خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت دوازده

رمان خاطره/پارت دوازده

 

نفس بریده از ورزش سر صبحم به سمت مسافرخانه قدم بر می‌دارم؛یک روز نگذشته دلم برای هوای گرگان لک می‌زند،این شهر پر از دود و آلودگی با این هوای گرفته جای مناسبی برای من نبود.

بطری آب معدنی را از جیب سویشرت خاکستری رنگم بیرون می‌کشم و آبش را یک نفس سر می‌کشم‌.

دلم مالش می‌رود برای یک صبحانه‌ی مفصل و قدم‌هایم را تند می‌کنم.

چشمم به سر در مسافرخانه می‌افتد؛این‌جا مال یکی از دوستان نزدیک پیمان است؛خبر آمدنم به گوشش رسیده،دیر یا زود سر و کله‌ی خودش هم پیدا می‌شود.

پایم را در مسافرخانه نگذاشته‌ام کسی آستین مانتوام را می‌کشد؛ برمی‌گردم و با دیدن او هندزفری ام را از گوش می‌کشم و سلام می‌کنم‌؛ کلافه می‌گوید:

_یه ساعته دارم بوق می‌زنم،کل تهرون فهمیدن تو توی هپروتی!

نگاهی به پشت سر و ماشین مدل بالای جدیدش می‌اندازم و اولین کاری که می‌کنم این است که آستینم را از دستش بکشم و یک قدم به عقب بردارم.

نگاهی به ساعت گوشی‌ام می‌اندازم و می‌گویم :

_آخه فکر نمیکردم به این زودی بیاین ساعت هنوز هفت صبحه!

چه مؤدب هم شده‌ام که او را شما خطاب می‌کنم‌.

نگاهی به پشت سرم می‌اندازد و هر دو دست را در جیب‌های شلوار جین‌ش فرو می‌برد و گویا طعنه می‌زند:

_شاهکار کردم و تا هفت صبح دووم آوردم.حاضر شو تو ماشین منتظرم!

جمله‌ی آخرش را با لحنی گرفته می‌گوید و بی آن‌که منتظر جوابی بماند به سمت ماشینش می‌رود.

تا لحظه‌ی آخر نگاهش می‌کنم و بعد وارد مسافرخانه می‌شوم،کمی که فکر می‌کنم می‌بینم او همان امید چند سال قبل است. با یک نقاب جدید! آن نقاب را که برداری چهره‌ی آرام و دوست‌داشتنی همان جوان سه سال قبل را می‌بینی که دیگر تمایلی به خوب بودن ندارد.

شاید آدم بد روزی بتواند آدم خوبی شود اما آدم خوب هیچ وقت توان بد شدن را ندارد،حال اگر تمام تنش را خالکوبی کند و وسط ابرویش خط بی‌اندازد یا موهای کنار سرش را بتراشد. او همان امید است،کمی دل‌شکسته تر.

* * * *

در ماشین را باز می‌کنم و سوار می‌شوم و برای توجیح دیر کردنم می‌خواهم حرفی بزنم که با چهره‌ی غرق در خوابش روبه‌رو می‌شوم.

یعنی دوش گرفتن و حاضر شدنم این قدر طول کشید که او خوابش ببرد؟

حتی باز شدن در ماشین هم بیدارش نکرد؛

با تردید به چهره‌اش نگاه می‌کنم‌؛اخم کرده در خواب،مثل آدمی که دارد کابوس می‌بیند.

نفسم را فوت می‌کنم و برای اولین بار نمی‌دانم او را چه طور صدا بزنم. موقع دعوا کردن‌مان هر حرفی بارش کنم عار نیست اما الان که با او دعوا ندارم،زشت است با اسم خطابش کنم.

بعد از کلی فکر کردن بالاخره زبان به کام می‌چرخانم:

_آقا امید.

چه مسخره،آقا…مگر چند سال سن دارد؟

حتی پلکش هم تکان نمی‌خورد چه برسد به این که بیدار شود.

خوش به حالش،در اوج خستگی اگر در اتاقم مگس پر بزند بیدار می‌شوم آن وقت او…

صدایم را بالاتر می‌برم و دوباره و سه باره صدایش می‌زنم اما فایده ندارد. در ماشین را باز می‌کنم و دوباره محکم بهم می‌کوبم و او همچنان خواب است. کم کم دارم شک میکنم که نکند نقش بازی می‌کند اما نفس‌های سنگین و پلک های روی هم افتاده‌اش… انگاری واقعا خواب است.

یاد نوید می‌افتم.او هم دقیقا همین طور است! کنارش توپ هم بترکانی محال است بیدار شود.

دیگر فکری به ذهنم نمی‌‌رسد.نگاهی به صندلی عقب می‌اندازم و چشمم گیر می‌کند روی بطری های نصفه و نیمه ی پایین صندلی و سریع رو برمی‌گردانم؛ دلیل خواب الودگی اش معلوم شد …انگار شب زنده داری داشته.احمق نمیداند با این بطری ها دستگیر شود چه بلایی بر سرش می آید.

نگاهی به ساعت می‌اندازم،یک ربع است که نتوانستم بیدارش کنم کاش حداقل عجله نمی‌کردم و صبحانه‌ام را می‌خوردم.

این بار با کیف کوچکم به بازویش می‌کوبم و ولوم صدایم را بالاتر می‌برم:

_آقا امید؟

بالاخره معجزه می‌شود و گوشه‌ی پلکش تکانی می‌خورد

 

گوشه‌ی پلکش تکانی می‌خورد و غرق در خواب نگاهم می‌کند و انگار به یاد نمی‌آورد کجاست که گیج سر جایش می‌نشیند و با نگاه کردن به اطراف مغزش ری‌استارت می‌شود و با صدایی دو رگه از خواب می‌گوید:

_اومدی؟

_یک ساعتی می‌شه.

دروغ که شاخ و دم ندارد. مالشی به چشم‌هایش می‌دهد و تنش را می‌کشد.

_ببخشید کل شبو نخوابیدم.

خمیازه‌ی بلند بالایش را که می‌بینم،‌ می‌گویم:

_می‌خواین شما بخوابین من خودم میرم خونه ی پریناز خبری شد میگم بهتون.

استارت می‌زند و گرفته جواب می‌دهد:

_نه.

چشم‌های غرق در خواب او را که می‌بینم می‌ترسم؛جانم را از سر راه آورده بودم که می‌خواستم دست آدمی بسپارم که چشم‌هایش را به سختی باز نگه داشته؟

با نیم نگاهی متوجه ی ترس و تردیدم می‌شود و می‌گوید:

_وقتی راننده منم نترس خانوم مربی!

به رانندگی‌اش ایمان داشتم با این وجود مخالفت می‌کنم:

_آخه هنوز خوابین،این طوری نباید پشت فرمون بشينيد خطرناکه!

اعتنایی نمی‌کند و راه می‌افتد؛با وجود این‌که سر صبح است اما خیابان‌های تهران شلوغ است و پر هیاهو… گویا امروز هم روز پرکاری برای کارمندان و کارگران است.

_صبحونه خوردی؟

سرم را به سمتش می‌چرخانم و به نیم رخش زل می‌زنم؛قبل‌ها ریش نداشت؟

جواب می‌دهم:

_نخوردم،نیازی هم نیست من…

حرفم را قطع می‌کند:

_یه جای توپ سراغ دارم.

و بی آن‌که نظری از من بخواهد سرعتش را بیش‌تر می‌کند.

* * * * *

گوشه‌ی تخت سنتی می‌نشینم و نگاهی به کله‌پزی شلوغ می‌اندازم.

اميد برعکس من انگار به خانه‌ی خاله‌اش آمده لم می‌دهد و پاهایش را هم دراز می‌کند؛بوی کله‌پاچه به مشامم می‌زند و صدای قار و قور شکمم در می‌آید.

اميد می‌گوید:

_واسه چی کز کردی یه گوشه نکنه تو هم مثل همه‌ی دخترا می‌خوای پاف و پیف کنی که نمی‌خوری و چندشت می‌شه و اینا؟ البته اونا واسه کلاس کاری‌شون می‌گن پاش برسه کله رو گاز می‌زنن…اما تو ماشالله مردی هستی برای خودت.

 

لب باز می‌کنم و همان لحظه پسرک جوانی با لباس مخصوص برای گرفتن سفارش جلو می‌آید و امید شروع می‌کند، از زبان و چشم گرفته تا بناگوش و مغز و سیراب شیردان سفارش می‌دهد و وقتی مطمئن می‌شود چیزی را از قلم نینداخته از من می‌پرسد:

_شما چی؟

به آرامی جواب می‌دهم:

_من چیزی نمی‌خورم ممنون فقط یه لیوان آب بیارید لطفا…!

پسر سر تکان داده و می‌رود. برایم جالب است او در عین بی حوصلگی‌اش باز هم پر چانه است.

_ای بابا به کاهدون زدیما فکر می‌کردیم بیاریمت این‌جا تا تهش و نون می‌کشی تو هم که…

کلامش را قطع می‌کنم:

_من گیاه‌خوارم آقا امید.

چهره در هم می‌کشد:

_گیاه خواری؟یعنی گیاه می‌خوری؟بلا نسبت گیاه و که گوسفند می‌خوره..

نگاهم را تند به صورتش می‌اندازم اما از رو نمی‌رود:

_گفتم بلانسبت. آخه مگه می‌شه یه آدمی کل عمر شکمش و با گیاه سیر کنه. کله پاچه خوردی تا حالا روشن شی؟

سر تکان می‌دهم:

_بله خوردم و تصور شما راجع به گیاه خواری اشتباهه. کلی غذای خوب و خوشمزه هست که می‌تونیم بدون کشتن حیوونا بخوریم.

چشم‌های براقش را ریز می‌کند و می‌پرسد:

_مثلا؟

_مثلا هر چی که توش گوشت یه حیوون مرده نباشه.ما بدون کشتن حیوونا هم می تونیم سیر بشیم.

دست زیر چانه می‌زند و با نگاهی عمیق صورتم را از نظر می‌گذراند.

_یعنی تو ناهار و شام تو با عدسی و لوبیا و کدو می‌گذرونی؟

و زیر لب خیلی آرام ادامه می‌دهد:

_دلم برای بدبختی که می‌خواد اینو بگیره سوخت والا.

با نگاه تند و تیزی می‌گویم:

_شنیدم چی گفتین!

از رو نمی‌رود و با پرویی می‌گوید:

_گوشات تیزه ها… نکنه از خواص گیاه خواریه؟

انگشت شصت‌ش را کنج لبش می‌کشد و رو برمی‌گرداند تا خنده‌اش را نبینم.

با صورتی درهم می‌گویم:

_شما عقاید همه ی آدمارو مسخره می‌کنین؟

چشم‌هایش را به صورتم می‌دوزد و سنگین جواب می‌دهد:

_من عقاید مسخره‌ رو مسخره می‌کنم.

_کار اشتباهی می‌کنین هر کسی می‌تونه هر عقیده‌ای داشته باشه نباید مسخره کنید.

بشکنی می‌زد و می‌گوید:

_آفرین نصیحت قشنگی بود،آقاجون‌تم از این نصیحتا می‌کنی؟

 

نفسم را فوت می‌کنم در آن کله پزیِ بی هوا و جواب می‌دهم:

_آقاجونم اون‌قدر که تو فکر می‌کنی بد نیست.

مثل خودم پاسخم را می‌دهد:

_اما اون‌قدری هم که تو فکر می‌کنی خوب نیست!

گره‌ای بین ابروانم می‌افتد:

_تو دروغ گفته بودی، با دروغ سر سفره ی عقد با پری نشستی اونا دوستی خونوادگی‌مون بودن آقاجونم فقط حقیقت و گفت.

با تمسخر می‌گوید:

_گفت؟مطمئنی گفت؟بیشتر شبیه جار زدن بود تا گفتن و منه بی‌وجود هر چی توی اون کتاب قرآن گشتم تا ببینم تو کدوم آیه نوشته آبروی مؤمن و ببر چیزی پیدا نکردم. بعد با خودم گفتم خری امید، اینا که خدا رو نمی‌پرستن،اینا یه بت دروغی از خدا رو می‌پرستن.یه عقااااید مسخره‌ای که هیچ کجا نوشته نشده.

بلند می‌شوم.خسته شدم هر بار با آن دل سیاه و پر از کینه‌اش،من و خانواده‌ام را زیر سؤال برد.

کیفم را برمی‌دارم که با جدیت می‌غرد:

_بشین سر جات.

_بشینم و به مزخرفاتت گوش کنم؟می‌دونی چیه؟ خر منم چون با این‌که می‌دونم از ما کینه داری باز فکر می‌کنم قصدت واقعا کمک به پریه!

 

یک قدم می‌روم و صدایش متوقفم می‌کند:

_آره کینه دارم از آقاجونت اما از من ضرری به اون رفیق بی وفات نمی‌رسه!

صدای محکمش صداقت را فریاد می‌زند؛بمیر جانان که بارها چوب ساده لوحی‌ات را خوردی و هنوز قصد آدم شدن نداری. هر آدم بی سر و پایی را با چهار کلمه حرف باور می‌کنی!

برعکس همیشه جدی و کوبنده دستور می‌دهد:

_بشین سر جات خانوم مربی،قصد انتقام داشتم الان مخ‌تو کار می‌گرفتم.آقاجونت یه روز منو از سر سفره‌ی عقد با دختر رفیقش بلند کرد،هیچ انتقامی بدتر از این نیست که قلب دختر خودش واسم بتپه.

 

ابروهایم بالا می‌پرد و برمی‌گردم.دوباره سر جایم می‌نشینم و با مکثی طولانی می‌خندم.مضحک ترین حرفی که در کل عمرم شنیده‌ام.این بار لحن من سرشار از تمسخر است.

دستم را روی تخت می‌گذارم و کمی به سمتش متمایل می‌شوم و نگاه عاصی‌ام را به چشم‌های شرورش می‌دوزم و محکم می‌گویم:

_انتقام بدیه اما… من یه دختر هفده ساله ی نادون نیستم که چشمم و ببندم و عاشق بشم.عقل دارم،عقلم انتخاب می‌کنه که قلبم برای کی بتپه!

 

پوزخندش خار می‌شود در چشمم؛

_زیادی ادعای زرنگی می‌کنی جان‌جان خانوم اما بذار یه چیزی بهت بگم!

دستش را با فاصله از دستم روی تخت می‌گذارد و این بار او هم کمی به جلو خم می‌شود و با لحنی جدی تر از همیشه می‌گوید:

_اگه عاشق شدن به انتخاب خود آدم بود،من سه سال قبل عاشق یه دختر ضعیف به اسم پری نمی‌شدم که جنگیدن بلد نیست و با یه پخ گفتن می ترسه و عقب می‌کشه.

می‌خواهم جواب بدهم که همان پسر با سفارشات حضرت آقا سر می‌رسد؛راست می‌گوید خاله نیلو… تمام مردها دو چیز را به وفور دارند یکی ادعا دیگری اعتماد به نفس کاذب و بی‌خودی…

او نمی‌داند من از پسرهایی که زنجیر به گردن می‌اندازند بیزارم.همان‌هایی که عوضی بودن‌شان از صد فرسخی پیداست.

پسر گارسون دست به سینه می‌گوید:

_امری ندارید آقا؟

اميد دست در جیب می‌کند و مقداری پول به دستش می‌دهد، با خیال این‌که انعام داده ابرویم بالا می‌رود اما او می‌گوید:

_بپر از سوپری پنیری،کره‌ای،خامه‌ای چیزی واسه خانوم بگیر پایه ی کله پاچه نیست.

سپس رو به من می‌پرسد:

_انشالا محصولات حیوانی که می‌خوری جان‌جان خانوم یا بفرستمش مزرعه برات گیاه بچینه؟

چشم‌غره‌ام به او،صدای خنده‌اش را بلند می‌کند.

 

عینکش را از چشمش برمی‌دارد؛اخم افتاده بین ابروهای پر و سیاهش را می‌بینم.در حالی که فرمان ماشین در مشتش فشرده می‌شود نگاهش را به مرتضی می‌دوزد که ماشینش را از پارکینگ بیرون آورده و حالا دارد در را می‌بندد.

نگاهم بین آن دو در نوسان است و روی امید مکث بیش‌تری دارم.خدا پشیمانم نکند از این‌که به او اعتماد کردم.

فکش قفل می‌کند،رنگ پوستش به کبودی می‌زند و رگ‌های گردنش نقطه‌ی جوش خشمش را نشانم می‌دهد.

با کینه و خشم از لای دندان‌های قفل شده‌اش می‌غرد:

_مرتیکه‌ی حروم زاده…

دستگیره‌ی در را باز می‌کند و به قصد پیاده شدن پایش را بیرون می‌گذارد که با گرفتن مچش مانع می‌شوم.

برمی‌گردد و آن دو گوی سبز به خون نشسته را بین چشم‌ها و دستم می‌گرداند.

دستم مشت شده و عقب می‌رود؛خاک بر سرت حالا چه فکری پیش خودش می‌کند؟

خیره به صورت عصبی‌اش آرام می‌گویم:

_قول دادی کار اشتباهی نکنی.اگه الان بری اوضاع بدتر می‌شه!

سرش را برمی‌گرداند،مرتضی سوار بر ماشینش گازش را می‌گیرد و می‌رود و نگاه پر از کینه‌ و خشم امید را پشت سرش جا می‌گذارد.

پایش را دوباره داخل ماشین برمی‌گرداند! با تمام توان در را به هم می‌کوبد و همراه با مشت محکمش روی فرمان داد می‌کشد، مشت بعدی را محکم‌تر می‌زند و عربده می‌کشد. رگ‌های گردن و پیشانی‌اش بالا می‌آیند و او گویا سرب داغ بر تنش می‌ریزند که این‌گونه فریاد می‌زند.

ترسی به دلم می‌افتد و به در می‌چسبم.ساکت می‌شود،دست از مشت کوبیدن روی فرمان برمی‌دارد.صدای نفس‌های سنگینش کم از فریاد ندارد.

لب باز کرده و نکرده به سمتم خم می‌شود که از ترس بیش‌تر خود را به در می‌چسبانم.

داشبورد را باز می‌کند و پاکت سیگار و فندک‌ش را بیرون می‌کشد و در داشبورد را محکم می‌کوبد.

چندمین سیگاری‌ست که دود می‌کند از صبح را نمی‌دانم،فقط می‌دانم او بیش‌از اندازه سیگار می‌کشد.

لحظه‌ای بعد بوی سیگارش به مشامم می‌زند،انگار هوای ماشین برایش خفه است که پیاده می‌شود.

عجب غلطی کردی جانان؛بفرما حالا مانند همان حیوان شریف در گل مانده‌ای!

اعتماد کردی، گفت پری را فراموش کردم و باور کردی!

گفت کاری با شوهر بی خاصیتش ندارم و باور کردی!

اویی که آبرویش ارزنی هم برایش اعتبار ندارد.

فراموش کردی در مراسم سمانه به خاطر چند کلام حرف برادرش چه طور آبرو ریزی کرد؟

حالا آدرس پری را هم پیدا کرد،صدای گریه‌های پری را هم از پشت تلفن شنید.

آخ جانان!قیامت به پا کردی و بی خبری!

با تردید از ماشین پیاده می‌شوم،تکیه زده به بدنه‌ی صاف و صیقلی آبی رنگ ماشین سیگار دود می‌کند.

اگر گرگان بود با این رنگ توی چشم ماشینش حتما یک آشنا به پستم می‌خورد.

بدون آن‌که نگاه به چشم‌هایش بی‌اندازم می‌‌گویم:

_بهتر نیست بشینی توی ماشین؟روبه‌روی آپارتمان خونه‌شونیم اگه تو رو ببینه حالش بدتر می‌شه.

چشمم گیر کرده به آسفالت خیابان و رفت‌وآمد ماشین‌ها اما سنگینی نگاهش را حس می‌کنم.حرف که می‌زند می‌فهمم،کلامش سنگین‌تر است:

_من حالش و بد می‌کنم؟

 

با سری پایین افتاده شرمزده به خاطر برداشت اشتباهش می‌گویم:

_منظورم این نبود.

ته مانده‌ی سیگارش را زیر کفشش له می‌کند و به سمتم برمی‌گردد و دست در جیب می‌پرسد:

_خوب الان چی‌کار کنیم؟چه طوری از دست اون حیوون نجاتش بدیم؟حرف بزن دیگه…ازم قول گرفتی کاری به اون یارو نداشته باشم حالا جواب بده ببینم خانوم مربی چی کار می‌خوای برای نجات رفیقت از اون زندگی سگی بکنی؟سه سال گذشته…خدا می‌دونه تو این سه سال چه جوری اذیتش کرده و دختره ی احمق بی دست و پا جیک نزده از ترس.

 

خودم هم نمی‌دانم،از گرگان کوبیدم آمدم این‌جا فقط به این خاطر که پری گفت بیا…فقط به این دلیل که بین این همه آدم از من کمک خواست!

باز با سؤال‌هایش قصد متلاشی کردن ذهنم را دارد:

_می‌تونی طلاقش و از اون یارو بگیری که منم دست رو دست بذارم و کاری نکنم؟می‌تونی پری و از اون جهنم نجات بدی که ازم قول می‌گیری یه گوشه بشینم و تماشا کنم؟

هنوز حرف از دهانم بیرون نیامده با خشم می‌غرد:

_جوری زمینش می‌زنم که نتونه بلند شه مرتیکه‌ی حرومی!

می‌خواد سوار ماشین شود که تند راهش را سد می‌کنم و می‌پرسم:

_می‌خوای چی‌کار کنی؟

نگاهم می‌کند،در چشم‌هایش آتش خشم زبانه می‌کشد و همین مرا می‌ترساند.دستش را کنار سرم روی ماشین می‌گذارد و شمرده شمرده کلمات از سر غضبش را در صورتم پرت می‌کند:

_می‌خوام زوزه‌ی شغال‌و در بیارم.

خسته از دیوانه بازی‌هایش صدایم را بالا می‌برم:

_به تو چه هان؟به توچه؟مگه وکیل وصی مردمی؟این همه زن که شوهراشون اذیتشون می‌کنه می‌خوای به قول خودت دکمه‌ی همشون و بزنی؟چی کاره‌ی پری شدی که این طوری می‌کنی؟حرف و عملت یکی نیست امید خان گفتی چشمم دنبال ناموس مردم نیست اما هنوز عاش…

چنان عربده‌ای می‌زند که حرف در دهانم می‌ماسد مات و مبهوت صورتش می‌شوم:

_ببر صداتو…

تا حالا چنین خشمی را از نزدیک ندیده‌ام؛به معنای واقعی کلمه عصبی‌ست.دیوانه شده انگار…

چند نفری از رهگذران با صدای عربده‌اش می‌ایستند و گویا فیلم ترسناک در حال پخش است دور از ماجرا قضاوت‌‌هایشان را در گوش هم پچ می‌زنند.

انگشت اشاره‌اش را با تهدید جلویم تکان می‌دهد و می‌غرد:

_حق نداری از من بازخواست کنی.

سر تکان می‌دهم:

_اما خودت حق بازخواست خودتو داری.به جای داد زدن از من از خودت بپرس چرا سر دختری که هیچ نسبتی باهات نداره به این حال افتادی.

نفس کم می‌آورد در این دود و دم تهران.می‌دانم با حرف‌هایم به عصبانیتش دامن می‌زنم اما باید کمی هم شده به خودش بی‌آید.

روبه‌رویم می‌ایستد،بدون ترس از نگاه خون‌گرفته‌اش جلویش قد علم می‌کنم منتظر داد و بیدادش هستم که صدای پیرزنی نگاه هر دوی‌مان را به سمت خود می‌کشاند:

_حیف نیست لحظه‌های خوش‌تون و ناخوش می‌کنید جوونا؟

امید کلافه چنگی به موهایش می‌برد و رو برمی‌گرداند و زیر لب می‌غرد:

_همین پیری و کم داشتم.

پیرزن اما با آن چهره‌ی دوست‌داشتنی‌اش لبخند می‌زند:

_پسرم گناه داره زنت،زن و که نباید سرش داد زد.اونم وسط خیابون که کلی چشم پی‌تون می‌گرده.پیر تر که بشید می‌فهمید از این لحظه‌هاتون چه استفاده‌هایی می‌تونستین بکنین.

امید بی حوصله سیگاری آتش می‌زند و با یک پک عمیق تمام حرصش را سر آن سیگار بیچاره خالی می‌کند و دود غلیظ‌ش را بیرون می‌دهد.

پیرزن ادامه می‌دهد:

_ماشالله خیلی هم بهم میاین.چشم نااهل ازتون دور باشه.یه چشم زخم همیشه دورتون داشته باشید.بعضیا اختلاف می‌ندازن تو زندگیا…

امید کلافه می‌گوید:

_دلت خوشه تو هم حاج خانوم برو بذار به درد خودمون بمیریم.

لب می‌گزم به خاطر لحن تندش و به جای او من با لحن آرامی می‌گویم:

_مرسی از نصیحتاتون مادرجان ولی ما زن و شوهر نیستیم.

عصایش را تکانی می‌دهد نگاهی معنادار به جفت‌مان می‌اندازد و هیچ نمی‌گوید،حتی یک کلمه!

اخم‌هایم در هم رفته،من کجا به او می‌آیم که چنین حرفی زده؟

 

با اوقات تلخی بی‌آن که نگاهم کند همراه با سیگار کنج لبش می‌گوید:

_برو خونه‌ش همین‌جا منتظر می‌مونم.

با این‌که در تصمیمات شخصی بقیه دخالتی نمی‌کنم اما نمی‌دانم چرا می‌پرسم:

_چرا انقدر سیگار می‌کشین؟

کام بعدی را عمیق تر می‌گیرد و جوابم را می‌دهد:

_ما مثل شما با زندگی سالم حال نمی‌کنیم خانوم مربی!

_آخه زیاد می‌کشین،من قصد دخالت ندارم ولی به نظرم مصرف‌ سیگارتونو کم کنین،یه وقت ریه‌هاتون…

همراه با نگاه سردش،با لحن خشک و غضب‌آلودی وسط حرفم می‌پرد:

_دیرت نشه!

خیلی راحت منظورش را بهم می‌رساند؛در کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن جانان!

سر تکان می‌دهم و همزمانی که او سوار ماشین می‌شود از خیابان عبور می‌کنم و روبه‌روی آپارتمان پری می‌ایستم و زنگ طبقه‌ی سوم را می‌زنم.طولی نمی‌کشد که صدای هیجان زده‌اش را از آیفون می‌شنوم:

_اومدی جانان؟

دلتنگ صدایش بی‌طاقت می‌گویم:

_آره باز کن درو…!

به من و من می‌افتد:

_اممم باز می‌‌کنم اما در واحد قفله روم…اومدی بالا زنگ واحد روبه‌روییی رو بزن از تو بالکن خونه‌شون بیا ببینمت!

صدای حیرت زده‌ام به سختی از بیخ گلویم بلند می‌شود:

_یعنی چی در قفله روم؟مگه زندانی‌ گرفته؟

غم صدایش را حس می‌کنم:

_به خیال خودش آره.درو می‌زنم بیا بالا!

همزمان در سبز رنگ آپارتمان با صدای تیکی باز می‌شود.

وارد می‌شوم و بیخیال آسانسور سه طبقه را از پله‌ها بالا می‌روم و طبق خواسته‌ی او زنگ واحد روبه رویی را می‌زنم.

طولی نمی‌کشد که زن میانسالی در را باز می‌کند و با خوشروئی می‌گوید:

_بفرما دخترم.

با کمی این دست و آن دست کردن خواسته‌ام را بازگو می‌کنم:

_اممم چیزه من دوست پرینازم منتهی در…

حرفم را نزده منظورم را متوجه می‌شود،متاسف سر تکان می‌دهد:

_فهمیدم بیا تو دخترم.

با ببخشیدی وارد می‌شوم و با چشم‌هایم دنبال بالکن می‌گردم که خود زن راهنمایی‌ام می‌کند:

_بیا بالکن تو اتاق خوابه.

تشکری می‌کنم و خجالت زده وارد اتاق خوابی که نشانم می‌دهد می‌شوم.

در بالکن را برایم باز می‌کند و می‌گوید:

_بفرما دخترم. خدا به دوستت هم صبر بده.

بی طاقت وارد بالکن می‌شوم و با دیدن پری در بالکن کناری صدایم در می‌آید:

_پری الهی قربونت برم!

اشک از هر دو چشمش می‌ریزد و دلتنگ نامم را صدا می‌زند.

دستم را به سمتش دراز می‌کنم،دستم را می‌گیرد و بی‌تاب می‌شود:

_اومدی…می‌دونستم میای!

دلتنگ جز به جز صورت زیبای مینیاتوری‌اش را از نظر می‌گذرانم و جواب می‌دهم:

_معلومه که میام!چرا زودتر نگفتی پری؟چرا اصلا به عمو رضا و خاله نگفتی؟

اشک چشمش را پاک می‌کند.

_مگه اونا وقتی بدون تحقیق و پرس‌و‌جو منو به مرتضی دادن از من پرسیدن که حالا توی بدبختیام ازشون کمک بخوام؟تقصیر اوناست. همش تقصیر اوناست که من توی این جهنمم!

راست می‌گوید بیچاره،رنگ و رخ زرد و پوست آب رفته‌اش کاملا صحت حرفش را می‌رساند.

گویا کسی قلبم را می‌فشارد،آزرده خاطر می‌گویم:

_من چی؟؟چرا به من نگفتی؟

بینی‌اش را بالا می‌کشد و اشک‌های بی وقفه‌اش را باز پاک می‌کند:

_امروز و فردا کردم تا شاید خوب بشه اما کارد به استخونم رسیده. قبلا هم رسیده بود اما انگار با خودم لج کردم،که تو این خونه منتظر مرگمم.اما خیلی سخته جانان،هم‌زبونم شدن در و دیوار!

 

لب می‌گزم و اشکی که به دیواره‌ی پلکم می‌زند را رد می‌کنم و بغض دار می‌گویم:

_آخه چرا؟پری مگه من مرده بودم؟این همه جواب تلفنامو ندادی فکر کردم از سر خوشبختی زیادته! شوهرتم که ماه قبل تهدیدم کرد بهت زنگ نزنم، نخواستم به خاطر من دعوا بین‌تون بی‌افته فکر کردم شوهرت با من مشکل داره،من اگه می‌دونستم تو این وضعی تنهات می‌ذاشتم؟

 

دستم را می‌فشارد و در میان اشک‌هایش طرح لبخند کمرنگی را روی لب‌هایش می‌نشاند:

_می‌دونم!حتی اگه خونم به جای تهران بالای قله‌ی قاف بود باز میومدی.

_حالا چرا این کارا رو می‌کنه؟چرا در روت قفله؟

اشک‌هایش تمامی ندارد انگار،با هر قطره‌ای که از چشم‌های درشت عسلی‌اش می‌برد می‌میرم و زنده می‌شوم:

_دل سیاهه…تقصیر خودمم هست.سال اول ازدواج رفتارش بهتر بود،گیر زیادی می‌داد اما من باهاش کنار میومدم. تا این‌که یه شب جریان نامزدی قبلیم و براش تعریف کردم،فقط خواستم چیز پنهونی بینمون نباشه چه می‌دونستم اگه از اون صیغه ی محرمیت ده روزه بگم آتیش می‌گیره. حرفای خیلی بدی بهم زد جانان.همشون مثل یه زخم اینجام هک شده.

به قلبش اشاره می‌کند و ادامه می‌دهد:

_از اون موقع از این رو به اون رو شد.اگه هم بستری باهاش و قبول نمی‌‌کردم می‌گفت چیه؟عشق سابقت بهتر بهت حال میداد؟اگه با تو حرف می‌زدم فکر می‌کرد دارم آمار امید و می‌گیرم.زندگی و جهنم کرد برام.هزار بار خردم کرد،گفت دست خورده‌م،گفت خدا می‌دونه چه گندی بالا آوردی که ننه بابات دو روزه شوهرت دادن.درد زدناش چیزی نیست،حرفاش آزارم می‌ده.

 

با اشک‌های او من هم اشک میریزم و با ناراحتی فقط می‌توانم بگویم:

_بمیرم من پری!مرتیکه‌ی عوضی… نباید تحمل می‌کردی،طلاق می‌گیری و تمام!

با مخالفت سر تکان می‌دهد:

_نمی‌شه.طلاق نمی‌ده.اون قدرا هم بد نمیزنه که جاش بمونه بخوام شکایت کنم.گیر افتادم این‌جا…

_مگه می‌شه؟یه راهی پیدا می‌کنیم!

نا‌امیدی را در نی نی چشم‌هایش می‌بینم:

_این‌جا حق طلاق با مرده.یعنی که ما زنا آدم نیستیم،اگه حبس‌مون کنن،اگه صبح و شب خردمون کنن،اگه روحمون و بکشن،اگه پژمرده‌مون کنن نمی تونیم دردمونو به کسی بگیم!بخوام شکایت کنم یا باید معتاد باشه یا الکلی یا نفقه نده…کجای این‌ مملکت صدامو می‌شنون که برم داد بزنم و بگم این مرد شخصیتم و خرد کرده.جسمم و زنده نگه داشته اما روحم و کشته…مردم من به خدا جانان،فقط الکی نفس می‌کشم!

 

حس می‌کنم آتش به جان قلبم افتاده؛بهترین رفیقم در چنین حالی بود و من بی‌خبر بودم…!

_از خودم متنفرم‌؛از مرتضی متنفرم،حتی از مامان و بابا متنفرم چون اونا باعث حال و روز الان منن!

امید در ذهنم جان می‌گیرد و می‌پرسم:

_دلت می‌خواست با اون… یعنی با…

سکوت می‌کنم،منظورم را بدون مطرح کردن کامل سؤال می‌فهمد و با صدایی گرفته از فرط گریه جواب می‌دهد:

_بهش فکر نمی‌کنم،به این فکر نمی‌کنم که با امید ازدواج می‌کردم الان زندگیم چه‌طور بود!می‌دونی خیلی از دست بابات دلخور بودم که نامزدیم و بهم زد اما دیگه نیستم.با سرنوشتم کنار اومدم اما خسته‌م…اون روز که زنگ زدم بهت کارد و به استخونم رسونده بود.نباید الکی تا این‌جا سرگردونت می‌کردم.

با سرزنش می‌گویم:

_الکی؟باید خیلی زودتر از اینا می گفتی پری!

سر پایین می‌اندازد؛دستش را می‌فشارم،لعنتی حتی نمی‌توانستم در آغوش بکشمش! با اطمینان می‌گویم:

_من نجاتت می‌دم.اول می‌رم یه قفل ساز میارم تو نه اسیری نه زندونی.بعدشم از دست اون دیو دوسر نجاتت می‌دم.بهم اعتماد کن باشه؟

لبخند ناامیدانه‌ای می‌زند:

_تو هنوز مرتضی رو نشناختی جانان!

نمی‌دانم پشتم به کجا گرم است که چنان مصمم می‌گویم:

_بسپارش به من…!

* * * * * *

زمان از دستم در رفته و نمی‌دانم چه‌قدر گذشته که او خیره به نقطه‌ای نامعلوم شده و من هم بلاتکلیف او را تماشا می‌کنم.

کلافه از سکوت طولانی مدتش بالاخره قفل زبانم را می‌شکنم:

_نمی‌خوای چیزی بگی؟

به گمانم صدایم را اصلا نمی‌شنود‌؛ما را بگو دل به چه کسی خوش کردیم. الکی در این گرمای طاقت فرسا خود را علاف چه کسی کرده‌ام.

نفسم را فوت می‌کنم و می‌خواهم پیاده شوم که بند کوله‌ام را می‌گیرد.

برمی‌گردم و نگاهم از دست خالکوبی شده‌اش بالا می‌رود و به چشم‌هایش می‌رسد.

با صدای آرام ولی جدی و مصمم می‌گوید:

_ بهش بگو جای ناله کردن و مسخره بازی اگه یه ذره جربزه داشت الان زیر دست و پا نبود.من نمیدونم همون موقع هم چرا خودم و عنتر منتر یه الف بچه کردم که مامان باباش یادش ندادن اگه یکی یه لگد بهت زد بلند شو حداقل اگه جنگیدن بلد نیستی از خودت دفاع کن نه اینکه شل بگیری تا طرف محکم‌تر بزنه تو هم فاز غم برداری و بگی آی بدبخت شدم.

 

با حرص می‌گویم:

_الان این وسط دوست من مقصره؟

_دوست تو اولیه و اون نامرد نالوتی که ضعیف گیر آورده تو این شهر غریب دومیه،سومی هم هر چی ننه بابای احمق و نادونن که به قصد خیر خواهی گه میزنن به زندگی بچه‌هاشون…

 

این بشر با عفت کلام بیگانه‌ است انگار…

لبی تر می‌کنم،امان حرف زدن نمی‌دهد و تلافی سکوت طولانی‌اش را یک جا در می‌آورد:

_پای حرف که میاد وسط همه ی شما زنا دم از تساوی حقوق زن و مرد می‌زنین اما خودت شما جنس ضعیفه‌ها یه ارزن واسه خودتون ارزش قائل نیستین که ما باشیم…دختره ی احمق سه ساله زیر دست اون مرتیکه‌ی چرک‌زده‌ لگد مال شده دریغ از یه تلفن… حالا من نه، ننه باباش که نمردن…همین تلفن و زودتر می‌زد حتما باید شیره‌شو می‌کشید اون یارو تا اعلام اتمام بنزین کنه.

نفسی بیرون می‌دهم و می‌گویم:

_به جای سرزنش کردن پری بهتر نیست برای نجات دادنش فکر یه راه حل باشیم؟

چشم‌های سرزنش بارش را به چشم‌‌هایم می‌دوزد و پاسخ می‌دهد:

_راه حل که داشتی خانوم مربی؟مگه ادعا نکردی تنها از پسش بر میام. برو دیگه برو شکایت کن ببینم کی تو این مملکت تره واست خرد می‌کنه.تقصیر خودت نیست آخه تا حالا کارت به سلسله مراتب نرسیده بفهمی تو این مملکت خودت باید با چنگ و دندون حق‌تو بگیری!

لبخند محوی روی لبم می‌نشیند. نگاهش روی لب‌هایم کشیده می‌شود.

_چته؟

با خنده می‌گویم:

_تا حالا کسی بهت گفته خیلی غر می‌زنی؟

سر جلو می‌آورد که لبخند از لبم می‌پرد،با کلامی معنادار سؤالم را با سؤال جواب می‌دهد:

_تا حالا کسی بهت گفته آرامشت چه قدر اعصاب آدمو بهم می‌ریزه؟گاهی شک می‌کنم تربیت شده‌ی دست حاج مصطفی بوده باشی.از زیر دست اون فقط یه دختر ترسو و لرزون بار میاد.

ابرو بالا می‌دهم.

_اون وقت از کجا به این نتیجه رسیدی؟

پوزخند می‌زند:

_من بچگیم و زیر دست آقاجونت بزرگ شدم کل عقاید و آرمان‌هاش و از برم.رو این حساب می‌گم اون حاج مصطفی که من می‌شناسم محاله بذاره دخترش تنها بره تا سر کوچه چه برسه به این‌که شال و کلاه کنه و بیاد تهرون.

سکوت می‌کنم؛حرف ناحق نمی‌زند عقاید آقاجانم دقیقا همین است.فقط بعد از عاقبت آذر،کمی از سخت‌گیری‌هایش کم کرد. البته مادر هم در این قضیه نقش پررنگی دارد.

صاف می‌نشیند و باز می‌پرسد:

_این‌که ریلکس چِت کردی رو صندلی ماشین من…عجیبه واسم نمی‌ترسی؟نمی‌ترسی با کینه‌ای که از آقاجونت دارم یه بلایی سر ته‌تقاریش بیارم؟

لبم باز به لبخند کوتاهی می‌شود و جواب می‌دهم:

_تا حالا از هیچ آدمی نترسیدم.بعد از اینم نمی‌ترسم.

ابروی پر مشکی‌اش را بالا می‌دهد:

_چرا؟دلت به اون چهار تا لگدی که بلدی بپرونی خوشه؟

خنده‌ام می‌گیرد و با خنده‌ای کوتاه جواب می‌دهم:

_نه.من فقط یاد گرفتم با آدما خارج از جنسیت‌شون رفتار کنم.اگه بخوای با موضع بدبینی زندگی کنی دنیا پر از حوادث و اتفاقای بد و ناگوارِ.

شیطنت باز به نگاهش برمی‌گردد:

_زیاد خوش‌بینی هم کار دستت می‌ده‌ها خانوم مربی.

نفسی فوت می‌کنم.

_می‌شه خواهش کنم دیگه بهم نگید خانوم مربی؟

باز خوی پررویی‌اش گل می‌کند.سر تکان می‌دهد و با عزت نفس می‌گوید:

_آره می‌شه خواهش کنی!

_خوب خواهش می‌کنم دیگه بهم نگید خانوم مربی!

با لحنی که حرصم را در می‌آورد،جواب می‌دهد:

_باشه جان‌جان خانوم.

سری با تاسف تکان می‌دهم.او آدم بشو نیست.

_برسونمتون دم مسافرخونه‌تون یا از همین‌جا زحمت و کم می‌کنین؟

چشم گرد می‌کنم:

_پس پری چی؟مگه قرار نبود…

میان حرفم می‌پرد:

_قرار که نبود،شما تشریف ببر مسافرخونه‌ خودم حلش می‌کنم.

دست به سینه می‌زنم:

_نمی‌شه.

بی‌حوصله می‌شود:

_چسب نشو دختر جون.زحمت‌و کم کن بذار به کارم برسم!

به سمتش برمی‌گردم و مشکوک می‌پرسم:

_می‌خوای چی‌کار کنی؟ببین من نمی‌خوام بلایی سر مرتضی بیاری چه می‌دونم دکمه‌شو بزنی یا بلایی سرش بیاری که…

نمی‌گذارد عین آدم حرفم را تمام کنم و جفت‌پا وسط حرفم می‌پرد:

_تو انگار نفست از جای گرم بلند می‌شه جان‌جان خانوم.اصلا بگو ببینم!فرض کن من سمج نمی‌شدم خودت تنها میومدی می‌خواستی چی‌کار کنی؟

به من و من می‌افتم:

_اممم… خوب… خوب می‌رفتم باهاش حرف می‌زدم.

انگار برایش جک تعریف کرده‌ام که این‌گونه قهقهه‌اش فضای ماشین را پر می‌کند.

حرصی می‌گویم:

_خوب چه توقعی داری؟برم اسلحه بگیرم رو سرش؟

میان خندیدنش حرفش را هم می‌زند:

_خدایی من هنوز نفهمیدم تو واقعا پاستوریزه‌ای یا داری سیا بازی می‌کنی!

می‌خواهم جواب بدهم که صدای زنگ موبایلم بلند می‌شود.

از جیبم درش می‌آورم و با دیدن عکس پیمان لب‌هایم را روی هم می‌فشارم و قبل از وصل کردن تماس می‌گویم:

_حرف نزن باشه؟

نگاه شکاکش بین من و عکس پیمان می‌گرد.تماس را وصل می‌کنم و با شادی ریخته شده در کلامم می‌گویم:

_سلام پیمان!

صدای مهربانش را می‌شنوم:

_سلام به روی ماهت.اومدم مسافرخونه نیستی،کجایی؟

زبانم می‌گیرد و جانم در می‌آید تا دو کلام دروغ به او بگویم:

_یه کلاس آموزشی دارم که باید میومدم.

خوب شد که صورتم را نمی‌بینید تا پی به دروغ شاخ و دم دارم ببرد.

_آها پس کار داری،وقت تو نگیرم از شانس خوبت همخونه‌م فامیلش مرده رفته شهرشون چند روزی که این‌جایی و می‌برمت خونه ی خودم.الانم اومده بودم دنبالت.کلاست کجاست کی تموم می‌شه؟

با تردید می‌گویم:

_یعنی خونه‌ی تو بمونم؟مزاحم نیستم؟همون مسافرخونه راحتما..

با ناراحتی ساختگی می‌گوید:

_واسه من حرفای خارجی نزن یادت رفته خودم بزرگت کردم حالا واسه من کلاس میای؟

می‌خندم:

_باشه میام اما تو نیا دنبالم آدرس و برام بفرست خودم میام.

مخالفتی نمی‌کند:

_باشه اس‌ام‌اس می‌کنم برات.زودتر بیا که شامم باید بپزی.برو دیگه وقت‌‌تو نگیرم.

خنده‌ام شدت می‌گیرم:

_چشم شامم می‌پزم،می‌بینمت… فعلا.

خداحافظی که می‌کند تماس را قطع می‌کنم و تازه متوجه‌ی نگاه معنادار امید روی خودم می‌شوم.انگار دیدش به کل نسبت به شخصیتم عوض شده که با چنین لحنی می‌گوید:

_دیشب جوری به سمت علی لگد پروندی که فکر کردم تو نخ این حرفا نیستی!نمی‌دونستم انقدر اپن مایندی که شب و خونه‌ی دوست پسرت میمونی!

اخم در هم می‌کشم و می‌گویم:

_یاد بگیر توی زندگی راجع هیچ آدمی انقدر راحت قضاوت نکنی!

 

زیب دهانش را با حالت نمایش می‌بندد و می‌گوید:

_ما چه چیزا از چه کسا دیدیم و قضاوت نکردیم اینم روش!

ماشین را روشن می‌کند که می‌پرسم:

_کجا؟

_اگه دوست پسرت ناراحت نمیشه برسونمت با این یارو هم کاری ندارم فعلا میخوام باغچه‌شو بیل بزنم سابقه‌شو در بیارم.تو هم حال کن بی جیره مواجب شدیم راننده‌ی خانوم!

با اخمی ساختگی می‌گویم:

_نمی‌خواد من همین جا پیاده می‌شم!

شیطنت نگاهش را به صورتم می‌اندازد:

_دختر حاجی رو که تک و تنها ول نمی‌کنن توی تهرون!

 

آرشیو پایانی:

 

سخته بخوای به سگی قلاده بزنی که قبلا رو سرش تاج گذاشتی !

🎥 Game of Thrones

 

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید. _اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *