خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت بیست ویک

رمان خاطره/پارت بیست ویک

ماتم می‌برد؛نفسش را رها می‌کند و این بار آرام‌تر ادامه می‌دهد:
_بهت گفته بودم آذر و یکی فرستاده سراغ من،گفته بودم شب مسابقه یکی ماشین منو انگولک کرده.گفتم شب قبلش تو اوج مستی تحریکم کردن بشینم پای میز تا ببازم.باید همون موقع می‌فهمیدم نقشه‌ی باباجونمه!
گیج و گنگ می‌نالم:
_ینی چي؟
کام عمیقی از سیگارش می‌گیرد و جواب می‌دهد:
_به خیال خودش فکر کرده من کفکیرم ته دیگ بخوره میرم التماسش.هه…
_یعنی می‌گی بابات آذر و خریده؟منظورت همینه دیگه؟با اون ماشین آذر و خریده تا اونم بیاد و کاری کنه تو ببازی و از سر ناچاری برگردی پیش بابات.درست فهمیدم؟
سر تکان می‌دهد که با طعنه می‌خندم و می‌گویم:
_نه دیگه!انگاری هوا برت داشته که هر وصله‌ای رو به آذر می‌چسبونی. اون هر غلطی هم بکنه با بابای تو همکاری نمی‌کنه می‌دونی چرا؟چون آذر خریدنی نیست. همون اول باید می‌فهمیدم می‌خوای مزخرف بگی.نگه دار همین جا…
نگه می‌دارد اما درست زمانی که دستم به سمت دستگیره می‌رود قفل مرکزی را می‌زند و با اخم و جدیت می‌گوید:
_می‌ری خانوم مربی اما اول گوش میدی بعد می‌ری!
محکم به در می‌کوبم.
_باز کن درو دلم نمی‌خواد کینه‌ی دل تو با تهمت زدن به آبجی من…
صدای داد از سر خشمش حرفم را قطع می‌کند:
_هی آبجی… آبجی… آبجی…بفهم اینو جانان… به اون قلب صاف و سادت حالی کن اون آبجی لاشيت مثل تو نیست!چشاتو وا کن ببین.کسی که پدرسوختگی نکنه یه شبه از گاری سواری به ماشین آخرین مدل نمی‌پره.بابای من نمایشگاه ماشین داره،خیلی راحت می‌تونه با یکی از اسباب بازیاش اون آبجی جون تو خر کنه.عقل تو سرم بود زودتر ته و توشو در میاوردم زودتر از اینا می‌فهمیدم باباجونم واسم دام پهن کرده!
صدای داد و هوارش باعث شده کامل به در بچسبم با این وجود باز جلوی زبانم را نمی‌گیرم:
_شاید آذر اون ماشین و از بابات خریده… تا اون جایی که من می‌دونم حاج ابراهیم چند شعبه نمایشگاه ماشین داره.امکانش نیست آذر…
با حرص می‌خندد؛ته مانده‌ی سیگارش را پرت می‌کند بیرون و با دستی که به موهایش می‌کشد، گویا سعی دارد کلافگی اش را کنترل کند.
دومین سیگار را از جعبه در می‌آورد و کنج لبش می‌گذارد،اصلا نمی‌دانم چرا خم می‌شوم سمتش و سیگار را از بین لب‌هایش بیرون می‌کشم.
پرسش گر نگاهم می‌کند، تازه می‌فهمم چه کار کردم و با دزدیدن نگاهم از او می‌گویم:
_دودش خفم کرد.
نگاهش معنادار می‌شود و کشدار طعنه می‌زند:
_قبلا دودش خفـــه‌ت نمی‌کرد.
سیگار در مشتم مچاله می‌شود،علنا دست و پایم را گم می‌کنم و نگاهم را از او می‌گیرم:
_همیشه نفسم می‌گیره از بوی سیگار… م… می‌شه این درو باز کنی؟می‌خوام پیاده بشم!
سنگینی نگاهش را روی نیم رخم حس می‌کنم.آرام زمزمه می‌کند:
_نبرمت پیش آبجیت؟
سرم به سمتش می‌چرخد و با دو دلی می‌پرسم:
_مگه می‌دونی کجاست؟
کنج لبش کشیده می‌شود و انگار که با تمسخر لبخند می‌زند.
نگاه طولانی‌اش را که از رویم برمی‌دارد نامحسوس نفسم را با آسودگی رها می‌کنم.
استارت می‌زند و بدون توضیح راه می‌افتد.
لبخندی نامحسوس روی لبم می‌شیند که از چشم‌هایش پنهان نمی‌ماند.
_به چی می‌خندی؟
نگاهش می‌کنم و صادقانه جواب می‌دهم:
_به این‌که برای اولین بار اسمم سر زبونت چرخید.
با تعجب ساختگی چشم گرد می‌کند:
_ناموسا؟کی؟ چرا خودم حالیم نشد؟
صدایم را آرام می‌کنم:
_وقتی داشتی اون طوری عربده می‌کشیدی بین حرفات گفتی!
گذرا نگاهم می‌کند و محو لبخند می‌زند و زیر لب زمزمه می‌کند:
_خوب حالا چشاتو اون جوری نکن!
منظورش را نمی‌فهمم؛مگر من چشم ‌ هایم را چه طور کرده بودم؟

صدای زنگ موبایلش اجازه نمی‌دهد تا از او بپرسم.
صورتم را به سمت پنجره بر می‌گردانم تا فکر نکند دارم مکالمه‌ی او برایم اهمیت دارد اما دروغ چرا؟تماس را که وصل می‌کند سر تا پایم گوشم می‌شود،مخصوصا وقتی جمله‌ی اولش را با چنین لحن دلفریبی می‌گوید:
_زود به زود دلت واسم تنگ می‌شه ها توله سگ!
می‌خندد؛بلند و بی‌پروا:
_آهـــان پس بحث آمارگیریه!اون گوشای تیزت تشخیص نداد پشت فرمونم عزیزم؟
اگر ذره‌ای شک داشتم با این جمله‌ی آخرش مطمئن شدم دوست دخترش است. مخصوصا این‌که صدای ظریف دخترانه‌ای را از آن سوی خط شنیدم.نمیفهمم امید چه می‌شنود که جواب می‌دهد:
_تنها که… نه. تنها نیستم!با رفیقمم…
باز سیگاری از جعبه بیرون می‌کشد؛می‌خندند و نمی‌دانم چرا با خنده‌اش انقدر اعصابم را بر هم می‌ریزد.
_چسب نشو دختر جون.میام یه سر می‌زنم بهت تا نمردی از دلتنگی…عصری میام تنهایی دیگه؟
اخم‌هایم در هم می‌رود‌؛چه راحت قرار عاشقانه‌اش را می‌گذارد و لابد عصر هم…
نیشگونی از بغل پایم می‌گیرم.به تو چه جانان؟به تو چه؟
دختر پشت خط گویا تایید می‌کند که نیش لعنتی‌اش به یاد قرار عصر شل می‌شود و بالاخره دل به خداحافظی می‌دهد.
فندکش را برمی‌دارد تا زیر سیگارش بزند که انگار یاد من می‌افتد.
سیگار و فندک را روی داشبورد پرت می‌کند و می‌گوید:
_من که دلم نمیاد نفست بگیره خانوم مربی!
با حرصی که کاملا در رفتارم پیداست،فندک و سیگار را از روی داشبورد برمی‌دارم و به سمتش می‌گیرم.
_من مشکلی ندارم می‌تونی بکشی.
زیر لب با غیظ ادامه می‌دهم:
_انقدر بکش تا بمیری!
چشم گرد می‌کند و می‌پرسد:
_تنگی نفست برطرف شد؟
با اخم جواب می‌دهم:
_اوهوم.برطرف شد.می‌تونی کل اون پاکت سیگارتو بکشی من نفسم نمی‌گیره تو راحت باش.
نگاه به دستم می‌اندازد و وقتی می‌خواهد سیگار را بردارد دستش به کف دستم می‌خورد.هول شده دستم را عقب می‌کشم!می‌خندد و می‌پرسد:
_چیزی زدی امروز؟
از این‌که خودم را در مقابلش انقدر دست‌وپاچلفتی و بی‌ثبات نشان دادم از خودم حرصم می‌گیرد و بدون ‌ این‌که جواب بدهم نگاه به رو به رو می‌دوزم.
اما مگر این‌ بشر می‌گذارد حال آدم نرمال بماند؟
با شیطنت می‌گوید:
_اخمات چرا رفت تو هم؟تا قبل از این‌که دنیا زنگ بزنه این ریختی نبودی…
نگاهش می‌کنم و با جدیت جواب می‌دهم:
_اخمم واسه خودمه واسه این‌که این‌جام و یه درصد شک کردم حرفایی که پشت خواهرم زدی راسته.الانم که انگار پشت ماشین عروس راه می‌ری…تو رو خدا اذیت نکن اگه نمی‌دونی آذر کجاست نگه دار من پیاده بشم.
انگار نه انگار پشت فرمان نشسته،خیره نگاه می‌کند و می‌گوید:
_این که به نظرت عوضی بیام منطقیه اما رو چه حسابی فکر کردی حرفام خالی بندیه؟من واسه خاطر تو کل دیشب و نخوابیدم تا آذر پدرسوخته رو پیدا کنم تو هر چی لیچار تو دهنت میاد بار ما می‌کنی هوم؟ به جاش ازم بپرس.صد تا سؤال بپرس اما یه جور رفتار نکن انگار من نافم و به دروغ بستن. حالا که نپرسیدی خودم می‌گم جا بیوفته واست.
رفتم بالا سر حسام همونی که برنامه‌ی درگ اون شب و چیده بود.ازش پرسیدم آذر و کی راه داده توی مسابقه اونم اسم نیما رو داد منم آفتاب نزده بالا سر نیما بودم…با چهار تا مشت و لگد زبون صاب مرده‌شو چرخوند و گفت که بابام خواسته تا آذر اون شب مسابقه بده.خوب؟این یعنی آذر واسه بابای من کار می‌کنه.صبحش رفتم دم نمایشگاه بابام دیدم نی!شک کردم توی دفتر و دستکش گشتم تا فهمیدم اون ماشین زیر پای آذر از نمایشگاه بابای من در اومده تا این‌جاشم فهمیدم که آذر اون ماشین و از بابای من یا حق الزحمه گرفته یا کادو…خلاصش کنم واست بابام خونه نرفته بود منم سر خر و کج کردم سمت آپارتمانی که واسه بابامه فی سبیل الله میده اجاره به نو عروس دامادا دیدم ای دل غافل…آذر شما تو یکی از واحدا مستقر شده و از قضا بابای ما هم از همون واحد در اومد.از این قسمت ماجرا هم فهمیدم آبجی تو بابای ما رو به چشم شوگر ددی می‌بینه دیگه،خونه و ماشین و… خدا می‌دونه چه خرجای دیگه‌ای کرده و ما بی‌خبریم!ننه‌ی بیچاره‌ی ما رو بگو نشسته رو تخماش حالیش نی حاجی‌شون تجدید فراش کرده.

 

با دهان باز نگاهش می‌کنم.حتی اگر یک درصد حرف‌هایش واقعیت داشته باشد…حتی نمی‌خواهم تصور کنم نامدار چه بلایی سر آذر می‌آورد.از آن گذشته مگر آذر دشمنی آقاجانم را با حاج ابراهیم نمی‌دانست؟به این راحتی همه چیز را فراموش کرده بود؟این همه آدم،چرا حاج ابراهیمی که جای پدرش است؟آخ آذر… دعا کن حرف‌های امید دروغ از آب در بی‌آید و گرنه خودم بیچاره‌ات می‌کنم.
دست زیر چانه‌ام می‌گذارد می‌گوید:
_همیشه وقتی تعجب می‌کنی دهنت باز می‌مونه؟
سرم را عقب می‌کشم و عصبی می‌غرم:
_اگه یه بار دیگه چه عمد چه غیر عمد دستت بهم بخوره قسم می‌خورم بیچارت می‌کنم.
انگار نه انگار با این جدیت حرفم را زدم؛می‌خندد و جواب می‌دهد:
_اسلام به خطر می‌افته؟یا تو قیلی ویلی می‌ری؟چون من با همه‌ی رفیقام شوخی دستی می‌کنم.
دود از سرم بلند می‌شود:
_من رفیق تو نیستم.
لعنتی از رو نمی‌رود:
_پس چیمی؟رفیقم نیستی و باهام میای پیک نیک واسم لازانیای گیاهی می‌پزی؟رفیقم نیستی و وقتی می‌بینی شش تا قلچماق حمله کردن سمتم می‌پری وسط… رفیقم نیستی و نگران سیگار کشیدنمی…رفیقم نیستی و وقتی دنیا زنگ می‌زنه داغ می‌کنی؟رفیقم نیستی و شب با صدای ساز زدنم لش می‌کنی؟پس چیمی؟همه ی کارات اگه از سر رفاقت نیست پس از سر چیه؟

همیشه بار اول یه اتفاق بد، یه کار بد،یه تصویر بد دردناکه ،خودخوری داره و ترسناکه و عذابت میده اما بعدش عادی میشه بعد تر از اون هم نسبت بهش بی حس میشیم و راحت از کنارش میگذریم. مثل اولین باری که نمره کم میگیریم ،اولین باری که یه موجودو جلو چشممون میکشن ،اولین باری یه بچه کارو میبینیم، اولین باری که دروغ میگیم، اولین باری که نامردی میبینیم،اولین باری که تصاویر تجاوز و جنگ رو میبینیم،اولین باری که خیانت میبینیم.میشیم ویروسی که مقاوم شده و دیگه به دارو ها جواب نمیده حکایت امید و جانان هم حکایت همین مقاوم شدناس بار اولی که امید نامردی دید از یه خودی از کسی که حرفاش براش وحی مُنزَل بود درد کشید خودخوری کرد و اسیب دید و در اخر عوض شد اما الان رودست خوردن از ادمای نزدیکش عادی شده.وقتی که فهمید پدرش داره در حقش نامردی کرده و میکنه دیگه مثل بار اول نبود.مقاوم شده بود.
بار اولی که جانا دروغ گفت چقدر براش سخت بود و عذاب وجدان داشت اما الان به راحتی میگه نامدار اذرو با خودش برد و راحت انکار میکنه.این مقاوم شدنا شاید برای بقا لازم باشه اما حکایت دردناکین.
وقتی که با جانان همراه میشم میبینم که رفته توی فاز ۱ عاشقی یعنی انکار طرف مقابلت برات مهم میشه بهش فکر میکنی اما در اخر همه چیو انکار میکنی نمیدونم چقدر طول بکشه که جانان اول در درون خودش با حس ناشناختش کنار بیاد و اسمی روش بذاره بعدش اون حسو خارج از بعد درونیش هم نشون بده ولی تجربه ای که از رمانات گرفتم اینه که دخترای رمانت برای رسیدن به خوشبختی و عشق بهای سنگینی رو دادن گریه کردن غصه خوردن تخریب شدن تا به عشق برسن نمیدونم بهای رسیدن جانان به عشق چیه اما هر چی که هست امیدوارم اخرش خوب باشه.
امید هم باید بها بده میگن عشق ادما رو عوض میکنه باید دید امید چقدر عوض میشه.اما چیزی که حس میکنم اینه که حس اونم پایاپای با جانان داره رشد میکنه جانان براش مهم شده به خاطر جانان و پیدا کردن اذر شب نخوابی کشیده،میگن اگه میخوای حرف راستو از کسی بشنوی عصبانیش کن امید توی داد و هوارش اعتراف کرد که که قلب جانان صاف و سادس برخلاف اونبار که اونو لنگه خواهرش میدونست . اما غیر از اینا چیزی که الان از امید میبینم که ساختمان ویرانه هستش با یه نمای فریبنده و جذاب ادمی که رودست خورد از پری، حاج مصطفی و پدرش. خیلی دردناکه ادمایی که بهشون نزدیکی یهو تبدیل به غریبه بشن. اما ظاهرتو حفظ کنی و بخندی به قول یکی که میگه وقتی هیچ راه فراری نداری یاد میگیری که چطور با لبخند زدن گریه کنی.
باید ببینیم خرابی های درون امید به بیرون نشت میکنه و امید ویران میشه یا اون خرابی ها رو تعمیر میکنه.
وقتی که اون قسمتو خوندم که پدر امید یه اپارتمان داره که فی سبیل الله اجاره میده به نو عروس دامادا اما از اون ور شده جای عشق و لذتش و خیانت یاد این مونولوگ فیلم افتادم که میگه شرارت ماسک های زیادی میپوشه اما هیچ کدوم به خطرناکی نقاب تقوا نیست.
من حدس میزنم همه این خرج کردنای حاج ابراهیم جدای از زمین زدن امید همش برای رسوا کردن حاج مصطفی باشه که بگه دیدی دم از خدا و پیغمبر زدی و منو و پسرمو بی ابرو کردی اخرش دختر خودت بی ابروت کرد.
شاید بی دغدغه ترین ادم این داستان نوید باشه بقیه به هر نحوی درگیرن با مشکلات بزرگ و کوچیکشون. دلم برای جانا میسوزه احساسات دست نخورده جانان داره برای یه ادم شاید اشتباهی به غلیان میفته یکم غم انگیزه تو هنوز صفر کیلومتر باشی و و توجه ات به ادمی معطوف بشه که تو این گرگ بازار گرگ شده و تجربه های زیادی داشته باشه. تو به خاطر گل کشیدن و هم دست شدن خواهرت با دشمن پدرت دهنت باز بمونه اما یکی دیگه راحت ازش حرف بزنه تو هنوز قلبت پاک باشه و دنیا رو سفید و رنگی ببینی اما اون بدیای روزگارو با گوشت و خونش حس کرده باشه. راستش نمیدونم میگن عشق و زندگی با همین تفاوتاش قشنگه شاید راست میگن.
شاید همین تفاوتاس که زندگی رو جذاب میکنه شاید قانون زندگی جانان و امید این بشه که امید بدیای زندگی رو نشون جانان بده و چشماشو باز کنه و بهش بفهمونه که دنیا همیشه سفید نیست و سیا هم داره و جانان هم خوبیای زندگی رو نشون امید بده و بهش بفهمونه توی دنیا همه بد نیستن همیشه نارو و خیانت نیست،زیبایی ،و عشق و ادمای صاف و ساده و مهربون هم داره.شاید جانان و امید با این همه تفاوت اومدن که با هم به تعادل برسن نه اون سفیدی نه اون سیاهی بلکه مخلوط بشن دنیای خاکستری رو ایجاد کنن که بدیا و زیبایی ها رو با هم ببینن نه فقط زشتی و نه فقط زیبایی.
امیدوارم طبق اون بیوی کانال رفتنی در کار نباشه.امیدوارم ته همه عشقای دنیا رسیدن باشه.

نفسم در عمیق ترین قسمت سینه‌ام گیر کرده و بالا نمی‌آید.او از رفتار های من چه برداشتی کرده بود؟جا دارد یکی محکم در سرت بکوبی جانان با این کارهایت.اما او هم بی تقصیر نبود.. مجبورم کرد که برایش غذا بپزم و با او به پارک بروم. او مجبورم کرد که…
چه توجیح های احمقانه‌ای…می‌توانستی نروی،می‌توانستی دیشب تلفن را قطع و بعد خاموش کنی.می‌توانستی کمی روی رفتارت کار کنی تا چنین برداشتی از تو نکند.
ماشین را متوقف می‌کند و انگار نه انگار چه حرف‌هایی زده می‌گوید:
_ری استارت کن خودت و رسیدیم.به خودتم اعتراف کن ناخواسته رفیقت شدم.
عینکش را به چشمش می‌زند و ادامه می‌دهد:
_اونم بهترین رفیقت!
پشت بند حرفش پیاده می‌شود؛آن‌قدر مات و گیج شده‌ام که حتی نمی‌توانم موقعیتم را تحلیل کنم.در سمتم را باز می‌کند و صدایش را می‌شنوم:
_نمی‌خوای پیاده بشی گیسوکمند؟
بدون این‌که به صورتش نگاه کنم پیاده می‌شوم و به ساختمان بلند بالای مقابلم نگاه می‌کنم!
_طبقه‌ی چهارم.تنها می‌ری یا بیام باهات؟
نگاهش می‌کنم و می‌پرسم:
_مطمئنی آذر این‌جاست؟
سر تکان می‌دهد که موبایلم را از جیبم در می‌آورم.می‌پرسد:
_چی‌کار می‌خوای بکنی؟
بدون سر بلند کردن جواب می‌دهم:
_کاری که خیلی وقت پیش باید می‌کردم.
اسم نامدار را در صفحه‌ی گوشی‌ام لمس می‌کنم.به سومین بوق نرسیده جواب می‌دهد:
_بله…
کمی از امید فاصله می‌گیرم و می‌گویم:
_سلام داداش خوبی؟
با لحن سردی جواب می‌شنوم:
_آره… حرفت و بزن کار دارم جانان یا اگه واجب نیست بعدا…
وسط حرفش می‌پرم:
_واجبه!
سکوت می‌کند تا حرفم را بزنم..نفس عمیقی می‌کشم و بدون تردید و تأمل می‌گویم:
_آذر شبانه از خونه فرار کرده!
صدای کشیده شدن پایه‌های صندلی روی زمین حتی به گوش منم می‌رسد.مثل بمب منفجر می‌شود:
_فرار کرده؟پس تو و مادرت اون‌جا چی‌کار می‌کردین؟
صدایم را آرام می‌کنم :
_الان این اهمیتی نداره.من می‌دونم کجاست یعنی فهمیدم اما تو رو خدا داداش بلایی…
وسط حرفم می‌غرد:
_بده آدرس و…
_برات می‌فرستم…
صدای قدم‌های محکمش را می‌شنوم و بعد از آن صدای عصبی‌اش:
_بگو الان…
درمانده به امید نگاه می‌کنم و لب می‌زنم:
_آدرس…
محو لبخند می‌زند و آرام زمزمه می‌کند:
_ولیعصر
برای نامدار تکرار می‌کنم و او باز زمزمه می‌کند:
_عدالت دو…
و به پلاک ساختمان اشاره می‌کند.آدرس را که به نامدار می‌دهم می‌پرسد:
_خونه‌ی کدوم دوستشه اون‌جا؟
خشکم می‌زند و به تته پته می‌افتم
_چ… چیزه… اومدی از خودش بپرس!
از صدای بسته شدن در می‌فهمم سوار ماشین شده. بی‌خیال نمی‌شود:
_دارم از تو می‌پرسم!
به غلط کردن می‌افتم که می‌غرد:
_نترس بگو خونه ی دوست پسرشه! خودت و گم و گور کن چشمش بهت بیوفته در میره. کار دارم باهاش!
جمله‌ی آخرش را طوری با تهدید می‌گوید که ترس به دلم می‌افتد تا می‌خواهم حرفی بزنم قطع می‌کند.
نفسی فوت می‌کنم و موبایل را داخل جیب کوله‌ام می‌گذارم که امید با شیطنت می‌گوید:
_بدجنس شدی!
چپ چپ نگاهش می‌کنم و می‌گویم:
_ خیلی وقت قبل باید این‌کار و می‌کردم…چیزه لطفا برو از این‌جا نامدار میاد تو رو نبینه!
عینکش را برمی‌دارد و با لحنی خاص می‌گوید:
_بهتره بگی تو رو با من نبینه!ببینه چی می‌شه؟
شانه بالا می‌اندازم:
_اتفاق خاصی نمیوفته فوقش دو تا سیلی می‌خورم و حبس می‌شم تو خونه!
فاصله‌امان را کم می‌کند و با نگاهی که بین اجزای صورتم در نوسان است زمزمه می‌کند:
_مگه کسی می‌تونه تو رو بزنه؟
ابرو بالا می‌دهم که می‌گوید:
_آخه خانوم مربی که زدن نداره.
فاصله می‌گیرم و برای این‌که زودتر برود به ساعتم اشاره می‌کنم:
_قرار عصرت دیر نشه!
سر جلو می‌آورد و با نگاه به ساعتم متفکر لب‌هایش را جمع می‌کند:
_تا عصر خیلی مونده!
کلافه می‌شوم:
_برو لطفا…محل کار نامدار نزدیکه به این‌جا زود می‌رسه!
دوباره عینکش را به چشمش می‌زند و با جدیت می‌گوید:
_قصد ندارم تنهات بذارم.
چشم‌هایم گرد می‌شود:
_من به نامدار زنگ زدم…میاد الان!
بی اعتنا شانه بالا می‌اندازد:
_مشکل خودته قبل از زنگ زدم ازم می‌پرسیدی بهت می‌گفتم خیال رفتن ندارم!
ته دلم خالی می‌شود؛اگر بی‌آید و امید را ببینید… اگر با من ببیندش… اگر…

یاد تهدید‌هایش می‌افتم و این بار تقریبا می‌نالم:
_چرا اذیت می‌کنی؟برو…اگه تو رو این‌جا ببینه منو…
روبه‌رویم می‌ایستد و حرفم را قطع می‌کند:
_تا وقتی من باشم هیچ احدی حق نداره دست رو رفیقای من بلند کنه!من نمی‌فهمم آدمای دور تو چه طور دیدی اما من این مدلیم!رو رفیقام حساسم.
خیره نگاهش می‌کنم؛ اصلا درک نمی‌کرد شرایطم را… ترسم را… چرا نمی‌رفت؟قصد داشت همگی‌مان را به جان هم بی‌اندازد..
نمی‌دانم در نگاهم چه می‌بیند که خنده‌اش می‌گیرد.در میان خنده می‌گوید:
_نترس من هیچ وقت مسائل خصوصی‌مونو به کسی نمی‌گم… اینجام چون یه طرف قضیه بابای ماست.
درمانده از او فاصله می‌گیرم که طعنه می‌زند:
_آفرین فاصله‌ی اسلامی رو رعایت کن یه وقت داداش جونت فکر نکنه داری باهام لاس می‌زنی.

با حرص نگاهم را از او می‌گیرم و به دیوار تکیه می‌زنم.
از نگاه زیرزیرکی‌ام می‌فهمم سیگار جدیدی را آتش می‌زند و بی‌خیال در حین دود کردن نگاهم می‌کند.بی‌پروای گستاخ!
چند دقیقه بعد ماشین نامدار جلوی ساختمان می‌ایستد.قلبم از ترس می‌کوبد اما امید با خونسردی به ترسم نگاه می‌کند..
نامدار پیاده می‌شود،با فاصله هم می‌توانم رگ برجسته‌ی گردنش را ببینم!
با دیدنم با اخم می‌پرسد:
_کدوم طبقه‌ست؟
قبل از این‌که جواب بدهم چشمش به امید می‌افتد و خشمش بیش‌تر می‌شود و می‌غرد:
_تو این‌جا چی کار می‌کنی؟
برعکس نامدار، امید با خونسردی سیگارش را زیر پایش له می‌کند و جواب می‌دهد:
_تو از همه‌ی اونایی که تو خیابون وایستادن این سؤال و می‌پرسی؟
ملتمس نگاهش می‌کنم تا بس کند اما انگار من را اصلا نمی‌بیند.نامدار به سمتش می‌رود و غیظ می‌گوید:
_اگه دور و ور خواهرم باشن آره.
امید به اطرافش نگاه می‌کند.
_خواهرت و دور و ور خودم نمی‌بینم.
با این حرفش صبر نامدار لبریز می‌شود.یقه‌ی امید را می‌چسبد و صدایش را بالا می‌برد:
_با من بازی نکن مرتیکه بگو اینجا چی‌کار می‌کنی؟
امید دست‌های نامدار را از یقه‌‌اش می‌کند و این‌بار جدی می‌شود:
_از سن بازی کردنم گذشته.از سن حساب پس دادنمم گذشته پس این رگ غیرت و اصولی بده بیرون و برو بپرس این‌جا ساختمون کیه و آبجیت این‌جا چی‌کار می‌کنه و من چرا این‌جام!
نامدار چند لحظه‌ای با خشم و تهدید نگاهش می‌کند و در نهایت به سمت ساختمان می‌دود و داد می‌زند:
_کدوم طبقه‌ست؟
تا می‌خواهم جواب بدهم امید می‌گوید:
_صبر کن درو باز کنم واست!
به این سمت می‌آید و از جیبش کلیدی بیرون می‌آورد و جلوی چشمای به خون نشسته‌ی نامدار در را باز می‌کند:
_طبقه‌ی چهارم!
نامدار قدمی به امید نزدیک شده و با لحنی آرام ولی عصبی می‌پرسد:
_خونه‌ی توعه؟
با این حرفش خیلی خوب می‌فهمم به امید شک کرده! امید با همان نیش‌خندش جواب می‌دهد:
_اگه بابام بمیره احتمالا می‌مونه واسه من البته اگه هنوز از ارث محروم نشده باشم!
قبل از این‌که نامدار حرفی بزند تند مداخله می‌کنم:
_داداش اول آروم شو بعد می‌ریم از خود آذر می‌پرسیم خوب؟
نگاه پر غضب و تهدیدش را به امید می‌اندازد و وارد ساختمان می‌شود.

 

تند دنبالش راهی می‌شوم و با اضطراب صدایش می‌زنم:
_یه بلایی سرش نیاری داداش… یه لحظه وایستا اول حرف بزنیم.
انگار صدایم را نمی‌شنود؛بی‌خیال آسانسور چهار طبقه را با پله بالا می‌رود و حتی لحظه‌ای بر نمی‌گردد تا به حرفم گوش دهد.
زنگ را می‌زند و از جلوی در کنار می‌رود تا مبادا آذر او را از چشمی ببیند. با گرفتن دستم من را هم به سمت خودش می‌کشاند!
اگر تا آن لحظه امیدوار بودم امید دروغ گفته باشد با صدای”کیه” گفتن آذر امیدم به کل از بین می‌رود.
جوابی که نمی‌شنود در را باز می‌کند و با دیدن نامدار خشکش می‌زند. برای اولین بار ترس را در نگاهش می‌بینم! لب‌هایش تکان می‌خورد اما به جای صدایش صدای سیلی محکم نامدار می‌پیچد.جیغ خفه‌ای می‌کشم و تند خودم را به آذر می‌رسانم و داد می‌زنم:
_چی‌کار کردی؟
آذر دستی به خون دماغش می‌کشد.
نامدار هلم می‌دهد داخل و خودش هم وارد می‌شود و در را می‌بندد. با عربده‌اش لرزش تن آذر را حس می‌کنم:
_این‌جا چه گهی می‌خوری تو؟
می‌خواهد برای دومین بار بزندش که جلوی آذر می‌پرم و تند می‌گویم:
_تو رو ارواح خاک مادرت نزنش!
چند لحظه‌ای با خشم نگاهم می‌کند و در نهایت قدمی به عقب بر می‌دارد. دستی به رگ بالا آمده‌ی گردنش می‌کشد!
به سمت آذر برمی‌گردم؛از دماغش خون می‌آید و رد انگشت‌های نامدار گونه‌اش را ملتهب کرده!
آرام و لرزان می‌پرسد:
_ا… از کجا آدرس این جا رو پیدا کرد؟
نامدار صدایش را می‌شنود و انگار که منتظر یه جرقه بوده به مرز انفجار می‌رسد:
_لال شو تا یه بلایی سرت نیاوردم آذر. تو خونه ی اون مرتیکه چه گهی می‌خوری؟با کی ریختی رو هم که مفت مفت برات خونه می‌گیره؟با پسر یه لقبای حاج ابراهیم؟
نفسم می‌گیرد؛ آذر تند می‌گوید:
_نه به خدا من چی کار اون دارم؟
با این حرفش عربده‌ی نامدار بلند می‌شود:
_پس این‌جا چه غلطی می‌کنی؟
آذر تند جواب می‌دهد:
_اجاره‌ش کردم.نمی‌دونستم این‌جا مال کیه برای یه ماه اجارش کردم…. به خدا به قرآن راست می‌گم. اگه می‌دونستم خر بودم پول تو جیب اون لاشخورا بریزم؟
نفس آسوده ای می‌کشم؛امید حتما اشتباه برداشت کرده.آذر این یک قلم را محال بود انجام بدهد!
نامدار قدمی نزدیک می‌شود که بیشتر سپر آذر می‌شوم.
_پس تو هیچ صنمی با پسر جهانگیری ها نداری؟
آذر تند جواب می‌دهد:
_نه به پیر به پیغمبر من هیچ صنمی باهاش ندارم. نمی‌دونم کی چه چرندی گفته که همچین فکری راجع من می‌کنی!
نگاه نامدار به من می‌افتد و با شک می‌پرسد:
_تو از کجا فهمیدی آذر این‌جاست؟
خشکم می‌زند؛آذر با ناباوری زمزمه می‌کند:
_تو گفتی من این‌جام؟

خفه خون می‌گیرم و زیر سنگینی نگاه نامدار هیچ غلطی نمی‌توانم بکنم!حسرت به دلم ماند یک بار در چنین شرایطی دروغی از آستینم در بی‌آورم و تحویل بدهم اما همیشه تنها هنرم خفه ماندن است.
خون نامدار با سکوتم به جوش می‌آید:
_بنال ببینم اون پسره پایین چی‌کار می‌کرد؟
صدای پوزخند آذر در گوشم می‌پیچد:
_هه…خوب معلومه! امید بهش گفته.من که بهت گفته بودم منتهی همتون زوم کردین روی من از مریم مقدس غافل شدید.
لب‌هایم می‌لرزد و همان لحظه کسی محکم به در می‌کوبد!
نامدار به آذر اشاره می‌کند؛دیگر همگی‌مان با اشاره‌هایش آشنا هستیم برای همین آذر سر تکان داده و برای پوشیدن لباس به اتاق می‌رود.
با رفتن او نامدار در را باز می‌کند و با باز شدن در نگاهم قفل نگاهش می‌شود.
با چشم‌های گستاخش صورتم را می‌کاود که نامدار جلویش می‌ایستد و دید هر دوی‌مان را می‌بندد.
سرم پایین می‌افتد و از حقارت چانه‌ام می‌لرزد!
در کمال تعجب نامدار راه را برای امید باز می‌کند و می‌گوید:
_به موقع اومدی!
سنگینی نگاهش را حس می‌کنم اما جرئت سر بلند کردن ندارم..
آذر از اتاق بیرون می‌آید.نگاهش که می‌کنم چنان نفرتی نسبت به خودم می‌بینم که وجودم را می‌لرزاند.
جو سنگین را صدای نامدار می‌شکند:
_تو از خانواده‌ی ما چی می‌خوای جناب جهانگیری؟
آذر با طعنه می‌گوید:
_به اون بدبخت چی‌کار داری؟از اونی بپرس که بهش پا داده!
نگاه تند نامدار هم آذر را از رو نمی‌برد.امید تک خنده‌ای می‌کند و بدون باختن خودش جواب می‌دهد:
_اوکی بپرس ولی کنجکاو شدم کی بهم پا داده؟
نامدار با تشر اسم آذر را صدا می‌زند که بغض دار می‌گویم:
_منظورشون منم!چرا جلوی دهن آذر و می‌گیری داداش؟مگه خودتم همین فکر و راجع بهم نمی‌کنی؟
سنگینی نگاه امید اذیتم می‌کند؛صدای متعجبش در خانه می‌پیچد:
_بابا شما فکرتون خیلی خرابه.من به پارسا زنگ زدم اونم دستش بند بود ته‌تقاری‌تونو فرستاد.میز گرد و واسه این تشکیل دادین؟ما رو بگو فکر می‌کردیم الان دختر بزرگ خونواده چون زیرآبی میره توبیخ شده نگو زوم کردین رو ته‌تقاری‌!
آذر با حرص داد می‌زند:
_چه زیرآبی؟چرا حرف مفت می‌زنی؟
امید با نگاه بدجنسی جواب می‌دهد:
_نمی‌دونم فکر می‌کردم خانوادتون با بابای ما مشکل دارن اما صبح تو خیلی صمیمی بودی باهاش… از همین اتاق اومد بیرون!
رنگ از رخ آذر می‌پرد و به تته پته می‌افتد:
_چرا مزخرف می‌گی؟نامدار باورشون نکن. این دو تا با هم ریختن رو هم می‌خوان منو خراب کنن پیش تو!
نفسم بند می‌آید؛دلم نمی‌خواهد احدی اشک چشمم را ببیند برای همین بند کوله‌ام را روی شانه‌ام می‌اندازم و بدون نگاه به هیچ کدام‌شان به سمت در می‌روم که صدای نامدار متوقفم می‌کند:
_صبر کن جانان!
بی آن‌که برگردم به سختی جواب می‌دهم:
_من دیگه تحمل شنیدن ندارم داداش،میرم!
کفش‌هایم را می‌پوشم و لحظه‌ی آخر صدای آذر را می‌شنوم:
_منم بودم فرار می‌کردم.

زهرخندی می‌زنم و در را می‌بندم؛ شانس آورده‌ام که آسانسور در همین طبقه ایستاده.
وارد می‌شوم و دکمه‌ی همکف را می‌زنم و همزمان اشکم جاری می‌شود.چیزی تا بسته شدن در نمانده که دست خالکوبی شده‌ای بین در قرار می‌گیرد.
تند اشکم را پاک می‌کنم و سرم را پایین می‌اندازم.
عطرش فضای آسانسور را پر می‌کند و در بسته می‌شود.. سنگینی نگاهش را حس می‌کنم به خودم لعنت می‌فرستم که چرا با پله نرفتم!
قدمی نزدیکم می‌شود که نفسم در سینه گره می‌خورد و نگاهش می‌کنم..
لبخند ژکوندی تحویلم می‌دهد و دستش را به سمتم دراز می‌کند که تمام تنم منقبض می‌شود اما بر خلاف تصورم دکمه‌ی تمام طبقات را می‌زند و دستش را کنار سرم روی دیواره ی آسانسور نگه می‌دارد با لبخند ژکوندی زمزمه می‌کند
_با هم گیر کنیم تو آسانسور؟نظرت؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

2 نظر

  1. واااای عالی بود مرسی . امیدوارم امید و جانان به هم برسن
    مرسی از نویسنده ی عزیز
    پارت بعدی رو زود بذارین بی صبرانه منتظرم

  2. الهییییی‌ خیلی باحال دم نویسنده گرم 😘😘😘😘
    لطفاً زودتر پارت بذارید

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *