خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/فصل دو پارت شانزده

رمان استاد من/فصل دو پارت شانزده

 

با بغض نفسم و حبس کردم و بی حواس رو به بارانا با لحن لرزون گفتم: چی میخوای اینجا؟

بارانا با عشوه گفت: خودشون دنبال من فرستادن عزیزم.
با مردمکی که از بغض دو دو میزدبه شاهرخ نگاه کردم که با نیشخند گفت: ایشونو میشناسی آیسان؟

اب دهنمو بزور قورت دادم و با صدای لرزون گفتم: من.. نه… چیزه..

بارانا با تعجب گفت: منو نمیشناسی؟ وا ایسان جون خوبه باهم فامیل بودیما.
با اخم و صدای لرزون گفتم: شاهرخ اینو بفرست بره باهات حرف دارم.

شاهرخ با لبخند عصبی گفت: وایسا ببینم، نگفته بودی فامیلته.
بارانا با تعجب وشگفتی گفت: یعنی نمیدونه که تو با دامون قبلا ازدواج کرده بودی!؟

تمام تنم از شدت ترس تکون سختی خورد. ابروهای شاهرخ با تمسخر بالا رفت، انگار خودش میدونست. وگرنه چرا تمسخر؟ باید تعجب میکرد.

سعی کردم حرف بزنم: شاهرخ من برات توضیح میدم.
با نفرت نگاهی به بارانا کردم که با خنده گفت: عزیزم! نگفته بودی همسر قبلی همسر من بودی؟

یهو بغضم ترکید و بلند گفتم: نه نگفتم که اومدی با شوهرم خوابیدی نگفته بودم که با چشمای خودم دیدم چجوری باهات کیف میکرد و من تنم میلرزید نه نگفته بودم، اینارو نگفتم. نگفتم چه بلایی سرم اوردین، نگفتم چه بدبختی هایی کشیدم

 

بارانا خفه خون گرفته بود و شاهرخ اخم غلیظی کرد‌و رپ به بارانا گفت: ممنونم خانم تقی پور اتاق شهیاد طبقه ی پایینه برای انبار بااون مشورت کنید ممنون میشم.

بارانا پشت چشمی نازک کرد و با پررویی از اتاق رفت بیرون. با بغض نگاهش میکردم که آروم اومد سمتم و نوک انگشتاشو کشید روی گردنم که از ترس جمع شدم.

با لحنی ترسناک گفت: که زن دامون بودی و بهم نگفتی!
با لبای لرزون گفتم: شاهرخ بزار حرف بزنم.
پوزخندی زد و گفت: میدونستی من از کسایی که دروغ میگن و پنهون کاری میکنن خیلی بدم میاد؟

تمام وجودم میلرزید، این شاهرخ بااین صدای سرد و‌ بی رحم برای غریبه بود. فقط ساکت موندم تا ببینم چیکار میخواد بکنه.

اروم قدم برداشت به سمت جلو که مجبور شدم عقب عقب برم، خوردم به دیوار که دستشو گذاشت دو طرفم و با لحنی پر از نفرت زیرگوشم گفت: فکر کردم آدمی، داشت ازت خوشم میومد.

قطره اشکی از چشمم چکید، خوشت نیاد ازم. من یه دستخورده ی بدبختم که هیچکس منو نمیخواست.
با بغض گفتم: چرا نمیزاری برات بگم؟

با نیشخند گفت: دیره، حرف زدن الانت بدردم نمیخوره. فقط الان باید بهم بگی تو و اون شوهرت چیکاره این و برای چی اومدین توی باند ما؟

 

با تعجب گفتم: چی؟
با غیض دندون غروچه ای کرد و فکمو گرفت توی دستش و گفت: بگو‌ببینم چی تو سرتونه؟

با حیرت چشمام گرد شد و‌گفتم: چی داری میگی تو؟
دستشو گذاشت زیرگلوم و گفت: اومدین منو تیغ بزنین برین؟

با چشمای پر شده از اشک نگاهش کردم که فشار دستشو بیشتر کرد، جوری که به خر خر افتادم اما تلاشی برای برداشتن دستاش نکردم اون دیگه بهم اعتماد نداشت، نمیزاشت حرف بزنم اون منو اذیت میکرد زجر میداد. مطمئن بودم از امروز زندگیم جهنمه، جهنم!

زیر لب با غیض غرید: نمیخوای حرف بزنی؟
با نفس نفس گفتم: بخدا چیزی نیست بخدا چیزی نبود لعنتی بزار برات حرف بزنم.

محکم منو کشید جلو و سیلی محکمی به صورتم زد و سوزشش و تو‌وجودم حس کردم.
فکمو‌توی دستش گرفت و‌فشرد و‌گفت: بنال.

با جیغ گفتم: میگم من باهاش حرف نمیزنم، شناسناممو بیارم نشونت بدم طلاق گرفتیم؟ چرا نمیفهمی احمق؟؟؟

با عصبانیت موهام و کشید و وحشیانه پرتم کرد روی زمین که اخی از درد شونم گفتم. با عصبانیت نوک پاشو زد روی رونم و‌گفت: آیسان حرف بزن، عصبیم نکن بقران میندازمت توی لونه ی سگم حرف بززززن!

با هق هق و داد گفتم: چی بگم؟ دیوانه میگم من حتی بااون حرفم نمیزنم چرا نمیفهمی؟

چند لحظه نگاهم کرد و بعد با لبخند مرموزی گفت: لباس خواب میفرستم برات، برای امشب بپوش شاید اونموقع به حرف بیای.
با حیرت نگاهش کردم و‌تمام وجودم یخ شد.

با بغض صداش زدم: شاهرخ!
با بی رحمی بی توجه بهم که روی زمین افتادم رفت بیرون و محکم درو بست. اروم زدم زیرگریه و نشستم و گوشه ی تختش توی خودم جمع شدم.

اشک چشمام تمام صورتم و خیس کرده بود پشیمون بودم ازینکه میخواستم بیام انتقام بگیرم، از چی؟ از کی؟ از دامون؟ واقعا لیاقتشو داشت خودمو به دردسر بندازم، انقدر وجودم از نفرت پر بود که حتی با برنامه پیش نرفتم، حتی به کسی نسپردم که کمکم کنه.

خودمو توی دردسر بزرگ انداختم، با یاداوری کارایی که شاهرخ با اون پسرایی که میخواستن اذیتم کنن تمام وجودم از ترس لرزید، نکنه اون بلاهارو سر منم بیاره؟ از ترس هق هق میکردم، منی که حتی کسی سیلی بهم نزده چجوری اینارو تحمل کنم.

سکسکه ای کردم و‌چونم لرزید، شاهرخ لعنتی، چهارماه نقش دوست دخترشو بازی میکردم باهام بد تا نکرده بود، اذیتم نکرد بی رحم نبود، نمیتونستم بااین بی رحمیش کنار بیام.

دامون ارزششو نداره که بخوام بخاطرش اسیب ببینم، نمیبخشمت دامون، هیچوقت. بلند شدم و حرکت کردم تا برم سمت اتاق خودم، در و باز کردم و رفتم سمت در اتاق یهو وسط راه شهیاد صدام زد.

برگشتم سمتش که دیدم با جدیت و سردی گفت: داداش گفته وسایلتون و ببرن توی اتاق خودش.

 

اب دهنمو بزور قورت دادم که اومد سمتم و با همون لحن گفت: ترسیدی؟
لبام لرزید و خودم و از تک و تا ننداختم: از چی بترسم؟

نیشخندی زد و گفت: میدونستی نفسم به نفس شاهرخ بنده؟
فقط نگاهش کردم که ادامه داد: اگه کسی ناراحتش کنه به خونش تشنه میشم.

با سیاست دستشو فرو کرد توی جیبش و یه قدم اومد سمتم و با لحنی پر از تهدید گفت: کسی اذیتش کنه اعصابشو خورد کنه زندگیشو نابود میکنم.

من خودم اعصابم داغون بود اینم اومد شد قوز بالا قوز دندون غروچه ای کردم و گفتم: به من چه؟ تشنه شو، گشنه شو، نابود کن، اینارو چرا به من میگی؟ ها؟

اولش متعجب نگاهم کرد بعد اخماش رفت توی هم و گفت: گفتم حواست و‌جمع کنی.

چشم غره ای رفتم و حرکت کردم سمت اتاقم و شهیاد اومد روبروم ایستاد و گفت: شما برو توی اتاق خان داداش صدا میکنم وسیله هاتو بیارن.

چشمام از حرص گشاد شد و گفتم: اقا بیخیال شو میخوام وسایل شخصیمو بردارم، برو‌اونور انگار توی اون اتاق بمب کار گذاشتم.

اخم کرد و گفت: چه وسایلی؟ من خودم میارم.
از حرص بلند گفتم: سوتینام و میخوام، میری میاری؟

 

چشماش از تعجب گشاد شدن و با بهت گفت: چی؟
با شیطنت گفتم:سوتین!
چشم غره ای رفت و با غیض از پله ها رفت پایین.

غش غش خندیدم، تا تو باشی منو تهدید نکنی پسره ی پررو.
رفتم توی اتاق و روی تختم نشستم، نگران بودم، خیلی زیاد. میدونستم شاهرخ راحتم نمیزاره، بهم شک داره و ازم بدش اومد.

بغض داشتم، از زندگیم از این سرنوشت مزخرفم. نمیدونستم قراره چه بلایی سرم بیاد. نمیدونستم اخرش تو این راه زنده میمونم یا نه. شاید شاهرخ منو میکشت، اگه سر پدر و مادرم بلایی بیاره چی؟

بغضم شکست. اشکام صورتم و خیس کرد و قلبم از غصه مچاله شد خدایا خودت کمکم کن. ابروم و حفظ کن زندگیم و حفظ کن. ازینکه با شاهرخ خوابیدم پشیمون بودم، حالا اون منو یه زن خراب و دروغگو میبینه.

با صدای در سرم برگشت سمتش که شاهرخ و دیدم، سریع صورتم و پاک کردم و اون با اخم گفت: اینجا نشستی عزا گرفتی که چی بشه؟ کاسه کوزت و جمع کن بیا توی اتاق من.

به ارومی گفتم: اگه میشه همینجا بمونم.
با تشر گفت: نه، جمع کن اون سوتینات و که بخاطرش داشتی با داداشم قهقهه میزدی و گمشو توی اتاقم.

اخمی کردم و گفتم: یعنی چی؟ خودت گمشو. درست حرف بزن.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

3 نظر

  1. سلام ببخشید پارتگذاری این رمان به چه صورته؟

  2. پارت بعديو كى ميزارين؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  3. سلام چراپارت جدید نمیذارین؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *