خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت آخر

رمان خاطره/پارت آخر

_بلند شو لنگه ظهره…چتر وا کردی این‌جا فکر کردی چه خبره؟مسافرخونه ی مفتکیه؟ گمشو برو خونتون مامانت دق کرد!
پتو را روی سرم می‌کشم:
_ولم کن خاله من نمی‌رم تو اون خونه!
_که چی ؟ تا آخر عمرت می‌خوای ور دل من باشی؟ نخواستم باباجان تا کی من باید جور تو رو بکشم؟بلند شو…
روی تخت می‌نشینم و با غیظ نگاهش می‌کنم:
_دست پیش می‌گیری پس نیوفتی؟من باید شاکی باشم این همه سال ازم حقیقت و مخفی کردی!
دست به کمر می‌زد:
_من چی‌کارم؟ننتم؟آقاتم؟بعدم تو یه جوری سنگ آقاجون و بچه هاشو به سینه می‌زدی آدم جرئت نمی‌کرد روی واقعی اینارو نشونت بده…از همین روزات می‌ترسیدم دیگه ببین چشاتو !شده مثل تو دو تا آلو قرمز شل و رسیده…بلند شو به خودت برس انگار دنیا به آخر رسیده!
چرا همه موضوع را انقدر ساده می‌گرفتند؟ توقع داشتند بدون هیچ واکنشی به بیست و سه سال زندگی دروغینم سر تکان دهم و بگویم:خوب اتفاقی‌ست که افتاده!
دوباره روی تخت می‌افتم و پتو را روی سرم می‌کشم:
_نمی‌خوام بلند شم …دلم می‌خواد چند روز توی خودم باشم به مامانم بگو…به خدا خاله اذیتم کنی پا می‌شم می‌رم از خونت …می‌رم تهران پیش پیمان!
صورتش را نمی‌بینم اما صدای عصبی‌اش به وضوح در گوشم می‌پیچد:
_خاک تو اون سرت کنن منو تهدید می‌کنی؟ به خاطر اون فریبای کم عقل نبود خودم از خونه پرتت می‌کردم بیرون تو این سرما بری بی آشونه بشی خودت عین بچه ی آدم شب نشده برمی‌گردی خونت.یه عمر تو ناز و نعمت بزرگ شدی الانم که همشون تو رو تاج کردن رو سرشون گذاشتن …می‌خوانت احمق جون…کل اون خانواده می‌خوانت حتی همون مجسمه ی ابوالهل از دیشب که رسوندت تا الان تو این سرما بس نشسته تو ماشین جلو در تازه دیشب برفم گرفته بود بیچاره فکر کنم تا صبح یخ زده!
مثل برق می‌نشینم و با چشم‌های گرد شده می‌پرسم:
_نامدار از دیشب جلوی دره؟
دست به کمر می‌شود:
_بله …دلم سوخت رفتم براش یه پتو و یه فلاسک چای بردم…اونم یه خریه بدتر از تو!
به فکر فرو می‌روم…در این سرما ماندنش را تعبیر به چه کنم؟راست گفت دوستم دارد؟
درمانده از همه جا می‌گویم:
_خاله یه دقیقه بشین یه چی بهت بگم!
روی تخت مقابلم می‌نشیند و منتظر نگاهم می‌کند.بعد از کلی دست دست و چیدن کلمات در ذهنم بالاخره جمله ای سر هم می‌کنم و با صدایی لرزان بیانش می‌کنم:
_نامدار یه احساسی بهم داره…جدا از خواهر و برادری …تمام این سال‌ها اون منو …
نمی‌توانم حرفم را ادامه دهم،لزومی هم ندارد ‌…نیلو آن‌قدر زرنگ هست که ف نگفتم فرحزاد را دور بزند و برگردد.
میمیک صورتش هیچ نشانی از تعجب ندارد…خونسرد می‌گوید:
_می‌دونم!

 

به جای او من متحیر می‌شوم:
_می‌دونی؟از کجا؟
_تابلو بود..خوب ببین نامدار تو اون خانواده تنها کسی بود که می‌دونست تو دختر حاجی نیستی …بعدم که خودم چند باری جلوی باشگاه دیدمش از فرییا پرسیدم اونم تایید کرد اصلا دلیل رفتنش از خونه خود تو بودی!
سرم پایین می‌افتد؛نمی‌دانم چرا انقدر عذاب وجدان دارم…من کل زندگی او را تحت تاثیر قرار دادم…هر چند ناخواسته اما او را از خانه و خانواده‌اش دور کردم:
_حالا که فهمیدی جلوی دره ..پاشو برو ببینه خوبی خیالش راحت شه بره!
با تردید نگاهش می‌کنم که بازویم را می‌گیرد و به زور بلندم می‌کند:
_بلند شو بهت می‌گم…یه آبیم به اون صورتت بزن!این همه من تو گوش تو خوندم گفتم قوی باش گفتم سعی کن هیچی از پا درت نیاره…یه جوری شدی انگار آسمون و زمین گره خوردن به هم!اون قدر بدبخت بیچاره هستن که نه مادر دارن نه پدر نه کسی که مسئولیت شونو قبول کنه!مادر تو واسه خاطرت جون کنده سقف بالاسرته فامیلی اصیل داری همه هم که می‌خوانت نشستی به آبغوره گیری!
نفس حبس شده‌ام را رها می‌کنم و بلند می‌شوم؛از نظر نیلو هیچ دردی درد نبود و هیچ غمی هم غم …
شرح حال برایش می‌کردم درمانم نمی‌شد پس در سکوت به سمت سرویس می‌روم و بعد از شستن دست و صورتم پالتوی بلند نیلو را به تن می‌کنم و شالی روی سرم می‌اندازم.
لحظه ی بیرون رفتن از خانه می‌پرسد:
_می‌خوای بری پیشش ؟
سر تکان می‌دهم.
_حرف مفت نزنی بهش…اون بیچاره هم کم اذیت نشده!
با چند لحظه تامل بدون پاسخ بیرون می‌زنم و غرق در افکارم در حیاط را باز می‌کنم و ماشین آشنایش را که می‌بینم به همان سمت قدم برمی‌دارم.
کف خیابان از برف دیشب مرطوب است.به قول مامان معلوم است برف نمکی نبوده که خیابان را سفید کند.تنها اثری که از خود به جای گذاشته سوز سرمایی‌ست که تا استخوان آدم نفوذ می‌کند.
سوار ماشینش می‌شوم ،هرم گرمای بخاری‌اش به تن یخ زده‌ام می‌خورد.کف دست‌هایم را به هم می‌مالم و داخلشان را ها می‌کنم.
کسی نداند فکر می‌کند ساعت ها در میان برف و بوران مانده‌ام.
دریچه ی بخاری را روی صورتم تنظیم می‌کند.
اصلا نمی‌دانم چه باید بگویم!گله کنم؟عصبانیتم را بروز دهم…یا مثل فیلم‌ها طالب جدا شدن راهم باشم .او هم سردرگم است اما از میان کوچه های تنگ و تاریک ذهنش راهی پیدا می‌کند و سکوت را می‌شکند:

_بهتری؟
صادقانه ترین جواب را می‌دهم:
_نمی‌دونم!
شده بودم یک بی هویت که حال خودش را هم نمی‌داند!انگار نه گذشته‌ای پشت سرم داشتم و نه آینده‌ای پیش رویم…چنین آدمی چه حالی می‌توانست داشته باشد؟ خوب یا بد؟
_خوب نیستی!از چشمات معلومه دیشب تا صبح گریه کردی…
نگاهش می‌کنم و با اشاره به چشم‌های قرمز و تب دارش می‌گویم:
_خودت چی؟
لبخند می‌زند اما …لبخندش بدتر از هزاران ساعت اشک ریختن است:
_من عادت دارم تنهایی حال خودمو خوب کنم اما تو نداری!برای همین دیشب برای تو سخت تر گذشته تا من…
تمام صورتش را با نگاهم رصد می‌کنم؛انگار غریبه ای را می‌دیدم با ظاهر نامدار …نه حرف‌هایش،نه نگاهش،نه لحن کلامش هیچ کدام برایم آشنا نبود‌.
_من…
من چه؟خودم هم نمی‌دانم…چه مرض لاعلاجی‌ست که گرفتارش شدم؟ حتی زبان سخن گفتن را هم ندارم .
_گوش کن جانان!درسته حقیقت بدی و فهمیدی…نمی‌دونم کار درستی کردم بهت گفتم یا نه ولی یه چیز و خوب می‌دونم…
مکث می‌کند:
_همه ی ما یه عمر این راز رو نگه داشتیم تا تو احساس بدی نداشته باشی…این یعنی برامون مهمی!آقاجونت از همین می‌ترسید از این‌که با برملا شدن حقایق تو دیگه اونو پدر خودت ندونی و به همه پشت کنی و بری!می‌تونی من و به عنوان داداشت قبول کنی یا نه، تو رومم نگاه نکنی ..اما خودتو از خانوادت،از پدر و مادرت محروم نکن!اونا دوستت دارن.
سکوت تنها جوابی‌ست که می‌توانم به او بدهم؛با انگشت‌های دستم بازی می‌کنم و به صدای مردانه‌اش گوش می‌دهم:
_می‌دونم واست سخته اما …واسه هیچکس آسون نبود!چند سال پیش در کمال خودخواهی می‌خواستم همه چیو بهت بگم تا دیگه منو به چشم برادری نبینی…تا دیگه داداش صدام نزنی!فکر می‌کردم شانسی برای بودن باهات دارم ..آقاجون اجازه نداد!منم برای این‌که بتونم خودمو کنترل کنم هر جور شده از اون خونه رفتم تا مبادا یک شب بزنه به سرم و با داداش گفتنت دیوونه بشم و همه چی و به هم بریزم!رفتم تا فراموشت کنم اما هر روز تو دلم پررنگ‌تر شدی!توی هر لحظه از زندگیم تو بودی…نمی‌دونم چند وقته عاشق امید شدی اما می‌دونم می‌فهمی حالمو …می‌فهمی چند سال پنهون کردن احساست چه قدر می‌تونه سخت باشه!می‌فهمی هر روز با خیال یه نفر زندگی کردن یعنی چی!می‌تونی بفهمی حالمو وقتی هر بار دیدمت و وانمود کردم برادرتم در حالی که نبودم.نه برادرت بودم نه احساسم بهت برادرانه بود! فکر می‌کردی حواسم بهت نیست اما من جون می‌کندم تا نگاهت نکنم تا مبادا از نگاهم بفهمی چه احساسی بهت دارم!
شنیدن این حرف‌ها برایم از مرگ هم بدتر بود،آرزو می‌کردم همان‌جا جانم را بگیرند اما نشنوم…حقیقت تلخ است،تلخی‌اش برای برخی مثل قهوه می‌ماند و برای من از زهر هم بدتر است.
زهری که نمی‌کشد اما خفه‌ات می‌کند مثل مار چنبره می‌زند بیخ گلویت و آن‌قدر فشار می‌دهد که با روزنه‌ای کوتاه نفس بکشی و نمیری،زجرکش شوی!
_قلبم تا ابد برای توئه اما خیلی وقته ازت دل کندم…خیلی وقته امیدی برای بودنت توی زندگیم ندارم!قبلا مدام توی خیالم باهات حرف می‌زدم و در آخر ازت می‌خواستم باهام بمونی اما الان فقط ازت می‌خوام خوشحال باشی به هر قیمتی که شده…حتی اگه خوشحالیت توی تنفر از منه حرفی ندارم اگه قراره تا آخر عمر باهام حرف نزنی و نگام نکنی بازم حرفی ندارم فقط تو خوشحال باش!اشک نریز غمگین نباش …
چانه‌ام شروع به لرزیدن می‌کند.چه عشقی او در سینه داشت خدایا؟

_من شده ساعت‌ها از دور نگات کردم،وقتایی که می‌رفتی کتابخونه و با عشق بین کتابا می گشتی اون نگاه هیجان زده تو از دور تماشا می‌کردم…وقتی با دوستات بودی،وقتی می‌رفتی باشگاه…نمی‌تونم بهت قول بدم که از دلم بیرون کنمت نه،ولی من عادت کردم به یواشکی دوست داشتنت امروزم اولین و آخرین باریه که این حرفا رو ازم می‌شنوی!بعد از این نقش من تو زندگیت همونیه که تو می‌خوای…می‌خوای برادرتم،دوستتم،حامی‌تم،یا اصلا هیچ کسی نیستم!
تاب نمی‌آورم و میان گریه هق می‌زنم:
_داداش من …
حرفم را نزده قطع می‌کنم،چرا داداش خطابش کردم؟در آن لحظه؟ در آن موقعیت؟
لبخند کوتاهی مهمان لب‌هایش می‌شود:
_جانم خواهر کوچولو؟
دلم بیش‌تر از جوابش می‌گیرد؛چه طور می‌توانست انقدر قوی باشد و نلرزد؟چه طور آستانه ی تحملش انقدر بالا بود که با لبخند جواب داداش گفتنم را این گونه بدهد؟
در دلم نه کینه ای بود نه نفرتی…کمی دلخور بودم و در کمال ناحقی به خودم او را درک می‌کردم.دلم برای او بیش‌تر آتش گرفته بود تا خودم.دلم حال خوب او را بیشتر می‌خواست تا خودم!
اشکم را پس می‌زنم:
_من حتی نمی‌تونم عادت داداش گفتنم و کنار بذارم…بخوامم نمی‌تونم شما رو از خودم برونم من از وقتی یادمه تو رو برادر خودم دونستم الان توی شرایطی قرار گرفتم که تا دو روز پیش حتی فکرش رو هم نمی‌کردم.فقط فرصت می‌خوام دور از آقاجون،مامان …تو …چند روزی و توی خودم باشم تا بتونم با شرایط جدید کنار بیام!
با همان لبخند ادامه دارش جواب می‌دهد:
_هر چی تو بخوای…فقط نریز این اشکاتو!
با خنده‌ای مصنوعی سر تکان می‌دهم .تا ماندن ندارم…دستم به سمت دستگیره می‌رود که صدایم می‌زند.برمی‌گردم و با نگاهم انتظار حرفش را می‌کشم که می‌گوید:
_بابا هر اشتباهیم بکنه اهل تهمت زدن به کسی نیست!می‌دونم امید بی‌گناهه اما اون کسی که براش نقشه کشیده نه منم نه آقاجون!
جوابی نمی‌دهم؛من الان خودم را هم به درستی نمی‌شناختم.دیگر محال بود در این زندگی به چیزی با دیده‌ی اعتماد نگاه کنم.شاید ببخشم اما هرگز آن جانانی که چشم بسته خانواده‌اش را قبول می‌کرد نمی‌شوم .
مسیر حرف را عوض می‌کنم:
_دیگه اینجا نمون هوا خیلی سرده…منم حالم خوبه!چند روز بگذره بهترم می‌شم!
مخالفتی نمی‌کند و پلک روی هم می‌گذارد:
_چیزی خواستی هر موقع که بود بهم زنگ بزن!
سری تکان داده و پیاده می‌شوم .دست‌هایم را داخل جیب‌های جیب‌های پالتو می‌کنم و آرام به سمت خانه قدم برمی‌دارم و سنگینی نگاهش را تا آخرین لحظه روی خودم احساس می‌کنم.

لیوان را به بینی‌ام نزدیک می‌کنم ،بوی هل و دارچین از مشامم عبور می‌کند و بخارش پخش می‌شود در تمام تنم.
شوفاژ روشن است؛روی لباسم ژاکتی پوشیده‌ام و با این وجود باز هم دست و پایم سرد است.
انگشت‌هایم را بیش‌تر دور لیوان حلقه می‌کنم تا گرمایش یخ دست‌هایم را ذوب کند.
جرعه‌ای می‌نوشم،زبانم می‌سوزد اما انگار هیچ دردی را احساس نمی‌کنم تمام فکرم به هشت روز دیگر اسن.
هشت روز دیگر می‌شد بیست و هشتم آذر ماه و سومین ماه از تاریخ سه ماهه!
بعدش قرار بود چه شود را نمی‌دانم؛امید باز هم مرا می‌خواست یا نه…ارزانی خانواده‌ام بودم.
خانواده ای که یک هفته است خود را از آن‌ها محروم کردم.فقط دو بار تلفنی با مامان صحبت کرده‌ام…البته اگر تماس های نامدار را فاکتور می‌گرفتم!
حالم به ظاهر بهتر بود اما دلم‌…غوغایی در دلم بود که بی‌تاب شده بودم!
پدر امید دیروز نوید آزاد شدن امید را داد؛نپرسیدم کار چه کسی بود او هم نگفت …من از حقایق فرار می‌کردم،او هم انگار میلی به بازگو کردنش نداشت‌
برعکس همیشه سرد و کوتاه جوابم را داد و گفت همین روزهاست که امید آزاد شود.
حتی جرئت نداشتم تا باری دیگر شماره‌اش را بگیرم و ساعت دقیق آزادی‌اش را بپرسم!انگار می‌ترسیدم با پرخاش به رویم بی‌آورد که خدایی نکرده تمام این‌ها تقصیر آقاجانم است و طبق گفته ی امید،برای از میدان به در کردنش چنین تهمتی را به او زده.
کنج این خانه نشسته بودم به انتظار و قلبم هر بار با یاد او ضربان می‌گرفت و با یادآوری گذشته به درد می‌آمد و ضرباتش کند می‌شد؛آن‌قدر که به وجود قلب در سینه‌ام شک می‌کردم.همان‌طور که در این یک هفته مدام به زنده بودنم شک می‌کردم.

موبایل بر لب طاقچه شروع به لرزیدن می‌کند و نگاهم را روی صفحه‌اش می‌کشاد.
تماس از شماره‌ای ناشناس…شماره ای که حتی متعلق به ایران هم نبود‌.
با یاد پارسا تمام وجودم پر می‌شود از دلتنگی و تماس را وصل می‌کنم.حدسم درست از آب در می‌آید،صدای آشنایی که زمانی همدم درد و دل هایم بود،با تاخیر در گوشم می‌پیچد:
_الو جانان؟
موبایل در دستم می‌لرزد؛انگار تازه فهمیده بودم تا چه حد دلتنگش هستم.دلتنگ حرف‌هایش.‌..دلتنگ صدایش…دلتنگ‌ چهره‌اش..
_حق داری نخوای جوابمو بدی‌!از نوید شنیدم که تمام ماجرا رو فهمیدی نتونستم تحمل کنم و بهت زنگ زدم فقط می‌خواستم مطمئن بشم‌ خوبی!
تاب نمی‌آورم و با بغض و صدایی لرزان نامش را بر زبان می‌آورم:
_پارسا؟
مثل همیشه تمام احساسم را از صدایم می‌فهمد:
_جان پارسا؟الهی من قربونت برم..این چه صداییه؟مگه من مردم که تو این طوری بغض کردی؟بخدا می‌دونم سخته اما یادت نره تو خانوادتو داری…منو داری!مبادا احساس تنهایی کنی خانوم کوچولو!
همیشه شنیدن صدایش آرامم می‌کرد اما این بار آتش به دلم می‌اندازد؛همراه با پایین ریختن اولین قطره از اشکم حرفم را می‌زنم:
_خیلی نامردی!
_می‌دونم.حق داری هر چی بگی!نامرد روزگارم هم در حق تو بد کردم هم نارفیق شدم واسه امید

 

من آن ماجرا را از دلم پاک کرده بودم،تنها چیزی که در دلم بود دلتنگی بود و بس…
_چرا رفتی؟ چرا منو تنها گذاشتی؟
_شرمندتم!روی موندن و نگاه کردن تو صورت تو و امید و نداشتم.خودتم که می‌دونی بعد سمانه منم رفتنی بودم.
با پشت دست صورتم را پاک می‌کنم:
_الان حالت بهتره؟
صدای آهش را می‌شنوم و دلم آتش می‌گیرد؛خوب نبود،اصلا نبود…
_خوبم…حداقل اینجا کمتر عذاب نبود سمانه رو می‌کشم.
تلخندی می‌نشیند کنج لبم:
_از خاطره ها فرار کردی آره؟
_فرار کردم اما اونا هم همراهم اومدن .الان فهمیدم خاطره های هر آدم جزئی از وجودشه تا وقتی قلب تو از سینه در نیارن نه می‌تونی خاطره هاتو دفن کنی نه ازشون فرار کنی!
لحظه ای هر دو سکوت می‌کنیم؛دلم می‌گیرد.او محکوم شده بود تمام عمر با خاطره‌هایش زندگی کند.
همراه او من هم آه می‌کشم:
_اما گفتی خاطره ها حتی اگه بعدا برات تبدیل به حسرت بشن بازم ارزش ساخته شدن دارن.
_دارن به شرطی بتونی با غم شون کنار بیای…بتونی غرق بهترین خاطراتت بشی و جلوی اشکاتو بگیری بتونی جلوی جنون تو بگیری وقتی یادت میاد قرار نیست این خاطره ها دوباره برات اتفاق بیوفته!باید بتونی دووم بیاری وقتی یادت میاد اونی که باهاش این همه خاطره ساختی دیگه نیست،دیگه نمی‌تونی ببینیش،صداش و بشنوی،باهاش حرف بزنی،به صدای خنده‌هاش گوش بدی!
سرم را به دیوار می‌چسبانم؛جهان دورم را غم گرفته بود،هر کس به نحوی رنج می‌برد،هر کس به طریقی تنها بود.تنهایی پارسا تلخ‌تر از همه بود… تلخ‌تر از تنهایی من،حتی نامدار …
جدایی از امید برایم سخت بود اما حاضر بودم تمام عمر او را نبینم اما مطمئن باشم خوب است،جایی زیر همین آسمان نفس می‌کشد.
سکوتم می‌رنجاندش:
_ببخشید ناراحتت کردم از امید خبری نشد؟
_دیروز با پدرش حرف زدم گفت امروز و فردا آزاد میشه!
با آسودگی نفس راست می‌کند:
_خوب خداروشکر نمی‌دونی چه حالی بهم دست داد وقتی این خبر و شنیدم ولی حتی یه لحظه هم به امید شک نکردم.هر چی باشه نامرد نیست ولی بدیش اینه دشمن زیاد می‌تراشه واسه خودش معلومه پاپوش دوختن براش
لبخند محوی می‌زنم؛جالب است همه به مردانگی او ایمان دارند‌.حتی نامدار هم باور نکرد او گناهکار باشد .
بعد از چند لحظه سکوت صدایم می‌زند:
_جانان؟
همراه با تبسم روی لبم جواب می‌دهم:
_جانم؟
_منو بخشیدی؟
لبخندم جان می‌گیرد:
_خیلی وقته!

 

رها شدن نفسش را از سر آسودگی می‌شنوم:
_ولی هنوز نتونستم با جای خالیت کنار بیام‌ کی برمی‌گردی؟
_برای همیشه اومده بودم اما آدم این‌جا موندن نیستم یه روزی برمی‌گردم.
چشم‌هایم برق می‌زند:
_واقعا؟
_آره ولی نه به این زودی!
این بار منم که نفس آسوده‌ای می‌کشم:
_همین که بدونم برمی‌گردی برام کافیه!
_سعی می‌کنم خودمو برای عروسی تو و امید برسونم.
حال عجیبی می‌گیرم؛عروسی من و امید …در عین نزدیک بودن چه واقعه ی دوری به نظر می‌رسید‌.عروسی که من باشم و دامادی که او باشد و جشنی که برای وصال ما باشد!
_البته قبلش باید مطمئن بشم امیدم منو بخشیده یه جوری کینه به دل می‌گیره که می‌ترسم وسط عروسی قربونیم کنه.
می‌خندم:
_نگران نباش!اون همین الانشم بخشیدتت…بیشتر از منم به رفیقی مثل تو نیاز داره.
_من که چشمم آب نمی‌خوره اما انشالا همین طور باشه و سعادت بخشیده شدن از طرف این آدم با کینه ی شتری‌شو داشته باشیم!
با اطمینان می‌گویم:
_قطعا داری!
نفسش را بیرون میدهد :

_دیگه باید برم اگه آزاد شد بهم خبر بده.فعلا کاری نداری باهام؟
انگشتم را لبه ی لیوان می‌چرخانم:
_نه…مواظب خودت باش.خدانگهدار!
_تو هم همین طور خداحافظت!
پس قطع کردن تماس،حال دلم بهتر است.انگار سبک شدم…عادت کرده بودم از کودکی هر مشکلی سراغم آمد بدو بدو آن را به پارسا بگویم! راست می‌گفت خاله…من حق ناشکری نداشتم؛آدم‌های زیادی بودند که دوست‌شان داشتم،که دوستم داشتنو
نمی‌دانم چرا اما یک باره دلم بیش‌تر از همیشه هوای مامان را می‌کند‌.در این یک هفته دلم تنگش بود و این لحظه بیشتر از تمام دقایق دیگر
چای دارچین سرد شده‌ام را یک نفس سر می‌کشم و به اتاق می‌روم.خود را در انواع لباس های گرم می‌چپانم تا کمی از مسیر را پیاده بروم.باورم نمی‌شود در این هوای سرد دلم لک زده برای پیاده روی!
جلوی آینه می‌ایستم و دستم به سمت مداد چشمم می‌رود که صدای آیفون بلند می‌شود.
ابرو بالا می‌دهم؛یعنی چه کسی بود؟آن هم این وقت روز؟ تا به حال ندیدم نیلو مهمانی داشته باشد‌.از اتاق بیرون می‌روم و نرسیده به آیفون خشکم می‌زنم! قلبم پمپاز خونش را شروع می‌کند و نتیجه‌اش می‌شود ضرباتی که گومب گومب خودش را به دیواره‌ی سینه‌ام می‌کوبد. مات تصویر کسی که در آیفون دیده‌ام می‌مانم.
هر چه قدر مشتاقم برای دیدنش همان قدر پاهایم یارای جلو رفتن ندارد.
نفس عمیقی می‌کشم و دکمه ی آیفون را بدون هیچ پرسشی می‌زنم.
دستی به گونه‌های ملتهبم می‌کشم،کاش حداقل کمی آرایش داشتم یا لباسم مرتب بود.
با شنیدن صدای آشنای قدم‌هایش جلوی در می‌ایستم و بی‌تاب بازش می‌کنم.
نه من نه او هیچ مهلتی برای دیدن هم نمی‌دهیم.جلو می‌آید و سخت در آغوشم می‌کشد.
دست‌هایم بالا می‌رود و انگشت‌هایم پشت گردنش در هم گره می‌خورد.
حلقه ی دست‌هایش دور کمرم محکم می‌شود؛آن‌قدر که درد شیرینش جان دوباره‌ای می‌شود برای جسم خسته‌ام!
روی پنجه‌ی پا می‌ایستم و سرم را جایی بین شانه و گردنش می‌گذارم و عطر تنش را استشمام نه،می‌بلعم و همزمان اشکم از دلتنگی جاری می‌شود و گلویش را خیس می‌کند.
جلو می‌آید و در را با پایش می‌بندد.
دست‌هایش کمرم را رها می‌کنند و هر کدام می‌نشیند گوشه‌ای از بازوهایم مرا عقب می‌کشد و به صورتم نگاه می‌کند؛من هم نگاهش می‌کنم و برای اولین بار بعد از سال‌ها ته ریش بلندی را روی صورتش می‌بینم.
ته ریش سیاهی که هارمونی قشنگی را با رنگ چشم‌ها و ابروهایش ایجاد کرده.
_آزاد شدی؟
چشم ریز می‌کند:
_نظر خودت چیه؟
از سوال بیخودم خنده‌ام می‌گیرد و می‌خواهم حرفی بزنم که مانع می‌شود:
_دلم برای لبات بیشتر تنگه تا صدات پس فعلا حرف نزن!

 

سرش جلو می‌آید و این بار خشونتش را طور دیگری نشان می‌دهد.
پای او جلو می‌آید و قدم به قدم عقب می‌روم تا برخوردم به دیوار را حس می‌کنم.
چشم‌هایش بسته است،برعکس من که از شوک چشم‌هایم باز مانده.
دست‌هایم روی سینه‌اش می‌نشیند و به عقب هلش می‌دهم.نفس‌های تند‌مان در ادغام می‌شود صورتش فاصله می‌گیرد.داغی نفس‌هایش صورتم را می‌سوزاند.
با چشم‌هایی خمار گونه نگاهم می‌کند.دستپاچه می‌گویم:
_یخ کردی،بذار یه چایی برات بریزم!
از زیر دستش فرار می‌کنم و هنوز دو قدم نرفته باز اسیر می‌شوم.
از پشت در آغوشم می‌کشد و پچ می‌زند:
_چه قدر چاق شدی خانوم مربی !
چشم‌هایم گرد می‌شود و برق از سرم می‌پرد.با حرص صدایم را بالا می‌برم:
_چاق شدم؟ ببخشید که لباس زیاد تنمه داشتم می‌رفتم بیرون .
برعکس من او آرام و کوتاه جواب می‌دهد:
_لباساته یا شکمت زیر دستم اومد؟
_معلومه که لباسامه شک داری!
با چهره‌ای متفکر سر تکان می‌دهد:
_به نظرم داری می‌ندازی گردن چهار تیکه پارچه وگرنه من فهمیدم چاق شدی و شکم در آوردی!

باغیظ فاصله می‌گیرم و برای ثابت کردن چاق نشدنم تند دکمه‌های پالتوی تنم را باز می‌کنم!بافت بعدی را هم در می‌آورم و با آن نیم‌تنه ی باقی مانده چرخی جلویش می‌زنم:
_بفرما چاق شدم؟
با نگاه معنادارش تازه پی به افکار شومش می‌برم،دست روی نقطه ضعفم گذاشته بود و من هم صاف او را جلوی در خانه ی هدفش پیاده کردم.
با غیظ بافت تنم را به سمتش پرت می‌کنم که جاخالی می‌دهد:
_خیلی بیشعوری !‌
با همان نگاه لعنتی‌اش قدم پیش می‌گذارد:
_انقدر خارشت زیاد بود که از راه نرسیدم کندی همه چی تو؟
با پرویی توپ را در زمین خودش می‌اندازد و پیروزمندانه نگاهم می‌کند.
انگشت اشاره‌ام را با تهدید تکان می‌دهم:
_یه قدم دیگه جلو بیای یه لگد می‌خوابونم تو شکمت!
می‌ایستد و این بار از موضعی دیگر وارد می‌شود؛دست گذاشتن روی مرحمت دلم:
_یعنی می‌خوای شوهر تازه از حبس آزاد شده تو بزنی؟
آرام جلو می‌آید:
_می‌دونی تو این مدت تنها چیزی که خوردم غم تو و حرص و جوش خودم بود زندان بودم یه لیوان آبم با منت می‌دادن دست آدم!
باز هم موفق می‌شود؛دلم را آتش می‌زند و خیره می‌ماند به لب‌های آویزانم.آن‌قدر آرام پیش می‌آید که وقتی دست‌هایش ،کمرم را در حصار خود می‌گیرند هیچ مخالفتی نمی‌کنم:
_بیش‌تر از من یخ زدی که،داری زیر دستم می‌لرزی انقدر سرمایی بودی و نگفتی؟
این همه نزدیک بودن به او قدرت تکلمم را کم کرده،از این حالم سواستفاده می‌کند و با پچ زدن کنار گوشم نفسم را هم بند می‌آورد:
_اتاق متاق داره این‌جا بریم توش گرم بشیم؟
خشکم زده و اوست که دست و پایم می‌شود و هدایتم می‌کند سمت اتاق!

نفس‌هایش برعکس ساعتی پیش آرام شده؛با خیال این‌که به خواب رفته چانه‌ام را به سینه‌اش تکیه می‌زنم و سرم را برای دیدن صورتش بالا می‌گیرم.
خواب نبود اما این‌جا هم نبود؛غرق دنیایی دیگر بود.به آرنجم تکیه می‌زنم و دست دیگرم می‌نشیند روی صورت زبر شده‌اش…در دل اعتراف می‌کنم ته‌ریش چه قدر به صورتش می‌آید.از آن پسرک تخس تبدیل به مردی می‌شود که بیش‌تر از سنش رنج دیده!
نگاهم رویش سنگینی می‌کند ؛چشم‌هایش از سقف به سمت نگاهم سوق پیدا می‌کند.آرام می‌پرسم:
_تو فکری!
خیال عبثی بود اگر فکر می‌کردم قرار است جوابم را به درستی بدهد:
_تو کجا باشم پَ؟
_بگو دیگه به چی فکر می‌کردی؟
نفسش از سینه رها می‌شود فکرش آن‌قدر مشغول بود که دست از شوخی بردارد و جدی شود:
_بابام در به در دنبال اونی بود که نقشه ریخته واسه کله پا کردنم …
مکث می‌کند؛تاب نمی‌آورم:
_خوب؟
انتظارم را نشان دادم اما هنوز آماده‌ی شنیدن نبودم.اگر نام آقاجانم را بر زبان می‌آورد …
_معلوم نی طرف کی بوده که خود حاج ابراهیم همه ی ردپاها رو پاک کرد تا دست مامورا نرسه بهش!
کنج لبم را بین دو دندان می‌گیرم:
_یعنی می‌گی کار آقاجونم …
حرفم را اول با نگاهش،سپس با کلامش قطع می‌کند:
_همه این گه خوریا زیر سر تخم و ترکه‌ی حاجیه نه خودش!
گیج نگاهش می‌کنم:
_یعنی چی؟
_چند تا مار تو اون خونه رشد کردن؟
چشم‌هایم رفته رفته گرد می‌شود و متحیر می‌پرسم:
_آذر؟؟؟اما …
با تهدید انگشت روی لبم می‌گذارد:
_ازش دفاع کنی دهنت سرویسه!
مستاصل نگاهش می‌کنم:
_نه خوب اما …اما اون الان خونه ی نامداره.چه طور ممکنه…
_خیلی وقته نقشه شو ریخته می‌دونی چرا؟
فقط نگاهش می‌کنم؛ادامه می‌دهد:
_چون دندون تیز کرده بود واسه ثروت حاج آقا هَول دختر بازمون زن دائمش بشه منم که از ارث محروم می‌شم و زن حاجی که پخمه‌س چیزی حالیش نی خود حاجیم که پاش لب گوره.نمرد هم چیز خورش می‌کرد اما دید من تو رو گرفتم و با حاجی ریختم رو هم احساس خطر کرد.مخصوصا که حاجی و یه جور پر کرده بودم که دست دست می‌کرد واسه عقد دائم کردنش!این یعنی تموم ثروت حاجی می‌رسید دست من و تو هم که زنم بودی تَش عشق و حالش واسه تو بود واسه همین نقشه ریخت سرمو بکنه زیر آب که هیچ وقت دستم به اون پول نرسه منتهی لقمه گنده‌تر از دهنش برداشته بود.مال این نقشه های گانگستری نبود!فقط یه غلطی کرد و پا رو دمم گذاشت بیدارم کرد بدم بیدار کرد حالا تا به گه خوردن نندازمش تا جلو پام زانو نزنه نگه امید گه زیادی خوردم دست از سرش برنمی‌دارم.

می‌ترسم؛نگاهش به من نیست اما من از خشم نهفته در چشم‌هایش می‌ترسم:
_تو…از کجا می‌دونی اینا رو؟ بابات گفت ؟
نگاهم می‌کند :
_فرق منو تو می‌دونی چیه گیسو کمند؟
باز هم با سکوتم انتظارم را نشان می‌دهم:
_من یه بار سرم به سنگ خورد عقلم اومد سر جاش ذات سیاه و سفید و رنگی همه رو می‌شناسم! تو قلب سیاه بقیه رو جلو روت گرفتن هنو نمی‌خوای بفهمی همه مثل خودت ساده نیستن که عقلشون به هیچ جا قد نده و دلشون نیاد!تو واسه اون آذر خودتو جر می‌دی اونم دست می‌ندازه قلب‌تو از سینت بکشه بیرون‌!بفهم خره ذاتش خرابه…

سکوت می‌کنم؛احمق نبودم اما دلم نمی‌خواست بدون هیچ مدرکی انگشت اتهامم را سمت کسی ببرم! از طرفی دیگر انگاری امید حق داشت.بار قبل خودش گفت آذر و پدرش سر و سری دارند و من باور نکردم انگار او به راستی…
_بعد این‌که با اون مار حساب بی حساب شدم می‌خوام برم جای حاجی یه کار واسه خودم دست و پا کنم!
چشم‌هایم گرد می‌شود و می‌پرسم:
_چه کاری ؟؟؟
محو لبخند می‌زند:
_نزول خوری…معلومه دیگه به عنوان پسرش اون قدر حق دارم بخوام یکی از نمایشگاهاش و بگیرم دست خودم .
چشم‌هایم برق می‌زند:
_راست می‌گی؟
با شیطنت نگاهم می‌کند:
_چی شد خوشت اومد ؟
سر تکان می‌دهم:
_همین که قرار نیست دیگه قمار بازی کنی و مسابقه بدی برام خوشحال‌کنندس!
ابرو بالا می‌پراند:
_خیلی تو کف درگ‌های منی؟ اونم که تفریحی می‌زنم حالا …علی‌الحساب می‌خوام تو رو ملکه ی شهر کنم!ولی زیاد خوش نباش یکی دو سال واسه بابام کار کنم پول دستم بیاد بعد از زیر پرش میام بیرون یا شایدم نه تا قطره ی آخر پولش و خوردم و یه آبم روش !
نگاهش می‌کنم؛آن‌قدر طولانی و سنگین که صدایش در می‌آید:
_چیه داری تو ذهنت می‌شماری با اون پولا چی‌کار کنی؟ ؟
افکارم کاملا بر خلاف حرفش بود.
_بیا و هر چی کینه و انتقام داریم از قلبمون بریزیم بیرون و یه زندگی برای خودمون شروع کنیم.ساده اما بدون نفرت توی خونمون فقط عشق باشه نه حرص و جوش برای پول و ارث !خواهش می‌کنم امید…من زرق و برقی و که توش غم باشه رو نمی‌خوام!سادگی که توش صفا باشه رو می‌خوام…
لبش یک وری کج می‌شود:
_فیلم میلم زیاد می‌بینی ن؟فیلما هدفشون اینه جوونا رو ببندن به ریش هم و دِ برو که رفتیم …هیچ موقع نشون نمی‌دن شرمندگی مردی که از صبح جون کرده شب دوزار نداره بیاره بذاره سر سفره ی زن و بچش!خره ادبیاتم و همیشه زیر هشت بود اما یه ضرب المثل هس میگه تو مو می‌بینی و من پیچش مو دقیقا حال من و توئه!
_خوب داری سخت می‌گیری!با هم کار می‌کنیم با هم زندگی‌مونو می‌سازیم من نمی‌گم برای بابات کار نکن فقط می‌گم فکر حال گیری و انتقام گیری و اینا نباش!
نچی می‌کند:
_حال اون آذرو که بد می‌گیرم!
نچی می‌کنم،خر شیطان را محکم گرفته بود و قصد پایین آمدن از آن را به هیچ وجه نداشت!

سکوت می‌کنم؛دلم می‌خواهد راجع به بیست و هشتم حرف بزنم…راجع به بعدش!این‌که چه خواهد شد.دلم می‌خواهد از دلخوری‌هایم بگویم،از غم‌هایم…اما نمی‌خواهم کینه‌اش بیش‌تر شود‌.می‌خواهم همان‌طور که قول داد بیست و هشتم مهر مال هم می‌شویم این بار هم قول بدهد تا ابد مال هم خواهیم بود.
دیگر فهمیدم؛او قول که بدهد،آسمان هم که به زمین دوخته شود پای قولش مردانه می‌ایستد.
برعکس من که بارها میدان را خالی کردم او تا برد را قسمت خود نکند جا نمی‌زند.
بلند می‌شود و دستی لای موهایش می‌برد:
_باس برم!
به تبعیت از او می‌نشینم:
_کجا می‌ری؟
_با خیلیا حساب کتاب دارم باس برم ببینم با هر کی چند چندم تو کجا می‌خواستی بری برسونمت؟
آرام زمزمه می‌کنم:
_خونمون.
چند لحظه نگاهم می‌کند؛انتظار سرزنش شنیدن دارم اما بلند می‌شود و تنها حرفش همین است:
_حاضر شو!

صدای گاز موتور رفته رفته کم می‌شود و شلاق های سرد باد به صورتم آرام‌تر و مهربانانه‌تر.
با این‌که تمام راه صورتم را به کمر او چسبانده بودم و دست‌هایم در جیبش بود باز هم احساس می‌کنم تمام تنم از شدت سرما بی‌حس شده.
بینی آویزان شده‌ام را بالا می‌کشم؛موتور که جلوی خانه‌امان می‌ایستد،به سختی پایم را روی زمین می‌گذارم و پیاده می‌شوم.
صورتم را می‌بیند و همراه با خنده‌اش می‌گوید:
_مثل دلقکا شدی گیسوکمند!
بینی‌ام را باز هم بالا می‌کشم و در حالی که دندان‌هایم مثل ماشین برقی تند و تند روی هم می‌خورند و صدای چیلیک‌چیلیک‌شان بلند است حرفم را می‌زنم:
_دیگه سوار موتورت نمی‌شم…یخ زدم!
صورتش را جلو می‌آورد:
_تو که دو دستی چسبیده بودی بهم دردت چی بود؟
دست‌هایم را در جیبم فرو می‌برم:
_خیلی سرعتت بالا بود.امشب صد در صد سرما می‌خورم!
نگاهش با لذت قیافه‌ام را می‌کاود؛از این شرایط پیش آمده سواستفاده می‌کنم و لب‌هایم آویزان می‌شود:
_تو هم بعد این همه مدت اومدی و می‌خوای زود بری!
چشمکی حواله‌ام می‌کند:
_خوب اگه طاقت دوریم سخته واست برو وسیله مسیله‌هاتو جمع کن بریز تو چمدون شب میام دنبالت بریم خونه ی خودم!
متحیر می‌خواهم بپرسم چرا که صدای باز شدن در نگاه هر دوی‌مان را می‌کشاند سمت در حیاط!
با دیدن پریناز نفس در سینه‌ام گره می‌خورد و پاهایم میخکوب به زمین می‌شود.دیگر صدایی از دندان هایم شنیده نمی‌شود تنها سرم است که به سمت امید می‌چرخد و با دیدن نگاه خیره توام با اخم او به پری روح از تنم پر می‌کشد.
پریناز بدون هیچ تعجبی در چهره‌اش تلخ لبخند می‌زند و به سمت‌مان می‌آید.
حس آدم خائنی را دارم که به بهترین دوستش نارو زده و خودش نیز بزرگ‌ترین نارو را خورده!
سلام می‌کند و من از پس پاسخ دادن به سلامش هم بر نمی‌آیم!
_اومدم خونتون یه سری بهت بزنم مامانت گفت ازدواج کردی! تبریک می‌گم…
رو به امید می‌کند:
_به شما هم همین طور!
امید چرا حرفی نمی‌زند؟ چرا با خونسردی جوابش را نمی‌دهد؟ چرا مات او شده؟ چرا ‌…

_منم یکی دو هفته‌ای هست اومدم گرگان!انگار خط تو عوض کرده بودی چون جواب نمی‌دادی…
قفل زبانم به سختی باز می‌شود:
_منم زنگ زده بودم خونت …شوهرت…
حرفم را قطع می‌کند:
_دیگه شوهری ندارم.طلاق گرفتم!
سر امید که بالا می‌آید و نگاهش با تعجب می‌نشیند روی او …من هم …من هم …من چه؟ علائم مردن چه گونه است؟ برعکس تمام مرده‌ها من نفس می‌کشم!اما مانند تمام مرده‌ها قلبی را در سینه‌ام حس نمی‌کنم.انگار از ساختمان بلندی به پایین پرت شده‌ام و متلاشی شدم.
این بار امید است که گرفته می‌گوید:
_من می‌رم جان‌جان خانوم!
صدای رکاب موتورش بلند می‌شود؛برمی‌گردم و به جای او جای خالی‌اش را می‌بینم.
تنهایم می‌گذارد و نگاهم را تا آخرین لحظه روی خودش جا می‌گذارد.
مگر نباید در این شرایط محکم و راسخ در کنارم می‌ایستاد؟پس چرا رفت؟چه طور رفت؟
راست است که می‌گویند آدم‌ها یک بار در زندگی عاشق می‌شوند؟
او هم یک بار عاشق شده بود!عاشق پری…به خاطر دارم وقتی او را می‌دید دست و پایش را گم می‌کرد.برای دیدنش هر شب خودش را می‌رساند…حاضر بود هر کاری برایش بکند!پری می‌گفت بمیر می‌مرد!عاشق او بود هنوز…مرا حتی دوست هم نداشت.
آدم ها یک بار عاشق می‌شوند؛بعد او دیگر قرار نیست عاشق کسی بشوم!

کنارش آرام قدم برمی‌دارم.حقم را نمی‌دانم! باید سرم داد می‌زد و توبیخم می‌کرد یا نه؟ من چه؟ باید پیشش شرمنده می‌بودم یا نه؟
هر دوی‌مان ساکتیم.هر دو به امید فکر می‌کنیم یا نه؟زمانی پری از کوچک‌ترین احساسم خبر داشت،الان چرا نمی‌توانم حال قلبم را برایش بازگو کنم؟
در این هوای سرد قدم می‌زنم اما دیگر سردم نیست؛در این سوز سرما آتش به جانم افتاده و دارم می‌سوزم!
اوست که بالاخره آغاز کننده ی حرف های نگفته‌امان می‌شود:
_مامانت یه چیزایی گفت اما متوجه نشدم …برای همین می‌خوام از خودت بپرسم جانان.چرا امید ؟
سرم پایین و قدم‌های آرامم جلوی چشمم است.شانه بالا می‌دهم:
_نمی‌دونم!
_از کی عاشقش شدی؟ همون موقع که با من …
تند حرفش را قطع می‌کنم:
_نه به خدا …بعدش بود!
_بعدش؟ من تو رو می‌شناسمت جانان!امکان داشت عاشق یه پسر ساده که دوست تو می‌خواد بشی اما امکان نداره بی‌هوا عاشق مردی بشی که قمار بازه و شرارت از چشماش می‌باره.مگه این‌که علاقه‌ت قدیمی بوده باشه!
می‌ایستم؛چه طور توجیح کنم من عاشق همین مرد شدم نه آن پسر ساده دل؟من این مرد را با تمام شرارت هایش خواستم نه سادگی‌هایش!
نفس می‌کشم تا راه گلویم صاف شود و بتوانم حرف بزنم اما فقط من و من می‌کنم:
_من …من …من بعد از سه سال اتفاقی وسط یه مسابقه دیدمش!باور کن اولش من …من حتی نشناختمش!بعدش …بعدش نمی‌دونم چی شد پری اما قسم می‌خورم من اون موقع حتی به امید فکر هم نمی‌کردم .هر چی هست برای امساله …ببین نزدیک چهار سال گذشته من بعد از چهار سال عاشق همین مردی که میبینی با همین شرارت،با همین تیپ و قیافه شدم.نخواستم،خودم نخواستم…فرقش با مرد ایده آلم زمین بود تا آسمون اما چی‌کار کنم که دلم افسار پاره کرد و بست دل بست به این آدم!با همین خصوصیات…
آهش دلم را می‌سوزاند:
_من نمی‌دونم چی بگم!حتی یه درصد هم احتمال نمی‌دادم وقتی برگشتم گرگان خبر ازدواج تو بشنوم اونم با امید!
دلم می‌خواهد بگویم ناراحت نباش مهلت تمام شدن ازدواج موقت‌مان نزدیک است.حالا که هم تو راهت باز شده هم او …من هم آدمی نیستم که سد راه دو عشق شوم …می‌خواهم این‌ها را بگویم اما قفل محکمی به دهانم می‌خورد و به جایش می‌گویم:
_همه چی اتفاقی شد‌…اتفاقی عاشق همدیگه شدیم!
متقابل بود واقعا؟بهتر از هر کسی می‌دانم نه !
من فقط جایگزین پری بودم جای عشق گمشده‌اش را پر می‌کردم وگرنه جانان که بود؟دختر ساده‌دلی که باور کرده بود قلب سخت مردی مثل امید را تسخیر کرده.
دوباره راه می‌رویم؛
_این روزا رو حتی تو خیالاتمونم نمی‌دیدیم!
نمی‌دانم چرا بی هوا می‌پرسم:
_هنوز امید و دوست داری؟
طرح کجکی روی لب‌هایش می‌نشیند:
_نه .
بوی دروغ می‌دهد نه گفتنش!انگار کلی حرف را جمع کرده و در یک کلمه گنجانده:نه…
بیش از این بحث را کش نمی‌دهم؛به جایش می‌پرسم:
_چی شد طلاق گرفتی؟
شانه بالا می‌دهد:
_انقدر زندگی و به کام مرتضی تلخ کردم که خودشم راضی شد به طلاق بدون دادن مهریه‌م!منم فقط هدفم این بود از اون زندان بیام بیرون…قبول کردم.
_حالا می‌خوای چی‌کار کنی؟
نوبت اوست که شانه بالا بی‌اندازد:
_فعلا که نمی‌دونم می‌خوام یه مدت نفس راحت بکشم تا ببینم بعدش چی می‌شه!
همین!حرف‌هایم با رفیقی که زمانی صبح و شب را با هم سپری می‌کردیم و وقت کم می‌آوردیم با چند جمله ی کوتاه ته می‌کشد‌…
دوباره سکوت ریشه می‌دواند بین خلوت دوستانه‌امان و فکرم ثانیه‌ای وقت آزاد پیدا می‌کند و پر می‌کشد و صاف می‌نشیند روی بام او…
او که با رفتنش ثابت کرده بود هنوز دل در گرو پریناز دارد و هر چه‌قدر بخواهد مردانگی برایم به خرج دهد باز قلبش به عشق پری می‌تپد و من برایش هیچم…یک هیچ بزرگ که افتاده‌ام وسط زندگی‌اش و به گند کشیدمش!
گند آخرم را هم خواهرم زده بود؛آن‌قدر به تنگ آورده بودمش که در کلانتری آن طور با داد من را ارزانی خانواده‌ام کرد.
اگر پری جای من بود باز هم ارزانی می‌شد؟ پاسخ این سوال چه دردناک است و چه دردناک‌تر است طعم دوست داشته نشدن از جانب کسی که قلبت تماما برای او می‌تپد.
نکند دارم تاوان می‌دهم؟ تاوان قلب شکسته ی نامدار را ؟

بعد از چند تقه که به در می‌خورد مامان وارد اتاقم می‌شود و با دیدن من روی تخت در حالی که زانوی غمم همچنان زیر بغلم است،آهی برای دخترک بیچاره‌اش می‌کشد و قدم پیش می‌گذارد .
کنارم روی تخت می‌نشیند و می‌پرسد:
_خبری از امید نشد؟
موبایلم را قفل می‌کنم تا نبیند مشغول خاطره بازی با عکس‌هایمان بودم.کاش نپرسد این سوال‌هایی را که جوابش برایم از مردن هم دردناک‌تر بود.
نچی می‌کنم؛آهی می‌کشد.
_انگار قصد نداره جدی پا پیش بذاره‌‌.دو روز دیگه مهلت صیغه ی موقت‌تون تموم میشه اما خبری ازش نیست!
چانه‌ام را به زانوانم تکیه می‌زنم تا با لرزش‌شان بیش از این بیچارگی‌ام را نشان مامان ندهند‌.
دست نوازشش را روی موهایم می‌کشد:
_غم نخور دخترکم!تو این دنیا هیچی ارزش این اشکاتو نداره…از اولم اون آدم وصله ی تو نبود!
چه‌قدر تلخ است شنیدن این حرف‌ها و تلخ‌تر آن است که هیچ جوابی ندارم برای دادن!
در آغوشم می‌کشد و من میان عطر و بوی مادرانه‌‌اش نفس می‌کشم و اشک‌هایم بی‌پناه روی گونه‌هایم غلت می‌زنند‌‌.
شکست خورده بودم؛بزرگ‌ترین شکست عمرم را خوردم.طوری شکسته بودم که اگر سال‌ها می‌نشستم نمی‌توانستم خرده ریزه‌های قلبم را به هم بچسابنم.
از من فقط ویرانه‌ای به جا مانده بود که هر کس می‌آمد و دقیقه‌ای روی خرابه‌هایش می‌ایستاد و به حالم افسوس می‌خورد و می‌رفت.
دوباره من می‌ماندم و خاطره‌های قبل از ویرانی!
او بود …امید بود …آن‌قدر پررنگ که حتی در خوابم نیز حضور داشت‌‌.
هر کسی از راه می‌آمد و چند خط نصیحتم می‌کرد و می‌رفت؛هیچ کس نمی‌دید قلبم،فکرم،روحم حتی جسمم در هر ثانیه او را فریاد می‌زدند.
من برای زنده ماندن به او نیاز داشتم،مثل آب بود برایم!مثل هوا لازمم بود برای زنده ماندن بدون او من مرده‌ای بودم کنج این اتاق با قلبی که در میان شکسته‌هایش نبض می‌زد.
به پارسا گفتم:خاطره‌ها ارزش ساختن ندارند…عشق ارزش جنگیدن ندارد.عاشق شدن ارزش باخت را ندارد.من ارزش زنده ماندن ندارم،جسارت مرگ را هم ندارم!
از آغوش مامان بیرون می‌آیم؛دلم بیش از هر چیز تنهایی‌ام را می‌خواست!شاید بد نبود اگر چند روز می‌رفتم پیش خاله ی بزرگم!چند باری بیش‌تر او را ندیده بودم اما ….
صدای زنگ و به در کوبیدن پی در پی قلب مرده‌ام را بیدار می‌کند و صاف می‌نشینم؛نکند مرد وحشی من آمده تا من را ببرد ؟
مامان با گفتن”یا فاطمه ی زهرا باز چه خبره”
بلند می‌شود!
پاهایم جان می‌گیرند و پشت سرش از اتاق بیرون می‌دوم!
آقاجان در را باز کرده بود؛حیرت زده در پاسخ مامان که پرسیده بود”کی بود حاج آقا؟”جواب می‌دهد:
_نامدار بود!
ثانیه‌ای نمی‌گذرد در با شتاب باز شده و آذر با سر و صورتی خونی پرت می‌شود داخل خانه!
ناباور عقب می‌روم و مامان با جیغ خودش را به آذر می‌رساند؛دست زیر بازویش می‌اندازد و بلندش می‌کند و آقاجان با غضب خطاب به نامدار می‌پرسد:
_این چه وضعشه؟این دختر چرا تو این حاله؟؟
آذر پشت مامان سنگر گرفته و با گریه هق می‌زند:
_وحشی عوضی ایشالا دستت بشکنه!
نامدار با صورتی کبود از خشم دستش را بلند می‌‌کند :
_خفه شو تا نکشتمت!تحویل بگیر بابا…ببین چه انگل هرزه‌ای پس انداختی واسه جامعه!
مامان آذر را در آغوش می‌کشد و آقاجان با اخم می‌پرسد:
_این چه طرز حرف زدنه؟ درست بگو ببینم چی شده؟
نگاه خشمگین نامدار آذر را نشانه می‌رود و می‌غرد:
_همه ی حرفایی که پشتش می‌گفتن درست بود خانوم از یک سال و نیم پیش صیغه ی اون پیری حروم زاده ی کلاش شده‌مرتب هم تمدید می‌کرده ناکس عوضی حتی اون مجید پدرسوخته رو هم خودش اجیر کرده بوده تا بگیرتش و طلاقش بده و این هرزه خانوم راحت تر غلطایی که می‌خواد و بکنه!بدبخت عوضی فکر کردی اون صیغه ای که اون مرتیکه هر بار می‌خونده بدون اجازه ی بابات درسته؟ فاحشه…هر بار تن تو به یه پیرمرد فروختی که چی در ازاش بهت بده؟ پول؟ میومدی پیش خودم اون چشای گشنه تو از پول پر می‌کردم‌‌.یا نه …تو ذاتت هرزه بود!عوضی آشغال.
آقاجان در بهت فرو رفته و مامان ناباور آذر را می‌نگرد تا راست و دروغ را از چهره ی وحشت زده‌اش بیرون بکشد:
_همه ی این غلطای اضافه‌ت بس نبود رفتی صفحه گذاشتی پشت امید که اون بیوفته زندان مال و اموال باباش به تو برسه؟ بدبخت تو چی کم داشتی؟ها؟ چی کم گذاشتن واست گه زیادی خوردی؟

آذر که انگار فیتیله‌‌اش به اتمام رسیده بود مثل ترقه از مامان جدا می‌شود و با چشم‌های دریده داد می‌زند:
_چی کم داشتم؟چه طوری روت می‌شه اینو بگی؟همتون…چه طوری می‌تونین منو متهم کنین؟اون موقعی که من پر بودم از کمبود تو کجا بودی؟ چه غلطی می‌کردی که الان واسه کارام بازخواستم می‌کنی؟من کیتم؟ چی کارتم؟ خواهرتم عوضی(انگشت اشاره‌اش مرا نشانه می‌رود)بیش‌تر از این غاصب عوضی من خواهرتم!
نامدار به سمتش یورش می‌آورد که مامان سد می‌شود میان زبان سرخ آذر و خشم نامدار:
_حرف دهن تو بفهم!عوضی تویی با اون ذات خرابت!
_ببین!تا بوده همین بوده.اون تاج بوده روی سر همتون و منم یه خار بودم که می‌رفتم تو چش و چالتون!احمق من اگه خانوادم حمایتم می‌کردن دیگه گدای محبت این و اون نبودم!همیشه از اون کارایی که دلم خواست منع شدم..همیشه حسرت چیزای ساده‌ای رو داشتم که این دختره ی آشغال حتی فکرشم درگیرش نمی‌شده اون وقت می‌گی چرا من شیطانم اون فرشته؟
دست‌های لرزانش را نشان نامدار می‌دهد:
_دستامو ببین…ببین بابا…ببین جانان!من بارها به خاطر اینکه دلم می‌خواست ناخن بلند کنم و لاک بزنم بهشون کتک خوردم‌.چند بار بابا؟ چند بار نذاشتی سر سفره بشینم چون ناخنام بلند شده بود؟
رو به من می‌کند:
_تا حالا حسرت یه لاک ساده که به ناخنت بزنی داشتی ؟ نداشتی! راحت رفتی مدرسه اومدی…من کلاس پنجم به بعدم و با ترس و لرز خوندم…میفهمی اینا رو؟
هق می‌زند و اشک می‌ریزد اما ادامه می‌دهد:
_بابا به خدا دخترا بابایین!هزاریم مامان‌شون لی‌لی به لالاشون بذاره باز تشنه ی شنیدن کلمه ی دخترم از زبون باباشونن!چند بار به این گفتی دخترم و به من نگفتی؟ چند بار به خاطر این دختره توبیخم کردی و زدی تو گوشم؟
هق‌هقش شدید تر می‌شود‌‌.دست هایش را روی سینه اش می‌گذارد:
_بابا من مامانم و از دست داده بودم‌.یتیم شده بودم!تو یه ماه نشده یه زن دیگه رو جایگزین مامانم کردی و ازم خواستی باهاش کنار بیام.حق یه عزاداری درست و حسابی برای مامانمم بهم ندادی!
رو به مامان می‌کند:
َ_تو فرشته ی مهربون که همه رو خام خودت کردی!دیدی با اومدنت آتیش به زندگی‌مون افتاد.چرا دست دخترتو نگرفتی گورتونو از زندگی ما گم کنین بیرون؟
می‌چرخد سمت نامدار:
_من هرزه‌م؟ آره هستم چون کسی قدر پاک بودنمو ندونست چون پر بودم از کمبود!از عقده‌هایی که شما روی دلم گذاشتید…من شیطانم آره…چون یه نفر دیگه فرشته ی این خونه شده بود.دلم می‌خواست زن ابراهیم بشم تا تمام اموالش مال من بشه.تا اون قدر دورم و پول و ثروت پر کنه تا همتون حسرت نداشتنمو بخورین اما بازم این عوضی اومد و خودشو انداخت توی زندگی که مال منه! آره امید و انداختم زندان اما ای کاش آدم اجیر می‌کردم با ماشین زیرش بگیرن تا بمیره و یه بارم شده این دختره بفهمه داغ چیه!
تمام وجودم می‌لرزد؛داغ امید دیگر داغ نبود!آتشی بود که مرا هم بعد خود می‌سوزاند و تمام می‌شدم.
_من هرزه‌م؟آره هستم…مقصرش تویی نامدار …تویی بابا ….تو و اون دخترت مقصرین فریبا خانوم! تو تباه شدن زندگی من همه‌تون مقصرین.

برای اولین بار اشکی که از چشم آقاجان سر می‌خورد را می‌بینم! نامدار اما همچنان با همان اخم زل زده به آذر.
دلش نرم نشده که هیچ آتش افتاده روی خشمش!
موهای آذر را بین مشتش می‌گیرد و این بار مامان هم حریفش نمی‌شود‌.
با غیظ در صورتش می‌غرد:
_گناه هرزگی‌هاتو ننویس پای این و اون!لکه ی ننگی مثل تو گند زده به آبرو و اعتبار کل خانواده‌.الان به جایی رسیدم که نه آبرو واسم مهمه نه اعتبار…این لکه ی ننگو خودم پاک می‌کنم!
آذر را با موهایش دنبال خود می‌کشاند و نه به جیغ من اعتنا می‌کند و نه به قسم‌های مامان.
به حیاط که می‌رسد آذر را پرت می‌کند وسط حیاط و گالنی را که نمی‌دانم از کجا لب باغچه سبز شده بود را بر می‌دارد خالی می‌کند روی تن آذر!
بوی بنزین که به مشامم می‌خورد ترسیده به سمتش می‌روم و بازویش را می‌گیرم و به التماس می‌افتم:
_نامدار نکن!تو رو قرآن نکن این کارو!
آذر را که می‌خواست پا به فرار بگذارد را در چنگ می‌گیرد و طوری هلش می‌دهد که کمر دختر بیچاره خرد می‌شود و پهن می‌شود کف حیاط! پایش را می‌گذارد روی قفسه ی سینه‌اش تا نتواند جم بخورد …همان‌طور هم می‌صود.
صدای جیغ همراه گریه ی مامان بلند می‌شود:
_حاجی داره می‌کشتش تو رو خدا بیا کمک کن!
آقاجانم را در چهارچوب در می‌بینم نگاه می‌کند بی هیچ واکنشی….انگار او هم مخالف سوزاندن آذر نیست.نامدار چه؟او دیگر چرا؟
صدای در زدن می‌آید؛فندک که از جیب نامدار بیرون می‌آید جیغم بلند می‌شود:
_نکن نامدار ‌….تو رو خدا قسمت می‌دم نکن!به خدا پشیمون می‌شی الان عصبی بعدا پشیمون می‌شی نکن داداش تو رو قرآن نکن…جون من نکن!
مامان از ترس خشکش زده کنج حیاط و این بار لگد‌ به در کوبیده می‌شود و فریاد آشنایی از آن سوی در نامم را صدا می‌زند:
فندک که می‌زند با جیغ عقب می‌روم.
به سرم می‌زند؛گالن را بر میدارم و باقی مانده‌ی بنزین را روی خودم خالی می‌کنم!مامان جیغ می‌زند:
_جانان چی کار داری می‌کنی تو؟
کنار آذر روی زمین دراز می‌کشم:
_حالا که می‌خوای بسوزونی جفتمونو با هم بسوزون!منم گناهکارم…منم از این زندگی سیرم!منم دلم می‌خواد بمیرم.دِ یالا دیگه معطل چی هستی؟منو هم آتیش بزن خلاص بشم از دست همتون…
داد تبدیل به عربده می‌شود؛چشم‌‌هایم را می‌بندم و التماس های مامانم را می‌شنوم:
_تو می‌خوای منو به کشتن بدی؟به خدا مقصر همه ی اینا منم …من!خدا منو بکشه همتون راحت بشین!تو رو خدا بلند شو جانان تو دیگه دیوونگی نکن!پسرم تو هم دست بردار به خاطر خدا اونا خواهراتن خدا رو خوش نمیاد ترس به دلشون بندازی!
نامدار دو رگه می‌گوید:
_بلند شو جانان!
حتی از جایم تکان هم نمی‌خورم؛اگر نیمی از دلیل کارم آذر بود و عقاید احمقانه ی نامدار و آقاجان!نیم دیگر خودم بودم و بریدن از این زندگی.
جرئت خودکشی نداشتم؛پس کاش من هم ‌….
بازویم چنان کشیده می‌شود که برخورد کمرم با سنگ فرش حیاط کمرم را خراش می‌دهد؛هنوز چشم باز نکرده سیلی محکمی به گوشم می‌خورد چشم باز می‌کنم و از بین مژگان خیسم تصویر تار مرد بی‌رحمم را می‌بینم!نگاهش چرا این طوری شده؟ جنگل چشم‌هایش طوفانی‌ست همراه با ابری سیاه که نشان از باریدن دارد‌
صورت سفیدش به کبودی می‌زند و نعره‌اش خانه‌ را می‌لرزاند:
_حالیته چه گهی داری می‌خوری؟

دستم را به زمین می‌گیرم و بلند می‌شوم؛برایش مهم بود مگر؟
_باز می‌خواستی میدون خالی کنی؟ اون بی جربزه که نمی‌کشت تو رو …تو چرا می‌ری پیشواز مردن؟من زنی و می‌گیرم که تا تش لش باشه کنار خودم نه این‌که میدون خالی کنه بدون این‌که یادش بیاد اگه نباشه یه خر دیگه هم می‌میره!
اشک‌هایم قل می‌خورند پایین و مات برده نگاهش می‌کند .
امید و اشک؟ امید و آن سیبک بالا پایین شده ی گلویش که نشان بغضش را می‌دهد .
چانه‌ام که می‌لرزد دست می‌اندازد دور کمرم و در آغوشم می‌کشد و جمله ی بعدی‌اش را در گوشم زمزمه می‌کند:
_نمی‌گی تو نباشی امیدت چه طوری می‌خواد زنده بمونه؟دوست داری بمیرم؟
تند سرم را به طرفین تکان می‌دهم:
_پس اگه مرگم اومد سراغت تو نرو سمتش فرار کن بیا تو بغل خودم نه این‌که خودت بری پیشوازش!
صدای گریه‌ام بلند می‌شود و دست‌هایم دلتنگی‌اشان را نشان می‌دهند و حصار می‌کشند دور شانه‌های ورزیده ی تنش!تنگ فشرده می‌شوم میان بازوانش…
دلم میل حبس ابد در چهاردیواری آغوشش را دارد اما فاصله می‌گیرم و نامدار را می‌بینم که لب باغچه نشسته و سرش را بین دست‌هایش گرفته!
مامان و آقاجان هر کدام روی پله‌ای نشستند و خبری از آذر نیست!
در باز مانده نشان می‌دهد خودش را از مهلکه نجات داده!
به خودم می‌آیم و بوی بنزین که به دماغم می‌خورد از خودم منزجر می‌شوم!
عقب می‌روم که بازویم کشیده می‌شود؛میان گریه حرفم را می‌زنم:
_ولم کن امید بوی گند بنزین می‌دم!
سر زیر گوشم می‌آورد:
_با همین بوی گند و اخلاق گند و قیافه ی گندت می‌خوامت!مشکل این‌جاست.
مثل بچه‌ها لب برمی‌چینم؛صدای به هم خوردن در حیاط می‌آید و پشت بندش صدای دور شدن پا …معلوم است تنها ماندیم در این حیاط دراندشت که لحظه ای قبل صحرای قیامت در آن به پا بود‌‌.
بغضم سنگین‌تر می‌شود:
_فکر کردم دیگه هیچ نمی‌بینمت!فکر کردم هنوز پری و …
انگشت روی لبم می‌گذارد:
_خری دیگه!البته این بار بهت حق می‌دم خریت کنی تقصیر من بود که جیم زدم و رفتم اما نمی‌دونم یهو چرا زد به سرم!چه بخوایم چه نخوایم اون دختر یه تصویر از گذشته‌مه.راستش و بخوای تا قبل از دیدنش فکر می‌کردم عشق سابقمه…اما با دیدنش فهمیدم هیچی نیست،عشق سابق که اصلا نیست!
انگار یه دفعه یادم اومد کی بودم و الان کیم!واسه چی می‌جنگیدم و الان هدفم چیه…من واسه اون از خیلی چیزا برگشته بودم با دیدنش انگار یه ضربه ی محکم خورد توی سرم!یهو به خودم اومدم و با خودم گفتم که چی؟خودتو حروم کی کردی پسر؟حروم یه دختری که الان دیدیش و برای یه لحظه یادت نیومد کیه!
می‌خندد:
_نمی‌خوام بگم یه شبه متحول شدم چون چرت گفتم!اما این چند روزه رو خیلی فکر کردم جان‌جان خانوم…کینه ی من از آقاجونت از بابام…از خودم … از خدا …یه سرش برمی‌گشت به این دختر!بهم ندادنش یه جوری دلم سیاه شد که بعد یه مدت پری و از یاد بردم اما کینه‌ی درونم‌و نه!این چند روز نیاز داشتم تو خودم باشم ببینم با هرکی چند چندم.فهمیدم این مدت با سنگ داشتم تو سر خودم می‌زدم.
عجیب است که ذره‌ای به حرف‌هایش شک نمی‌کنم!سرم را برای دیدنش بالا می‌گیرم:
_با خدا آشتی کردی ؟
سری به معنای “ای همچین بگی نگی “تکان می‌دهد :
_حالا ما یه قدم برداشتیم سمتش اون واسه ما ناز می‌کنه.(رو به آسمان می‌کند)نه اوس کریم؟ اگه آشتی سر دو سوت یه آشیونه بنداز پایین دست این تخم سگو بگیرم ببرمش تا دوریش عقلم و بیشتر نپرونده!
می‌خندم و سرم را بیش‌تر به سینه‌اش فشار می‌دهم.
_بیا ؟تو هم شنفتی؟ گفت امروز که بیست و ششمه آذره یک دی عقدش کن تا عیدم همه ی کارات جفت و جوره برش دار ببرش مال خودت …مال بد بیخ ریش صاحابشه منم دیگه ازش خسته شدم.

 

خنده‌ام شدت می‌گیرد؛این بار اوست که شانه‌ام را تنگ می‌فشارد!
_مثل سگ تو زندگی دویدم و سگ دو زدم اگه می‌دونستم تش قراره به اون چشای سگی و گیسای خرماییت برسم بیش‌تر سگ دو می‌زدم.فکر می‌کردم سهمم از زندگی بدبختیه نگو خدا یه گیس بریده رو تش واسم کنار گذاشته!چه خوب اون مار هفت خط و خال اون شب آوردت تو مسابقه تا ببینمت!دیدی حدسم درست بود و بابام نون دستش داده بود تا بیاد ماشینم و انگشت کنه تا با باختای مداومم مجبور بشم واسه پولم شده برگردم ور دل ددی جونم ؟ خبر نداشت تو میوفتی تو کاسم و چه بخوام چه نخوام زندگی و یه نون خور و در آینده پنج تا نون خور اضافه خرج دارن واسه خاطر مسابقه هم نه واسه خاطر نون خورایی که تلپی افتاده و قراره بیوفتن تو کاسم مجبورم دست از پا درازتر برگردم ور دل ددی جونم تا بتونم یکی دو سال دیگه یه باشگاه اختصاصی بزنم با زنم بچپیم توش کار کنیم!تا اون موقع هم شاید بد نباشه اگه خانوم خانوما بره پی آرزوهاش و بچسبه به درس بلکه خدا با تو هم حال کرد و شدی خانوم پرستار هوم؟ نظر مثبتت چیه؟
قلبم دیگر تحمل این همه هیجان را ندارد؛دست و پایم یخ زده و موتور چانه‌ام روشن شده!
دل از شانه‌اش می‌کنم و می‌گویم:
_باید رو پیشنهادت فکر کنم آقا داماد.فعلا می‌خوام برم دوش بگیرم تا بوی بنزین ازم دور شه.بعدا جواب تو می‌دم!
به سمت پله‌ها می‌روم و صدایش را از پشت سر می‌شنوم:
_حالا انگار ما نمی‌دونیم جان‌جان خانوم از خداشه و خر کیف شده.
لبخند روی لبم نقش می‌بندد،بی‌راه هم نمی‌گفت!

_دوازده ظهر شد نمی‌خوای کارت بزنی؟گفتم به ظهر بخوریم آفتاب میاد اعصابم چیز مرغی می‌شه گوش نکردی…بیا ببین آفتاب چه طوری پهنه وسط حیاط!
تند شال آبی‌ام را می‌چپانم داخل چمدان و در حالی که سرشماری می‌کنم صدای مامان را هم می‌شنوم:
_حالا جوش نزن پسرم بیا این شربت و بخور برای راهتونم از دیشب توی فریزر گذاشتم یخ ببنده تو راه بخور گرما زده نشی!
_چشم مامان خانومی می‌خورم.
با این حرفش خنده روی لبم می‌نشیند؛هر بار مامانم را با یک لفظ جدید صدا می‌زد؛درست مثل من که آن اوایل هر روز یک لقب داشتم….
رفیقش بودم،خانم مربی‌اش،گاهی جان‌جان خانم می‌شدم و گاهی معشوقه صدایم می‌زند.در این بین خاتون هم می‌گفت و با گیسو کمند گفتنش از دلم در می‌آورد در آخر هم،همسرش شدم.همسر رسمی و دائمی‌اش!
وقتی مطمئن می‌شوم چیزی را از قلم نینداخته‌ام زیپ چمدان را می‌بندم و بلندش می‌کنم و دنبال خودم می‌کشانمش!
از اتاق که بیرون می‌روم او را سر پا می‌بینم که با حرص نگاهم می‌کند .
آقاجان می‌گوید:
_آروم رانندگی کنی پسرم!اوقات تلخی هم نکنین هر چی باشه اولین سفرتونه و اخلاقای هم دست‌تون نیست با هم مدارا کنین تا بخیر و خوشی برین و برگردین
سر تکان می‌دهم و امید می‌گوید:
_من که این جان‌جان خانومتونو از برم.اگه خودش تخس بازی در نیاره اوکیم باهاش حاجی نگران نباش!
نگاهم دور و اطراف می‌چرخد:
_داداش نامدار نیومد؟
مامان نچی می‌کند:
_نه،دیگه فکرم نکنم بیاد حتما کارش طول کشیده!برو مادر نوید و مهتاب یه ساعته قرآن به دست توی حیاط منتظرن.
سر می‌جنبانم و کفش‌هایم را پایم می‌کنم.صدای اعتراض نوید با دیدنم بلند می‌شود:
_چه عجب ببین این درختا از بس منتظر موندیم سبز شد این‌جا!
امید پشت سرم در حالی که چمدان را دنبال خود می‌کشاند غر هم می‌زند:
_قرار بود هفت صبح راه بیوفتیم خانوم نه از خواب بیدار شده تازه یادشم رفته چمدون ببنده!
_خوب حالا غر نزن خودتم ساعت نه و نیم رسیدی !
به سمت در حیاط می‌رویم؛مامان با کنج روسری‌اش اشک چشمش را پاک می‌کند:
_انشالا که خوشبخت بشی دخترم.مواظب خودت باشی هر جا رسیدی منو بی‌خبر نذاری!
در آغوشش می‌کشم:
_قربونت برم الهی مامان.چشم تو هم غصه نخوریا…
_تو خوشبخت باش من خوش‌حال ترین مامان دنیام!
گونه‌اش را می‌بوسم:
_بهترین مامان دنیا هم هستی!
صدای بسته شدن در صندوق عقب به گوشم می‌رسد:
_آبغوره واسه راهمون لازم نیستا…جمع کن خانوم به اندازه ی کافی فس فس کردی بخوای این‌جا هم طول بدی ساعت دو می‌شه !
از آغوش مامان دل می‌کنم و خودم را در آغوش آقاجانم جا می‌دهم.روی سرم را می‌بوسد:
_برات بابای خوبی نبودم اما اندازه ی چشمام دوستت داشتم!یادت نره همیشه پشتتم باشه؟
نمی‌خواهم بی‌چشم و رو باشم؛درست است خیلی جاها ناحقی کرد در حقم اما بیش‌از آن پدری کرد برایم!نگذاشت در کل عمرم طعم بی پدر بودن را بچشم.
اشکی که به پلکم می‌کوبید تا مهمان گونه‌ام شود را پس می‌زنم و می‌گویم:
_به خاطر تمام خوبی‌هایی که در حقم کردید ازتون ممنونم آقاجون لطف‌تونو هیچ وقت فراموش نمی‌کنم!
پیشانی‌ام را می‌بوسد:
_مواظب خودت باش دخترم،امید هم پسر خوبیه مرده پای زندگیش می‌مونه.با خیال راحت می‌فرستمت خونه ی بخت.تو هم اوقات تلخی نکن انشالله که خوشبخت بشی!
با صدایی لرزان پاسخ محبتش را می‌دهم:
_ممنون آقاجون!
نوید و مهتاب را هم در آغوش می‌گیرم و به اصرار مامان سه بار از زیر قرآن رد می‌شود و در آخر با تشر امید به سمت ماشینی که به قول خودش از نمایشگاه پدرش بلند کرده بود می‌روم و سوار می‌شوم!
سرم را از شیشه بیرون می‌آورم
نگاهم قفل نگاهی می‌شود که از پشت پنجره،خیره‌ام شده.
مات نگاهش می‌کنم؛لبخند محوی را روی لب‌هایش می‌بینم.
دستش را بالا می‌آورد و برایم تکان می‌دهد.عمیق می‌خندم و من هم دستم را به نشان خداحافظی برایش بلند می‌کنم.سر همه بلند می‌شود و با دیدن آذر روی لب همه لبخند می‌نشیند.همین‌که بعد از ماه‌ها به رویم لبخند زد یعنی قرار است همه چیز قشنگ‌تر شود!
امید به سمت مامان می‌رود:
_خوب حاج خانوم کاری نداری؟
مامان با اشک صورت امید را می‌بوسد و می‌شنوم که مدام هشدار می‌دهد مواظب خودش و من باشد.
نوبت به آقاجانم می‌رسد؛امید دستش را به سمت آقاجان دراز می‌کند:
_مرخصیم حاجی؟
آقاجان دستش را می‌گیرد و در آغوشش می‌کشد،متعجب به نوید نگاه می‌کنم.او هم ابرو بالا انداخته‌.
آقاجان ضربه‌ای به شانه‌اش می‌کوبد و او را از خود جدا می‌کند

با حرفی که می‌زند اشک در چشمم می‌نشیند:
_مواظب امانتیم باش!‌مبادا اجازه بدی غم به دلش راه پیدا کنه.
امید سر تکان می‌دهد:
_مثل تخم چشام مواظب ته‌تقاریت هستم حاجی!
نم اشک را از چشمم پاک می‌کند‌.دقیقه‌ای بعد امید هم سوار می‌شود.
استارت می‌زند و همزمان با راه افتادن ماشین نوید پشت سرمان آب می‌ریزد.دستی برایشان تکان می‌دهم و تا آخرین لحظه نگاه از روی هیچ کدامشان بر نمی‌دارم.
صدای امید در می‌آید
:
_خوبه حالا همش ده روز می‌خوایم بریم سفر!
اشکی که موفق شده بود خودش را به گونه‌ام برساند را پاک می‌کنم:
_سفرمون ده روزه.بعدش چی؟
_جوووون به بعدش!بعدش که قشنگ تره گیسوکمند می‌ریم خونه‌ی خودمون!خونه ی خودمونم که تو همین گرگانه سر و تهش ده دقیقه راهه تا این خونتون!
با لبخند سر تکان می‌دهم؛خانه ی خودمان…خانه‌ای که در عرض چهار ماه آماده شده بود و قرار بود بعد از سفر دونفره‌امان رسما زندگی‌ مشترک‌مان شروع شود‌.
موبایلم زنگ می‌خورد؛تماس از نامدار…
با لبخند پاسخ می‌دهم:
_جانم داداش؟
نفس نفس می‌زند:
_رفتین؟
لب‌هایم آویزان می‌شود:
_اوهوم رفتیم،تو هم که نیومدی!
_شرمنده جلسه پیش اومد برام نشد خودمو برسونم اشکال نداره برگشتی می‌بینمت باز.مقصدتون کجاست حالا؟
به امید نگاه می‌کنم و پاسخ می‌دهم:
_اوووم نمی‌دونم دقیق فکر کنم اول می‌ریم شیراز و اصفهان و یزد آخرم می‌ریم مشهد و برمی‌گردیم.
_به اون یارو بگو جاده رو با پیست مسابقه اشتباه نگیره تخت گاز بره…
می‌خندم:
_چشم بهش می‌گم نگران نباش!
_نگرانم تو هم بدتر از اون می‌ترسی بگی بالا چشت ابروعه آقا به تریش قباش بر بخوره…گوشی و بده بهش خودم بگم.
بدون هیچ مخالفتی خداحافظی می‌کنم و گوشی را سمت امید می‌گیرم:
_داداشم باهات کار داره.
رابطه ی هر کس در این چند ماه خوب شده باشد،این دو همچنان با هم کارد و پنیرند.
الان هم امید با لحن خشنی می‌غرد:
_ها چیه راه نیوفتاده شروع شد ؟نترس نمی‌خورمش!
نمی‌دانم چه می‌شنود که نیشخند می‌زند:
_منتظر بودم شما بگی وگرنه به عقل خودمون نمی‌رسید!
با تشر به بازویش می‌کوبم که اعتنایی نمی‌کند:
_خوب بابابزرگ ما که رفتیم تو هم برو یه جفت واسه خودت پیدا کن عزب اوغلی نباشی…
می‌خندد:
_روش فکر می‌کنم فعلا…
قطع می‌کند که با غیظ به او می‌توپم:
_چرا باهاش بد تا می‌کنی؟
اخمش را با وجود عینک روی صورتش می‌بینم:
_چراشو می‌دونی پَ با پرسیدنش اوقاتمو تلخ نکن سفت بچسب!
سرعتش که زیاد می‌شود در صندلی فرو می‌روم:
_قول دادی تند نری که!
_از لج این قالتاقم شده تخته گاز می‌ریم!اون الدنگ دیگه چی می‌گفت یه ساعت تو اتاق وقت گرفت؟
کمربندم را می‌بندم:
_پارسا رو می‌گی؟ هیچی بهمون تبریک گفت و گفت بهت بگم مواظبم باشی!خودت که لج کردی باهاش حرف نمی‌زنی اونم گفت برسه گرگان می‌دونه چه جوری از دلت در بیاره فعلا دستش بسته‌ست!
_غلط زیادی کرده مرتیکه…دیگه جوابش و نمی‌دی‌ها …
با غیظ نگاهش می‌کنم؛سرعت بالایش کم بود که
پخش را هم روشن می‌کند و ولومش را تا ته بالا می‌برد.
با این‌که می‌ترسم اما هیجان زده می‌شوم و خنده بر لبانم می‌نشیند!
صدایش را بالا می‌برد و حرفی می‌زند که نمی‌شنوم، داد می‌زنم:
_چی گفتی؟
این بار صدایش بالا‌تر می‌رود:
_گفتم خاطرت خیلی عزیزه خانوم مربی!
این بار می‌شنوم اما خودم را می‌زنم به نشنیدن و باز داد می‌زنم:
_نمی‌شنوم چی می‌گی!
صدایش می‌رود بالاتر:
_گفتم خیلی خری!
با حرص به بازویش می‌کوبم که خنده‌اش بلند می‌شود،موزیک را کم می‌کنم و با حالت قهر رویم را برمی‌گردانم:
_ببین چیزایی که دلت می‌خواد می‌شنوی!
دلخور نگاهش می‌کنم که این بار داد می‌زند:
_دوستت دارم خره …شنیدی؟ مثل سگ می‌خوامت!خوب شد؟
صدای خنده‌ام فضای ماشین را پر می‌کند.سر تکان می‌دهم‌.همین‌قدر قانع
سرش را از پنجره بیرون می‌برد:
_خیلی باحالی اوس کریم!
رو به آسمان می‌کنم؛آبی‌تر از همیشه‌ است،همان‌طور که درخت‌ها سرسبز تر از همیشه به نظر می‌رسند.
همان‌طور که زندگی در نظرم زیبا تر است‌.
در دل من هم خدا را شکر می‌کنم،پایان قصه‌امان نبود،تازه شروع شده بود‌.اما سرآغازی زیبا پایانی زیباتر دارد.
پایان

شهریور ۱۳۹۹

نوبسنده:سارگل

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

5 نظر

  1. واقعا زیبا بود
    بین این خمه رمان آبگوشتی این واقعا حرفی ولیه گفتن داشت
    سپاس

  2. خیلی ممنون رمان جالب و زیبایی بود ممنون از نویسنده

  3. بیای تو سایت ببینی نوشت پارت آخر😲

  4. ✨رمان خیلی جالبی بود ✨

  5. بسیار رمان جذاب و قشنگی بود.ممنون از نویسنده رمان خاطره

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *