خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت سیو هشت

رمان خاطره/پارت سیو هشت

بی ملاحظه مقابل آقاجانم داد می‌زند:
_اون وقتی که آذر سه شب بی خبر خونه نیومد بهش نگفتی ناپاک حالا جانان شد ناپاک؟چرا؟چون قلبش واسه یه آدم اشتباه لرزیده شد ناپاک؟این دختر و من بزرگ کردم حاج مصطفی.ناپاک هم باشه، تو حق نداری بزنیش چون من هنوز نمردم!
آقاجان بدتر از مامان داد می‌زند:
_پس چیکارش کنم؟شیپور بگیرم دستم همه جا اعلام کنم یه بی آبرو تو خونم دارم؟آذر اگه سه شب نیومد خونه فهمیدم خونه ی دوستش بوده.اما دخترت شونه به شونه ی اون پسره اومده این‌جا می‌گه عاشق شدم.
اولین بار است که دعوای بین مامان و آقاجانم را می‌بینم و با بلند شدن صدایشان روی همدیگر فقط می‌توانم مثل دختر بچه ها خودم را به پارسا نزدیک‌تر کنم.
مامان داد می‌زند:
_شده که شده.اگه نمی‌تونی منطقی با این قضیه برخورد کنی هم من هم دخترم از این خونه می‌ریم.طلاقم بده حاجی هیچ حق و حقوقی ازت نمی‌خوام.دخترم و برمی‌دارم و بی سر و صدا از این خونه می‌رم.
حتی آقاجان هم از این حرف مامان جا می‌خورد.مامان برود،چه از حاج مصطفی می‌ماند؟تمام این جمع می‌دانند آقاجانم با این ابهت نفسش وصل به نفس مامانم است.
مامان حرفش را می‌زند و به سمتم می‌آید.می‌خواهد دستم را بگیرد که پارسا نمی‌گذارد.
در داد و بیداد چند لحظه ی قبل صدای پارسا زیادی آرام به گوش می‌رسد:
_اگه به من اعتماد دارید اجازه بدید تا آروم شدن همه جانان خونه ی من بمونه!
خوبی ماجرا این بود که همه،بیش‌تر از چشم‌هایشان به پارسا اعتماد داشتند.
مامان نگاهی به صورتم می‌اندازد و با مکث سر تکان می‌دهد.او هم می‌داند جلوی چشم آقاجانم باشم مرا زنده نمی‌گذارد.
چه شد؟من که قرار بود هیچ وقت آقاجانم را نرنجانم. پس چرا او الان قصد کشتنم را دارد؟
پارسا هم به نشان تشکر سری تکان می‌دهد و مرا به آرامی دنبال خودش به سمت خانه‌اش می‌کشد.
لحظه ی آخر صدای آقاجانم تتمه‌ی غرورم را هم خاکستر می‌کند:
_فکر نکن همه چی تموم شده.از این به بعد پاتو از این خونه نمی‌ذاری بیرون تا تکلیف تو مشخص کنم.
این یعنی فکر نکن ساکت ماندنم یعنی از خیر کشتنت گذشتم. در نهایت می‌میری جانان!یا جسمت را می‌کشند،یا روحت را….

موبایلش را مقابلم می‌‌گیرد:
_بیا صحبت کن.امیده!
سرم را بالا می‌گیرم؛ تار می‌بینمش! انگار چشم‌هایم کم سو شده…
دستش را پس می‌زنم و با صدایی که هیچ شباهتی به صدای همیشگی‌ام ندارد می‌گویم:
_نمی‌خوام حرف بزنم!
باز هم هیچ اصراری نمی‌کند.عقب می‌رود و حرفی که زدم را برای امید بازگو می‌کند.چندمین بار است که این حرف را به او می‌زند و او بی اعتنا یک ساعت بعد باز هم تماس می‌گیرد و من هر بار طپش دیوانه وار قلبم را سرکوب می‌کنم و علارغم دلم که برای شنیدن صدایش پر می‌کشد مقاومت می‌کنم تا نخواهم با شنیدن حرف‌هایش بیش‌تر دل ببندم. وابستگی قلبی‌ام به او تا همین‌جا برای تمام عمرم کافی‌ست بیش‌تر اینش برای منی که با شنیدن هر کلمه از زبان او عاشق تر می‌شوم،ترسناک است.
دل بیچاره‌ام رو به انفجار است.حس می‌کنم دیگر هیچ وقت او را نمی‌بینم.صدایش را نمی‌شنوم.می‌دانم باز پشت تلفن داد و بی‌داد می‌کند که پارسا این‌گونه جواب می‌دهد:
_احمق نشو صبح کم خراب کاری کردی؟یه کم آروم بگیر حالش بهتر شد میگم بهت زنگ بزنه!
حالم مگر بهتر هم می‌شد؟مامان می‌آمد و کلی قربان صدقه‌ام می‌رفت. خاله نیلو آمد و چنان جنگی بالا به راه انداخت که حس می‌کردم از صدای داد و بیدادش اسکلت ساختمان به لرزه در آمد. پارسا کلی هوایم را داشت. امید صد بار زنگ زد اما حال من،روبه راه نمی‌شد.درمان من پشت این تلفن داشت عربده می‌کشید و من حتی از حرف زدن با او هم واهمه داشتم.
آقاجانم،نامدار… حتی نوید محال بود اجازه بدهند با او ازدواج کنم.
زود باختم،در واقع از اول ته این بازی را می‌دانستم و بی‌خود خواستم سعی کنم.
بی‌خود به دلم وعده دادم می‌رسد روزی که با آرامش خانم خانه‌ی او شوم.می‌رسد روزی که به خاطر من او کینه‌اش را از آقاجانم دور بریزد و آقاجانم ببیند او بر خلاف ظاهرش قلب مهربانی دارد.
فکر می‌کردم می‌توانم کار غیر ممکن را ممکن کنم اما…
حضور پارسا را کنارم حس می‌کنم؛ کمی این پا و آن پا می‌کند تا حرفش را بزند:
_نمی‌تونم متقاعدش کنم. پسره ی احمق اومده پشت در…می‌گه اگه صدات و نشنوه میاد تو… اون قدر کله خر هست که این کار و بکنه جانان اگه می‌تونی…در حد دو کلمه باهاش حرف بزن. صدات و بشنوه آروم می‌گیره.
چه خوش خیال بود،مگر می‌شد خودت ویران باشی و بتوانی کس دیگری را آرام کنی؟
نگاهش می‌کنم و روی موبایل دستش مکث می‌کنم. آقاجان بالا بود اگر او می‌آمد و با آقاجانم رو در رو می‌شد…
حتی تصور قیامتی که ممکن بود به پا شود هم لرز به تنم می‌انداخت.
با مکث موبایل را از دستش می‌گیرم و به گوشم نزدیک می‌کنم.مثل همیشه خواسته‌اش را به کرسی نشاند.
هنوز حرف نزده‌ام صدایش در می‌آید و من نمی‌فهمم از کجا متوجه شد تلفن را کنار گوشم گذاشته ام:
_چرا خودت و خر می‌کنی؟بار هشتمه دارم زنگ می‌زنم!
پارسا می‌رود در اتاق و در را می‌بندد.چه طور انقدر حامی امید شده بود؟
پلک‌هایم را روی هم می‌گذارم و قطره اشکی با درد از چشمم سرازیر می‌شود. شنیدن صدایش برعکس همیشه حالم را خوب نمی‌کند،برعکس،مثل زغال داغ می‌شود روی آتش دلم.
با آن صدای گرفته‌ام به حرف می‌آیم:
_دیدی امید…دیدی بهت گفتم نمی‌شه!
تمسخر آمیخته به لحنش می‌شود:
_به این زودی جا زدی؟
_نه… نه به خدا… اگه بدونم فایده‌ای داره هزار بار دیگه می‌جنگم اما شنیدی که آقاجونم چی گفت؟من اگه بمیرم براش بهتره تا این که زن تو بشم.
صدای رها شدن نفسش را می‌شنوم:
_اما زن من می‌شی!

لبخند تلخی به این حرف خودخواهانه‌اش می‌زنم.
_فرار کنیم؟
تلخ‌تر می‌خندم.ادامه می‌دهد:
_می‌ریم یه جای دیگه!چه میدونم یه شهر دیگه،یه کشور دیگه…فازشم باحال‌تره!
با دستم صورتم را می‌پوشانم:
_قصد ندارم خانوادم و بکشم.قرار به جنگیدن بود نه فرار کردن!
صدایش بالا می‌رود:
_پس تکلیف ما چی می‌شه؟من دارم دیوونه می‌شم حالیته؟این‌که تو داری اون‌جا گریه می‌کنی روانم و ریخته به هم.گه زده شده تو اعصابم…
حرف‌هایش برای اشک‌های دم مشکم تلنگر می‌شود تا باز شروع به باریدن کنند
لب باز می‌کنم تا بگویم برو دنبال زندگی‌ات،اما می‌ترسم واقعا برود.
نمی‌دانم چه می‌شود که بین آن همه حرف نگفته تنها می‌توانم با بغض اسمش را صدا بزنم:
_امید.
خودم هم نمی‌دانستم از او چه می‌خواهم؛ نه می‌توانستم قیدش را بزنم،نه قدرت نگه داشتنش را در زندگی‌ام داشتم.
جوابش با تاخیر می‌آید:
_صدای سگیت کم رو اعصابمه که حالا این ریختی هم صدام می‌زنی؟فکر می‌کردم خری اما زیادی زرنگی جان‌جان خانوم. می‌دونی دستم نمی‌رسه بهت این طوری صدام می‌زنی چون اگه الان پیشم بودی…
مکث می‌‌کند؛میان گریه می‌خندم، من حرفش را به شوخی گرفتم اما او،انگار زیادی جدی‌ست.
_یه کار می‌کردم نفسم نتونی بکشی چه برسه اینکه با ریخت صدا زدن خراب ترم کنی!

تنم هرم آتش به خودش می‌گیرد؛چرا در مقابل او تا این حد ضعف داشتم؟رگ خوابم را حسابی در دست می‌گیرد و با آن صدای مردانه‌اش در گوشم زمزمه می‌کنند:
_زود ناله رو شروع نکن گیسو کمند! یه درصد هم نمی‌شه تصور کرد مال کسی جز من بشی.تهش منم حالا آقاجونت یه نمه سختش می‌کنه اونم خیالی نی کم کم میره تو مخش که دخترش به دنیا اومده تا مال امید بشه!

 

لبخندی که با شنیدن این حرف‌ها روی لبم نقش می‌بندد غیر ارادی‌ست.
چه خوب است دلگرمی شنیدن از او…چه خوب که او جا نمی‌زند؛ مقتدرانه پای خواسته‌اش مانده و من را هم برای جنگیدن قوی‌تر از پیش می‌کند.
_به بیست و هشتم مهر فکر کن!
خنده‌ام می‌گیرد.فکر کردم به شوخی آن وعده را داد اما انگار واقعا فکر می‌کند بیست و هشتم بهتر اوضاع بهتر خواهد شد.
آن هم یک ماه دیگر؟زیادی دلش خوش است.آخر در این یک ماه چه چیز می‌توانست آقاجانم را از موضعی که سرسختانه پای آن ایستاده بود کنار بزند؟
شیطنت صدایش از بین می‌رود و قاطع می‌شود:
_آمارت دستمه جان‌جان خانوم!به ازای هر اشکت واسه اون داداش گولاخت و آقاجونت گذاشتم کنار.اون سیلی که امروز زدو…
عمیق نفس می‌کشد و صدایش پر می‌شود از حس خشم:
_نامردم اگه واسه اون سیلی دهنش و صاف نکنم!نشونش می‌دم تو صورت زن من زدن یعنی چی.
تند اعتراض می‌کنم:
_کاریش نداشته باش امید… داداشمه!
عصبی‌تر می‌غرد:
_واس اون مارمولک هفت خطم همین طوری جِز می‌زدی،ثابت شد خواهرت نی دشمنته؟این گولاخم تو رو به چشم خواهرش نمی‌بینه! یه چی می‌دونم که می‌گم.یه چی حالیمه که تو نمی‌فهمی چرا؟ چون یه عینک ابلهانه زدی به چشِت فکر می‌کنی همه مثل خودت سادن… ولی دیگه همه گرگ بارون دیده شدن جز تو که تو خواب گوسفندیت باقی موندی.
سکوت می‌کنم؛ حرف‌هایش تلخ بود اما حقیقت داشت.منکر حمایت های نامدار نمی‌شوم اما او تا به حال یک بار هم من را به چشم خواهرش ندیده!یادم است چند سال قبل تب شدیدی به سراغم آمد،ماشین آقاجانم امانت دست نوید بود، اگر اشتباه نکنم آن موقع مهتاب تازه به جمع خانوادگی‌امان اضافه شده بود و نوید هر شب ماشین آقاجان را می‌گرفت تا باهم بروند دور بزنند.به همین سبب نامدار ما را تا بیمارستان رساند. وقتی پرستار نسبتش را با من پرسید کوتاه جواب داد:
_دخترِ بابامه!
چشم‌هایم بسته بود و حرفش حالم را خراب‌تر کرد.برای آذر و نامدار من هیچ وقت حکم یک خواهر را نداشتم.
_خوب حالا باز بغض نکن!
با حرفش از فکر بیرون می‌آیم؛ گلویم التهاب داشت، انگار راستی راستی بغض سنگینی را بیخ گلویم حمل می‌کردم اما امید… چه طور می‌توانست انقدر خوب حالم را بفهمد؟بی آن که یک کلمه حرف بزنم؟
منتظر جواب از جانب من نمی‌ماند:
_دیگه قبول کن یه نفر و داری که جای همه ی اونایی که خاطرتو نخواستن خاطرخواته!
حتی اگر بخواهم نمی‌توانم منکر آرامشی که از حرف‌ها و صدایش قطره قطره به خونم تزریق شد بشوم.
می‌خواهم لب باز کنم که چند تقه به در خانه می‌خورد و تمام حال خوبم تبدیل به ترس می‌شود و بی دلیل دلم هری می‌ریزد.
پارسا از اتاق بیرون می‌آید و مرا نگاه می‌کند. تحلیل رفته به حرف می‌آیم:
_باید قطع کنم امید.در می‌زنن!

با تحکم مخالفت می‌کند:
_قطع نمی‌کنیا! می‌خوام بشنوم باز چه زِری می‌زنن…
مهلت اعتراض ندارم؛ پارسا به سمت در می‌رود. تند می‌ایستم. در که باز می‌شود با دیدن مامان خیالم تا حدودی راحت می‌شود.
پارسا با لبخند می‌گوید:
_خوش اومدید زن عمو بفرمایید تو!
مامان کمی این پا و آن پا می‌کند. داخل می‌آید اما برعکس چند باری که امروز آمده بود،به سمت من نمی‌آید و همان جا می‌ایستد. آشوب است. این را از تک تک رفتارهایش حس می‌کنم.
پارسا تعارف می‌زند:
_بفرمایید بشینید زن عمو!
مامان با مخالفت سر بالا می‌دهد.
_نه من…
مکث می‌کند و در نهایت خطاب به من می‌گوید:
_بیا بالا مامان،وسایل تو جمع کن بریم خونه ی خالت!
دلم گواهی خوبی نمی‌دهد؛گلویم از حجم این همه تنش خشک شده.زبان تلخ شده‌ام به سختی در کامم می‌چرخد:
_چی شده؟
سرش پایین می‌افتد و صدایش می‌لرزد:
_نمی‌خوام به کاری مجبورت کنن! نمی‌خوام تو هم…
باز هم مکث می‌کند:
_نمی‌خوام تو یه عمر با حسرت زندگی کنی،از حاجی طلاق می‌گیرم با هم از این خونه می‌ریم.
این بار پارسا می‌پرسد:
_آخه چی شده زن عمو؟
نگاهش را به من می‌دوزد و نم اشکش را پاک می‌کند:
_خانواده ی احمدی از همون موقع که اومدن و نامدار آذر رو جای جانان فرستاد دست بر نداشته بودن برای دوباره اومدن امشب حاج مصطفی…
باز هم مکث می‌کند؛ مطمئنم همان قدر که گفتن برای مامانم سخت است شنیدن برای من هزار برابر دشوارتر است.
ادامه می‌دهد:
_امروز دست بر قضا پدرش با حاجی تماس گرفت اونم گفت برای آخر هفته تشریف بیارید برای این‌که حلقه دست بچه ها کنیم.
ماتم می‌برد؛ حس می‌کنم کسی از بالای برج بلندی محکم به پایین هلم می‌دهد.
در میان سقوطم فقط می‌توانم تماس امید را قطع کنم.صدای مامانم آرام بود،کاش نشنیده باشد.
* * * * *

با ورودش به جمع صدای جیغ و دست بلند می‌شود و هر کس از گوشه‌ای به نوعی تیکه‌ای می‌پراند.او فقط جواب حسام را می‌دهد که دم دستش گفته بود:
_اوووو شاه دامادمونم اومد!
نیشش از شنیدن لفظ شاه داماد شل می‌شود و ضربه‌ای به کتف حسام می‌زند.
_جوووون ایشالا دامادی خودت.
هلن می‌گوید:
_حالا کی شام عروسی تونو می‌خوریم؟
رو به جمع جواب هلن را می‌دهد:
_از الان بگم شام مام خبری نیست من نون مفت ندارم تو شکم شما مفت خورا بریزم!
فربد می‌گوید:
_اصلا به افتخارت خودم چهل شب جشن می‌گیرم.صادق وصل کن اون آهنگ و…
با تاخیر پس از اتمام جمله‌اش آهنگی که به خاطر ورود امید قطع شده بود دوباره فضای خانه ی فربد را پر می‌کند.
آن‌قدر کیفش کوک بود که اولین نفر وسط را پر می‌کند و در کسری از ثانیه همه دورش حلقه می‌زنند.
فربد هم به جمع رقصنده ها اضافه می‌شود و بی‌تعارف دست امید را می‌گیرد و دور کمر خودش حلقه می‌کند و دست‌هایش را دور گردن او می‌اندازد و با ناز و کرشمه پشت چشم نازک می‌کند.
امید با قهقهه هلش می‌دهد عقب:
_جمع کن لش تو!
فربد دوباره مانند چسب به او می‌چسبد.قدش از امید کوتاه تر بود و از این رو حسابی قر و قمیش های دخترانه می‌آمد:
_داداش بده دارم باهات تمرین می‌کنم شب عروسیت کم نیاری؟
باز هم پسش می‌زند و در حین رقصیدن جواب فربد را می‌دهد:
_نیاز به تمرین نی! لاس زدن و مالیدن و خوب بلدم!
با این حرفش فربد از خنده ریسه می‌رود.
تقریبا نصف آهنگ را می رقصد؛ در نهایت رو ترش می‌کند و خطاب به فربد می‌گوید:
_گرم نیستم نمی‌چسبه بهم چی داری تو بساطت؟
فربد طبق معمول از جنسی که در پاچه‌اش کردند تعریف می‌کند:
_بیا یه چی بدم لامصبم یه پیک‌شم بد می‌گیرتت!
پوزخندی می‌زند همیشه همین را می‌گفت آن هم در حالی که ده پیک‌ش حتی توفیری به حال بدمست ترین‌ آدم‌ها نمی‌کرد.
دنبال فربد از بین رقصنده‌ها رد می‌شود و طبق معمول روی مبل سه نفره ی فربد لش می‌کند.
تا فربد دارد لیوانش را پر می‌کند او به صفحه ی موبایلش و پیام پارسا نگاه می‌کند:
_الان خوابش برد.
لیوان پر شده را بی حواس از دست فربد می‌گیرد و با اخم تایپ می‌کند:
_بت گفتم واسه خوابیدن بفرستش بالا حرف نرفت تو کلت؟
تصور این‌که الان جان‌جان خانم با موهای بازش روی تخت پارسا خوابیده حالش را خراب می‌کند و اعصابش بر هم می‌ریزد.
فربد خیلی خوب متوجه ی تغییر حالتش می‌شود:
_چی شد رفیق؟
اولین پیک را سنگین و لاجرعه سر می‌کشد و صورتش بیش‌تر با گرفتگی در هم می‌رود:
_ری*دی که برادر من! انداختن بِت.هر بار ساقی عوض می‌کنی ببینم می‌تونی آخر مغز ما رو بگ**ایی کنی یا نه! پرش کن.
جواب فربد همزمان می‌شود با لرزیدن موبایل در دستش:
_نه داداش باز سرت درد می‌گیره می‌خوای بیوفتی به جون من… نخور!

پیام پارسا را باز می‌کند:
_بره بالا که چی بشه؟چند شبی این‌جا می‌مونه تا عمو جان یه خرده آروم بگیره.

این توجیح آرامش که نمی‌کند هیچ،به خشمش دامن می‌زند.
بی آن‌که بفهمد جام را بین انگشت‌‌هایش می‌فشارد و با نگاهی غضب‌آلود به صفحه ی موبایل می‌نگرد.
نمی‌داند اگر پارسا مقابلش بود می‌توانست حرمت رفاقت‌شان را نگه دارد یا نه او را زیر بار کتک هایش له می‌کرد، تنها چیزی که می فهمید این بود که بودن آن‌ها را در یک خانه، زیر یک سقف نمی‌خواست… اصلا نمی‌خواست!

 

گرفته جام را پر می‌کند و برای آرام شدن تمام محتوایش را یک نفس سر می‌کشد و جام را روی میز می‌کوبد.
صدای فربد را کنار گوشش می‌شنود:
_چه مرگته برادر من؟می‌خوام بگم عاشق شدی ولی به تو نمیاد این حرفا…!نشستی اینجا یه جور رفتی تو هم با یه من عسل هم نمی‌شه خوردت!به من بگو چه مرضی تو تنته با هم راست و ریستش می‌کنیم.
نگاهش را به فربد می‌دوزد؛ صدای بلند موسیقی به شرابی که خورده بود کمک می‌کند و ضربان قلبش می‌رود روی تند ترین دور ممکن و تنش داغ می‌کند و کم کم می‌فهمد فربد بیراه هم نمی‌گفت.
این لعنتی او را بد گرفت.
لب باز می‌کند:
_مشکل این جاس حالیم نی چه گندی دارم می‌زنم به زندگیم!
فربد می‌خندد:
_همینه برادر من همینه! تو مرد ازدواج نیستی…مشکل جنسی داری همین الان جور کنم واست،اما الکی خودتو بدبخت نکن!
می‌خندد:
_مشکل این‌جاست از وقتی اونو دیدم دیگه هیچ دختری ارضام نمی‌کنه!
_دوستش داری یعنی؟
دوباره می‌خندد:
_تو چی فکر می‌کنی؟
_همین دیگه…درد تو یه چیز دیگه‌ست تو گوش به حرف من بده یه روزه می‌خوابونمت همه چی از سرت بپره. هوم؟
جامش برای سومین بار پر می‌شود و جواب می‌دهد:
_هنو نفهمیدی من با دختری که نخوامش نمی‌تونم حال کنم؟
_خوب کم دوست دختر نداری که…یا اصلا می‌خوای خودم یه توپش و بهت معرفی کنم؟
این بار جرعه جرعه می‌نوشد و نچی می‌کند.
_اون یه شبه ها رو واسه خودت لقمه بگیر!
نگاه به فربد می‌کند:
_من یه نابش و می‌خوام!
فربد به قصد حرف زدن لب باز می‌کند که با اضافه شدن شخصی به جمع دو نفره‌شان حرفش را نزده در سینه نگه می‌دارد.
دارد.
نگاه هر دو به دنیا می‌افتد که کنار امید جا خوش کرده.
سر نزدیک گوش امید می‌آورد:
_می‌خوام باهات حرف بزنم!
امید بی اعتنا جرعه ی دیگری می‌نوشد:
_واسا ته صف!
_مسخره بازی در نیار امید.گفتم می‌خوام باهات حرف بزنم.
نگاه خشنش را به چشم‌های عسلی دنیا می‌دوزد:
_می‌شنوم!
_این‌جا نه… سر و صداست!
بی حوصله نفسی رها می‌کند.
حتی حوصله ی بحث کردن با او را هم نداشت.
فربد سقلمه ای به پهلوی او می‌کوبد:
_اگه می‌خوای ازدواج کنی در مرحله ی اول باید یاد بگیری خوش قلب باشی! بلند ‌شو باهاش برو ببین چی می‌خواد…
به دنیا نگاه می‌کند و با دیدن قیافه ی درمانده و ملتمسش نفسی رها کرده و
بلند می‌شود؛ فربد راضی به دنیا نگاه می‌کند.
به خیالش جور شدن رابطه ی آن‌دو می‌توانست خیال ازدواج را از سر امید بیرون کند!
دنیا از پله‌های خانه ی فربد بالا می‌رود و او را در پی قدم‌های آرام و خرامان خودش می‌کشاند.
به عمد در همان اتاقی را باز می‌کند که با هم خاطرات مشترکی در آن داشتند.
وارد می‌شود و جلوی در می‌ایستد، امید که پایش را داخل اتاق می‌گذارد، در توسط دنیا بسته می‌شود.
دست به کمر می‌زند و با اخم،بدون انعطاف می‌پرسد:
_خوب… چیه؟
دنیا را مقابل خودش می‌بیند آن هم در حالی که نم اشک در چشمش نشسته و حسرت در نگاهش بیداد می‌کند.
با آن با صدای اغوا کننده اش به حرف می‌آید:
_واقعا داری ازدواج می‌کنی؟
با شنیدن این حرف، اخم هایش به طرز فجیعی در هم می‌رود:
_این همه راه منو آوردی این‌جا اینو بپرسی؟گفتم حالم واسه تو رو به راه نیس دکمه تو بزن تا خودم سیم میمات و از ته قطع نکردم.
می‌خواهد از کنارش عبور کند که دست‌های ظریف دنیا دور بازویش حلقه می‌شود:
_فقط بهم بگو چرا من نه یکی دیگه؟انقدر راحته یکی که همیشه باهات بوده رو کنار بذاری؟
مستانه می‌خندد و سر تکان می‌دهد:
_از اونیم که تو فکر می‌کنی راحت تره!
با بی رحمی حرف می‌زند بدون این‌که بفهمد در دل دختر مقابلش چه می‌گذرد! دنیا اشکی که با سرکشی از چشمش جاری شده بود را پس می‌زند:
_چون دختره باهات راه نیومده می‌خوای باهاش ازدواج کنی اما یه چیز و نفهمیدی امید…تو آدم تعهد نیستی،با یکی مثل اون دختر که اصلا…من مطمئنم ازدواجت دووم نداره.بیخیال شو!لطفا…
نچی می‌کند:
_بی‌خیال نمی‌شم…! زوم کردم روش تا مال من نشه بی‌خیال نمی‌شم.
_پس به خاطر لج بازی این‌کار و می‌کنی به خاطر این که به خودت و بقیه ثابت کنی می‌تونی هر کی و خواستی به دست بیاری!
عمیق و دندان نما می‌خندد:
_دقیقا.این وسط موندم تو واسه چی صد جات می‌سوزه؟
بالاخره موفق می‌شود با زبان نیش دارش گریه ی دختر بیچاره را در بی‌آورد
_چون من دوستت دارم… عاشقتم… دیوونتم! امید ما با هم روزای خوب زیاد داشتیم خرابش نکن…قول می‌دم همونی باشم که تو می‌خوای،بگی موهام و بلند می‌کنم،چادر می‌پوشم.هر کاری بگی می‌کنم فقط به خاطر یه هوس زود گذر منو،خاطره هامونو،روزای خوبمونو از بین نبر… لطفا…

بی اهمیت نفسش را بیرون می‌دهد:
_مگه من از روز اول قولی بهت دادم که این طوری واسه من آبغوره میگیری؟چهار روز با هم بودیم حال کردیم خوش گذشت تموم شد و رفت. چسب نشو جان عزیزت!
چشم‌های نم‌ناکش پر می‌شود از حس دلخوری.روزهایی را بی اهمیت می‌شمارد که او ثانیه به ثانیه اش را مثل گنجینه ی مقدسی کنج سینه اش نگه داشته بود.
نمی‌تواند حرفی بزند جز چند کلمه:
_توی سینه ت سنگه امید، قلب نیست!
سر می جنباند:
_هوووم همون که تو گفتی!
پس از گفتن حرفش بدون آن‌که لحظه ای فکرش را مشغول اشک های دنیا کند به سمت بالکن می‌رود!
نخ سیگاری در هوای آزاد شاید می‌توانست کمکی به تن داغ شده‌اش بکند.
با پک عمیقی که به سیگار می‌زند اخم در هم می‌کشد.امید نبود اگر اجازه می‌داد جانان یک شب دیگر زیر آن سقف کوفتی بخوابد.
دست‌هایم می‌لرزد،درست مثل پاهایم… خوب که دقت می‌کنم تمام وجودم می‌لرزد.دلم بیش‌تر…
مامان دستم را به گرمی می‌فشارد و لرزشش را تا حدودی مهار می‌کند.با آن صدای آرامش بخشش قوت قلبم می‌شود:
_مجبور نیستی جانان! اگه نخوای از این‌جا بی هیچ توضیحی میریم..
سری با مخالفت تکان می‌دهم،دادگاه که تشکیل شود،متهم راه گریزی ندارد. دیر یا زود باید در این محکمه بأیستم و از خودم دفاع کنم.
از حقم،از خواسته‌ام!
دستم را از دست مامان می‌کشم…
نیاز داشتم تنها بجنگم،نیاز داشتم تنها پای خواسته‌ام بمانم!
در اتاق را باز می‌کنم و بیرون می‌روم.
به ترتیب آقاجان، نوید، پارسا و نامدار را می‌بینم که روی مبل نشسته‌اند.با ورود من نوید حرفش را قطع می‌کند و با اخم به من می‌نگرد.
تازه توانسته بود خودش را از مشغله‌ی پدر شدن خلاص کند و سری به این‌جا بزند تا او هم مرا از سیلی‌اش بی نصیب نگذارد.
جو سنگینی‌ست! آقاجان حتی در صورتم نگاه نمی‌کند و نامدار اخم کرده.
نوید با سرزنش نگاهم می‌کند،این وسط اگر نگاه دل‌گرم کننده‌ی پارسا و مامان نبود قطعا اوضاعم سخت تر از این حرف ها می‌شد.
کنار پارسا مقابل آقاجان می‌نشینم.
اولین کسی که سکوت را می‌شکند نوید است که با صدای سرزنش‌گرانه‌اش اوج مخالفتش را نشان می‌دهد:
_چیزایی که شنیدم درسته؟
نگاهش می‌کنم و برخلاف او آرام می‌پرسم:
_چی شنیدی؟
_یه مشت حرف که فقط خریت تو رو نشون می‌ده.تو کی این پسره رو دیدی که باز بخوای واسه خاطرش تو روی آقاجون قد علم کنی؟حیا نداری؟
دلم از همگی‌اشان گرفته؛ خودم نیز نمی‌دانم چه طور به این سردی جواب شان را می‌دهم:
_قد علم نکردم،فقط خواسته مو از زندگی گفتم.
نامدار مثل همیشه زود از کوره در می‌رود:
_خواسته ت اینه گه بزنی به زندگی خودت؟
سرسختانه جواب می‌دهم:
_خواستم اینه خودم واسه زندگی خودم تصمیم بگیرم.
نوید هم جبهه‌ی نامدار را پر می‌کند:
_تقصیر شماست آقاجون.زیادی آزادش گذاشتید که این شده.
صدای مامان میان آن همه صدایی که همگی بر علیه من بلند شده‌اند حکم دلگرمی را دارد:
_بسه همتون ریختین رو سر دخترم!
بالاخره آقاجان هم حرف می‌زند،بدون عصبانیت،محکم… بدون انعطاف:
_خانواده ی احمدی آخر هفته میان تا حلقه دست بچه ها کنیم! قبل از این‌که این رسوایی پخش بشه جمعش می‌کنیم.
نامدار چنان از جایش بلند می‌شود انگار یک باره آتش زیرش روشن کردند:
_آقاجون!
نگاه به آقاجان می‌اندازد،پر معنا… پر از حرف!طبق معمول از رموز نگاهشان هیچ سر در نمی‌آورم.
آقاجان محکم پای حرفش می‌ایستد:
_حرفم عوض نمی‌شه. من قول و قرارام و با آقای احمدی گذاشتم!
همه ایستادند و برای زندگی من می‌برند و می‌دوزند. این بار نوید می‌گوید:
_آقاجون راست می‌گه نامدار…این از بی محبتی به این روز افتاده. پسره چهار تا حرف خوب بهش زده اینم دست و پاش شل شده. شوهر کنه همه چی یادش می‌ره.
پارسا می‌گوید:
_آخه این چه حرف مسخره‌ایه نوید؟تو خواهر خودت و نمیشناسی؟
_چون می‌شناسم اینو می‌گم اون قدر سادست که زود گول می‌خوره!
نامدار می‌گوید:
_خوب باشه.یه مدت بفرستینش تبریز جای خالش نه این‌که هول هولکی شوهرش بدین!
نوید می‌گوید:
_چه طور آذر و هول هولکی شوهر دادید؟ بعدشم جای بدی که عروسش نمی‌کنیم. خانواده احمدی به این سرشناسی همه از خداشونه با این خانواده وصلت کنن!
تماشاگر ایستاده‌ام تا ببینم ته داستان زندگی‌ام را چه طور می‌نویسند.
پارسا به حرف می‌آید:
_چرا نظر خودشو نمی‌پرسین؟یعنی واستون مهم نیست خواهرتون خودش چی می‌خواد؟

نامدار با اخم تشر می‌رود:
_انقدر تشویقش نکن پارسا…!تو رفیق دغل بازتو نمی‌شناسی؟حیف نیست این…
حرفش را قطع می‌کند و با نگاه با من بیشتر اخم در هم می‌کشد.
پارسا عاقلانه جواب می‌دهم:
_من فقط می‌گم یه فرصت به دو تاشون بدید. عموجان مگه خودت نمی‌گفتی اگه شب کسی و در حال گناه دیدید صبح قضاوتش نکنید شاید توبه کرده باشه. خوب چی شد؟یه فرصت به امید بدید خودش و بهتون ثابت کنه.
نوید نچی می‌کند:
_آدمی که عادت کرده به دختر بازی و خوشگذرونی نمی‌تونه پابند زندگی بشه. تو که خودت مردی می‌دونی!
چند لحظه سکوت حکم فرما می‌شود؛ از این فرصت استفاده می‌کنم،اگر نجنگم…بعدا پشیمان خواهم شد. عشق ارزش جنگیدن را دارد.
_آقاجون من می‌دونم شما همیشه خیر و صلاحم و خواستید. همیشه هم شما هر خواسته ای داشتید نه نیاوردم اما این بار می‌خوام خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم.من…
مکث می‌کنم و سر پایین می‌اندازم تا نگاهشان کمتر رویم سنگینی کند، ادامه می‌دهم:
_من فقط کنار اون می‌تونم از ته دل بخندم،خوشحال باشم،امیدوار باشم!آقاجون من بی حیا نیستم اما…
زبانم می‌گیرد و حرف‌زدن برایم می‌شود کوه سنگینی که توان مقابله با آن را ندارم.
سر پایین می‌اندازم و انگشت هایم را در هم گره می‌دهم:
_من با پسر آقای احمدی ازدواج کنم یا هر کس دیگه ای… نمی‌تونم هیچ وقت طعم خوشبختی رو بچشم!نمی‌خوام ناراحت تون کنم اما ..
جان می‌کنم برای گفتن:
_دوستش دارم آقاجون!
منتظر داد و فریادم اما همه به طرز عجیبی سکوت کرده‌اند.گذر هر ثانیه برایم مثل سال می‌ماند. جو سنگینی حکم فرمایی می‌کند و گویی کسی حتی نفس هم نمی‌کشد.
به خودم جسارت سر بلند کردن می‌دهم.
نامدار نشسته و سرش را میان دست‌هایش گرفته.
آقاجان و نوید با اخم نگاهم می‌کنند و مامان با نگرانی.
بالاخره صدای آقاجانم در می‌آید:
_این دختره رو از جلوی چشمم گم و گور کن فریبا وگرنه به خدا قسم زندش نمی‌ذارم!
نوید متاسف برایم سر تکان می‌دهد.
مامان به سمتم می‌آید و زیر بازویم را می‌گیرد.
_بلند شو مامان جون!خودتو اذیت نکن…
بی مخالفت می‌ایستم؛مامان دستم را دنبال خودش می‌کشد و من بی اراده دنبالش قدم برمی‌دارم.هنوز به اتاقم نرفته‌ام صدای نامدار متوقفم می‌کند:
_جانان!
به سمتش برمی‌گردانم؛ ایستاده و با نگاهش به من خیره مانده.
اخم دارد اما،خشمش جان باخته.
دورگه اما آرام می‌پرسد:
_مطمئنی همیشه باهات می‌مونه!
دلم می‌لرزد؛لال می‌شوم و سکوت می‌کنم. چرا پاسخ نمی‌دادم؟چرا انقدر پر بودم از تردید؟
لب باز می‌کنم و با صدایی که می‌لرزد پاسخ می‌دهد:
_آره!
فقط خودم نمی‌دانم در پاسخم حس تردید بیداد می‌کرد.
سر تکان می‌دهد:
_باشه! می‌گم فردا شب برای خواستگاری بیاد.
نفسم از شنیدن این حرف در سینه گره می‌خورد.
آقاجان با خشم از جای برمی‌خیزد:
_تو چی داری می‌گی؟مگه از روی جنازه ی من رد بشین اون پسره پاشو تو این خونه بذاره.
نوید هم به طرفداری از آقاجانم می‌گوید:
_انگار راست راستی مخت تاب برداشته برادر من.. دو کلمه گفت تو هم زود قانع شدی؟ این عقل از کلش پریده تو چه مرگته؟
نامدار با تحکم حرفش را می‌زند:
_اون پسره فرداشب برای خواستگاری میاد.کسی هم حق مخالفت نداره.
جلمه ی آخرش را صاف در مقابل آقاجانم می‌گوید.

آقاجان با قدرت کلامش حرفش را فریاد می‌زند:
_انقدر بی غیرتی که اجازه میدی یه لاابالی بیاد خواستگاری خواهرت؟
با این حرف آتش خشم نامدار شعله ور می‌شود و چهره‌اش رنگ کبودی به خودش می‌گیرد.
از لای فک قفل شده‌اش می‌غرد:
_به اینم نگاه کن که دخترت عاشق یه لاابالی شده حاجی!
تمسخر را کامل در لحن آقاجانم حس می‌کنم:
_چه عشقی؟یه حس زود گذر و بچه گانه نمیتونه کل آبرو و حیثیت منو به باد بده!این دختر تا هفته ی دیگه سرش میره تو آقول شوهرش عشق مشق از سرش می‌پره!
چانه‌ام می‌لرزد؛چرا نمی‌فهمیدند؟حسم به او نمی‌گذرد…به خدا قسم عشق او بست دلم را چسبیده و تمام تار و پودم را پر کرده.
اگر اسم این حس عشق نیست پس این جنون دیوانه کننده را چه می‌نامند؟حس زود گذر و بچه‌گانه؟
نامدار روی حرفش می‌ماند:
_امید فردا برای خواستگاری میاد توی این خونه!
به من نگاه می‌کند و ادامه ی جمله‌اش را خطاب به من می‌گوید:
_می‌خوام ببینم لیاقت این حس تو داره یا نه…!
آقاجانم به قصد اعتراض لب باز می‌کند که نامدار با تحکم حرف نگفته‌اش را قطع می‌کند:
_حرفم دو تا نمی‌شه حاجی!
با همین جمله اعتراض آقاجانم از بین لب هایش سر می‌خورد پایین و حبس می‌شود گوشه ی دلش.سکوت می‌کند و من باز نمی‌فهمم چرا آقاجانم همیشه در مقابل نامدار کوتاه می‌آید!
* * * * *
با لبخند چرخی جلوی آینه می‌زنم؛یعنی زیبا شده‌ام؟
وسواس گونه به تمام لباس‌هایم نگاه می‌کنم،یعنی از این شومیز و دامن بلندی که پوشیده‌ام خوشش می‌آید؟رنگ سبزآبی را دوست دارد؟یا بهتر است پیراهن گل‌بهی رنگم را بپوشم؟
دستی به لباسم می‌کشم،او من را با هر لباسی در هر حالتی دوست دارد مطمئنم!
خنده‌ام عمق می‌گیرد،از دیشب که نامدار پشتم در آمد و آقاجان دیگر هیچ مخالفتی نکرد خودم را روی ابرها حس می‌کنم.
انگار هر قدمی که برمی‌دارم پایم در آسمان است و خودم دو بال روی شانه‌هایم در آورده‌ام و از همه مهم‌تر دلم است.
نور امیدی که به دلم تابیده چنان روشنش کرده که آینده در نظرم مثل بهشتی می‌ماند که بعد از کلی صبر قرار است نصیبم شود.
همه چیز آن‌قدر خوب می‌شود که دیگر طعم هیچ سختی کامم را تلخ نمی‌کند.
نامدار تا آخرین مرحله پشتم می‌ایستد،آقاجان به مرور امید را قبول می‌کند.
نوید با او طرح رفاقت می‌ریزد و سال بعد این موقع،همگی دور یک سفره جمع شده‌ایم و صدای خنده‌‌هایمان به گوش خدا می‌رسد.
امید…چنان دامادی برای خانواده‌امان شده که مامانم با افتخار برای همه از او می‌گوید و من…خوشبخت‌ترین دختر در این دنیا هستم.
آینده برایم این‌طور است، بدون تاریکی…بدون غم!

در اتاق باز می‌شود؛ سر برمی‌گردانم و مامان را میان درگاه در می‌بینم.
لبخند روی لب هایم جان تازه‌ای می‌گیرد و می‌پرسم:
_چه طور شدم؟
او هم لبخند می‌زند اما… لبخندش در عین مهربانی غم دارد.
می‌دانم او هم هیچ رضایت قلبی نسبت به امید ندارد اما نمی‌خواهد مثل بقیه سرزنشم کند. مثل روز برایم روشن است که با شناختن امید خیالش راحت می‌شود.
با مهربانی پاسخ می‌دهد:
_ماه شدی!
خیالم تا حدودی راحت می‌شود،یعنی او هم همین نظر را دارد؟
نکند مدل آرایشم را نپسندد یا اصلا لباس به تنم می‌آید؟
با حرف مامان دست از برانداز کردن خودم می‌کشم:
_اولین باره می‌بینم برات خواستگار اومده و انقدر خوشحالی!
انکار نمی‌کنم؛برق چشم‌هایم همه چیز را لو می‌دهند.خواستگار امشبم کسی بود که قلبا دوستش داشتم.
با همان لبخند آشکارم می‌گویم:
_خیلی هیجان زدم مامان!
تکیه‌اش را از درگاه در می‌گیرد و به سمتم قدم بر می‌دارد.
بی حرف در آغوشم می‌کشد و اجازه می‌دهد مشامم پر شود از عطر مادرانه‌اش!
بغض را در صدایش حس می‌کنم:
_همیشه همین طوری بخند مامان!
فاصله می‌گیرم و با نگاه به چشم‌های نم زده‌اش با اطمینان جواب می‌دهم :
_همیشه همین طوری می‌خندم مامان…حتی بیشتر از این!
خوشی بی وصف من به او هم سرایت می‌کند و این بار از ته دل لبخند می‌زند.
تند نم اشکش را می‌گیرد و می‌گوید:
_کم کم بیا پایین الاناست که دیگه برسن.
می‌خواهد از اتاق برود که انگار چیزی یادش آمده باشد بر می‌گردد و می‌پرسد:
_راستی تو برخوردی با پدر و مادرش داشتی؟می‌دونی که طور آدمایین؟
با استرس نچی می‌کنم:
_نه. اگه منو نپسندن؟
اخم مصنوعی در چهره‌اش می‌نشیند:
_دیگه نبینم این حرفو بزنیا… دختر به این ماهی! بهتر از تو کجا می‌خوان پیدا کنن؟
می‌خندم؛ حکایتم شده حکایت همان سوسکی که مادرش قربان صدقه‌ی دست و پای بلوری اش می‌رود.
خنده‌ام را که می‌بیند از اتاق بیرون می‌رود و مرا با دنیای دخترانه‌ی پر از امیدم تنها می‌گذارد.
شالم را روی سرم مرتب می‌کنم و نفس عمیقی می‌کشم،هنوز او نیامده صدای گومب گومب قلبم بیچاره‌ام کرده.
اگر او را ببینم آن هم با کت و شلوار همراه پدر و مادرش قطعا از خوشی یک دور سکته را می‌زنم.
دل از آینه می‌کنم و دستی به سر و گوش اتاق می‌کشم.
کمی اسپری خوش بو کننده در اتاق پخش می‌کنم تا اگر برای صحبت به اتاقم آمد عطر بهار نارنج مشامش را پر کند.
در آخر راضی از اتاق بیرون می‌روم و خنده‌ام را جمع می‌کنم.
جو سنگینی در خانه حاکم شده.آقاجانم با اخم غلیظی روی مبل نشسته. صدای نوید از آشپزخانه می‌آید و نامدار که در حال راه رفتن و تلفن حرف زدن بود با دیدنم حرفش را قطع می‌کند و چند لحظه به صورتم خیره می‌ماند.
لبخندی می‌زنم و مثل دخترهای خجالتی سر پایین می‌اندازم و به آشپزخانه می‌روم.

از همان بدو ورود صدای نوید را می‌شنوم:
_دفاع نکن ازش فریبا جان! ببین با همین دفاع تو شیر می‌شه فکر میکنه کارش درسته .من که می‌دونی بدش و نمی‌خوام اما اندازه ی موهای سرم آتو از این پسره دارم. سیگاری که هست،دختر باز که هست.بی کله و اهل دعوا که هست.شما بگو این آدم وصله ی خانواده ی ماست؟
مامان با تردید می‌خواهد حرفی که بزند که با دیدن من لبخند به لب می‌نشاند:
_اومدی عزیزم؟
با این حرف نوید هم متوجه من می‌شود؛ بر می‌گردد و با اخم سر تا پایم را رصد می‌کند و روی صورتم مکثی می‌زند:
_آرایشاتو پاک کن!
بدجور در برجکم می‌خورد.چنان با غلظت این حرف را زد که لحظه‌ای شک کردم نکند ده کیلو آرایش کرده‌ام.
منی که ته آرایش دخترانه‌ام هیچ بود در مقابل آرایش های مهتاب!
مامان به جای من جواب می‌دهد:
_سخت نگیر بهش نوید.شب خواستگاریشه!
به ظاهر سکوت می‌کند اما نگاهش برایم از صد تا فحش بدتر است.
خوشی‌ام تا مرز زهر شدن پیش می‌رود که صدای زنگ در عقل را از سرم می‌پراند.
تنم داغ می‌شود و از استرس دست‌هایم شروع به لرزیدن می‌کنند.
یعنی برخوردمان چه طور خواهد بود؟اصلا او با کت شلوار چه طور خواهد شد؟
نوید بلند می‌شود تا در را باز کند.مامان تند دنبال چادرش می‌گردد و آن را روی سرش مرتب می‌کند.
سرکی به بیرون می‌کشم،آقاجان کوچک‌ترین تکانی هم به خودش نمی‌دهد.
با این اوصاف اگر کدورت بین آقاجانم و پدر امید بیش‌تر شود چه؟
عمیق نفس می‌کشم،انرژی های منفی را به قلبم راه نخواهم داد.
پشت سر مامان از آشپزخانه بیرون می‌روم. نوید جلوی در ایستاده و آن طور که از شواهد پیداست نامدار هم قصد جلو آمدن و خوش آمد گویی ندارد.
سرم پایین است و صدای قدم های او را می‌شنوم.
قلبم قصد شکافتن قفسه ی سینه‌ام را دارد.قبل از خودش بوی عطرش به مشامم می‌رسد و دلِ تنگم را به بازی می‌گیرد.
سر بلند می‌کنم و با دیدن او که تک و تنها آمده لبخند از لب هایم پر می‌کشد.
پشت سرش را نگاه می‌کنم،تنها بود…نه پدرش آمده بود نه مادرش!
کت شلوار هم نپوشیده بود و تنها فرقش با همیشه دست گلی بود که در دست داشت.
سلام مغرورانه‌ای به نوید می‌کند و بدتر از کلام سرد خودش جواب می‌شنود.
با مامان کمی گرم تر برخورد می‌کند و به من که می‌رسد،گویا مثل همیشه من را در خیابان دیده که لبخند عمیقی می‌زند و گل را به سمتم می‌گیرد.
بی تعارف خم می‌شود و کنار گوشم می‌گوید:
_دیدی اومدم بگیرمت گیسو کمند.
صدای صاف کردن گلوی نوید مثل هشدار برایم عمل می‌کند.
تند عقب می‌کشم و به آشپزخانه پناه می‌برم.

 

نفسم به سختی می‌آید و می‌رود؛دستم را بند کانتر می‌کنم و با بستن پلک‌هایم سعی می‌کنم به دل وامانده‌ام تسلی دهم که امشب با خوشی سپری می‌شود اما او…
حتی حاضر نشد امشب را کت شلوار بپوشد. چه کسی با تی‌شرت و شلوار جین تک و تنها بدون هیچ بزذگ‌تری به خواستگاری می‌آید؟
مامان به آشپزخانه می‌آید و نگاهی کوتاه
به سمتم حواله می‌کند. خوب می فهمم نگاهم نمی‌کند تا مبادا از چشم هایش عمق نارضایتی‌اش را بفهمم.
در حالی که او داخل لیوان‌های پایه دار چای می‌ریزد،بی تاب به سمتش می‌روم. خودم هم نمی‌دانم با چه کلامی قرار است دلجویی کنم.یا اصلا چرا باید دلجویی کنم!
تنها پشت سرش می‌ایستم و مثل دختر بچه ها این پا و آن پا می‌کنم.
چای ها را مرتب در سینی نقره‌ای می‌گذارد و برمی‌گردد.
سینی را به سمتم می‌گیرد.
من که منتظر کوچک‌ترین دلگرمی از جانب او بودم ملتمس به چشم‌هایش نگاه می‌کنم.
نمی‌تواند تحمل کند و لحنش آمیخته به سرزنش می‌شود:
_ازم نخواه واسه بدبخت شدنت تلاش کنم جانان…
مکث می‌کند و با حرف بعدی‌اش تمام رمقی که در پاهایم باقی مانده بود تحلیل می‌رود:
_این پسر نمی‌تونه تو رو خوشبخت کنه!
طوری با اطمینان حرفش را می‌زند گویا آینده را به چشم دیده،اصلا انگار همه آینده را می‌بینند جز من. برای همین است که می‌گویند عشق چشم را کور می‌کند؟
بیرون می‌رود و مرا با یک سینی چای و قلبی بی‌قرار تنها می‌گذارد.
لب می‌فشارم تا از التهاب بغضی که به مراتب بزرگ می‌شد و به گلویم فشار می‌آورد، کم کنم.
عمیق نفس می‌کشم،قرار نبود به این زودی ناامید شوم.
حالا پدر و مادرش نیامدند که نیامدند.
یا اصلا کجا نوشته شده که برای خواستگاری باید لباس رسمی پوشید؟
مامان… مامان هم از روی ظاهر قضاوت کرده. به مرور او هم می‌فهمد… ناامیدی نداریم جانان!همه چیز همان قدر زیبا می‌شود که در رویاهایت می‌بینی!
با القای این دلگرمی ها عمیق نفس می‌کشم و با پاهایی که جان دوباره گرفته‌اند از آشپزخانه بیرون می‌روم و با سنگین ترین جو ممکن رو به رو می‌شوم.
آقاجانم در صدر مجلس با اخم روی مبل نشسته بود و گویا رغبتش به دیدن دیوار بیش‌تر بود. کنار آقاجانم را مامان پر کرده بود و به ترتیب نامدار،امید و نوید نشسته بودند.
با جلو رفتنم نگاه همه به سمتم کشیده می‌شود و سنگینی آن همه چشم باعث می‌شود فقط جلوی پایم را ببینم و از خجالت سر بلند نکنم.
سینی را اول مقابل آقاجانم می‌گیرم.
نه برمی‌دارد نه با کوچک‌ترین حرف بی‌میلی‌اش را اعلام می‌کند.
گویا اصلا من را مقابل خودش ندیده!
مامان برای رفع و رجوع رفتار آقاجان دو لیوان چای از سینی بر می‌دارد و مقابل خودشان روی میز می‌گذارد.
دلم می‌شکند. آقاجانم را چنان از خودم رنجانده بودم که حتی نگاهش را از من دریغ می‌کرد.
به نامدار هم تعارف می‌زنم که با اخم تنها کلمه‌ی “نمی‌خورم” را به زبان می‌آورد.
با رسیدن به او قلبم شروع به کوبیدن می‌کند و از هیجان دستم لرزش می‌گیرد که با فشار دادن دسته های سینی تا حدی کنترلش می‌کنم.
خم می‌شوم مقابل او و برای لحظه‌ای نگاهم قفل نگاهش می‌شود و مشامم ءر می‌شود از بوی عطر تلخش!
برعکس همه لبخند به لب دارد و چشم‌هایش… امید و اطمینان را فریاد می‌زنند.
چای را بر می‌دارد و با حرفش لرزه به تنم می‌اندازد:
_مرسی عزیز دلم!
تنم داغ می‌شود و جرئت سر بلند کردنم را هم از دست می‌دهم.
مطمئن هستم که نامدار با خشم به من نگاه می‌کند.
مطمئن هستم که آقاجانم بیش‌تر از من متنفر شده.
از کنار او می‌گذرم و سینی را جلوی نوید که می‌گیرم برای اولین بار خشمی را در چشمش می‌بینم که تمام وجودم را به لرزه می‌اندازد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

8 نظر

  1. دارم از ذوق میمیرم بخدا….قول بدین که پارت بعدی رو زود بذارین.خواهش میکنم

  2. توروخدا پارت بعدیو زود بزارید

  3. قرار بود دیروز پارت جدیدو بزارین…. 😐

  4. چی شد پس….من همش رو این صفحه منتظرم بخدا

  5. ینی این رمان محشره همین و میتونم بگم😍🤩

  6. جناب اقاپور کی رمان پارت گذاری میشه؟۷روز گذشت

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *