خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت بیست

رمان خاطره/پارت بیست

حرفم را جدی نمی‌گیرد‌؛
_خیر باشه تو خواب حرف می‌زنی؟
تلفن را روی تخت می‌اندازم.تند از جایم بلند می‌شوم و در کمدم را باز می‌کنم.شلوار جینم را روی شلوارکم می‌پوشم و به اولین مانتویی که به دستم می‌رسد چنگ می‌اندازم و بی حواس شالی روی سرم می‌اندازم..
موبایلم را برمی‌دارم و تند از اتاق بیرون می‌روم.مانده‌ام مامان را بیدار کنم یا نه!زیاد فرصت فکر کردن ندارم برای همین کفش‌هایم را می‌پوشم و از پله‌ها پایین می‌روم.
در حیاط را باز می‌کنم و می‌بینمش که سوار تاکسی می‌شود.
با صدای باز شدن در سرش را به این سمت می‌چرخاند و با دیدن من تند در ماشین را می‌بندد و به راننده می‌گوید که حرکت کند.
به سمتش می‌دوم و می‌گویم:
_صبر کن آذر کجا میری؟
قبل از اینکه دستم به دستگیره برسد ماشین حرکت می‌کند و با سرعت در اولین کوچه می‌پیچد.
نفسم را فوت می‌کنم…همین یکی را کم داشتیم.او فرار کند و بدبختی‌هایش را پشت سرش برای ما جا بگذارد.
با حرص پوست لبم را می‌کنم. اگر به خاطر آقاجان و نامدار نبود فرار کردن او برایم پشیزی هم اهمیت نداشت اما الان….
درمانده می‌شومو برمی‌گردم اما با دیدن در بسته‌ی حیاط آه از نهادم بلند می‌شود.اصلا حواسم نشد که در پشت سرم بسته شده!

همزمان صدای زنگ موبایلم سکوت وهم آور کوچه را می‌شکند.به صفحه نگاه می‌کنم و با دیدن شماره ی امید با تردید جواب می‌دهم.
صدای سرزنش گر و عصبی‌اش در میان باد به گوشم می‌رسد:
_باز اون آذر کله خر چی‌کار کرده؟یه ساعته دارم عربده می‌کشم می‌میری یه جواب بدی؟
معلوم است که سوار موتور است. از صدای باد و گاز دادن‌هایش حتی می‌توانم سرعت بالایش را تشخیص دهم!
با درماندگی می‌نالم:
_آذر گذاشت رفت دنبالش اومدم اما بهش نرسیدم.در خونه هم روم بسته شد!
لحنش عصبی تر می‌شود:
_همین؟واسه همین نصف شبی دهن جفتمون و سرویس کردی؟ک*ون لقش که رفت.یه جوری صدای نفس زدنات پای تلفن اومد فکر کردم رو به قبله‌ت کردن.
نفسم را رها می‌کنم و می‌گویم:
_اگه آقاجونم بفهمه آذر نیست یه بلایی سرش میاد.
بیشتر گاز می‌دهد و صدایش را بلند می‌کند تا از بین باد بتوانم بشنوم:
_بیش‌تر از این زابه‌رامون نکن نزدیکم دو دقیقه اونجام!نصف شبی پای پیاده راه نیوفتی دنبال اون خواهر مفنگیت!
تند مخالفت می‌کنم:
_نه نه نیا…من یه کاریش…
لعنتی حتی نمی‌گذارد حرف بزنم و قطع می‌کند!
دست به کمر می‌زنم.یعنی با شنیدن صدایم شال و کلاه کرده و بدون مکث با این‌ سرعت به این‌جا می‌آمد. اما چرا؟
از سکوت و تاریکی سنگین کوچه خوف به دلم می‌افتد و درمانده به در خانه‌مان نگاه می‌کنم.اگر زنگ می‌زدم باید تمام ماجرا را برایشان تعریف می‌کردم. دکتر گفته بود کوچک‌ترین اضطرابی برای آقاجانم سم است.آن وقت من چه طور از فرار آذر می‌گفتم؟
بعد از شرط ازدواج آقاجان روی نگاه کردن به پارسا را هم نداشتم تا الان زنگ بزنم و بخواهم در را برایم باز کند.
نگاهی به در و حفاظ های بلندمان می‌اندازم و موبایلم را داخل جیبم فرو می‌برم.
یا علی می‌گویم و پایم را روی دستگیره می‌گذارم و تنم را بالا می‌کشم.
روی دیوار خانه‌مان می‌ایستم و اطراف را نگاه می‌کنم تا ببینم چه راهی برای رد شدن از محافظ‌ها بهتر است که صدای موتورش را از صد فرسخی می‌شنوم.
لعنتی کم مانده با این سرعت پرواز کند.چراغ موتورش کوچه‌ را روشن می‌کند.
به لحظه نمی‌کشد او را در حال برداشتن کلاه کاسکتش روبه روی خودم می‌بینم. انگار من را نمی‌بیند چرا که اطراف را نگاه می‌کند و زیر لبی می‌غرد:
_بی مغز.
با من بود؟به این سمت می‌آید و راست‌راستکی می‌خواهد زنگ در را بزند که تند می‌گویم:
_واستا دیوونه چی کار می‌کنی؟
با شنیدن صدایم سرش را بالا می‌گیرد و با دیدنم متحیر چشم گرد می‌کند:
_تو اونجا چی‌کار می‌کنی؟
با نگاه تندی می‌پرسم:
_خودت اینجا چی‌کار می‌کنی؟نمی‌گی اگه یکی ببینه…
وسط حرفم می‌پرد:
_زیادی فازت و رو بقیه تنظیم کردی.
چشم ریز می‌کند و می‌پرسد:
_تو اون بالا چی کار می‌کنی؟
عاقل اندر سفیه نگاهش می‌کنم و با لحنم طعنه می‌زنم:
_هیچی،فقط دیدم این بالا هواش بهتره برای همین نصف شبی اومدم روی دیوار!
لبخند مردانه‌ای می‌زند :
_منم بیام پس؟
حتی در این موقعیت هم دست از شوخی‌های مسخره‌اش برنمی‌دارد.
درمانده به حفاظ‌ها نگاه می‌کنم و روی لبه‌ی باریک دیوار قدمی برمی‌دارم که صدای تکان خوردن در را می‌شنوم.
سرم به سمت پایین می‌چرخد و با دیدنش دهانم باز می‌ماند..در حالی که سعی دارم صدایم بالا نرود با حرص می‌پرسم:
_کجا داری میای دیوونه؟
درست مثل من روی دیوار می‌ایستد و جواب می‌دهد:
_اومدم ببینم هوا چطوره!

 

با ترس نگاهی به اطراف می‌اندازم و می‌گویم:
_الان یکی می‌بینه برو پایین!
با خونسردی آسمان را نگاه می‌کند.
_هوای خوبیه!اگه یه کم جاش باز تر بود همین جا سیزده به در راه می‌نداختیم.
چهره ی میرغضبم را می‌بیند و با شیطنت ادامه می‌دهد:
_با تو نه گیسو کمند.تو رو کی می‌بره سیزده به در آخه؟با اهلش میام یه قلیونی هم چاق کنیم.
با حرص می‌توپم:
_میشه تو این موقعیت انقدر مزخرف نگی؟
سر تکان می‌دهد:
_اوکی می‌خوای دوتایی غم آذر و بخوریم؟ که این وقت شب پی کدوم عشق و حالش رفت؟یا نه…غم بقیه رو بخوریم که دختر حاج مصطفی رو با پسر یه لقبایی مثل من بالای دیوار ببینن؟راستی مسلمون نماها واسه دختر پسری که با فاصله‌ی اسلامی رو دیوارن هم فتوا می‌دن؟یا فقط مکان بسته مورد داره؟
بی اعتنا به چرندیاتش می‌خواهم به طریقی از حفاظ رد شوم که دستش دور مچم حلقه می‌شود .
برق گرفته نگاهش می‌کنم که لبخند محوی روی لب‌هایش می‌شیند:
_صبر کن من می‌رم پایین درو باز می‌کنم واست ته‌تقاری.
مچم را از دستش می‌کشم و می‌غرم:
_لازم نکرده.خودم یه فکری می‌کنم.
با احتیاط یک قدم به سمتم برمی‌دارد و کنارم می‌ایستد.
لب‌هایش تکان می‌خورد و قبل از این‌که حرفی بزند نگاهش سر می‌خورد پایین و سکوت می‌کند.مثل میخ ایستاده‌ام و زیر سنگینی نگاهش هیچ غلطی نمی‌کنم.
دستش آرام آرام جلو می‌آید و لحظه‌ای بعد تره‌ای از موهایم را در دستش می‌بینم.
سرم گیج می‌رود و دستم دور میله‌ی حفاظ سفت می‌شود،حرف که نمی‌توانم بزنم هیچ،حتی به سختی می‌توانم خودم را با گرفتن از حفاظ‌ها نگه دارم.
موهای نم زده‌ام را لمس می‌کند و نگاهش را به نگاهم می‌دوزد و آرام زمزمه می‌کند:
_تو هیچ قصه‌ای وقتی گیسو کمند از حموم میومد موهاش فرفری نمی‌شد.
حرف بعدی‌اش را با مکث می‌زند:
_فرق داری با همه رفیق!
به خودم می‌آیم و تند سرم را عقب می‌کشم و با نفسی بریده می‌گویم:
_نه که تو خیلی از قصه‌ها سرت می‌شه.حدت و بدون وگرنه از همین بالا پرتت می‌کنم پایین!
لبخند معناداری می‌زند و می‌خواهد چیزی بگوید که صدای متحیر پارسا از پایین نگاه جفت‌مان را به سمتش می‌کشد:
_شما اون بالا چه غلطی می‌کنید؟
لبخند مضحکی می‌زنم،گل بود به سبزه نیز آراسته شد.
امید با لحن پر شیطنتی جواب می‌دهد:
_با رفیق اومدیم هوا خوری. تو هم میای؟
اخم‌های پارسا در هم می‌رود و با سرزنش نگاهم می‌کند که تند می‌گویم:
_به خدا اون طوری که تو فکر می‌کنی نیست!ما این‌جا…
با غیظ به امید نگاه میکنم و می غرم:
_حرف بزن دیگه.
گلویی صاف میکند و حرفم را ادامه می دهد:
_ما این جا…
مکث می کند و با نگاه به صورتم می پرسد:
_ما این جا چی کار می کنیم جان جان خانوم؟
پارسا چشم غره ای حواله ی جفت مان می کند و در حالی که سعی دارد تن صدایش را بالا نبرد دستور می دهد:
_بیاین پایین …بیاین پایین وای به حالت امید بفهمم باز غلط اضافه ای کردی.
امید در حین پایین رفتن جواب می دهد:
_ای بابا مثل این که یه چیزیم بدهکار شدیم نصف شب زابه راه شدیم مبادا گربه خانوم مربی تونو شاخ بزنه حالا تو یقه ی ما رو گرفتی ؟
پارسا با احتیاط در را باز می کند و خطاب به من می پرسد:
_می تونی بیای پایین جانان؟؟؟

سر می جنبانم و با احتیاط پایین می آیم.
امید خاک روی لباسش را می تکاند و پارسا را مخاطب می کند:
_با اجازه من رفع زحمت کنم.
پارسا با نگاه جدی به دو نفرمان تقریبا دستور می دهد:
_دوتاتونم میایین خونه ی من ببینم این وقت شب اون بالا چه غلطی می کردین.
امید با ترس ساختگی سری به طرفین تکان داده و بیخ گلویش را نشانم می‌دهد به معنای این‌که کارمان تمام است.
نگاه از او می‌گیرم و به پارسا می‌اندازم و قبل از این‌که احتمالات بدی به ذهنش راه یابد با هزار دل دل کردن حرفم را می زنم:
_آذر فرار کرد پارسا منم دنبال اون اومدم.آقاجونم بیدار شه ببینه آذر نیست سکته می کنه تازه به گوش نامدار برسه هممونو بیچاره می کنه صد بار تاکید کرد هم درای خونه رو قفل کنیم هم در اتاقش و اما مامان دلش سوخت.
پارسا با غیظ می غرد:
_دختره ی بی فکر احمق …بیاین تو یه فکری می کنیم.شمارش و بگیر جانان.
سر تکان می دهم و در حالی که شماره ی آذر را می گیرم دنبالش راهی می‌شوم پارسا وارد خانه‌اش می‌شود و من در بین راه می‌ایستم.سرم پایین است و در بین مخاطب هایم دنبال اسم آذر می گردم که حضورش را کنارم حس می کنم.در حین رد شدن از کنارم آرام در گوشم زمزمه می کند:
_جمع کن موهاتو گیسو کمند.
به خیال اینکه اشتباه شنیدم می ایستم و با نگاه معنادارش هجوم خون را به صورتم حس می کنم.لعنتی…لعنت به آن نگاه هیزت که حتی در این تاریکی هم از کار نمی افتد.
بی اعتنا به نگاه مات برده ام از کنارم عبور می کند و وارد خانه ی پارسا می شود.
فردا اولین کاری که می کنم کوتاه کردن این لعنتی هاست.
حق با خاله بود حالا که عرضه ی جمع کردنشان را نداشتم همان بهتراز شرشان خلاص شوم.
هاج و واج ایستاده ام که پارسا سرکی به بیرون می کشد و با دیدن من که مثل درخت وسط حیاط سبز شدم می پرسد:
_چرا اون جا وایستادی؟گرفتی آذرو؟؟
سری به طرفین تکان می دهم و آرام زمزمه می کنم:
_می گیرم الان.
منتظر نگاهم می کند؛با دست های یخ زده ی لرزانم شماره ی آذر را پیدا می کنم.حتی روی نگاه کردن به صورت پارسا را ندارم.با شنیدن صدای ضبظ شده نفسم را رها میکنم و می گویم:
_طبق معمول خاموشه.

 

با اخم های در هم سری تکان می دهد:
_خیله خوب بیا تو.
حتی مهلت اعتراض را هم نمی دهد.
تمام موهایم را گوله می کنم و داخل مانتوی تنم فرو می برم و با تردید وارد می شوم.
امید لم داده روی مبل و پاهایش را روی میز دراز کرده و پارسا هم با کلافگی طول خانه را متر می کند.
با صدای آرامی می پرسم:
_بریم خونش؟احتمالا رفته اونجا.
نگاهم می کند.
_اگه قصدش فرار کردن باشه مطمئنا نمیره خونش .
_جای دیگه ای رو نداره آخه.
با این حرفم امید پوزخند صداداری می زند و زیرلب چیزی زمزمه می کند که نمی شنوم.
پارسا سری به طرفین تکان داده و با جدیت می گوید:
_باید به نامدار خبر بدم.
تند مخالفت می کنم:
_نه…می کشه آذرو
_بالاخره که می فهمه…بهتره از اینکه اون دختره ی کم عقل یه دست گل جدید به آب بده.
امید با تمسخر می گوید:
_همممم…دختر هاتیه.بعید نی با نوه ی حاج مصطفی برگرده.
عصبی می غرم:
_مواظب حرف زدنت باش و گرنه…
نمی گذارد تهدیدم را کامل کنم:
_تهدید کردن به ابروهات نمیاد خانوم مربی؟
این بار پارسا با خشم به او تشر می رود:
_امید بذار دهنم بسته بمونه….اصلا تو نصف شبی این جا چه غلطی می کردی؟اونم روی دیوار؟
با خونسردی جواب می دهد:
_هیچی داشتم رد می شدم دیدم یه کلاغ رو بوم خونتون نشسته اومدم پرش بدم بره که تو رسیدی.
خونم به جوش می آید و می خواهم به سمتش یورش ببرم که پارسا زیر بازویم را می گیرد و با نگاهش برایم خط و نشان می کشد.نگاه آغشته به خشمم را به صورت امید می اندازم که رد نگاه معنادارش را روی دست پارسا که دور بازویم حلقه ششده می بینم.
مثل مجرم‌ها عقب می‌روم که پارسا با تحکم می گوید:
_این بار از تو می پرسم جانان.
نفسی فوت می کنم و خلاصه ی جریانات را با فاکتور گرفتن تلفن امید برایش تعریف می کنم.حرفم که تمام می شود خطاب به امید می پرسد:
_یعنی تو اتفاقی این وقت شب از این جا رد شدی آره؟
با طعنه جواب می دهد:
_پس فکر کردی پشت در خونتون کشیک می کشیدم؟یا فکر کردی جان جان خانوم آمار میده بهم؟
تند و دستپاچه بحث را عوض می کنم:
_اینو ولش کن پارسا فعلا بحث مهم تری داریم.
امید جعبه ی سیگارش را بیرون می کشد و در همان حین به جای پارسا جواب می دهد:
_وسط بحث مهم تون بگم.دختر حاجی با بی افش در رفته الانم داره حال می‌کنه. شما چرا واسه تصمیمای یکی دیگه جر می‌خورین؟
فندک را زیر سیگارش می‌گیرد،نگاه تندی به او می‌اندازم که دور از چشم پارسا چشمک می‌زند. تند رویم را برمی‌گردانم. پارسا با اخم می‌گوید:
_تو برو بالا جانان.
از اینکه چشمک امید را دیده و فکر بد کرده باشد دلم هری پایین می‌ریزد و برای این‌که لحن کلامش را بشنوم،می‌پرسم:
_پس آذر چی؟
با فکر مشغولی جواب می‌دهد:
_این وقت شب نمی‌تونیم کاری بکنیم.صبح که شد یه سری به خونش می‌زنم اگه نبود مجبوریم به نامدار خبر بدیم.
با تردید نگاهش می‌کنم که با اطمینان می‌گوید:
_نگران نباش،چیزی نمی‌شه!
از لحنش تقریبا مطمئن می‌شوم که ندیده.
سر تکان می‌دهم و آرام زمزمه می‌کنم:
_باشه،شب بخیر!
با لبخند برایم سر تکان می‌دهم.
نگاه سرکشم گذرا به امید می‌افتد که نگاهش را روی خودم می‌بینم.
دود سیگارش را بیرون می‌دهد و بی‌پروا با نگاهی خیره بوسه‌ای می‌فرستد.
هول شده نگاهم را از او می‌گیرم و به سمت در می‌روم.
پارسا برای بدرقه‌ام پشت سرم می‌آید.کفش‌هایم را می‌پوشم و خداحافظی تند و تیزی می‌کنم و این بار بدون نگاه کردن به پشت سرم تند پله‌ها را بالا می‌روم.

باز هم در می‌زند و با تاسف سر تکان می‌دهد:
_نیست اینجا.ببینم تو آدرسی،تلفنی از دوستاش نداری؟
در ذهنم جست‌وجو می‌‌کنم و نا امید سری به طرفین تکان می‌دهم:
_من ندیدم آذر با کسی دوست باشه.
صدایش را آرام می‌کند:
_شک نکردی ممکنه با پسری توی رابطه باشه؟
باز هم فکر می‌کنم و ناامید سر تکان می‌دهم:
_نه آخه اون که با من درد و دل نمی‌کنه،حتی تلفنشم زنگ می‌خوره پیش من جواب نمی‌ده.
نفسش را رها می‌کند.با نگرانی می‌پرسم:
_می‌خوای به نامدار خبر بدی؟
_می‌گی چی‌کار کنم؟نگم فایده‌ای داره؟خودش می‌فهمه بالاخره این وسط اون آذر احمق بلایی سر خودش بیاره مقصر منو توییم! به عموجان و زن عمو هم که راست‌شو نگفتی.با این دروغت اولین باری که با نامدار حرف بزنن همه چی برملا می‌شه.
کلافه می‌شوم و سرم از استرس داغ می‌کند:
_اون لحظه فقط به ذهنم رسید که بگم نامدار آذر و برده پیش خودش.
با سرزنش نگاهم می‌کند و می‌گوید:
_برو پایین ببینم چی کار باید بکنیم.
نا امید پله‌های آپارتمان آذر را پایین می‌روم.معلوم بود که این‌جا نمی‌آید بیهوده وقت تلف کردیم. تنها راه باقی مانده گفتن به نامدار بود که بی شک این بار آذر را می‌کشت و بدتر از آن با مامان بیچاره‌ام بیشتر دشمن می‌شد.چون هزار بار تاکید کرده بود در را روی این دختر سرکش احمق قفل کنیم…
سوار ماشین پارسا که می‌شوم،می‌پرسد:
_برسونمت باشگاه؟
آرام جواب می‌دهم:
_اوهوم.دل و دماغ ندارم اما خونه هم برم خودم و لو می‌دم.
ماشین را روشن می‌کند و می‌پرسد:
_نفهمیدی از کجا تاکسی گرفته؟پلاک شو برنداشتی؟پرس و جو کنم شاید بفهمم کجا رسوندش!
با لب هایی آویزان سری به نشان نه تکان می‌دهم که ضربه‌ای به فرمان می‌کوبد.
شرمنده می‌گویم:
_ببخشید تو رو خدا به خاطر ما…
نگاه تندش حرفم را قطع می‌کند.با لحن پر سرزنشی صدایش را بالا می‌برد:
_داری بد حالم و می‌گیری جانان.این از فرار کردنای اخیرت اینم از حرفای غریبانه‌ی الانت!متوجهی من همون پارسام و هیچی عوض نشده؟
لبخند کم جانی می‌زنم.
صدای رها ‌شدن نفسش را می‌شنوم:
_واسه شرط آقاجونته نه؟
پس می‌دانست؛سرم پایین می‌افتد.ماشین را گوشه‌ی خیابان نگه می‌دارد.دست زیر چانه‌ام می‌زند و سرم را بلند می‌کند و به سمت خودش می‌چرخاند.نگاه مقتدرش را به چشم‌هایم می‌دوزد و می‌گوید:
_جانان می‌دونی چه قدر عزیزی واسم؟
با بغض بی اراده لبخند می‌زنم و سر می‌جنبانم که ادامه می‌دهد:
_من و تو با هم بزرگ شدیم.با این‌که آذر،نامدار و نوید بچه‌های واقعی خاله‌م بودن اما من از روز اول تو رو از خودم دونستم چون تو هم مثل من بودی.ارزشمندی واسم جانان پس سر هیچ حرف و شرطی باهام مثل غریبه ها نشو…کسی قرار نیست تو رو مجبور به کاری بکنه.خوب؟

پارسا برایم مثل معجزه بود وسط زندگی‌ام.هزار برابر محبتی که از نامدار و و نوید نمی‌گرفتم را از او می‌دیدم.
از لبخند و چشم‌های اشکی‌ام عمق احساسم را می‌فهمد.صاف می‌نشیند، استارت می‌زند و با خنده بحث را عوض می‌کند:
_انقدرم غصه ی آذر و نخور،این همه مدت از پس خودش بر اومده از اینجا به بعدشم بر میاد.
سکوت می‌کنم،بعد از چند لحظه سکوت نگاه گذرایی به صورتم می‌اندازد و می‌پرسد:
_راجع امید که چیزی و ازم پنهون نمی‌کنی نه؟
جا می‌خورم و بدون نگاه کردن به صورتش تند می‌گویم:
_نه چیو می‌خوام مخفی کنم؟
از نگاهی که به صورتم می‌اندازد خیلی خوب می‌فهمم حرفم را باور نکرده!به جای پرسیدن دوباره،حرفش را می‌زند:
_امید بچه‌ی بامرامیه اما می‌دونی که چه قدر از عموجان کینه داره مگه نه؟
با همان سر پایین افتاده تایید می‌کنم که ادامه می‌دهد:
_خودتم فهمیدی که این امید هیچ شباهتی با اون راننده تاکسی که قبلا شما رو می رسوند نداره.
حرف بعدی‌اش ته دلم را خالی می‌کند:
_دل‌تو می‌شکونه جانان!
نگاهش می‌کنم و با اجبار لبخندی می‌زنم:
_چرا باید دلم و بشکنه؟پارسا تو می‌دونی من از چه جور مردایی خوشم میاد.امید یک هزارم ایده‌آلای ذهن منم نداره پس نگران نباش!
ماشین را جلوی باشگاه نگه می‌دارد و با نگاه به صورتم زمزمه می‌کند:
_امیدوارم.
دستم به سمت دستگیره می‌رود.
_اگه خبری شد بهم بگو باشه؟
سر تکان داده و جواب می‌دهد:
_مواظب خودت باش.

چشمی می‌گویم و پیاده می‌شوم.دستی برایش تکان می‌دهم که بوق می‌زند و زیر سنگینی نگاهم گازش را می گیرد.
نفس عمیقی می کشم و برای خلاص شدن هر چه سریع تر از این گرما وارد باشگاه می شوم.
نیلو را طبق معمول پای کامپیوتر می بینم.سلام می کنم که از گوشه ی چشم نگاهم می کند و سر تکان می دهد.
_دیر کردی.طبق معمول بی خبر کلاس هیپ هاپ تم افتاد رو دوش من.
می خواهم بشینم که چشم غره ی وحشتناکی حواله ام می کند:
_تا لنگ ظهر خواب بودی حالام اومدی می خوای این جا لم بدی واسه من؟بلند شو بچه های زومبا اومدن تا یه ربع دیگه شروع کنی.
ناچارا سر تکان می دهم و به اتاق کوچکی که فقط مخصوص مربی ها بود می روم.
لباس هایم را در می آورم و کش موهایم را باز می کنم.
به آینه که نگاه می‌کنم به کل آذر از یادم می‌رود.دستی به موهایم می‌کشم و چشم‌هایم برای تجسم دیشب بسته می‌شوند و صورت او را در حالی که موهایم را در دست گرفته جلوی خودم می‌بینم.
فورا چشم باز می‌کنم؛انقدر عقلت کم شده که نگاه هوس باز امید را تجسم کنی؟
انگار نمی‌دانی چه طور مخ دخترهای بیچاره را کار می‌گیرد؛انگار فراموش کردی خوابیدنش با بقیه…
سرم را تکان می‌دهم تا فکر لعنتی‌اش پرت شود بیرون.تمام موهایم را گوجه می‌کنم تا هیچ اثری از پیچ و تابشان نبینم!
داخل باشگاه فقط تمرکزت را روی ورزش می‌گذاری جانان،مثل همیشه!
* * * * *
بی اعتنا به عرقی که روی کمرم سر می‌خورد،دمبل ها را از بالا تا کنار سینه ام می‌آورم.
ماه رمضان دیگر نمی‌توانم سخت ورزش کنم پس همان بهتر امروز تلافی این یک ماه را در بی‌آورم.
استراحت کوتاهی می‌کنم و دومین ست از حرکت پرس بالا سینه را می‌روم و زیر لب با نفس بریده می‌شمارم:
_دو… سه… چهار… پنج… شش…
_جانان خانوم؟
متوقف می‌شوم و سرم را بالا می‌گیرم.مریم است!سلام می‌کند که با خوشروئی جواب می‌دهم و با اشاره به مانتوی تنش می‌گویم:
_برو لباساتو در بیارم برنامه‌ی امروزت و باهات کار کنم!
سر تکان می‌دهد:
_چشم فقط من داشتم میومدم یه آقایی جلوی در بود گفت صداتون بزنم!
ته دلم خالی می‌شود،پارساست…بی شک ردی از آذر پیدا کرده.
تند بلند می‌شوم و می‌گویم:
_باشه مرسی!
به اتاق می‌روم و تند لباس‌هایم را عوض می‌کنم. حتما زنگ زده و منِ احمق با این‌که گفتم خبر بده گوشی‌ام را همین جا ول کرده‌ام به امان خدا.
شالم را روی سرم می‌اندازم و کوله‌ام را برمی‌دارم. از اتاق بیرون می‌روم که نیلو با دیدنم می‌پرسد:
_کجا؟
کفش‌هایم را از قفسه‌ی کفش‌ها بیرون می‌کشم و در حین پوشیدنش بی‌حواس جواب می‌دهم:
_می‌گم برات بعدا فعلا باید برم.
منتظر جوابی نمی‌مانم و از باشگاه بیرون می‌زنم و به جای پارسا،امید را می‌بینم.
تکیه زده به ماشین جدیدی طبق معمول سیگار کنج لبش را دود می‌کند.
اخم هایم در هم می‌رود؛او بود که صدایم زده!
جلو می‌روم و با حرص می‌پرسم:
_به چه حقی میای جلو باشگاه؟
با اخم نگاهم می‌کند و به جای جواب دادن در صندلی جلو را باز می‌کند و کوتاه دستور می‌دهد:
_بشین!
با طعنه پوزخند می‌زنم:
_مدل جدید مسافر کشیه؟نمی‌شینم!
برمی‌گردم که بند کوله‌ام را می‌گیرد.دود آخرین پکش را در هوا رها می‌کند و سیگار را زیر پایش می‌اندازد و بر خلاف همیشه با جدیت می‌گوید:
_دلت نمی‌خواست بدونی آبجی جونت کجا در رفته؟
نگاهش می‌کنم و طبق معمول در نگاهش هیچ اثری از دروغ نمی‌بینم.با این حال باز هم شمشیرم را غلاف نمی‌کنم و حق به جانب سینه سپر می‌کنم:
_لابد می‌خوای بگی تو می‌دونی!از کجا معلوم؟
چشم ریز می‌کند:
_تا حالا دروغ شنیدی از من؟
لب باز می‌کنم که بگویم”پس چی؟” اما هر چه قدر فکر می‌کنم چیزی به ذهنم نمی‌آید.
همیشه گند کاری‌هایش را رک و راست گفته و خجالت نکشیده.
بند کوله‌ام را رها می‌کند و در حین دور زدن ماشین می‌گوید:
_خسته شدم از منتظر موندن،سوار شو!
چند لحظه‌ای با تردید نگاه می‌کنم.اصلا او از کجا می‌خواست جای آذر را بداند؟
اما اگر راست بگوید…
بیخیال جانان،فوقش می‌پرسی اگر دیدی خالی بندی می‌کند پیاده می‌شوی.
دستم به سمت دستگیره در عقب می‌رود که همان لحظه در های عقب را قفل می‌کند و با انگشت به در باز مانده‌ی جلو اشاره می‌کند.

نگاه تند و تیزم را اصلا نمی‌بیند. سوار می‌شوم و در را محکم می‌بندم.
از گوشه‌ی چشم نگاهم می‌کند.قبل از این‌که استارت بزند می‌گویم:
_همین‌جا بگو.می‌خوام برگردم باشگاه.
انگار الحمدلله کر شده و نمی‌شنود چون که استارت می‌زند و هیچ نمی‌گوید.
کلافه می‌شوم و می‌پرسم:
_اگه نمی‌خوای حرف بزنی من پیاده شم!
خیره به روبه رو خم می‌شود که می‌چسبند به صندلی و نگاهم قفل روی پشت گردن و موهای تراشیده‌اش می‌شود و عطر سردش بیشتر در مشامم می‌پیچد.
از روی داشبورد جعبه‌ی سیگارش را برمی‌دارد.
نفسی فوت می‌کنم و سرم را به سمت پنجره برمی‌گردانم.
دود سیگار که به مشامم می‌خورد اخم می‌کنم،این بشر نمی‌دانست این همه سیگار کشیدن ضرر دارد؟لعنتی نمی‌دانم هم چه می‌کشد که بویش مثل باقی سیگارها خفه کننده نیست.
برای این‌که اعتراضم را نشان دهم با حرص پنجره‌ را پایین می‌دهم که صدای بی مقدمه‌اش در گوشم می‌پیچد:
_آبجیت با بابای من یه جیک و پوکی داره
گردنم به سمتش می‌چرخد و با چشم‌های دریده به نیم رخش نگاه می‌کنم.
پنجره‌ی سمت خودش را پایین می‌دهد و خاکستر سیگارش را می‌تکاند و دوباره بین دو لبش می‌گذارد.
می‌خندم و می‌گویم:
_اصلا حالیته چی داری می‌گی؟
گذرا نگاهی به صورتم می‌اندازد:
_یه جور تعجب می‌کنی انگار از خانواده‌ی شما بعیده!
با خشم صدایم را بالا می‌برم:
_بفهم چی میگی! آذر چه جیک و پوکی می تونه با بابای تو داشته باشه؟بابای تو و آقاجونم…
وسط حرفم می‌پرد:
_شعار تحویل من نده خودم حالیمه بین آقاجونت و بابام چی گذشته! ولی وقتی می‌گم جیک و پوک آذر و بابام یکی شده زر الکی نمیام واست. نمی‌دونم شاید بابام دوست پسرشه، شوگر ددیشه،هر چی هست اون ماشین رویایی زیر پای آبجی تو بابای من براش خریده اوکی؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

2 نظر

  1. پارت بعدی لطفا زود بذارین
    رمان عالیییی هستش فقط لطفا زود پارت هارو بذارین ـپ
    ممنون

  2. پارت بعدی رو بذارین لطفاااا مرسی

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *