خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت بیستو شش

رمان خاطره/پارت بیستو شش

محکم به شانه‌ام می‌زند:
_نوید دوست داره همین‌جوری مثل تو خوبه؟تازه تو هم الان داری انقدر حرص هیکل تو می‌زنی شوهر که بکنی همچین بزنی به طبل بی‌عاری… اون وقت شمایل واقعی تو رو هم می‌بینم خانوم…سیکس پکات هم میره زیر چربی هات…
با انزجار صورتم را جمع می‌کنم:
_من عاشق هیکلمم تا هر وقت هم که زنده باشم هیکلم و حفظ میکنم یکی هست تو باشگاهمون چهل و پنج سالشه چهار بار هم زایمان کرده.تو فقط باید هیکلش و ببینی… اوووف خوش به حال شوهرش! عضله‌هاش همه سفت و روی فرم خیلی خفنه… تو این سن خیلی به خودش می‌رسه!
_پس بگو جنیفر لوپزه برای خودش!
با خنده در کمدم را باز می‌کنم:
_یه جورایی!
بوی عطر به مشامم می‌زند.کلا عادت داشتم عطرم را روی تک تک لباس‌هایم خالی کنم.عاشق وقت‌هایی هستم که در کمدم را باز می‌کنم و بوی عطر وارد ریه‌هایم می‌شود.
پیراهن سیاهم را برمی‌دارم و نشان مهتاب می‌دهم:
_این خوبه بپوشم؟
نچی می‌کنم:
_نه بابا عزا که نگرفتیم ناسلامتی داریم آذر و قالب می‌کنیم!
پیراهن قرمزم را نشانش می‌دهم که باز نچ می‌کند:
_نه اینم جیغه فکر نکنم آقاجونت خوشش بیاد.
دست می‌برم سمت پیراهن سبز تیره‌ام و بدون این‌که از او نظر بپرسم در کمد را می‌بندم که می‌گوید:
_به نظر منم خوبه!
از کشوی پایین کمدم شلواری بیرون می‌کشم و می‌خواهم با شلوار پایم عوضش کنم که نگاه منتظر و هیزش باعث می‌شود چشم غره ام را به سمتش پرت کنم.می‌خندد:
_بابا تو که صبح و شب با شلوارک و نیم تنه تو باشگاه می‌چرخی حالا زن داداشت نامحرمه؟
دیگر حرفی نمی‌زنم؛ اصولا آدمی نبودم که از هم جنس خودم هم رو بپوشانم…
لباس هایم را زیر سنگینی نگاهش که از صد تا مرد هیز تر بود عوض می‌کنم و شالی روی سرم می‌اندازم.
کمی مرطوب کننده به صورتم می‌مالم. صدقه سر ماسک لبی که تازگی‌ها به لبم می‌زدم،لب‌هایم از آن حالت بی رنگ و خشک در آمده بود و دیگر نیازی به خوردن رژ لب های خوش مزه‌ام نداشتم.
رو به مهتاب می‌کنم و می‌پرسم:
_نمیای بیرون؟
در همان حالت دراز کشیده جواب می‌دهد:
_هر موقع اومدن میام انقدر این بردیا سر و صدا می‌کنه می‌خوام دو دقیقه از دستش راحت باشم.
سر تکان می‌دهم و از اتاق بیرون می‌روم.
آقاجون و نوید نامدار سه مرد خانواده نشسته‌اند و حرف می‌زنند.
از آن‌جایی که آذر در آشپزخانه است به سمت آقاجان می‌روم و کنارش جا خوش می‌کنم.
انگار حالا با آمدن آذر گارد گرفته بودم و می‌خواستم به دنیا ثابت کنم آقاجانم مرا هم به اندازه ی او دوست دارد.
او هم برایم کم نمی‌گذارد،دستش را دور شانه‌ام می‌پیچاند و من را به خود می‌فشارد و دست نوازش گرش را روی سرم می‌کشد..
همین است جانان…تو را چون مثل یک گربه‌ی خانگی سر به راه هستی دوست دارد.کاری که بر خلاف میلش بکنی تو را هم مثل آذر دور می‌اندازد.
سری به طرفین تکان می‌دهم تا تاثیرات حرف های خاله از سرم بیرون برود و به نوید گوش می‌دهم:
_من می‌گم عجله نکنید.حالا ماه رمضون تموم بشه ‌ کامل تحقیقات بکنیم ببینیم این یارو اصلا واسه چی زنش و طلاق داده. دستی دستی که نمی‌شه دختر بهش بدیم!
آقاجان جوابش را می‌دهد:
_هم دانشگاهی نامدار بوده. منم که بابای خدا بیامرزش و می شناسم برای آذر همین مناسبه!
_آخه چرا آقاجون؟آذر که بیوه یا مطلقه نیست که می‌خواین بدینش به مردی که یه بچه هم داره.
نامدار با جدیت می‌گوید:
_نذار بگم دوشیزه خانوم و مست تو مهمونی بین چهل تا مرد عکسش و گرفتن.اونی که عکسا رو فرستاده دست ما بخواد پخش کنه چی می‌شه؟آوازه ی اینم که روز به روز بیشتر داره می‌پیچه همینم که می‌خواد بگیرتش منت سرش گذاشته!
نوید حرصش می‌گیرد:
_آها یعنی دستی دستی می‌خوای ردش کنی بره؟
_من فقط کاری و می‌کنم که خیلی سال پیش باید می‌کردم قبل از این‌که گند کاراش یکی یکی بالا بیاد.
نوید پوزخند می‌‌زند:
_واسه خودت چی‌کار کردی؟بذار یادت بندازم که به خاطر تو ما…
حرفش با صدای محکم آقاجان قطع می‌شود:
_نوید… ساکت شو!
نگاهم که به نامدار می‌افتد نگرانش می‌شوم؛چهره در هم کشیده و رگ‌های پیشانی‌اش زده بیرون…
نوید با حرص از جا بلند می‌شود:
_مثل همیشه همه مجبورن خفه باشن و بدبخت شدن همدیگه رو نگاه کنن!
آذر همان لحظه از آشپزخانه بیرون می‌آید و با دیدن من در آغوش آقاجان چند لحظه‌ای را مات نگاه‌مان می‌کند.
صدای نوید نگاهش را به سختی از ما جدا می‌کند:
_تو چرا خفه خون گرفتی چیزی نمی‌گی؟
آذر با لحن خنثی و سردی محکم جواب می‌دهد:
_چون که مشکلی ندارم.
نوید ابرو بالا می‌اندازد و همزمان صدای زنگ آیفون بلند می‌شود.
مامان از آشپزخانه بیرون می‌آید و نگاهی به دور تا دور خانه می‌اندازد تا مبادا بالشی کج باشد.

نوید در را باز می‌کند.به سمت پنجره می‌روم و از گوشه ی پرده سرکی می‌کشم فقط یک مرد هست و یک زن…
قد و بالایش را برانداز می‌کنم؛ورزشکار نبود اما درشت هیکل بود و از آنی که فکر می‌کردم جوان تر می‌زد…
وقتی می‌بینم از پله‌ها بالا می‌آیند تند کنار مامان که چادر به سر به استقبال‌شان ایستاده می‌روم. همان لحظه سر و کله ی مهتاب هم پیدا می‌شود.
اول آن زنی که معلوم بود مادرش است وارد می‌شود و بعد خود شازده داماد با گل و شیرینی…
وقتی با آذر سلام و احوال پرسی می‌کند از گوشه‌ی چشم آنالیزشان می‌کنم.
قدش هم قد من بود ولی خوب به آذر می‌آمد. حتی معتقد بودم از سرش هم اضافی بود.
بعد از خوش‌آمد گویی و تعارف های طولانی آن‌ها برای نشستن به پذیرایی می‌روند و من و مهتاب هم به آشپزخانه!
آذر هم اصلا به خودش زحمت نمی‌دهد و پشت سر نامدار می‌رود و در صد مجلس می‌نشیند.
سوژه ی داغ صاف می‌نشیند کف دست مهتاب و او با آب و تاب شروع می‌کند:
_آدمای باکلاسین! پسره هم به نظرم خیلی خوبه همچین مردونه ست….ماشالله به سلیقه‌ش چه دسته گلی هم آورده نگاه کیک هم آوردن جای شیرینی.
سعی می‌کنم فکرم نرود پی کیک پر از خامه‌ی داخل جعبه و خودم را کنترل کنم. چای ها را که می‌ریزم سر و کله‌ی نوید پیدا می‌شود و با اخم می‌غرد:
_مرتیکه ی خر خجالت نمی‌کشه یه بچه داره پاشده اومده خواستگاری.اون طورم که بوش میاد ننه شم آویزون لنگشه…باید با لگد پرتش کنم بیرون وگرنه آروم نمی‌شم.
مهتاب در حالی که به شیرینی ها ناخنک می‌زند می‌گوید:
_خوب حالا تو غیرتی نشو. علفش به دهن بزی شیرین اومده که یه جا نشسته هیچی نمی‌گه!
صدایش را آرام می‌کند:
_یه جای کار می‌لنگه وگرنه آذر این طوری خفه خون نمی‌گرفت خدا می‌دونه نامدار چه جوری تهدیدش کرده!
پوزخند می‌زنم:
_تهدید اگه روی آذر کارساز بود همون موقع که می‌خواست از خونه بره اثر می‌کرد.خودش یه نقشه‌ای تو سرشه عجله نکن دیر یا زود گندش در میاد.

سینی چای را به دستش می‌دهم:
_عروس خانوم که به خودش زحمت نمیده تو بیا اینو ببر!
با اخم سینی را از دستم می‌گیرد و می‌رود.
چشمم به جعبه ی کیک می‌افتد و شیطان رجیم زیر گوشم می‌خواند که فقط نگاهش کنم.
در جعبه را باز می‌کنم و با دیدن کیک شکلاتی دلم ضعف می‌رود. مهتاب که می‌دانست چه فکری در سرم می‌گذرد، چنگالی برمی‌دارد و تکه‌ای از کیک را جدا می‌کند و جلوی چشم هایم می‌خورد و با لذت چشم هایش را می‌بندد:
_اوووف خیلی خوشمزه‌ست!
لعنتی عمدا وسوسه‌ام می‌کرد تا من را هم مثل خودش کند.موفق هم می‌شود چون که بی طاقت چنگال را از دستش می‌کشم و یک تکه‌ی بزرگ از کیک را می‌کَنم و در دهانم می‌چپانم.خنده‌اش می‌گیرد:
_باز به من بگو شکمو!
بی‌خیال رژیمم می‌شوم و دوباره کیک را سر چنگالم می‌زنم:
_آدم نیاز داره گاهی وقتا تو زندگیش شکمو باشه… می‌گما چه قدر این کیکه خوشمزه‌ست!
چنگال را از دستم می‌کشد.خنده‌ام می‌گیرد. دخل نصفی از کیک را با هم در می‌آوریم و در جعبه را می‌بندیم. طوری که هیچ اتفاقی نیوفتاده!
با عذاب وجدان بابت پرخوری‌ام به این فکر می‌کنم که این یک ذره کیکی که خوردم چند کیلو چاقم می‌کند!
مهتاب از لای پرده‌ی آشپزخانه سرکی می‌کشد و گزارش می‌دهد:
_آذر و ببین تو یه عالم دیگست! اوه اوه عجب دومادیه هم موز خورده هم سیب.نوید تا یه ماه میومد خونه ی ما هیچی نمی‌خورد…جانان گوشت تیزه بیا ببین چی میگن!
در حین جمع کردن آشپزخانه جواب می‌دهم:
_خیلی کنجکاوی برو بشین همون‌جا!
_آخه نمی‌تونم تو این شرایطا خندم می‌گیره!
یاد مراسم خواستگاری خودش می‌افتم و می‌خندم:
_آره یادمه شبی که اومدیم خواستگاریت چه جوری لبت و گاز می گرفتی تابلو بود داری می‌ترکی از خنده.
_خدایی فهمیدی؟دست خودم که نبود تا چشمم به نوید می‌افتاد خندم می‌گرفت… اوه اوه جانان هم آذر هم پسره بلند شدن گمونم می‌خوان حرف بزنن!الانم دارن می‌رن سمت در… وا این همه اتاق می‌خوان برن تو حیاط حرف بزنن؟
شانه بالا می‌اندازم و بی‌خیال جمع کردن آشپزخانه برای خودم چای می‌ریزم:
_هر جا می‌خوان حرف بزنن فقط دعا کن به توافق برسن!
تند به سمت پنجره می‌رود و لای پرده را کنار می‌زند:
_آها.. دارم می‌بینم‌شون من که می‌گم آذر یه چیزی می‌گه پسره فرار کنه حالا می‌بینی!
کلافه می‌شوم:
_اه بیا بشین دیگه چه قدر تو فضولی آخه…
بی اعتنا به حرفم بیشتر سرک می‌کشد:
_پسره بحث و وا کرد…یکی بیاد به این آذر بگه باید سرش و بندازه پایین نه اینکه صاف تو چشم پسره زل بزنه!چه قدر این دختره خیره‌ست!
موبایلم را برمی‌دارم و نت را روشن می‌کنم به عادت همیشه صفحه های مجازی‌ام را چک می‌کنم و با دیدن پیامش دست و پایم شل می‌شود. یک ساعت پیش برایم پی‌ام فرستاده!آن همه چند تا… پشت هم…
طاقت نمی‌آورم و صفحه‌ی چتش را باز می‌کنم و اولین پیامش را می‌خوانم:
_پارسا چه زری می‌زنه؟می‌گه قراره خواستگار بیاد خونتون!
دستم می‌لرزد و دومین پی‌ام را می‌خوانم:
_هر خری خواست بیاد خواستگاری بهش بگو دوست دختر منی…حالا امروز نباشی فردا هستی!
سومین پیامش را ده دقیقه بعد ارسال کرده:
_دستگیرم شد همه چی…می‌خوان بیان خواستگاری قدیسه خانوم. فکر کردم کسی از این جرئتا پیدا کرده تو رو بخواد بد رگ غیرتم زد بالا…
و آخرین پیامش را با نیروی تحلیل رفته می‌خوانم:
_فردا صبح خودم می‌رسونمت منتظرم باش!
او نمی‌دانست که من دیگر باشگاه نمی‌‌روم!بهتر…این‌طوری دیگر او را نمی‌بینم.
بی حال سرم را بالا می‌گیرم که نگاه معنادار مهتاب را روی خودم می‌بینم!نگاهم را که می‌بیند با طعنه می‌گوید:
_خیلی تابلو سر و گوشت می‌جنبه خواهرشوهر حالا کیه طرف که با پیامش رفتی اون دنیا؟
بلند می‌شوم و بدون این‌که جوابی بدم به سمت سینک می‌روم. شیر را باز می‌کنم و مشتی آب به صورتم می‌پاشم.
هر چه‌قدر با خودم مقابله می‌کنم تا فکرش به سرم نیاید باز با یک پیامش این طور از خود بی‌خود می‌شوم.امشب هم اگر زنگ بزند نورعلی نور می‌شود. اصلا همان بهتر تمام جریان را به پارسا بگویم.
باز هم او طوری سستم می‌کند و طوری در فکرش فرو می‌روم که از زمان و مکان غافل می‌شوم؛با سقلمه‌ی محکم مهتاب به خودم می‌آیم:
_به خدا قضیه جدی شد ببین دارن تاریخ عقد و معلوم می‌کنن!
متعجب بلند می‌شوم و از لای پرده‌ی آشپزخانه سرک می‌کشم. اصلا نفهمیدم آذر و پسره کی حرف‌هایشان را زدند و به توافق رسیدن! انگار حق با مهتاب بود.داشتند تاریخ عقد را مشخص می‌کردن و خیلی زود هم مشخص می‌شود. عید فطر…
تمام حدسیاتم غلط از آب در می‌آید؛ آذر هیچ کار نمی‌کند و با موافقتش برای تاریخ صدای دست زدن بلند می‌شود. انگار واقعا نامدار او را آدم کرده… باورم نمی‌شود این صدای دست زدن به خاطر عقد آذر باشد.

به قدری خوابم می‌آید که قدرت باز کردن پلک‌هایم را هم ندارم.یک روز هم که خواستم عین آدم تا لنگ ظهر بخوابم این موبایل بی‌صاحاب ‌ نمی‌گذارد. من که می‌دانم نیلوست و از حرفش برگشته و می‌خواهد خواب شیرینم را زائل کنم اما من تصمیم گرفتم امروز تا لنگ ظهر بخوابم و می‌خوابم!
بدون باز کردن چشم‌هایم تماس را وصل می‌کنم و موبایل را روی گوشم می‌گذارم؛
منتظر شنیدن صدای نیلو هستم اما با شنیدن صدای او هوش از سرم می‌پرد:
_جلو خونتونم بیا پایین خوابم میاد نمی‌تونم منتظر بمونم!
سر جایم می‌نشینم و با صدای گرفته از خواب می‌گویم:
_تو جلوی خونه‌ی ما چی‌کار می‌کنی؟
سؤالم را با سؤال جواب می‌دهد:
_خواب بودی؟
سعی می‌کنم صدایم صاف باشد اما نمی‌توانم خش ناشی از خواب‌ آلودگی‌ را از صدایم بردارم:
_به تو ربطی نداره از جلوی خونمون برو…
_بهت که گفتم میام دنبالت.بیا پایین!
با تحکم می‌غرم:
_نمیام!
_اوکی به زور می‌برمت!
با طعنه پوزخند می‌زنم:
_چه طوری اون وقت؟من باهات نمیام خودت و خسته…
با صدای زنگ آیفون ته دلم هری می‌ریزد.
_بیا پایین قبل این‌که من بیام بالا!
دیوانه راستی راستی زنگ خانه را زد.
مثل برق از جایم می‌پرم و از اتاق بیرون می‌روم. همزمان با من مامان هم از آشپزخانه بیرون می‌آید تا در را باز کند.
تند می‌گویم:
_من باز می‌کنم!
سر تکان می‌دهد:
_چه خوب اومدی می‌ترسیدم تا در و باز کنم شیر سر بره!
او به آشپزخانه می‌رود و من با دیدن امید در آیفون مثل یخ آب می‌شوم.
تصویر را سیاه می‌کنم که صدای مامان بلند می‌شود:
_کی بود؟
تحلیل رفته جواب می‌دهم:
_برای کنترل برق اومدن!
چه راحت دروغ را از آستینم در آوردم و تحویلش دادم.
در درگاه آشپزخانه می‌ایستم و می‌پرسم:
_آقاجون رفته؟
سر تکان می‌دهد:
_آره نیم ساعتی می‌شه که رفته!
در دل خدا را شکر می‌کنم؛ چشم از او می‌گیرم:
_منم می‌رم باشگاه!
نگاهم می‌کند:
_تو که گفتی دیگه نمی‌رم!
دومین دروغ را هم با دهان روزه تحویلش می‌دهم:
_نیلو گفته امروز بیا…
نمی‌مانم تا با سؤال‌هایش مجبور بشوم سومین دروغ را هم بگویم. وارد اتاقم می‌شوم. موبایلم را برمی‌دارم و با حرص برایش تایپ می‌کنم:
_از جلوی خونمون برو…میام توی کوچه بن‌بست!
موبایل را روی تخت پرت می‌کنم؛باز هم موفق شد. اصلا من از چه می‌ترسیدم؟همه چیز را به همه می‌گفتم و خودم را خلاص می‌کردم.
این‌بار می‌روم و حسابش را کف دستش می‌گذارم دیگر جرئت زنگ زدن به من را نخواهد داشت.اگر هم پروبازی در آورد و پاپیچم شد دیگر می‌سپارمش به پارسا.
ده دقیقه‌ای حاضر می‌شوم و با مامان خداحافظی می‌کنم.
با حرص پله‌ها را پایین می‌روم و در را که باز می‌کنم او را در کمال گستاخی تکیه زده به ماشین آخرین مدلی می‌بینم.
سرش در موبایلش است و با نیش باز پیامک می‌فرستد.
انگار نه انگار گفتم از جلوی خانه‌مان برود.
نگاهی با ترس به اطراف می‌اندازم.به سمتش می‌روم که سرش را بلند می‌کند و با دیدنم لبخند محوی از پیروزی روی لبش جا خوش می‌کند.
هنوز هم رد زخم روی گونه‌اش است و بانداژ دستش را باز نکرده.
اشاره به ماشین می‌کند و بدون اینکه چیزی بگوید سوار می‌شود.
به سلامتی حتی اسم این ماشین را هم بلد نیستم!
نمی‌خواهم سوار بشوم اما حوصله‌ی دردسر ندارم.می‌دانم آن‌قدری عوضی هست که شر به پا کند…
وای بر من اگر یکی از همسایه‌ها ببیند و به گوش آقاجانم برساند.
نفسم را رها می‌کنم و سوار می‌شوم.استارت می‌زند و پایش را چنان روی گاز می‌گذارد که ماشین با صدا از جایش کنده می‌شود.
چند لحظه‌ای را با حرص پلک روی هم می‌گذارم و قبل از این‌که تیکه‌ای از لای فک قفل شده‌ام بپرانم او می‌گوید:
_تنها تنها خوابیدی. نگفتی من تا صبح بیدارم؟
زهرخندی می‌زنم:
_تو توی پارتی‌ها و تو بغل این و اونی…من چرا باید به خاطرت بیدار بمونم؟
می‌خندد:
_حسودی کردی؟
چشم‌هایم را به سمتش گرد می‌کنم:
_چرا باید حسودی کنم؟من دیگه نمی‌خوام ریختت و ببینم! این بارم آخرین باره که توی ماشینت نشستم سری بعد به پارسا می‌گم!
اخم می‌کند:
_ تو چه ربطی به پارسا داری که رفت و آمدمونو شرح بدی واسش؟
مکث می‌کند:
_خاطرخواشی؟
سکوت می‌کنم‌؛ از حرف‌هایم این برداشت را کرده بود؟
_به کاهدون زدی. واسه اون تو مثل خواهرشی‌!
چیزی نمی‌گویم تا در خیال خام خودش بماند.دست داخل جیب کت جینش می‌کند و پاکت سیگارش را بیرون می‌کشد و یک نخ را کنج لبش می‌گذارد.
هنوز فیلترش را روشن نکرده پنجره را تا آخر پایین می‌کشم و بدون نگاه کردن به صورتش با اخم می‌گویم:
_تو از من چی می‌خوای؟
با تاخیر صدای گرفته‌اش را می‌شنوم:
_می‌ریم تا همین‌و بفهمی!

نگاهی به نیم‌رخش می‌اندازم. دود سیگارش را بیرون می‌دهد و صورت در هم رفته‌اش گم می‌شود در میان انبوه دود!
سرم را به سمت پنجره برمی‌گردانم تا دود سیگارش همین روزه‌ای که با دروغ شروع شده را باطل‌تر از این نکند.
لحظه‌ای نمی‌گذرد که جز معدود بار‌ها صدای جدی‌‌‌اش را می‌شنوم:
_جانان!
بند کیفم را محکم در مشتم می‌فشارم.با احتیاط نفس می‌کشم تا نفهمد چه طور با شنیدن اسمم از زبانش نفسم در سینه گره خورد و بالا نیامد!
نگاهش می‌کنم؛چرا امروز اخم خط انداخته بین ابروهایش و قصد باز شدن ندارد؟به صورت همیشه خندانش اصلا نمی‌آید.
با تاخیر حرفش را می‌زند:
_می‌دونی که می‌تونم مجبورت کنم باهام باشی!
اخم می‌کنم:
_نمی‌تونی…من اون دختری نیستم که با تو بیام مهمونی پنهونی از خانوادم باهات قرار عاشقانه بذارم و دو روز بعد هم انگار که هیچی نشده باهات کات کنم و برم با نفر بعدی!من آدمش نیستم.
زیر لب زمزمه می‌کند:
_خوبه که نیستی!

دیوانه است؟از سیگار کشیدنش لجم می‌گیرد و رویم را برمی‌گردانم.ریه‌هایش نابود نمی‌شود با این همه دودی که در حلقش می‌فرستد؟
چند دقیقه بعد می‌اندازد در جاده‌ی ناهارخوران که می‌پرسم:
_کجا می‌ریم؟
بی‌شعور جواب نمی‌دهد؛با یک دستش فرمان را هدایت می‌کند و با دست دیگر پیامک می‌فرستد.سیگار هم کنج لبش در حال سوختن است.
جانم را از سر راه آورده‌ام که او این‌طور به بازی‌اش گرفته؟
بی‌انصافی‌ست اگر منکر تسلطش شوم؛ با این وجود باز هم غر می‌زنم:
_حداقل آروم برو دنبالت که نکردن!
برخلاف تصورم نگه می‌دارد.ته مانده‌ی سیگارش را پرت می‌کند بیرون و به سمتم برمی‌گردد و بی مقدمه می‌پرسد:
_چرا انقدر فرق داری با خواهرت؟دوتاتونم دخترای همون حاجی هستین.
گیج می‌پرسم:
_منظورت چیه؟
حالت کلافه‌اش را درک نمی‌کنم:
_من یه نخ به آبجیت دادم فوری سرش و گرفت واسه تو جر دادم خودمو! دختر خود حاجی هستی یا از سر راه پیدات کرده؟
اخم می‌کنم:
_آذر هر خریتی کرد منم باید بکنم؟حتی انگشتای یه دستم شبیه هم نیستن اون وقت چون آذر نخ تو رو گرفته با خودت فکر کردی من…
وسط حرفم می‌پرد:
_هر فکری که کردم گند زدی بهش…بی‌خیال!
کاش می‌توانستم سر از کار این بشر در بی‌آورم. سیگارش را تمام می‌کند و استارت می‌زند.همزمان با راه افتادنش سیگار دیگری روشن می‌کند.
پنج دقیقه هم نمی‌گذرد ماشین را جلوی همان کافه‌ای که تولد پارسا را در آن گرفته بودند نگه می‌دارد.
با اخمی که وقتی همراه او بودم جز لاینفک صورتم بود می‌پرسم:
_برای چی اومدیم این‌جا…
امروز او بدتر از من اخم کرده. در حین پیاده شدن جواب می‌دهد:
_بیا پایین می‌فهمی!
انگار با نوکر روسیاه پدرش حرف می‌زند؛
با غضب پیاده می‌شوم و در را با تمام توان می‌کوبم!
عین خیالش هم نیست؛به سمت کافه می‌رود و من احمق هم دنبالش راه می‌افتم.
با ورودش به کافه پسر پشت پیش‌خوان سری برایش تکان می‌دهد و از آن‌جایی که جلویش مشتری ایستاده فقط با ابرو به طبقه‌ی بالا اشاره می‌کند.
میخ سر جایم می‌ایستم و می‌پرسم:
_چرا اومدیم این‌جا؟
به جای جواب دادن بند کیفم را می‌گیرد و دنبال خودش به سمت پله‌های چوبیِ به رنگ قهوه می‌کشاند..
طبقه‌ی ی‌ بالا برعکس پایین هیچ کس نیست.
به سمت یکی از میزهای گرد چهار نفره می‌رود؛اصلا طرز برخورد با یک خانم را نمی‌داند. بی‌اعتنا به من می‌نشیند و با ابرو به صندلی مقابلش اشاره می‌کند.
با حرص مقابلش می‌نشینم و می‌غرم:
_خوب.حرفاتو بزن من برم!
لعنتی باز هم سیگار بعدی…این بار نمی‌توانم سکوت کنم:
_روشنش نکن.من روزه‌م!
خیره نگاهم می‌کند و جعبه‌ی سیگار را روی میز پرت می‌کند.
انگشت‌هایش را در هم قلاب می‌کند و تنش را جلو می‌کشد.
صدایش را آرام می‌کند:
_هنوزم مطمئنی نه گفتنت از سر ناز کردن نیست و واقعا اهلش نیستی؟
نگاه تند و اخم‌های در هم رفته‌ام جوابم به اوست!
سری تکان می‌دهد:
_پس می‌رم سر اصل مطلب!
منتظر نگاهش می‌کنم… به صورتم زل می‌زند‌؛ کلافه از نگاه طولانی و خیره‌اش لب باز می‌کنم که با حرفش خشکم می‌زند:
_می‌خوام بهت پیشنهاد ازدواج بدم.
اگر بگویم نفسم را با این حرفش قطع می‌کند دروغ نگفتم.
با دهان باز نگاهش می‌کنم.پیشنهاد ازدواج؟او؟به من؟دختر حاج مصطفی…
کم کم دارم حس می‌کنم قلبم هم از کار افتاده که ادامه‌ی جمله‌اش را با مکث و با صدای خش گرفته‌ای می‌گوید:
_واسه رفیقم… علی!
نمی‌توانم حرف‌هایش را هضم کنم؛از من خواستگاری کرد برای رفیقش؟علی؟کدام علی؟
نگاه مات برده‌ام را که می‌بیند کلافه دستی لای موهایش می‌برد:
_می‌خوادت.
حتی یک کلمه‌ هم نمی‌توانم بگویم. اصلا نفهمیدم چه گفت که بخواهم جواب بدهم.
صدای قدم‌های محکمی را می‌شوم و لحظه‌ای بعد چهره‌ی آشنایی را می‌بینم.
علی بود که از پله‌ها بالا آمد.
نفس‌هایم یکی در میان شده بود.
دم می‌رفت و بازدمی بیرون نمی‌آمد. حبس می‌شد در عمیق ترین قسمت سینه‌ام.
با آمدن علی،امید بلند می‌شود.لحظه‌ی آخر تنش را به بهانه‌ی برداشتن پاکت سیگار خم می‌کند و خیلی آرام پچ می‌زند:
_قبول نکن!
از هیچی سر در نمی‌آورم؛ فقط مات برده رفتنش را نگاه می‌کنم.چه خبر بود؟

از پله‌ها پایین می‌رود و بی‌اعتنا به مرتضی که منتظر نگاهش می‌کند با قدم‌های بلند از کافه بیرون می‌زند.
سوار ماشین می‌شود و استارت می‌زند.واقعا می‌خواست برود؟کارش تمام شده بود دیگر چرا باید می‌ماند؟
باید می‌رفت اما خودش هم نمی‌داند چرا
ماشین را خاموش می‌کند!
امروز از همان روزهای گندی است که از صبح مزخرفش پیداست قرار است چه طور بگذرد.
ضربه‌ای به فرمان می‌زند:
_تف تو این زندگی سگی!
از جعبه‌ی سیگارش یک نخ بیرون می‌کشد و کنج لبش می‌گذارد.
_می‌مردی قبول می‌کردی؟حالا انگار دوست دختر من می‌شد می‌خواستم یه شبه حامله‌ش کنم.
حالا باید این‌جا بنشیند و به این فکر کند آن علی پدر سوخته چه در گوش گیسو کمند می‌خواند.

کلافه سرش را به پشتی صندلی می‌چسباند و چشم‌هایش را می‌بندد. به این فکر می‌کند که از کجا شروع شد؟
شب‌نشینی شب اولِ رفتنش به تهران را حتی در اوج مستی که بود خیلی خوب به یاد دارد:
ضربه‌ای به شانه‌ی علی می‌زند و با خنده می‌پرسد:
_لگدی که خوردی زبونت و از کار انداخته؟چیه می‌ترسی دستگاه مستگاهت از کار افتاده باشه؟
علی جواب نمی‌دهد؛از آدمی به پرحرفی او بعید بود در این مهمانی یک گوشه کز کند و خود را با رقصیدن خفه نکند.
خم می‌شود و همراه با پر کردن لیوانش تیکه می‌پراند:
_این همه داف…رو یکی‌شون امتحان کن ببین سالمی هنو!
علی بی‌اعتنا به حرفش می‌پرسد:
_این دختره فقط واسه این‌که من راجع اندامش نظر دادم و چش چرونی کردم این‌طوری کرد؟
پوزخند می‌زند:
_دختر حاجی….اداشه.
_ادا نبود من می‌شناسم دخترا رو…ببین این همه دختر دورمونه صد مدل انگشت‌شون کنیم هیچی نمی‌گن اون وقت من یه کلام راجع اندامش گفتم اونم به تو، نه به خودش… برگشت و یه لگدی پروند که کتکای بابامم تو بچگی انقدر درد نداشت.
امید می‌خندد…درصد آن زهر ماری که می‌خورد آن‌قدر بالا بود که با دو پیک حسابی سر حال آمده بود.
_تو مگه از باباجونت کتک هم خوردی کوچولو؟
سکوت معنادار علی را که می‌بیند لم می‌دهد:
_جوگیر نشو فیلم‌‌شونه!قبلا یکی از همینا دوست دخترم بود.یه مدت کوتاهم صیغه‌م بود.واست نه از اداهاش می‌شکافم نه از آتیش بازی‌های بعد رفاقتمون.اینم رفیق همون از نوع ت*ن*گ ترش…من دیگه مثل کف دستم این جماعت جانماز آب کشیده رو می‌شناسم.
علی چشم ریز می‌کند:
_یعنی می‌گی اینم مثل بقیه‌ست؟
کشدار و مطمئن جواب می‌شنود:
_شــک نکن! دخی‌های باهوش حاجی شگردشون همینه اول رو نمی‌کنن. خر همین حجب و حیاشون می‌شی بعد می‌بینی چه شیطونایی بودن… اوووف حیف دور این جماعت و خط کشیدم وگرنه بدم نمیومد یکی‌شون این‌جا وول بخوره تو بغلم!

علی نچی می‌کند:
_من مطمئنم این دختره تا حالا یه دوست پسرم نداشته. خیلی حرفه تو این دوره که همه‌ی دخترا شش تا شش تا خوابوندن تو آب نمک یکی باشه نذاره کسی حتی نگاه چپ بندازه بهش!
امید مستانه می‌خندد:
_لگدی که خوردی کارساز بوده.نکنه می‌خوای بری خواستگاریش؟
‌علی طوری که انگار بدش نمی‌آید شانه بالا می‌اندازد:
_تو که می‌دونی مامان دودستی چسبیده بهم که یکی از دخترای فامیل و بگیرم. بیچاره نمی‌دونه من باهمشونم تیک زدم یکی‌شون سالم نیست!
_همه رو فتح کردی بعد دنبال یه دختر آفتاب مهتاب ندیده‌ای؟
فحش مثبت هجده‌ی آبداری نثار علی می‌کند که می‌خندد:
_بابا من ته خلافم همین مهمونی‌هاست و شماره رد و بدل کردن. تو که می‌دونی تا حالا نبودم با کسی!
از حالت لش کرده‌اش بیرون می‌آید؛لیوان خالی را روی میز می‌گذارد و کلافه داد می‌زند:
_کمش کن اینو دارم حرف می‌زنم!
خودش را به علی نزدیک می‌کند و با اطمینان و شمرده شمرده می‌گوید:
_اینم یکیه مثل همینایی که دارن این وسط قر می‌دن واست.تو موقعیتش!
علی سری با مخالفت تکان می‌دهد:
_حالا چون اونی که تو قبلا باهاش رفیق بودی تو زرد از آب در اومده دلیل نمی‌شه همه مثل هم باشن. من از نگاه طرف می‌فهمم این دختره اهلش نی!
نیشخندی می‌زند:
_شرط ببندیم؟
علی جا می‌خورد:
_چه شرطی؟
با فکر جانان پوزخندی می‌زند و ادامه می‌دهد:
_من واست نشون می‌دم اینم لنگه بقیه‌ست منتهی به خاطر دختر حاجی بودنش نقاب داره. خیلی زودتر از اونی که فکر کنی شل می‌شه تو بغلم!
_اگه نشد؟
می‌خندد:
_خودم واست خواستگاریش می‌کنم و اگه شد؟
علی هم مثل او با اطمینان می‌گوید:
_یه ماشین مدل بالا صفر زیر پاته!
راضی از این معامله دوباره لیوانش را برمی‌دارد و لم می‌دهد روی مبل و با خنده سر تکان می‌دهد:
_قبوله.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *