خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت سیو دو

رمان خاطره/پارت سیو دو

لال شدنم عصبی‌اش می‌کند که این طور می‌غرد:
_بیا پایین!می‌خوام ببینم چه مرگته که خفه خون گرفتی !
می‌رفتم تا با دیدن چشم‌هایم تا عمق وجودم را بخواند؟
می‌رفتم تا باز هم مسخره‌ام کند و برایم نقشه بکشد؟
می‌رفتم تا این‌بار به گوش آقاجانم برساند و رسوایم کند؟
نفس می‌کشم.عمیق و بلند به اندازه‌ای حجم بغضی که در گلویم مانده.
بالاخره اعتماد به نفسم را برای حرف زدن پیدا می‌کنم:
_همش خواسته های خودت و گفتی نپرسیدی من چی می‌خوام…
با مکثش نشان می‌دهد منتظر ادامه ی حرفم هست. چه خوب که مقابلم نیست و من را نمی‌بیند.این ‌طوری جرئت بیش‌تری برای دروغ گفتن دارم:
_می‌خوام ازت دور باشم.بیش‌ترین فاصله ی ممکنی که دو آدم می‌تونن باهم داشته باشن و می‌خوام…می‌خوام هیچ وقت دیگه نبینمت،صدات و نشنوم…هیچ خبری ازت به گوشم نرسه!
واقعا همین را می‌خواستم؟عقلم تایید می‌کرد و قلبم می‌خواست پرواز کند طبقه‌ی پایین.
_من هیچ وقت هیچ نسبتی با تو پیدا نمی‌کنم امید جهانگیری چون تو بدترین و پست ترین آدمی هستی که تو کل عمرم دیدم….می‌خوام که از زندگیم گورت و گم کنی.
مکث می‌کنم و تیر خلاص را می‌زنم:
_حتی اگه آقاجونم و کل خانوادم راضی باشن….حتی اگه همه ی دنیا تاییدت کنن…
پلک‌هایم با درد روی هم می‌نشینند و ادامه می‌دهم:
_من نمی‌خوامت!
صدای نفس‌هایی که تا آن لحظه در گوشم می‌پیچید قطع می‌شود.
دلم نمی‌خواهد با شنیدن حرف‌هایش تمام اولتیماتوم‌هایم رنگ ببازد و خودم را رسوا کنم برای همین قبل از این‌که او حرف بزند قطع میکنم و در نهایت موبایل را خاموش می‌کنم.
اشک‌هایم شدت می‌گیرد.
_کاش همون راننده تاکسی بودی که خرجش رو به سختی در می‌آورد.
اون موقع حتی اگه تمام دنیا مخالف بودن من باهات می‌موندم امید! به هر قیمتی..

 

در آغوشم می‌کشد و کنار گوشم با بغض حرف می‌زند:
_دلم اصلا راضی به رفتنت نیست!
جوابی نمی‌دهم؛چه می‌خواستم بگویم وقتی دل خودم هم نمی‌خواست بروم!
صدای نوید بلند می‌شود:
_بابا نمی‌خوایم که بفرستیمش سفر خارجه… فوقش هفت ساعت راهه…صبح اراده کنید تا شب ور دلتونه!

از آغوش مامان بیرون می‌آیم؛ با چشم‌های اشکی نگاهم می‌کند:
_اون پیمان سر به هوا نمی‌تونه مواظب دخترم باشه. دستشم که هنوز خوب نشده.می‌ترسم بری ازت کار بکشه دستت بدتر بشه.
به اجبار لبخند می‌زنم:
_نترس.دایی اون قدر ها هم که میگی بی فکر نیست.
_بازم تو نگاه به حرفای اون نکن مامان جان. خودت هوای خودت و داشته باش!
برای راحتی خیالش با اطمینان می‌گویم:
_چشم،من قول می‌دم حواسم به خودم باشه.
نگاه به آقاجانم می‌کنم و به سمتش می‌روم؛آغوشش را برایم باز می‌کند.
وقتی به آغوشش پناه می‌برم او برعکس مامان،هیچ نمی‌گوید.
هر چند وقتی حرف رفتن زدم شدیدا مخالفت کرد اما وقتی نوید گفت خودش من را تا تهران می‌رساند خیالش تا حدودی راحت شد.
این‌طور بهتر شد؛ اگر با اتوبوس می‌رفتم خاطرات او برایم زنده می‌‌شد.
دلم نمی‌خواست دیگر هیچ چیزی ببینم که من را یاد او بیاندازد.
پیشانی‌ام را می‌بوسد و با اطمینان نگاهم می‌کند:
_هر وقت از شبانه روز چیزی نیاز داشتی خبرم کن باباجان. باشه؟
دوباره بغلش می‌کنم. امید چه طور می‌توانست انقدر دید منفی نسبت به آقاجانم داشته باشد وقتی او تا این حد خوب بود؟
باز هم صدای نوید در می‌آید:
_بسه بابا به شب می‌خوریم.همین شماها لوسش کردین که انقدر برنامه داریم باهاش وگرنه ما کجا افسرده می‌شدیم؟عین آدم زن گرفتیم عین آدم رفتیم سر خونه زندگی‌مون. بی ادا اصول!
از آقاجان فاصله می‌گیرم و چشم غره‌ام را حواله ی او می‌کنم؛از رو نمی‌رود:
_دروغ می‌گم؟
مامان مداخله می‌کند:
_بسه نوید. انقدر دخترمو اذیت نکن! الهی بمیرم برات مامان که انقدر لاغر شدی!
نوید می‌خندد:
_همیشه از این مدل حرف زدنا شاکی بودی فریبا جون حالا خودتم یاد گرفتی؟الهی بمیرم و…فدات شم‌و…
نگرانی چشم‌های مامان آزارم می‌دهد؛ در این مدت، با این که نمی‌دانست چه ‌شده اما او هم به پای من سوخت!
با اطمینان نگاهش می‌کنم؛امیدوارم نگاهم خاطرش را جمع کند.
نوید چمدانم را در دست می‌گیرد و در حین پوشیدن کفش‌هایش حرفش را هم می‌زند:
_بریم جانان. بریم که دیر شد.
سر تکان می‌دهم و دوباره از آقاجان و مامان خداحافظی می‌کنم.
دلم نمی‌خواست این طوری نگاهم کنند؛ انقدر دل نگران…
کفش‌هایم را می‌پوشم و پشت نوید از پله‌ها پایین می‌روم.
در حیاط را باز می‌کند و هنوز بیرون نرفته کسی نامم را صدا می‌زند.
برمی‌گردم و با دیدن پارسا نگاهم پر می‌شود از حرف،از دلخوری…
نگاهش بین من و چمدان دست نوید می‌گردد.
به سمتم می‌آید و می‌پرسد
_کجا می‌ری؟
سر به زیر جواب می‌دهم:
_یه مدت میرم پیش دایی!
معنادار نگاهم می‌کند و آرام می‌پرسد:
_یعنی فرار می‌کنی؟
تند نگاهش می‌کنم:
_فرار؟آره…تو فکر کن از دست آدمای بی معرفت زندگیم فرار می‌کنم.
خیلی خوب متوجه‌ی منظورم می‌شود؛ نوید که انگار کلافه شده از منتظر ماندن می‌گوید:
_تا من چمدونو می‌ذارم تو ماشین بیای!
منتظر تایید من نمی‌ماند؛بعد از رفتنش پارسا می‌گوید:
_حالا دیگه من شدم بی معرفت؟
نبود؟بی معرفت بود که جبهه‌ی من را خالی کرد و پشت رفیقش در آمد.
بی معرفت بود که حرف امید برایش ارزش بیشتری داشت تا آینده ی من…
جوابش را با نگاهم می‌دهم؛ انگار طاقت سنگینی‌اش را ندارد که نگاهش به زمین می‌افتد:
_من اگه پا پیش گذاشتم به خاطر…
وسط حرفش می‌پرم:
_توجیح نکن!هیچ منطقی برای کاری که تو کردی کافی نیست.تو رسما منو فروختی پارسا…یعنی اگه آقاجونم مخالفتی با این وصلت نمی‌داشت تو می‌خواستی من با کسی ازدواج کنم که قبلا سر خود من قمار کرده.بقیه ندونن تو که می‌دونی اون چه جور آدمیه.
_مگه خود تو نبودی که می‌گفتی آدما رو به خاطر اشتباهای گذشته‌شان قضاوت نکن!
پرمعنا نگاهش می‌کنم:
_آره اما به شرطی که طرف اشتباهاتش و کنار بذاره. به نظر تو امید اصلاح شده؟
جواب صادقانه‌اش اصلا به دلم نمی‌نشیند:
_نه!

زهرخند می‌زنم.
_من نخواستم به کاری مجبورت کنم جانان.به خاطر اصرار امید مطرحش کردم..الان هم از اون طرفداری نمی‌کنم اما دلم نمی‌خواد تو یه سوءتفاهم و توی ذهنت اون قدر بزرگ کنی که باعث نابودی خودت بشه…. اصلا تو آینه نگاه کردی؟می‌دونی هیچ شباهتی به جانانی که من می‌شناختم نداری.
دلم می‌خواهد بگویم:چون من اون جانانی که تو می‌شناسی نیستم،دیگه نیستم.
به جایش جواب دیگری می‌دهم:
_من خوبم فقط یه کم بی حوصله شده بودم. که اونم برم پیش دایی خوب می‌شم.
با نگاهش می‌فهماند که حرفم را باور نکرده. خداحافظی زیر لب زمزمه می‌کنم و برمی‌گردم که بند کیفم را می‌گیرد.
منتظر نگاهش می‌کنم که با مکث حرفش را می‌زند:
_جنگیدن برای عشق ارزش داره جانان!ارزش داره بجنگی،بجنگین…نه به خاطر امید…به خاطر اون حس مقدسی که توی قلبتون دارین!
نمی‌توانم جلوی زهرخندم را بگیرم:
_مگه خود تو نگفتی امید دل به کسی نمی‌بنده؟
لبخند محوی می‌زند:
_فقط همین و بدون قلب اونم درست به اندازه ی تو گیره!
با این حرفش دلم می‌لرزد.عقلم باور نمی‌کرد اما دلم… امان از دلم که داشت در آسمان‌ها پرواز می‌کرد.آن هم با وجود این‌که می‌دانست امید هنوز هم. عاشقانه پری را دوست دارد. اصلا خودش گفته بود با دخترهای آقاجانم کاری ندارد؛ خودش گفته بود دخترهای ظریف را دوست دارد. حتی او بارها در بین حرف‌هایش گفته بود چهره‌ام را دوست ندارد. پارسا که حرف‌های او را نشنیده بود، نگاهش را به پری ندیده بود.
آن‌قدر در فکر فرو می‌روم که نمی‌دانم خداحافظی می‌کنم یا نه!
بیرون می‌زنم و به سمت ماشین نوید می‌روم.
قرار شد بروم پیش دایی تا از شر این فکر های آشفته خلاص شوم اما هنوز نرفته ذهنم درگیر حرف های پارسا شد.
گفت عشق ارزش جنگیدن دارد،آدمی مثل امید چی؟ارزشش را داشت؟

کلافه می‌شوم از دستش:
_پشیمونم نکن که بهت گفتم دایی!
مثل اسپند روی آتش شده؛ در حالی که جلوی چشمم از این سمت به آن سمت می‌رود می‌غرد:
_مرتیکه ی خر….اینم شده لنگه ی بابای بی همه چیزش!
نگاه بدی حواله اش می‌کنم:
_اونی که بهش میگی بی همه چیز آقاجونمه!
_این همه مدافع بقیه ای تهش اینه که ببرتت معاینه بشی توعه بی زبون هم یک کلام بهش نگفتی!
_چی باید می‌گفتم؟پیمان من تا موقعی که بریم توی دکتر داشتم التماسش و می‌کردم که پشیمون بشه اما اون فکر می‌کرد چون به ریگی تو کفشمه دارم اصرار می‌کنم بیشتر مسمم شد.انگار منو نمیشناسه.منو به چشم یه زن بدکاره دید که با این و اون…
حرفم را قطع می‌کنم؛حتی گفتنش هم برایم سخت است.
سری با تاسف تکان می‌دهد:
_نامردم اگه خودم حسابش و کف دستش نذارم.
سرم را پایین می‌اندازم؛ حالا دیگر چه فایده ای داشت؟
کنارم می‌نشیند و سرم را در آغوش می‌گیرد:
_چرا بهم نگفتی؟خودم و می‌رسوندم.نمی‌ذاشتم این مدت حالت بد باشه.
_دلم می‌خواست تنها باشم دایی!
روی موهایم را می‌بوسد:
_دایی به قربون! دیگه غصه و تنهایی نداریم. خودم حساب اون امید و نامدار و با هم می رسم.مگه من دلم میاد کسی اشک تو در بیاره؟
انگار توجهش لوسم کرده بود که این طور آروم و مظلومانه می‌گم:
_نه. نمی‌خوام!کاری باهاشون نداشته باش!
با غیظ هلم می‌دهد عقب…
_جمع کن خودت و مسخره. بار قبلم نذاشتی دهن اون پسره رو صاف کنم بیا پرو شد این بارم غلط اضافه کرد.حالا می‌خوای بازم هیچی نگم بهش که سری بعد یه بلایی سرت بیاره؟
تحت تاثیر حرف های پارسا می‌گویم:
_خوب شایدم کار اون نبوده…
عصبی می‌شود:
_احمق نشو جانان. خودتم گول نزن. با این تعریفایی که تو کردی بچه ی دو ساله هم باشه می‌فهمه طرف واست نقشه کشیده اون وقت تو میگی شاید کار اون نبوده؟
حرفی نمیزنم. او که نمی‌دانست من دارم جان می‌کنم تا او در ذهن و قلبم خوب بماند؛ که تصور بدی از او در ذهنم نباشد..او که نمی‌دانست از ته دلم می‌خواهم که کار او نباشد… که بتواند ثابت کند خبر دادن به نامدار همه کار مرتضی بوده نه او…
_حالا این رفیقت که واسه خاطرش تو این حالی چی شد؟
شانه بالا می‌اندازم:
_من که گوشیم شکسته. خاله گفت زنگ زده باشگاه گفته حالش خوبه برمی‌گردن تهران. احتمالا الان خونه ی خودشونن.
متاسف سر می‌جنباند:
_این وسط فقط گند زدی به خودت!
نگاه به ساعت می‌اندازم‌:
_کلاست دیر نشه.
انگار همین الانش هم دیر شده که این طور از جا می‌پرد؛نگاهم می‌کند و با تردید می‌پرسد:
_اگه جفت و جور نیستی بیخیال کلاس امروزم بشم؟
من هم بلند می‌شوم:
_معلومه که خوبم. بعدشم من نیومدم اینجا که تو رو از درست بندازم.
سر تکان می‌دهد‌؛ خم می‌شود و پیشانی‌ام را می‌بوسد:
_پس مواظب خودت باش،ناهار نمیام اما برای شام زود خودم و می‌رسونم.
می‌خندم:
_یعنی میگی شام درست کنم واست؟
_پس چی؟جای خواب مفتی تصاحب کردی حداقل یه سودی برسون!
وقتی می‌بیند بی مخالفت سر تکان می‌دهم به دستم اشاره می‌کند:
_جدی نگیر با این دست چلاغت توقعی ازت ندارم.وقتی اومدم به چیزی آماده می‌کنم خودم.
دست روی شانه‌اش می‌گذارم:
_تو فکر این چیزا رو نکن راحت به درست برس!
در حینی که کتش را می‌پوشد دستی برایم تکان می‌دهد:
_شب می‌بینمت.حوصله‌ت سر رفت کلی فیلم پای میز تلویزیون هست بذار ببین!
_باشه تو برو من یه فکری برای خودم می‌کنم.
کیفش را برمی‌دارد و برایم بوس می‌فرستد که با خنده بوسش را در هوا می‌گیرم.
خداحافظی می‌کند؛بعد از رفتنش کنار تلفن می‌نشینم؛ دیشب بعد از رسیدنمان انقدر خسته و بی حوصله بودم که به مامان زنگ نزدم.
شماره‌ی خانه را می‌گیرم؛ بعد از چند بوق متوالی صدایش در گوشم می‌پیچد:
_بله…
_سلام مامان!
از شنیدن صدایم خوشحال می‌شود:
_سلام عزیزم. خوبی؟به سلامتی رسیدین؟تو که بهم خبر نمی‌دی بازم دست نوید درد نکنه که بهم زنگ زد.
_خوب منم چون دیدم با نوید حرف زدی دیگه زنگ نزدم.رسید گرگان به سلامتی؟
_آره. اینجا که نیومد اما من زنگ زدم خونه شون با مهتاب حرف زدم به خوشی و سلامتی رسیده.
نفس راحتی می‌کشم؛ آفتاب نزده غرق خواب حرکت کرده بود.
_خدا نگهش داشت مامان.چشماش باز نمیشد موقع خداحافظی باهام هی بهش گفتم الان نرو گفت نمیشه فردا صبح داماد نوبت گرفته باید برم.حالا یکی از شاگرداش سر داماد و اصلاح می‌کرد نمی‌شد؟
جوابم را نمی‌دهد؛ با شک اینکه تماس قطع شده صدایش می‌زنم که با صدای آرامی جواب می‌دهد:
_دیشب این‌جا قیامت به پا شد جانان!
دل نگران می‌پرسم:
_چرا؟ آقاجونم طوریش شده؟
_نه… البته فشارش رفت بالا. امروز هم نرفته مغازه اما بهتره.
نگران‌تر می‌شوم:

_جون به لبم کردی مامان خوب بگو چی شده؟
صدایش را آرام‌تر می‌کند:
_دیشب آقاجونت پای تلفن داشت با نامدار حرف می‌زد.وقتی بهش گفت تو رفتی تهران نامدار دیوونه شد.
اخم‌هایم در هم می‌رود؛ پس جریان نامدار بود. مگر هنوز دلش خنک نشده بود؟ صدایم سرد می‌شود و بی‌احساس:
_خوب؟
_نیم ساعت بعد نامدار اومد خونه و سر و صدا راه انداخت که چرا تو رو تنها راهی تهران کردیم…با آقاجونت بحث شون بالا گرفت.
دلم می‌گیرد؛شاید ناتنی،اما من درنهایت خواهرش بودم. چرا طوری رفتار می‌کرد انگار دشمنش هستم؟
سکوت می‌کنم و مامان ادامه می‌دهد:
_اونا داشتن با هم بحث می‌کردن که در خونه رو زدن.من با خیال این‌که پارسا سر و صدا رو شنیده اومده بالا درو باز کردم.اما پسر جهانگیری پشت در بود،پارسا هم پشت سرش!
نفسم می‌گیرد،منظورش از پسر جهانگیری امید بود؟
به تته پته می‌افتم:
_چ… چی گفت؟
با جوابش رسما جان می‌دهم:
_پسره دیوونست. تو رو خواستگاری کرد.
تنم می‌لرزد؛ من گمان کردم یک چیزی پرانده، یک حرفی زده…شوخی کرده،یا شاید مست بوده اما او…
_پارسا هم قبلش یه چیزایی گفته بود اما آقاجونت جدی نگرفت. دیشب که خود پسره اومد. هممون جا خوردیم!
با کمی مکث با لحن پر از تردیدی می‌پرسد:
_تو تازگی‌ها برخوردی با این پسره داشتی؟
مثل مجرم‌ها رنگ می‌بازم و زبانم می‌گیرد:
_نه. چه طور؟
_آقاجونت صد بار تاکید کرد چیزی از این ماجراها نگم بهت.اما وقتی پسره با اطمینان گفت دختر تونو می‌خوام من به شک افتادم که نکنه دیداری با هم داشتین. حالا دیگه مطمئن شدم حرف آقاجونت راسته.این پسر یه کینه‌ای تو دلش داره که می‌خواسته با وجود تو کینه شو صاف کنه اما نامدار حساب شو رسید.
بند دلم پاره می‌شود،حسابش را رسیده؟
بلایی بر سرش نیاورده باشد؟
نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم و نپرسم:
_نامدار چی کار کرد؟
_نمی‌دونم مامان پسره حرف از دهنش در نیومده بود نامدار منفجر شد بهش حمله کرد با هم درگیر شدن.پارسا و آقاجونت به سختی جداشون کردن.
دستم را روی قلبم می‌گذارم؛ برعکس همیشه کند می‌زند؛ سوال بعدی را قلبم می‌پرسد:
_طوریش که نشد؟
به خیال این‌که نامدار را می‌گویم جواب می‌دهد:
_پسره ی هار خجالتم نمی‌کشه تو خونه ی خودمون دست رو نامدار بلند کرد اما نگران نباش فقط پای چشمش کبود شد.
کاش می‌توانستم بگویم امید چه شد؟ بلایی سرش آمد؟ زخمی شد؟
ضربه‌ای روی قلبم می‌کوبم. الان وقت ایستادن نبود…

من میگم هنوز زوده!
یعنی ۹۰ درصد مطمئنم که هنوز زوده!
میدونی،دیشب بیشتر از این که از پیشنهاد ازدواج و ابراز علاقه امید خوشحال بشم از رسیدن داستان به اون نقطه ای که فکرشو میکردم و احتمال میدم الان باشه خوشحال شدم.
حرف های امید خوب بود.قشنگ بود.مارو همونقدر برد به خلسه شیرین که جانان رو برد چون ما از دریچه ذهن و چشم جانان به همه چیز نگاه میکنیم اما…
تو اغلب داستان ها یا بهتره بگم داستانی که منطقی تر و باور پذیر تره این نقطه حساس وجود داره. شبیه اون دیالوگ معروف سریال شهرزاد که میگفت(( گاهی آدم تو جنگ با خودش باید اونقدر پیش بره که از خودش یه ویرونه بسازه اون وقت از دل اون ویرونه یه نوری،یه امیدی یه جرئتی جرقه میزنه))
فکر میکنم خاطره سازی الان تو این نقطه ایستاده
یه جایی از داستان که نویسنده زیرکانه روند رشد احساسات و بزرگ شدن عشق رو خیلی شیرین و به ظاهر همه چیز تموم نشون میده و جلو میبره در حالی که این ظاهره و باطن اون عشق و رابطه رشد و توجه بیشتری رو میطلبه و درست همینجاست که اون خاکستر زیر آتیش اون قناسی و ناهنجاری اون عشق خودش رو نشون میده و یه انفجار!
اون رابطه به دست یکی از طرفین رابطه یا هر دو،عامدانه یا سهوی، و بر خلاف خواسته قلبیش به هم میخوره.اینه که میگم آدم با خودش میجنگه و خودشو ویرون میکنه چون میفهمه که این آرزو های فانتزی و اون آینده ای که ته دلش دوست داشت بهش برسه هر چند شیرین و خواستنی اما حداقل الان قابل دسترس نیستند. اما این جنگ در نهایت به یه خودشناسی و شناخت شرایط میرسه .باید متوجه شد که این رابطه ای که در ظاهر داره خوب جلو میره یه کجی ها و ضعف هایی هم داره.پس باید یه فرصتی پیدا کنی که منطقی تر و عاقلانه تر فکر کنی.برای این که بفهمی دقیقا به چی میخوای برسی و چه طوری میخوای برسی باید بر خلاف موج احساست شنا کنی و خودت رو از نو بسازی حتی اگه این فرصت پیدا کردن به قیمت یه مدت دوری و کدورت تموم بشه!
این کاری بود که جانان کرد.با وجود عشقش امید رو از خودش روند چون فهمید که فقط نمیتونه به صدای دلش گوش بده و این اگر چه امید رو میشکنه اما در واقع به نفع اون هم هست.این جنگ جانان با خودش امید رو هم وادار به جنگ با خودش میکنه.جنگی برای خودسازی و پالایش امید داره از خواستن دلش میگه و خب قبلا هم گفته که به هر چیزی که دلش میخواد باید برسه.امید خودش سردرگمه.میدونه دلش جانان رو میخواد پس مثل همه نیاز ها و خواسته هاش تلاش میکنه اونو به دست بیاره اما صرفا برای برطرف کردن خواسته اش.ولی باید بفهمه که وقتی این بار برای به دست آوردن جانان راه طولانی تری رو در پیش داره پس جانان براش با همه خواسته های قبلیش فرق میکنه.وقتی برای داشتن جانان باید ازدواج رو مطرح کنه و نه دوستی یعنی قصیه جدی تر از اونه که بگه((من تصمیمو گرفتم و میخوام مال من بشی!))،چون به همین سادگی نیست و فقط به تصمیم امید بستگی نداره.بحث رسیدن به یه آدم، به یه شریک زندگی مطرحه نه تصاحب یه چیزی که دلخواهشه.باید بدونه جانان مثل دوست دخترهاش نیست که برای دو روز کنارش باشه و سیرابش کنه.جانان اگر قراره ازدواج کنه مسلما خواسته ها و معیارهای خودش و همچنین خونواده اش مثل معیار های یه دختر برای دوست پسرش نیست!
همه مون میدونیم که امید و جانان چه قدر با هم تفاوت دارن. تفاوت هایی که نمیشه نادیده شون گرفت.
امید باید تغییر کنه…
باید برای جانان و به حرمت وصالی به شکوه ازدواج تغییر کنه..‌
.‌.باید همه جوانب رو بسنجه و سنجیده عمل کنه.
و جانان هم باید فرصتی داشته باشه تا بهتر فکر کنه و عمل کنه..
من حتی اگه از این به بعد داستان یه جدایی و دلخوری هرچند کوتاه هم داشته باشیم ناراحت نمیشم.منتظر میمونم تا جانان و امید این بار مصمم تر و منطقی تر با هم روبه رو بشن

راستش را بخواهی ..
من روی آمدنت حساب کرده ام
باید بیایی و روی تنهایی ام را سیاه کنی
باید بیایی و دلتنگی ام را سر جایش بنشانی
این از خدا بی خبر ها مدام دارند نیامدنت را به رخم میکشند، نبودنت را دور گلویم میپیچند
نفسم بند می آید از نیامدنت
نمیدانم کدام دزدی،
سر کدام گردنه تو را با خود خواهد برد؛ اما جانانِ من؟ ..
من باور دارم مال حلال به صاحبش برمیگردد
خاطراتت دست هایم را بسته؛
اسیر شده ام
روی صندلی نشسته ام و درست به رفتنت نگاه میکنم
نه… رفتنت نه
به دزدیده شدنت خیره میشوم
می دانم می آیی
فقط کاش ….
خیلی دیر نرسی ..

نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم؛ رسوایی‌ام مهم نیست. مهم آرام گرفتن این دل وامانده است.
با لرزش می‌پرسم:
_امید چی؟ بلایی سرش اومد؟
سکوت می‌کند؛می‌فهمم هزار و یک معنا پشت سکوتش پنهان است. می‌فهمم الان در دلش هزار و یک شک افتاده.
آخر هم طاقت نمی‌آورد و حرفش را می‌زند:
_امید؟ انگار برات مهمه که چه بلایی سر اون اومد؟
نفس عمیقی می‌کشم:
_معلومه که مهمه! اگه بلایی سرش بیاد و بره از نامدار شکایت کنه چی؟
نمی‌دانم دروغم را باور کرد یا نه اما جواب می‌دهد:
_نه فکر نکنم طوریش شده باشه.پسره ی لات بی سر و پا فکر کرد اینجا چال میدونه.همونه باباش به همه میگه پسرم رفته خارج…کی روش میشه بگه همچین پسری دارم آخه؟موندم با چه رویی اومده گل سرسبد منو خواستگاری کرده.
فکر کرده آقاجونت جنازه ی تو رو هم رو دوشش می‌ندازه!
او حرف می‌زند و من با درد لب می‌گزم
همه ی این‌ها را خودم می‌دانستم. پس چرا شنیدنش انقدر دردناک بود؟
آرام می‌پرسم:
_حالا حال آقاجونم چه طوره؟
_زیاد خوب نیست… شاید امروز نامدار بهت زنگ بزنه.راضی نیست به اون‌جا بودنت… اگه خودتم دلت خواست برگرد مامان آخه تهران چیزی نداره که تو حال و هوات عوض بشه.پیمان هم که بی مسئولیته!
کاش نامدار زنگ نزند‌؛حتی توان شنیدن صدایش را هم ندارم.مخالفت می‌کنم:
_من که تازه اومدم.دوست دارم یه مدتی این‌جا باشم.
نفسش را رها می‌کند:
_چی بگم؟باشه هر طور که خودت دوست داری.حالا بگو ببینم بهتری؟
بهتر؟نه…زخمی که در سینه‌ام دارم هیچ وقت بهتر نخواهد شد.
_خوبم مامان تو نگران نباش!صبح زود بیدار شدم می‌خوام بازم بخوابم کاری نداری فعلا؟
حس می‌کنم که آه می‌کشد:
_نه مامان مواظب خودت باش.عصری زنگ می‌زنم حرف بزنیم.
باشه‌ای می‌گویم و بعد از خداحافظی تماس را قطع می‌کنم؛
دستم را روی قلبم می‌گذارم؛ عجیب است که حس می‌کنم هیچ ضربانی ندارد.
اگر او حالش خوب است،چرا من به جنون رسیدم؟

_یعنی چی که دلم نخواست؟مرتیکه من سر تو شرط بستم؟مگه مسخرتم؟
پکی به سیگارش می‌زند و پا روی پا می‌اندازد:
_زیادی داری زر می‌زنی…جد و آبادت نوکر خانه زاد من بودن اون وقت تو واسه من رئیس بازی در میاری؟
عصبی بلند می‌شود:
_حرف دهنت و بفهم امید و گرنه…
سرش را برای دیدن چهره ی عصبی مسیحا بالا می‌گیرد:
_وگرنه؟
توجه همه به آن‌ها جلب شده؛ قبل از این‌که مسیحا حرفی بزند فربد به سمتشان می‌آید و مداخله می‌کند:
_چی شده؟چرا دعوا می‌کنید؟
مسیحا با خشم پاسخ می‌دهد:
_جلو همتون مگه نگفت هستم؟همه رو مچل خودش کرد. آقا نیومد.
فربد متحیر به امید که صورتش را دود سیگارش تار کرده نگاه می‌کند:
_نرفتی؟پس این چش و چال کبودت واسه چیه؟ما فکر کردیم باختی نپرسیدیم.
پوزخند می‌زند:
_من به یه ریقو ببازم؟
مسیحا عصبی صدایش را بالا می‌برد:
_فعلا که مثل سگ از همون ریقو ترسیدی و نیومدی!
چنان از جایش می‌پرد که صدای جیغ دخترها بلند می‌شود.
چنگ می‌زند به یقه ی مسیحا و داد می‌زند:
_می‌خاری؟آخه تو گه خوردی رو من شرط بستی که حالا بمونی تو گل…مگه من گفتم ببند؟
فربد و سعید زیر بازوهایش را می‌کشند و دستانش را از یقه ی مسیحا جدا می‌کنند.در همان حال داد می‌زند:
_هی هیچی نمی‌گمش واسه من دم در آورده…چه قدر بوده پولی که شرط بستی چکش و بنویسم!
مسیحا با حرص جواب می‌دهد:
_تو پول داری آخه بدبخت؟بده خواستم دستتو بگیرم یه چیزی هم بره تو جیب تو؟ هه.. می‌گه چک بکشم.همه می‌دونن بابات آدم حسابت نمی‌کنه یکی از اسباب بازی‌هاشو بندازه زیر پات تو می‌خوای چک بکشی واسه من؟
با صورتی کبود می‌خواهد حمله کند سمتش که باز هم گرفتار دست فربد و سعید می‌شود. بی اعتنا به حرف‌های آن‌دو که می‌خواهند آرامش کنند عربده می‌کشد:
_حرومی من هیچی هم نداشته باشم تو و خاندانت و به راحتی می‌خرم.واسه من شاخ می‌شی تو؟تو تا دیروز شاش کردنتم با اجازه ی ددی جونت بوده حالا واسه من شاخ و شونه می‌کشی… ولم کنین بابا اه…
بازوهایش را آزاد می‌کند:
_من با جوجه تیغی‌ها کاری ندارم که این طوری محکم چسبیدین به من…
مسیحا به حرص به امید نگاه می‌کند؛ هنوز آن‌قدر جربزه‌اش را نداشت که بخواهد با کله خری مثل او در بیفتد.
امید خم می‌شود و جعبه‌ی سیگار و موبایلش را که روی میز بود برمی‌دارد.
می‌خواهد به سمت در برود که فربد سد
راهش می‌شود:
_نرو داداش…اونی که باید بره یکی دیگست!
بی حوصله پسش می‌زند:
_بکش کنار حال ندارم.
باز هم فربد جلوی راهش را می‌گیرد:
_اخم تو قربون بمون! من خودم با لگد این پسره رو می‌ندازم بیرون. نرو دیگه بعد از مدت ها دور همیم!
سکوت می‌کند؛ فربد رو به مسیحا می‌کند و با اخم تشر می‌زند:
_تن لش تو جمع کن از خونه ی من…کسی که احترام امید و نگه نداره از صد فرسخی اینجام نمی‌تونه رد بشه.
مسیحا با نفرت می‌غرد:
_اون ترسید و همه رو قال گذاشت من مقصرم؟همینی که داری سنگش و به سینه میزنی منغعت نداشته باشی براش اسمتم دیگه نمیاره.
سعید مداخله می‌کند:
_این چیزا دیگه گه خوریش به تو نیومد هری…

با حرص و غضب به تک تک‌شان نگاه می‌کند و بعد از نگاه طولانی و تهدید آمیزی که به امید می‌اندازد بیرون می‌رود.
با رفتنش صدای دست و سوت در خانه می‌پیچد.
فربد دست سر شانه‌اش می‌زند:
_بیا می‌خوام یه چیزی بدم بزنی بری تو آسمونا…
می‌خندد:
_باز کی آشغال بهت انداخته؟
_جون تو این‌بار دیگه حواسم جمع بود.باید بزنی تا بفهمی چه کوفتیه!
لم می‌دهد روی مبل و فربد می‌رود سمت آشپزخانه…
سیگاری از جعبه بیرون می‌کشد و کنج لبش می‌گذارد؛در پی گشتن فندک اطرافش را نگاه می‌کند و همان لحظه کسی آتش می‌گیرد زیر سیگارش…
رو برمی‌گرداند و با دیدن دنیا ابرو بالا می‌دهد.
کم کم داشت متعجب می‌شد که این دختر کنه چه طور بیخیالش شده.
همراه با بیرون دادن دود سیگار از دهانش حرفش را می‌زند:
_چیه؟
نگاه دنیا روی زخم‌های صورتش قفل شده، می‌پرسد:
_چی شده؟
ابرو بالا می‌دهد:
_باید حساب کتک کاری هامو بدم بهت؟
_نگرانتم امید!
بی‌خیال پکی به سیگارش می‌زند:
_چی کار کنم؟چون نگرانمی صبح و شب بشینم تنگ دلت؟
_نه… اما مثل غریبه ها باهام رفتار نکن!
نگاه سرد‌ش را می‌اندازد در نگاهش:
_غریبه نیستی؟ نیستی پس چیمی؟کات کردیم باهم.همون موقعی که زیدم بودی هم بهت ربطی نداشت. الانم که اصلا نداره. دکمه رو بزن!
دنیا کلافه ناله می‌کند:
_امید من دارم دیوونه می‌شم.باشه با یکی دیگه رفتی تو رابطه اما تو که آدم متعهدی نیستی.منم باشم…همین که از حالت باخبر باشم باهات حرف بزنم برام کافیه.از وقتی ازم جدا شدی…
با آمدن فربد حرفش قطع می‌شود؛کنار امید جا خوش می‌کند و بطری پر از مایه‌ی زرد رنگ را همراه لیوان روی میز می‌گذارد:
_بخور شارژ شی!
با اشاره ی ابرو به دنیا،دختر بیچاره بی حرف خم می‌شود و لیوان را برایش پر می‌کند و به دستش می‌دهد. این بار نوبت فربد است که سیم جیم کردنش را شروع کند:
_خوب؟نمی‌خوای بگی کی جرئت کرده دست بالا ببره واست؟
اخم‌هایش از طعم آن زهرماری در هم می‌رود و می‌غرد:
_باز که انداختن بهت!
_تو نگاه به مزش نکن بده بالا ببین چه طور با دو پیک می‌گیرتت!
بی‌حرف لیوان را سر می‌کشد؛ دنیا که اخلاق امید را می‌داند بلند می‌شود تا مزاحم آن‌ها نباشد. با رفتن او بی مقدمه حرفش را می‌زند:
_یکی و خواستگاری کردم داداشش واسه من رگ جر داد.انگار اونو خواستم بگیرم.
دهان باز فربد دقیقا همان چیزی بود که پیش بینی می‌کرد:
_تو؟خواستگاری؟
در حالی که دومین لیوان را پر می‌کند سر می‌جنباند:
_کره خرا باید از خداشون باشه من بشم داماد خانوادشون.تحفه هم نیستن آخه…
فربد با همان حالت شوک زنده‌اش می‌گوید:
_باورم نمی‌شه تو بخوای یکی و بگیری؟نکنه بحث لج و لج بازیه؟
نچی می‌کند و دود سیگارش را بیرون می‌دهد. فربد می‌خندد:
_نمی‌گم عاشق شدی چون می‌شناسمت.
با تردید می‌پرسد:
_عاشق شدی؟
باز هم نچی می‌کند.
_پس چرا رفتی خواستگاری؟
نگاهش می‌کند؛ جلوی چشم‌های سبز و خمارش نقش جانان می‌بیند و بی‌اراده جواب می‌دهد:
_فقط می‌خوام که واسه من باشه.مالِ خودِ خودم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

یک نظر

  1. این رمان معرکست♥️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *