خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/فصل دو پارت سیزده

رمان استاد من/فصل دو پارت سیزده

 

با نفس نفس از روم بلند شد و خودشو پرت کرد کنارم. گلوم خشک شده بود و سوزش میکرد. چهار ساعت و نیم بود که رابطه داشتیم و باورم نمیشد که خسته نشده بود، دوبار ازش پرسیدم قرصی چیزی خورده و در جواب گفت نمیدونستم که تو لخت تو اتاقی وگرنه میخوردم.

با بدبختی اب دهنمو قورت دادم و گفتم: تشنمه!
با صدای خشداری جواب داد: بلندنشو میگم برات بیارن.
شلوارشو پوشید و با بالاتنه ی برهنه رفت دم اتاقم و جوری در و‌نگه داشت که داخل مشخص نباشه و بلند گفت: طوبی؟ طوبی؟

چند ثانیه بعد صدای طوبی رو شنیدم که گفت: جانم آقا؟ امری داشتین؟
_ دوتا لیوان بزرگ معجون آماده کن طوبی با کیک و مخلفاتش سریع بیار همین اتاق.

طوبی سریع گفت: چشم اقا الان میگم اماده کنن براتون.
اومد تو و در اتاق و بست. احساس گناه میکردم. سرمو بلند کردم دیدم داره نگاهم میکنه، با خجالت ملافه رو کشیدم روی خودم. با یاداوری حرفا و آه و ناله هام سرخ شدم.

اومد کنارم دراز کشید و‌دوتا دستاشو گذاشت زیر سرش و گفت: گفته بودی میخوای بری دیدن خانوادت.

سریع نگاهش کردم و گفتم: اره گفتم.
برگشت سمتم و خیره شد به چشمام و گفت: سه روز دیگه خانوادم برمیگردن و تو میتونی بری، تا وقتی اینجا هستن باید نقش دوست دخترم و بازی کنی کل روزو، یه جوری که مثلا.. مثلا عاشق همیم.

دلم برای مامان و بابام یه ذره شده بود، با شنیدن حرفش و نقش بازی کردونمون چشمام برق زد و سریع فهمید و گفت: فقط تو قراره نقش عاشق و بازی کنی من کاری نمیکنم فکر بیخود نکن.

پشت چشمی نازک کردم که تقه ای به در خورد. بلندشد رفت سمت در و یه سینی بزرگ گرفت و‌اومد‌تو. نشست کنارم و گفت: بخور برو لباستو بپوش بریم پایین تا دهنمون و سرویس نکردن.

خندیدم که با لبخند کجی ماگ پر از معجون و داد دستم و گفت: همشو بخور.
چشام گرد شد و‌گفتم:این خودش اندازه یه پارچ بزرگه.

با جدیت گفت: حرف نباشه بخور.‌
بزورم شده باید بخوری.
ناخوداگاه با طعنه گفتم: به همه ی دوست دختراتم انقدر میرسی؟ یااین خدمتکار به مزاجت خوش اومده.

سرمو بلند کردم با دیدن چهره ی خشمگینش خشکم زد. اخم وحشتناکی کرده بود و با صدای عصبی گفت: دو خط به گدا گشنه ها بخندی همین میشه.
وحشیانه لیوان و‌ گذاشت روی سینی و اومد جلو فکمو‌ محکم گرفت توی دستش و با وحشت گفتم: چی..چیشده؟

با غیض زیرلب غرید: یکبار دیگه حرف مفت بزنی فکت و خورد میکنم زبونتم میبرم میندازم جلوی سگام تا یادت باشه جلوی کی نشستی و چی داری میگی!
با ترس اب دهنمو قورت دادم که لباشو گذاشت روی لبام و مک محکمی زد و یکم عقب رفت و با تهدید توی چشمام خیره شد.

زهرم ترکیده بود، من که چیزی نگفته بودم. با بغض از لحن خشن و تندش چونم لرزید و چشمام با مظلومیت گرد شد.
چن لحظه خیره نگاهم کرد و وحشیانه دوباره لبامو بوسید و کشید عقب و گفت: اینجوری هم نگاهم نکن.
بلندشد و‌چنگ زد به تیشرتش و از اتاق رفت بیرون

شاهرخ

 

از حرص تمام تنم میلرزید. بیشتر از حرف اون از خودم حرصم گرفت، واقعا چرا باید به اون بیشتر از بقیه توجه کنم؟ اون یه خدمتکار مطلقه است که اتفاقی مجبوره نقش دوست دخترمو بازی کنه.

با عصبانیت در اتاقمو بستم و دراز کشیدم روی تختم. چشام و بستم ارنجمو گذاشتم روی چشمام و به دیشب فکر کردم، ا‌ولین بار بود که جایی غیر از تختم توی خونم خوابیده بودم، دروغ چرا لذت بردم، به چشمای خمار و لبهاش که موقع س.ک.س از هم فاصله گرفته بودن فکر کردم و بدنم منقبض شد.

آرنجم و‌به چشمم فشردم و سعی کردم جلوی تحریک شدن و فکر کردن بهش و بگیرم. ناخوداگاه اندامش میومد جلوی چشمم و حرکات دیشبش دیوونم میکرد. با کلافگی چنگی به موهام زدم و‌ بلند شدم و رفتم سمت گوشیم و زنگ زدم به سهند:
_الو سلام سهند محموله ی جدید کجاست؟

_سلام شاهرخ به مشکل برخوردیم میگن خودت شخصا باید بیای و یک چهارم سهام هروئین و بخری وگرنه نمیزارن وارد کشور شه.

با عصبانیت داد زدم: چی میگی؟ یعنی چی بخرم؟ اینا الان به من دارن دستور میدن چیکار کنم چیکار نکنم؟ من فقط براشون انبار و ردیف میکنم همین، اگه من نباشم اینا بدبخت میشن چندین تن موادشونو دست کی میخوان بسپرن؟ کی بزرگتر از من تو این مملکت هست؟

سهند با کلافگی گفت: چیکار کنم کنم من اخه؟
با نفس نفس گفتم: شریکشون کیه؟
_بابات!
با نفرت چشمامو بستم و گفتم: زنگ بزن به اون به من هیچ ربطی نداره.
_اخه ..
بی توجه قطع کردم و محکم پشت گردنم و توی دستم فشردم و با حرص طول و عرض اتاق و طی کردم.

 

ایسان

معجونو خوردم و بلند شدم. رفتم سمت حموم و سریع یه دوش گرفتم و‌ خودم و بخاطر سست عنصری و وا دادنم لعنت کردم.
من قرار بود برای یه چیز دیگه بیام اینجا حالا دیشب یکی باید میومد منو از زیر شاهرخ جمع میکرد.

با حرص اومدم بیرون و یه شلوار پارچه ای طوسی مام فیت پام پوشیدم و با یه شومیز استین سه ربع حریر سفید. و موهامم دم اسبی بستم و ارایش ملایمی کردم. نگاهی به خودم توی ایینه کردم؛ برای حاضر شدن جلوی فامیلاش خوب شده بودم.

استرس داشتم از نبود شاهرخ ضایع بود برم دنبالش بگردم، نفس عمیقی کشیدم و رفتم سمت در اتاق و بازش کردم با دیدن شاهرخ اخمو پشت در جا خوردم.

با ترسی که سعی داشتم پنهونش کنم گلومو صاف کردم و گفتم: بریم پایین؟

با اخم و‌تخم و‌سردی گفت: رفتیم پایین سوال پرسیدن چیزی نگو، سوتی ندی بفهمن فقطم نزدیک خودم باش.

سری تکون دادم که با تشر گفت: مثل ادم جواب بده برای من سر تکون نده.
رگ لجبازیم گل کرد و بااخم گفتم:دلم میخواد سر خودمه.

با تهدید دستشو کشید رو گردنم که با ترس بدنم منقبض کردم. با لحن سرشار از خشونت گفت: من همیشه مثل دیشب مهربون نیستم.

با غیض و ترسی که سعی داشتم مخفیش کنم گفتم: منم همیشه مثل دیشب راه نمیام.
با تمسخر گفت: مثلا میخوای چیکار کنی؟

نیشخندی زدم و به قفسه ی سینه ی براقش که از بین دکمه های باز تیشرتش تا زیر سینش باز بود و مشخص بود، خیره شدم و ناخوداگاه وحشیانه حمله کردم و گاز محکمی از عضله ی سفتش گرفتم که دادی زد و سریع صداشو خفه کرد.

 

با چشمای گشاد شده منو کوبوند به دیوار و گفت: من و گاز زدی؟
با پررویی گفتم: خیلی هم بدمزه بودی اه اه.

چشماش از پررو بازیام میخندید و گفت: ولی تو خیلی خوشمزه ای!
پشت چشمی نازک کردم: میدونم خودم.

نیشخندی زد و گفت: تو مزه کردی گفتی بدمزم حالا بزار ببینم تو چه مزه ای داری!
چشام و تو کاسه ی چشمم چرخوندم: مگه نگفتی خوشمزم؟

_مطمئن نیستم!
یه تای ابرومو دادم بالا و‌گفتم: اصلا هم مهم نیست.
سرشو اورد جلو و‌گفت: ولی برای من مهمه وقتی یکی مزم میکنه منم مزشو بفهمم.

چپ چپ نگاهش کردم: نه خیلی ممنون اینبار و بیخیال شو‌پایین منتظرن.
لبخند کوچولو موچولویی زد که با ذره بینم نمیشد دید و گفت: نه من الان میخوام.

خواست بهم بچسبه با شنیدن صدای دخترخالش که همون شب بهم تیکه انداخت کشید عقب.
_به به پسرخاله جان، تو راهرو جای مناسبی نیستا.

شاهرخ با سردی گفت: مناسب بودنشو من تعیین میکنم، کی بهت اجازه داد بیای اینجا؟

دخترخالش چشم غره ای رفت به من بدبخت و گفت: خاله گفت صدات بزنم بیای نمیدونست اینجا مشغولی.

شاهرخ اخماش رفت توهم و گفت: حالا تو برو بهش بگو بدونه.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

یک نظر

  1. رمان خوشگلی هست 😍 اگه زود تر پارت بذارید خیلی خوب میشه . ممنون از نویسنده ی عزیز 😊😊

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *