خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت سیوسه

رمان خاطره/پارت سیوسه

 

فربد تا تهش را می‌خواند:
_فهمیدم داداش.طرف خانوادش گیرن خودشم پا نداده بهت می‌خوای اینجوری به دستش بیاری!چون تو امیدی کسی حق نه گفتن به تو رو نداره.
لبخند محوی کنج لبش می‌نشیند:
_خوب منو شناختی سگ پدر.
فربد در حالی که جام خودش را پر می‌کند ادامه می‌دهد:
_من می‌گم بیخیال شو!ارزش نداره واسه کسی که دوستش نداری بجنگی!اون دختره رو می‌بینی…
با اشاره ی چشم نامحسوس کسی را نشان می‌دهد؛ امید رد نگاهش را دنبال می‌کند و می‌رسد به یک دختر… در حالی که هیکل بی نقضش را دید می‌زند به فربد هم گوش می‌دهد:
_تازه اومده تو جمع مون نصف پسرا تو کفشن رو نمی‌ده به هیچ کدوم.تو بری جلو نه نمیاره واست!خیلی هم لامصبه!بهتر از این دخترای گیر و داغونه!
در حالی که سیگار دیگری آتش می‌زند نچی می‌کند:
_فعلا تو کف یکی دیگم!
_پَ بدجور زومی روش!طرف چه تیپی هس؟
محو لبخند می‌زند:
_ابروهاش پیونده!
جفت ابروهای فربد بالا می‌پرد:
_چی می‌گی؟نکنه دل بستی به دختر کدخدا؟تو که سلیقه‌ت خیلی خفن طور بود.لابد سبیل هم داره؟
نچی می‌کند و تصویر جانان را جلوی خودش می‌بیند و محو شده انگار که با خودش حرف می‌زند جواب می‌دهد:
_یه خال روی صورتش داره که رو مخمه اما انگار حال می‌کنه با خودش…با وجود خزبازیاش…
مکث می‌کند:
_لباش خیلی خوبه.زوم کردم روش آت آشغال نمی‌ماله بهشون اما لبای نابی داره.
انگار آن مشروب می‌گیرتش که داغ می‌کند:
_موهاش اون قدر بلنده که من تا حالا این ریختی شو ندیده بودم.
زیر سنگینی نگاه فربد ادامه می‌دهد:
_وقتی موهاش خیسه پاییناش فر می‌خوره و یه بوش یه مدلیه که فقط می‌خوای نفس بکشی… مثل بوی بارون که می‌خوره به خاک و حال میده فقط نفس بکشی!
ته‌مانده‌ی سیگارش را در جا سیگاری خاموش می‌کند و ادامه می‌دهد:
_چشاش سگه! اخلاقشم سگه… اخمش بانمکش می‌کنه اما خره حالیش نی وقتی می‌خنده صفا می‌ده به قیافه‌ی داغونش!
بی‌اراده می‌خندد:
_می‌خواد ادای آدمای خشن و دربیاره اما اون‌قدر مهربونه که من بهش می‌گم خره! چون تو این دوره آدم مهربون خره!
نگاه سنگین و معنادار فربد را که می‌بیند لگدی حواله‌ی پایش می‌کند و از آن حال بیرون می‌آید:
_جمع من تن لش‌تو سر درد گرفتم واسه این زهرماریات! بیشتر از کوپنت حرف کشیدی ازم.
فربد نفسی بیرون می‌دهد:
_اعتراف می‌کنم واسه اولین بار حدسم اشتباه از آب در اومد.
سرش را جلوتر می‌آورد و ادامه می‌دهد:
_این‌که رفتی خونه‌‌ش از آقاش خواستگاریش کردی محض خودخواهی نه، محض دلته! مث سگ می‌خوایش و سوسه میای!
سیگار دیگری می‌رود کنج لبش:
_من که از اول گفتم می‌خوامش! حالا مث سگ هم نه مث گربه که موش و می‌خواد،می‌خوامش…
_حداقل نه اون مدلی که باقی دخترا رو می‌خوای!
فندک می‌زند زیر سیگارش و اولین پک را می‌زند:
_حالا یه نموره هات تر زیاد توفیری نمی‌کنه!
تا

تا فربد لب تکان می‌دهد،موبایلش روی میز شروع به زنگ خوردن می‌کند؛ بدون خم کردن خودش نگاه به صفحه می‌دوزد و اخم می‌کند.
حتما به گوشش رسیده وگرنه خیلی وقت است شماره ی پدرش روی موبایلش نیوفتاده.
فربد موبایل را به دستش می‌دهد.
کامل لم می‌دهد و تماس را برقرار می‌کند.
صدای داد حاج ابراهیم در گوشش می‌پیچد:
_تو عقلت و از دست دادی؟
برعکس پدرش،او آرام و بی حوصله جواب می‌دهد:
_نه هنو اون قدر نخوردم که عقلم بپره!
خوب بلد بود طرفش را چه طور عصبی تر کند:
_آدم باش پسر دارم جدی حرف می‌زنم باهات. یعنی چی که رفتی دختر رستمی و خواستگاری کردی؟
نیشخند می‌زند:
_یعنی این‌که خواستگاریش کردم.
نفس بلندی پشت تلفن می‌کشد که صدایش خوب به گو‌ش امید می‌رسد.
_من نمیدونم تو تاوان کدوم گناهمی!
این بار پوزخند می‌زند:
_گناه زیاد داری حاجی خودت فکرت و به کار بنداز شاید فهمیدی!به نظرم باید بری سراغ سنگین ترین گناهت چون خودت بد کوفتی و بهت داده.
_خفه شو امید… تو آخر منو راهی قبرستون می‌کنی!
لیوان خالی شده‌ا‌ش را روی میز می‌گذارد و در حین دوباره پر کردنش جوابش را می‌دهد:
_تو مگه نگفتی پسری به اسم امید نداری پس الان حرص چیو می‌خوری؟
_حرص آبروی ریخته شدمو… این همه دختر،چرا دختر رستمی؟
_واضحه چون من اونو می‌خوام.
پاهایش را روی میز می‌گذارد؛ انگار که ذره‌ای برایش اهمیت ندارد شخص پشت تلفن پدرش که انقدر تند نفس می‌کشد تا آرام بگیرد:
_از عمد کردی تا منو بی آبرو کنی…اونا دختر بهت نمیدن پسر پاتو پس بکش!
محو می‌خندد:
_پس می‌کشم اما وقتی که دخترش تو بغلم باشه!
_اون روز و هیچ وقت نمی‌بینی!
با یاد چهره ی جانان لبخندش عمق می‌گیرد:
_ناامید نباش حاجی. دخترش کفتر جلد خودمه هر چی پرش میدم باز رو بوم خودم میاد پایین!راحت می‌گیرمش!
_تا رضایت باباش نباشه نمی‌تونی عقدش کنی اونم جنازه ی دخترشو رو دوش تو نمی‌ندازه.
چهارمین لیوان را هم تمام می‌کند و نگاهش بین دخترها می‌چرخد:
_اگه مجبور شه می‌ندازه.
پدرش مکث می‌کند و ترسیده به حرف می‌آید:
_بلایی سرش نیاری!
این‌بار قهقهه می‌زند:
_ترسیدی؟
_من خیلی وقته از تو می‌ترسم پسر! زن می‌خوای بگو بهترین و خوشگلترین دختر و می‌گیرم برات اما…
اجازه ی تمام شدن حرفش را نمی‌دهد:
_من بهترین و خوشگلترین دختر و نمی‌خوام…می‌خوای پدری کنی واسم اوکی.میریم خونه ی حاج مصطفی دخترش و خواستگاری می‌کنیم.
بالاخره پدرش را به مرز انفجار می‌رساند:
_تو یه جو عقل تو کلت نداری؟نداری دیگه اگه داشتی دست رو دختر رستمی نمی‌ذاشتی.خواستگاری که هیچ،از ده کیلومتری کوچه شونم رد نمی‌شم.
سر تکان می‌دهد:
_اوکی منم به تلافی عروسیم دعوتت نمی‌کنم.
_امید گوش بده ببین..
بی حوصله حرف‌ را قطع می‌کند:
_کار من از نصیحت گذشته جهانگیری بزرگ پس بی‌خیالی طی کن خودم،خودمو راه می‌ندازم.برو به زنات برس!
قطع می‌کند؛حالا هم که زنگ زده برای دعوا و نصیحت کردن….
چشمش را از دخترها می‌گذراند؛ خودش را می‌شناخت.
محال بود چیزی را بخواهد و به دست نیاورد.
جانان هم استثنا نبود. حالا کمی دیرتر،بالاخره مال خودش می‌شد.
* * * * * *

با یک نفس عمیق عطر غذا را به مشامم می‌رسانم و از روی بویش سعی می‌کنم مزه‌اش را تشخیص دهم.
متاسف به جان خودم غر می‌زنم؛
تو هم گاهی مغزت تکان می‌خورد جانان!
انگار عطر غذا نشانت می‌دهد که آن را شور کردی با بی نمک!
بدی کارم این بود که هیچ موقع عادت به چشیدن غذا نداشتم تا زمانی که بی‌آید سر سفره.
سر ماهیتابه را می‌بندم.
باید خودم را در گینس ثبت کنم؛ با یک دست غذا درست کردم.بماند که چه قدر وقتم را گرفت اما در نهایت دلمه ها را با اشکال مختلف به همراه گوجه های درشت درشت و پیازهای گنده گنده ریختم داخل ماهیتابه و حالا باید تماشا کنم که چه از آب در می‌آید.
عادت دیگری که داشتم این بود که تا غذایم آماده نمی‌شد پایم را از آشپزخانه بیرون نمی‌گذاشتم و هر دو دقیقه سری به آن می‌زدم.
به یاد نمی‌آورم تا حالا غذایی از زیر دستم سوخته بیرون آمده باشد.
روی تک صندلی آشپزخانه می‌نشینم؛ انگار این‌جا آمدنم زیاد هم فکر خوبی نبود.
پیمان که نبود،من مانده بودم و یک خانه‌ی سوت و کور و یک دنیا فکر و خیال…
حداقل در خانه‌مان مامان می‌آمد و گه گاهی با او حرف می‌زدم اما این‌جا…
گچ دستم را که باز کردم برمی‌گردم گرگان و تلافی تمام این مدت باشگاه نرفتنم را در می‌آورم.
گاهی به آینه که نگاه می‌کنم گریه‌ام می‌گیرد.با این‌که شام نمی‌خوردم اما شکمم کمی در آمده بود و اندامم توپر شده بود.
حالم از سیستم بدنی ام که حتی با آب خوردن هم به وزنش اضافه می‌شد به هم می‌خورد.
در عجبم چه طور بعضی‌ها هر چه می‌خورند آب از آب تکان نمی‌خورد.
یا بعضی دیگر که افزایش وزن‌شان پشیزی هم برایشان اهمیت ندارد، مثل مهتاب! یک بار هم ندیدم او در رژیم باشد و به غذایی نه بگوید،آن وقت من در حسرت یک کیک خامه‌ای با لایه ی شکلات می‌سوختم و…
در را که می‌زنند رشته ی افکارم پاره می‌شود و تند از جا می‌پرم.
پیمان گفته بود همسایه‌اش زن سن داری‌ست که اکثر وقت‌ها برایش شام و ناهار می‌آورد. تاکید کرد که حتما در را برایش باز کنم.
برای همین زیاد جا نمی‌خورم و از آشپزخانه بیرون می‌روم.
به محض باز کردن در حس می‌کنم کسی سطل آب جوش رویم خالی می‌کند. کبودی چشمش اولین چیزی‌ست که توی ذوقم می‌زند.
این‌جا چه می‌کرد؟حالا که من برای فراموش کردن از خانه رفته بودم،با آمدنش می‌خواست داغ دلم را تازه کند؟
اشک را در چشمم می‌بیند و بی آن که دلش به حالم بسوزد اخم می‌کند:
_حاضر شو برمی‌گردیم.
بیشتر جا می‌خورم‌؛ چرا مدام تصور می‌کردم دفعه ی بعدی که ببینمش قطعا اولین حرفش محض دلجویی خواهد بود اما الان از نگاهش کاملا معلوم است که به جای من هم شمشیرش را از رو بسته.
یک قدم عقب می‌روم و این بار هیچ ملاحظه‌ای نمی‌کنم:
_نمیام.
نچی می‌کند و عصبی‌تر می‌غرد:
_روی سگمو بالا نیار جانان حاضر شو برمی‌گردیم گرگان!
صدایم بی‌اختیار بالا می‌رود:
_گفتم نمیام..
هلم می‌دهد داخل و در را می‌بندد؛
_برای سومین بار نمی‌گم. به زور می‌برمت!
خونم به جوش می‌آید:.
_آره می‌دونم بلدی، همون طوری که به زور منو بردی بیمارستان و…
با صدای بلندش حرفم را قطع می‌کند:
_بردم که بردم. لازم باشه صد بار دیگه هم می‌برم.
متاسف نگاهش می‌کنم. حتی حالا هم از کارش پشیمان نشده بود.اشتباه می‌کردم، همه مثل جانانِ احمق ساده نبودن.عصبی ادامه می‌دهد:
_از خونه ی یه لات دختر باز اومدی بیرون…میدونی چند روزه پی یارو رو گرفتم؟دیگه گندکاری و حروم زادگی نیست که این توش شریک نباشه.
تن صدایم دست خودم نیست؛ داد می‌زنم اما صدایم آشکار می‌لرزد، مثل بند بندِ وجودم.
_به من چه؟داداش به من چه؟مگه هر دختری از خونه ی یه مرد بیاد بیرون بدکاره‌ست؟من رفته بودم به خاطر…
با عربده اش،لال که هیچ،تمام کلمات از ذهنم می‌پرند:
_به جهنم به خاطر هر چی که رفتی…!در نهایت توی خونه‌ش بودی.این‌جا آمریکا نیست که رفت و آمد دختر و پسر اوکی باشه. تو هم بی کس و کار نیستی که هر جا دلت خواست بری و بیای…
اون معاینه کوفتی هم جوابش یه چی دیگه می‌بود الان تو و اون پسره ی عوضی سینه ی قبرستون بودین منم کنج زندون.همیشه خونسردیمو دیدی حالا چشاتو باز کن ببین،تو گوشت فرو کن اگه یه بار دیگه اونو دورت ببینم برای تو و اون با هم قبر می‌کنم.

اشک‌های مزاحم لعنتی‌ام را پس می‌زنم:
_قبر؟اینه مفهوم غیرت؟برادری؟آذر و به یه مردی که بچه داره شوهر میدی و واسه منم قبر می‌کنی؟ برای وجدان خودت چی؟فکری کردی؟
نفس عمیقی می‌کشد:
_نخواه روی سگم بالا بیاد جانان!
_این همه خواستگار داشتم یکی یکی ردشون کردی. خوب حالا نقشه ت واسه من چیه؟ حالا که اون معاینه همه چی و بهت گفت؟لابد برای منم دنبال یه پیرمرد می‌گردی تا راهی خونه ی بختم کنی آره؟ فکر کردی هر کی می‌ره خونه ی بخت همه چیش اوکی می‌شه؟از همه لحاظ تامین میشه دیگه دردی نداره؟
کلافه جلو می‌آید:
_خفه شو جانان قصد شوهر دادنت و داشتم تا الان صد بار از غلطایی که کردی به آقاجون می‌گفتم.
_پس چی ازم می‌خوای؟ که بمیرم؟
با حرف‌هایم دم به دم عصبی تر می‌شود:
_می‌خوام نذاری ازت سواستفاده بشه.دلم نمیخواد نگاه اون عوضی مثل یه طعمه روت باشه. نه اون نه هیچ خر دیگه‌ای…تقصیر آقاجونه که این همه آزادی بهت داد… تقصیر اون خالته که تو رو هم مثل خودش هار تربیت کرد.
جا می‌خورم.خیلی دلم می‌خواهد بپرسم”مگه با وجود هار بودنش عاشقش نشدی؟” اما به سختی جلوی خودم را می‌گیرم.
_حالا هم حاضر شو!اگه فکر کردی اومدی تهران تا دور از چشم بقیه هر غلطی دلت خواست بکنی کور خوندی.برمی‌گردیم گرگان. تو هم می‌تمرگی تو خونه.
ناباور پلک می‌زنم:
_تو فکر کردی من اومدم این‌جا تا دور از چشم شما کاری بکنم؟
فقط نگاهم می‌کند؛ چه سؤال بیخودی! اگر این فکر را نمی‌کرد این همه راه را نمی‌‌کوبید تا به این‌جا بی‌آید! با تاسف سر تکان می‌دهم؛این‌بار تسلیم افکار پوسیده و دل سیاهش نمی‌شوم. عقب می‌روم و محکم تر از همیشه حرفم را می‌زنم:
_نمیام. تا هر وقت هم که بخوام این‌جا می‌مونم.
فکش قفل می‌کند؛جلو می‌آید.انگار قرار است نظیر سیلی آن روز را بچشم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم این‌طور جلوی نامدار بأیستم اما او باید معنای احترام متقابل را می‌فهمید… باید!
از لای فک قفل شده‌اش می‌غرد:
_با اصرارت داری بیش‌تر مطمئنم می‌کنی، نکنه زیر سر توئه که یارو اومده با وقاحت تو رو از آقاجونم می‌خواد؟چه چراغ سبزی نشونش دادی که همچین جرئتی پیدا کرده که تو رو بخواد؟
دهان باز می‌کنم؛ خداراشکر قبل از این‌که حرمت بشکنم صدای چرخش کلید در قفل در شنیده می‌شود و لحظه‌ای بعد دایی را می‌بینم.

نگاهش را بین من و نامدار می‌چرخاند و در نهایت روی چشم‌های نم‌دارم مکث می‌کند.در را می‌بندد.
عجیب است که در آن لحظه نامدار برایم حکم غریبه را دارد و دایی…مثل آشنایی می‌ماند که در اوج بی‌کسی سر و کله‌اش پیدا شده.
اخم می‌کند و خطاب به نامدار تشر می‌زند:
_یادم نمیاد مهمون دعوت کرده باشم!
هر دو در مقابل هم جبهه گرفتند؛ نامدار بدتر از او جواب می‌دهد:
_واسه مهمونی نیومدم.اومدم جانان و ببرم!
دایی صدادار پوزخند می‌زند:
_خودش گفت بیای؟
نامدار کلافه از این لحن و این همه سیم‌جیم خطاب به من دستور می‌دهد:
_تو برو وسایل تو جمع کن!
حتی یک قدم هم تکان نمی‌خورم؛ چه خوب که دایی آمد و مدافعم شد:
_اون تا هر وقت بخواد این‌جا می‌مونه. هر وقت هم نخواست خودم راهیش می‌کنم نیاز نبود این همه راه بکوبی بیای اینجا.تلفن می‌زدی هم روشنت می‌کردم.
حرمتی که نامدار تا آن لحظه نگه داشته بود در نهایت می‌شکند:
_تو کاری که به تو مربوط نیست دخالت نکن.
_به کی مربوطه لابد به تو؟تو صلاحیت تصمیم گیری واسه زندگی خودت و نداری اون وقت می‌خوای واسه جانان تأیین تکلیف کنی؟
نامدار عمیق نفس می‌کشد؛ اگر دو خط دیگر ادامه دهند قطعا جمله ی سوم‌شان ختم به دعوا می‌شود برای همین مداخله می‌کنم:
_من به داداش گفتم قصد دارم فعلا بمونم دایی؛ نیازی نیست تو…
حرفم را نامدار قطع می‌کند:
_حاضر شو جانان قبل از این‌که کشون کشون ببرمت!
صدای دایی در می‌آید:
_تا وقتی من هستم دستتم بهش نمی‌خوره چه برسه به این‌که بخوای کشون کشون ببریش. تو خیلی مردی رگ غیرتت و واسه خودت و آذر بده بیرون.اینو سال تا سال جزو خانواده قبول ندارین پای آبروی نداشته تون که میاد وسط واسه من با غیرت می‌شین؟ مگه تا دیروز نمی‌گفتین این وصله ی ما نیست…درسته نیست. تو و خاندانت با اون پرونده‌های سیاهتون کجا و خواهرزاده ی من کجا…!
نامدار که یقه ی دایی را می‌چسبد دلم هری می‌ریزد. تند به سمتشان می‌روم و برای این‌که دعوا نشود باز هم کوتاه می‌آیم:
_باشه… باشه… میام داداش ول کن داییم‌و…
پیمان که انگار امشب عهد کرده بود تا نامدار را به جنون برساند بی اعتنا پوزخند می‌زند:
_کار به یقه نداره باید چسب بزنی رو دهنم ولی منم ساکت شم وجدان خودت بیداره.همتون خواهر بدبخت منو متهم کردین.در صورتی که اون فهمید تو باعث مرگ مادرتی و یک کلام چیزی نگفت!
ناباور به دایی نگاه می‌کنم؛ منظورش چه بود؟
با این جمله چنان نامدار را به هم می‌ریزد که صورتش به کبودی می‌زند و حلقه‌ی دست‌هایش از دور یقه ی دایی شل می‌شود.اما او همچنان ادامه می‌دهد:
_جانان وصله‌ی شما نیست پا کج نمی‌ذاره. این کارا فقط از تو و آبجیت بر میاد.
با عربده‌ی نامدار ترسیده چند قدم عقب می‌روم:
_خفه شو….
دایی باز هم اعتنا نمی‌کند و ادامه می‌دهد:
_یکی باید باشه یادت بندازه چه لجنی بودی.همه جا نشستین گفتین فریبا اما تو مادرت و کشتی گه و لجن وجودت و گرفته اون وقت خواهرزاده ی معصوم منو برمی‌داری می‌بری معاینه بی‌غیرت؟ ادعای مرد بودنم داری لابد؟
نامدار چنان به هم ریخته که تاب نمی‌آورم و نگران به سمتش می‌روم.بازویش را می‌گیرم و می‌پرسم:
_خوبی داداش؟
جوابم را نمی‌دهد؛ فقط دم به دم حالش بدتر می‌شود.
_ذات شماها اون‌قدر سیاهه که رنگ سفید بذارن جلوتون کدر و خاکستری می‌بینینش. تقصیر خودتون نیست تا سر تو منجلابین و حالیتون نمیشه.
درمانده می‌نالم:
_بس کن پیمان!
بی هیچ دلسوزی نگاه به نامدار می‌اندازد؛ در را باز می‌کند و ادامه می‌دهد:
_بزن به چاک؛سری بعدی هم که خواستی واسه جانان صفحه بذاری قبلش بیا پیش خودم صفحه های سیاه خودت و آبجیت و آقاجونت و جد اندر جدتو واست ورق بزنم.اون وقت می‌فهمی خواهرزاده ی من دفتر سفید صد برگه!
اصلا از حرف‌هایشان سر در نمی‌آورم. تا نمی‌آورم و در حینی که بازوی نامدار را محکم می‌فشارم با صدای ضعیفی می‌پرسم:
_منظورت چیه پیمان؟
با تحقیر پوزخند می‌زند:
_همینی که تو رو متهم می‌کنه انقدر کشید و تزریق کرد که مادر بیچارش و دق داد.حالا انگار فراموش کرده خودش چه انگلی بوده!

جواب نمیده،جوابی نداره که بگه،اما من حرف برای گفتن زیاد دارم…
دستم رو روی دستش می ذارم،هیچ اثری از گرما نیست،حالا این دست منه که دست یخ زده ی اون و گرم می کنه.
دستش رو کمی روی قلبم حرکت میدم و می پرسم:
_یه تیکه از قلبم شکسته،نیست،جدا شده،می تونی اینم تشخیص بدی؟
نم اشک توی چشمم می شینه و من نگاهم رو ازش نمی دزدم و ادامه می دم:
_یکی قلبم و لگد مال کرده،هر تیکه ش رو شکسته.مگه نمی گی قلب آدما دروغ نمی گن؟من قلبم و دادم دستت هامون پس حقیقت و بفهم!
با حرفام عذابش می دم که حس می کنم فکش قفل می شه،همچنان خیره به منه اما چهره ش به کبودی می زنه و من دیوونه ی رگ برجسته ی گردنش می شم.
اولین اشک سر می خوره و این بار کلامم بغض داره اما باز هم دست نمی کشم:
_قلب من شکسته هامون،الان نمی دونم چرا همون شکسته ها نبض پیدا کردن.تا یک ماه پیش حس می کردم متوقف شده.اینم توی تخصصت هست ؟
منتظر نگاهش می کنم،خش دار زمزمه می کنه:
_بس کن.
می خواد دستش رو برداره که محکم تر می چسبم و این بار صدام کمی بالا رفته:
_مگه دکتر نیستی خوب بفهم چه مرگمه،یه کاری کن!یه حرفی بزن یه تجویزی بکن اما از این جهنم نجاتم بده!
_من خودم و نمی تونم نجات بدم آرامش!
سرم رو پایین می ندازم،زندگی در عین قشنگ بودن چقدر دردناک شده بود.آدم ها رو با تموم قدرت شون زمین می زد،طوری زمین می زد که توان بلند شدن رو نداشته باشن.
دستش زیر چونه م می شینه و سرم رو بالا می گیره،نگاهش روی اشک هام ثابت می مونه و میگه:
_باید یه مدت دور باشم،درکم کن!
می نالم:
_تو هم من و درک کن،برگرد خونه،لطفا!از من متنفری باشه… اما به خاطر مادرت برگرد،به خدا خیلی داغون شده.
نگاهش رو ازم می گیره و با کلافگی نفس می کشه.نفس های سنگینش هم آرومش نمی کنن چه بسا حالش خراب تر می شه و حال خرابش توی لحنش هم تاثیر می ذاره:
_نمی تونم تو چشات نگاه کنم و به این فکر کنم که یه روزی تو با هاکان…
ساکت می شه،تنش داغ می شه با این فکر های ضد و نقیض دستش رو از دیر دستم می کشه و بلند می‌شه.
پشت گردنش رو ماساژ میده و طول و عرض اتاق رو طی می کنه.با همون آشفتگی به سمتم بر می گرده و این بار با خشم می گه:
_حرفات چه راست باشه و چه دروغ تو الان حامله ای…
اشاره ای به شکمم می کنه و کوبنده تر ادامه می ده:
_اون بچه الان بزرگ ترین حقیقته،خوب… شوهرت کیه؟
سکوت می کنم و به شعله ور شدن خشمش نگاه می کنم،سوالش رو با عصبانیت و صدای بلند تری می پرسه:
_چرا لال شدی؟می گم شوهر تو کیه؟
آهسته زمزمه می کنم:
_تو…
پوزخند صدا داری می زنه:
_آره من،منِ بی غیرت،منِ بی ناموس شوهرتم اما تاحالا بهت دست زدم؟ نوازشت کردم؟لمست کردم؟
اشکی از چشمم سر می خوره و اون عصبانی به سمتم میاد:
_ساکت نشو آرامش جواب من و بده!
باز هم به سختی زمزمه می کنم:
_نه.
_پس بفهم الان از چی دارم می سوزم.از ناموس به باد رفتمه که دارم می سوزم،از زن حاملمه که دارم می سوزم.از این که دستم به هیچ جا بند نیست و نمی تونم بکشمت دارم می سوزم چون شک دارم بابای اون بچه برادر خودمه یا یه غریبه.
سرم و بین دستام می گیرم و این بار من می نالم:
_بس کن هامون.

دهانم علنا باز می‌ماند؛ یک نگاه به نامدار و یک نگاه به پیمان می‌اندازم.
چرا مزخرف می‌گفت؟ چرا نامدار مزخرف‌هایش را انکار نمی‌کرد؟ چرا انقدر حالش به هم ریخته بود؟ چرا با وجود خیرگی‌‌ام او نگاهم نمی‌کرد؟
رو به پیمان می‌کنم و لرزان می‌پرسم:
_م… منظورت چیه؟چه تزریقی؟
قبل از این‌که پیمان لب باز کند، نامدار با سرعت از خانه بیرون می‌زند و نگاه مات برده ی من را هم پشت سرش جا می‌گذارد.
به خودم می‌آیم و نگران می‌خواهم دنبالش راهی شوم که دایی بازویم را می‌گیرد و در را می‌بندد.
در حینی که سعی دارم کنارش بزنم نگران می‌گویم:
_بذار برم دنبالش!
اخم می‌کند:
_لازم نکرده؛ حقش بود که این حرفا رو بشنوه.
در را می‌بندد و خودش هم مقابلم می‌ایستد. با تردید می‌پرسم:
_دروغ گفتی نه؟
قاطع جواب می‌گیرم:
_نه.
لب باز می‌کند و به جای حرف زدن بو می‌کشد:
_چیزی رو گازه؟
با یاد غذای روی گاز دلم هری پایین می‌ریزد. تند به سمت آشپزخانه می‌دوم. دود از ماهیتابه بلند می‌شد.
دستپاچه سرش را باز می‌کنم و با دیدن غذای سوخته آهم در می‌آید و ماهیتابه را با ناامیدی داخل سینک می‌اندازم و همان‌جا می‌ایستم و به شاهکارم نگاه می‌کنم.چشمم به سیاهی داخل ماهیتابه و دلم،پی نامدار است… پی چشم‌های ناراحتش… پی گلوی بغض کرده‌اش،پی رگ برآمده‌اش…پی حرف‌های پیمان…
حضور پیمان را حس می‌کنم؛ برمی‌گردم و می‌بینمش که با اخم به من زل زده.
قبل از من او حرف می‌زند:
_یه کلام ازش دفاع کنی و ببینم دلت می‌سوزه به حالش می‌زنم تو دهنت.
طاقت نمی‌آورم و با آن صدای تحلیل رفته‌،حرفم را می‌زنم:
_برام تعریف کن! همه چیو…چرا اون حرفا رو بهش زدی؟ چرا بهش گفتی تزریقی؟ پیمان نامدار تو نامدار و نمی‌شناسی اون حتی قلیون هم نمی‌کشه.
پوزخند می‌زند:
_من گذشته شو به روش آوردم این که الان چه غلطی می‌کنه رو نمی‌دونم.
_می‌خوام همه چیو از گذشته برام تعریف کنی!
خیره نگاهم می‌کند و در نهایت از آشپزخانه بیرون می‌رود و در همان حین حرفش را می‌زند اما جوابش، اصلا دلخواهم نیست:
_از مامانت بپرس!
دنبالش راهی می‌شوم و صدایم بی‌اختیار بالا می‌رود:
_نمی‌گه،هیچکی هیچی به من نمی‌گه!چرا؟ یه عمر آذر زد تو سرم که دلیل مرگ مادرش مامان منه…پیمان من دیگه طاقت این همه مخفی کاری و ندارم.همتون یه سری چیزا می‌دونید و به من نمی‌گید.
_مامانت این‌جوری می‌خواد.فکر می‌کنی اگه مامانت از اول ذات سیاه حاج مصطفی و تخم و ترکه شو نشونت میداد تو امروز کوچک‌ترین احترامی واسه نامدار قائل بودی؟
نمی‌توانم ساکت بمانم.
_به آقاجونم چی‌کار داری اون که…
حتی نمی‌گذارد حرف از دهانم بیرون بی‌آید:
_آقاجونت بی‌شرف ترینِ عالمه!سگ شرف داره بهش…
خونم به جوش می‌آید و صدایم بالا می‌رود:
_درست صحبت کن پیمان داری راجع بابام حرف می‌زنی!
صدای او هم متقابلا بلند می‌شود:
_پس اگه ظرفیت شنیدن نداری توقع داری چی بگم؟من اگه دهن باز کنم جز پدرسوختگی و عوضی بازی چیزی از آقاجونت و طائفه‌اش برای تعریف کردن ندارم.
صورتم با حرص جمع می‌شود:
_قدرنشناس! حتی من یادمه کل خرج تحصیلت و آقاجونم داد. حالا که خرجت و جدا کردی این طوری پشتش حرف میزنی؟

با دیدن نگاه مات برده‌اش خیلی زود از حرفی که زدم پشیمان می‌شوم؛چند لحظه سکوت بدی بین‌مان حاکم می‌شود.
خودم را به خاطر بی فکر حرف زدنم سرزنش می‌کنم و در دلم هزار فحش به خودم می‌دهم. لب باز می‌کنم که قبل از دلجویی من، او دل‌گیری‌اش را نشانم می‌دهد:
_حق با توئه…
نگاهش را از صورتم می‌گیرد؛ از چهره‌اش عمق ناراحتی‌‌اش را می‌بینم و از خودم بیزار می‌شوم.او همیشه هوایم را داشت و من با بدترین حرف ممکن دلش را شکستم.
مغموم صدایش می‌زنم:
_دایی من…
حتی نمی‌خواهد صدایم را بشنود:
_درس دارم جانان… می‌رم توی اتاقم!
گرفتگی صدایش بیشتر آزارم می‌دهد؛آبی که ریخته شده را به هیچ طریقی نمی‌توانم جمع کنم.
دلش را شکستم،دل کسی که همین چند دقیقه ی قبل حتی بهتر از آقاجانم پشتم ایستاد.
روی مبل می‌افتم و سرم را به کف دستم می‌چسبانم و چشم‌هایم را می‌بندم.
صدایش که در سرم می‌پیچد انگار برق به جانم وصل می‌کنند:
_همینی که روبه روته انقدر کشید و تزریق کرد که مادر بیچارش و دق داد.فراموش کرده خودش چه انگلی بوده.
فکرم انگار بازی‌اش گرفته که از روی پیمان می‌پرد روی نامدار و این وسط سری هم به گذشته می‌زند. به حرف های تلخ و سنگین آذر که مدام مقابل همه انگشت اتهامش را سمت مامانم دراز می‌کرد و می‌گفت او مسبب مرگ نرگس خانم مادرش است. در این کشمکش امید هم سرکی می‌کشد و به این فکر می‌کنم چرا پیمان هم مثل او از آقاجانم شاکی‌ست؟مثل خاله نیلوفر،حتی آذر هم دل خوشی از آقاجانم ندارد و نامدار هر بار با او دعوا می‌کند.
همه ی این‌ها چرا باید از آقاجانم کدورت داشته باشند؟
بلند می‌شوم؛ سردرگمم و گمان می‌کنم چاره‌ای جز خوابیدن ندارم.
هنوز به سمت اتاق نرفته‌ام، تلفن خانه زنگ می‌خورد،راه رفته را برمی‌گردم…
به محض جواب دادن،صدای مامان میان گریه در گوشم می‌پیچد و نفسم را به شماره می‌اندازد:
_خودتو برسون جانان.آقاجونت…

زنگ لعنتی خانه‌اش را پشت هم فشار می‌دهم؛خون جلوی چشمم را گرفته و برای اولین بار در عمرم خشمی را تجربه می‌کنم که انگیزه ی قتل را هم در من بیدار کرده.
با لگد به جان در خانه‌اش می‌افتم و زیر لب تمام فحش هایی که بلدم را نثارش می‌کنم.
با باز شدن در و دیدن چهره ی خواب‌آلودش به اوجِ خشمم می‌رسم و تمام عصبانیتم را با لگدی که به قفسه ی سینه‌اش می‌کوبم تخلیه می‌کنم.
خم می‌شود و نفسش بند می‌آید و چهره‌اش به کبودی می‌زند.
عصبی صدایش را بالا می‌برد:
_هووووووش…قرصات و نخوردی؟
نگاهم این حس را به او القا می‌کند که قصد کشتنش را دارم.
درحالی که با اخم قفسه ی سینه‌اش را ماساژ می‌دهد با همان لحن همیشگی حرفش را می‌زند:
_نکنه عزرائیلی خودتو شبیه جان‌جان خانوم جلد کردی؟
صورتش را جلو می‌آورد و با شیطنت بیشتری ادامه می‌دهد:
_نمی‌شد حالا جلد یه داف و می‌کشیدی رو خودت بعد رو به قبله‌م می‌کردی؟
اشک‌های جا مانده روی صورتم را پاک می‌کنم و یک قدم جلو می‌روم و در را محکم به هم میکوبم.
با جلو رفتنم او با ترس ساختگی خود را عقب می‌کشد.
با صدای گرفته ولی محکمی حرفم را با تهدید به خوردش می‌دهم:
_آقاجونم به خاطر تو کارش به بیمارستان کشید!
صدایم، همراه با جلو رفتن قدم‌هایم بالا می‌رود و او با هر قدمم خود را عقب می‌کشد:
_به خاطر تو نزدیک بود بمیره…روز اول بهت گفته بودم،گفتم آقاجونم قلبش مریضه گفتم نباید چیزی بدونه تو رفتی بهش از آذر میگی؟
گلویش را می‌خاراند:
_چیزی نگفتم حرف رو حرف افتاد منم فقط گفتم بابام شوگر ددیش بوده. حالا اینکه آقاجونت تصورش از شوگر ددی چیه…
قبل از اینکه حرفش را تمام کنه به سمتش حمله میکنم که پا به فرار می‌گذارد و دادش در می‌آید :
_هووو… آروم باش!آمپول ضد هاری هم ندارم تو دست و بالم… آخ…
با لگدی که به ساق پایش می‌زنم با درد خم می‌شود و پایش را ماساژ می‌دهد:
_چلاغم شدی مثل خر زور داری. نمیگی لگدت اشتباه پرت شه از مردونگی میوفتم؟
باورم نمی‌شود که او حتی در این شرایط هم شوخی می‌کند و خشم نگاهم را نمی‌بیند.
این بار داد می‌زنم:
_حق نداشتی بری پیش آقاجونم.
سرش را بالا می‌گیرد و بدون راست کردن بدنش نگاهم می‌کرد:
_پَ چی جوری تو رو خواستگاری می‌کردم؟رسمش نی مگه دخترو و از پدرش می‌خوان؟اگه رسم نی که معطل چی هستی زودتر بریم سر خونه زندگیمون!
دهانم باز می‌ماند؛ آقاجان نگفت که او برای خواستگاری کردن من رفته پیشش،گفت فقط آمده و از آذر گفته.
صدایم با ناباوری در می‌آید:
_تو بازم رفتی منو خواستگاری کردی؟
صاف می‌ایستد که صورتش از درد در هم می‌رود و زیر لب غر می‌زند:
_اَی تو روحت می‌دونستم جز قوم ظالمینی غلط می‌کردم بیام خواستگاریت! آدم با تو امنیت جانی نداره.
بی اعتنا به مزخرف‌هایش متحیر می‌پرسم:
_چرا همچین کاری کردی؟
جلو می‌آید که انگشتم را با تهدید برایش تکان می‌دهد.
به علامت تسلیم دست‌هایش را بالا می‌برد و عقب می‌رود.دوباره و این بار بلند تر می‌پرسم:
_با توئم…میگم چرا این کار و میکنی؟
ابرو بالا می‌اندازد:
_چی‌کار؟

عمدا می‌خواست بیشتر زجرم بدهد:
_می‌خوای خانوادمون و از هم بپاشونی که هر بار میری سراغ آقاجونم؟منو تو وصله ی همیم آخه؟
سرتاپایم را نگاه می‌کند:
_الله وکیلی نه،ولی باس یه جوری وصل کنیم دیگه! مثلا باید دور علف خواری و خیط بکشی با هم یه کلپچ با پیاز بزنیم بر بدن.
با حرص پوزخند می‌زنم:
_الان مشکل اینه؟
با قاطعیت جواب می‌دهد:
_بزرگ‌ترینش اینه! من نمی‌تونم علف بخورم تو هم که نمی‌تونی یه آبگوشت بار بذاری! مشکل بزرگ‌تر از این چی می‌خواد باشه؟
چند لحظه سکوت می‌کنم؛ نیاز داشتم تا خودم را آرام کنم قبل از اینکه خون جلوی چشمم را بگیرد و قاتل شوم.
عمیق نفس می‌کشم که می‌خندد:
_جوووون به نفسات!
تیز نگاهش می‌کنم؛ فکم قفل کرده… خنده‌اش شدت می‌گیرد:
_گرخیدم جان‌جان جون! یه کم شل بگیر سخت نی این همه سفت می‌گیری؟ببین من چه شل گرفتم با این همه کمالات میخوام تو رو بگیرم. حالا که خدا زده پس کلم تو واسه من ناز می‌کنی؟
با حرص مثل دخترهای لوس به جیغ زدن می‌افتم:
_ساکت شو….
انگار حرص خوردنم ارضایش می‌کند که باز با لذت می‌خندد:
_بچمونم به تو بره پدرم در اومده!
از عصبانیت به نفس نفس می‌افتم؛ من آمده بودم اینجا تا او را بکشم. پس چرا دست دست می‌کردم؟
آقاجانم به خاطر او کارش به بیمارستان کشید،ممکن بود به خاطر او بمیرد.آن وقت او با بی‌خیال ترین حالت ممکن شوخی می‌کرد و می‌خندید!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

3 نظر

  1. اين وسط هامون و آرامش چي ميگن؟؟؟

  2. من هم باهات موافقم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *