خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان استاد من/فصل دو پارت چهارده

رمان استاد من/فصل دو پارت چهارده

 

دخترخالش با غیض نگاهمون کرد و رفت پایین و شاهرخ دستشو دور کمرم حلقه کرد و گفت: بعدا ب خدمتت میرسم.

نیشم وا شد و لبخند پیروزمندی زدم و باهم رفتیم پایین. سه خانوم میانسال همسن و سال مامان شاهرخ بودن و چهارتا دختر جوون و دوتا پسر جوون هم نشسته بودن. استرس گرفتم و لبخند الکی روی لبم نشوندم.

شاهرخ با سیاست نشست روی مبل دو نفره و سلامی بلند به همشون کرد که همه جواب دادن. منم سلام کردم و سرم و انداختم پایین، نگاه خیرشون اذیت میکرد.

مادرش با لبخند گفت: خیلی خوشحالم از دیدار دوبارت عزیزم بزار بقیه رو بهت معرفی کنم.

با لبخند گفتم:منم همینطور ممنونم.
با دست به خانم کنار دستش اشاره کرد و گفت: ایشون فریبا جون زندایی شاهرخ جان.

نگاهی به سر و تیپش کردم که پولداری ازش میبارید،موهای شرابی تا روی بازو و یکم تپل بود و پوستی روشن و ارایشس ملایم دماغ گوشتی و لبای کلفت، قیافش چنگی به دل نمیزد اما هر النگوی تو دستش ده تای منو میخرید میفروخت.

نگاه مغروری بهم کرد و گفتم: خوشبختم آیسان هستم.
با سردی گفت: منم همینطور.
ابروهام بالا پریدن از لحن سردش و خانم بعدی هم خودشو معرفی کرد وگفت: خاله ی شاهرخم اسمم نداست عزیزم ماشالله خیلی زیبایی!

 

نگاهی به سرتاپاش کردم، اینم خرمایه بود جوابش و دادم و زن بعدی هم دوست مادرش بود که با تحقیر و حرص نگاهم میکرد که بعدا فهمیدم بخاطر دخترش که میخواست بندازه به شاهرخ اینطور حرصیه. اسم دخترش نگارین بود و پر از افاده و حسادت نگاهم میکرد.

با دخترخالشم اشنا شده بودم و دوتا دخترا هم رفیقاشون بودن پسرا هم خودشونو معرفی کردن یکیشون داداش شاهرخ بود که اسمش شهیاد بود یکی دیگه پسرداییش پویان.

معذب کنار شاهرخ نشسته بودم و هرکدوم مشغول حرف زدن بودن و انگار من وجود نداشتم. پس ما چرا یه عضو جدید تو خانوادمون میاد برای نزدیک شدن بهش خودمونو به اب و اتیش میزنیم؟

با بی حوصلگی به شاهرخ نگاه کردم که داشت با برادرش پچ مچ میکرد. حرصم گرفت و سلقمه ای بهش زدم که مکث کرد و بااخم برگشت سمتم. چشم غره ای رفتم که سرش و اورد جلو وگفت: چته؟

چشمم و گرد کردم و گفتم: بنظرت چمه؟ حوصلم سررف!
_خوب؟
پوفی کشیدم و گفتم: هیچی بابا برو مکالمت و بکن.
کنج لباش نیم میلی متر رفتن بالا و برگشت سمت برادرش و دوباره پچ پچش شروع شد.

به شهیاد خیره شدم. پوستی گندمی موهای مشکی چشمای همرنگ شاهرخ ولی کشیده بینی استخونی لبای باریک که بین ریش کوتاهش مشخص نبود. سنگینی نگاهم و حس کرد و سرش و‌اورد بالا و خیره شد بهم که از نگاه نافذش ترسیدم.

اب دهنمو بزور قورت دادم که شاهرخ چنگی به پاهام زد و سریع برگشتم سمتش.
_بلندشو باید بریم ناهار.
دیدم همه رفتن فقط ما موندیم بلندشدم و جلو جلو رفتم که دستی دور کمرم حلقه شد و‌گفت: باهم میریم.

سری تکون دادم و نگاهشون نکردم. همشون عجیب غریب بودن خدا به خیر بگذرونه. نشستیم دور میز و با دیدن غذاهای مدل ب مدل روی میز دهنم باز موند چخبر بود برای چند نفر ادم. اسرافگر های عوضی.

شاهرخ بالاترین صندلی نشست منم کنارش برادرشم دوتا صندلی عقب تر روبروی من نشست.
سرمو بردم زیر گوش شاهرخ که سرشو اورد نزدیکتر و گفتم: عجب داداشی داری.

تیز نگاهم کرد که با نیش باز گفتم: ماشالله دافیه برای خودش.
با غیض گفت: خفه شو.
بااخم گفتم: درست صحبت کن.

با جدیت گفت: ساکت شو میزنم تو دهنت.
با لجبازی اروم گفتم:نمیخوام، نمیشم. عجب داداشی داری عجب داداشی داری عجب دادا…
با چنگ محکمی که به رونم زد از درد خفه شدم و با حس حرکت دستش سیخ نشستم.

 

تا لحظه ی اخر دستش و هی تکون میداد و اذیتم میکرد نتونستم یه لقمه کوفت کنم. ‌با غیض هی زیرلب بش فوش میدادم و‌اون با لذت داشت غذاشو میلمبوند.

وسط غذا مادرش رو به من گفت: دختر؟
سرمو اوردم بالا و‌گفتم: بله با منید؟
سرشو به نشونه ی مثبت تکون داد و گفت: پدرت چیکارست؟
با مکثی به شاهرخ خونسرد خیره شدم و‌اب دهنمو قورت دادم و گفتم: پد..

شاهرخ وسط حرفم پرید و همونطور که داشت لیوان دوغشو سر میکشید گفت: شغل پدر ایسان چه فرقی به حال شما داره؟
مادرش یه تای ابروشو داد بالا و گفت: اخه باید بدونم این دختر خانوادش در چه حدیه، دخترای فامیل خودمون کم نبودن برات پسرم.

شاهرخ به سردی گفت: من خودم میدونم چه کسی در حد من و اخلاقمه و خودمم انتخابش کردم.
با شنیدن صدای کلفت مردونه ای از پشت سرم که گفت: من فکر میکردم که تو مردونگی نداری پسر؛ ترسیدم.

با دیدن رگ متورم شاهرخ و صورت سرخ از خشمش برگشتم سمت صدا و مردی قد بلند با موهای بلند تا زیر گردن جوگندمی و صورت زمخت و چشمای مشکیش که خیلی خشنش کرده بود و دیدم. حالت چهره و ابروهاش فوق العاده شبیه به شاهرخ بود .

مرده چشمش که به من خورد لبخند کثیفی زد و گفت: نه پسر، مردونگی داری سلیقه ی خوبی هم داری. عروسکی شکار کردی.
شاهرخ با عصبانیت برگشت و گفت: شهرام خان.
با تمسخر گفت: منظورت بابائه دیگه پسرم؟
پس پدرش بود، یه پدر هیز و ترسناک. در اولین نگاه تنها چیزی که فهمیدم همین بود.

 

همه از ترس یا تعجب ساکت بودن و واقعا منم دهنم خشک شده بود. نفرت و حرص از چشمای شاهرخ زبونه می کشید و من نمیدونستم دلیلش چیه.

شهیاد با خونسردی گفت: خوش اومدی بابا بفرما ناهار.
پدرش لبخند گشادی زد و گفت: جمعتون جمعه که.

نگاهی به زنش کرد و گفت: بانوی من چطوره؟
زنش اخمی کرد و گفت: خوبم. اینجا چی میخوای؟
اومد سمت میز و صندلی کنارم و‌کشید عقب و گفت: دلم برای خانوادم تنگ شده بود.

خم شد سمتم و گفت: میخواستم عروسمو ببینم. فکر نمیکردم اینقدر عروسک باشه.
اب دهنمو بزور قورت دادم که بیشتر خم شد و من با ترس توی خودم جمع شدم، چشمای نافذ مشکیش برق عجیبی داشت.
_توهم سلام کردن بلد نیستی عروسک؟

شاهرخ منو‌کشید سمت خودش و صدایی که سعی داشت بالا نره گفت: ما سیر شدیم بفرمایین از خودتون پذیرایی کنین.
بلند شد و منم همراه خودش بلند کرد که پدرش نشست و با خونسردی ترسناکی گفت: بشین!

شاهرخ گفت: اخ..
صداش بلندتر شد و‌گفت: بشیین!
با ترس نگاهی به شاهرخ کردم و زیرلب گفتم: بشینیم.
با حرص چشمش و باز و بسته کرد و نشست.
منو به خودش نزدیک کرد و گفت: من کار دارم شهرام خان. کارتون رو بگین.
پدرش بشقابی گرفت و به من داد و گفت: برام غذا بکش.

ضربان قلبم بالا رفت و شاهرخ گفت: خدمتکار هست!
پدرش با لبخند نگاهم کرد و گفت: میخام عروسک پسرم برام بریزه.
با مکثی بشقابشو گرفتم و گفتم: چی میخورین بریزم؟
با لذت سوتی زدو گفت: صداش وو. قناریه لامصب.

 

اب دهنمو‌بزور قورت دادم و براش غذا ریختم و گذاشتم جلوش که شاهرخ به شدت کمرمو کشید سمت خودش. پدرش خندید و شروع کرد به خوردن. خودم و‌بیشتر به شاهرخ چسبوندم و اونم دستشو دور کمرم حلقه کرد، ناخوداگاه تو اغوشش احساس امنیت میکردم.

لرزش بدن شاهرخ و از حرص احساس میکردم، برگشتم سمتش و‌به چشماش خیره شدم که با غیض به میز خیره شده بود.

پدرش وسط خوردن گفت: محموله دارم پسر! انبار خالی میخوام.
شاهرخ اخم غلیظی کرد و گفت: اینجا جاش نیست شهرام خان!

پدرش پوزخندی زد و به قیافه ی ترسیده ی بقیه نگاه کرد و گفت: اینا که نمیشنون، کرن. با تهدید نگاهشون کرد و ادامه داد : مگه نه؟

سرشونو انداختن پایین که بی توجه برگشت سمت من و گفت: تو چی قناری؟ کری؟
یه تای ابروم رفت بالا و گفتم: نه وقتی همنشین ادمی مثل شاهرخم نباید کور و کر باشم.

پدرش بلند زد زیر خنده و گفت: افرین عروسک، افرین. شاهرخ بالاخره یکی ادم حسابت کرد پسر.
بلند بلند به خندیدنش ادامه داد. دنونام و بهم فشردم، دلم نمیخواست به شاهرخ نگاه کنم چون میتونستم تحقیر شدنشو حس کنم.

شهرام بعد اینکه خنده هاش ته کشید گفت: گفتم که یه انبار میخوام.
شاهرخ با حرص گفت: به اندازه ی تو و شریکت سراغ ندارم. خودت جورش کن.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس …

یک نظر

  1. خیلی دیر به دیر پارت گذاری میشه 😕😕 اگه میشه زودتر پارت بعدی را بذارید 🙏🙏🙏

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *