خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت بیستو هشت

رمان خاطره/پارت بیستو هشت

ساعت یک و چهل و پنج دقیقه‌ی شب است که عزاداری آخرین شب قدر هم تمام می‌شود. در این سه شب،فقط امشب پایم را در این مراسم گذاشتم و دو شب دیگر در زیرزمین کمک می‌کردم. آخر خاندان رستمی معتقد بودند کار را به دست دیگران بسپارند ثوابش از بین می‌رود برای همین کل فامیل جمع می‌شدند و هر کس یک گوشه‌ی کار را می‌گرفت.
بی‌تکلیف می‌ایستم،با این حجم از جمعیت که قصد رفتن دارند به سختی می‌توانم بروم پایین!
مامان هم که دورش شلوغ بود و ورد زبانش”خو‌ش آمدید و لطف کردید”
خیلی دلم می‌خواست مامان امید را ببینم اما هر چه قدر بیش‌تر در بین آدم‌ها کنکاش می‌کنم کمتر چهره‌ای را می‌بینم که به او شبیه باشد.
گوشی در دستم می‌لرزد.پیام جدید پیمان را باز می‌کنم:
_می‌تونی تا جای ماشین بیای؟شلوغه نمیتونم بیام جلوتر…
ماشین را کوچه‌ی بعدی پارک کرده بود. برایش تایپ می‌کنم:
_آره می‌تونم میام الان!
به سمت مامان می‌روم و به سختی می‌توانم با هیاهوی جمعیت دو کلمه را در گوشش پچ بزنم:
_مامان من دارم میرم.
گوشش با من است و زبانش برای دیگری کار می‌کند:
_خواهش می‌کنم خدا از هممون قبول کنه. خیلی خوش اومدید.
کلافه به بازویش می‌زنم:
_مامان با توعم!
_قربون شما خیلی لطف دارید…برو دخترم.
دو کلمه‌ی آخر را هم به سختی می‌تواند تحویلم دهد.. نفسی فوت می‌کنم و لابه‌لای جمعیت پله‌ها را پایین می‌روم.
امشب نامدار است که مشغول پخش غذاست.
در دلم قربان صدقه‌ی هیکل ورزیده‌اش می‌روم وقتی بدون نگاه کردن به چشم خانم ها تند تند و با احترام غذاها را توزیع می‌کنند.
لبخندی می‌زنم و از پله‌ها پایین می‌روم.. با دیدنم لحظه‌ای روی صورتم مکث می‌کند:
_واست یه ظرف ته چین جدا کردم. دست دایی‌ته!
ضعف می‌روم از حمایت‌های هر چند کوچک و زیر زیرکی‌اش!
لبخند می‌زنم و فقط فرصت گفتن خداحافظ کوتاه را دارم. چون پشت سرم یک عالمه آدم منتظر رفتن هستند.
بیرون که می‌روم هوای آزاد به مشامم می‌خورد و باعث می‌شود نفس عمیقی بکشم.
چشمم به پارسا می‌افتد،می‌خواهم به سمتش بروم که با دیدن شخص کناری‌اش میخکوب می‌شوم.
خودش بود،این‌جا…مثل همیشه،کمی جذاب‌تر…

خودم را پشت ماشین شاسی بلندی که پارک بود پنهان می‌کنم و برای دیدنش با بی قراری سرک می‌کشم. اولین باری‌ست که می‌بینم پیراهن پوشیده.
پیراهن مشکی مردانه‌ای که کاملا جذب تنش شده! خوب می‌داند با نکات ریز چه‌طور تیپش را بهتر کند.
امشب هم با آن آستین‌های تا آرنج بالا زده و دستبند سیاه و دو دکمه‌ی باز بالای پیراهنش…
با حرص چند لحظه‌ای چشم می‌بندم.
مثل احمق ها ایستادم این گوشه و سر تا پای امید را آنالیز می‌کنم؟
نه روز است که ندیدمش،صدایش را نشنیدم،حتی پیام‌های دیوانه کننده‌اش را نخواندم.
برای ندیدنش نه باشگاه رفتم نه خانه،خطم را با هزار بهانه عوض کردم،تمام صفحات مجازی‌ام را پاک کردم. سخت مشغول فراموش کردنش بودم اما با یک لحظه دیدنش از دور می‌فهمم تمام این مدت آب در هاونگ می‌کوبیدم.
فقط من و خدا می‌دانیم دل وامانده‌ام تا چه حد تنگش بود…حتی با وجود دلخوری‌ام.
قلبم تند می‌تپد و باز هم نگاهم صاف او را نشانه می‌گیرد؛مشغول حرف زدن با پارسا ست و هر از گاهی می‌خندد و بی‌خبر است با لبخندش من…
با لرزش موبایلم مثل مجرم‌ها تکان می‌خورم و به صفحه‌اش نگاه می‌کنم. باز هم پیمان پیام داده:
_موندی توی حسینیه رو جارو کنی؟
مگر چند دقیقه‌ است که ایستادم این‌جا و او را زیر نظر گرفته‌ام؟
کاش می‌شد پیمان ماشین را بی‌آورد این‌جا… فکر این‌که باید از روبه‌رویش رد شوم هم لرز به اندامم می‌اندازد.
چند لحظه‌ای همان‌جا می‌ایستم تا شاید بروند اما انگار بحث‌شان تازه گل انداخته.
ناچارا سرم را داخل موبایلم فرو می‌برم و لابه لای جمعیت به راه می‌افتم. هر لحظه که به آن‌ها نزدیک‌تر می‌شوم صدای طپش قلبم بیش‌تر توی ذوقم می‌زند.
سرم در موبایل و طوری وانمود می‌کنم که گوشه‌ی چشمم هم به او نیوفتاده. تا شاید بخت با من یار باشد و آن‌ها در بین این جمعیت مرا نبیند.
اگر ببیند چه می‌شود؟او که شرط را باخته حالا…
_جانان!
با شنیدن صدای پارسا یخ می‌زنم و پاهایم متوقف می‌شوند؛مطمئنم که او دارد من را نگاه می‌کند.سرم را از داخل موبایل بیرون می‌آورم و طوری که انگار تازه متوجه‌‌ی پارسا شدم به سمتش می‌روم و حتی نیم نگاهی سمت امید نمی‌اندازم.
رسیده یا نرسیده پارسا می‌پرسد:
_تنها کجا می‌ری؟
سنگینی نگاه او دست‌پاچه‌ام می‌کند؛عطر لعنتی‌اش آمیخته به سیگار درست مثل همان موقع‌ها به مشامم می‌زند.
جان می‌کنم تا نگاهم سمت چشم‌هایش روانه نشود:
_ماشین پیمان کوچه‌ی بعدی پارکه!
تکیه‌اش را از دیوار می‌گیرد.
_باشه من تا اونجا باهات میام کوچه تاریکه تنها نرو!
قبل از این‌که فرصت مخالفت بدهد خطاب به امید می‌گوید:
_دو دقیقه این‌جا منتظرم باش برمی‌گردم.
بعد از نه روز صدای کشدارش در گوشم می‌پیچد:
_می‌خوام برم دنیا منتظرمه!
نفسم در سینه حبس می‌شود و حس بد حسادت به دلم چنگ می‌اندازد. تنها واکنشم سفت شدن انگشت‌هایم دور بند کیفم است.
پارسا متعجب می‌گوید:
_تو که الان گفتی با…
نمی‌گذارد حرفش را تمام کند و با صدایی که کمی چاشنی عصبانیت دارد وسط حرفش می‌پرد:
_پی‌ام داد که منتظرمه میرم پیشش!
اخم خط می‌اندازد بین ابروهایم و نگاه سرکشم روانه می‌شود سمت صورتش؛ او هم اخم دارد.کاش دنیا گوشزد کند که اخم اصلا به او نمی‌آید!
پارسا دستش را دراز می‌کند:
_باشه داداش پس فعلا کاری نداری؟
صورتم را برمی‌گردانم و سرتاپایم برای شنیدن صدایش گوش می‌شود:
_با تو نه…
جا می‌خورم؛ اگر با پارسا کار نداشت لابد با من…
_سلام کردن یاد تو ندادن؟
با من بود؟حتی نگاهش هم نمی‌کنم.برود با دنیایش خوش باشد عوضی! حتی امشب هم دست برنمی‌دارد.
با همان اخمم که حالا شدید تر شده بود می‌گویم:
_نمی‌خوام پیمان منتظر بمونه.
پارسا نگاه معناداری به من می‌اندازد و او را مخاطب قرار می‌دهد:
_بعدا حرف می‌زنیم رفیق خداحافظ!
چه خوب که پارسا بحث را کش نداد.
با چشم اشاره می‌کند جلو بیوفتم،پارسا هم پشت سرم می‌آید. دو قدم نرفتم صدایش را می‌شنوم:
_به سلامت رفیق!
لحنش…لحنش درست مثل همان موقع‌هایی‌ست که من را رفیق صدا می‌زد…
به پارسا حسادت می‌کنم؛رفیق او بودن…چه حسی دارد؟
کمی که جلو می‌افتیم پارسا می‌گوید:
_قبلاها بهش سلام می‌کردی!
زبانم بر خلاف دلم به کار می‌افتد:
_خوشم نمیاد ازش!
می‌خندد:
_واقعا؟
انقدر تابلو بود احساس من؟یا پارسا من را زیادی می‌شناخت؟
نفسش را فوت می‌کند:
_آینده‌ی پر دردسری برات می‌بینم جانان!
طعنه می‌زنم:
_از کی تا حالا فالگیر شدی؟
سرعت قدم‌هایش را کم می‌کند و نگاهم می‌کند؛ من هم نگاهش می‌کنم و در نگاهش طبق معمول یک چیز را می‌بینم. اینکه او همه چیز را می‌داند،بدون کم و کاست!
بدون این‌که نگاه از صورتم بردارد بی مقدمه می‌گوید:
_امید می‌خواد واسه همیشه از گرگان بره!

دست خودم نیست اما وسط کوچه خشکم می‌زند و می‌ایستم.
از حرکتم اصلا تعجب نمی‌کند،فقط نگاه می‌کند.
می‌خواست برود؟کجا؟کاش قدرتِ زبان باز کردن و پرسیدن را داشتم.
حتی نمی‌توانم تظاهر کنم به بی تفاوت بودن.
پارسا صاف من را می‌اندازد داخل برزخ و همان‌جا نگهم می‌دارد بدون هیچ حرف اضافه ای به راه می‌افتد.
تحلیل رفته دنبالش می‌روم.کجا می‌خواست برود؟آن هم برای همیشه…
یعنی من دیگر هیچ وقت او را نمی‌بینم؟ در هوایی که او نفس می‌کشد نفس نمی‌کشم؟ دیگر عطرش را…
کی انقدر دل‌باخته‌ی او ‌شدی و نفهمیدی جانان؟
ادعایت گوش فلک را کر می‌کرد آن وقت قلبت را دو دستی تحویل آدمی می‌دهی که می‌دانی آن را زیر پاهایش له می‌کند درست مثل ته سیگار سوخته‌اش.
با ایستادن پارسا تازه متوجه می‌شوم که به ماشین پیمان رسیدیم!
زیر لب تشکر می‌کنم و می‌خواهم به سمت ماشین بروم که صدایم می‌زند،برمی‌گردم و نگاهش می‌کنم. لبخند محوی می‌زند:
_به جمع عاشقا خوش اومدی.
گفت به جمع عاشق‌ها؟یعنی من عاشق شده بودم؟عاشق امید؟
چه بی‌خود…راستی،گفت برای همیشه می‌رود؟

صدای دست زدن بلند می‌شود؛لبخند محوی می‌زنم و از ته دل برای خوشبختی‌شان دعا می‌کنم.
سر مهتاب زیر گوشم می‌آید:
_دیدی هیچی نشد و عقد کردن؟ولی خدایی تا وقتی بله رو نگفته بود من همش شور اینو می‌زدم پاشه از سر سفره‌ی عقد. راست راستی عروسش کردیما…!
با لبخند نگاهشان می‌کنم.واقعا هم انگار راستی راستی عروس شد،آن هم آذر…
نگاهم سر می‌خورد سمت نامدار،خیلی دلم می‌خواهد بدانم با آذر سرکش چه کار کرده که او آنقدر سربه راه شده که بدون بحث بله بگوید به ازدواج سنتی‌اش…
آذر و مجید که امضا می‌زنند پای سند عقدشان مامان و آقاجان و همچنین مامان مجید بلند می‌شوند.
بعد از سال‌ها آقاجان اجازه می‌دهد آذر دستش را ببوسد و او هم متعاقبا بوسه ای به پیشانی اش می‌زند اما کاملا معلوم است هنوز از او دل چرکین است!
همه دور آذر و مجید جمع می‌شوند برای تبریک گفتن به غیر از من که ترجیح می‌دهم همان گوشه‌ای که ایستادم بمانم.
آدم کینه‌ای نبودم اما اگر دلم می‌شکست سخت می‌توانستم جمع و جورش کنم. هنوز که هنوز یادم نرفته او برای تبرئه خودش چه تهمت‌هایی که به من نزد!
سرم پایین است و حواسم جای دیگری که یک جفت کفش سفید پاشنه دار جلویم قرار می‌گیرد.
سرم را بالا می‌گیرم و به آذر نگاه می‌کنم.. ابروهای تازه اصلاح شده‌اش را بالا می‌اندازد و با لحن دل‌جویانه‌ای می‌گوید:
_نمیخوای بهم تبریک بگی؟
سنگینی نگاه آقاجانم و بقیه را حس می‌کنم اما گره از بین ابروهایم باز نمی‌شود.
صدایم را به سختی پیدا می‌‌کنم و سر سنگین دو کلمه از میان لب‌هایم بیرون می‌پرانم:
_تبریک می‌گم خوشبخت بشی!
جلو می‌آید و در آغوشم می‌کشد؛جا می‌خورم.این آذر است که انقدر صمیمی و خواهرانه من را… جانان را… بغل کرده؟
نگاهم بین بقیه می‌چرخد،همه لبخند به لب دارند حتی نامدار… هر چند محو و کوتاه اما مطمئنم که دارد لبخند می‌زند.
بازوهایم را می‌گیرد و با این بار صدایش آرام می‌شود:
_من معذرت می‌خوام جانان! خیلی اشتباه کردم اما می‌خوام که منو ببخشی. می‌خوام از این به بعد خواهر خوبی برات باشم.
یکی بی‌آید و یک سیلی به گوشم بزند تا باور کنم تمام حرف‌‌هایی که می‌شنوم از جانب آذر است. هر کار هم می‌کنم باورم نمی‌شود این‌ها هم جزئی از نقشه‌اش نیست.
باورش ندارم،حتی نم چشم‌هایش را هم باور ندارم.
همه منتظر به من نگاه می‌کنند؛ با اجبار لبخند مصنوعی روی لب می‌نشانم و سر تکان می‌دهم. همین قدر…
می‌خندد و به سمت همسرش می‌رود. نگاهی به ساعت می‌اندازم‌.به خاله قول داده بودم امروز حتما بی‌آیم و تا عصر بمانم. این طوری هم باری که این مدت گردن او و پری افتاده بود را کم می‌کنم و هم خودم کمی از کالری‌هایی که این مدت یک جا در شکمم جمع شده بود را می‌سوزانم.
از خودم که حتی آب هم چاقم می‌کرد بیزار بودم.
از محضر که بیرون می‌رویم کنار گوش مامان می‌گویم:
_من دارم میرم.
با اخم اعتراض می‌کند:
_کجا؟ عیده ها باید تعطیل باشه اون باشگاه کوفتی… نرو!
_یه روز از عید گذشت مامان اگه این عقد و دیروز می‌کردین منم مجبور نمی‌شدم برم.
_جانان نرو می‌گم به آقاجونتا…می‌خوایم همه ناهار دور هم جمع باشیم.
سر بالا می‌دهم:
_خاله گفته حتما باید برم!
_از دست این نیلوفر ببینمش حسابش و می‌رسم!پس حداقل زود بیا.
باشه‌‌ای روی هوا می‌پرانم و این‌بار به سمت آقاجان می‌روم:
_آقاجون من می‌خوام برم باشگاه!
نامدار می‌شوند و با اخم ‌ های در هم رفته می‌گوید:
_لازم نکرده.
نگاهش می‌کنم:
_خاله دست تنهاست باید برم…
اخم‌هایش بیش‌تر درهم می‌رود؛ ممکن است به خاطر آوردن نام خاله باشد؟
بر خلاف انتظارم عقب نشینی می‌کند:
_خودم می‌رسونمت!
جفت ابروهایم بالا می‌پرد و فکر می‌کنم آخرین باری که سوار ماشین او شدم کی بوده؟متاسفانه یادم نمی‌آید!
منتظر اعتراض من یا آقاجان نمی‌شود و به سمت ماشینش می‌رود؛از آقاجان و بقیه خداحافظی می‌کنم و دنبال نامدار می‌روم و سوار ماشینش می‌شوم.
نگاهم کنجکاوانه داخل ماشین را کنکاش می‌کند.
استارت می‌زند و می‌پرسد:
_باشگاه‌تون هنوز همون جاست؟
نگاهش می‌کنم:
_آره ولی تو که قبلا نیومده بودی!
جواب نمی‌دهد؛ به مغزم فشار می‌آورم اما باز هم یادم نمی‌آید او تا حالا من را به باشگاه برده باشد.

در نتیجه ذهنم باز هم به یک جواب می‌رسد،گذشته‌ی مشترک او و خاله‌ام… چرا کسی چیزی از گذشته‌ی آن‌ها نمی‌گفت؟اصلا من چرا یادم نمی‌آید؟عاشق شدن قطعا رسوایی دارد.چرا من رسوایی آن‌ها را یادم نمی‌آید؟
تا آن‌جایی که در خاطرم است خاله همین قدر نسبت به ازدواج فراری بود و نامدار…نه نامدار این طور نبود!
یک شکل دیگر بود؛ افسرده…گوشه‌گیر با مشکلات روانی که باعث می‌شد شب ها هزار بار از خواب بپرد و داد بزند.
این مال اوایلی بود که ما هم برای زندگی کردن به آن‌ها پیوستیم!
بعدش… بعدش چه شد؟دلم نمی‌خواهد آن همه جنگ و دعوا را به یاد بی‌آورم.
فقط می‌دانم او همیشه با من و مادرم تلخ بود…تا همین اندازه!
تا رسیدن جلوی بباشگاه سکوت بین‌مان حتی با یک کلمه هم شکسته نمی‌شود…
ماشین را مقابل باشگاه پارک می‌کند؛تشکر می‌کنم و می‌خواهم پیاده بشوم که صدایم می‌زند.
برمی‌گردم و منتظر نگاهش می‌کنم که می‌گوید:
_این یارویی که زنگ زده رو تو می‌شناسی؟
یارو؟منظورش با آقای نوذری بود! همانی که برای پسرش علی نوذری با آقاجانم حرف زده بود.
مثل هر دختر دیگری از شنیدن اسم خواستگار سرم پایین می‌افتد اما نه از خجالت،از خشم!
به سختی با ظاهری موجه جواب می‌دهم:
_من نه اما مثل این‌که عمو اونا می‌شناسه می‌گه…
نمی‌گذارد برایش از تعریف های عمو بگویم:
_من کاری به اون ندارم،تو چرا خواستی اونا بیان؟
خوب،جانان…موضوعی که انقدر ساده گرفته بودی حالا مثل طناب به پایت پیچیده شد. چه جوابی می‌خواهی بدهی؟
_می‌شناختی پسره رو؟
در آن لحظه هیچ ریسمان دروغی نمی‌بینم به آن چنگ بی‌اندازم پس ناچار سر تکان می‌دهم!
نمی‌توانم نگاهش کنم اما مطمئنم اخم دارد:
_از کجا می‌شناسیش؟
لحن بدبینانه‌اش باعث می‌شود تند بگویم:
_هیچی به خدا فقط… فقط یه بار توی تولد پارسا دیدمش همین!
_آها با یه بار دیدن به این نتیجه رسیدی این می‌تونه مرد زندگیت باشه!
هر حرفی می‌زنم بیش‌تر بر علیه‌م می‌شود.
_من اگه گفتم بیان فقط محض آشنایی وگرنه…
سکوت می‌کنم وگرنه چی؟
_پس من کنسلش می‌کنم. حالا که واست مهم نیست!
نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم و تند مخالفت می‌کنم:
_نه.
با اخم و سرزنش نگاهم می‌کند؛ به سختی کلمات را کنار هم می‌گذارم تا حرمت نشکنم:
_من می‌خوام که بیان داداش! می‌خوام… می‌خوام روی زندگیم جدی تر فکر کنم.
_پس یعنی تصمیم به ازدواج داری؟
سر تکان می‌دهم:
_چرا این پسره؟
انگار تا من و علی را ربط به هم ندهد دست بر نمی‌دارد! شانه بالا می‌دهم:
_همین‌طوری،توی تولد پارسا به نظرم پسر معقولی به نظر اومد.
_اون موقع هم می‌دونستی می‌خواد بیاد خواستگاریت که به چشم خریداری نگاهش کردی؟
سکوت می‌کنم؛ می‌فهمد زیاده روی کرده که با اوقات تلخی حرفش را می‌زند:
_باشه بیان.اما اگه من اجازه ندادم حق نداری بله بهش بدی!
این یک خواهش نبود،بلکه دستور بود.
سر تکان می‌دهم.
_پیاده شو!
دلگیر از بحث بین‌مان می‌خواهم دل‌جویی کنم اما وقتی فکر می‌کنم می‌بینم هیچ کجای داستان من مقصر نیستم. برای همین زیر لب خداحافظی زمزمه می‌کنم که طبق معمول جواب ندارد.
پیاده می‌شوم که او پایش را محکم روی گاز می‌گذارد. تا آخرین لحظه ماشینش را نگاه می‌کنم تا این‌که کامل از دیدم دور می‌شود.
به سمت باشگاه قدم برمی‌دارم و یادم می‌آید از چند شب پیش،درست شبی که پیمان می‌خواست برگردد تهران و مهمان خانه ی ما بود آقاجان از آقای نوذری گفت که دو روز است زنگ می‌زند و وقت می‌خواهد برای خواستگاری و دست بر قضا آشنای عمویم از آب در آمده و عمویم هم کلی از کبکبه و دبدبه‌شان تعریف کرده.
سگرمه در هم داشتم گوش می‌دادم تا این‌که نام پسرشان به میان آمد،علی نوذری!
ذهنم فلش بک خورد به آن روز نحس در کافه که علی گفته بود همین روزها بابایش زنگ می‌زند.نمی‌دانم چه شد که بی هوا از دهنم در رفت:
_بگید بیان آقاجون!
این حرفم مصادف شد با نگاه سرزنش آمیز پیمان! آخر هم یک جا تنها گیرم آورد و با تشر گفت
_نگو می‌خوای سر یه لج‌بازی مسخره خودت و زندگی‌تو تباه کنی. این یارو به درد تو نمی‌خوره از لج امید می‌خوای باهاش ازدواج کنی؟
خوب یادم است که در جوابش گفتم:
_نه.اما بدم نمیاد منم یه خورده باهاشون بازی کنم!
خودم هم نمی‌دانستم می‌خواستم چه کار کنم.یعنی عرضه ی نقشه کشیدن را هم نداشتم اما دلم نمی‌خواست کارش را بی جواب بگذارم.
هر چند ضربه‌ی اصلی را امید زده بود. همان امیدی که نمی‌دانستم هنوز هم گرگان است یا نه!
با بوق ماشینی مقابلم تازه می‌فهمم چند دقیقه است بی تکلیف کنار خیابان ایستاده‌ام. اخمی به آن آدم مزاحم که اشاره می‌کرد سوار شوم می‌کنم و به سمت باشگاه می‌روم.
چند وقت است نیامدم؟مدت زیادی نیست اما دلم زیادی برای این‌جا تنگ شده!

پری را پشت کامپیوتر می‌بینم.با دیدنم شوق زده بلند می‌شود و بغلم می‌کند:
_آخ جون اومدی!
لحنش درست مثل همان پری گذشته شده.اما برای من،او دیگر پری گذشته نیست!
_انقدر دلت تنگ شده واسم؟
به شانه ام می‌زند:
_پس چی بی‌شعور؟خوردن خوابیدن ساخته بهت چاق شدی!
می‌دانست این دو کلمه ی آخر تا چه حد عصبی‌ام می‌کند. چشم غره ام را که می‌بیند می‌خندد:
_باشه عصبی نشو می‌دونم که تو همین امروز همش و می‌سوزونی!
سرکی به داخل می‌کشم و می‌پرسم:
_خاله کجاست؟
_تایم هیپ هاپه دیگه! طبقه‌ی پایینه.صبحانه خوردی؟
سر تکان می‌دهم:
_شیرینی عقد آذر و خوردم.
انگار تازه یادش می‌افتد که دستم را می‌کشد و وادارم می‌کند بنشینم و خودش هم با هیجان می‌نشیند و می‌پرسد:
_تعریف کن ببینم چی شد!
بی‌خیال شانه بالا می‌دهم:
_هیچی چی می‌خواستی بشه؟عقد کردن تموم شد رفت.
_واقعا؟به همین راحتی؟ یعنی آذر یه جیغ و داد ساده هم نکرد؟
باورش برای پری هم سخت بود.
_نه تنها جیغ و داد نکرد که خیلی مظلوم و مطیع بله رو گفت و تموم!
_باورم نمی‌شه. نکنه طلسم و جادوش کردن؟
زیاد حوصله ی حرف زدن ندارم برای همین شانه بالا می‌دهم و می‌خواهم بلند شوم که می‌گوید:
_می‌خوام یه چیزی بهت بگم جانان…
منتظر نگاهش می‌کنم،با هزار من و من و دست، دست کردن حرفش را می‌زند:
_یکی دو هفته پیش که داشتم میومدم باشگاه امید و دیدم.
طبق معمول اسم لعنتی‌اش ضربان قلبم را بالا می‌برد.یک اسم چه تاثیری در رگ‌هایم داشت که با شنیدنش با این سرعت به سمت قلبم خون پمپاژ می‌کردند؟
_فکر کردم به خاطر من اومده اما وقتی منو دید تعجب کرد.
حتی اگر بخواهم نمی‌توانم حرفی برای همراهی او بزنم،تنها توانم در آن لحظه گوش دادن است با یک صورت به ظاهر خونسرد :
_منم نتونستم جلوی خودم و بگیرم و رفتم پیشش خوب اونم…
بلند می‌شوم؛سابق من هم پابه پای او به هیجاناتش که با دیدن امید سرازیر می‌شد گوش می‌دادم اما الان… هیچ چیز مثل گذشته نبود.
با لبخند مصنوعی می‌گویم:
_بعدا برام تعریف کن پری! خاله بیاد ببینه دارم حرف می‌زنم شاکی می‌شه.
می‌فهمم دلخور می‌شود،سر تکان می‌دهد که به سمت رختکن می‌روم. از تنهایی آن‌جا استفاده می‌کنم و اجازه می‌دهم نفسی که تا آن موقع حبس شده بود آزاد شود.
روبه روی آینه با نفس های یکی در میان به چهره‌ی خودم خیره می‌شوم.
به جای چهره‌ام،گذشته مثل یک فیلم جلویم نقش می‌بندد.
* * * *
_جانان ببین امید داره میاد!ماشین خودشه.
با هیجان او من هم هیجان زده می‌شوم:
_آره خودشه ولی تو نیش‌تو ببند قشنگ تابلوعه خر ذوق شدیا…
همزمان با تمام شدن جمله‌ام پراید سیاه او جلوی پای‌مان ترمز می‌زند.
هر دو با لبخند سلام می‌کنیم و او هم با لبخند محوی جواب می‌دهد.
همراه پری صندلی عقب جا خوش می‌کنیم.
طبق معمول آینه‌ی جلو را روی صورت پری تنظیم می‌کند و چشم‌های سبزش را در آینه به او می‌دوزد و می‌پرسد:
_خوبی؟
پری محجوب و سر به زیر جواب می‌دهد:
_ممنون!
امید این‌بار از من می‌پرسد:
_شما خوبید؟
من که نیشم از رفتار های پری تا بناگوش باز مانده بود جواب می‌دهم:
_ممنون،شما چه طور؟
نگاهش را به پری می‌اندازد:
_وقتی بعضیا نگران حالمون نیستن ما چه طور می‌تونیم باشیم؟
سقلمه‌ای به پری می‌زنم که تکانی می‌خورد و تند می‌گوید:
_من؟نه به خدا من نگرانتون بودم… نه… یعنی بودم اما…
سرم را زیر گوشش می‌برم:
_خفه شی بهتره!
حس می‌کند سرخ و سفید شدنش حسابی امیدخان را غرق لذت می‌کند.
ماشین را راه می‌اندازد و طبق معمول خودش بحث را باز می‌کند:
_باباتون باهاتون صحبت کردن؟
پری سر به زیر جواب می‌دهد:
_بله گفتن پاشنه ی در شرکت‌شونو و از جا در آوردین!
لبخندی روی لب امید می‌آید:
_ارزش شو داره!
_اما بابام راضی نمی‌شه.شما رو از سرش باز کرده که گفته باید از دخترم بپرسم.میگم که اگه یه وقتی بهتون گفت دخترم راضی نیست… بدونید جواب من نبوده!
پری رسما با این سر به زیر شدن و مظلوم بازی‌هایش قند در دل امید باز می‌کرد.این را از نگاه های متوالی روی او می‌فهمم.
_راضیش می‌کنم! شما نگران نباشید!
جواب پری لبخند کمرنگی است و سکوت…
باز هم سرم را زیر گوشش می‌برم و پچ می‌زنم:
_بهش بگو جلوشو نگاه کنه تصادف می‌کنیما.
او هم مثل من در گوشم زمزمه می‌کند:
_داره آروم می‌ره.
ریز ریز می‌خندم:
_عمدا آروم می‌ره بیشتر بتونه شازده خانوم و دید بزنه!

تکانی به سرم می‌دهم و گذشته پرت می‌شوم بیرون.
با اخم دکمه‌های مانتوی تنم را باز می‌کنم؛اگر به گذشته زودتر در ذهنم پر و بال می‌دادم مثل احمق ها حرف‌های او باورم نمی‌شد.
او همیشه عاشق پری بوده؛ حق با پارساست. او هیچ وقت نمی‌تواند به کسی جز پری وفادار بماند،جانان که دیگر عددی نبود.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

6 نظر

  1. عاااالی مرسییی.

  2. ادمین پارت بعدی رو کی میزاریی؟؟

  3. پارت بعدی رو بزارین دیگههه لطفااا!!

  4. کي پارت بعدي رو ميزارين؟؟!:((

  5. کي پارت جديد ميزارين؟؟!

  6. ادمین پارت جدیددددددددددددددددددددددددددددددد

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *