خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/فصل دو پارت هجده

رمان استاد من/فصل دو پارت هجده

 

با نفس نفس گفتم: ازت متنفرم.
خندید و‌گفت:چقدرم که برام مهمه، گفتم چیزی یادت نیومد؟

نیشخندی زدم و‌همونطور که اب از سر و روم می ریخت گفتم: چیزی وجود نداره برای دونستن.

دوباره با فشار سرمو برد زیراب که نفسم و حبس کردم و تقلا هم نکردم. لحظه های اخر داشتم از بی اکسیژنی خفه میشدم که سرمو اورد بیرون و گفت: بازم یادت نیومد؟

با بی حالی گفتم: برای تو فهمیدن اینکه چیزی بین من و دامون بوده یا نه آب خوردنه. نمیدونم دنبال چی هستی.

حالت نگاهش عوض شد و من لبام و که خیس شده بود به هم فشردم و نفس عمیقی کشیدم.

خیره شد به لبام و‌گفت: برو بیرون.
موهامو ول کرد و من کمرم و صاف کردم و نفسی از ته دل کشیدم.

دیدم تیشرتش و در اورد و‌ منم با قدم های سنگین و پر از بغض و نفرت از حموم بیرون رفتم.

***

شاهرخ

با کلافگی لباسمو در اوردم و‌توی وان دراز کشیدم. بااینکه اب سرد شده بود ولی حسش نکردم. چه مرگم شده بود؟

هم از اذیت کردنش لذت میبرم، هم ازار میبینم از بغضش. بااینکه میدونم باهم هیچ ارتباطی نداشتن و نقشه ای نداره ولی بازم دلم اروم نیست.

 

نکنه دلم براش لرزیده؟ با زجر دستمو مشت کردم. نه نه! شاهرخ نه! توموقعیتی نداری که بخوای عاشق کسی بشی. نباید بزاری کسی بهت دل ببنده.

اگه بهت دل ببنده بدبخت میشه تو زندگیت پر ازگناهه، اون مثل برگ گل پاکه. اون بعد طلاقش حتی هیچ مردی دستشم بهش نخورده.

کدوم دختری پیدا میشه که محدودیتی نداشته باشه ولی پاک بمونه. سرم و به وان تکیه دادم و چشمام و بستم. باید انقدر اذیتش کنم تا ازش متنفر بشم، اونم ازم متنفر بشه. نباید بزارم تو قلبم جا خوش کنه.

***

ایسان

شروع کردم به مرتب کردن اتاقش، شاید اینجوری اذیتم نکنه. شاید خسته شه و بزاره برگردم. من اشتباه کردم نباید اینکارو میکردم.

من توانایی انتقام گرفتن از دامون و ندارم من تنهایی نمیتونم حریفش بشم. چیکار تونستم بکنم جز اینکه خودمو توی هچل بندازم؟

تختش و مرتب کردم که دیدم تن پوشش و پوشیده و اومد بیرون. بااخم بدون اینکه بهم نگاه کنه رفت سمت کمدش.

پشت بهم لباساشو پوشید و چند لحظه مکث کرد و دست انداخت توی کشوی لباس زیرش و همه رو ریخت بیرون که با ترس از جام پریدم.

با لحن خشکی گفت: میری تو حموم تک تک اینارو با اب ولرم و شامپوی مخصوص لباس زیر‌میشوری یک کدومشون نخ کش بشن میام از وسط نصفت میکنم. بعدم همرو تا میکنی میزاری سرجاش.

 

با حرص نگاهش کردم و‌چیزی نگفتم. منتظر موندم تا بره که گفت: به چی مثل جغد خیره شدی؟

چپ چپ‌نگاهش کردم و بلند شدم و لباس زیراش وکه تعدادشون قابل شمردن نبود و‌ با پرت شدنشون پایین تپه درست شده بود و با دستام بغل کردم و رفتم سمت حموم.

همشون شسته بودن، الکی ازاول بشورم؟ لبخند مرموزی زدم. الکی آب میزنم میزارم سرجاش.

بلند گفتم: اینجا هیچی نیست من با چی بشورممم؟
دیدم صداش در نمیاد. حتما رفت. شونه ای بالا انداختم و شامپوی داخل حموم و گرفتم.

نگاهی به وان کردم که داشت چشمک میزد، بلند شدم و سریع لباسامو در اوردم و‌ با شورت ایستادم. شیرآب و باز کردم تا وان پر بشه.

حالا که اون میخواست اذیتم کنه من چرا خودمو اذیت کنم؟ من انقد پررو بازی در میارم تا ولم کنه بزاره برم. کمرم و‌تکون دادم که باس.نم شروع کرد به لرزیدن.

ضربه ای بهش زدم و خندیدم و برگشتم لباسارو بردارم یهو با دیدن شاهرخ که تو چارچوب در حموم داره خیره خیره نگاهم میکنه خشکم زد.

اب دهنمو بزور قورت دادم که اومد سمتم. با ترس رفتم عقب و اون میومد جلوتر. با اون تیپ رسمیش خیلی با جذبه تر بنظر میومد.

سریع دستمو جلوی بدنم گرفتم و با تته پته گفتم: چی..چی میخوای؟

 

خیره به هیکل و کمر باریکم گفت: سری قبل که لختیت و دیدم اتفاقای خوبی افتاد.

اب دهنمو بزور قورت دادم: لطفا..لطفا برو بیرون.
کنج لبش به نشونه ی لبخند کوچیکی کج شد و‌ گفت: حالا از چی میترسی؟

بزور دستامو جلوی سینه های گرد‌و پایین تنه م گرفتم و گفتم: نمیترسم برو بیرون میخوام دستوراتو انجام بدم.

به نشونه ی رضایت ابرویی بالا انداخت و اروم اروم اومد سمتم که با ترس عقب رفتم و تن گرمم به دیوار سرد حموم چسبید و لرزی به بدنم افتاد.

جوری نزدیکم شد که فاصلمون چندسانتی متر بود و به ارومی خم شد توی گوشم که با دلهره سرمو کج کردم ک گفت:
_فکر اینکه لباسارو اب بزنی فقط و بعدم خشکشون کنی و از سرت بنداز بیرون. تمام لباسارو کاملا بشور و من باید بوی شامپو رو روش حس کنم بعدم با سشوار و دمای متعادل همشونو خشک میکنی تا من برگردم.

چشمام گشاد شدن از حرفش و گفتم: چی؟ سشوار؟ میزارم خودشون خشک بشن من چجوری این همه شورت و خشک کنم؟

لبخند بدجنسی زد و گفت: من هفت ساعت دیگه برمیگردم، اگه دوست داری جای گرم و نرم شبت واز دست ندی و نری توی حیاط بخوابی اینارو زودتر تمیز کن.

 

با بهت نگاهش کردم که یهو لباشو‌چسبوند به لبم و مکی زد و‌کشید عقب. با سیاست یه قدم عقب رفت و از حموم خارج شد.

با نفرت و عصبانیت شامپوی توی دستم و پرت کردم. نفسام از شدت حرص تند شده بود و با غیض رفتم توی وان خودم و فرو بردم زیراب تا مغزم از حرف ها و‌کارای مزخرفش خالی بشه.

انقد اون زیر موندم تا نفسم بند بیاد و بعدم اومدن بالا، با خشم نفس نفس میزدم و مشتی به آب کوبیدم. نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم آروم باشم.

_خودتو ادیت نکن آیسان! یه روزی تموم میشه این سختی ها اون موقع نوبت توعه که بتازونی.

شروع کردم به شستن و دونه دونه شامپو میریختم و بعضی هاروهم مینداختم تو آب و الکی یه شامپو میزدم در میاوردم. بعد از حدود سه-چهارساعت حدود ۱۵۰ تا شورت و شستم. یه کمر داره و این همه شورت. این روزانه هم بخواد دوبار عوض کنه بازم کم میاره.

از لجش چندتا شورت و انداختم توی سطل اشغال. پرروی عوضی.
ابشونو چلوندم و با بدبختی کشوندمشون توی بالکن بزرگ اتاقش.

لبخندی به قشنگی بالکن زدم. بزرگ بود و کاملا چمن مصنوعی بود کفش و میز و مبلای مخصوص تراس به رنگ سفید و طوسی گذاشته بود.

 

یه تاب ریلکسی سفید طوسی هم گوشه ی بالکن بود. اینجا فقط گل کم داشت. درختچه و گل های خوشگل برای نرده ی بالکن.

نگاهی به باغ پر از گل و گیاهش کردم، چرا اینجا رو پر از گل نکرد؟ شونه ای بالا انداختم و رفتم سمت کشوش و سشوار و برداشتم.

با احساس دل ضعفه و گرسنگی رفتم سمت در اتاق و خواستم در و باز کنم اما باز نشد. تند تند دستگیره رو بالا پایین کردم اما قفل بود.

با خشم مشتی به در زدم. عوضی در و چرا قفل کرده بود؟ من گرسنم بود. لگد محکمی زدم و با بغض رفتم سمت لباساش و با حرص تند تند سشوار کشیدم تا خشک بشن.

این همه امکانات این همه پول اخه کدوم ادم عاقلی میاد با سشوار لباس خشک کنه؟ فقط برای اذیت کردن من اینکارو میکرد.

بعد چند ساعت بالاخره کارم تموم شد و با بدبختی صاف نشستم. لباساش و بغل کردم رفتم توی اتاق. از شدت گرسنگی بی حال شده بودم و بی توجه لباساشو پرت کردم کنار کمدشو و با بدبختی خودم کشوندم روی تختش.

چقدر بی رحم و‌عوضی بود، در و قفل کرده بود و حتی یه لقمه غذا هم بهم نداد. از شب قبل تا الان هیچی نخوردم. هوا تاریک شده بود.

 

یهو عربده ی بلندی زد: طووووووبی!!!!؟
با ترس پریدم و گفتم: اویی اروم!
طوبی با ترس اومد بالا و گفت: ب..بله اقا؟ مشکلی پیش اومده؟

شاهرخ بلند داد زد: مگه بهت نگفتم راس ساعت ۹ میای بالا به ایسان صبحانه میدی و راس ساعت ۱ هم ناهار؟ ها؟ الان ساعت چنده؟ ۱۲ شب و این دختر بدبخت حای یه قطره اب هم نخورده!

طوبی دستپاچه گفت: چ..چرا اقا گفتین… ولی.. یهو نمیدونم..چیشد که انگار فراموش کردم اقا..

شاهرخ با عصبانیت فریاد زد: تو از همین الان اخراجی! فهمیدی؟ همین الاااان؟

طوبی شوکه و با ترس گفت: اقا غلط کردم، اشتباه کردم دیگه تکرار نمیشه. آقا! بخدا فراموش کردم آقا. من غلط بیجا کردم بدبختم نکنین توروخدا.

شاهرخ بلند دادزد: زهرا و ندا و شیرین بیاین بالا سررریع!
به دقیقه نکشید که با ترس پشت در ظاهر شدن. شاهرخ با خشم گفت: زهرا تو میری پایین شام امشب و با تمام مخلفات میاری بالا برای آیسان.

زهرا با ترس چشمی گفت و سریع رفت پایین و شاهرخ رو به ندا و شیرین گفت: طوبی بهتون گفته بود که برای ایسان غذا ببرین؟
ندا با ترس نگاهی به طوبی کرد و گفت: نه آقا!

 

شاهرخ غرید: بفهمم دارین دروغ میگین جفتتون و اخراج میکنم. چرا از صبح تا حالا برای این دختر یه لیوان اب هم نیاوردین؟

ندا با ترس گفت: اقا نمیدونم ..اقا!
شاهرخ نیشخند زد: ندا توهم اخراجی!
یهو شیرین با ترس و بغض گفت: اقا موقعی که شما به طوبی خانوم گفته بودین غذای آیسان خانم و بیاره بهش بده من بودم و شنیدم براشون اماده هم کردم اما طوبی خانوم نداشتن بیارم بالا. گفتن این دختره ی پاپتی لیاقت نداره ما براش غذا ببریم.

چشمام از بهت گرد شد اخه چرا؟ من مگه چیکارش کرده بودم؟ اومدم حرفی بزنم که خشکی گلوم پدرم و در اورد یهو زهرا با یه سینی بزرگ مستطیل پر از غذا اومد تو.

با خجالت تشکری کردم و سینی و روی پام گذاشتم و با ولع شربت خنک اب پرتقال و‌ نوشیدم. با لذت اخیشی گفتم که شاهرخ عصبی تر رفت سمت طوبی و فکش و محکم گرفت توی دستش و گفت: از دستور من سرپیچی میکنی؟

طوبی با ترس مثل ابر بهار اشک میریخت و با صدای لرزون داشت التماس میکرد. تو این جو‌ نمیتونستم یه لقمه هم کوفت کنم.

به ناچاری گفتم: شاهرخ جان لطفا!
شاهرخ دستش شل شد و برگشت سمتم که گفتم: لطفا ببخشش من میخوام غذا بخورم گشنمه بخدا.

 

شاهرخ با غیض برگشت سمت طوبی و ندا گفت: اخراجین جفتتون.
بعدم داد زد: رضا بیا این دوتا رو بنداز بیرون.

رضا راننده و‌یه جورایی همراهش بود توی کارا و دست راستش بود. بعد چند دقیقه اومد بالا و گفت: جانم اقا امر بفرمایین؟

شاهرخ بی توجه به التماس های ندا و طوبی با جدیت رو به رضا گفت:
– این دوتا افریطه رو بنداز بیرون تا بفهمن سرپیچی کردن از دستورای من یعنی چی! تا همه بدونن من میگم توی این خونه بمیرین، یعنی بمیرین.

چپ چپ نگاهش کردم. خب حالا خودتو تحویل بگیر یکم. با بیچارگی به برنج و خورشتای خوشمزه ی تو سینی نگاه میکردم و منتظر بودم برن تا من بتمرگم بخورم. غذا داشت سرد میشد.

تند تند اب دهنمو قورت میدادم که رضا با جدیت اون دوتا رو که داشتن التماس میکردن و انداخت بیرون و شیرینم با ترس از پیشمون رفت. با رفتنشون نیشم باز شد و با ولع شروع کردم به خوردن.

با دهن پر رو به شاهرخ گفتم: زیردستاتم مثل خودت عقلشون کمه. مگه من چیکارشون کرده بودم که بهم غذا ندادن؟ اصلا تقصیر توعه که در و قفل میکنی اینا رو میگیرن.

 

با تعجب و خنده و حرص توی چشماش بهم نگاه کرد که چشم غره ای رفتم و با غیض گفت: حقت بود تا الان غذا نخوری تا ادم بشی. ارومتر گشنه چخبرته؟

بهم برخورد و بااخم گفتم: گشنه تویی بی ادب. ببینم تو بااون هیکل خیکیت تحمل میکنی یه وعده ازغذاتو نخوری؟

چشماش با عصبانیت گرد شد: من هیکلم خیکیه؟
با نیشخند گفتم: نه پس! بیقواره.
پیراهنش و دراورد و جلو ایینه قدیش رفت و دستی روی شکم شیش تیکش کشید که دلم قیری ویری رفت از خوش هیکلیش.

ولی چپ چپ نگاه کردم و اخرین قاشق از غذامو خوردم و سینی و گذاشتم کنار و لم دادم روی تختش. دستی به شکمم کشیدم، اخیش سیر شدم.

با یاداوری مادرم سعی کردم با ملایمت بهش بگم که بزاره بهش زنگ بزنم. اب دهنمو قورت دادم: میشه..میشه یه زنگ به مادرم بزنم؟ نگرانم شده تا الان.

شلوارشو در اورد که سریع رومو برگردوندم. مرتیکه پوفیوز میخواد دل و قلوه شو بهم نشون بده، اه چندش.

 

با تعجب و خنده و حرص توی چشماش بهم نگاه کرد که چشم غره ای رفتم و با غیض گفت: حقت بود تا الان غذا نخوری تا ادم بشی. ارومتر گشنه چخبرته؟

بهم برخورد و بااخم گفتم: گشنه تویی بی ادب. ببینم تو بااون هیکل خیکیت تحمل میکنی یه وعده ازغذاتو نخوری؟

چشماش با عصبانیت گرد شد: من هیکلم خیکیه؟
با نیشخند گفتم: نه پس! بیقواره.
پیراهنش و دراورد و جلو ایینه قدیش رفت و دستی روی شکم شیش تیکش کشید که دلم قیری ویری رفت از خوش هیکلیش.

ولی چپ چپ نگاه کردم و اخرین قاشق از غذامو خوردم و سینی و گذاشتم کنار و لم دادم روی تختش. دستی به شکمم کشیدم، اخیش سیر شدم.

با یاداوری مادرم سعی کردم با ملایمت بهش بگم که بزاره بهش زنگ بزنم. اب دهنمو قورت دادم: میشه..میشه یه زنگ به مادرم بزنم؟ نگرانم شده تا الان.

شلوارشو در اورد که سریع رومو برگردوندم. مرتیکه پوفیوز میخواد دل و قلوه شو بهم نشون بده، اه چندش.

 

در جواب حرفم گفت: نه! نمیشه.
با ناله گفتم: اخه چرا؟ مگه من چه گناهی کردم؟ مادرم منتظر زنگه فکر میکنه بلایی سرم‌اومده.

با بیرحمی گفت: بزار همینجوری فکر کنه. تو حالا حالاها اینجا موندگاری.
با بغض گفتم: چرا دست از سرم برنمیداری؟ مگه من بهت ضرر رسوندم؟ مگه باعث شدم ضربه بخوری؟ چرا ولم نمیکنی؟

بی توجه بهم گفت: دلیلی نمیبینم برای تو توضیح بدم حالام گمشو پایین میخوام بخوابم.

با بغض نگاهش کردم که چند لحظه خیره شد بهم و بعد اخمی کرد و به خودش اومد و اومد سمت تخت.

سعی کردم گریه نکنم و با لجبازی از جام بلند شدم و رفتم بالای سرش و گفتم: پتو و بالشت میخوام.

اصلا اهمیتی به حرفم نداد که از شدت غیض و بغض مشت محکمی به شکمش زدم و جیغ کشیدم: من پایین نمییییییخوابم.

با ضرب پرید و چشمای گشاد شده نگاهم کرد که اب دهنمو از ترس قورت دادم ولی از تک و تا نیافتادم. چشماش پر شد از خشم و حرص بلند شد و موهامو به شدت پیچید دور دستش و گفت: چه گوهی خوردی؟

با درد و نفرت داد زدم: غذای خودتو به بقیه تعارف نکن .

 

با عصبانیت موهامو بیشتر کشید که جیغ بلندی کشیدم و‌ طاقتم طاق شد و شروع کردم به فحش دادن بهش. محکم مشتمو میزدم به تن و بدنش و فحش میدادم.

با عصبانیت عربده زد: دهنتو ببند.
بی توجه چنگی به بازوش زدم که ناخونام رو پوستش خراش ایجاد کردن و اون با شدت هولم داد و داد زد: رم کردی،ها؟

با نفس نفس و عصبانیت گفتم: رم و‌تو کردی عوضی. برو به درک. میخوام به مادرم زنگ بزنم عوضی. نگرانم شده بزار زنگ بزنم بهش. گوشیمو بهم بدهههه.

نیشخندی زد و اومد اروم جلو و من با گستاخی نگاهش میکردم یهو کشیده ی محکمی به صورتم زد که به شدت صورتم کج شد و سوزش شدیدی حس کردم.

با نفرت گفتم: تو غلط میکنی روی من دس…

یهو یه کشیده ی محکم دیگه زد که سوزشش بیشتر شد و موهام تو صورتم پخش شد. با بغض لگدی به پاش زدم جیغی از حرص و درد کشیدم.

با عصبانیت گفت: هرزه ی خراب برای من جفتک میپرونی و‌ گنده گوزی میکنی؟ امشب تا صبح از درد باید نعره بزنی.

با نفرت و صدای دورگه از جیغام زدم و گفتم: تا وقتی که صدای مادرم و نشنونم منو بکشی هم برام مهم نیست. اگه میخوای زجر بکشم و خالی شی بزار با مادرم حرف بزنم. لعنتی چند روزه ازم خبر نداره.

 

اومد جلو‌و خم شد و‌فکمو گرفت‌توی دستش با شدت فشرد و با غیض گفت: من میتونم هرجوری که بخوام زجرت بدم، یکی از این زجرا میدونی چیه؟

منتظر و با درد نگاهش کردم که با نیشخند گفت: اینکه نزارم صدای مادرت و بشنوی.

با لبای لرزون نگاهش کردم و تسلیم شدم. تسلیم شدم دربرابر بی رحمیش. تسلیم در برابر زورگوییش.

با پوزخندی فکمو هول داد و ول کرد و صاف ایستاد و رفت سمت تختش. دراز کشید و‌پشت بهم خوابید. دستی روی لب پارم که از شدت سیلی محکمی اینطوری شده بود کشیدم و همونجا با بغض دراز کشیدم.

از تصور اینکه دیگه صدای مادرم و نشنوم و نتونم ببینمش یا اینکه اونا از شدت نگرانی بلند شن بیان تبریز و سردرگم بشن بغضم سر باز کرد و اروم شروع به گریه کردم.

همونجا روی زمین دراز کشیدم و به شاهرخ که پشت بهم خواب بود خیره شدم. من ازش متنفر بودم، لعنت به این دنیا که منو به اینجا رسوند. هیچوقت نمیبخشمت دامون. تو عامل بدبختی منی.

نمیدونم چقدر گریه کردم و به شاهرخ و دامون فحش دادم که چشمام گرم افتاد و‌ توی همون حالت خوابم برد.

***
شاهرخ

اروم چشمامو باز کردم و بعد چند ثانیه برگشتم سمت ایسان تا ببینم کجاست. با دیدنش که شبیه بچه ها روی پارکت های سفت اتاق خوابیده و توی خودش جمع شده اذیت شدم.

 

اروم رفتم سمتش و به چهره ی مظلومش تو‌خواب خیره شدم. چموش بود، بهش نمیومد تو برخورد اول ولی خیلی لجباز و‌سرتق بود.

دست انداختم زیر کمرش و پاهاش و اروم بلندش کردم بردم سمت تختم. اروم گذاشتم پایین و خودمم کنارش دراز کشیدم.

فرداشب مهمانی داشتیم و دامون عوضی هم اونجا بود؛ فرصت خوبی بود برای ازار دادنش، باید میفهمیدم اون دوستش داره یا نه!

فرصت خوبی بود تا حقشو بزارم کف دستش تا گوه خوری هاش یادش بره. دستی لای موهای نرم و پرپشتش کشیدم و به مژه های بلندش خیره شدم، انتقامت و‌ازش میگیرم، قول میدم! ولی نمیتونم بهت وابسته شم و‌تورو عاشق خودم کنم.

من کارم پر از خطره هرآن ممکنه که تو دام پلیس بیافتم و‌حکمم اعدامه. من ازت خوشم میاد ولی نمیزارم که تو از من خوشت بیاد.

نگاهی به کمر باریکش کردم و اروم دستمو گذاشتم روش و سرمو توی موهای خوشبوش فرو بردم. راه من و تو از هم جداست، ولی چجوری وقتی کنارمی و تو اتاقم داری راه میری و چشمام بهته از بدنت بگذرم؟

اروم موهاشو نوازش کردم و‌خودمو بهش نزدیک کردم و بوسه ای روی سرش کاشتم و با تکون خوردنش پریدم و سریع عقب کشیدم و‌حرکت کردم سمت لباسام.

لباس خونگیم و در اوردم میخواستم پیراهنمو بپوشم با حس سوزش دستم بااخم نگاهی به دستم کردم با دیدن جای چنگول های یه گربه ی وحشی لبخندی زدم.

 

مثل گربه چنگول میکشید دخترک وحشی. این حصار لعنتی که دورم کشیدم نمیزاره بهش نزدیک بشم و دل بدم بهش. برگشتم و نگاهی به صورت مظلوم توی خوابش کردم.

اب دهنمو قورت دادم و کتم و گرفتم و گوشیش و از تو جیب مخفیش در اوردم. رمز نداشت، رفتم توی پیام هاش و به شماره ی مادرش پیام دادم.

“مامان جان سلام موقع امتحاناته نمیتونم تو خوابگاه باهات تماس بگیرم دوست دارم چند روز دیگه بهت زنگ میزنم.”
تاییدیه ارسال که اومد لبخند مرموزی زدم و گوشی و گذاشتم تو جیبم و بعد از قفل کردن در از اتاق بیرون رفتم.

****

ایسان
حدود یه هفته بود که صبح تا شب توی اتاق مزخرفش تنها بودم و کار هرروزم شده بود گریه. از تنهایی و غصه هایی که میخوردم داشتم افسردگی میگرفتم.

نه غذا میخوردم نه کاری میکردم فقط گوشه ی اتاق نشسته بودم و شاهد رفت و‌ امداش به اتاق بودم. چندروز اول باهاش دعوا افتادم هرچقدر جیغ جیغ کردم تاثیر نداشت و چندبارم ازش کتک خوردم.

گفته بود چند شب پیش میخواد مهمانی بگیره ولی برای دامون لاشی مشکل پیش اومد و‌نتونستن بیان.
ناهار دست نخورده روی تخت بود که شاهرخ در و باز کرد و اومد تو. نگاهی به غذای دست نخورده کرد و‌پوف کلافه ای کشید.

 

. برگشت سمتم و با حرص گفت: باز که چیزی نخوردی.
بغضمو قورت دادم و جوابی بهش ندادم و سرم و گذاشتم روی زانوم.
صدای قدماش و که داشت بهم نزدیک میشد و میشنیدم اما اهمیتی ندادم. کنارم نشست و گفت: چرا لجبازی میکنی؟

با غیض گفتم: به تو ربطی نداره.
تک خنده ی مردونه ای کرد و گفت: حقته یه مشت بزنم تو دهنت تا آدم شی.
چشمام از بغض زیادم گرد شد و اب افتاد و لبام جمع کردم.

با چونه لرزون گفتم: منو یه هفتس مث متهما توی زندون اتاقت حبس کردی و خودت میری بیرون و تفریح و عشق و حال و من دارم اینجا افسردگی میگیرم به گناه ناکرده. اونوقت میگی چرا فلان میکنی؟

محو صورت و لبای لرزونم بود و‌اب دهنشو قورت داد که سیبک گلوش روی اون گردن عضلانی و مردونش بالا پایین شد.
با صدای دو رگه ای گفت: صبرکن چند شب دیگه تکلیفت معلوم میشه.
با ناراحتی و بغض گفتم: چندشب؟ دیگه نمیتونم. تازه ماشین گرفته بودم میخواستم کل شهر و بچرخم برم ساندویچای پر از خیارشور بخورم و انقدر سس بزنم که چونمم کثیف شه. نزاشتی، لعنت بهت.

با لبخند محوی نگاهم کرد و بعد چند ثانیه گفت: پاشو!
بی حوصله گفتم: چرا؟
لبخند کجی زد و گفت: بریم با شاسی بلند من که کلاسش بیشتره تبریز و بگرد و باهم ساندویچ پر از خیارشور و سس بخوریم که تا چونمون کثیف شه.

 

با شنیدن حرفش چشمام برقی زد. میخواستم برم بیرون؟ با‌ورم نمیشد! با شعف گفتم: بیرون؟ من لباس ندارم که. برم اتاق قبلیم لباس عوض کنم؟

سری تکون داد و‌گفت: برو ده دیقه دیگه بیا باز زود باید برگردیم خونه.
نیشم وا شد و‌مثل خرگوش پریدم و‌ سریع از اتاق رفتم بیرون.

مثل زندانی که ازاد شده بود با ذوق به اینور اونور نگاه کردم‌و رفتم سمت اتاق. در و باز کردم و‌نگاهی به اطراف کردم، به هیچی دست نزده بود.

سریع با ذوق شروع کردم به ارایش کردن و‌لباسامو‌ عوض کردم. شلوار سفید تنگ زاپدار با مانتو صورتی کمرنگ و شال صورتی و‌همینطوری انداختم رو سرم، کیف که نمیخواستم چون نه گوشی داشتم نه پول. بیخیال!

یه کتونی سفید برداشتم و بعد نگاهی تو ایینه به خودم لبخندی زدم و زدم بیرون از اتاق.
رفتم سمت اتاقش که دیدم اماده نشسته رو تخت و‌با گوشی داره ور میره.
_ من آمادم!

سرش و بلند کرد و‌با دیدن من توی اون ارایش ملیح دخترونه و اون لباس رنگ روشن که پوشیده بودم اب دهنشو قورت داد و لب زد: خوشگل شدی.

بعدم سریع بلند شد و‌گفت: بریم.
جلوتر از من حرکت کرد و رفت بیرون و منم پشت سرش و از پله ها رفتیم پایین و منم با شوق داشتم به اینور اونور نگاه میکردم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

4 نظر

  1. صحنه بعدی رو خراب نکنید
    بزارید حداقل یه صحنه خوب داشته باشن این دوتا:))
    تشکر

  2. ميشه بگين پارت بعدي كي ميزارين

  3. چقد دوس دارم این دوتا بهم برسن. دامون خیلی بی لیاقته.
    لطفا هفته ای یبار پارت گذاری رو بکنید.

  4. کی پارت میزارین پس

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *