خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/فصل دو پارت یازده

رمان استاد من/فصل دو پارت یازده

رسیدیم به سمت چندتا خانم و آقا. با دیدن شباهت زیاد شاهرخ با زن توی جمع فهمیدم مادرشه. لبخند ملیحی روی لبام نشوندم و‌شاهرخ با جدیت کمرم و گرفت و‌گفت: اینم از آیسان خانم که مشتاق بودین ببینینش.

با لبخند یکم سرمو خم کردم و گفتم: سلام از دیدنتون خوشحالم.
مادرش با لبخند اومد جلو و گفت: سلام عزیزم خوشحالم از دیدنت. پس اون دختر دردسر ساز برای پسر من شمایی.

رنگم پرید و سرم‌و انداختم پایین با خجالت گفتم: من.. من متاسفم چنین قصدی نداشتم. اتفاقی شد.

یکی از دخترا گفت: اره اتفاقی خودتو انداختی تو بغل پسرخاله ی ما.
اخم کوچیکی کردم و بی توجه به حرفش به مادرش نگاه کردم که با چشمهایی نافذ بهم خیره شده بود.

شاهرخ با صدای پر جذبه ای گفت: آتنا هنوزم سرت تو‌ کار بقیست؟
ممنون بودم از حمایتش و بدون اینکه حالت چهرمو عوض کنم خودمو به شاهرخ فشردم.

احساس شدید معذب بودن میکردم و از نگاه خیرشون داشتم میمردم، این چجور آشنایی بود همه فقط نگاهم میکردن؟ ادم فضایی دیدن مگه؟

مستاصل برگشتم سمت شاهرخ که دیدم با عصبانیت نگاهشون کرد و گفت: از اونسر دنیا بلند شدین اومدین برای تماشا؟ تابلو نقاشی اوردم براتون مگه؟

با نگرانی پهلوشو فشردم و‌گفتم: شاهرخ!
برگشت نگاهم کرد و با غیض گفت: بیا بریم.
مادرش اومد جلو و با دلجویی گفت:
عزیز مادر با دیدنش شوکه شدیم خوب حق بده. شب مهمونا رفتن باهم حرف میزنیم.

شاهرخ نیشخندی زد: از چی دقیقا شوکه شدین؟ باشه از مهمونی لذت ببرین.
کمرمو گرفت و‌ منو‌چسبوند به خودش و همراه خودش کشید.
بغلش و‌دوست داشتم. بدنش گرم بود و سفت. دوست داشتم ساعت ها روش لم بدم. وا خنگ شدم رسما این چه فکرایی بود دیگه.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم: چه وضع برخورد بود؟ مادرت بود زشته ها.
با اخم گفت: ولش کن بیا بریم بشینیم پیش اون مردک ها بعد چند دقیقه بلند شو برو به جا دیگه بشین.
الکی سری تکون دادم. ولی دلم میخواست اونجا بشینم و به حرفاشون گوش بدم ببینم چی میگن خودم همشونو لو بدم به پلیس دامونم به اون چیزی که میخواد نرسه و رکب بخوره.

عوضی های اشغال جوونای مردم و‌بدبخت میکردن و معتاد میشدن. خدا لعنتشون کنه.
پیششون نشستیم و دقیقا من و شاهرخ روبروی بارانا و دامون بودیم.

بی توجه به اون دوتا زیرگوش شاهرخ گفتم: حتما باید برم؟
با جدیت گفت: آره حتما.

با نارضایتی گفتم: قول میدم بشینم حرفی نزنم هیچی هم نمیشنوم.
خم شد توی صورتم و با جدیت بیشتر گفت: نه.

 

چپ چپی نگاهش کردم و با تخسی گفتم: اصلا به درک. فکر کردی من کشته ی اینم پیش تو بشینم؟

لبخندی که میخواست روی لبش شکل بگیره رو قورت داد و گفت: حرف نباشه همین که گفتم.
یهو یکی از مردا که فهمیدم اسمش هومنه رو به شاهرخ گفت: اقا شاهرخ تحویل نمیگیری، مثل اینکه دین و ایمونتو برده طرف!

شاهرخ بی توجه به حرفش گفت: بیخیال این حرفا بریم سراغ بحث اصلی. با ضربه ی پاهاش که از زیر میز بهم زده بود یعنی بلند شم و برم.

با بی میلی از جا بلندشدم که دامون با لحن بدجنسی گفت: آیسان خانوم جایی میرین؟ باز که دوست ندارین اتفاقای اون شب تکرار شه!

بی توجه به جمع با اخم گفتم: فکر نکنم به شما ربطی داشته باشه اقای سهیلی.

یعنی دهنت و ببند تا گند نزدم به دکوراسیونت و آبروت و نبردم. با شنیدن فامیلی تقلبیش از دهنم لال مونی گرفت و با عصبانیت سرشو انداخت پایین.

صندلی و عقب کشیدم و خواستم برم که شاهرخ دستشو گذاشت روی کمرم و گفت: بشین آیسان.
با تعجب گفتم: چی؟
با کلافگی گفت: بشین.

باذوق نشستم پیشش و شروع کردن به صحبت کردن. شاهرخ انگار کلافه بود و از سر ناچاری گذاشت من بشینم. هی اونا میخواستن بحث و بکشونن به مواد و شاهرخ میپیچوند و بحث و عوض میکرد.

خندم گرفته بود از این کاراش. دوست نداشت من بفهمم کارش چیه! اما چرا؟ یهو دامون از قصد پرید وسط حرفش و گفت: هومن جان محموله هروئین و جا سازی کردی؟ کدوم انباره؟

شاهرخ اخم غلیظی کرد و سرشو انداخت پایین. دامون نگاه پر تمسخری بهم کرد. انتظار داشت چیکار کنم؟ جیغ بزنم برم؟ فکر میکرد نمیدونم؟

با بیخیالی نگاهش کردم که متعجب شد. زیرگوش شاهرخ لب زدم: من نه چیزی میبینم نه چیزی میشنوم حواست و بده به جمع تا از حواس پرتیت سواستفاده نکردن.

 

اروم سرشو اورد بالا و خیره نگاهم کرد لبخند پر نازی زدم که دل دامون بسوزه. اشغال! مثلا چیو میخواست ثابت کنه. اینکه خودشم بین این همه قاچاقچیه.

با نفرت دستامو‌مشت کردم. به همشون نزدیک میشم، امار میگیرم، آمارشونو میدم به پلیس همشونو با خاک یکسان میکنم. خوب..خوب شاید شاهرخ و لو‌ ندادم. به خودم نهیب زدم، چرا شاهرخ و‌لو ندی؟ اون که بدتر از همه ست. شاید چون، امم. چون برام ماشین خرید زشته دیگه.

پوفی کشیدم از فکرای تو مغزم و‌حواسم و دادم به جمع داشتن درباره ی مقدار و اندازه ی محموله ها حرف میزدن. میخواستن انبارش و هم بگن که رفتم زیرگوش شاهرخ گفتم: نزار مکان و بگن.

دامون با بیقراری منتظر بود که جای انبار و بگن و شاهرخ با شنیدن این حرفم انگار خودشم مشکوک شده باشه سریع گفت: خوب اقایون برای امشب کافیه، به ادامه ی مهمونیتون برسید و امیدوارم بهتون خوش بگذره.

بعدم دست منو کشید و‌ رفتیم وسط برای رقص. با ترس گفتم: این چه وضعشه؟ اول درخواست میکننا.
ابروهاش بالا پرید و گفت: من درخواست کردن بلد نیستم.
اروم دستشو دور کمرم گذاشت و منو به خودش چسبوند منم همونطور که دستمو روی گردنش میذاشتم گفتم:
_خوب باید یاد بگیری دیگه.

خیره به لبهام گفت: چی از اون جمع میدونی؟ تو از قبل میدونستی ما حرفامون درباره چیه که انقدر بیخیال گوش میدادی؟

خندیدم. فرصت خوبی برای جلب اعتماد بود. با لبخند‌گفتم: کارای بقیه به من ربطی نداره. نمیدونستم، ولی حدس میزدم این وسط حرف های خوبی زده نمیشه. بالاخره اون همه بادیگارد و ادمایی که ورودی هارو به شدت چک میکنن نمیتونه برای معامله ی عادی باشه.

 

با لبخند کجی گفت: زرنگی.
با ناز گفتم: مرسی.
سرشو بلند کرد و همونطور که چشماش سالن و میکاوید گفت: هم زرنگی هم دلبر.

شوکه نگاهش کردم. چی گفت بهم؟ دلبر؟ این کوه یخ بهم گفت دلبر؟ یعنی ازم تعریف کرده بود. لبخندی روی صورتم شکل گرفت و با شیطنت گفتم: شماهم خیلی ساکت و سردی و..

بیشتر چسبوندم به خودش و یه تای ابروش و‌داد بالا: و؟
دستم و محکمتر کردم دور گردنش حلقه کردم که سرمون بهم نزدیکتر شد.
نفس عمیقی کشید و گفتم: و خوشتیپ.

چشمای سبزعسلیش خیره بهم بود و لبخند کجکیش بزرگتر شد و سریع قورتش داد. با تخسی گفتم: خوب قشنگ بخند دیگه، آقا قول میدیم غش و ضعف نکنن دخترا.

چشماش می خندیدن اما لباش نه! چقدر این بشر مغرور بود. خوب چی میشد بخندی قشنگ؟ با دیدن دامون و بارانا که داشتن می رقصیدن و لب تو لب بدن لبخند روی لبام خشک شد. آب دهنمو قورت دادم و سعی کردن نگاهم سمتشون نره.

با کلافگی گفتم: بریم خسته شدم.
اروم دستمو‌گرفت و باهم رفتیم نشستیم بعد چند دقیقه صداش زدن و گفت: از جات تکون نخور تا برگردم.

سری تکون دادم. بغض کردم، وقتی فکر میکنم دامون اشغال چجوری منو بازی داد و ادعای عاشقی میکرد و ازونور دلش پیش بارانا بود اتیش میگرفتم. رفتم سمت خدمتکار و یه گیلاس مشروب گرفتم و یه ضرب رفتم بالا. از طعم تلخ و سوزشش تنم لرزید.

خدمتکار دوباره با سینی مشروب چرخید و‌ منم با گیجی یدونه دیگه برداشتم.
یک پیک.. دو پیک … سه پیک
تنم داغ شده بود و سرم کوره ی اتیش. انگار یک تن وزنه به سرم وصل کرده بودن. بی حس شده بودم و تند تند اب دهنمو قورت میدادم. با گیجی بلند شدم و شل و ول رفتم سمت باغ.

از در رفتم بیرون و یهو خندم گرفت. اول لبخند زدم و بعد همونطور که تلو تلو میخوردم بلند زدم زیر خنده. همه چیز خنده دار شده بود و من از شدت خنده اشک از چشمام سرازیر شد.

یهو دستم کشیده شد و دیدم دامون با تعجب نگاهم میکنه با خنده دست شل و‌ولمو گذاشتم روی صورتش و با لحن کشیده ای گفتم: به بههه آقا. چی..چیشد یادی از ما کردی؟

با تعجب گفت: مست کردی؟
قهقهه زدم و زانوم داشت تا میشد و میافتادم که کمرم و گرفت و با لحن خاصی گفت: مستیت و ندیده بودم.

با خنده گردن شل و ولم و دادم عقب و‌ گفتم: حاجی تو اصلا مارو ندیدیییی. دیدیااا فقط دلت جای دیگه بود.

عقب رفتم و با حالتی شل و ول دستمو اوردم بالا و با تعجب شروع کردم به شمردن انگشتام. یک.. دو.. سه.. چهار.. پنج… شیش.. هفت.

دستمو اوردم بالا و با لحن کشدار گفتم: چرا پس من هفت تا انگشت دارم؟ معلمم گفت همه پنج تا انگشت دارن.

بعد بلند زدم زیرخنده که دیدم شاهرخ با عصبانیت داره میاد سمتم با خنده براش بای بای کردم که وحشیانه بازومو گرفت توی دستش و گفت: کدوم گوری رفتی؟

لبمو‌پیچ دادم و گفتم: گور؟ من گورم ندارم شاهرخ جونی. شاه… شاهی… شاهو… رخ..
با تعجب نگاهم میکرد و به چرت و پرتام گوش میداد که دستمو کشیدم روی پیشونیش و بعد کشیدم پایین و روی چشماش گذاشتم فشار دادم که اخی گفت و دستمو اورد پایین و گفتم: چشمات و بده من.

با حرص غرید: تو غلط کردی مست کردی این چه وضعیه؟ ها؟ با توام منو ببین.
با بیحالی خودمو پرت کردم بغلش و که محکم کمرمو گرفت و گفتم: چشمات و بده من شاهی. میخام باهاش انگشتر درست کنم. بدهههه!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *