خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت بیستو سه

رمان خاطره/پارت بیستو سه

کلافه بلند می‌شود و جعبه سیگارش را در می‌آورد و با فندک مشکی گران قیمتش فیلتر سیگار را آتش می‌زند و دوباره لش می‌کند روی تخت و کام عمیقی از سیگار می‌گیرد.اخم‌هایش در هم رفته‌؛ همیشه وقتی بدخواب می‌شد بدخلق هم می‌شد.
زیر لب چهار فحش آب‌دار نثار دنیا می‌کند که خوابش را زائل کرده و حرصش را با پک زدن به سیگار خالی می‌کند.
چهار لاخ شوید به شوید هایش آویزان کرده و توقع به به و چه چه دارد.
خاکستر سیگار را در گلدان کنار تخت می‌تکاند و پلک روی هم می‌گذارد اما نه،خبری از خواب نیست. انگار نه انگار چند دقیقه قبل بی‌هوش شده بود.
موبایلش را در می‌آورد و بی هدف وارد اینستاگرامش می‌شود.
بی‌خیال کامنت های قلب و بوسی که گرفته طبق معمول این چند شب صفحه ی جانان را جست و جو می‌کند و این باز که وارد صفحه‌اش می‌شود عکس جدیدی در صفحه‌اش می‌بیند.
یک عکس مشترک با پارسا که ریزش نوشته شده:
“فکر کنم خدا تو رو جای همه ی نداشته هام بهم داده. تولدت مبارک بهترین”
عکس را همین ده دقیقه ی پیش گذاشته.
پکی به سیگار می‌زند و با اخم نگاه به عکس دو نفره‌شان می‌کند.
گارد گرفتنش فقط برای او بود و برای همه این طوری نیشش را شل می‌کرد.
پوزخند می‌زند و در دلش می‌گذرد:
_شگرد دختراست دیگه! فاز معصومیت راه می‌ندازن.اینم لنگه رفیقش هه…
سیگارش به ته می‌رسد و چشم از عکس می‌گیرد..
سیگار بعدی را آتش می‌زند.باید از پارسا می‌پرسید چیزی بین آن‌هاست یا نه! از دل پارسا مطمئن بود اما از جانان نه.
حالا که می‌فهمد ته‌تقاری بیدار است لبخند خبیثی روی لبش جا خوش می‌کند و برایش در تلگرام پیام می‌فرستد:
_فردا بیام دنبالت رفیق؟
خوب می‌داند دخترک تخس بیدار است اما به عمد دیر جوابش را می‌دهد،اما در نهایت جواب می‌دهد. عرضه‌ي جواب ندادن را نداشت.
_سلام ممنون نیازی نیست.
جواب دادن رسمی اش یعنی شمشیرش را غلاف کرده.
بدخلقی‌اش جایش را به لبخند پهنی می‌دهد. تایپ می‌کند:
_اوکی خوشگلم میام.
خوب می‌تواند چشم‌های گرد شده‌اش را تصور کند.
حتی می‌تواند بفهمد با چه حرصی برایش تایپ می‌کند:
_گفتم لازم نیست بیاین!
بدون این‌که فکر موقعیت دختر بیچاره را بکند زنگ می‌زند؛هیچ وقت از پیامک بازی خوشش نمی‌آمد.
بوق اول به دوم نرسیده تماس ریجکت می‌شود.اخم‌هایش در هم می‌رود.خوب است گفته بود خوشش نمی‌آید کسی جوابش را ندهد.
به دقیقه نمی‌کشد پیامش بالا صفحه می‌آید:
_تو رو خدا دیگه زنگ نزنین مشکل درست می‌کنین واسم!مرسی که آدرس و آذر و واسم پیدا کردین.
پیام دومش هم متعاقبا می‌رسد:
_فکر کنم دیگه دلیلی نباشه که همو ببینیم.شبتون بخیر.
سیگار دومش را هم خاموش می‌کند و بی‌خیال سومین سیگار می‌نویسد:
_نخواه بیام جلو خونتون!زنگ که زدم جواب می‌دی!
وقتی مطمئن می‌شود پیامش خوانده شد برای دومین بار شماره‌اش را می‌گیرد. انگار تهدیدش کارساز بود که صدای گرفته‌ی جانان در گوشش می‌پیچد:
_بله!
با همین بله تا ته خط را می‌خواند.بی مقدمه چینی حرفش را می‌زند:
_اون داداش گردن کلفتت کاری باهات کرد؟
صدای نفس عمیقش لبخندی را روی لبش می‌آورد.
_چرا انقدر مسائل خانوادگی ما واسه شما مهمه؟
بلند می‌شود و در حینی که به سمت بالکن می‌رود جواب می‌دهد:
_من کاری به مسائل خانوادگیت ندارم…
مکث می‌کند:
_البته تا وقتی که پای تو وسط نباشه!رفیق هم ناموسه آدمه دیگه نه؟
جوابی نمی‌شنود؛خیره به چراغ‌های روشن شهر زمزمه می‌کند:
_خوب رفیق بگو ببینم چه مرگته؟
سؤالش را با سؤال جواب می‌دهد:
_نرفتید دیدن پری؟
گره‌ای بین ابروهایش می‌افتد.پای پری را چرا وسط می‌کشید؟ به صدای آرام جانان گوش می‌دهد:
_فردا میاد باشگاه…هر موقع خواستید بیاید پیام بدید من به یه بهانه‌ای می‌فرستمش بیرون فقط…
مکث می‌کند:
_از اتفاقایی که این مدت افتاده چیزی بهش نگید!
دمای بدنش بالا می‌رود؛این دختر هم بی تکلیف بود، در پیامک می‌گفت نیا و حالا حرفش را عوض می‌کند.
دستی به گردنش می‌کشد و لحنش جدی می‌شود:
_کی گفته من می‌خوام ببینمش؟
_اما اون می‌خواد که شما رو ببینه!
با این شما شما گفتش رسما گند می‌زند به اعصابش!
_اوکی اگه تونستم میام!
با تاخیر ادامه می‌دهد:
_اما نه واسه خاطر پری…میام ببینم تو چه مرگته!
حوصله‌ی اعتراض شنیدن ندارد برای همین مهلت حرف زدن به او نمی‌دهد:
_حالا برو بخواب گیسوکمند!سعی کن زیاد به من فکر کنی!
حرفش را می‌زند و قطع می‌کند.
بدخلق بود بدتر شد!
دلش نمی‌خواست با دیدن پری دوباره همان حس خریت سه سال قبل به سراغش بی‌آید و بشود همان امید احمقی که به خاطر یک دختر خودش را به آب و آتش می‌زند و تهش…
برمی‌گردد و دنیا را تکیه زده به در می‌بیند!
معلوم است دختر بیچاره گریه کرده! تمام موهای جدیدش را لول کرده بالای‌ سرش و دلخور امید را نگاه می‌کند!

طاقت نمی‌آورد و می‌پرسد:
_اسمش چیه؟
امید ابرو بالا می‌اندازد:
_اسم کی؟
_همونی که از وقتی اومده منو نمی‌بینی!
پوزخندی روی لب امید جا خوش می‌کند:
_مگه قبلا می‌دیدمت کوتوله؟
دنیا با لب‌های آویزان نزدیکش می‌شود و خودش را در بغل امید جا می‌دهد. قدش به زور تا روی سینه‌اش می‌رسد.مظلوم می‌شود:
_من خیلی دوستت دارم امید. می‌خوام مال من باشی! دیگه نمی‌دونم چی‌کار کنم تا به چشمت بیام.
دست زیر چانه‌اش می‌گذارد و سرش را بلند می‌کند.. دختر بیچاره حق دارد از این نگاه بی احساس ناامید شود.
_هیچ وقت،هیچ کس و خیلی دوست نداشته باش!حداقل نه بیش‌تر از خودت.
_اما من تو رو بیش‌تر از خودم دوست دارم امید.
پوزخند می‌زند:
_من باهات نمی‌مونم.دلت می‌شکنه!می‌دونی که… فقط واسه عشق و حال دو روزه‌م تو رو می‌خوام تکراری بشی… دیگه نمی‌خوامت!
حلقه‌ی دست های دنیا دورش تنگ تر می‌شود:
_می‌دونم اما باز دوستت دارم.
این بار خنده‌اش می‌گیرد. ضربه‌ی آرامی به شقیقه ‌ی دنیا می‌زند:
_اسکلی به خدا…
دنیا لبخند می‌زند و چیزی نمی‌گوید! دوباره سرش را در سینه‌ی امید فرو می‌برد و عطر گران قیمتش را نفس می‌کشد.

کنارم می‌نشیند؛ با لبخند می‌پرسم:
_ورزش خوش گذشت؟
نفسش را فوت می‌کند:
_بابا این نیلو پدرم و در آورد.تمام عضله‌هام گرفت رحم نداره.
نگاه به صورت قرمز عرق کرده‌اش می‌اندازم:
_تو که می‌شناسیش!
با اصرار می‌گوید:
_پشت این کامپیوتر کوفتی نشستی بیا باهام تمرین کن.
بی حوصله سر بالا می‌اندازم:
_روزه‌م حوصله هم ندارم!می‌خوام زودتر برم خونه بخوابم!
صدای نیلو در می‌آید:
_بله دیگه خانوم عادت کردن به بخور و بخواب! اینجا میاد مثل لش میوفته رو سر من.
می‌خندم:
_بابا خوب روزه‌م.
می‌نشیند:
_قربون اون وقتی که روزه نبودی! تو اینجا نشستی بدنت سرد می‌شه ها…
جمله‌ی آخرش را به پری می‌گوید.پری دست‌هایش را با تسلیم بالا می‌برد:
_برای روز اول بیشتر از این نمی‌تونم!
نیلو سری با تاسف تکان می‌دهد. بلند می‌شود تا برای خودش قهوه بریزد.
پری آهسته می‌پرسد:
_چی شد جریان خواستگاری؟
شانه بالا می‌اندازم:
_هیچی تازه اومده بودن که نامدار سر رسید و رسما از خونه انداخت شون بیرون. وقتی هم جریان شش ماه مهلتم و برای ازدواج فهمید کلی داد و هوار کرد. قیامت به پا شده بود دیشب حتی مراعات حال آقاجونمم نمی‌کنه.
متعجب چشم گرد می‌کند:
_ایول نامدار… ببین واسه یه خواستگار چه قدر غیرتی شد بعد بگو دوستم نداره.
پوزخند می‌زنم که می‌پرسد:
_نفهمیدی با آذر چی کار کرد؟
_پرسیدم اما جواب نداد. منم اصراری نکردم دیگه ربطی به من نداره.
گونه‌ام را می‌کشد:
_من که می‌دونم دلت طاقت نمیاره دو روز دیگه نگران می‌شی!
نگاهش می‌کنم و می‌پرسم:
_تو حالت چه طوره؟
آه می‌کشد و شانه بالا می‌دهد:
_نمی‌دونم. داشتم میومدم اینجا تازه فهمیدم دلم چه قدر تنگ شده. ما چه قدر توی این خیابون خاطره داریم یادته؟روزایی که هزار تا تاکسی جلومون وایمیستاد اما ما منتظر امید میموندیم و وقتی اون رسید وانمود می‌کردیم تازه اومدیم؟
با لبخند محوی سر تکان می‌دهم.
_خیلی دلم می‌خواد ببینمش جانان.خیلی حرفا باهاش دارم.
سرم پایین می‌افتد و در دلم زمزمه می‌کنم:
_نگران نباش امروز میاد تو هم یه دل سیر می‌بینیش!
کش و قوسی به بدنش می‌دهد که نیلو می‌پرسد:
_مامان بابات میدونن تو اومدی گرگان؟
پری سری بالا می‌اندازد:
_نه، هیچ کس جز جانان و شما خبر نداره.
_کجا می‌‌مونی پس؟
به جای پری من جواب می‌دهم:
_چه کنجکاو شدی خاله…
موهای کوتاه و مردانه اش را به بالا حالت می‌دهد:
_تو زر نزن…
پری با خنده جواب می‌دهد:
_فعلا مسافر خونه.
نیلو باز خوی نصیحتش گل می‌کند:
_زودتر طلاق بگیر مهرتم بذار اجرا همشو یه جا بگیر ازش بیا همین جا خودت زندگیت و بساز.
با چشم غره می‌گویم:
_نیلو…
_چیه خوب بده یه بزرگ‌تر راه و چاه نشونش بده؟ می‌خوای اینم مثل خودت عقب افتاده کنی؟اصلا من موندم چرا دارم شما دو تا رو نصیحت می‌کنم آدم بشویین مگه شما؟
هر دو نفرمان می‌خندیم.
_گیر داده به شوهر،شوهر… فکر کرده دو روز بمونه خونه ی ننه باباش می‌ترشه! تقصیر تو نیست اون آقاجونت عادت داره واسه زندگی همه برنامه ریزی کنه توعه بی مغزم که افسارت دست این و اونه!
کلافه می‌شوم و صدای اعتراضم در می‌آید:
_خاله… صد بار این حرفا تو زدی منم گفتم اجباری در کار نیست مثل هر دختر دیگه ای برای منم خواستگار میاد منم صحبت می‌کنم ببینم با کدومشون تفاهم لازم و دارم بعدش می‌شینم فکرام و می‌کنم.
بلند می‌شود و ته فنجان قهوه‌اش را سر می‌کشد و می‌گوید:
_به جای اینکه شر و ور هایی که تو گوشت خوندن و دیکته کنی واسم موزیک و ببر بالا…
حرفش را می‌زند و می‌رود. صدای موزیک را بالا می‌برم و من هم بلند می‌شوم و با نگاه به ساعت می‌گویم:
_منم کم کم برم پری. امروز تولد پارساعه… پارسال همین موقع سمانه سوپرایزش کرد نمی‌خوام امسال غریبی کنه.
بلند می‌شود:
_پس منم میام باهات.
تند مخالفت می‌کنم:
_نه تو باش فعلا زوده که…
می‌خواستم زودتر از مهلکه فرار کنم تا اگر امید سر رسید چشمم به چشمش نیفتد..
با مخالفت می‌گوید:
_نه دیگه منم میام. اگه جشن پارسا خودمونیه منم میتونم باشم؟
سر تکان می‌دهم:
_آره می‌خواستم بعد افطار یه دورهمی توی خونه ی نوید ترتیب بدم. آقاجون اینا نیستن.
لبخند پهنی می‌زند:
_پس منم میام…
موبایلم را برمی‌دارم و در حینی که شماره ی پارسا را می‌گیرم حرفم را می‌زنم:
_بذار ببینم اصلا میاد یا نه!
موبایل را کنار گوشم می‌گیرم.جواب که می‌دهد صدای پر انرژی‌ام را بلند می‌کنم:
_تولدت مبارک….
می‌خندد:
_ممنون.فکر کنم بار سومه که تبریک می‌گی.
با خنده جواب می‌دهم:

_بار هزارمم بهت تبریک می‌گم چی فکر کردی؟
_حالا انگار چه اتفاق مهمی افتاده. یه سال پیر تر شدم.
نچی می‌کنم:
_نه خیر اندازه ی یه سال جذاب تر شدی. زنگ زدم بپرسم برای افطار میای خونه ی نوید؟ دور هم باشیم؟
_ای بابا چرا همه بزرگش می‌کنن؟بابا بچه که نیستم می‌خواین واسم تولد بگیرین.
بی‌خیال نمی‌شوم و پافشاری می‌کنم:
_بیا دیگه جون من…
_جون خودت و قسم نده ورپریده چند تا از دوستام امشب یه کافه رو رزرو کردن. من که حوصله ی خودمم ندارم به قرآن یه ساعته رو مخمن… منم می‌خواستم زنگ بزنم همتون و دعوت کنم اونجا.
بادم می‌خوابد:
_آها… تو جمع دوستانه تون ما مزاحم نباشیم!
جدی می‌شود :
_حالیته که از این تعارفا خوشم نمیاد نه؟آدرس و برات اس می‌کنم بعد افطار همتون بیاین اونجا. زحمت بکش به نوید و بقیه بگو.
سر تکان می‌دهم:
_چشم. پس فعلا خداحافظ..
تماس را که قطع می‌کنم پری می‌پرسد:
_چی شد؟نمیاد؟
حرف های پارسا را برایش تکرار می‌کنم و دوباره روی صندلی می‌شینم:
_تا شب از گشنگی می‌میرم.
می‌خندد:
_هنوز اولشه!
نفسی فوت می‌کنم و سرم را روی میز می‌گذارم.
تصمیم داشتم کل روز اینجا باشم و پایم را بیرون نگذارم مبادا امید را ببینم.

 

نوید ماشین را پارک می‌کند و با نگاه به کافه می‌پرسد:
_خرج سور و سات و خودش میده یا رفیقاش؟
شانه بالا می‌دهم:
_گفت دوستام برام تولد گرفتن.
_همون. خودش بخواد دست یه جیب کنه اینجا دهنش سرویسه. کاش حداقل لباس پلو خوریام و می‌پوشیدم می‌دونستم کافه‌ش عیونیه!
مهتاب با خنده می‌گوید:
_تو همه جوره خوش‌تیپی عزیزمن.
در را باز می‌کنم:
_همین جوریشم دیر کردیم حالا شما هم می‌خواین تا صبح بشینین اینجا چرت و پرت بگین.
پیاده می‌شوم و در را برای پری باز می‌گذارم.دستی به مانتوی تنش می‌کشد و برای هزارمین بار می‌پرسد:
_زشت نیست اینو پوشیدم؟
چپ چپ نگاهش می‌کنم. عادت همیشه اش بود و هنوز که هنوزه این عادت مزخرف را داشت. باید حتما دست روی قرآن می‌گذاشتی تا باور کند لباسش خوب است.
مهتاب جلوی مانتواش را می‌گیرد و می‌گوید:
_کاش یه چادر می‌نداختم رو سرم شکمم تو ذوق می‌زنه.
دلم می‌خواهد بگویم شکمت نه،چاقی‌ات در ذوق می‌زند اما سکوت می‌کنم. به جایش نوید جوابش را می‌دهد:
_هوممم. همه می‌گن پسر به این خوش‌تیپی زن صد کیلویی گرفته.
خسته از بحث هایشان جلو جلو راه می‌افتم و وارد کافه می‌شوم..اصلا حالی‌شان نیست که دیر کردیم.
نگاهم دور کافه دنبال پارسا می‌چرخد.پسری که لباس مخصوص تنش بود انگار دردم را می‌فهمد که به راه پله ی سمت چپ اشاره می‌کند:
_تولد طبقه ی بالاست.
تشکری می‌کنم. پری دستم را فشار می‌دهد:
_کاش من نمیومدم دعوتمم که نکرد.
نگاهی به پشت سرم می‌اندازم و با دیدن مهتاب و نوید خیالم راحت می‌شود که چرت و پرت گفتن را ول کردند.
در حالی که از پله ها بالا می‌رفتیم جواب پری را می‌دهم:
_عقل کل مگه می‌دونست با منی که دعوتت کنه؟مخم و سوراخ نکن پری که حال تو می‌گیرم.
نرسیده به بالا سر و صدا به گوشم می‌رسد.پارسا این همه رفیق داشت و رو نمی‌کرد؟
آخرین پله را که طی می‌کنم نگاهم اولین نفر یک جفت چشم سبز را می‌بیند و خشکم می‌زند.
با خنده دارد به حرف‌های کناری‌اش گوش می‌دهد که چشمش به ما می‌افتد و خنده از لب‌هایش پر می‌کشد و مات می‌ماند.ما که نه… من را اصلا نمی‌بیند.
به پری نگاه می‌کنم که می‌بینم رنگ از رخش پریده…
نوید با سر و صدا زودتر از همه به سمت پارسا می‌رود و داد می‌زند:
_تولدت مبارک پسر خاله….
پارسا که بلند می‌شود لبخند اجباری می‌زنم و دنبال نوید کشیده می‌شوم.
دست پری را که بدتر از من خشکش زده بود را هم دنبال خودم می‌کشم چرا به عقل خودم نرسیده بود ممکن است او هم امشب این‌جا باشد؟
پارسا برای‌مان نزدیک خودش جا باز می‌کند..
دکور بالا را طوری چیده بودند که همه دوستانه بشینند..مبل ال مانند خاکی رنگ. وسط هم چند میز گرد و صندلی های راحتی گذاشته شده بود برای جمع های کوچیک دو سه نفره.
نوید کنار پارسا می‌نشیند و من هم کنار نوید. سمت راستم هم پری می‌نشیند و بعد مهتاب…
به محض نشستن پری چنگی به مچ دستم می‌زند و رنگ پریده می‌نالد:
_اینجاست!
بدون این‌که نگاهی به امید بی‌اندازم جواب می‌دهم:
_دیدم خودم…تو هم کمتر تابلو بازی در بیار…
صدایش می‌لرزد:
_چه قدر تغییر کرده جانان ببینش مثل گذشته نیست…فکر کنم ازدواج هم کرده.
نگاهش می‌کنم:
_اینو با همین یه نگاه فهمیدی؟
نامحسوس اشاره ای به سمتش می‌کند:
_نمی‌بینی اون دختره رو که کنارش نشسته؟
این بار نمی‌توانم جلوی نگاهم را بگیرم و سرم به سمتش می‌چرخد.اخم هایش در هم رفته و برعکس چند دقیقه ی قبل ساکت نشسته!
نگاهم به سمت دختر کنارش کشیده می‌شود که رسما چسبیده به او و دارد با بغل دستی‌اش حرف می‌زند.
سرم را پایین می‌اندازم که پری می‌گوید:
_من حالم خیلی بده جانان دارم خفه می‌شم زشته اگه برم؟
محکم مچ دستش را می‌گیرم:
_یه کم خودتو کنترل کن پری. به تو چه مربوط که اینجاست یا ازدواج کرده؟تو همون موقع که شوهر کردی باید از فکرت می‌نداختیش بیرون حالا هم صاف بشین و حرف نزن
مظلوم سرش را پایین می‌اندازد.خودم هم دلیل این لحن تندم را نمی‌فهمم.
نوید سر‌ش را به سمتم می‌کشد و کنار گوشم پچ می‌زند:
_رفیقت و آوردی این‌جا اون وقت این شارلاتانم با دوست دخترش نشسته.

با ناراحتی زمزمه می‌کنم:
_من چه می‌دونستم اونم این‌جاست!
نگاه به مهتاب می‌کنم که بی خبر از دنیا با دو نفر کنارش چنان هر و کر راه انداخته انگار رفیق های گرمابه و گلستانش را دیده.
اخلاقش همین بود.در هر جمعی که ولش می‌کردی کل آن جمع را سه سوته با خود رفیق می‌کرد.
همان لحظه چند نفر از پله ها بالا می‌آیند و با آمدنشان اکثرا بلند می‌شوند..
نگاه بی تفاوتم از روی‌شان گذر می‌کند و با دیدن قیافه ی آشنای آن پسر رنگ از رخم می‌پرد.
همانی بود که شب اول رفتنم به تهران لگدی نثارش کردم.
تند سرم را پایین می‌اندازم. اگر حرفی می‌زد؛ اگر برای تلافی چیزی می‌گفت بدبخت می‌شدم. اگر پری یا نوید می‌فهمیدند من با امید به تهران رفته‌ام…
چه شب نحسی است امشب.
بعد از سلام و احوال پرسی طولانی‌شان یکی از پسرهای تازه وارد می‌گوید:
_اینجا که یخ کرده امید… تو نشستی!
صدای بی حوصله ی امید را خیلی خوب می‌شنوم:
_چی‌کار کنم؟برینم بهت گرم بشی؟
لحنش طوری ‌ست که بعد از تمام ‌شدن جمله‌اش صدای خنده‌ی همه بلند می‌شود.. حتی من هم نمی‌توانم جلوی لبخندم را بگیرم.
پارسا با خنده می‌گوید:
_امید اینجا خانواده نشسته!
امید نگاه معنادارش را به صورتم می‌اندازد و جواب می‌دهد:
_حالیمه!
سنگینی نگاهی را حس می‌کنم و رو برمی‌گردانم که از شانس گندی که دارم چشمم به چشم رفیق امید می‌افتد. چه بود اسمش؟اشتباه نکنم علی.
با ابروی بالا پریده نگاهم می‌کند که با اخم صورتم را برمی‌گردانم.

یک کلمه حرف می‌زد بدبخت می‌شدم.
پری هم انگار در عالم هپروتش غرق شده.
آن علی بی وجود طوری با خیرگی نگاهم می‌کرد که در نهایت گندش در می‌آید.
پارسا بشکنی می‌زند و با اخم صدایش می‌زند:
_علی داد‌اش…
علی که نگاهش می‌کند می‌پرسد:
_دردی داری؟
دست و پایش را جمع می‌کند و جواب می‌دهد:
_نه دادا یه لحظه رفتم تو فکر.
نوید از همه جا بی‌خبر می‌لمباند؛به جایش پارسا با جدیت می‌گوید:
_موقع فکر کردن چشاتو بنداز زمین!
نگاه معناداری بین امید و علی رد و بدل می‌شود که سر در نمی‌آورم.
بی طاقت سر کنار گوش نوید می‌برم و با چهره‌ای داغ شده کنار گوشش می‌گویم:
_من میرم یه دقیقه دستشویی!
سر تکان می‌دهد.با من پری هم بلند می‌شود:
_منم میام.
ناچارا سر تکان می‌دهم…. از پله‌ها پایین می‌رویم.پری به جای دستشویی به سمت در خروجی می‌رود..
کلافه اسمش را صدا می‌زنم که محل نمی‌دهد و از کافه بیرون می‌رود.
پشت سرش می‌روم و با عصبانیت صدایم را بالا می‌برم:
_دیوونه چته؟ معرکه راه انداختی مگه همین و نمی‌خواستی؟ بفرما دیدیش!
اشکش در می‌آید:
_آخه اصلا شبیه اون امید سابق نیست جانان…مگه ندیدیش؟حتی نوع نگاهشم عوض شده!
نمی‌دانم دلم از کجا پر است که سر پری بیچاره خالی می‌کنم:
_خوب که چی؟توقع داشتی بعد از بهم خوردن عقدتون مثل مجنون دیوونه شه سر بذاره به بیابون؟
_نه اما…
وسط حرفش می‌پرم:
_یادت نره که تو سه سال پیش ازدواج کردی.اونم فراموشت کرده داره زندگی شو می‌کنه.
چه خیال باطلی!هر که نداند من خوب می‌دانم فراموش نکرده.با پشت دست اشک‌هایش را پاک می‌کند:
_حق با توعه یه لحظه به هم ریختم.
نفسی فوت می‌کنم و انگار خودم را به جای پری گول می‌زنم:
_به هم نریز… همه چی بین شما تموم شده. اونم معلومه که فراموشت کرده. تو رابطه هم که هست!
سکوت میکند.
با نگاهی خیره و طولانی در کافه را برایش باز می‌کنم :
_برو یه آبی به دست و صورتت بزن!منم می‌رم بالا.
سر تکان می‌دهد و وارد می‌شود. پشت سرش می‌روم. او سمت دستشویی می‌رود و من سمت راه پله.. پله‌ی اول را بالا می‌روم و همان لحظه امید را می‌بینم در حین پایین آمدن از پله‌ها بی اعتنا به مشتری‌های طبقه‌ی پایین صدایش را بلند می‌کند:
_چی شد این کیکت مرتضی؟عرضه نداشتی می‌گفتی از بیرون می‌گرفتم.
پری سرش را پایین می‌اندازد و وارد سرویس که درست کنار راه پله بود می‌شود اما من با حرص و دلخوری امید را نگاه می‌کنم. خودم هم نمی‌دانم چه مرگم است که این طور طلبکارانه با نگاهم بازخواست‌ش می‌کنم.
باقی مانده‌ی پله‌ها را پایین می‌آید و درست وقتی که می‌خواهم از کنارش رد شوم دستش را سد راهم می‌کند.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

2 نظر

  1. مرسی از رمان قشنگتوووون .
    پارت بعدی رو زود بذارین ممنون میشم .

  2. رمان خیلی قشنگی هستش
    اما اگه پارت ها زودتر گذاشته بشه خیلی بهتره. لطفا پارت بعدی رو زود بذارین ممنون

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *