟

بعد چند ثانیه لباشو حرکت داد لب پایینمو کشید تو دهنش و شروع کرد به بوسیدن. انقد با طمانینه می بوسید که انگار داشتن مواد به تک تک سلولام تزریق میکردن. سست شدم که دهنش و بیشتر باز کرد و لب بالا پایینم و کشید تو دهنش و با زبونش لیسی زد و ول کرد.

کشید عقب من که خشکم زده بود اروم چشامو باز کردم و به چشمای خمارش نگاه کردم. سبزی چشماش تیره شده بود و با نفسای کشدار نگاهم می کرد.

 

با بهت و تته پته گفتم: م..من برم بی..بیرون‌.
یهو لبخند زد و گفت: دوباره ترمز میکنی که.
اب دهنمو قورت دادم و‌هولش دادم عقب و سریع رفتم بیرون.

دیدم سهند پشت به اتاق پرو سرگردون ایستاده و با صدای لرزون گفتم: اقا سهند؟

سریع برگشت سمتم و گفت: کجایین شما دوتا؟ یساعته دارم دور خودم میچرخم.
هول شده گفتم: اتاق پرو.
با گیجی گفت: هان؟!

تند تند گفتم: داشتم دکمه ی شلوار شاهرخ و می بستم.
چشماش گشاد شدن و از گندی که زدم چشم و محکم فشردم یهو در اتاق پرو باز شد و شاهرخ اومد بیرون.

با دیدن تیپش خشکم زد. عجب چیزی شده بود لعنتی. سهند سوتی کشید و گفت: عجب چیزی شدی پسر، ترکوندی لعنتی.

عضله های بزرگش زیر کت قرمز تیره داشت میترکید و اون شلوارمشکی قدش و‌بلندتر نشون می داد.

شاهرخ بااخم گفت: خوبه پس بریم حساب کنیم.
بعدم بدون توجه به ما رفت تو اتاق پرو.

 

شونه ای بالا انداختم و منتظر موندیم تا بیاد. بعد از اومدنش لباس و انداخت تو بغل سهند و خودشم جلو جلو رفت.

با تعجب به قیافه اخموش خیره شدم. لباسامونو حساب کردو رفت بیرون.
سهند گفت: این چشه؟
_نمیدونم موجیه دوستت.

خندید و گفت:بیا بریم اینو جلوی خودش می گفتی خرخره ات و میجویید.
خندیدم و رفتیم سمت ماشینش که دیدم دوتا دراکولا کنارش ایستادن.

با ترس گفتم: سهند سهند سهند گرفتنش، یا خدا الان میکشنش.
سهند بلند خندید و گفت: آکبند بادیگارداشن.

با بهت گفتم: بادیگارد؟! اوو مگه کی هست؟ چقدر این بشر خودشیفتس واقعا.

سهند با خنده سر تکون می داد رسیدیم به ماشین و نگاهی به اون دوتا دراکولا کردم که با سردی نگاهم کردن و رفتن سمت ماشین پشتی.

اوف چقدر ترسناکنا. لبم و‌جمع کردم بهشون نگاه کردم که پشت بهم داشتن میرفتن.
شاهرخ با اخم گفت: بشین بریم. چیو دید میزنی؟

بی حواس گفتم: دوتا دراکولا.
سهند زد زیرخنده و گفت: نمیری دختر.
اخم شاهرخ غلیظ تر شد که ترسیدم اب دهنمو قورت دادم و نشستم.

نشستیم تو ماشین و‌ شاهرخ حرکت کرد، حواسم به ماشین اون دوتا بادیگارد بود که داشتن پشت سرمون میومدم.

چشمام و ریز کردم و گفتم: اینا همیشه همینجوری پشت سرت میان؟
جوابی بهم ندادن که لبامو جمع کردم به جفتشون خیره شدم.

بازم هیچی نگفتن که دندون غروچه ای کردم وفحشی زیرلب بهشون دادم. بعد چند دقیقه سهند با جدیت گفت: گوش کن قشنگ ببین چی بهت میگم. شرایط طوری شده که اسم تو و شاهرخ افتاده کنار هم و متاسفانه همه هم جدی گرفتن و این وسط وضع یکم برا تو سخت میشه.

با کنجکاوی منتظر ادامه ی حرفش بودم که گفت: ببین شاهرخ ادم مهمیه. خیلی مهم طوری که ممکنه دشمنا بیافتن جونت و به خطر بیافتی.

اب دهنمو قورت دادم و با ترس گفتم: ب..به من چه؟ شما هرکاری می کنین به خودتون ربط داره.

سهند و شاهرخ نگاه معنی داری به هم کردن و شاهرخ گفت: متاسفانه بااون گندی که شما اونشب زدی الان من و‌تو فرقی نداریم، شاید بخوان از طریق تو به من آسیب بزنن.

با کلافگی ناخونم کف دستم فرو کردم و بی توجه به دردش گفتم: خوب من باید چیکار کنم الان؟

اخمی کرد و دستش و از پنجره ماشین داد بیرون و گفت: باید اسلحه همراهت باشه.
با شنیدن حرفش فکر کنم قلبم ایستاد! اون چی گفت؟! اسلحه؟!

 

رنگم پرید و به سهند که برگشته بود بهم خیره شده بود نگاه کردم. زیرلب گفتم: اسلحه؟! اسلحه واقعی؟ تفنگ؟!

سهند سری به معنای اره تکون داد و بغض کردم. خدایا داری منو به سمت چی میبری؟ نکنه قاتل بشم؟ کسی و بکشم؟ یعنی ممکنه یک روز یه نفر به دست من کشته بشه.

با چشمای اشکی به سهند نگاه کرده بودم. یعنی اینا آدم کشتن؟ سهند مهربون بود هیز نبود از نگاهش معلوم بود، نکنه ادم بدی بود و الکی داشت نقش بازی میکرد؟

سهند با مهربونی گفت: چته دختر؟ مثل گنجشک داری میلرزی قرار نیست بااون اسلحه کاری کنی فقط برای ترسوندنه.

از آیینه به شاهرخ نگاه کردم که داشت نگاهم میکرد. با اطمینان سری تکون داد و گفت: نه بهت آسیبی میرسه نه قراره تو به کسی آسیب بزنی من هستم اون بارم چون کسی نمیدونست تو همراه منی اون اتفاق افتاد.

اب دهنمو قورت دادم و به شاهرخ خیره شدم و با مظلومیت گفتم: میشه من تفنگ نگیرم؟ قول میدم از کنارت تکون نخورم.

با کلافگی دستی به پشت گردنش کشید و گفت: نمیشه من ممکنه مجبور بشم تو جلسه و تو باید بتونی از خودت محافظت کنی بادیگارد ها هم هستن ولی این اسلحه برای اون ۵ درصدیه که ممکنه اتفاقی بیافته، مثل اون شب

بالاخره شب مهمونی رسید شاهرخ میخواست آرایشگر بیاره ولی من نذاشتم، علاقه ی فوق زیادی به ارایشگری داشتم و عاشقش بودم وسیله هم که برام گرفته بود.

آیینه رو اوردم پایین و وسط وسیله های آرایش روی زمین نشستم و شروع کردم به آرایش کردن. غرق کارم بودم از پشت چشمم تا بالای پلکم و هاله ی کمرنگ قرمزتیره زدم ویکم زیر استخون چشمم و به سمت بالا سایه مشکی زدم که چشمام حالت کشیده پیدا کنه با مدادچشم یه یه خط چشم کلفت کشیدم که چشمم و خمارکرد یه رژ همرنگ لباسم زدم و لبام گرد وبرجسته شد رژگونه ی کمرنگی زدم و ارایشم تموم شد.

چون لباسم یقه قایقی بود و سرشونم معلوم بود موهام جمع کردم پشت گردنم و با چندتا گیره نگهش داشتم. چندتار موهام و‌کشیدم بیرون و ول کردم رو صورتم و لباسم و پوشیدم. استینای لباسم بلند بود و نیازی به دستبند نداشتم.

گردنبند ظریف نقره ای و گوشواره های النگویی گذاشتم و با پوشیدن کفش و گرفتن کیفم به خودم تو ایینه خیره شدم. مچ پاهای خوش فرمم تو دید بود ولی اهمیتی ندادم. از همه بیشتر چشم و لبام تو دید بود. واقعا چشمام خمار و جذاب شده بود.

رفتم سمت کشو و بازش کردم، تفنگی که شاهرخ بهم داده بود و گرفتم بهش خیره شدم، خدایا کمکم کن من آدم این غلط کاریا نیستم.

یاد چند شب پیش افتادم که با جدیت بهم یاد داد که چطوری تفنگ دست بگیرم و هی سرم داد میزد که بغض و گریه نکنم. بهم گفت اگه جایی کسی بهم نزدیک شد وتو خطرم فقط به زمین شلیک کنم تا طرف مقابلم بترسه و نزدیکم نشه.

 

بماند که چقدر از ترس به سکسکه افتادم و شاهرخ هی چشم غره بهم می رفت و بهم لقب ترسو و بچه ننه رو نسبت میداد و منم با جیغ و داد و گریه جوابش و میدادم.
و جالب این بود که هیچکدوممون اون بوسه رو به روی هم نیاوردیم و انگار هیچ اتفاقی نیافتاد.

با تقه ای که به در خورد از فکر اومدم بیرون و اروم گفتم: بله؟
صدای یکی از بادیگارداش اومد و گفت: خانم آماده شدین؟ آقا منتظرن!

بلند گفتم: الان میام.
تفنگ و گذاشتم توی کیفم و با گرفتن گوشی و رژلبم و زدن عطر به گردن و لباسم رفتم بیرون.

همزمان با من شاهرخم زد بیرون و برگشتم سمتش، با دیدنش لبخندی زدم و با تحسین به قد و هیکلش خیره شدم. از نظر تیپ و قیافه هیچی کم نداشت واقع هیچی، اضافه هم داشت.

اونم نگاهش نسبت حالت عادی ملایم تر بود و اومد سمتم و گفت: بهت میاد.
ابروهامو دادم بالا و چشمای خمارمو دوختم بهش و گفتم: فقط همین؟

لبخند کجی زد و گفت: بیا بریم بچه.
بعد به لباسامون خیره شد و لبخند کجش بیشتر کش اومد و گفت: اولین باره دارم ست میکنم تا دیروز نمیدونستم ست چیه!

خندیدم و بهش زل زدم که خیره شد به چشمام و لب زدم: بریم؟
بازوشو گرفت طرفم و از دهنمو قورت دادم و اروم دستمو دور بازوش حلقه کردم.

 

به مدل موهاش خیره شدم، چقد بهش میومد ته ریش قهوه ای روشنش جذابیتش و هزاربرابر بیشتر کرده بود. چندتا ایما و اشاره به بادیگارداش زد و زیرگوشم گفت: با خودت اوردیش؟

منظورش و فهمیدم، چنگی به کیفم زدم و گفتم: تو کیفمه.
_اسباب بازی نیست این، بهت گفته باشم اونجا رفتی ضایع بازی در نیاری هی با کیفت ور بری.

با اخم بهش نگاه کردم و بهش توپیدم و گفتم: مگه من بچه دوسالم عروسک ببینم ضایع بازی درارم؟

گوشه لبش کج شد و با چشمایی که میخندیدن گفت: کمترم نیستی ازشون.
چشمام گشاد و با حرص نگاهش کردم که بازوشو محکم به دستم فشرد و گفت: بریم؟

چپ چپ نگاهش کردم و گفتم: بله بریم.
سری تکون داد و اروم و مردونه قدم برداشت، بخاطر قد بلندم و کفشی که پوشیده بودم قدم حدودا به شقیقش رسیده بودو من خداروشکر میکردم بابت بدنسازی که قبلا میرفتم و الان آبروم حفظه.

میتونستم بگم قد و هیکلمون بهم میومد. لبخند کوچیکی زدم و از پله ها رفتیم پایین. با دیدن شلوغی پایین محکمتر بازوی شاهرخ و گرفتم که دستم و فشرد.

موزیک ملایمی گذاشته بودن و اکثرا برگشته بودن سمتمون و من تنم یخ زده بود، ازینکه میدونستم دامونم اونجاست بیشتر میترسیدم.

رسیدیم پله ی اخر و شاهرخ برای کسایی که بهش سلام میکردن سر تکون میداد و خوشامد می گفت. منم لبخند پراسترسی بهشون میزدم.

 

سالن پایین کاملا برای مهمونی چیده شده بود و چیدمانش خیلی فرق کرده بود با خیال راحت به خدمتکارا خیره شدم. بااون تهدیدی که شاهرخ کرده بود مطمئن بودم جیکشون در نمیاد.

شاهرخ رفت سمت کله گنده هایی که اونسری تومهمونی دیده بودم. سلام کرد و خوش آمدگویی گفت و که برگشتن سمت من و یکی از اون مردا با چشمایی که برق میزد گفت:
_خوشحالم از دیدارتون خانوم زیبا. من کیانی هستم.

دستشو به سمتم گرفت که با مکثی بهش دست دادم و لبخند سردی زدم و گفتم: آیسان هستم خوشبختم.

کیانی با هیزی سرتاپامو نگاهی کرد و با لذت گفت: بله شمارو خوب میشناسیم، بخاطر شما شاهرخ خان گرد و خاک بزرگی کردن.

اب دهنمو قورت دادم بی حرف لبخند زدم، سعی میکردم نگاهم سمت عشق نامردم که کناره عشقش خوش بود نره، فقط سری براش تکون دادم و نگاهش نکردم.

سمت شاهرخ برگشتم که با اخم کوچیکی به کیانی نگاه کرد و گفت: بریم عزیزم پیش خانوادم و برمیگردیم اینجا.

سری تکون دادم و از استرس ناخونمو توی دستم فرو کردم و لحظه ی اخر با دیدن دست دامون روی رون بارانا بغض کردم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم بغضم و قورت بدم و حواسم و به شاهرخ و خانوادش بدم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *