خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

 

لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس گفت: دیدی گفتم اخرش تستت میکنم ببینم خوشمزه ای یا نه؟
بی اختیار خندم گرفت. خیره به لبخندم بود و ادامه داد: باید بگم که مزت بد نبود، اگه رژ نزنی بهترم میشه.

چشم غره ای رفتم و گفتم: برو اونطرف میخوام برم اتاقم.
با شیطنتی محال توی چشماش گفت: نه تو دوست دخترمی باید اینجا بمونی.

لبام و با حرص جمع کرد و گفتم: باز سیم پیچت قاطی کرد تا الان داشت گلدون میشکوند بیا برو اونور خفم کردی گوریل.

چشماش گشاد شد: بامنی؟
نیشم و باز کردم: یس!
ابروهاش بالا پریدن و‌گفت: میدونستی حرفایی که میزنی عواقبی داره؟

فقط نگاهش کردم که دستشو گذاشت روی پهلوم و‌گفت: تنبیه های من خیلی درد داره برای بقیه اما تو..
اب دهنمو قورت دادم که زیر گوشم لب زد: ولی دوست دارم تنبیه های تو پر از لذت باشه.

با لحن داغش یه جوری شدم.من واقعا حال خودمو نمیفهمیدم چرا هرچی این میگه تحریک میشم. انگار.. انگار قرص محرک خورده باشم، فقطم نسبت به خودش اینجوریم.

اروم سرشو فرو برد توی گردنم که با ناله گفتم: نه شاهرخ!
اولین بار بود بود اسمشو بدون هیچ پیشوند و پسوندی صدا زدم که انگار خوشش اومد و بیشتر توی گلوم فرو رفت.

شروع کرد به مکیدن که چنگی به تیشرتش زدم. لعنتی چرا یه کاری نمیکنم. باید هولش بدم؟ باید فحشش شدم؟ چیکار کنم وقتی تمام بدنم از لذت سر شده و چنگی به سینم زد که سرم چسبید به دیوار و لب گزیدم.

 

با نفس نفس کشید عقب و دستش و گذاشت روی رون پام و‌چنگی بهش زد بیشتر بهم نزدیک شد که صدای در اومد.

به شدت هولش دادم و با صورت داغ شده از حرارت پشت کردم به در و دستمو گذاشتم روی صورتم که شاهرخ با صدای خشداری گفت: بله؟

صدای مردونه ی شهیاد اومد: منم داداش بیام تو؟
برگشتم سمتش که نگاهی به سرتاپام کرد و گفت: بیا.

شهیاد اومد داخل و با دیدن من کنار شاهرخ مکثی کرد و گفت: داداش میتونم تنها باهات صحبت کنم؟

با احترام لبخندی زدم و‌گفتم: عزیزم من میرم اتاقم.
شهیاد ابروهاش بالا پریدن و گفت: ببخشید زنداداش ما میریم بیرون.

لبخندی به روش زدم و گفتم: نه من‌خودم کار دارم شما راحت باشین.
نگاهی به شاهرخ کردم که خیره خیره داشت نگاهم میکرد و‌رفتم سمت در و از اتاق خارج شدم و حرکت کردم سمت اتاقم.

پریدم روی تخت و به سقف خیره شدم، چهره ی دامون اومد جلوی چشمم، خنده هاش عصبانیتاش ولی.. ولی دیگه دلم نمیلرزید، چرا بغض نمیکردم؟ چرا دلم تنگ نمیشد؟ چرا دلم یه جوری نمیشد از حسادت؟ من زنش بودم و خیانت دیدم ازش. از کسی که دوستش داشتم اون کثیف بود جلوی من مظلوم نمایی میکرد و ولی ..

 

خیلی دورو و پست بود، اونطوری که اون ادعای عاشقی میکرد باورم نمیشد که بهم خیانت کرده باشه نفس عمیقی کشیدم. خودم تو دوراهی میدیدم انگار داشتم از هدفم دور میشدم انگار دارم وقت تلف میکنم.

با کلافگی لبم و گاز گرفتم و‌گرمای بدن شاهرخ و به یاد اوردم، لعنتی چهرش یه لحظه هم از کنارم نمیرفت. بااینکه من هیچ نسبتی باهاش نداشتم تا یکساعت بعد از رابطه منو تو بغلش گرفته بود حواسش بهم بود اما دامون، احساس میکنم هر لحظه بامن توی ذهنش با بارانا رویاپردازی میکرد.

بغضم و قورت دادم، چرا با شاهرخ خوابیدم؟ وابستش بشم چی؟ اگه نتونم دامون‌و‌بخاطر شاهرخ زمین بزنم چی؟ شاهرخ خیلی جذابه واقعا جذابه. حرکاتش، لبخند های کجش، اخماش.

باید یه مدتی ازش دور باشم، برم خونمون تا برگردم به خودم، برگردم به هدفم خودمو پیدا کنم…

***
حدود یک هفته بود برگشته بودم تهران و پیش خانوادم. با لبخند رفتم توی اشپزخونه واز پشت مامانمو بغل کردم و گفتم: عشق من چطوره؟

خندید و‌گفت: تو هستی، حالت خوبه، خوب شدی، حرف میزنی راحت دیگه چی ازین بهتر؟ عالیه عالیم.
خندیدم و شروع کردیم به حرف زدن باهم و لذت میبرم از بودن کنارشون.

 

شاهرخ

با اخم گفتم: چی میگه شهیاد؟
شهیاد با سکوت گوشی و گرفت طرفم و ازش گرفتم و گذاشتم دم گوشم: چیشد صادق؟

_اقا امارشو براتون دراوردم. دختره قبلا با دامون نامی ازدواج کرده بود و طلاق گرفتن.
از شدت گیجی اخمام رفت توهم و گفتم: فامیلیش چیه پسر؟ کجاست؟ آدرسش؟

چند لحظه مکث کرد و گفت: الان شنیدم تبریزه، با یه دختره ازدواج کرده فامیلیشم سرمسته.

سرمست؟ اینجا چخبر بود؟ اب دهنمو قورت دادم و گفتم: اسم زنش چیه صادق؟ اسم دختره که جدیدت باهاش ازدواج کرده؟!

با بی طاقتی منتظر جوابش بودم، بعد چند‌دقیقه گفت: دخترعمشه آقا، بارانا تقی پور.

نفسم حبس شد، خودش بود. همین دامونی که الان با فامیلی سهیلی بین ما بود. اون شوهر زنی بود که باهاش همخواب شدم. میخواستن دورم بزنن؟ هم دستن باهم؟ میخواستن نارو بزنن؟ به من؟ به شاهرخ معین، منی که با پولم میتونم خانوادشونو بخرم و بفروشم. از شدت عصبانیت بدنم میلرزید.

فقط منتظرم برگردی آیسان، بلایی به سرت بیارم که بفهمی دور زدن من یعنی چی،جفتتونو آتیش میزنم، شما هنوز منو نشناختین.

 

آیسان

قرار بود فردا برگردم، بالاخره این دوهفته هم تموم شد و من باید بر میگشتم. شاهرخ و لو نمیدادم، انقدر نفرتم از دامون عمیق بود که بخوام همه چیز و به شاهرخ بگم تا باهم زمینش بزنیم. بعد از انتقامم از دامون برمیگشتم به شهرم پیش خانوادم، دلم آروم می گرفت. لبخندی زدم و با آرامش چشمام و بستم.

***

بوقی زدم که مش رحیم سریع اومد سمت در و با خنده گفت: سلام خانم جاان خوش اومدی دخترم.
باذوق گفتم: سلام مش رحیم جونم خسته نباشی ببخشید پیاده نشدم.

با لبخند گفت: راحت باش دخترم برو تو خوش اومدی.
لبخند شادی زدم و ماشینو پارک کردم توی پارکینگ و ساکمو گرفتم رفتم تو و سلامی به خدمتکارا دادم ولی اونا یجوری نگاهم میکردن. با تعجب شونه دادم بالا و چمدونو بردم توی اتاقم و با اشتیاق رفتم سمت اتاق شاهرخ.

تقه ای به در زدم که گفت: بیا تو.
نفس عمیقی کشیدم و‌ دستگیره رو پایین دادم و با لبخند رفتم تو. با دیدن بارانایی که لم داده بود تو بغل شاهرخ خشکم زد، زانوهام لرزید و بهت زده بهش خیره شدم. بازم این دختر؟ چرا دست از سرم برنمیداشت؟! بغض وحشتناکی توی گلوم حس کردم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

4 نظر

  1. سلام بابت رمانتون ممنون عالیه ولی دیر به دیر پارت میزارین یه هفته خیلی زیاده لطفا زودترپارت بزارید

  2. سلام رمانتون واقعاعالیه ولی واسه یه هفته خیلی کمه لطفا زودترپارت بزارید

  3. چرا پارت نمیزاری پس😞

  4. چرا پارت بعدی را نمی ذارید ؟؟؟ خیلی دیر به دیر پارت می ذارید 😭😭😭😭

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *