خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت بیستو دو

رمان خاطره/پارت بیستو دو

نگاه مات برده‌ام را که می‌بیند بدون برداشتن دستش می‌خندد:
_چرا رنگت شد عین گچ؟نکنه فکر کردی مثل فیلمای مخرب می‌خوام برم تو کا…
قبل از این‌که حرفش تمام شود محکم با کوله‌ام به سینه‌اش می‌کوبم و داد می‌زنم:
_حرف نزن!همش تقصیر توعه بهت گفتم نمون این‌جا برو…بهت گفتم برام دردسر درست می‌کنی.چی‌شد حالا دلت خنک شد؟قصدت همین بود نه؟هممون و بندازی به جون هم تا خیالت راحت بشه که خانواده‌ی حاج مصطفی یه آب خوش از گلوشون پایین نمی‌ره. خوشحال باش دیگه به هدفت رسیدی!تو کل سال‌های عمرم نامدار یه بارم این‌طوری با شک نگاهم نکرده بود اون وقت به خاطر تو…
نفس بریده سکوت می‌کنم،او با صبوری به حرف‌هایم گوش می‌کند و وقتی ساکت می‌شوم باز هم نگاهش را از رویم برنمی‌دارد.
آسانسور در طبقه‌ی سوم می‌ایستد. می‌خواهم پیاده شوم که فاصله را کم می‌کند آن‌قدر که اگر کوچک‌ترین تکانی بخورم همین میلی‌متر فاصله هم از بین می‌رود. با خونسردی می‌گوید:
_فکر نمی‌کنی داری فکر خراب داداش تو می‌ندازی گردن من؟
به جای جواب دادن اخم می‌کنم؛در آسانسور بسته می‌شود دستش را از کنار سرم برمی‌دارد و سر تکان می‌دهد.با اخم می‌گوید:
_دنبال مقصر می‌گردی یه نگاه به کنارت بنداز!
سرم را برمی‌گردانم و آینه می‌بینم!
_مقصر اصلی خودتی و اسکل بازیات و حسی که انگار از پتروس فداکار چرخیده تا رسیده به تو!
چشم‌غره‌ام همزمان می‌شود با ایستادن آسانسور در طبقه‌ی سوم!
با نگاه اخمالودی ادامه می‌دهد:
_می‌دونستم جواب خوبی‌مو این‌طوری می‌دی می‌ذاشتم آبجیت تو گند و کثافت خودش دست و پا بزنه. واس خاطر تو هم خودم و جر نمی‌دادم که کمتر غصه ی بقیه رو بخوری!
دستش را لای در آسانسور می‌گیرد تا مانع بسته شدنش بشود.
بدون نگاه کردنم می‌رود. پشیمان از داد و هوارم پشت سرش پیاده می‌شوم؛حق داشت بیچاره تقصیر او چه بود؟
از این‌که کسی را از خود دلخور کنم بیزار بودم برای همین نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و صدایم را بلند می‌کنم:
_صبر کن.
وسط پله‌ها متوقف می‌شود؛با فاصله‌ی دو پله بالاتر از او می‌ایستم و با سری پایین افتاده آرام زمزمه می‌کنم:
_معذرت می‌خوام.عصبانیتم و سر تو خالی کردم.
یک پله بالا می‌آید:
_و چرا من باید ببخشمت؟
با حرص نگاهش می‌کنم و می‌غرم:
_نبخش اصلا به جهنم!
نچی می‌کند:
_تهمت زدی بهم؛تازه دلمم شکستی حق‌الناس نیست پس چیه؟

_خوب من که گفتم معذرت می‌خوام دیگه می‌خوای چی‌کار کنم؟
با حالت متفکری جواب می‌دهد:
_فکر کنم اگه به یه ناهار دعوتم کنی بتونم ببخشمت.
نگاهش می‌کنم؛چرا درک نمی‌کرد حالم خراب است؟چرا نمی‌فهمید حوصله‌ی کل‌کل ندارم و دلم تنهایی می‌خواهد.
سرم پایین می‌افتد و آرام زمزمه می‌کنم:
_می‌خوام تنها باشم!
راهم را کج می‌کنم و از کنارش می‌گذرم. تند پله‌ها را پایین می‌روم و از آن ساختمان منحوس خارج می‌شود.دلم می‌سوزد؛نامدار و آذر چه راحت متهمم کردن! انگار اصلا من را نمی‌شناسن.نامدار طوری نگاهم کرد انگار یک هرزه‌ی خیابانی شده‌ام. چرا؟این همه سال آسته رفتن و آمدن به آن‌ها ثابت نکرده بود من اهل غلط اضافه نیستم؟
اشک‌هایم از چشمم سر می‌خورد.دلم بدجور شکسته.دقیقا به نقطه‌ای رسیدم که خود را تنها ترین آدم دنیا حس می‌کنم!تازه حس تنفر آذر کم شده بود اما امروز دوباره همان نگاه سال‌های قبل را حواله‌ام کرد. همان نگاهی که تا مغز استخوانت نفوذ می‌کند تا به تو بفهماند طرف مقابلت از تو بیزار است…اما چرا من نمی‌توانستم از هیچ کدامشان متنفر شوم؟ چرا من نمی‌توانستم با پوزخند بدبختی آذر را تماشا کنم و بگویم حقش است؟
چانه‌ام می‌لرزد.در این لحظه شدیدا به کسی نیاز دارم که حالم را بفهمد.کاش رابطه‌ام با پری مثل سابق بود.کاش بحث ازدواجم با پارسا وسط نمی‌آمد تا حداقل به او زنگ بزنم. حوصله‌ی نصیحت های نیلو را هم نداشتم!بفرما جانان…
بدبخت و تنها مانده‌ای…
کسی کنارم بوق می‌زند و بعد از آن صدای بلند امید می‌آید:
_رفیق یه خورده فکر کردم دیدم منم می‌خوام تنها باشم…
تند اشک‌هایم را پاک می‌کنم و سرم را برمی‌گردانم. سر از ماشین بیرون آورده.
لبخند ژکوند تحویلم می‌دهد:
_بپر بالا با هم بریم تنها باشیم.
نگاهش می‌کنم و با وجود اشک‌هایم خنده‌ام می‌گیرد.پسرک دیوانه!

زانوهایم را بغل کرده و به به دورترین نقطه‌ی آب جایی که دریا و آسمان یکی شده‌اند خیره مانده‌ام!
دریا هم با موج‌های بلندش نشان می‌دهد کم از طوفان درونم ندارد.
با چوب خشک افتاده کنارم روی شن‌ها خطوط درهمی می‌کشم،شبیه به افکارم!
با ساندویچی که جلوی صورتم گرفته می‌شود از هپروت بیرون می‌آیم.هندزفری را از گوشم بیرون می‌کشم و سرم را بلند می‌کنم و نگاهم به نگاهش گره می‌خورد.
با لبخندی که می‌زند چال ریز گونه‌اش را به رخم می‌کشد.ساندویچ را از دستش می‌گیرم که می‌گوید:
_فلافل گرفتم به مزاج گیاه خوارت بیوفته منم با این‌که چشمم دنبال مغز رفت اما واسه این‌که بوش یه وقت گوشت خوارت نکنه واسه خودمم مثل تو گرفتم..
کنارم جا خوش می‌کند.لبخند کم‌جانی می‌زنم و می‌گویم:
_این الان بین یه عالمه روغن که هزار بار داغش کردن سرخ شده.
کاغذ ساندویچ را پایین می‌کشد:
_بخور بره پایین بابا کی به کیه؟معدت روون باشه هر آشغالی هم بخوری گوشت می‌شه به تنت!
با انزجار صورتم را جمع می‌کنم:
_چربی می‌شه نه گوشت.من اینو بخورم ده کیلو اضافه وزن می‌گیرم.
می‌خندد:
_اظافه وزن و با اون کیک پر خامه‌ای که خوردی می‌گیری!
لبم را محکم گاز می‌گیرم؛واقعا که امروز کولاک کردم.عادتم بود وقت‌های ناراحتی حسابی به شکمم صفا می‌دادم.
_فکر کنم هیچی بیشتر از شیرینی دوست نداشته باشی!
لبخند می‌زنم:
_اوهوم…زیاد اهل ترشیجات نیستم اما شیرینی جات چرا ! تا قبل از این‌که نیلو منو به زور ببره باشگاه هفتاد کیلو بودم تازه اون موقع پونزده سالم بود.
_باحال بودی پ…
ابرو بالا می‌دهم:
_یه دختر هفتاد کیلو جوش جوشی کجاش باحاله؟
در نوشابه‌اش را باز می‌کند و در همان حین جواب می‌دهد:
_برعکس تو من زیادی لاغر بودم.فکر کنم تو پونزده سالگی چهل کیلو بودم.
چشم‌‌هایم گرد می‌شود:
_واقعا؟ پس چطور الان…
یک نفس نصف نوشابه را سر می‌کشد:
_منم یه مدت فاز ورزش برداشتم تغذیه‌‌مم عین آدمیزاد کردم اوکی شدم!
لبخند محوی می‌زنم که می‌پرسد:
_چرا نمی‌خوری؟
شانه بالا می‌اندازم:
_آخه اون همه شیرینی خوردم الان سیرم!
_به جاش کلی هم واسه ک**سشر هایی که تلاوت کردن گریه کردی. همیشه حرف بقیه انقدر روت تاثیر داره؟
نگاهش می‌کنم و جواب می‌دهم:
_حرف عزیزام آره.
پوزخند می‌زند:
_خوبه،حداقل مثل من همه رو نگرفتی به ت*خ*م*ت!
نگاه به ابروهای گره خورده‌اش می‌اندازم و می‌پرسم:
_انقدر خانوادت و نادیده گرفتی که بابات برای برگشتنت نقشه بکشه.چرا؟سخت نیست این همه مدت دور موندی از خانوادت؟
حس می‌کنم حالت صورتش گرفته می‌شود؛خیره به روبه رو جواب می‌دهد:
_نه سخت نیست. خیلی خوبه اگه دلت وابند هیچ جا و هیچ‌کس نباشه…
اگه یه روز بفهمی کل زندگیت با دروغ و ریاکاری بزرگ شدی دل کندن آسون می‌شه اون قدر آسون که بری و یه بارم هوس نکنی به پشتت نگاه کنی!
با سکوت به نیم رخش زل زده‌ام؛به این فکر می‌کنم اگر جای او بودم توان دل کندن از خانواده‌ام را داشتم؟تهش به یک جواب می‌رسم… هرگز!
_خوب از بابات دلخور بودی،مامانت…
_وقتی آقاجونت دست بابام و واسم رو کرد و فهمیدم کل زندگیمون و گند و کثافت برداشته به مامانم گفتم من خرج تو می‌دم دست داداشم و می‌گیریم با هم می‌ریم.ما کار می‌کنیم خرج مونو در میاریم…نیومد،نتونست از زندگی شاهانه‌ای که براش ساخته بود حتی به حروم دل بکنه!پولایی که توش خرغلت می‌زد و ترجیح داد به پسرش!حالام من زندگی‌ خودم و ترجیح میدم به ننه جونم!
لبخند محوی می‌زنم:
_نمی‌دونستم داداش داری!
با دست موهای پریشان شده‌اش را بالا می‌دهد و لبخند می‌زند:
_دارم از نوع آویزونش.بیست سالشه!
_اونم مثل توعه؟
ابرو بالا می‌اندازد و از آن نگاه های خیره‌اش حواله‌ام می‌کند:
_مثل من باشه که جرش می‌دم!
خنده‌ام می‌گیرد؛ خوب است که خودش هم می‌داند شخصیت مزخرفی دارد.
نگاهش از روی چشم‌هایم سر می‌خورد روی طرح لبخند لب‌هایم!
خنده‌ای که به لطف نگاه خیره‌اش آرام آرام جمع می‌شود؛
با لبخند محوی زمزمه می‌کند:
_بخند خوب…نکنه فکر کردی با خندت ت*حریک می‌شم اسلام به خطر می‌افته؟
اخم می‌کنم و همزمان صدای موبایلش در می‌آید‌.

موقع نشستن موبایلش را کنارش گذاشته بود برای همین چشمم گذرا به صفحه‌ی موبایل می‌افتد و با دیدن اسم دنیا نگاهم را به رو به رو می‌دوزم و نا محسوس فاصله‌ام را با او زیاد می‌کنم.
جواب که می‌دهد برعکس بار قبل دلم نمی‌خواهد بشنوم اما مگر می‌شد؟صدایش را که می‌شنوم حس بدی به سراغم می‌آید:
_ها؟
معلوم است دنیا خانم شاکی است از این‌که عصر شده و خبری از آقا امید نیست. این را از جمله‌ی بعدی‌اش می‌فهمم:
_حالا عصر نشد،شب که همو می‌بینیم انقدر دلتنگمی؟
شنیدن هر جمله‌اش حالم را خراب می‌کند.
بلند می‌شوم و کفش‌هایم را می‌پوشم.دلم می‌خواهد فرار کنم بدون برداشتن کیفم به سمت دریا می‌روم!
پایم به آب می‌خورد و جلو می‌روم؛ کاش می‌شد تمام دردهایم را این آب بشورد و ببرد.
اصلا کاش این دریا من را هم با خود یکی کند. همین قدر صاف و زلال…
به خاطر ماجرای امروز آن‌قدر اشک ریختم که چشم‌هایم می‌سوزد اما حس می‌کنم هنوز سبک نشدم… دلم پرواز می‌خواست،یا شاید هم غرق شدن…
تا زانو در آب می‌روم که کسی محکم بازویم را می‌گیرد.
برمی‌گردم و با گیجی نگاهم را به او می‌اندازم. با حرص داد می‌زند:
_نمی‌بینی دریا طوفانی شده؟
جوابی نمی‌دهم؛ بازویم را دنبال خود می‌کشد.به قدری گیجم که حتی یادم رفته به انگشت‌های محکمش دور بازویم اعتراضی بکنم.

از آب که بیرون می‌رویم خودش بازویم را رها می‌کند؛نیشگونی از بغل پایم می‌گیرم تا نرمال باشم.لبخند می‌زنم و انگار که هیچی نشده می‌گویم:
_ببخشید به خاطر من قرار عصرت دیر شد. من خودم می‌رم تو برو بیشتر از این دیرت نشه!
به جای جواب دادن با خیرگی به صورتم زل می‌زند.
سرم را پایین می‌اندازم و ادامه می‌دهم:
_منم باید برم مامانم نگران می‌شه!
می‌خواهم از کنارش رد شوم که سد راهم می‌شود.آن قدر نگاهم می‌کند تا مجبور شوم به چشم‌هایش خیره شوم.
کنج لبش بالا می‌رود و می‌گوید:
_هوا به این خوبی کجا می‌ری رفیق؟
نفسم را فوت می‌کنم و با تاکید می‌گویم:
_من رفیقت نیستم.
تن صدایش را آرام می‌کند:
_خوب باش،نمی‌شه؟
حال دلم زیر و رو می‌شود از لحنش…
_نه…چون باور نمی‌کنم تو به رفاقت من احتیاج داشته باشی.تو همیشه دورت شلوغه!
_تو هم دورت شلوغه،ولی تنهایی!
نفسم حبس می‌شود؛چه حقیقت تلخی را به رویم آورد.
_لازم نی سگرمه بدی تو…خواستم بفهمونم بهت شلوغی دورت ربطی به تنهاییت نداره. خیلی از آدما دورشون پره اما تنهان! مثل تو… مثل من…
دلم نمی‌خواهد تحت تاثیر قرار بگیرم اما می‌گیرم.از نگاهم پی به حالم می‌برد و انگشت اشاره‌اش را به نوک بینی‌ام می‌زند و می‌پرسد:
_الان دقیقا واسه چی قرمز شدی؟
سرم را عقب می‌کشم:
_به خاطر گرما…
خیرگی‌اش کلافه ام می‌کند و صدایم را در می‌آورد:
_چرا انقدر زل میزنی به بقیه انگار تو عمرت آدم ندیدی.
فکر می‌کردم با این حرفم از رو می‌رود‌؛چه خیال عبثی! بدون برداشتن نگاهش با پرویی جواب می‌دهد:
_دلم می‌خواد.
خنده‌ام می‌گیرد؛صورتم را برمی‌گردانم تا رد لبخندم را نبیند.

اما می‌بیند و طعنه می‌زند:
_موهات و قایم می‌کنی،لبخندتم همین‌طور…کیو قبلا با این سلاح‌هایی که داری دیوونه کردی که فکر می‌کنی من دومیش باشم؟
قلبم می‌لرزد اما وا نمی‌دهم چون می‌دانم کوچک‌ترین واکنشم توسط چشم‌های عقابی‌اش شکار می‌شود. جدی می‌شوم و جواب می‌دهم:
_ تو همین جوریشم پسرخاله‌ای وای به اون موقعی که یکی باهات بخنده!
جلو می‌آید و معنادار می‌گوید:
_باهام نمی‌خندی ولی تو تنهاییات به یادم می‌خندی! انصاف نیست.
ابرو بالا می‌اندازم و عقب می‌روم:
_کی گفته اون وقت؟
همان یک قدمی که عقب رفته ام را جلو می‌آید:
_اون‌قدرام پیچیده نیستی که نشه ازت سر در آورد جان‌جان خانوم.
اخم در هم می‌کشم:
_اسمم جانانه!
روبه‌رویم می‌ایستد و با آن صدای کشدار لعنتی‌اش زمزمه می‌کند:
_جـــانـــان…
این‌بار نه تنها قلبم،که تمام وجودم می‌لرزد؛همان بهتر که بگوید جان‌جان… بگوید خانم مربی،بگوید گیسو کمند اما دیگر اسمم را نیاورد. به اجبار لبخند می‌زنم:
_چی شد سر زبونت چرخید این بار!
لبخند بانمکی می‌زند:
_یه جان‌جان خانوم که بیش‌تر نداریم باید به سازش برقصیم.
دستپاچه از نگاهش به سمت کوله‌ام می‌دوم:
_من دیرم شده باید برم!
از همان نقطه‌ای که ایستاده بود صدایش را بلند می‌کند:
_می‌رسونمت!
تند وسایلم را جمع می‌کنم و بی‌خیال آن ساندویچ به سمتش برمی‌گردم و جواب می‌دهم:
_نه می‌خوام پیاده برم!
نمی‌مانم تا پیله شود و با قدم‌های تند و بلند زیر سنگینی نگاهش بر خلاف جهت حرکت می‌کنم! محکم روی قلبم می‌کوبم و می‌غرم:
_تو هم خفه خون بگیر دیگه

دستش را دور فرمان ماشین سفت می‌کند و با خونسردی آدامس دهانش را در می‌آورد و از پنجره پرتش می‌کند بیرون!
چشمش به دنیا می‌افتد که با هیجان نگاهش می‌کند. می‌خندد؛ انگار بار اولش بود مسابقه می‌داد که این جاسوئیچی انقدر ذوق و شوق داشت.هر چند این درگ فرق داشت. پولی که وسط گذاشته بودند زیاد بود و شرکت‌ کننده‌هایش تنها دو نفر بودند او و آرشی که می‌دانست برای بردن چه قدر روی موتورِ ماشین فراری‌اش کار کرده!
حسام با پرچم سفید مابین ماشین‌ها می‌ایستد پایش را روی گاز فیکس می‌کند و با خونسردی آرنجش را روی پنجره‌ی بازشده می‌گذارد؛ دلش می‌خواهد سیگاری آتش بزند اما فرصت ندارد.

با پایین آمدن پرچم پایش را جسورانه روی پدال گاز فشار می‌دهد؛صدای جیغ لاستیک‌های هر دو ماشین روی آسفالت بلند می‌شود.
هیچی نشدهرقیبش از او جلو می‌افتد اما او خونسرد به دوم ماندنش ادامه می‌دهد و با حرکات ماشین سعی دارد وانمود کند می‌خواهد جلو بی‌افتد و نمی‌تواند.

شگردش این بود؛اجازه می‌داد رقیبش حس کند برنده است و نزدیک به خط پایان خلع سلاحش می‌کرد.
سرعتشان به قدری بالاست که کم مانده لاستیک‌های ماشین از آسفالت خیابان جدا شود و پرواز کند اما او نه تنها هیجانی ندارد که حالش هم گرفته شده.
شیشه را بالا می‌دهد تا از شر باد خلاص شود؛
اگر دیشب آرش تحریکش نمی‌کرد و مسیحا به جانش نمی‌افتاد محال بود امشب در این درگ شرکت کند.وقتی آرش جلوی جمع طعنه زد که”امید می‌ترسه” دلش خواست روی این بچه پولدار هفت خط را کم کند.

خوشی آن‌قدر زیر دلش زده بود که برای هیجان لحظه‌ای جانش را هم معامله می‌کرد. این هم تاثیر روان‌گردان هایی بود که مصرف می‌کرد.
با وجود عوضی بودنش دورش آن‌قدر مگس داشت که حاضر بودند کف پایش را هم لیس بزنند. تنها کسی که جلویش سر خم نمی‌کرد خودش بود.
برای همین آرش از هر شرایطی استفاده می‌کرد تا امید را زمین بزند!
از لابه‌لای ماشین های جلویش ویراژ می‌دهد؛فقط شانس بی‌آورد گشت پلیس به تورش نخورد!
نزدیک به خط پایان پایش را بیش‌تر روی گاز فشار می‌دهد و کنار ماشین فراری قرار می‌گیرد….
معلوم است آرش دارد جان می‌کند تا از او سبقت بگیرد؛پوزخندی می‌زند و صحنه‌ی تکراری که در این سه سال مدام می‌دید برایش اتفاق می‌افتد…
اول شدن و صدای تشویق. آرش با تاخیر پانزده ثانیه می‌رسد قبل از پیاده شدن از ماشین سیگاری کنج لبش می‌گذارد و آتش می‌زند.
در را که باز می‌کند مسیحا به سمتش می‌آید‌؛با خوشحالی و هیجان دست روی شانه‌اش می‌زند و می‌گوید:
_مطمئن بودم از پسش بر میای!
دود سیگارش را در هوا رها می‌کند و نگاه تمسخر آمیزش به نگاه پر از خشم آرش می‌افتد.پوزخند می‌زند و صدایش را بالا می‌برد:
_با این عروسکم سگ دو می‌زدی به گرد پام برسی بچه خوشگل!بعد خودتو جر دادی ما بشیم رقیبت… هه! انگار با کِنف شدن خیلی حال می‌کنی که هر بار می‌ری*نم بهت باز کمته.
سیگار بین انگشت‌هایش را به لبش نزدیک می‌کند و به سمت دنیا که با افتخار نگاهش می‌کند می‌رود!
با آن هیکل ریزه میزه‌اش بالا پایین می‌پرد و ذوقش را نشان می‌دهد:
_عالی بودی امید!
صورتش را نزدیک صورتش می‌برد و انبوه دود دهانش را در صورت آرایش شده‌ی دنیا بیرون می‌دهد.
_چیه خیلی حال کردی؟
دنیا کشدار جواب می‌دهد:
_خیلی….
لبخند محوی می‌زند و می‌گوید:
_من می‌رم.
دنیا تند و دستپاچه می‌گوید:
_کجا؟ مگه همیشه بعد برد جمع نمی‌شیم دور هم؟
بی‌حوصله سیگار را زیر پایش له می‌کند:
_خوابم میاد دیشب و عین آدم نخوابیدم.
و به این فکر می‌کند کل شب را به خاطر جان‌جان خانوم دنبال خراب‌کاری های آذر بوده.
دنیا دلخور نگاهش می‌کند:
_با کی بودی؟
خنده‌اش می‌گیرد از این حجم از حسادت اما به این دخترک پرو رو نمی‌دهد و می‌خواهد برود که بازویش اسیر دو دست ظریف دنیا می‌شود.با لب و لوچه‌ی آویزان زمزمه می‌کند:
_واست یه سوپرایز داشتم. میای خونه‌ی من؟اصلا حرفم نمی‌زنم زود بخواب قول!
ابرو بالا می‌اندازد:
_انگار من توعه وراج و نمی‌شناسم.بکش بیرون ازم بعدا سوپرایز تو بگو.
طبق معمول سمج می‌شود:
_عصری هم قرار بود بیای نیومدی الانم نمیای. کجا بودی که وقتی زنگ زدم فوری قطع کردی؟
نگاه تند امید مظلومش می‌کند:
_باشه… ببخشید سیم جیم کردمت.

مسیحا می‌آید و با برق چشم‌هایش می‌گوید:
_داداش سوار شو که تا صبح تو خونه‌ی من به افتخارت مهمونیه!
با مخالفت سر بالا می‌دهد:
_می‌خوام برم خونه بخوابم مهمونی و بنداز واسه فرداشب!
مسیحا آن‌قدر کیفش کوک است که مخالفتی نمی‌کند:
_باشه، تا فردا شبم نصف پول برد و می‌ریزم به حسابت.
بی اعتنا در حین گذر از کنارش جواب می‌دهد:
_لازم ندارم بذار جیبت!
حتی مهلت اعتراض هم به مسیحا نمی‌دهد
بی خداحافظی از بقیه به سمت موتورش می‌رود که دنیا هم دنبالش راهی می‌شود.از اصرارهایش معلوم است دلتنگ شده. بازوی امید را در دست می‌گیرد و مثل جاسوئیچی آویزانش می‌شود:
_امید چی می‌شه بیای خونه ی من یا بذار من بیام خونت جون من!
در مقابل اصرار هایش دوام نمی‌آورد و در حین سوار شدن روی موتورش می‌گوید:
_بده کلید خونت و زودتر ازت می‌رسم حوصله‌ی منتظر موندنو ندارم.
دنیا ذوق زده کلید های خانه‌اش را از کیفش در می‌آورد و به دست امید می‌دهد.
می‌داند امید احدی را سوار موتورش نمی‌کند برای همین اصرار به رفتن با او نمی‌کند و به سمت ماشینش می‌رود و به یاد سوپرایزیش دست و پایش از هیجان می‌لرزد.

* * * * *
در نیمه باز را کامل باز می‌کند و وارد می‌شود. کفش‌های لژ دار قهوه‌ای رنگش را در می‌آورد و جفت می‌کند و در را می‌بندد.لبخندی به کفش های اسپرت مردانه که هر کدام طرفی پرت شده می‌زند و همان جلوی در شالش را از سرش در می‌آورد و گیره ی موهایش را باز می‌کند و خیره به آینه‌ قدی جلوی در ذوق می‌کند.
بی صبرانه منتظر عکس‌العمل امید است وقتی موهای بلندش را می‌بیند!
مانتوی تنش را در می‌آورد و با همان تاپ نیمه آستین وارد اتاق خواب می‌شود و با دیدن امید که دمر خواب هفت پادشاه را می‌بیند آه از نهادش بلند می‌شود.
کاش نمی‌خوابید و اول موهای جدیدش را می‌دید.
کنارش دراز می‌کشد؛تنبل خان حتی به خود زحمت نداده سرش را روی بالش بگذارد و در حالی که نصف پاهایش از تخت آویزان شده خوابیده دستش را زیر سرش می‌گذارد و آرام گونه‌‌اش را نوازش می‌کند و با صدای دلبرانه‌ای کنار گوشش پچ زد:
_عزیزم صبح بیدار بشی می‌خوای غر لباسای چروک تو بزنی.بلند شو درست بخواب!
با همان چشم‌های بسته جواب می‌دهد:
_وز وز نکن در گوشم خوابم. خوبه گفتی فکت وا نمی‌شه!
دنیا می‌خندد:
_خوب حداقل خودت و بکش بالاتر درست بخواب.
کلافه و اخمو لای پلکش را نیمه باز می‌کند و با دیدن دنیا با آن موهای بلند بی‌خیال حرفش می‌شود؛ دنیا مشتاقانه به صورتش زل می‌زند تا تک تک عکس‌العمل‌هایش را ببیند..آخر هم طاقت نمی‌آورد و می‌پرسد:
_خوب شده؟چون تو گفتی موی بلند دوست دارم منم…
وسط حرفش سر می‌جنباند و تی‌شرت و جوراب هایش را در می‌آورد عین آدم سرش را روی بالش می‌گذارد و با پلک بسته زمزمه می‌کند:
_هوس مو مصنوعی به سرم نزده. بیخودی هزینه کردی!
دنیا خودش را به سمتش می‌کشد و تند می‌گوید:
_نه به خدا موی طبیعیه دست بزن جنسشو!
امید لای یکی از پلک هایش را باز می‌کند و دوباره نگاهش روی موهای بلند دنیا چرخ می‌خورد و با یادآوری جانان در حیاط خواب که هیچ،هوش از سرش می‌پرد و کلافه نق می‌زند:
_چیه دیگه چهار لاخ شوید چسبوندن به سرت تو هم دلخوشی این‌جا مغز منو گا**ییدی.
لب و لوچه ی دنیا آویزان می‌شود:
_اما خودت گفتی هوس موی بلند به سرت زده.
سکوت می‌کند؛دنیا نفس عمیقی می‌کشد:
_باشه انگار خوشت نیومد.یا شایدم هوس تو یه دختر مو بلند دیگه خالی کرده چون تو اینی امید.یه روز هوس دختر قد کوتاه داری یه روز قد بلند.یه روز تپلی می‌خوای یه روز تو بغلی!انگار نمی‌بینی چه قدر تلاش می‌کنم اونی بشم که تو می‌خوای اما هیچی راضیت نمی‌کنه!
جواب تمام دلخوری‌هایش فقط سکوت است.
دنیا نم اشک را از چشمش پاک می‌کند و برای اینکه همین امید بدخوی را هم از دست ندهد بلند می‌شود و بدون نگاه کردن به چشم‌هایش از اتاق بیرون می‌رود. خوب عادت های امید را می‌شناخت. از این که کسی موقع خواب در دست و پایش بپیچد بیزار بود.
نفس راحتی از رفتن دنیا می‌کشد و چشم‌هایش را می‌بندد اما این لعنتی خواب را از سرش پراند.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

یک نظر

  1. پارت بعدی رو کی میذارین
    لطفااا زود پارت گذاری کنید رمان قشنگی هستن و شوق داریم ادامشو بخونیم ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *