خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت بیستوچهار

رمان خاطره/پارت بیستوچهار

با اخم نگاهش می‌کنم که می‌پرسد:
_چرا آبغوره گرفته؟
حس بدی به دلم سرازیر می‌شود؛ انگار عادت کرده بودم به این‌که توجهش مال من باشد… که فقط ناراحتی من را بفهمد،نگران من بشود…ای جانان بدبخت!چه دل خوش کردی به کسی که می‌دانی جان می‌دهد برای نزدیک‌ترین رفیقت…
بدون از دست دادن موضعم جواب می‌دهم:
_چرا از خودش نمی‌پرسی؟
برعکس همیشه اخم دارد؛سر به سرم که نمی‌گذارد هیچ،حس می‌کنم حوصله‌ی حرف زدن هم ندارد.
گرفته جواب می‌دهد:
_خوشم نمیاد تو چش یه زن شوهر دار نگاه کنم!
_اما آبغوره گرفتن یه زن شوهر دار مهمه واست.
فکش قفل می‌کند و همان لحظه صدایش می‌زنند:
_داداش کیک آمادست خودت می‌بری یا بگم بچه ها بیارن؟
از زیر جواب دادن طفره می‌رود و بدون این‌که نگاهم کند از کنارم رد می‌شود.با حرص و اوقات تلخی از این شب نحس از پله‌ها بالا می‌روم..
پارسا نگاهم می‌کند و انگار با نگاهش می‌خواهد حالم را بفهمد. لبخند اجباری می‌زنم. مهتاب این‌بار کنار نوید نشسته! کنارش می‌شینم که می‌پرسد:
_کو پری؟
بی حواس جواب می‌دهم:
_میاد الان!
نگاهم سمت جایی که امید نشسته بود می‌دود.گفته بود دختر‌های ریزه را دوست دارد.از انتخابش معلوم است!
آن صبح لعنتی هم همین دختر کنارش بود،عصر آن روز هم با همین دختر قرار داشت…با همین دختر…
چنان محکم دستم را مشت می‌کنم که ناخنم می‌شکند و تازه می‌فهمم چند دقیقه‌ است نگاه پر از کینه‌ام روی آن دختر نشسته.
به ناخنم که نگاه می‌کنم مهتاب می‌خندد:
_شکست بالاخره؟کاش بردیا رو میاوردم بهت بخنده!
با چشم غره جوابش را می‌دهم:
_مامان جونش هست جاش و پر می‌کنه.
دستم را می‌گیرد و خیره به ناخن‌هایم می‌گوید:
_خدایی مثل چنگال گرگه. چی کار میکنی این همه بلند میشه؟خوب البته حق داری.یه بار که کهنه ی بچه عوض کنی خودت کل ناخنات و می‌گیری!
دستم را با حرص از دستش می‌کشم و چشم‌غره‌ای حواله‌اش می‌کنم:
_هاپو شدی امشب.
محلش نمی‌دهم؛ چند لحظه بعد امید با کیک وارد می‌شود و سر و صدای همه در می‌آید و شروع به خواندن آهنگ تولد می‌کنند اما من… با اخم های در هم میز را که پر شده از تنقلات نگاه می‌کنم.
پری با صورتی ملتهب کنارم می‌نشیند اما نه من علاقه‌ای به پرسیدن حالش دارم و نه او دل توضیح دادن!

 

تولد پارسا با نگاه‌های گاه و بی گاه علی و بی اعتنایی امید کوفتم می‌شود.چه برنامه‌هایی که برای امشب ریخته بودم اگر می‌دانستم این‌طور کامم تلخ می‌شود غلط می‌کردم پایم را این‌جا بگذارم.
بعد از بریدن کیک سقلمه‌ای به نوید می‌زنم که سرش را جلو می‌آورد.با صدای آرامی می‌گویم:
_بلند شو خداحافظی کن بریم.
نگاهی به ساعتش می‌اندازد:
_کجا؟ هنو هیچکی بلند نشده وایستا تموم شه می‌ریم دیگه!
_حتما باید همه رو بفرستی خونه‌هاشون؟من باید برم واسه خودم سحری درست کنم زود باید بخوابم زنتم که حاملست سختشه بشینه بلند شو بریم.
مهتاب می‌خندد:
_خوب حالا چرا از من مایه می‌ذاری؟
نگاه تندم را که می‌بیند جدی می‌شود:
_حق با جانانه! بردیا هم الان کلی آقاجون و خسته کرده بریم بهتره!
نوید سر تکان داده و می‌گوید:
_خوب حداقل وایستین هدیه هاش و باز کنه ببینم چیزی هست به سایز من بخوره ازش کش برم.
با چشم غره ام بادش می‌خوابد:
_خوب بابا…می‌ریم!
هنوز سرم را صاف نکرده‌ام که صدایی آشنا کل کافه را پر می‌کند.
مثل برق سرم را بلند می‌کنم. او هم دارد به من نگاه می‌کند.
ویولون دستش گرفته و همان ساز…
اصلا نفهمیدم کی ویولون را دستش دادند و کی قصد نواختن کرد!
باورکردنی نبود؛یعنی آن شب هم خودش می‌نواخت؟
چشم‌هایش را می‌بندد و می‌نوازد. دیگر برایم مهم نیست که کسی پی به خیرگی نگاهم ببرد!
زل می‌زنم به صورتش که هیچ خباثتی ندارد؛غرق شده در موسیقی‌اش…
جز به جز چهره‌اش را حفظ میکنم… پلک‌های بسته و مژه‌های پرش را… صورت شش تیغه‌اش را…لب‌هایش را…
حتی ابرویش با آن جای بخیه جذبم می‌کند…در نظرم خوش‌تیپ ترین و کامل‌ترین مرد جهان می‌آید بدون آن‌که یکی از ایرادهایش را ببینم.
نمی‌دانم همه‌ی جمع حال من را دارند یا نه… اما من یکی پر می‌شوم از احساس…
تصور این‌که آن شب هم خودش نواخته تا خوابم ببرد وجودم را پر می‌کند از حس شیرینی که تمام تلخی‌های امشب را می‌شورد و می‌برد.
لبخند تحسین آمیزی روی لبم نقش می‌بندد.این را مطمئنم که همه ی آدم‌های جمع هم همین لبخند را روی لب‌شان دارند.
کسی حتی نفس نمی‌کشد و همه زل زدند به او…
یکی هم مثل من علاوه بر نفس نکشیدن،پلک هم نمی‌زند. چه سِری دارد نوازندگی‌اش که مثل سِرم قطره قطره آرامش را به خونم تزریق می‌کند.
تمام که می‌شود چشم باز می‌کند و نگاهش از بین آن جمع قفل چشم‌های من می‌شود.رنگ سبز نگاهش معنایی دارد که انگار فقط من می‌فهمم دارد آن شب را به یادم می‌آورد.
دختر کنارش که بازویش را می‌گیرد،لبخند از لبم پر می‌کشد و سرم پایین می‌افتد.
از کجا معلوم این ساز را برای چند نفر نواخته؟انگار نمی‌دانی چه استعدادی در زدن مخ دختر ها دارد.
همه تشویقش می‌کند حتی نوید تنها کسی که دیگر سر هم بلند نمی‌کند منم.
با جمله‌ی نوید انگار دنیا را در آن لحظه تقدیمم می‌کنند:
_ داداش اجازه ی مرخصی می‌دی؟
پارسا که معلوم بود بدتر از همه‌ی ما فکر فرار است خودش هم بلند می‌شود و می‌گوید:
_با هم می‌ریم.
صدای جمع در می‌آید:
_تولدته زودتر از همه می‌خوای بری؟
به جای پارسا امید جواب می‌دهد:
_با شما جماعت حال نکرده.هر کی باشه در میره.پر به پرش ندید عشق می‌کنه بره.
برعکس امید،پارسا زیادی متواضع است.حتی در جمع دوستانه…با وجود غم نگاهش لبخند می‌زند و جمع را مخاطب می‌کند:
_مرسی از همه تون بچه ها… دمتون گرم که اومدین!
حوصله‌ی تعارف شنیدن را ندارم اما به خاطر پارسا ملاحظه می‌کنم تا با تمام جمع خداحافظی کند و در نهایت بدون این‌که خودم میلی به خداحافظی با آدم‌های غریبه‌ی آن جمع داشته باشم پشت سر نوید راهی می‌شوم.
نواختن امید را که فاکتور بگیریم،روز نحسی برایم بود.

عکس را زوم می‌کنم و خیره می‌مانم به چشم‌هایی که اوایل می‌ترسیدم نگاهشان کنم اما الان،از ندیدن‌شان می‌ترسم.
عکسش را با یک ست سبز ارتشی گرفته که عجیب به رنگ چشم‌هایش می‌آید.
نفسم را آه مانند بیرون می‌دهم؛همین کم بود برای دیدن عکس‌هایش پیج فیک بزنم تا مبادا بفهمد هر شبم را خیره به عکس‌هایش می‌خوابم..
بی معرفت با آن همه ادعای رفاقت یک هفته حتی یک پیام خشک و خالی هم نفرستاد.
یک بار دیدمش که به خانه ی پارسا آمد اما سرش را بالا نگرفت تا بفهمد دارم از پشت پنجره نگاهش می‌کنم.
با حرص بلند می‌شوم. به درک که نگاه نکرد جانان. از کی تا حالا درمانده‌ی نگاه یک پسر قمار باز شدی؟لابد درگیر دوست دختر‌های رنگی‌اش است وقت زنگ زدن به رفیقش را ندارد. هه… انگار باورم شده او رفیقم است!
با صدای زنگ موبایلم مثل برق می‌پرم روی تخت و با دیدن شماره‌ی نامدار ابرو بالا می‌دهم.خیلی کم پیش می‌آمد دستش روی شماره ی من برود.
آیکون سبز را لمس می‌کنم و موبایل را بیخ گوشم می‌گیرم و سلام می‌کنم.
با آن صدای همیشه بی اعصاب و گرفته‌اش جواب سلامم را می‌دهد و مثل همیشه می‌رود سر اصل مطلب:
_باز آقاجون در و واسه هر خری که از راه رسیده وا کرد؟
محو لبخند می‌زنم و برعکس او با آرامش جواب می‌دهم:
_انگار چند ساله می‌شناستشون…برای همین گذاشت بیان!
نفسش را کلافه بیرون می‌فرستد:
_ اونجان الان؟تو که نرفتی بیرون؟
_ نه دیگه آقاجون گفت لازم نیست برم بیرون… اونا هم فکر کنم دارن می‌رن

با خشم می‌غرد:
_این پیرمرد حرف حساب حالیش نیست.یه بچه رو که دهنش بو شیر می‌ده می‌خواد راهی خونه‌ی بخت کنه میشه اینجوری؟که تو شش ماه قسمتت و پیدا کنی!
می‌خندم:
_دهنم بو شیر نمی‌ده ها داداش…نزدیک بیست و سه سالمه!
مکث می‌کند:
_یعنی چی؟خودت دلت می‌خواد شوهر کنی؟
سکوت که می‌کنم خودش با لحن آرام تری ادامه می‌دهد:
_می‌دونم انقدر فشار روت اومده که می‌خوای در بری اما زوده واست!از اون اتاق کوفتی بیرون نرو. گیرم من وگرنه میومدم با لگد می‌نداختمشون بیرون. اما امروز و فردا میام ببینم ببینم چرا حرفی که زدم و می‌ندازه زمین…حالیش می‌کنم شرط و شروط یعنی چی!کاری نداری؟
_نه، مواظ…
قطع می‌کند و حتی مهلت تمام شدن جمله‌ام را نمی‌دهد؛
از بیرون سر و صدایشان را می‌شنوم اما میل شنیدن هم ندارم.خدا خیر بده نامدار را که با داد و هوارش آقاجان دیگر نخواست من بروم بیرون…
سرم را روی بالش می‌گذارم و قفل صفحه‌ام را باز می‌کنم و بی اختیار باز عکس او را مقابل خودم می‌بینم.
وسوسه‌ی شیطان به سراغم می‌آید؛ یک بار هم من زنگ بزنم؟چه می‌شود؟
حرصم می‌گیرد؛ دلم می‌خواهد انقدر توی سرم بکوبم تا این فکرهای احمقانه به سراغم نیاید.
کلافه می‌نشینم.اسم پارسا در سرم جرقه می‌خورد.. شاید با حرف زدن با تو بتوانم خبری از امید بگیرم.مخصوصا این‌که دیشب هم خانه نیامد…چه بهانه‌ای از این بهتر…
بی وقفه شماره‌اش را می‌گیرم.بعد از کلی بوق صدای خسته‌اش در گوشم می‌پیچد:
_بله جانان!
به قدری صدایش خسته است که نگرانش می‌شوم و سلام فراموشم می‌شود:
_خوبی پارسا؟صدات چرا این طوریه؟
معلوم است در حین راه رفتن جوابم را می‌دهد:
_خوبم فقط خسته‌م از دیروز نخوابیدم!
ابرو بالا می‌دهم:
_چرا مگه کجایی؟
مکث می‌کند:
_کلانتری.

مثل برق از جا می‌پرم :
_کلانتری؟؟؟؟؟
_هیش… جانان عموجان پیش‌ته این مدلی داد می‌زنی؟نفهمه ها…
نگران می‌گویم:
_نه تو اتاقمم چی ‌شده تو توی کلانتری چی کار می‌کنی؟
کلافه جواب می‌دهد:
_امید احمق و بازداشت کردن!
نفسم می‌گیرد و دستم را روی قلبم می‌گذارم.لکنت زبان به سراغم می‌آید و یک کلمه حرفم را هم نمی‌توانم عین آدم بپرسم:
_ب… بازداشته؟چرا؟
نفسش را فوت می‌کند:
_تو مهمونی بحث‌ش با یکی از بچه ها بالا گرفته زدن به تیپ و تاپ هم… مست هم بوده پسره‌ی بی عقل…طرف هم با توپ پر ازش شکایت کرده. باباشم از مقامات بالاست خرش خیلی می‌ره رضایتم نمیده. سند گذاشتیم دیشب قرار بود آزاد بشه اما این‌جا هم با مامور پلیس درگیر شده اونم لج کرده نگهش داشته تو بازداشتگاه. حالا می‌خوام برم باهاش صحبت کنم ازش معذرت خواهی کنم ببینم می‌تونم از اون تو بکشمش بیرون یا نه!
بی رمق روی تخت می‌نشینم. پارسا حتی متوجه ی سکوت مرگ‌آورم هم نمی‌شود و با عجله می‌گوید:
_فعلا باید قطع کنم جانان بعدا خودم بهت زنگ می‌زنم.
باشه‌ی آرامی می‌گویم و قطع می‌کنم.مست بوده،دعوا کرده…تازه در مهمانی هم بوده…
آخ جانان… به خاطر چه آدمی از نگرانی رو به جنونی!
کاش حداقل حالش را از پارسا می‌پرسیدم.
این بار به خودم رحم نمی‌کنم و یکی محکم در سر بی مغزم می‌کوبم. تو را چه به او؟تو کجا امید کجا؟انگار نمی‌دانی آقاجان راضی نیست امید را با پارسا ببیند چه برسد به تو که…
سرم را بین دست‌هایم می‌گیرم و تند در دلم تکرار می‌کنم:
_دیگه به من ربطی نداره… به من ربطی نداره مرده یا زنده… توی مهمونی بوده دعوا کرده یا هر غلط دیگه‌ش ربطی به من نداره.
زیر لب می‌نالم:
_کاش حداقل می‌فهمیدم حالش چه‌طوره!
با باز شدن در اتاق سرم را بالا می‌گیرم.مامان با دیدنم نگران به سمتم می‌آید و می‌پرسد:
_خوبی تو؟
سر تکان می‌دهم و گرفته می‌پرسم:
_رفتن مهمونا؟
_رفتن…اما بازم میان برای صحبت شما جوونا… آقاجونت که دلش راضیه باید ببینیم تو می‌پسندیدش یا نه!
پوزخند می‌زنم؛حال آشفته‌ام را می‌فهمد و با گرفتن دستم می‌پرسد:
_چی ناراحتت کرده مامان؟اگه در حد صحبت کردن هم دلت رضا نیست بگو… نمی‌ذارم بیان.من سر همین شرط شش ماهه جنگ راه انداختم با آقاجونت اما گفت تو قبول کردی!واقعا می‌خوای ازدواج کنی؟
نگاهش می‌کنم؛می‌خواستم ازدواج کنم تا دلم هرز نرود.که به اشتباه دلم را نبازم… که بیش‌تر از این…
سر تکان می‌دهم:
_خوب اگه مورد مناسبی پیدا بشه!
لبخندی می‌زند و محکم بغلم می‌کند:
_خدا می‌دونه چه قدر آرزو دارم تو لباس عروس ببینمت! این خانواده‌ای هم که امشب اومدن خیلی محترم بودن هم من هم آقاجونت پسندیدیم… پسره مؤدب با شخصیت چهار شونه عین خودتم ورزشکاره! انشالا که مهرتون بیوفته به دل هم…
لبخندی می‌زنم و سرم را روی شانه اش می‌گذارم.یعنی امید الان چه می‌کرد؟

_بفهم دیگه بابا…زندگی بقیه مثل بازی شطرنجت نیست که مهره‌هاش و خودت بچینی.نمی‌تونی واسه ازدواج کسی زمان تایین کنی…نمی‌تونی برای زندگی یکی دیگه برنامه بچینی. گند زدی به زندگی آذر.. به زندگی من… حالا هم می‌خوای یه الف بچه رو که هنوز دست راست و چپش و تشخیص نمی‌ده عروس کنی!
ترسیده به داد و بیداد های نامدار گوش می‌کنم.آقاجان همان جواب تکراری‌اش را با تعصب به خرد نامدار می‌دهد:
_بیست و سه سالشه. مادرت تو این سن تو رو می‌برد مدرسه…وضع تو و آذر که معلومه حداقل خیالم از یکی راحت باشه.
نامدار به نقطه‌ی جوش می‌رسد:
_آها واسه راحت شدن خیال خودت شرط می‌ذاری واسه یکی دیگه؟
_خودش راضیه… من که مجبورش نکردم. می‌خواستم مجبورش کنم دستش و می‌ذاشتم تو دست پارسا که زیر دست خودم بزرگ شده!
با این حرفش نامدار مثل بمب منفجر می‌شود:
_پارسا؟؟؟؟می‌خوای دختر تو بدی به مردی که عر می‌زنه به یاد زن سابقش؟
_خوب عزاداره. فراموش می‌کنه!عوضش مطمئنم نون حلال میاره سر سفره‌ی دخترم.
نفس عمیق نامدار فقط برای این است که خودش را کنترل کند. با حرص و خشم می‌غرد:
_این بار آخریه که می‌گم در این خراب شده رو به روی هر خری وا نکن.بشنوم یکی پاش و از این در گذاشته تو عواقبش با خودته!
نگاه‌شان به هم معنا دارد؛آقاجان سر تکان می‌دهد:
_باشه،اگه تو می‌خوای مانع قسمت خواهرت بشی اشکال نداره ولی کاش نظر خودشم می‌پرسیدی!
با این حرف نامدار سر‌ش را به سمتم برمی‌گرداند و با اخم می‌پرسد:
_تو دلت راضیه به این پسره؟
با مکث جواب می‌دهم:
_من که هنوز ندیدمش اما…
اخم می‌کند:
_فلسفه نباف واسه من… اگه می‌خوای به خاطر فرار از این جهنم شوهر کنی بهت بگم با این مهلت شش ماهه‌ت راه بهشت و در پیش نمی‌گیری!از چاله در میای با سر میری تو چاه!
به جای من آقاجان می‌گوید:
_خودت سی و پنج سالته هنوز سرت تنها می‌ره رو بالش می‌خوای اونم مثل تو بشه!
نگاه تندی به آقاجان می‌اندازد:
_چرا به نظرت؟مگه من نخواستم؟
این حرفش چنان آقاجان را ساکت می‌کند که متعجب می‌شوم.
نامدار بی اعتنا به آقاجان نگاه منتظرش را به من می‌اندازد؛کاش می‌شد به طریقی بگویم من برای فرار از این خانه نه، برای فرار از دلم می‌خواهم خودم را در آتش بی‌اندازم…
جواب می‌دهم:
_چرا نظر منو می‌پرسی وقتی هر بار که نظر دادم تهش اون کاری و کردم که بقیه می‌خوان؟طبق نظر من پیش می‌رفت الان دنبال درس و دانشگاهم بودم نه این‌که بخوام بحث شوهر کنم…
نگاه به آقاجان می‌اندازد و با لحن تندی می‌گوید:
_دیدی؟کارت همینه… تصمیم بگیری واسه زندگی این و اون…زنگ بزن به این یارو بگو امشب نیان… بشنوم اومدن این یکیم با خودم می‌برم خودم خلاصش می‌کنم از این جهنم!
رو به من ادامه می‌دهد:
_اگه باز مجبورت کرد به من زنگ بزن می‌برمت پیش خودم!
سر تکان می‌دهم؛
حرفای قاطعش را می‌زند و با نگاه خیره و محکمی به هر دوی‌مان می‌رود.
با رفتنش آقاجان سری با تاسف تکان می‌دهد:
_تو این سن این بچه شده آقا بالا سر من… جانان… اون تلفن و بیار زنگ بزنم امشب نیان،بی اعتبارم کرد این بچه!
لبخند محوی که روی لبم می‌آید باعت تعجب خودم نیز می‌شود. واقعا خوشحال بودم از به هم خوردن خواستگاری؟
قدم های بلندم به سمت تلفن جواب مثبت را به ذهنم می‌دهد.
تلفن را دست آقاجانم می‌دهم و به آشپزخانه می‌روم.مامان با کنجکاوی به چشم‌هایم نگاه می‌کند و وقتی ردی از ناراحتی نمی‌بیند انگار که خیالش راحت می‌شود و آش افطار را هم می‌زند.
دلم مالش می‌رود و هنوز دو ساعت دیگر مانده تا افطار.
نفسی فوت می‌کنم و می‌گویم:
_می‌رم تو حیاط یه کم دیگه این‌جا بمونم روزه‌ی خودم و باطل می‌کنم.
مخالفتی نمی‌کند؛اول به اتاقم می‌روم و لباس‌ مناسب می‌پوشم. چنان درس عبرتی گرفته بودم که حتی اگر پارسا هم نبود بدون شال پایم را در حیاط نمی‌گذاشتم.

دمپایی‌هایم را پایم می‌کنم و از پله‌ها پایین می‌روم.چراغ خانه‌ی پارسا هم روشن است. پس آمده! باز فکرم کشیده می‌شود سمت امید.. یعنی آزاد شده؟
خیلی زود ذهنم را منحرف می‌کنم سمت ماهی عید که در باغچه خاکش کرده بودم
و شعاری که برای خودم ساخته بودم را برای هزارمین بار تکرار می‌کنم:
_به تو ربطی نداره احمق!
آب را باز می‌کنم و شیلنگ را سمت باغچه می‌گیرم و از بوی خاک نم خورده لبخندی روی لبم می‌آید.
تمام حیاط را آب‌پاشی می‌کنم و به یاد حرف‌های نامدار لبخند می‌زنم اولین بار بود که حمایتش را علنی دیدم. چه خوب که رو در روی آقاجان ایستاد…یادم می‌آید خاله همیشه حرف جالبی می‌زد سر تکان می‌داد و با تاسف می‌گفت:
_نصف جمعیت دنیا برای فرار از تنهایی میرن سمت ازدواج. بیشترشونم از ترس تنها موندن می‌رن سمت نااهلش بعد می‌نالن که چرا آمار طلاق بالاست.

نیلو راست می‌گوید که حرف‌هایش از روی تجربه‌ است.شاید قبول کردن پیشنهاد آقاجانم برای فرار از تنهایی بوده شاید هم برای به افسار کشیدن دلم…
آقاجان که صدایم می‌زند سرم را بلند می‌کنم و نگاهش می‌کنم که سرش را از پنجره بیرون آورده.
جواب می‌دهم:
_جانم آقاجون؟
صدایش را برای رسیدن به گوشم بالا می‌برد:
_پارسا رو صدا بزن بگو برای افطار بیاد بالا تنها نمونه!
چشمی می‌گویم که ادامه می‌دهد:
_خودتم بیا بالا بابا هوا گرمه، گرما زده می‌شی!
با لبخند پلک روی هم می‌گذارم که خاطرش جمع می‌شود و پنجره را می‌بندد.
بلند می‌شوم و جلوی خانه‌ی پارسا چند تقه به در فلزی سفید می‌زنم. جوابی نمی‌دهد دوباره در می‌زنم و وقتی پاسخی نمی‌شنوم با این‌ خیال که خواب است قدمی عقب می‌روم و می‌خواهم برگردم که صدای باز شدن در می‌آید.
حرفی که می‌خواهم بزنم با دیدن امید در دهانم می‌ماسد.
آزاد شده بود و حالا روبه‌رویم ایستاده!!!!
بیش‌تر از حضورش کبودی گونه‌ و پیشانی‌اش و بدتر از آن دست بانداژ شده‌اش متحیرم می‌کند. چرا به این فکر نکردم که ممکن است در دعوا آسیب دیده باشد؟
نگاه میخ شده‌ام را که به کبودی صورتش می‌بیند با اوقات تلخی می‌گوید:
_زود ری‌استارت شو حال وایستادن ندارم.
حتی در این اوضاعش هم سیگار لای انگشت‌های دست سالمش در حال سوختن است.

دلم می‌خواهد قدمی جلو بروم و حالش را بپرسم اما بدتر از او اخم می‌کنم و روی اون کبودی قرمز رنگ چشم می‌بندم و به او می‌توپم:
_این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
_واسه اومدن خونه ی رفیقم باس از تو اجازه بگیرم؟
مثل سگ پاچه‌ام را می‌گیرد.می‌خواهم بگویم آقاجانم دلش نمی‌خواهد تو را اطراف پارسا ببیند اما توان شنیدن حرف‌های نیش دار بعدش را ندارم برای همین می‌پرسم:
_پارسا کجاست؟
کوتاه جواب می‌دهد:
_حموم.
سکوت می‌کنم،سوال هایم ته می‌کشد و عجیب بی‌قرار پرسیدن حالش و غر زدن به جانش می‌شوم که چرا خودش را به این حال انداخته. به جای تمام حرف‌هایم سر تکان می‌دهم و زمزمه می‌کنم :
_اومد بهش بگو برای افطار بیاد بالا…
سر تکان می‌دهد؛عین احمق ها نگاهش می‌کنم بدون آن‌که قدمی به عقب بردارم.
انگار دردم را می‌فهمد که یک تای ابرویش بالا می‌پرد.به خودم می‌آیم و بیش‌تر از این خودم را با ایستادن مقابلش ضایع نمی‌کنم… برمی‌گردم. هنوز قدمی برنداشته‌ام با صدایش میخکوب می‌شوم:
_جان‌جان…
طول می‌کشد تا به خودم بی‌آیم و دوباره به سمتش برگردم.طول می‌کشد تا جسارت نگاه کردن به چشم‌های سبز خمارش را پیدا کنم و سرخی چشم‌هایش دلم را زیر و رو کند.
تکیه زده به چهارچوب در زمزمه می‌کند:
_نگرانم نشدی؟
جا می‌خورم؛سؤالی پرسید که دروغ جواب دادنش سخت ترین کار دنیا برایم بود.
لبخند مضحکی می‌زنم و می‌گویم:
_نه آخه… من چرا باید نگرانت باشم؟
انگار نیشخند می‌زند:
_کسی بهت گفته خوب دروغ می‌گی؟ چشات که سگ دو می‌زنه تا حالم و بفهمه اون وقت واسه من ادا میای؟
نفسم را با این لحن گستاخش بند می‌آورد.
اخم در هم می‌کشم و می‌خواهم جوابش را بدهم که صدای تیک باز شدن در حیاط در می‌آید… ترس برم می‌دارد.کسی از بالا در را باز کرده. بی شک نوید است.
قبل از این‌که موقعیت را آنالیز کنم
همزمان می‌شود با کشیده شدن دستم با شدت کشیده می‌شود و پرت می‌شوم داخل خانه و در پشت سرمان بسته می‌شود.
نفسم گیر می‌کند و بالا نمی‌آید.
می‌چسباندم به دیوار و حرفی که می‌خواست بزند را با دیدن نگاه جن زده‌ام نزده قطع می‌کند.
چشم‌هایم سر می‌خورد پایین و قفل می‌ماند روی دست‌هایمان!
قلبم وحشی شده و طوری به سینه‌ام می‌کوبد که احتمال می‌دهم هر آن قفسه‌ی سینه‌ام را بشکافد و بیرون بزند..
لعنت به او که حالم را با جلو آمدنش خراب‌تر می‌کند.
دستم را از دستش می‌کشم.اجازه نمی‌دهد از کنارش رد شوم.بدون آنکه نگاهش کنم سرسنگین می‌گویم:
_برو کنار!
بی‌مقدمه می‌پرسد:
_دوست پسر نداشتی تا حالا؟
حیرت زده از سؤال بی مقدمه‌اش نگاهش می‌کنم که محو لبخند می‌زند و عقب می‌کشد.
این‌بار حرصم را خفه نمی‌کنم؛ پایم را بالا می‌برم و ضربه‌ی محکمی به زانویش می‌زنم که صورتش از درد در هم می‌رود.دلم خنک نمی‌شود. این بار شانه‌اش را نشانه می‌روم که به موقع می‌فهمد و جا خالی می‌دهد.
با حرص می‌خواهم مشتم ‌‌را در شکمش بکوبم که عقب می‌رود و می‌خندد:
_خشن نشو چیزی نگفتم که…
وقتی می‌بینم زورم به او نمی‌رسد دمپایی‌ام را در می‌روم و سرش را نشانه می‌روم و این بار به سرش که نه،به شانه‌اش می‌خورد و خنده‌اش شدت می‌گیرد.
با خونی جوشیده در رگ‌هایم با خشم می‌غرم:
_بهت گفتم پات و فراتر از گلیمت نبر…چرا دستم و کشیدی آوردی تو؟مسائل خصوصی من به تو چه ربطی داره که از این سوالا ازم می‌پرسی هان؟
سیگار سوخته‌ی لای انگشتش را با یک پک تمام می‌کند و در گلدان بزرگ سمانه‌ی بیچاره خاموشش می‌کند.
انگار نه انگار این چنین با تحکم مخاطب قرارش دادم…جلو می‌آید و با مکثی که روی چشم‌هایم می‌کند حرفش را می‌زند:
_شاید مسائل خصوصیت مهمه واسم که می‌پرسم!
نفسم می‌گیرد از لحن و نگاه معنادارش اما به روی خودم نمی‌آورم…این بار من جلو می‌روم و با نفرتی ساختگی جوابش را می‌دهم:
_تو چه جور آدمی هستی؟از یه طرف عاشق پری هستی از یه طرف دوست دختر داری از طرف دیگه…
حرفم را با صدای خش دارش قطع می‌کند:
_از طرف دیگه دلم تو رو می‌خواد.

تحلیل می‌روم با همین یک جمله…احمقانه بود اگر دلم بلرزد وقتی مثل روز برایم روشن است هدفش چیست اما من یک احمق بودم.نه تنها قلبم که تمام وجودم می‌لرزد.
عقب می‌رود و می‌گوید:
_دست‌تو گرفتم چون نخواستم کسی با من ببینتت.نه این‌که واسم مهم باشه کی چه زری پشتم و جلوم می‌زنه… اما نخواستم تو رو ناراحت کنن!
در را باز می‌کند و با جدیت ادامه می‌دهد:
_حالا برو…
چند لحظه‌ای نگاهش می‌کنم خیلی دلم می‌خواهد جواب حرفش را بدهم حتی سرش داد بزنم اما با یک جمله‌اش تمام توانم را گرفته برای همین بی‌حرف از کنارش رد می‌شوم.
صدای بسته شدن در را پشت سرم می‌شنوم.چند لحظه‌ای را هاج و واج مثل یک روح سرگردان وسط حیاط می‌ایستم.
نگاهی به دستم می‌اندازم.تا این سن هیچ کس دستم را نگرفته بود.هیچ کس این طوری خیره نگاهم نکرده بود.از هیچ کس چنین حرفی نشنیده بودم و حالا داشتم اولین خاطره‌هایم را با امید تجربه می‌کردم.
پسر ارشد جهانگیری ها…کسی که خودش قمارباز است و بابایش نزول خور…
سرم را رو به آسمان بلند می‌کنم و خیره به هوای مه گرفته ی دم غروب زمزمه می‌کنم:
_با هر چی می‌خوای امتحانم کن اما این یه مورد و فاکتور بگیر!
احمقانه منتظر جوابم اما خبری نمی‌شود. انگار خدا صدایم را شنید و رویش را برگرداند.
در بالا باز می‌شود و نوید با دیدنم صدایش را بالا می‌برد:
_خواهر شوهر به تو می‌گن. عمدا اینجا واستادی زن بدبخت من با این شکم حاملش جور تو بکشه؟
بی رمق از پله‌ها بالا می‌روم و جوابش را نمی‌دهم که می‌پرسد:
_چته پنچر شدی؟پارسا خوبه؟
کنارش می‌زنم بی‌آن‌که میل جواب دادن داشته باشم وارد می‌شوم.
بردیا در همین چند دقیقه‌ای که آمدند خانه را روی سرش گذاشته. ماندم با این حال چه طور امشب تحملش کنم… حتی دل ضعفه‌ام را فراموش کردم. دلم یک اتاق می‌خواهد و ساعت ها تنهایی!
مهتاب خانم پای جعبه‌ی زولبیا بامیه نشسته و کوفت می‌کند..
متاسف سر تکان می‌دهم و خطاب به نوید می‌گویم:
_این مگه جز خوردن کار دیگه ای بلده که حرص خسته شدنش و می‌زنی؟

 

آرشیو پایانی:

 

مجلس میهمانی بود.
پیر مرد از جایش برخاست تا به بیرون برود اما وقتی که بلند شد، عصای خویش را بر عکس بر زمین نهاد و چون دسته عصا بر زمین بود، تعادل کامل نداشت.
دیگران فکر کردند که او چون پیر شده، دیگر حواس خویش را از دست داده و متوجه نیست که عصایش را بر عکس بر زمین نهاده؛ به همین دلیل با حالتی که خالی از تمسخر نبود به وی گفتند:
پس چرا عصایت را بر عکس گرفته ای؟
پیرمرد آرام و متین پاسخ داد:
زیرا انتهایش خاکی است؛ می خواهم فرش خانه تان خاکی نشود.

مواظب قضاوت هایمان باشیم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

2 نظر

  1. مثل همیشع عالییییییییییییییییییییییییییییییییی مرسییییی

  2. وااای عااااالی بو ممنون
    کاش حس امید به جانان هم واقعی باشه
    پارت بعدی رو زود بذارین لطفاااا ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *