خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت سیو شش

رمان خاطره/پارت سیو شش

با صدای مامان از فکر بیرون می‌آیم:
_مجید آقا هم اومدن؟اگه اومدن بگو بیان داخل!
لبخند از لب ‌های آذر پر می‌کشد و جدی‌ می‌شود:
_نه تنها اومدم.
نامدار با غضب نگاهش را قفل روی آذر کرده.نگرانی در چهره‌ی مامان موج می‌زند.
آذر شده همان آذر… با همان مانتوی کوتاه و جیغ، با همان آرایش غلیظ و با همان موی بیرون ریخته!
او اصلا به فکر آقاجانم نبود.دختر حاج مصطفی باشی و شرم را بخوری و حیا را قی کنی؟
مادر مهتاب بالاخره یک جا به موقع حرف می‌زند و حواس همه را پرت می‌کند:
_خوب حالا که بزرگ‌ترا دور هم جمعیم یه اسم هم برای این بچه انتخاب کنیم. خوب نیست بچه بی اسم بمونه!
مامان سر تکان می‌دهد:
_اصل کاری مادر و پدرشن… نوید جان شما اسمی در نظر داری؟
نوید نگاهی به مهتاب می‌اندازد:
_راستش هنوز به توافق نرسیدیم، من میگم ریحانه اما مهتاب میگه مرسده. باز هم جلوی زبانم را نمی‌گیرم و فرصت را از دست نمی‌دهم:
_به نظر من که ریحانه خیلی قشنگه باریکلا به سلیقه‌ت نوید!
آذر با شیطنت نگاهم می‌کند و پی حرفم را می‌گیرد:
_آره واقعا سلیقه داشتن تو اسم خیلی خوبه! ریحانه عالیه… اما مرسده زیاد جالب نیست نه جانان؟
خنده‌ام می‌گیرد اما با جدیت تاکید می‌کنم:
_آره خوب ولی سلیقه ی مامانش اینه دیگه!
مادر مهتاب تند جبهه‌ی او را پر می‌کند:
_مرسده هم خیلی اسم خوبیه اتفاقا به نظر من از ریحانه خیلی قشنگ تره مگه نه آقا مهدی؟
آقا مهدی شانه بالا می‌اندازد:
_من چی بگم خانوم؟ جوونا خودشون بهتر می‌دونن!
آذر نگاهم می‌کند، بچه را به آغوش مامان می‌سپارد؛ کنارم می‌ایستد و آرام می‌پرسد:
_هنوز قهری باهام؟
نچی می‌کنم.
_پس چرا نمیای خونم یا بهم زنگ نمی‌زنی؟
نگاهش می‌کنم:
_چند وقت پیش نوید اینا اومدن پشت در خونت وا نکردی ترسیدم منم پشت در بمونم!
سر تکان می‌دهم:
_عمدا باز نکردم بابا حوصله‌ی این تحفه رو ندا‌شتم.ولی از این به بعد بیا من تنهام!
ابرو بالا می‌دهم:
_چرا؟ مگه مجید آقا کجاست؟
نگاهی به اطراف می‌اندازد، خم می‌شود و پچ می‌زند:
_سر به ماه نکشید طلاق گرفتیم.
با حیرت نگاهش می‌کنم؛دوباره کنار گوشم آهسته حرف می‌زند:
_تابلو نکن.
ناباور زمزمه می‌کنم:
_آخه چرا؟
شانه بالا می‌دهد:
_از اولش هم قصدم همین بود.مطلقه باشی دیگه واسه هر غلطی که بخوای بکنی نیاز به اجازه ی بابات نداری!
باورم نمی‌شد. پس دلیل رضایتش به ازدواج این بود که طلاق بگیرد و مطلقه شود؟
_اگه راضی نمی‌شد طلاقت بده چی؟
با تمسخر می‌خندد:
_پخمه تر از این حرفا بود که بخواد سنگ تو راه من بندازه.
لب باز می‌کنم و همان لحظه صدای موبایلم در می‌آید و انگار کل اتاق ساکت می‌شوند و به من نگاه می‌کنند.
موبایلم را از کیفم در می‌آوردم و با دیدن شماره‌اش که حالا با اول اسمش ذخیره شده بود دستپاچه تماس را رد. آشکارا رنگم می‌پرد و گوشی موبایل در دستم می‌لرزد.
مامان می‌پرسد:
_کی بود مامان؟
با لبخندی مصنوعی جواب می‌دهم:
_هیچکی… یکی از بچه های باشگاهه می‌خواد ازم راجع چند تا مکمل بپرسه بعدا خودم بهش زنگ می‌زنم.
آفرین به تو جانان! چه دروغ‌های دست اولی هم از توی آستینت بیرون می‌کشی!
دوباره سرم را سمت آذر می‌چرخانم که نگاهم به نگاه معنادارش می‌خورد.
لبخند محوی می‌زند و سرش دوباره می‌آید زیر گوشم:
_تو هم سر و گوشت می‌جنبه ها.
سقلمه‌ی محکمی به پهلویش می‌زنم:
_تو کلای خودت و سفت بچسب باد نبره. آخه این چه غلطی بود تو کردی؟
_هیش حالا… همه می‌شنون. شب بیا خونم مفصل واست میگم اوکی؟
از چشم غره‌ام بی نصیب نمی‌گذارمش. با آقاجانم سر لج داشت با زندگی خودش که لج نکرده بود!مگر ازدواج کردن و طلاق گرفتن ان‌قدر آسان است؟
خدا می‌داند چه بلایی سر آن مجید آقای بدبخت آورده که او راضی شده یک ماهه طلاقش بدهد.
نگرانی‌های خودم کم بود،فکر آذر هم آمد و بست نشست در صدر ذهنم

 

نگاهی به ساختمان پیش رویم می‌اندازم،همین بود. پلاک ۱۲…
فقط یک بار به خانه‌ی آذر آمده بودم آن هم آن‌قدر چهره‌ام در هم بود که اصلا نگاه به خانه‌اش ننداختم.
دستانم را مشت می‌کنم؛هنوز یکی دو روز تا آمدن مهر ماه مانده و هوا سرد شده! جای نوید خالی که بگوید:تو به این هوا می‌گی سرد؟؟؟
اصلا نمی‌توانست یک آدم فوق العاده سرمایی را درک کند.
زنگ طبقه‌ی دوم را می‌زنم؛زیاد طول نمی‌کشد تا در را باز کند.
وارد می‌شوم،پیش رویم حیاط بزرگی‌ست و ماشین آذر هم گوشه‌ی حیاط پارک است.
اخم‌هایم در هم می‌رود.یاد حرف‌های امید می‌افتم. هنوز هم برایم قابل باور نیست اما ممکن بود این ماشین را بابای امید…
تند سرم را به طرفین تکان می‌دهم؛ احمق شدی جانان؟امید دلش سیاه است. به زمین و زمان شک دارد. تو حق نداری شبیه او شوی و افکار منفی‌اش را وارد ذهنت کنی!
به طبقه‌ی دوم که می‌رسم در واحدش را باز می‌بینم. کفش‌هایم را در می‌آورم و وارد می‌شوم.
صدایش را از اتاق بلند می‌کند:
_دارم لباس می‌پوشم بشین الان میام!
درهم رفته به خانه ی ریخت و پاش شده‌اش نگاه می‌کنم و صدای اعتراضم در می‌آید:
_این چه وضعیه آخه؟چه طوری این‌جا زندگی می‌کنی؟
از اتاق بیرون می‌آید؛ با دیدنش مات می‌مانم.حاضر و آماده با مانتویی که اصلا مناسب نبود مقابلم ایستاده.
با شک می‌پرسم:
_جایی می‌خوای بری؟
ابروهای پهن و اصلاح شده‌اش را با شیطنت بالا می‌پراند:
_هومم.تنها نمی‌رم. با هم می‌ریم.
_منظورت چیه؟ مگه نگفتی بیام خونت تا با هم صحبت کنیم؟
بیخیال از سرش رد می‌کند:
_تو راه حرف می‌زنیم. حاضر شو با هم می‌ریم مسابقه!
چشم‌هایم گرد می‌شود:
_تو هنوز مسابقه می‌دی؟
با هیجان می‌گوید:
_لامصب یه چیزیه که بری توش محاله ازش بکشی بیرون تازه دِرگ امشب با کلی بچه خر پوله که پنجاه می‌ذارن وسط… فکرش و بکن یه شبه پنجاه بیاد حسابت. جووون از الان دارم می‌بینم که پولا تو جیب خودمه!
با سرزنش نگاهش می‌کنم:
_نکن آذر حرومه!
_چرا زر مفت می‌زنی؟از دیوار مردم که نخواستم برم بالا. جیب کسیم که نزدم. همه دارن از دل و جون پول می‌ذارن وسط… همه هم راضی!
کلافه به سمتش می‌روم:
_حالا حلال و حرومش به کنار جون خودت چی؟
بی اهمیت دوباره به اتاقش می‌رود:
_اونو که هر وقت قسمت باشه می‌میری دیگه! نمی‌شه که به خاطر ترس از مرگ پی هیجان نرفت.
دنبالش راهی می‌شوم:
_اصلا نمیری کم آدم داریم که تو تصادف بلاهای وحشتناک سرشون میاد؟
جلوی آینه خودش را برانداز می‌کند و شال ست با مانتوی جلو باز یاسی اش را آزادانه روی موهای کراتیته‌اش می‌اندازد و آرایشش را چک می‌کند:
_همین فکرای وحشتناک تو سرت هست که هیچی از جوونیت نفهمیدی. بیا آرایش کن با من میای!
اخمم غلظت بیش‌تری می‌گیرد:
_من نمیام که هیچ تو هم حق رفتن نداری وگرنه یه لحظه هم مکث نمی‌کنم و به نامدار زنگ می‌زنم.
پوزخند می‌زند:
_اونا منو شوهر دادن که دیگه مجبور نباشن جمعم کنن! زنگم بزنی خودشو نمی‌خارونه مثل تو اسکل نیست. فسفر نسوزون.با من میای…رسیدیم اون جا پیاده نشو قرار نیست با عروسک خودم مسابقه بدم!
کلافه می‌شوم:
_نکن آذر خطرناکه! چرا با زندگی خودت لج می‌کنی؟
نفسی فوت می‌کند؛ آخر کی حرف‌های من روی او تأثیر داشت که بار بشود بار دوم و من دل خوش کنم به این‌که اگر تا فردا نصیحتش کنم در نهایت به یک نتیجه ای خواهم رسید.
کیفش را روی شانه‌اش می‌اندازد و به سمتم می‌آید؛ هلم می‌دهد بیرون:
_امشب رو هر کاری کنی با من میای حق اعتراض بهت وارد نیست … اوممم یه دقیقه موبایل تو می‌دی؟شارژ موبایلم تموم شده.می‌خوام زنگ بزنم
چپ چپ نگاهش می‌کنم و موبایلم را به دستش می‌دهم. دوباره وارد اتاق می‌شود؛
فکر می‌کنم می‌خواهد تلفن کند اما
برخلاف گفته‌اش موبایلم را روی میزش می‌گذارد و تا بفهمم قصد و نیتش چیست بیرون می‌آید و در اتاق را هم قفل می‌کند و خونسرد کلید را داخل کیفش می‌اندازد.

متعجب صدایم بالا می‌رود:
_چی‌کار کردی دیوونه؟
دستم را دنبال خودش به سمت در خروجی می‌کشد:
_هیچی سلاح سرد تو خنثی کردم!بپوش کفشاتو!
عصبی به او می‌توپم:
_زده به سرت؟من باهات نمیام.. بده کلیدو…اگه از خونه زنگ بزنن جواب ندم نگرانم می‌شن!
چند لحظه نگاه معناداری به صورتم می‌اندازد.
نگاهی که انگار کلی حرف پشتش دارد. فقط چند لحظه روی صورتم مکث می‌کند و دوباره لبخند می‌زند و در حین پوشیدن کفش هایش لحنش می‌شود همان لحن:
_ای بابا خیلی نگران بشن به من زنگ می‌زنن. واقعا که جانان! یعنی می‌تونی بدون این‌که نگرانم بشی بری خونه و به روی خودت نیاری دارم می‌رم یه مسابقه ی پر خطر؟
_خوب من که دارم می‌گم نرو! اگه بلایی سرت بیاد…
حرفم را قطع می‌کند:
_اون وقت یه آبجی کوچیکه دارم که جمعم کنه دِ بجمب دیگه!
درمانده نگاهش می‌کنم؛ حق با او بود. اگر نمی‌رفتم باید از ترس این‌که بلایی سرش بی‌آید دیوانه می‌شدم و اگر می‌رفتم…
یعنی باز هم خودم را شریک گند کاری های او کردم.یعنی هنوز هم درس نگرفته‌ام یعنی باز هم حماقت… حماقت… حماقت.
درستش این بود بعد از حرف‌هایی که از او شنیدم راهم را بکشم و بگویم به جهنم.. هر غلطی می‌خواهی بکن. اما باز هم تسلیم می‌شوم و دو دقیقه بعد خودم را کنار او داخل ماشینش می‌بینم در حالی که برای دومین بار داریم می‌رویم سمت قمار….
هنوز مسیر چندانی نرفته‌ایم صدایش در می‌آید:
_ای بابا کمتر حرص بخور می‌گم که از ماشین نیا پایین فقط باش ببین چه می‌کنم اوکی؟
با سرزنش به سمتش برمی‌گردم:
_با این کارات می‌خوای به کجا برسی آذر؟ حالا مسابقه هیچ، چرا هنوز هیچی نشده از مجید آقا طلاق گرفتی؟
رک و راست حرفش را می‌زند:
_چون از هیچ نظری کنارش ارضا نمی‌شدم اوکی؟نه می‌تونستم اون حس قدرت و کنارش بگیرم نه می‌تونستم از نظر روحی باهاش ارتباط بگیرم. هیچی! مگه آدم نباید کنار شریک زندگیش حس خوبی بگیره؟تازه تحمل خودش واسم سخت بود چه برسه این‌که بخوام ونگ و ونگ توله سگ ‌شو تحمل کنم.
متاسف نگاهش می‌کنم:
_همه ی اینا رو قبل ازدواجم می‌دونستی چرا قبول کردی؟
صدایش بی‌اختیار بالا می‌رود:
_چون مجبور بودم خب؟وگرنه مطمئن باش حوصله ی تحمل کردن یه روز اون پدر و پسر و نداشتم.فقط منو متهم می‌کنی آبجی کوچیکه. یه بار از آقاجونت پرسیدی چرا دخترش و بدون هیچ چک و چونه و مهریه ی پایین داد به یه مردی که بچه داره؟یه بار گفتی چرا مثل بیوه ها راهی خونه ی بختم کرد؟بهش گفتی چرا مثل باقی پدرا نیومد از دومادش بخواد که مواظب دخترش باشه؟حتی واسه ی حفظ آبروش هم حاضر نشد یه بار بهم سر بزنه ببینه طرف اذیتم میکنه یا نه! منو سرزنش می‌کنی اما مقصر اصلی جای دیگه‌ست.
_خوب تو هم کم آقاجونو اذیتش نکردی!
چشم گرد می‌کند:
_کجای دنیا بچه شونو با یه خطا از فرزندی حذف می‌کنن؟ من همون موقع که رفته بودم دو ماه بعدش خواستم برگردم. نخواست منو! هه.. فقط خانواده ی خودمونو دیدی در صورتی که کل دنیا بچه شون آدم می‌کشه پشتش در میان! مگه من چی کار کردم؟من فقط دلم پر بود.چون مامان تو جای مامان منو گرفت… خیلی قبل تر از این‌که بمیره!
_آذر مامان من…
نمی‌گذارد توجیحش کنم:
_هیش! اصلا ولش کن شبم و خراب نمی‌کنم.

دستش به سمت پخش می‌رود و آهنگ شادی را پلی می‌کند و همان آهنگ می‌شود شکننده ی سکوت بین‌مان!
دیگر نه او حرفی می‌زند نه من؛ از طرفی حق را به او می‌دادم و از طرف دیگر نه!
مامان من مثل باقی نامادری ها نبود، برای آن‌که آذر قبولش کند از جان مایه می‌گذاشت. آذر بود که همیشه با بهانه های الکی دعوا راه می‌انداخت و هر چه از دهانش در می‌آمد بار من و مامان می‌کرد. آخر هم با یک دعوا با آقاجانم مامان را بهانه کرد و قید همه چیز را زد و با رفتنش آقاجانم سکته کرد.
التماسش را کردم برگردد اما برنگشت و بعد از آن آقاجان هم او را از فرزندی محروم کرد اما من شاهد بودم که هوایش را داشت.
کسی به یک دختر تنها خانه نمی‌داد. او به بنگاه سپرد تا بهترین خانه را در امن ترین جا و کمترین هزینه برایش دست و پا کند و خودش میانجی گری کرد و دوبرابر ارزش آن خانه پول رهن و اجاره‌اش را داد.
او بود که با واسطه دستش را در آرایشگاه بند کرد و سپرد تا حقوقش را دو برابر پرداخت کنند و خودش آن حقوق را ماه به ماه به حساب آرایشگاه می‌ریخت تا دختر پر خرجش پول کم نیاورد.

او بود که به بهانه من را چپ و راست می‌فرستاد خانه‌ی آذر و ظرف غذایی هم به دستم می‌داد تا مبادا دخترش شب را گرسنه بخوابد.
آذر بی انصاف بود.هنوز هم آقاجان او را بیش‌تر از من دوست دارد اما او نمی‌بیند.
مطمئنم که آقاجانم پشت سرش به مجید آقا سفارش کرده مواظب دخترش باشد.
مطمئنم خیلی کارها کرده اما…
صدای آهی که می‌کشم گم می‌شود میان گومب گومب آهنگ و فقط خدا می‌داند این آه از سر چه بود.
بچه ها حس می‌کنند،اگر ذره‌ای علاقه ی پدر یا مادرشان نسبت به بچه ی دیگر بیش‌تر باشد… می‌فهمند.
من هم می‌فهمم علارغم همه چیز،آقاجان هنوز هم آذر را می‌پرستد و من را… دوست دارد.
* * * * *
باز هم همان ترس در دلم می‌افتد.آذر نگاهش را بین جمع می‌گذراند و می‌خواهد پیاده شود که مچ دستش را می‌گیرم و ملتمس به چشم‌هایش نگاه می‌کنم:
_بیا و بیخیال شو! خواهش می‌کنم.
لبخند می‌زند، از سر تکبر… او و بیخیال شدن؟
_همین جا بشین و فقط تماشا کن آبجی کوچیکه!
پیاده می‌شود بی آن‌که به نگاه نگرانی که پشت سرش جا گذاشته اعتنایی کند.
امشب شلوغ تر از بار قبل بود و خیابانی که انتخاب کرده بودند خلوت تر… منِ خاک بر سر حتی اسم این خیابان را هم نمی‌دانستم.
پنج ماشین ردیف ایستاده بودند. سه ماشین جلو و دو تای دیگر عقب! انگار مسابقه ی امشب بین این پنج ماشین بود.
اگر می‌خوردند به هم؟اگر تصادف می‌کردند.
این بار حتی از بار قبل هم دل نگران ترم!
آذر را خیلی زود میان جمع بزرگی از دختر و پسر در حال بگو و بخند می‌بینم.
از استرس قلب من تند می‌تپد و او… چه بیخیال برای خودش می‌خندد.
نگاهم گذرا بین جمعیت می‌چرخد و روی چهره‌ای آشنا قفل می‌ماند.

باز هم همان حس بد و آشنای حسادت به دلم سرازیر می‌شود.
دنیا بود،همانی که امید به او وعده داد عصری به خانه‌اش می‌رود. همانی که در کافه کنارش بود.دوست دخترش!
مات برده نگاهش می‌کنم؛ جذابیتش چشم مرا هم روی خودش قفل می‌کند چه برسد به امید چشم چران را… آرایش ملیحی زیبایی صورتش را دو برابر کرده بود. من چه؟حتی یک رژ ساده هم استفاده نمی‌کردم.
یعنی آن صبح هم همین دختر کنارش بوده؟ هنوز خیلی خوب صدای خواب آلودش را که از پشت تلفن به گوشم رسید به خاطر دارم.
یعنی این دختر آن‌قدر به او نزدیک بوده که دستش را بگیرد، کنارش بخوابد، سر روی سینه‌اش بگذارد و….
لبم را محکم گاز می‌گیریم.اشک است که در چشمم جمع می‌شود؟من که سخت گریه می‌کردم،حالا با یک تصور کوچک چرا میل های های گریستن دارم؟
دنیا با دوستانش مشغول بگو و بخند است بی آن‌که متوجه بشود یک نفر با فاصله ای دور چه طور با حسرت به او نگاه می‌کند.
او به تمام آن چیزهایی رسیده که من رویایش را در سر دارم.
لپم را از داخل بین دندان هایم می‌فشارم.
مهم الان است که امید از او و همه ی دختر ها گذشته و مرا انتخاب کرده!
چه مظلومانه به دلم تصلی می‌دادم. خودم هم می‌دانستم بودن با امید در عین شیرین بودن سخت است، آن‌قدر سخت که گاهی نفست می‌برد و تو مجبوری به خاطرش تحمل کنی، تحمل کنی و دست مردی را بگیری که قبل تو دست های زیادی را لمس کرده. از جمله دست های ظریف دختر پیش رویم را…
به سختی نگاهم را از دنیا می‌گیرم و به آذر می‌اندازم.
همچنان در آن جمع مشغول بگو و بخند است؛زیادی خوشحال است. لابد الان در سر نقشه برای پولی که قرار بود ببرد، می‌کشد.
خدا رحم کند، بیش‌تر از او به من!
تقریبا بیست دقیقه‌ای می‌گذرد تا کم کم سر و کله‌ی رقیب های آذر پیدا می‌شود.
او بود و سه مرد دیگر که هر کدام با تیپ های کاملا امروزی و هیکل قوی‌شان حسابی برتری‌شان را نسبت به آذر ریز جثه نشان می‌دادند اما او با اعتماد به نفس کنار ماشینی که قرار بود با آن مسابقه بدهد ایستاده بود.
همه منتظر بودند و آن طور که شواهد نشان می‌داد سر و کله‌ی راننده ی پنجم هنوز پیدا نشده بود.
همان پسری که آن شب هم داور بود مدام با موبایلش شماره می‌گیرد و اضطراب هر لحظه در چهره ی آذر بیش‌تر خودش را نشان می‌دهد.یعنی به خاطر ترس از مسابقه به این روز افتاده؟پس چرا نگاهش منتظر اطراف را می‌کاود؟

طاقت نمی‌آورم و پیاده می‌شوم؛ شاید واقعا ترسیده و در این لحظه می‌توانستم قانع‌اش کنم دست بردارد.
هنوز کامل از ماشین پیاده نشده‌ام صدای نزدیک شدن موتوری را می‌شنوم و بعد صدای چند نفری که از بین هر جمع تقریبا جمله‌ای مشابه این را تکرار می‌کنند:
_بفرما اومد.
به پشت سرم که نگاه می‌کنم با دیدنش خون در رگ هایم یخ می‌بندد. مگر قرار نبود…
* * * * *
با شنیدن شرطم می‌زند زیر خنده:
_ای جوووون به خودت و شرطای خرکیت اوکی عزیزم مطمئنی شرط دیگه ای نداری؟مثلا نمی‌خوای سر تا پاتو واست طلا بگیرم یا بهترین عروسی گرگان و نمی‌خوای؟
نگاه به چشم هایش می‌اندازم؛ حس می‌کنم حرفم را اصلا جدی نگرفت!
_امید شرط من ساده نبود که ساده می‌گیری!
جلو می‌آید و با آن تن صدای خاص و خش گرفته‌اش زمزمه می‌کند:
_امید گفتن تو قربون!
دست و پایم را گم می‌کنم:
_مسخره بازی در نیار!شرطم و قبول می‌کنی یا نه؟
چشم خمار می‌کند و بی درنگ جواب می‌دهد:
_تو جون بخواه معشوقه خانوم…آشتی کردن با خدا که چیزی نی!
سرش را بالا می‌گیرد و خیره به آسمان ادامه می‌دهد:
_اصلا هم آشتی می‌کنم هم همین الان بی چک و سفته باهاش میرم پای معامله…خدا جون من دربست نوکرتم تا ته عمرمم نوکرت می‌مونم فقط این دختر دیوونه رو زودتر مال من کنش… در جریانی که؟ داره منم دیوونه می‌کنه. چی؟اوکیه؟بفرما معشوقه خانوم میونم و با خدا جفت و جور کردم قول تو رو هم ازش گرفتم. خدا هم قبول کرد تو مال منی خوب کی بریم محضر؟
آب دهانم را به سختی قورت می‌دهم؛نفس‌هایم یکی در میان شده؛ بهتر است بگویم نفسی نمانده. برعکس او که با ولع هوا را وارد ریه هایش می‌کند و قفسه‌ی سینه‌اش هیجان زده بالا و پایین می‌رود.
از نگاه خیره‌اش می‌فهمم منتظر جواب است. به سختی صدایم را پیدا می‌کنم و تحلیل رفته حرفم را می‌زنم:
_امید من…
از مکثم سواستفاده می‌کند و آرام و بی مقدمه مقابل صورتم با بی قراری پچ می‌زند:
_بغلت کنم؟

قلبم بیش‌تر می‌لرزد؛این کوچه بن بست دیگر قرار بود چه خاطراتی را برایم رقم بزند؟
ضعیف می‌نالم:
_نکن!
_چرا؟
سست می‌شوم زیر سنگینی نگاهش:
_چون گناهه.درست نیست!
کل صورتم را از نظر می‌گذراند و روی لب‌هایم مکث می‌کند:
_شیرین ترین گناه دنیایی می‌دونستی؟ اما تاوانت سنگینه! تو همین دنیا هم دارم می‌سوزم برات چه برسه به اون دنیا!
قبل از این‌که با حرف‌هایش بیشتر به سمت جنون هلم دهد از کنار دستش راه فراری پیدا می‌کنم و این بار با بیش‌ترین فاصله ی ممکن از او می‌ایستم.
لبخند نمکین و معناداری می‌زند، برای این‌که باز هم با حرف‌هایش منقلبم نکند تند و نفس بریده به حرف می‌آیم:
_همه چیو به شوخی می‌گیری اما من جدی گفتم.وقتی گفتم با خدا آشتی کن منظورم این نبود که رو تو به آسمون کنی و چهار کلام حرف بزنی!سری قبل آقاجونم خدا رو بهت نشون داد، با خراب شدن آقاجونم تو ذهنت تو خدا رو هم خراب کردی چرا؟چون تو تفکرات آقاجونم و شناختی نه خدا رو… این بار خودت بشناسش! واقعیه واقعی… اون وقت اگه کل آدمای دنیا از چشمت بیوفتن تو باورات سر جاشه! اگه بشناسیش…
مکث می‌کنم:
_اگه واقعا بشناسیش… من حاضرم همراهت بجنگم اگه نه…ازم نخواه یک عمر با آدمی زندگی کنم که از خدا هم کینه به دل گرفته!
او هم مثل من جدی می‌شود:
_منظورت اینه که کینه‌ی دلم و پاک کنم و خدا رو بشناسم. اون وقت دیگه اون آدم عوضی که الان هستم، نیستم!قمار نمی‌کنم، چشمم هرز نمی‌ره،دیگه تا خرخره مست نمی‌کنم…
سکوت می‌کنم، او ادامه می‌دهد:
_دوباره از صفر شروع کنم، حاضری با حقوق یه راننده تاکسی کنار بیای؟می‌دونی خوش شانس باشیم شاید بتونم سر چهار سال خرج یه عروسی تو یه تالار فکسنی و خرج رهن یه خونه ی هفتاد و پنج متری تو طبقه ی پنجم یه ساختمون بی آسانسور و در بیارم و یه حلقه ی ظریف بندازم دستت.سالی یه بار نهایت بتونیم یه سفر بریم مشهد اونم تو مسافرخونه های پنجاه تومنیش دو شب بمونیم و برگردیم!با خرج رانندگیم شاید کل عمر حسرت یه سرویس طلا بمونه رو دلت.راضی به زندگی که کل عمر من سگ دو بزنم و تو حسرت بخوری که چرا توله هامون دو دست لباس نو نوار ندارن تا تن‌شون کنی و خودت باید یه لباس صد تومنی که از حراجی خریدی و واسه بار هزارم تو مهمونی که دعوتی بپوشی! ایناشو در نظر گرفتی جان‌جان خانوم؟
لبخند کم جانی روی لب‌هایم طرح می‌گیرد:
_شاید واسم سخت باشه اما تحملش واسه آسون تر از خیلی چیزای دیگه‌ست! حاضرم یه تالار فکسنی عروسی بگیریم و تو یه خونه ی هفتاد متری زندگی کنیم اما دل‌مون گرم باشه.
باور کن آسون ار می‌گذرهتا این‌که واسم تو بهترین هتل عروسی بگیری و لوکس ترین خونه رو داشته باشیم اما من هر شب چشمم روی در باشه و با پنج دقیقه دیر کردنت نگران این باشم که الان چه طور جون تو تو خطر انداختی یا تو کدوم مهمونی و پارتی در حال مست کردنی!
چند لحظه با جدیت نگاهم می‌کند و سر تکان می‌دهد:
_نگران جونمی پ؟نگو نه که اون شب وقتی بهم زنگ زدی و گفتی نرو دستت حسابی رو شد. از اون شب واس خاطر تو درگ نرفتم! یعنی اینو بگم خوشگلم…واسه این‌که اشک تو اون چشای زشتت نشینه مواظب خودم هستم. درباره ی شرطتم…
مکث می‌کند، قدمی جلو می‌آید و ادامه می‌دهد:
_قبوله جان جان خانوم!یعنی… حداقل قول می‌دم فعلنا جونم و نندازم تو خطر تا غصه بخوری بعدشم که خدا هوامونو داره نه رفیق؟

از لحظه ای که رسیده تا الان مدام در حال بگو و بخند است.
همان لبخند، همان دندان های یک دست، همان چال گونه، همان صورت اصلاح شده، همان چشم ها، به همان رنگ سبز با همان ابروهای پر و مشکی!
قبول کن دیگر خودش است،خودش است که به راحتی با چند دختر دست داد و حالا هم در جمع ایستاده، حرف می‌زند و هر از گاهی سرش از شدت خنده عقب می‌رود،خودش است که از وقتی آمده سیگار پشت سیگار روشن می‌کند و ما بین حرف هایش پکی به آن می‌زند و در آخر زیر پا لهش می‌کند!
قول داد مسابقه نمی‌دهد،پای قولش ماند! فکر می‌کردم نفر پنجم مسابقه اوست اما رفیقش بود که همراهش با موتور آمد.
اگر می‌دانستم، از او قول می‌گرفتم برای هیچ دختری نخندد، خندیدن او را زمانی دوست دارم که برای من باشد!
اصلا خودم نگاه سرشار از عشق دنیا را به او دیدم،او شاید زیبایی آن‌چنان نداشته باشد اما بلد است،بلد است چه طور توجه دختر ها را به خودش جلب کند، همان طور که بلد بود چه طور ته تقاری حاج مصطفی را شیفته ی خودش کند.
مگر نه این‌که مرد ایده‌آلم شلوار پارچه‌ای می‌پوشید و سرش پایین بود و کل روز با هیچ دختری چشم در چشم نمی‌شد؟ وقتی توانسته بود با آن شخصیت متفاوتش در عرض چهار ماه خودش را در دلم مهر و موم کند قطعا می‌توانست با خنده‌اش دل و دین دخترهایی که به صورتش زل زده بودند را ببرد

 

کم کم هیاهو شروع می‌شود و همه به مسیر آمدن ماشین ها زل می‌زنند جز امید که سیگار لای انگشت‌هایش می‌سوزد و سرش را در موبایلش فرو برده و تند تند تایپ می‌کند و هرازگاهی پکی به سیگارش می‌زند.
بعد از آن روز در کوچه بن‌بست،عادت کرده بود راه و بی‌راه دستش روی شماره‌ام بلغزد و روزی ده دفعه پیام بدهد. حتی دو بار هم جلوی باشگاه‌مان آمد و من را تا خانه رساند.
آخرین بار امروز بعد از این‌که از بیمارستان بیرون آمدم با او حرف زدم.
حتی یک کلمه هم از مسابقه ی امشب نگفت.چه خوب که او پنجمین نفر نبود، چه خوب که سر قولش ماند.
تلاطم را که در نگاه سایرین می‌بینم،
با دلهره سرم را به عقب برمی‌گردانم،دعا نمی‌کردم آذر اول شود،دعا می‌کردم سالم به مقصد برسد و بلایی سرش نیاید! تصور این‌که کاری دست خودش بدهد برایم دیوانه کننده است.
احمق حتی موبایلم را هم گرفت تا نتوانم به کسی خبر برسانم.

انگار دعایم مستجاب می‌شود که
دو دقیقه‌ی بعد ماشینش با بالاترین سرعت اولین ماشینی‌ست که به خط پایان می‌رسد.
نفسی با آسودگی از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون می‌آید.با تاخیر ماشین بعدی و بعدی و بعدی می‌رسند و در نهایت آذر با افتخار از ماشین پیاده می‌شود و به اولین نفری که نگاه می‌کند امید است.
در عجبم چرا در چهره‌اش هیچ نشانی از خوشحالی که اول داشت نیست. غرور شاید اما… از این برد راضی نبود، یا اگر هم بود… درگیری فکری‌اش اجازه ی خوشحالی به او نمی‌داد.
بی اعتنا به بقیه، یک راست به سمت امید می‌رود، با هر قدمی که خواهرم خرامان خرامان به او نزدیک می‌شود حس می‌کنم کسی سفت تر قلبم را بین مشت‌هایش می‌فشارد.
چهره‌ام در هم کشیده می‌شود و نگاهم قفل روی آن‌ها که الان مقابل هم ایستاده‌اند می‌ماند و نفسم… با لبخند تحسین آمیز امید به آذر قطع می‌شود.
آذر با خنده حرفی می‌زند که نقش لبخند روی لب های امید پررنگ می‌شود و همان نگاه شیطنت بارش را به آذر می‌دوزد و جوابش را می‌دهد که قهقهه ‌ی آذر بلند می‌شود.
چشم‌هایم روی آن‌دو قفل می‌کند؛چه قدر به هم می‌آیند! منصفانه بخواهم حساب کنم امید به خواهرم بیش‌تر می‌آید تا به من… این مزخرفات چیست که به جان مغزم افتاده؟
به آذر چشم می‌دوزم؛ امید حق دارد با تحسین نگاهش کند.
چه‌قدر زیباست.چه زیبا می‌خندد!چه زیبا آرایش می‌کند و چه زیبا با امید حرف می‌زند و می‌خندد برعکس من که اصلا با او نخندیدم. هر بار بی‌خودی پاچه‌اش را گرفتم حتی این روزها که او زنگ می‌زند احوالم را بپرسد و من…
تیر خلاص با نشستن دست آذر روی بازوی برهنه‌ی او به قلبم زده می‌شود.
با شیطنت ابرو بالا می‌دهد، خم می‌شود و کنار گوش آذر حرفی می‌زند که لبخند روی لب هر دوی‌شان می‌نشیند.

 

کاش نمی‌آمدم، کاش قلم پایم خرد می‌شد و نمی‌آمدم.
چندمین حماقتم است؟ آخر به من چه که آذر چه بلایی می‌خواهد سر زندگی‌اش بی‌آورد؟ ترس از به خطر افتادن او مرا تا این‌جا کشاند، چه می‌دانستم با دیدنش همراه خواهرم خودم هزار بار می‌میرم؟
پاکت سیگارش را درمی‌آورد و نخی از آن بیرون می‌کشد و کنج لب‌هایش می‌گذارد.
با حرفی که آذر می‌زند پاکت را مقابل او می‌گیرد.تا به حال سیگار کشیدن خواهرم را ندیده بودم اما انگار او… همه چیز زیادی برایش عادی شده.
یاد حرف امید می‌افتم که گفت او گل می‌کشد.دختر حاج مصطفی و این غلط‌ها؟پس چرا من عرضه نداشتم یک بار به ساز دلم برقصم؟
سیگار بین دو لب سرخ او می‌نشیند و امید با فندک مخصوصش آتش می‌زند زیر فیلتر سیگار آذر و لبخند روی لب‌هایش را پررنگ تر می‌کند.مثل تابلو نقاشی می‌مانند!
لبم محکم می‌‌رود بین دندان‌هایم… کمتر این مزخرفات را وارد ذهنت کن!
التیماتوم هایی که به خودم می‌دهم حتی یک درصد هم اثری روی قلب آشوبم ندارد.
سرم پایین می‌افتد و بالاخره پلک‌هایم دست از مقاوت می‌کشند و اولین قطره‌ی اشک سرکشانه روی گونه‌ام سر می‌خورد.
این چه حس احمقانه‌ای بود که وقتی او را کنار کس دیگری می‌دیدم حس می‌کردم کسی به جان قلبم افتاده و قصد دارد آن را از قفسه‌ی سینه‌ام بیرون بکشد؟
نفس کشیدن آن‌قدر برایم سخت می‌شود که دست زیر گلویم می‌برم و شالم را آزاد می‌کنم.
برای اولین بار است که خودخواهانه آدمی را برای خودم می‌خواهم، تمام و کمال!زیاده خواهم؟
حتما هستم؛ من حتی توان تقسیم کردن نگاهش را با دیگری ندارم.دلم می‌خواهد فقط برای من بخندد، کنار من راه برود، دست مرا بگیرد، به من نگاه کند… نه به دیگری… نه به لبخندی که روی لب‌های سرخ آذر نشسته!
دومین و سومین قطره‌ که از چشم‌هایم سرازیر می‌شوند خودم را سرزنش می‌کنم :
_احمق مگه همه ی اینا رو نمی‌دونستی و قبولش کردی؟مگه نمی‌دونستی روابطش با دخترا چه طوریه؟حالا هم گریه نکن! تو جانانی… از پس هر کاری بر میای.
عمیق نفس می‌کشم و اشک‌هایم را پاک می‌کنم.
آن دو هنوز مشغول حرف زدن هستند با این تفاوت که حسام و یکی دو نفر دیگر هم به جمع آن‌ها اضافه شده‌اند.آذر گویا به کل حضور من را فراموش کرده. حتی نیم نگاهی هم به این سمت نمی‌اندازد.
در یک تصمیم ناگهانی دستم به سمت دستگیره می‌رود و پیاده می‌شوم.

 

حرف های نیلو دقیقا همین جا به دردم می‌خورد:
_همیشه یه جور راه برو انگار دختر شاه پریونی. شونه‌هات افتاده باشه لبات آویزون باشه کلاهت پس معرکه‌ست! دماغ تو بالا بگیر و با چشات به همه بفهمون که فرق داری…آرایش و پروتز و همه می‌کنن،تو جذابیت ذاتی تو به رخ بکش!
هر قدم که به سمت‌شان می‌روم اعتماد به نفسم بیش‌تر و قدم هایم محکم تر می‌شود.
هنوز با آن‌ها فاصله دارم که امید چشمش به من می‌افتد و جا خورده نگاهم می‌کند.
با چند قدم خودم را به آن‌ها می‌رسانم و آخرین جمله‌ی حسام را می‌شونم:
_اوکی فردا صبح تو حساب‌ته البته سهم نصیری رو می‌ریزم به حساب خودش… این‌طوری گفته بهم.
آذر لب باز می‌کند و با دیدن من حرف در دهانش می‌ماسد.بعد از چند ثانیه به خودش می‌آید و با لبخندی که بوی ساختگی بودنش را حس می‌کنم می‌گوید:
_کاری داشتی پیاده شدی؟
برعکس تصورم امید از آمدنم شاکی نمی‌شود، خودش را نمی‌بازد، سرش پایین نمی‌افتد و با همان لحن همیشگی‌اش حرفش را می‌زند:
_گیسو کمند؟این‌جا چی کار می‌کنی؟
به جای من آذر جواب می‌دهد:
_با من اومده!
سیگارش را روی زمین می‌اندازد و قدمی به سمتم می‌آید:
_یعنی از اون موقع این‌جا بودی؟پَ چرا نیومدی پیشم؟
باز هم آذر برای حرف زدن پیشی می‌گیرد و با تعجب ساختگی نگاه به هر دویمان می‌اندازد و می‌پرسد:
_انگار یه خورده صمیمی شدین با هم؟
امید خیره به من جواب می‌دهد:
_هوممم… اون قدر صمیمی که قراره به زودی داماد خانوادتون بشم.
با سرزنش به امید که این حرف را زد نگاه می‌کنم؛ چشم‌های آذر بیش‌تر از حد تصورم گرد می‌شود و با نفسی قطع شده نگاهش بین من و امید می‌گردد.
مهلت توضیح دادن پیدا نمی‌کنم چون
صدای متعجب حسام در می‌آید:
_ناموسا؟می‌خوای ازدواج کنی؟
امید بدون مکث و مخفی کاری جواب می‌دهد:
_دنبال کاراشم بگیرمش، امروز و فرداست که یه شام عقد مفتکی بیوفتین!
می‌خواهم به حرفش اعتراض کنم که صدای بلند حسام اجازه نمی‌دهد:
_بچه ها بریزین این‌جا ببینین چه خبره، عروسی داریم چه عروسی!
به آذر نگاه می‌کنم و حسادت آشکاری را در چشم‌هایش می‌بینم.
حسادت نه، چیزی شبیه به کینه یا نفرت…
خیلی زود دور مان شلوغ می‌شود و هر کس تیکه‌ای به امید می‌پراند یا به نوعی تبریک می‌گوید، این وسط سکوت آذر و چشم‌های گریان دنیا حالم را منقلب می‌کند و از طرفی حرف‌های امید دوباره و دوباره عشقی که نسبت به او داشتم را گسترش می‌دهد و ریشه‌هایش در دلم محکم‌تر می‌شود.
این‌که با افتخار به همه معرفی‌ام می‌کند برایم لذت بخش است.هر چند حسادت خیلی‌ها را به چشم می‌بینم اما فکر این‌که او در نهایت متعلق به من است حس شیرینی را قطره قطره به وجودم تزریق می‌کند.
در جمع شادمان‌شان تاب نمی‌آورم و او را صدا می‌زنم که نگاهم می‌کند.
روی نوک پا می‌ایستم و آهسته در گوشش زمزمه می‌کنم:
_می‌خوام تنها باهات حرف بزنم.
چند لحظه پر معنا و مفهوم نگاهم می‌کند و در نهایت خطاب به رفیقش که گفته بود:
_حالا کی عروسیه؟
جواب می‌دهد:
_ببند بابا هنو نگرفتمش فکر لمبوندن شام عروسین کوفت هم نصیب تون نمی‌شه! گم‌شید می‌خوام با خانومم تنها حرف بزنم!
صدای “اووو” گفتن‌شان خجالت زده‌ام می‌کند اما حسی که از شنیدن کلمه ی خانومم از زبان او نصیبم شد آن‌قدر پر رنگ است که قلبم را به طپش می‌اندازد و دو بال روی شانه‌هایم سبز می‌شود و حس اوج گرفتن می‌گیرم.
وقتی می‌بیند رفیق‌هایش قصد رفتن ندارند بی پروا دستم را می‌گیرد و دنبال خودش می‌کشاند. سعی دارم دستم را از دستش بیرون بکشم که محکم‌تر دستم را می‌گیرد.
حس ضعف به سراغم می‌آید. خدایا، گناه عاشقی ام را می‌بخشی؟

سر شانه ی پسری می‌زند:
_سوئیچ و رد کن بیاد کوروش!
پسری که کوروش خطاب شد می‌خندد و از جیب شلوار جین خوش دوختش سوئیچ را بیرون می‌کشد:
_بیا شاه دوماد.
امید سوئیچ موتورش را به سمت او پرت می‌کند:
_مواظب رخشم باش. امشب ناپرهیزی کردم. این از اون نیما گولاخ که سوارش کردم و تش باخت اینم از الان که می‌خوام بسپرمش دست توعه یاغی. شش دنگ حواست بهش باشه خط روش بیوفته کل خاندانت و خط خطی می‌کنم. حالیته؟
کوروش با خنده سر تکان می‌دهد:
_برو دارمت.
باز هم مرا دنبال خود می‌کشاند که صدای اعتراضم در می‌آید:
_چی‌کار می‌کنی دیوونه؟ ول کن دستمو!
_مگه نگفتی می‌خوای باهام حرف بزنی؟؟
با سوئیچ قفل ماشین BMW را باز می‌کند و بالاخره دستم را از اسارت رها می‌کند.
در شاگرد را باز می‌کند.
_بپر بالا!
چشمم به پشت سر امید و به آذر می‌افتد که با اخم ریزی ما را نگاه می‌کند.بی هیچ اعتراضی بابت همراهی‌ام با امید.
در را می‌بندم.مقابل او جبهه می‌گیرم و مخالفت می‌کنم:
_گفتم می‌خوام باهات حرف بزنم تا از اون جمع کوفتی خلاص بشم نه این‌که باهات جایی بیام امید.
سرش را جلو می‌آورد و آرام جوابم را می‌دهد:
_باز که سفت گرفتی خره! یه شب جیم نزنیم با هم؟
منظورش این بود یک ورق خاطره به دفتر با هم بودن‌مان اضافه کنیم! خوب بود و در عین حال خطرناک.
سکوتم را که می‌بیند این‌بار بازویم را اسیر می‌کند و هلم می‌دهد داخل ماشین.
_واسه یه بارم شده شل کن ببین چه فازیه!
در را می‌بندد و خودش هم سوار می‌شود.
عجیب است که تقلای زیادی نمی‌کنم جز آن‌که بگویم:
_حداقل واستا به آذر بگم.اگه به آقاجونم بگه؟وای… اصلا من پیاده…
هنوز حرفم تمام نشده ماشین چنان سرعتی می‌گیرد که از ترس به صندلی می‌چسبم و زبانم قفل می‌کند و به لکنت می‌افتم:
_ا.. اگه ب‌بازم… م‌میخوای تند بری…!
سرعت بالایش یعنی باز هم قصد زهر ترک کردنم را دارد.
سقف ماشین با دکمه‌ای که می‌زند کنار می‌رود و به خاطر سرعت زیادش باد بی‌رحمانه به صورتم شلاق می‌زند و از آن‌جایی که شالم را زیاد سفت نبسته بودم از سرم می‌افتد.
سرش را به سمتم برمی‌گرداند و فرصت طلبانه به موهایم که در دست باد رها شده نگاه می‌کند.
از نگاه حریصانه‌اش تنم داغ می‌کند.
تند شالم را روی سرم می‌کشم و گر گرفته از نگاهش اعتراض می‌کنم:
_آروم برو خواهشا!
عجیب است که به حرفم گوش می‌دهد و سرعتش را کم می‌کند.
بی مقدمه شروع می‌کند به حرف زدن:
_امروز باز رفتم دم نمایشگاه آقات… متاسفانه این بار حتی رام نداد تو!
متحیر نگاهش می‌کنم که ادامه می‌دهد:
_انقدر جلو دُکونش واستادم و شرشر عرق ریختم تا این‌که در اومد از مغازه و خفتش کردم.باز شانس آوردم که زود در اومد. شصتم خبر دار شد زن نویدتون زاییده انگار آقاتم می‌خواست بیاد بیمارستان.
خلاصه کنم واست رفیق رک و پوست کنده گفتم دخترتو می‌خوام که جوابش شد یه چک پدر مادر دار که گوشمم باش سوت کشید!نمی‌دونم چندمین چکیه که واسه تو می‌خورم!

با این حرفش بند دلم پاره می‌شود، تصور سیلی خوردن او حتی از کتک خوردن واقعی خودم هم دردناک تر بود.
صورت در همم را می‌بیند که می‌گوید:
_جوش نزن. کتک زیاد می‌خورم!لازم به ذکره به اندازه ی لگدایی که تو می‌پرونی درد نداشت!اون سری با اون لگدی که زدی رو سینم تا یه هفته نفس کشیدنم سختم بود چه برسه غذا خوردن. باز خوبه لگدتت پایین تر نخورد وگرنه اگه دم و دستگاه از کار می‌افتاد خودت باس می‌شِستی مشت تو سرت می‌زدی حالا من هیچ!
گستاخی‌اش در حرف زدن باعث می‌شود خون به صورتم هجوم بی‌آورد.
در تاریکی متوجه ی خجالتم نمی‌شود و ادامه می‌دهد:
_خلاصه‌ش کنم بابات جنازه‌ی تو رو هم نمی‌ندازه رو کول من!
پشت بند حرفش می‌خندد و ادامه می‌دهد:
_خودمونیم منم اگه ده تا دختر کور و کچل داشتم یکیشونم نمی‌دادم دست یه آسمون‌جُل مثِ خودم.آقات که با این گیسو کمندش کلا حق داره!
دلخور نگاهش می‌کنم؛ منظورش از گفتن این حرف‌ها چه بود؟به این زودی قصد داشت دست از جنگیدن بردارد؟ تمام ادعاهایش تا همین جا بود؟
نگاهم می‌کنم و این بار اوج دلخوری را در نگاهم می‌خواند:
_ترش نکن رفیق! گفتم آقات تو رو بهم نمی‌ده دلیل نمی‌شه که من نگیرمت!می‌گیرم خوبم می‌گیرم. گفتم که قول تو از خود خدا هم گرفتم اونم تضمین داد واسِ خود ِ منی! باقیش مونده به همت خودم. همت منم که بالاست تاریخ بگیر الانو… ساعت دوازده شب بیست و هشتم شهریور. ماه دیگه بیست و هشت مهر ساعت دوازده اگه گفتی کجاییم؟
منتظر نگاهش می‌کنم که با شیطنت ابرو بالا می‌دهد:
_در حال اعمال کارهای خاک برسری!
با حرص کیفم را بلند می‌کنم و با تمام توان به صورتش می‌کوبم که ساعد دستش را محافظ صورتش می‌کند.
با حرص می‌غرم:
_واقعا که خیلی بیشعوری!
از خنده ریسه می‌رود:
_چیه خوب؟مگه نامزدا ساعت دوازده شب می‌شینن با هم قرآن می‌خونن؟نه جونم همشون رو کارن. اون وقت تو از من توقع داری بشینم یه گوشه نگات کنم؟لابد اون موقع هم می‌خوای شال‌تو محکم بچسبی؟
صدای موبایلش از جواب دادن منصرفم می‌کند؛ نگاهی به صفحه می‌اندازد و قبل از جواب دادن می‌گوید:
_آبجیته!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

2 نظر

  1. پس چرا پارت جدید نمی زارین اینطوری که شما پارت گذاری میکنین همه مخاطب هاتون رو از دست میدین ..

  2. پارت جدید نمیزارین؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *