خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/فصل دو پارت دوازده

رمان استاد من/فصل دو پارت دوازده

اروم سرشو اورد بالا و خیره نگاهم کرد
با غیض کمرمو فشرد که داغ شدم با لحن داغی زیرگوشش گفتم: گرممه شاهی.
با اخم غلیظی رو به دامون گفت: شما اینجا چیکار میکنی؟
دوتا بادیگارداش همراهش بودن. با لبخند برای جفتشون دست تکون دادم و با همون لحن داغون گفتم: شماها خیلی بزرگین.

از بغل شاهرخ اومدم بیرون و بی توجه به حرفاشون رفتم سمت بادیگاردا و چشمام گرد کردم و لبامو جمع و انگشتمو فرو کردم توی بازوش با دیدن سفتیش گفتم: این تو سنگه! بزار ببینم.

وحشیانه حمله کردم سمت لباسش و شروع کردم به باز کردن دکمش تند تند گفتم: این زیر سنگ داری بده ببینم بده بده بده.

یهو دو تا دست منو کشید عقب و دیدم شاهرخ با چشمای به خون نشسته داره نگاهم میکنه. دامون نبود، برگشتم دیدم بادیگاردا هم دارن میرن.

با سستی گفتم: عه چرا رفت؟ میخواستم ببینم سنگارو.
با غیض گفت: خفه شو آیسان گند زدی امشب به همه چی.

لبمو پیچ دادم و چسبیدم بهش و گفتم: بزرگه؟
بی حرف بااخم نگاهم کرد و‌من با دریدگی دستم و گذاشتم روی خشتکش و محکم گرفتم توی مشتم که چشماش گشاد شدن.

اروم مالیدم براش که نفسش حبس شد. با لبخند گفتم: اره خیلی بزرگه.
زد زیر دستم و گفت: بیا بریم تو اتاقت استراحت کن. بی توجه به حرفش سرمو فرو کردم توی گردنش. عطرش.. اومم عطرش داغم میکرد. دلم میخواست باهام ور بره.

ناخوداگاه شروع کردم به خوردن گلوش و مک میزدم و میرفتم‌سمت گوشش و گفتم: اومم شاهی چه خوشبویی.
محکم منو کشید عقب و‌با چشمای سرخ شده گفت: نکن دختر منو تحریک نکن.

 

لبخند بیحالی زدم و گفتم: شاهی؟
دست انداخت زیر پاهام و گردنم از پشت باغ رفت سمت در مخفی عمارتش. سرم و گذاشتم روی سینش و پاهام و‌تو هوا تکون دادم ناخوداگاه گریم گرفت و با گریه گفتم: خیانت کرد بهم شاهی.

مکثی کرد و دوباره راه افتاد. با هق هق گفتم: یه دختر دیگه داشت بهش لذت میداد. حتی از موقعی که من باهاش بودم بیشتر کیف میکرد.

منو بیشتر به خودش فشرد که با سکسکه ناشی از مستی گفتم: پشیمون میشع یه روزی مگه نه؟

خیره شد به صورتم و دوباره به جلوش نگاه کرد و لب زد: من شک دارم که الان پشیمون نباشه.
با بغض گفتم:‌من که زشت نیستم، هستم؟
لب زد:نه!

سرمو فرو کردم تو سینش و گفتم: من خیلی دوسش داشتم ولی اون نداشت.
همونطور که به جلوش خیره بود گفت: الان چی؟ دوستش داری؟

با همون سکسکه گفتم: نه، ازش بدم میاد شاهی. دوست دارم زجر بکشه. عوضی دغل باز.
لبخند محوی زد و از پله ها رفت بالا.

رفت سمت اتاقم و اروم منو گذاشت روی تخت و گفت: بخواب من برم پیش مهمونا. جایی نریا.
با خماری نگاهش کردم و گفتم: میترسم.
با کلافگی دستشو کشید روی ته ریشش و گفت: خیله خوب بخواب بعد من میرم.

با گیجی گفتم: شاهی عطرت خیلی خوشمزس.
خندید و گفت: خوشمزه؟
چه حیف که چشمام خمار خواب بود و بسته شد و نتونستم خندشو ببینم و تو دفترچه خاطرات مغزم ثبتش کنم.

 

با سردرد شدیدی چشام باز کردم و‌نیم خیز شدم دیدم با لباس مهمونی دیشب روی تختم. با گیجی بلند شدم. چیشده بود؟

رفتم سمت حموم توی اتاقم و خودم و پرت کردم زیر دوش و اهمیتی به وان ندادم. انقدر سردرد داشتم حوصله ی اماده کردن وان و نداشتم.

هرچی به خودم فشار اوردم یادم نمیومد چیشده دیشب. فقط یادمه اخرین بار مشروب خوردم. نکنه مست کردم و همه چی و به شاهرخ لودادم؟ اخ خدا لعنتت کنه دامون که هرچی میکشم از دست توعه.

با هول و ولا از فکری که کرده بودم سریع صورت پر از ارایشمو شستم و بدنم و تمیز کردم و‌شیر اب و بستم. یادم اومد حوله نیاوردم و با حرص فحش ناموسی به خودم دادم.

تو اتاقم که کسی نمیاد لخت میرم حوله رو میگیرم. در حموم و باز کردم و موهامو چلوندم و رفتم سمت کمد. تن پوشمو برداشتم و برگشتم خواستم بپوشم ولی با دیدن شاهرخ که روی تخت نشسته بود و خیره شده بود بهم جیغ بلندی کشیدم.

پرید سمتم و دستشو گذاشت روی دهنم و گفت: هیس چخبرته دختر؟! الان فامیلام میریزن اینجا.
با چشمای گشاد شده از ترس نگاهش کردم.

 

چسبیده بود بهم و‌با یاداوری بدن لختم سریع دستمو جلوی سینه ها و‌ بدنم گرفتم و سرمو تکون دادم که دستش و کشید عقب. با هول گفتم: برو بیرون لختم برو.
با هوس به پوست و هیکلم که قطره های اب از موهام روشون میچکید و میرفت پایین خیره شد. از نگاهش داغ شدم.

خم شد و زیرگوشم لب زد: دیشب که خجالت نمیکشیدی.
با نگرانی گفتم: دیشب چیشد؟ حرف بدی زدم؟
با هیزی نگاهی به سینه هام که زیر دستام داشت له میشد کرد که با غیض گفتم: برو عقب لباس بپوشم انقد وسط حرفت حواست پرت نشه.خندش گرفت که سریع جمش کرد و گفت: نه من راحتم.
با خجالت گفتم: آقا روتو کن اونور من لباس بپوشم سختمه.

بی توجه بهم چسبید که گفتم: لباست خیس میشه.
با مرموزی گفت: من خیسم دوست دارم.
چپ چپ نگاهش کردم که با موزی گری گفت: مستیت بهتر از حالت معمولیته.

مستاصل گفتم: دیشب چیکار کردم مگه؟
دستم و‌گرفت و گذاشت روی خشتکش که با حیرت نگاهش کردم.
دستمو فشرد که با حس برجستگیش خواستم عقب بکشم که محکمتر گرفت و گفت: دیشب خوب برام میمالیدی.
اب دهنمو قورت دادم و یاد کارایی که دیشب کردم افتادم و به شدت داغ شدم و مطمئن بودم صورتم سرخ شده.

با خجالت سرمو انداختم پایین و گفتم: من معذرت میخوام اگه دیشب کاری کردم که ناراحت بشی. بخدا دست خودم نبود.

چونمو گرفت توی دستاش و آروم داد بالا تا توی چشماش خیره بشم و گفت: من خیلی ناراحت شدم.

بیشتر قرمز شدم و‌نگاهمو دزدیدم. خدا لعنتم کنه که این پوفیوز نیاد کلاس بزاره بگه بخاطر اینکه مالیدنش ناراحت شده. ادامه داد:میدونی از چی ناراحت شدم؟

اب دهنمو قورت دادم و لبم و‌محکم‌ گاز گرفتم که سرشو اورد جلو و زیر گوشم با صدای خش داری لب زد و تنم مور مور شد:
_ازینکه کاش دیشب مهمونا نبودن و میتونستم تورو به خواستت برسونم.

نفسام تند شد، از قصد موقع حرف زدن لباشو میزد به لاله ی گوشم و من به شدت سست شده بودم. اروم لاله ی گوشمو گزید که به خودم لرزیدم و به تیشرتش چنگ زدم. لعنتی چرا انقدر سست شدم؟ من چرا باید در برابرش سست بشم در حالیکه دامون و دوست دارم. نمیدونم، واقعا دامون و‌دوست دارم؟

چنگی به کمرم زد و منو چسبوند به خودش و با لحن هاتی گفت: تو که نمیدونی دیشب چقدر داغ بودی. تا صبح توی فکر کردنت بودم و خوابم نبرد.

بین پام از حرفاش خیس شد و من داشتم دیوونه میشدم از حرفاش. من.. من یه دختر ۲۵ ساله بودم، نه یه زن مطلقه بودم؛ آره یه زن مطلقه که دوسال و نیمه که با هیچ مردی همخواب نشدم و فکر کنم حق داشتم با شنیدن حرفای یه مرد سکسی مثل شاهرخ اینطوری تحریک شم.

 

سرمو اوردم بالا و به چشماش خیره شدم که خمار نگاهم میکرد. لخت توی بغلش بهش چسبیده بودم. برجستگیشو حس میکردم.

با گیجی گفتم: برو بیرون میخوام لباس بپوشم.
خنده ی ملایم و مردونه ای کرد که محو خط لبخند کنار صورتش شدم، خیلی جذاب بود.

زمزمه کرد: به لباس نیازی نیست.
اب دهنمو بزور قورت دادم. تمام بدنم لمس دستاشو فریاد میزد و داشتم میمردم از حس نیاز. دهنم خشک شده بود و‌بین پام بی حس شده بود و با فکر اینکه چقدر میتونه کلفت باشه و‌ وار.م کنه پلکم پرید.

نفسام سنگین شده بود، لعنتی. دستم گذاشتم تخت سینش و ناخوداگاه هولش دادم که رفت عقب و سریع خواستم برم سمت حموم که یهو دستم و کشید‌و‌ لبای داغشو روی لبام حس کردم.

نفسم رفت از گرمای لبش. شوکه نگاهش کردم که چشماش بسته بود و با لذت داشت لبامو میمکید. با سیلی محکمی که به باس.نم زد به خودم اومدم و سریع کشیدم عقب.

داغ شده بودم و نمیدونستم چیکار دارم میکنم. تمام وجودم از ش.وت پر شده بود، چنگ زدم به یقش و کشیدمش سمت خودم که با تعجب نگاهم کرد، بی توجه با هوس لباشو لیسیدم و شروع کردم به خوردن لبای داغش.

لبخندشو حس کردم و دستشو دور کمر لختم حلقه کرد و به خودش فشرد و چسبیدم بهش و وحشیانه لبای همو میبوسیدیم، جهت سرامون عوض میشد و من با هر بوسه ای که میزد بین پام خیس تر میشد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

5 نظر

  1. دوستان عزیز نویسنده رمان هنوز هیچ پارتی ندادن متاسفانه

  2. سلام علی آقا.این رمان خیلی وقته پارت گذاری نشده.پارت جدید کی میاد؟

  3. سلام پارت جدید کی میاد…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *