خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت سیو هفت

رمان خاطره/پارت سیو هفت

 

تماس را وصل می‌کند و موبایل را به سمتم می‌گیرد.
بی مخالفت موبایل را از دستش می‌گیرم و هنوز حرف نزده‌ام صدای عصبی آذر را می‌شنوم:
_خواهرم و کجا بردی هان؟
برعکس او من آرام جواب می‌دهم:
_منم آذر.
عصبانیتش بیش‌تر می‌شود:
_این چه کاری بود کردی تو؟به من می‌گی حماقت نکنم اون وقت خودت داری چه غلطی می‌کنی؟آخه با امید؟یادت نیست به خاطر بابای این آقاجون تا مرز زندان رفتنم پیش رفت؟
_گوش کن آذر من…
نمی‌گذارد حرف بزنم:
_همین الان بیا خونه ی من وگرنه همه چیو صاف می‌ذارم کف دست آقاجون…
چه بی انصاف بود! امید نگاه به قیافه‌ی در هم رفته‌ام می‌کند و تا ته خط را می‌خواند قبل از این‌که من حرفی بزنم تلفن را از دستم می‌کشد و طلبکارانه جواب آذر را می‌دهد:
_چی زر زر می‌کنی بیخ گوشش؟
باد‌ اجازه نمی‌دهد داد و فریاد آذر به گوشم برسد به جایش اخم های امید را می‌بینم و لحن کوبنده‌اش را می‌شنوم:
_شر و ور نگو!شانس آوردی جلو روم نیستی وگرنه نگاه نمی‌کردم خواهر زنمی دک و دهن‌تو جر می‌دادم. اگه تا امروز هر چی خواستی بارش کردی جواب نگرفتی مِن بعد حساب کتابت با منه ببینم وجودش و داری بهش بگی بالا چشش ابروعه یا نه!
از حمایتش هم دلم گرم می‌شود و هم می‌ترسم.
این طوری آذر را سر لج می‌انداخت و اوضاع را خراب تر می‌کرد.
نمی‌دانم چه می‌شنود که اعصابش به هم می‌ریزد و سرعتش بالا می‌رود:
_هوممم.الان نی اما قراره زنم بشه. دیگه تا تش برو ببین کسی زاییده شده اشک زن امید و در بیاره یا نه؟
سرعتش بالا می‌رود،ضربان بی قرار قلبم را به همین ربط می‌دهم و ملتمس می‌گویم:
_امید بس کن لطفا…!
می‌خندد:
_خوب بابا خواستی بگی کنارش از برد امشبت تو درگ بازی هم بگو ببینم بابات چه طور چوب تو ماتحتت می‌کنه.یه ندا بده مام بیایک صحنه از دستمون در نره!چهار تا چیز میز هم من رو می‌کنم می‌زنم تنگ گه کاریات اون وقت می‌شینم تماشات می‌کنم…ولی علی الحساب کار مهم تر از تو دارم.شَرت کم!
قهقهه می‌زند و تماس را قطع می‌کند:
_فکر کنم خانوادگی یه تخت تون کمه!
با سرزنش نگاهش می‌کنم:
_این چه حرفایی بود که بهش زدی اگه به آقاجونم بگه…
_نمی‌گه.پا خودش گیره! اون‌قدر آتو ازش دارم لب وا کنه پته شو می‌ریزم رو آب بی حیصیت بشه.
با شک نگاهش می‌کنم:
_چه آتویی؟
با شیطنت ابروهایش را چند بار بالا می‌دهد:
_دیگه اون راز منو آبجیته!
با این حرفش بدجور دلم سیاه و کدر می‌شود.
این از بگو و بخند امشب‌شان، این هم از راز های دونفره‌شان.اطمینانت به این آدم واقعا کار درستی‌ست جانان؟
به طرز غریبی سکوت می‌کنم؛ ماشین در دل سیاهی شب می‌تازد و امید هر ازگاهی نگاهی به چهره‌ی در همم می‌اندازد و آخر هم نمی‌تواند جلوی زبانش را بگیرد:
_بو سوختگی میاد. نه؟
بدون نگاه کردن به صورتش با لحنی سرسنگین جواب می‌دهم:
_منو برسون خونه!
_تازه گیرت آوردم.نمی‌دونم با چه اعتماد به نفسی می‌خوام با تو برم سیزده به در اما چه کنم قیافه گرفتنای خرکیتم می‌خوام.واستا ببینم سردته؟

جوابش را نمی‌دهم؛ لابد از منقبض شدن تنم فهمید.مانده تا بداند چه قدر سرمایی هستم.
سقف را می‌بندد و مانع هجوم بی‌رحمانه‌ی باد می‌شود و این طور ما می‌مانیم و سکوتی سنگین.
این بار نوبت من است که سکوت را بشکنم:
_می‌خوام برم خونمون!
خودم هم نمی‌دانم این بغض چیست؟دلخورم؟ ناراحتم؟دلم شکسته؟چه مرگم است که دلم می‌خواهد گریه کنم؟
انگار لرزش صدایم را حس می‌کند،مثل همیشه…او اولین نفری‌ست که حتی از صدایم عمق غم و غصه‌ام را می‌بیند، می‌فهمد:
_ببینمت!داری گریه می‌کنی؟
با یک دست فرمان را کنترل می‌کند و دست دیگرش به سمت صورتم می‌آید به آرامی زیر چانه‌ام می‌نشیند و سرم را به سمت خودش برمی‌گرداند.
یک نگاه به جلو و یک نگاه به من می‌اندازد و اخم ریزی بین ابروهایش جا می‌گیرد:
_من ناراحتت کردم؟
سرم را عقب می‌کشم؛ یعنی هنوز نمی‌دانست هم دردم شده هم درمانم؟
جواب نمی‌دهم؛ نمی‌خواهم با حرف زدن به این بغض لعنتی اجازه ی شکسته شدن بدهم.
_فکر نکنم ناراحتیت واسه این باشه که امشبو دزدیدمت! نکنه از راز بین منو خواهرت ناراحت شدی؟
حس خفگی به سراغم می‌آید و این بار خودم شیشه را پایین می‌دهم تا نفسم کمی باز شود.
چندین بار پشت هم نفس می‌کشم و به چیزهای خوب فکر می‌کنم تا کمی صدایم صاف شود. بدون نگاه کردنش حرفم را می‌زنم:
_امید من نمی‌تونم!
بی آن‌که بخواهم در کلمه هایم عجز و درماندگی پیداست.او هم جدی شده و با همان اخمش می‌پرسد:
_منظور؟
سرم به سمتش می‌چرخد. مرگ یک بار، شیون هم یک بار…
_من نمی‌تونم با مردی زندگی کنم که روابطش با دخترا تا این حد نزدیکه! آره قبول دارم توی دوره ای زندگی می‌کنیم که این چیزا عادی شده.اما من دختری نیستم که بتونم این مسئله رو تحمل کنم! یه شرطی پیش پات گذاشتم که عملیش کنی نه که به بازیش بگیری!
جدیتش ته می‌کشد و دوباره همان شیطنت وارد لحنش می‌شود:
_آها… معشوقه خانم حسادتش گل کرده.اوکی خوشگلم مِن بعد فقط دست تو رو می‌گیرم.
پس از گفتن این حرف می‌خواهد دستم را بگیرد که تند دستم را زیر کیفم می‌برم.
نگاه چپی حواله‌ام می‌کند:
_فاز تو بفهمم خوب می‌شه!
َمکث می‌کند:
_ولی فکر نمی‌کردم نسبت به آذر حسادت کنی. آخه مگه من مثل تو مغز خر خوردم؟اصن منی که سیب سرخ درخت حاج مصطفی را چیدم به نظرت چرا باید هوس گاز زدن سیب کرم خورده ای که افتاده رو زمین و بکنم؟

 

حرفش برای آرام کردنم کافی نیست!
نگاهم می‌کند:
_آها.تریپ قهر و ناز برداشتی نه؟می‌خوای نازتو بکشم جانِ جانانم؟
جانِ جانان؟چه لقب قشنگی…با چه لحن قشنگی!
یخ دلم آب می‌شود؛ به همین راحتی!اما هنوز نمی‌توانم صحنه هایی که دیدم را هضم کنم.
برای همین لب به گلایه باز می‌کنم:
_اما خیلی باهاش صمیمی بودی!هم با اون… هم با بقیه ی دخترا.
نمی‌دانم از کجای حرفم لذت می‌برد که می‌خندد اما حرف بعدی‌ام عیشش را زهر می‌کند:
_اگه من بودم که با همه ی پسرا بگو و بخند می‌کردم و با همشون دست می‌دادم و اجازه می‌دادم بازوم و بگیرن تو بازم…
وسط حرفم می‌پرد و با صدایی که از فرط خشم دو رگه شده می‌غرد:
_اون وقت گردن تو رو با اون دستی که خورده بهت و با هم خورد می‌کردم.
متحیر به سمتش برمی‌گردم:
_و چی باعث شده فکر کنی که تو حق این کارو داری ولی من نه؟
کلافگی از تمام رفتار هایش پیداست. پوستش آن‌قدر سفید است که به محض عصبانیت خونی که به صورتش هجوم می‌آورد به راحتی دیده می‌شود.
با حرکاتی هیستریک سر تکان می‌دهم:
_اوکی من حواسم نبود.اما یه خواهشی ازت دارم.هیچ وقت برای این‌که تلافی غلطای منو سرم در بیاری اجازه نده کسی دست بزنه بِت.حتی الانشم که گفتی مخم گا**ییده شد با تصورش بخوام چنین چیزی ببینم خون به پا می‌کنم.خودمم نمی‌فهمم منی که دوست دخترم ول تو بغل این و اون می‌رقصید به یه ورمم برنمی‌خورد حالا چرا واسه تو..
حرفش را ادامه نمی‌دهد و به نفسی عمیق برای پایان دادن به جمله‌اش بسنده می‌کند.
بی‌آن‌که بخواهم چشم‌هایم قفل روی نیم رخش می‌شود.
رگ گردنش را می‌بینم و حتی اگر بخواهم هم نمی‌توانم منکر حس خوبی که در کنارش می‌گرفتم بشوم.
حرف هایش هیچ بویی از دروغ و کلک نداشت.این را می‌فهمیدم!تلاشش را هم می‌فهمیدم.
با یک نفس عمیق آرامشش را به دست می‌آورد و سر حرف را باز می‌کند:
_من سر خیلی چیزا اوکیم. خونسردم..اما یه سری چیزا رو نمی‌تونم تحملش کنم.در جریان باش روی سگم بالا بیاد دیگه اینی نیستم که الان می‌بینی!یه چیز سگی می‌شم که هیچی جلو دارم نی حتی اون چشای خرکيِ تو…
نمی‌دانم چرا بی هوا حرفی به این تلخی را به زبان می‌آورم:
_آره. پریناز برام تعریف کرد یه بار چه طور حساب پسری که مزاحمش شده بود و رسیدی!
گذرا نگاهم می‌کند و برخلاف انتظارم تایید می‌کند:
_هوممم. خوبه که می‌دونی!
کاش می‌شد بپرسم هنوز هم عاشق پرینازی؟
چه بد که افتاده‌ام وسط رابطه‌ای که از هر طرفش غم می‌بارد و بی اعتمادی!
از او روی بر می‌گردانم؛باد سردی از پنجره به صورتم می‌خورد و نم چشمم را خشک می‌کند.
دلخوری‌ام را درک می‌کند و این بار می‌شود همان امیدی که در مخ زنی رو دست ندارد:
_قهری جانانم؟
به همین سادگی زنجیر قلبم پاره می‌شود و چنان حال خوبی نصیبم می‌شود که می‌ترسم… حتی در اوج پروازم نیز می‌ترسم تمام شود!
_با توعم خره!
خنده‌‌ام می‌گیرد و نتیجه‌اش می‌شود لبخند محوی که نقش می‌بندد روی لب هایم.
_جوووون به خنده‌هات!
بیش‌تر خنده‌ام می‌گیرد و این بار با پشت دست جلوی لب هایم را می‌گیرم. کارم از چشمش دور نمی‌ماند.
با کلی مکث ادامه می‌دهد:
_ولی این مدل خندیدنت دیگه ارضام نمی‌کنه. مثل همون موقع که دیگه رفیق بودنت واسم کافی نبود،الانم زنگ زدن بِت و حرف زدنت دیگه کافی نیس!نه این‌که فکر کنی منحرفم اما…فکرت داره مخیلاتم و می‌ریزه بهم! دیشب با تصورت انقدر خوردم که هنو سرم رو به انفجاره. تحملم کم مونده گیسو کمند.خودمم از فکر غلطایی که ممکنه بکنم خوف برم می‌داره.
هر حرفش می‌ترسم.منظورش چه بود؟
نگاه وحشت زده ام را که به خودش می‌بیند پق خنده‌اش به هوا می‌رود و چنان می‌خندد انگار خنده‌دار ترین کمدی سال را تماشا می‌کند.

 

با غیظ نگاهش می‌کنم که لابه لای خنده‌اش می‌گوید:
_خدا وکیلی خوشگل می‌گُرخی!چیه ترسیدی بدزدمت؟ترست بیخوده،هنو مدلم و نفهمیدی انگار…من وقتی حال می‌کنم و ارضا می‌شم که طرفمم اندازه ی من بخواد.عشق بازی زورکی بهم نمی‌چسبه حالا بهترین داف هم که تو بغلم باشه خودش باس بخاره که بخارونمش… یعنی خلاصه‌ش کنم رفیق، دزدیدنت راسته کار من نی اوکی؟
از شرم تمام تنم داغ می‌شود؛ چه طور می‌توانست انقدر گستاخانه و بی پروا حرف بزند؟
علاوه بر شرم دلم از حرفش می‌گیرد؛ طوری از انواع رابطه می‌گفت انگار همه مدلش را تجربه کرده.
بیچاره من که تمام اولین‌هایم با کسی‌ست که قبل از من تمام این لحظات را کنار دختر های دیگری نیز گذرانده!
میدان بسیج را دور می‌زند و می‌اندازد در بزرگراه آسیا،طاقت نمی‌آورم و می‌پرسم:
_کجا میریم؟
ابرو بالا می‌دهد؛ برعکس من او انرژی زیادی دارد با حالت شعر می‌خواند:
_می‌خوام برم دریا کنار…. دریا کنار هنوز قشنگه.
روی فرمان ریتم آهنگ را با انگشت‌های دستش اجرا می‌کند و کامل حس خواننده را می‌گیرد و می‌خواند:
_آخ میدونم از سبزه زار،تا شالیزار هنوز قشنگه!
کم کم شانه‌هایش نیز شروع به تکان خوردن می‌کنند و خنده مهمان لب هایم می‌شود.انگار نه انگار تا همین پنج دقیقه ی قبل دلم از غصه رو به انفجار بود. او حق داشت،بودن کنار او آن‌قدر ها هم بد نبود.
_عاشق جنگل و بوی ساحلم… هوس یار و دیار کرده دلم…
متاسف سر تکان می‌دهم؛کم مانده بود از ماشین پیاده شود و شروع کند به رقصیدن.
انگار فقط همین چند خط را از آهنگ حمیرا بلد است چون دوباره و سه باره همین چند خط را از اول می‌خواند و میان خواندنش انگار یاد چیز مهمی افتاده باشد، می‌گوید:
_یه سؤال خانوم مربی؟
منتظر نگاهش می‌کنم که بی پروا می‌پرسد:
_تو که مربی‌گری می‌کنی. رقص مقص هم توی حوزه‌ی کاریت هس؟
هدفش را از پرسیدن نمی‌فهمم،برای همین سؤالش را با سؤال جواب می‌دهم:
_چه طور؟
_همین طوری. می‌خوام ببینم دیگه چه هنرایی بلدی! یه برنج و قیمه که نمی‌تونی بار بذاری حداقل از باقی هنرات بگو یه کم به خودم دلداری بدم که اِی… زیادم بد نیستی!
خصمانه به او زل می‌زنم. پرو ترین بشری بود که تا الان دیدم.حق به جانب جواب می‌دهم:
_کی گفته من نمی‌تونم یه قیمه بار بذارم؟
خنده ی تمسخر آمیزی می‌کند:
_قیمه ی علفی لابد؟
_اگه منظورت قیمه ی گیاهیه بله! چه اشکالی داره؟ یه غذایی بخوری با همون طعم بدون کشتن هیچ موجود زنده‌ای؟
از سر بازم می‌کند:
_شعار نده اعصابم ت*خمی می‌شه.نگفتی… رقصم یاد این و اون می‌دی؟
با حرص جواب می‌دهم:
_بله…
نگاهم می‌کند و صدایش را می‌کشد:
_جوووون بلدی پَ. همه مدله‌شو؟
از چشم غره‌ام بی نصیب نمی‌گذارمش:
_می‌شه راجع مسائل خصوصیم انقدر نپرسی؟
ابرو بالا می‌دهد:
_جون تو راه نداره.نه که قراره شوهرت بشم می‌خوام بدونم قیمه که نمی‌پزی می‌تونی حالمون و سر جاش بیاری یا نه؟
نفسم را فوت می‌کنم و با سکوتم بی علاقگی‌ام را نسبت به کنجکاوی‌هایش نشان می‌دهم.
خداراشکر سؤال بیش‌تری نمی‌پرسد و با پیش بردن دستش به سمت پخش،باقی مسیر خواننده است که با پاره کردن گلویش سکوت بین ما را می‌شکند.
* * * * * *

 

_میای یه کار کنیم؟یه جور بازی!
نگاهم را از تلاطم دریا می‌گیرم؛ سرم را برمی‌گردانم و چشم‌هایم قفل چشم‌های کشیده و مخمورش می‌شود.
چه خوب که فاصله‌اش با من قد یک سربرگرداندن بود.
زیادی رام او شده ام که می‌پرسم:
_چه کاری؟
_یه اعتراف کنیم. اعترافی که تا حالا شاید به خودمونم نکردیم!
در حین نگاه کردنش به این فکر می‌کنم که چه قدر اعتراف نکرده دارم.حتی پیش خودم!
از سکوتم می‌فهمد مخالفتی با این بازی خطرناک ندارم که می‌گوید:
_اول تو!
به روبه رو چشم می‌دوزم؛ پیش رویم تا چشم کار می‌کند سیاهی‌ست.
هم دریا، هم آسمان رنگ باخته‌اند. همه چیز دست به دست هم داده‌ تا هر ثانیه ای که می‌گذرد بیش‌تر دل به رنگ سبز ببازم.
فکر کردنم طولانی می‌شود و او بی اعتراض انتظارش را می‌کشد.
طول می‌کشد تا برای اعتراف کردن لب باز کنم صدایم ضعیف است و اخمم غیر ارادی صورتم را پوشانده:
_شاید اولین باره که دارم برای خودمم اعتراف می‌کنم اما…اما خستم امید! از این چهارچوبی که سال‌هاست دور خودم کشیدم خستم.از این‌که مدام دست از خواسته‌هام کشیدم خستم!از این‌که هیچ چی اون طوری نمی‌شه که من می‌خوام خسته‌م! برای اولین باره که اعتراف می‌کنم اما گاهی به آذر حسودیم می‌شه،چون زندگی رو داره که خودش انتخاب کرده و من… یه عمر مثل احمقا تقاص اشتباه یکی دیگه رو پس دادم.چون خواستم دختر محبوب آقاجونم باشم تا کمتر غصه ی آذر و بخوره. اما می‌دونی قسمت دردناک ماجرا چیه؟
فقط نگاهم می‌کنم؛ با چشم‌های نم‌ناکم نگاهش می‌کنم و همراه با صدای موج بلند دریا اعتراف می‌کنم:
_همیشه اینو حس کردم که آقاجونم هیچ وقت نتونست منو به اندازه ی آذر دوست داشته باشه.
نفسم را آه مانند بیرون می‌دهم و قبل از این‌که سفره‌ی دلم بیش‌تر جلویش باز شود، نم اشک را از چشمم می‌گیرم و زل می‌زنم صورتش! نه دریا، نه آسمان تیره را نمی‌خواستم… امشب دلم فقط گم شدن در جنگل چشم‌هایش را می‌خواست!حتی نمی‌خواستم با درد و دل کردن،شب مان را خراب کنم.این لحظات قرار بود خاطره شود، نمی‌خواستم خاطره‌هایم با او را حتی محضِ درد و دلی کوتاه تلخ کنم.
با او همیشه باید شیرین ترین اتفاق در دفتر خاطراتم ثبت می‌شد.
احمقانه می‌خندم:
_حالا نوبت توعه!
به جای جواب دادن نگاهم می‌کند؛ عمیق… پر معنا…پر از حرف!
زیر سنگینی نگاهش رنگ می‌بازم و داغ شدن صورتم را احساس می‌کنم.
نگاهش با همیشه فرق دارد،حرف دارد… چشم‌هایش روشن تر شده و…
با آن صدای خش دار و لحن اغوا کننده‌اش رشته‌ی افکارم را پاره می‌کند:
_دوستت دارم.
اعتراف می‌کند و من… نفس در سینه‌ام گره می‌خورد و با همین دوکلمه‌ی غیر منتظره تمام می‌شوم؛ جانان با تمام غم‌ها،حسرت ها و ناراحتی‌هایش رخت می‌بندد و جانانی دوباره متولد می‌شود.
با قلبی روشن،تپنده،عاشق…بدون هیچ غمی،بدون هیچ خاطره‌ی تلخی!
اعترافم چه غمگین بود و او چه شیرین اعتراف کرد.
محو لبخند می‌زند و حال خوبم را با حرفش زائل می‌کند:
_پس نیوفتی یه وقت!
حتی در بهترین شرایط هم در ضد حال زدن استاد است.
این بار نوبت اوست که نگاهش را به دریا بدوزد.باز هم از پاکت سیگارش نخی بیرون می‌کشد.از موقعی که نشستیم،سومین سیگاری‌ست که کنج لبش جا خوش می‌کند و من چه احمقانه حتی به آن سیگار هم حسادت می‌کنم.
آتش فندکش،جرقه می‌اندازد در سیاهی شب و همراه با اولین پکش به سیگار،با اخم ریزی به حرف می‌آید:
_واسم فرق داری با همه!
نگاهم می‌کند؛ امشب نگاهش چه سوزنده شده!
_از نظر بقیه شاید یه آدم معمولی باشی اما من یه طور خاص می‌بینمت!
باز هم کامی دیگر که دودش،هاله‌ای می‌شود دور صورتش
با نگاهش تک تک اجزای صورتم را رصد می‌کند:
_موهات با اون پیچ و خمش قدرتش از یه بطری شرابم بیش‌تره…زود می‌گیره آدمو!اون روزی اینو فهمیدم که تو حیاط با اون وضع دیدمت و تا چند روز حتی تعادل راه رفتنم نداشتم.یا اون شبی که رو پشت بوم عطر خرکیت زد زیر دماغم و تموم…تا همین الانش از تصور نفس کشیدن لای موهات دست برنداشتم.

خدایا… می‌شود کاری کنی امشب زیر سنگینی نگاه خاصش، با حرف‌های سوزنده‌اش دوام بی‌آورم و به جنون نرسم؟
_پیوند ابروهات، اون خالِ رو گونه‌ت، پوستت که مثل پوست بچه‌هاس…
مکث می‌کند:
_یه جور خاص می‌بینمت گیسو کمند. یه جور خاص رفتی رو نِروم!حالم بات میزون می‌شه.یه جور آروم می‌شم انگار که…
با لبخند کمرنگی ضربان قلبم را به اوج می‌رساند و ادامه می‌دهد:
_انگار که تو حق منی تو کل این دنیا!
بالاخره سد اشکم می‌شکند؛ خدایا خوشحالم، خوشبختم!
چه خوب که دارم چنین لحظه‌ای تجربه می‌کنم.
رد اشکم را دنبال می‌کند.دستش بالا می‌آید و روی صورتم می‌نشیند.
_اگه گناه تویی،یه عمر جهنم و به جون می‌خرم.گناهِ شیرین من.
قلبم تحمل این همه هیجان را یک جا ندارد.
چه زیبا قلبم را در دست گرفته بود و داشت حسی را به آن القا می‌کرد که بیش‌تر از ظرفیت قلب‌ِ کم تجربه‌ام بود.

اشکی که چشمم می‌چکد را با انگشت شصتش پاک می‌کند:
_نبینم اشک تو معشوقه خانوم!
سرم را عقب می‌کشم که دستش کنار می‌رود.گرمای دستش همچنان روی صورتم ردی از سوختگی به جای گذاشته!
با پشت دست صورتم را پاک می‌کنم.
آخرین پک را می‌زند و سیگار نصفه و نیمه اش را پرت می‌کند.
از جایش بلند می‌شود و دوباره برمی‌گردد به تنظیمات کار خانه‌ای خودش:
_پاشو ببینم!
سرم را برای دیدنش بالا می‌گیرم:
_برای چی؟
با شیطنت ابرو بالا می‌دهد:
_واسه ی این‌که اولین قدم و برای شکستن چهارچوب دورت برداریم.
منظورش را نمی‌فهمم اما وقتی دوباره می‌گوید:
_پا می‌شی یا خودم بلندت کنم؟
ناچار بلند می‌شوم. می‌خواهم خاک مانتوام را تکان دهم که بی هوا دستم را می‌گیرد و دنبال خودش ممی‌کشد:
_فقط بدو!
جیغم غیر ارادی‌ست.فشاری به دستم می‌دهد و سرعتش را در دویدن بیش‌تر می‌کند.
بریده بریده می‌گویم:
_حالا چرا داری می‌دوئی؟
_واسه تخلیه خره.حرف نزن فقط بدو!خواستی داد هم بزن!
به جای داد زدن می‌خندم؛ کار بی‌خودی بود اما انگار با هر قدمی که کنار او برمی‌داشتم یکی از غم های زندگی‌ام را می‌انداختم زیر پا و لگدش می‌کردم.
پارسا حق داشت؛ عشق ارزش جنگیدن دارد،ارزش خاطره ساختن را هم دارد.
ارزش دیوانگی را هم دارد.اصلا عشق ارزش همه چیز را دارد!
دویدن‌مان آن‌قدر طولانی می‌شود که بالاخره هر دو از نفس می‌افتیم.
درست در نقطه ای می‌ایستیم که با فاصله‌‌ی چند قدمی‌مان کمی دورتر از دریا روشنایی دکه‌ای به چشم می‌خورد.
دستم را رها می‌کند. خم می‌شود و با گرفتن زانوهایش نفس نفس می‌زند. من هم دست کمی از او ندارم.
نفسم بریده اما انگار،تازه دارم نفس می‌کشم. اصلا من قبل از او چه طور زندگی می‌کردم؟
صاف می‌شود و نگاهش به دکه‌ای که تا این موقع شب باز بود می‌افتد.
از این دکه‌هایی که با دو تا تیکه پارچه و چوب و دو تا میز و صندلی قدرت رقابت با لوکس ترین کافه رستوران شهر را داشتند.
امید از همان جا سوت می‌زند و توجه مرد میان‌سال که به ما جلب می‌شود صدایش را بلند می‌کند:
_حاجی چای، مای داری تو بساطت؟
مرد با خنده سر تکان می‌دهد و با دستش علامت می‌دهد تا به آن‌جا برویم؛با اشاره ی سر می‌گوید:
_بزن بریم که نفسمون گرفت.
خودش جلو می‌افتد و من هم پشت سرش می‌روم.
نزدیک دکه که می‌رسیم باز حرفش را می‌زند:
_جوووون آتیشم که به راه انداختی مشتی! حلالت باشه…

یکی از صندلی‌ها را عقب می‌کشم و زیر نور لامپ می‌نشینم.
مرد دو لیوان چای را روی میز می‌گذارد و با خنده جواب می‌دهد:
_منتظر شما بودم.
امید مقابلم می‌نشیند و چای را به سمت خودش می‌کشد:
_ایول الله داری ولی چرا این وقت شب بیخ ریش زن و بچت نیستی؟ چپیدی تو این دخمه که یه لیوان چای بدی دست ما؟کاسبی نیست الان آخه…
مرد می‌خندد و در حالی که هیزم در آتشش می‌اندازد جواب می‌دهد:
_فکر می‌کنی! کم نیستن مثل شما دو تا که شبا این طرفا پرسه می‌زنن!
_اووووف فکر کردم من اولین مرد رمانتیک دنیام. نگو مثل ما زیاده!
سری به طرفین تکان می‌دهد:
_آدم عاشق زیاده اما عشق… کم پیدا می‌شه.
دلم از این حرف زیر و رو می‌شود. امید با معنا نگاهم می‌کند.
_حالا تو هم عاشق بودی مرد مومن؟
آه می‌کشد و با صدای گرمش می‌خواند:
_بی عشق نشاط و طرب افزون نشود
بی عشق وجود خوب و موزون نشود

صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بی‌جنبش عشق در مکنون نشود.
امید که تابلو بود هیچ نفهمیده چای‌اش را هورت می‌کشد و می‌پرسد:
_حالا این‌که گفتی یعنی چی؟
مرد داخل دکه‌اش روی صندلی می‌نشیند و با تاخیر انگار که در عالم خودش باشد حرفش را می‌زند:
_همه ی آدما برای زنده موندن نیاز به عشق دارن.
امید به من نگاه کن می‌کند اما خطاب به آن مرد می‌پرسد:
_پس چرا بعضیا می‌گن گناهه؟
حسم نسبت به این مرد خوب است، انگار زیادی می‌فهمد و در دلش کلی تجربه نگه داشته.
_چون عشق و آلوده به گناه کردن!
حرف‌هایش سنگین بود و در عین حال پر معنا… سربسته جواب می‌داد و نیاز بود روی حرف‌هایش فکر کنی.
خیره می‌شوم به بخار چای و امید چایی‌اش را داغ داغ سر می‌کشد و بی اهمیت نسبت به حرف‌های مرد مرا نگاه می‌کند.
حواسم به آن مرد پرت می‌شود که نواری را در رادیو می‌گذارد و چندی بعد صدای آهنگ عشق از استاد شجریان حال بهتری به فضا می‌دهد.
این آهنگ را می‌شناختم؛ آقاجانم در ماشین و مغازه‌اش این آهنگ را زیاد گوش می‌داد.
می‌بینم که چه طور آن مرد در دنیای خودش غرق می‌شود بی آن‌که به یاد بی‌آورد ما هم آن‌جا نشستیم.
امید چایی‌اش را می‌خورد و دوباره سراغ جعبه‌ی سیگارش می‌رود.
اگر از او می‌خواستم به خاطر من نکشد،اعتنایی به حرفم می‌کرد؟ اصلا جایگاهی در زندگی‌اش داشتم که به خاطر من دست از وابستگی‌اش به سیگار بکشد؟

تنش را روی صندلی جا به جا می‌کند و آرنجش را روی میز می‌گذارد.
کامی از سیگارش می‌گیرد و با حالت خاصی دود داخل دهانش را در هوا رها می‌کند.
من را نگاه می‌کند و می‌پرسد:
_دختر تنی حاج مصطفی نیستی نه؟
از سؤال بی موقع‌اش جا می‌خورم و جواب می‌دهم:
_نه کی گفته؟
عمیق‌تر نگاهم می‌کند:
_مامانت و دیدم. خیلی جوون می‌زنه. جوون تر از اونی که بخواد مادر نامدار هم باشه.با این اوصاف اگه دختر تنی حاج مصطفی باشی،یعنی آقاجونت با نامردی داره می‌زنه. دو تا دو تا واسه اون حلاله و واسه بقیه یه دونش هم حروم؟
اخم در هم می‌کشم:
_اون طوری نیست که تو فکر می‌کنی!
پوزخند می‌زند و با تاکید می‌گوید:
_اصلش همونه حالا یه کم این ور اون ور فرق نمی‌کنه. واسه امثال آقاجونت همه چی حلاله و هر کار بکنن قد کلی عبادت ثوابشه. اما بقیه هر غلطی بکنن یا گناهه یا ریا…! متاسفم جان‌جان خانوم که دنیا از دید آدمایی مثل بابات دقیقا همینه که دارم بهت میگم… حالا خدا وکیلی مامانت زن دوم آقاجونته حالا یا دائمی یا صیغه‌ای غیر اینه؟
سکوت می‌کنم؛ می‌فهمد سکوتم تائید حرفش است که ادامه می‌دهد:
_خوب؟پس چرا زورش اومد وقتی منو سر سفره ی عقد با پریناز دید؟
تند جبهه می‌گیرم:
_یعنی هنوزم عزادار به هم خوردن نامزدیت با پرینازی؟
نفسش را کلافه فوت می‌کند:
_این تن بمیره نه نیستم فقط واسم سؤاله!
با شک نگاهش می‌کنم و از دلم می‌گذرد اگر همه ی این‌ها یک بازی باشد؟اگر او که الان مقابلم نشسته،خاطره شود… برود، نماند؟
اگر هنوز هم پریناز را دوست داشته باشد!
از این تصور برای لحظه‌ای دچار تنگی نفس می‌شود و او… باز هم حالم را می‌فهمد.
دستش را جلو می‌آورد که قصدش را می‌فهمم و دستم را از روی میز برمی‌دارم.
اخم بین ابروهایش می‌نشیند حرصش را با کام محکمی که از سیگار می‌گیرد خالی می‌کند.
_بفرما…! تا یه کلومم حرف می‌زنی چشات بارونی می‌شه.دیگه باید چیکار کنم واسه تو؟من دردم پریناز نی دردم اینه که… اه بیخیال بابا! حرف همو نمی‌فهمیم انگار.
دلخور بلند می‌شوم؛اصلا بهتر که امشب تلخ تمام شود.خاطرات تلخ،کمتر از خاطرات شیرین ریشه ی آدم را می‌سوزانند.
اما مگر می‌شود من باشم، او باشد…اوضاع تلخ بماند.
هنوز چند قدم هم نرفته‌ام صدای خداحافظی‌اش را با مرد می‌شنوم و کمی بعد قدم‌هایش را درست پشت سرم حس می‌کنم و لحظه‌ای نمی‌گذرد صدایش با کمترین فاصله بلند می‌شود:
_حسودی نکن جان‌جان خانوم. بِت گفتم من اون امید گذشته رو چال کردم چه برسه به حس خرکی‌شو نسبت به این و اون… مهم الانه که سوگولیم تویی!
می‌ایستم؛به عمق چشم‌های سبزش نگاه می‌کنم و حرفم را صادقانه به زبان می‌‌آورم:
_ازت می‌ترسم امید. خیلی… خیلی زیاد!
سرش را می‌خاراند:
_حقیقتا منم بعد از اون لگدی که خوردم می‌ترسم ازت! دقت کنی فاصله مو باهات حفظ می‌کنم یه دفعه نزنی ناکارم کنی.
برعکس او من جدی حرفم را ادامه می‌دهم:
_از این‌که یه روز چشم باز کنم و ببینم همه چی تموم شده و تو نیستی می‌ترسم!
از این‌که من بمونم و یه مشت خاطره می‌ترسم…من…
حرفم با صدای جدی‌اش قطع می‌شود:
_از کجا معلوم تو منو با خاطره‌هات تنها نذاری؟
خشکم می‌زند؛ مگر امکان داشت؟دیوانه بود؟ من چه طور می‌توانستم از او بگذرم،از خودم شاید… از نفس کشیدنم شاید اما از او… برایم ممکن نبود!
سرش را رو به آسمان بلند می‌کند و حرفش را با همان جدیت می‌زند:
_بالا رو نگاه!
اول کمی گیج می‌زنم اما در نهایت من هم مثل او سرم را رو به آسمان بلند می‌کنم:
_ببین چه قدر بزرگه! تازه ما یه خورده‌شو می‌بینیم… می‌گن خدا از آسمون هم بزرگ‌تره،از زمین هم همین طور!
او مرا نگاه می‌کند و من آسمانی که امشب به طرز غریبی خلوت است، حتی یک ستاره هم در آسمان نیست.
ادامه می‌دهد:
_من قول تو از خدا گرفتم.آشتی کردم باهاش و تو رو خواستم اصلا هم خجالت نکشیدم! تو این همه آدم، تو یکی باید حق من باشی!
آرام می‌گیرم؛ تمام ترس ها و دلشوره‌هایم می‌خوابد و با این حرفش دلم قرص می‌شود و لبخند روی لب‌هایم می‌آید.
من هم حس می‌کنم؛ خدا هوای‌مان را دارد.در زندگی‌ام از خیلی چیزها دست کشیدم اما امید را تنها حقم از زندگی می‌دانستم.
به او نگاه می‌کنم و لبخندم عمق می‌گیرد، دلم روشن است…انگار خدا به من هم قول داده که همه چیز روبه راه می‌شود.
نباید با ترس بی‌خودی کام هر دویمان را زهر کنم! از نگاهش می‌خواندم،او دروغ نمی‌گفت…حالا که خدا هم پا در میانی کرده،پس هیچ غمی در دلم نمی‌ماند جز ترس از واکنش آقاجانم که آن هم… لبخند می‌گذرد. آن هم می‌گذرد… می‌دانم!

گذرا نگاهم می‌کند و برای سومین بار در این یک ساعتی که در راه بودیم تکرار می‌کند:
_نخوابیا…!
در حالی که به سختی جلوی نیفتادن پلک‌هایم را گرفته‌ام جواب می‌دهم:
_باشه!
خوب می‌فهمد خودم نیز تضمینی برای گفته‌ام ندارم. منی که عادت داشتم در حالت عادی ساعت نه یا ده شب بخوابم، بیدار ماندن تا هفت صبح برایم کار سختی بود.اما امید می‌گفت تازه این موقع‌ها می‌خوابد و برعکس من هیچ اثری از خواب آلودگی در صورتش نبود.
_داری میریا جان‌جان خانوم ببین رسیدیم! اگه می‌خوای بخواب اوکی ولی ضمانت نمی‌کنم که تو تختم بیدار نشی!
دیگر به شوخی‌هایش عادت کرده بودم؛ به همین دلیل به چشم غره‌ای بسنده می‌کنم و به خودم زحمت جیغ و داد نمی‌دهم.متاسف سر تکان می‌دهد:
_پایه نیستی وگرنه اول یه کله پاچه می‌زدیم بعد می‌ذاشتمت جلو خونه‌تون!
خسته می‌نالم:
_نه تو رو خدا دیگه دارم بی‌هوش می‌شم!
معنادار نگاهم می‌کند و کشدار می‌گوید:
_جوووون به بی‌هوش شدنت!
از نگاهش می‌فهمم منظورم را به انحراف برداشت کرده.مثل همیشه… اصلا در مقابل این بشر باید لال باشی.
سر کوچه‌امان که می‌رسیم صاف می‌نشینم و در حالی که بند کیفم را روی شانه‌ام می‌اندازم، می‌گویم:
_همین جا نگه دار امید آقا جونم این ساعتا می‌ره سر کار ما رو با هم ببینه بیچاره می‌شم!
به حرفم اعتنا نمی‌کند و مستقیم گازش را می‌گیرد.
از دور جلوی خانه‌مان را می‌بینم. حرف در دهانم است که با دیدن نامدار برق از سرم می‌پرد و دلم گواهی بدی می‌دهد.
حتی با این فاصله هم می‌توانم خشم غیر قابل انکارش را ببینم.
با حرص راه می‌رود و موبایل در دستش است.
فقط می‌توانم ضعیف بنالم:
_نامدار….تو رو قرآن نگه دار امید… ما رو با هم نبینه!
خوب می‌فهمم که او هم متوجه ی نامدار شده اما اعتنایی به حرفم نمی‌کند و ماشین را عمدا جلوی پای نامدار نگه می‌دارد.
لبم را محکم می‌گزم.
تمام وجودم را وحشت پر می‌کند؛ نگاهم می‌کند، نگاهی غریب که حس ترس را بیش‌تر در وجودم بیدار می‌کند.
با لحنی که اصلا شباهتی به لحن همیشه‌اش ندارد، می‌گوید:
_وقتشه نشون بدی چند مرده حلاجی خانوم مربی!
صدایش مثل هشدار در گوشم زنگ می‌خورد.از منی که عمری مطیع بودم جه توقعی داشت؟
نگاهم قفل نامدار می‌شود که با خشم من را نگاه می‌کند.امید پیاده می‌شود!
نامدار بی اعتنا به او به این سمت می‌آید و در سمت من را باز می‌کند.
بازویم را به محکمی اسیر می‌کند و فریادش مثل پتک در سرم کوبیده می‌شود:
_بیا پایین ببینم هرزه‌ی عوضی!
طوری از ماشین پیاده‌ام می‌کند که بی تعادل تا مرز افتادن می‌روم و او نگهم می‌دارد و کمرم را محکم به بدنه ی ماشین می‌کوبد و عربده می‌زند:
_به قرآن زندت نمی‌ذارم جانان!
دستش برای کوبیدن در صورتم بالا می‌آید؛ چشم هایم را می‌بندم و هر آن منتظر خوردن سیلی‌ ناحقم هستم که هیچ اتفاقی نمی‌افتد.
چشم که باز می‌کنم می‌بینم امید بین راه دست او را گرفته.

قلبم با بی‌پناهی می‌تپد!خوشی دیشب به آنی زهر می‌شود و شیرینی که تجربه کرده بودم، تبدیل می‌شود به تلخی گس و زننده‌ای که کامم را تلخ می‌کند.
امید دست نامدار را پایین می‌اندازد و با خونسردی ظاهری‌اش مقابل نامدار در می‌آید:
_دستت بهش نمی‌خوره!
حرفش را زده یا نزده مشت محکم نامدار در صورتش فرود می‌آید و جیغ من بلند می‌شود.
امید هم این مشت را بی‌جواب نمی‌گذارد و در آنی به جان هم می‌افتند و با ناسزا هم را کتک می‌زنند.
به لحظه نمی‌کشد پارسا از خانه‌مان بیرون می‌آید
با گریه به سمتش می‌روم و به التماس می‌افتم:
_الان همو می‌کشن پارسا تو رو خدا یه کاری بکن…!
با غیظ می‌پرسد:
_کجا بودی تو؟
منتظر جواب نمی‌ماند و به سمت شان می‌رود. داد و بیداد نامدار باعث شده چند نفری از دور به تماشای ما بأیستند:
_من تو رو می‌کشمت حروم زاده! زندت نمی‌ذارم اگه یه بار دیگه اسمش و بیاری!
پارسا زیر بازوی نامدار را می‌گیرد و زیر گوشش حرف می‌زند.
امید یقه ی پاره ی تیشرتش را صاف می‌کند و پوزخند می‌زند:
_نگو اینو قراره فامیل بشیم یه عمر چشت به چشمم می‌افته بابت این شر و ورات خجالت می‌کشی!
نامدار در حالی که سعی دارد پارسا را کنار بزند نعره‌اش به هوا می‌رود:
_ببند دهنتو! من تو رو تا شب نگهت نمی‌دارم شارلاتان…
بی صدا هق می‌زنم.امید نگاهم می‌کند و من هم چشمم روی خون کنار لبش مات می‌ماند.
_خواهرت بله رو داده. موندم تو خر کی باشی بخوای مانع ما بشی!
با این حرفش سر نامدار به سمتم می‌چرخد. بدترین نگاه دنیا را در چشم‌هایش می‌بینم و سرم با شرمساری پایین می‌افتد. پارسا چه حرف خوبی در آن موقعیت می‌زند:
_داری آبروی همه مخصوصا جانان و می‌بری!دعواها تو بیار تو خونه!ببین یه جور عربده زدی همه‌ی ملت جمع شدن
صدای آقاجان در آن موقعیت بدترین لحظه را برایم رقم می‌زند:
_این بی سر و پا این جا چی کار می‌کنه؟
برمی‌گردم و با دیدن آذر که پشت آقاجانم ایستاده،ماتم می‌برد.
آمدن نامدار این موقع صبح، اتفاق نبود.همه ی این‌ها کار او بود…!باز هم زهرش را ریخت.
نامدار با بدترین لحن ممکن جواب می‌دهد:
_از دخترت بپرس که خراب شده و خودش و به این فروخته!
نگاه آقاجانم که به من می‌خورد، شرم‌زده سرم را پایین می‌اندازم و با گریه فقط می‌توانم چند کلمه بگویم:
_من…کار بدی نکردم آقاجون!
قبل از این‌که آقاجانم حرفی بزند آذر به سمتم می‌آید و با نگرانی ساختگی سر تا پایم را چک می‌کند.
_خوبی جانان؟تو رو خدا ببخشید…!دیشب وقتی با اون وضعیت اومد جلوی خونمون و دستتو گرفت و برد نتونستم از نگرانی تحمل کنم ولی به آقاجون توضیح دادم می‌دونن تو گناهی نداری!

ناباور نگاهش می‌کنم؛ صدای خنده‌ی امید در گوشم می‌پیچد:
_تو دیگه چه مارمولکی هستی!
پارسا تشر می‌زند:
_امید…
متحیر از نقش بازی کردن آذر زمزمه می‌کنم:
_تو… چه طور می‌تونی…
بازویم کشیده می‌شود،ترسیده برمی‌گردم و آقاجانم را می‌بینم که با اخم به جلو هلم می‌دهد و می‌گوید:
_سرشکسته‌م کردی جانان!
ناله می‌کنم:
_آقاجون من…
با اخم می‌گوید:
_بیاید تو! نمی‌خوام همین یه نمه آبرویی که دارم تو در و همسایه به باد بره!
بعد از گفتن حرفش به سمت خانه می‌رود و من را هم دنبال خودش می‌کشاند.
با وارد شدنمان مامان را می‌بینم که با نگرانی از پله ها پایین می‌آید،با دیدن من نگرانی چشم‌هایش را ابراز می‌کند:
_جانان… کجا بودی تو دیشب نصف عمر شدم.
پس یعنی آذر خانم همان دیشب به این‌جا آمده و همه چیز را گفته! آخ… چه طور می‌توانست انقدر در حقم نامردی کند؟
صدای نامدار اجازه ی جواب دادن نمی‌دهد:
_ولم کن بابا… انگار خیلی آبرو دارین که حالا می‌خواین نگهش دارین.
برمی‌گردم؛ پارسا نامدار را آورده بود داخل! امید هم که می‌آید، چشم های مامان ناباور به من دوخته می‌شود و می‌پرسد:
_آذر راست می‌گفت؟تو دیشب با این پسره بودی؟
به خودم می‌آیم؛ باید به نوعی از خودم دفاع می‌کردم وگرنه هر دم پرونده‌ام سنگین تر می‌شد.
صدایم را پیدا می‌کنم و در حالی که به وضوح دچار لکنت شدم حرفم را می‌زنم:
_مامان… اون طوری نیست که آذر می‌گه… به خدا من…
حرفم با صدای امید قطع می‌شود:
_این یه قلم و که من و جان‌جان خانوم دیشب با هم بودیم و راست گفته اما کامل نگفته!
با این حرف امید رنگ از رخم می‌پرد.
نامدار با فک قفل کرده می‌غرد:
_عوضی حروم لقمه!
می‌خواهد به سمت امید حمله کند که پارسا مانعش می‌شود و کلافه به امید تشر می‌زند:
_تو هم همه چیو بدترش نکن دیگه!
امید با خونسردی ادامه می‌دهد:
_آها… یعنی می‌گی دروغ به هم ببافم؟شرمنده راستِ کار من نیست! راست و حسینی دارم می‌گم دختر تونو می‌خوام اونم منو می‌خواد.
حتی مامان هم صدایش در می‌آید:
_دختر من چرا باید یه لات بی سرو پا مثل تو رو خواسته باشه؟
به من نگاه می‌کند و با زرنگی توپ را در زمین من می‌اندازد:
_چرا از خودش نمی‌پرسین چی می‌خواد؟
نگاه همه به آنی روی من می‌افتد.
زیر بار سنگین این همه نگاه کمر خم می‌کنم. آقاجان حتی برای لحظه‌ای هم حرف امید را باور نمی‌کند و جوابش را می‌دهد:
_یعنی می‌گی من دختر خودمو نمی‌شناسم؟جانان من حتی نگاه سمت تو و امثال تو نمی‌کنه.
لب‌هایم را روی هم می‌فشارم؛ برای اولین بار جانان… برای اولین بار پای خواسته‌ات بمان!عمیق نفس می‌کشم و به جای امید که لب باز کرده بود، من حرف می‌زنم.
_آقاجون اجازه می‌دید من حرف بزنم؟

باز هم نگاه همه روی من می‌افتد.همه به گونه‌ای خشم‌ دارند و منتظرند تا حرف امید را تکذیب کنم و آب بریزم روی این آتش.خبر نداشتند حرف‌هایم هر چه که بود، آب نبود. بیش‌تر حکم هیزم را داشت.
دلم فرار کردن می‌خواهد؛ اصلا اگر آقاجانم طوریش بشود؟اگر نامدار به سرش بزند و بلایی سر امید بی‌آورد؟
لبم را گاز می‌گیرم؛ برای فکر کردن به عواقب کارم خیلی دیر بود.
من تصمیم به جنگ گرفته بودم،حق عقب نشینی نداشتم.آن هم به این زودی
گلویی صاف می‌کنم و برای اولین بار خواسته‌ام را به زبان می‌آورم:
_من می‌خوام با امید ازدواج کنم.
مامان محکم به گونه‌اش می‌کوبد و صدای”خدا مرگم بده” اش زود تر از همه به گوش می‌رسد.
آذر با تمسخر نگاهم می‌کند و نامدار چنان به سمتم یورش می‌آورد که از ترس نفسم بند می‌آید.
نزدیکم که می‌رسد بدون رحم چنان در صورتم می‌کوبد که نقش بر زمین می‌شوم و صدای بوق ممتدی در گوشم می‌پیچد.
صدای داد امید اولین اعتراضی‌ست که بلند می‌شود:
_به چه حقی می‌زنیش مرتیکه ی سگ مذهب؟
چشم‌هایم با درد بسته می‌شود؛ یک طرف صورتم بی حس شده و لبم از درد نبض گرفته مثل قلبم!
این سیلی به صورتم نه،مستقیم به غرورم خورده بود و هزار تکه‌اش کرده بود.
مامان زیر بازویم را می‌گیرد و بلندم می‌کند.در حالی که با نگرانی اشک می‌ریزد برایم حرف می‌زند اما من تمام حواسم به امید و نامدار است که مثل دو گرگ گرسنه قصد دارند هم را تکه پاره کنند و این وسط،پارسا میان آن دو قرار گرفته. با این وجود نمی‌تواند خشم امید را که تا آن لحظه مخفی بود، مهار کند:
_گه خوردی زدیش.مرتیکه دو قرونی تو سگ کی باشی واسه من شاخ و شونه بکشی؟
نامدار هم بدتر از او فریاد می‌زند:
_صاب اختیارشم…تا الان هر غلطی خواستی کردی مِن بعد رنگشم نمی‌ذارم ببینی!
امید دستی در هوا برایش تکان می‌دهد و با آن صدای بلندش داد می‌زند:
_زر نزن بابا صاب اختیار…بوی گند و کثافتی که خودت توش بودی و کل شهر برداشته.تا دیروز ننه جونت از تو جوب جمعت می‌کرد،کسی تو رو قاطی آدما حساب نمی‌کرد الان واسه من صاب اختیار شدی؟
ناباور به امید نگاه می‌کنم؛ منظورش از گند و کثافت چه بود؟همان اعتیادی که دایی به آن اشاره کرد و هر بار از هر که راجع این موضوع پرسیدم من را به طریقی پیچاند،اگر آره… او از کجا می‌دانست؟
نامدار با صورتی کبود او را نگاه می‌کند.این بار نوبت آقاجان است که خشمش را نشان دهد.
_بسه…!
همه ساکت می‌شوند.به آقاجانم نگاه می‌کنم که اخم بر چهره دارد.
خوب می‌دانم به خاطر حضور امید حرفی نمی‌زند.برای آقاجانم آبرو اولین اولویت بود مخصوصا مقابل دشمن!
_حق نداری تو خونه ی من به پسرم بی احترامی کنی.
امید بی ملاحظه جواب می‌دهد:
_پسرت احترام داره که من بخوام نگهش دارم؟یه عمر نشستی ما رو نصیحت می‌کردی، چهار خطش و می‌شستی به دختر پسرت می‌گفتی…
رو به آذر می‌کند:
_واسه چی اومدی این‌جا دروغ دغل بافتی تحویل اینا دادی؟
آذر جا می‌خورد اما خودش را نمی‌بازد:
_دروغ؟دروغ نگفتم.مگه تو دیشب با جانان نبودی؟
لب می‌گزم و امیدوارم امید به طریقی لاپوشانی کند اما او… انگار هیچ چیز برایش اهمیت ندارد.
_بودم… کل شبو باهاش بودم اما…
حرفش با عربده ی نامدار قطع می‌شود:
_تو گه خوردی باهاش بودی عوضی!به مولا واسه دو تاتون خودم قبر می‌کنم.

از ترس پشت مامان قائم می‌شوم.خداراشکر پارسا هست تا سرسختانه مقابل نامدار بأیستد و نگذارد باز هم آن‌ها دست به یقه شوند.
امید باز هم با آن زبان نیش مارش همه چیز را بدتر می‌کند:
_قبلا بهت گفته بودم کلاتو بچسب باد نبره. من که با همشیره‌ت تو مکان عمومی بودیم….منتهی از این یکی همشیرت بی‌خبرم دیشب کجاها پلاس بوده!
معنادار به آذر نگاه می‌کند که رنگ از رخش پریده!
آقاجان به تندی پرخاش می‌کند:
_دروغ نباف به هم… دخترم کل دیشب و اینجا بود از نگرانی این‌که تو خواهرش و دزدیدی خواب به چشمش نیومد.
با این حرف آقاجانم امید چنان می‌زند زیر خنده که خشم و حرص همه فوران می‌کند حتی پارسا.
مامان سر زیر گوشم می‌آورد:
_آخه این کیه تو میگی می‌خوام باهاش ازدواج کنم؟مثل لاتای چاله میدون می‌مونه.
پاسخی نمی‌دهم؛ خندیدن امید که تمام می‌شود،تمسخر را چاشنی لحنش می‌کند:
_خدایی خونوادگی خوب بلدین تو نقش تون فرو برین.تافته ی جدا بافته‌تون همون جان‌جان خانومه که اونم ظاهرا به خانوم دومتون رفته… ولی این یکی دخترتون کاملا نشون داده دختر شماست حاجی!
آقاجان به عصبانیت می‌غرد:
_حد خودتو بدون بچه!
امید دست هایش را پشتش قلاب می‌کند و جسورانه به آقاجانم نزدیک می‌شود؛ با هر قدمش قلبم بیش‌تر فشرده می‌شود.دو مرد زندگی‌ام با این نفرت مقابل هم قرار گرفته‌اند… من… فقط وای به حال من…
_برای چندمین باره می‌گم؟آها بیست و یکمین بار!
با تاکید حرف بعدی‌اش را می‌زند:
_من دخترت و می‌خوام حاجی!
نامدار می‌خواهد به این سمت بی‌آید که آقاجان با بالا بردن دستش مانع می‌شود.
صاف به چشم‌های امید زل می‌زند و با حرف قاطعانه‌اش نفسم را قطع می‌کند:

_اگه شده سر دخترم و سر همین باغچه گوش تا گوش قطع کنم،این کار و می‌کنم، اما هیچ وقت اونو به تو نمی‌دم.
لبم را محکم گاز می‌گیرم؛ آقاجان حتی در حالت عادی هم حرفش یکی بود،دو تا نمی‌شد… حالا که با تاکید این حرف را زد،پس قطعا مرگم برای او خوشایند تر است تا ازدواجم با امید.
امید نگاهم می‌کند و با دیدنم اخم‌هایش در هم می‌رود.
زیاد رویم مکث نمی‌کند و خطاب به آقاجانم می‌گوید:
_اصلا هم واست مهم نی دخترت خاطر منو می‌خواد نه؟
آقاجان تند به این حرفش واکنش نشان می‌دهد:
_دختر من تو رو نمی‌خواد! حالا هم گورت و گم کن از خونم بیرون.من تو رو لایق پادوئی خودم نمی‌دونم چه برسه این‌که به دامادیم قبولت کنم.
اخم های امید بیش‌تر در هم می‌رود؛ ملتمس به او نگاه می‌کنم تا بس کند. ظرفیت امروزم تکمیل بود، تحمل بیش از اینش را نداشتم.
حیف که او اصلا من را نگاه نمی‌کند و با ابروی بالا پریده حرفش را می‌زند:
_حرفی نزن که بعدا نتونی پاش وایستی حاجی.بالاخره دومادت می‌شم یه عمر با هم چش تو چش می‌شیم! چی می‌گفتی بهش؟آها… قسمت. کسی نمی‌تونه مانع قسمت بشه.قسمت دخترت منم حاجی،امید! همون آسمون جُلی و نون حروم خورده‌ای که دلت رضا نداد دختر رفیق تو بگیره!
صدای نامدار در می‌آید:
_پس معلوم شد دردت چیه؟اومدی تلافی کنی اما تیرت به خطا رفت.به خوابت ببینی بذارم با جانان ازدواج کنی!
امید بدون برگشتن سمت نامدار جواب می‌دهد:
_تو بیداری می‌بینیم.هممون…
رو به من می‌کند:
_مگه نه عروس خانوم؟
ملتمس نگاهش می‌کنم؛ قصد کوتاه آمدن ندارد انگار…
آقاجان فرصت حرف زدن را از من می‌گیرد:
_من وقتی نخواستم با دختر رضا ازدواج کنی پس جنازه ی دختر خودمم رو دوش تو نمی‌ندازم. حالا هم از خونم برو بیرون!
امید سر تکان می‌دهد:
_صبرم زیاده!
رو به آذر که رنگ پریده عقب ایستاده می‌کند و با نگاهش با او حرف می‌زند. حس می‌کنم.معنای نگاهش نمی‌توانست الکی باشد.
ادامه می‌دهد:
_صبر می‌کنیم…!چه چیزایی که قراره با هم ببینیم.
مکثی روی آذر می‌کند و نگاهش را بین همه می‌چرخاند.
در نهایت خیره به من اما خطاب به نامدار می‌گوید:
_این سیلی و اشکا رو بی جواب نمی‌ذارم نامدار خان!
با تهدید به او زل می‌زند:
_حساب کتاب هر اشکش و باهات می‌کنم.
نامدار عصبی جواب می‌دهد:
_تو داری کیو تهدید می‌کنی مرتیکه؟سگ کی باشی که اشکاش به تو مربوط باشه؟
آقاجان باز هم با ابهت کلامش همه را ساکت می‌کند:
_بسه دیگه!
امید با غیظ به نامدار خیره شده؛ معلوم است حرف در دهانش برای گفته شدن وول می‌خورد. پارسا به سمتش می‌آید و قبل از این‌که دوباره دعوا راه بی‌افتد بازویش را می‌گیرد و به سمت در می‌کشاند:
_بیا دیگه رفیق. بسه هر چی خراب‌کاری کردی!
نگاهم با نگاه او گره می‌خورد؛ حس می‌کنم با اکراه به سمت در می‌رود. نگرانی و بی قراری را در آن دو گوی سبز می‌بینم به خدا قسم! دنبال پارسا از در بیرون می‌رود و دل نگرانم را پشت سرش جا می‌گذارد.
کبودی گونه‌اش خیلی درد دارد؟
با رفتن او آذر نفس آسوده‌ای می‌کشد؛ با نفرت نگاهش می‌کنم و خشمی که تا آن لحظه کنترلش کرده بودم فوران می‌کند به سمتش می‌روم. دلم می‌خواهد زیر دست و پایم لهش کنم.
قبل از این‌که کسی مانعم شود خودم را به او می‌رسانم و محکم هلش می‌دهم و داد می‌زنم:
_اومدی این‌جا و دروغ بافتی به هم که چی؟
ضربه‌ام کارساز بود. نقش زمین می‌شود و دادش در می‌آید:
_چته وحشی؟
با غضب می‌خواهم دوباره به سمتش حمله کنم که نامدار مقابلم قرار می‌گیرد.
_چی کار می‌کنی تو؟
دست بردار نیستم؛تا او را نمی‌کشتم دلم آرام نمی‌گرفت.
دخترک عوضی بلند می‌شود و طلبکار داد می‌زند:
_منه احمق و بگو نگرانت شدم بلایی سرت بیاره.
در حالی که سعی دارم خودم را از حصار دست های قدرتمند نامدار نجات دهم با آخرین درجه ی صدایم داد می‌زنم:
_غلط کردی…کثافت عوضی اومدی این‌جا دروغ دغل بهم بافتی کثافت کاریای خودتم گفتی؟
نامدار مرا به عقب می‌کشاند.
_بس کن!
آذر قیافه ی ناباوری به خودش می‌گیرد:
_چه غلطی مگه من چی کار کردم؟جانان این کارو نکن…من بد تو نخواستم!هر بار تو یه ماجرایی گیر می‌کنی به من تهمت می‌زنی من که میدونم اینا حرفای اون پسره‌ست یادت می‌ده.ولی اون دشمن ماست، می‌خواد ما رو به جون هم بندازه!

خونم به جوش می‌آید و خودم را از دست نامدار نجات می‌دهم و به سمتش حمله می‌کنم و موهایش را در مشتم می‌گیرم و داد می‌زنم:
_زندت نمی‌ذارم.منه ساده هر بار گول تو می‌خورم اما این بار خودم با دستای خودم می‌کشمت دختره ی آشغال!
جیغ می‌زند و من بیش‌تر موهایش را می‌کشم و حتی نامدار هم نمی‌تواند او را از دستم نجات دهد.
با خشم به داد زدنم ادامه می‌دهد:
_هر بار واسم نقشه ریختی آبروم و بردی منه احمق فکر کردم خواهرمی باز قبولت کردم اما تو یه شیطانی…زندگی همه رو نابود می‌کنی، بیچاره مجید که…
حرفم قطع می‌شود. کسی با قدرت بازویم را می‌کشد. موهای آذر از دستم رها می‌شود و آقاجانم را مقابل خودم می‌بینم.بدون مکث دستش بالا می‌رود و در صورتم فرود می‌آید. درست همان طرفی که نامدار سیلی زده بود.
دستم لرزان و ناباور روی گونه‌ام می‌نشیند.
نامدار تکانی از بهت می‌خورد،مامان با جیغ و گریه آقاجانم را سرزنش می‌کند اما آذر… به خدا قسم عمق چشم‌هایش می‌خندد.
مامان زیر بازویم را می‌گیرد و با گریه می‌خواهد من را دنبال خودش می‌کشد:
_بیا مامان… به خدا یه شب دیگه هم نمی‌ذارم این‌جا بمونی!
آقاجان با تحکم داد می‌زند:
_این دختره ی خیره سر هیچ جا نمیره.
برای اولین بار است که می‌بینم مامان صدایش را برای آقاجان بالا می‌برد:
_بمونه این‌جا که پدر و پسر بزنینش؟مگه بی کس و کاره؟منو داره… دخترم منو داره! تا من زندم نمی‌ذارم کسی آزارش بده…
آقاجان هم صدایش را بالا می‌برد:
_دخترت خراب شده فریبا…!کل دیشب و با اون پسره بوده.کسی چه می‌دونه چه غلطایی کردن!
دلم می‌شکند؛ بار چندم است متهم می‌شوم به ناپاکی؟نمی‌توانم ساکت بمانم و از خودم دفاع نکنم:
_من کاری نکردم آقاجون!
خشم کل وجودش را پر کرده. بازویم را می‌گیرد و محکم به سمت خودش می‌کشد و در صورتم داد می‌زند:
_پس کل شبو با اون پسره چه غلطی می‌کردی؟بی آبرو…کارت به جایی رسیده که جلوی اون پسره تو روی من وایمیستی؟خواهرت و کتک می‌زنی؟
علارغم تلاش های مامانم تلافی هل دادن آذر را سرم در می‌آورم و مثل یک موجود بی‌ارزش بازویم را هل می‌دهد.
بی تعادل می‌شوم اما،سر پا می‌مانم.عجیب است که انقدر سگ جان شده‌ام.حتی اشک هم نمی‌ریزم.
پارسا داخل می‌آید. صدایم می‌لرزد اما مانع حرف هایی که باید گفته شود نمی‌شوم:
_من کار اشتباهی نکردم آقاجون فقط…
مکث می‌کنم؛ به جرم صداقت که مرا نمی‌کشت، می‌کشت؟خودش همیشه می‌گفت دروغ‌گو دشمن خداست!
_عاشق شدم.
با گفتن این حرفم راست راستی به قصد کشتنم جلو می‌آید و داد می‌زند:
_گه خوردی عاشق شدی!
مامان خودش را جلویم پرت می‌کند و پارسا دستم را می‌کشد و عقب می‌برد.
آقاجان داد می‌زند:
_ولم کن فریبا…من این ناپاک و یه روزم زنده نمی‌ذارم.
مامان رسما عصیان می‌کند:
_دختر من ناپاک نیست.
با فریادش سکوت عجیبی همه جا را فرا می‌گیرد.دلم از این حمایت گرم می‌شود.در این اوضاع، نیاز داشتم به کسی که در جبهه ی من باشد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

17 نظر

  1. سلام
    ادمین امروز پارت نداریم؟یا زمان پارت گذاری تقیر کرد؟

  2. پس کی پارت بعدیرو میزارید

  3. کی پارت بعدی رو میگذارید آخه؟؟یک هفته شده…مردم از بس سر زدم بخدا

  4. لطفا پارت جدید رو بزارید
    این رمان خیلی قشنگه و از محدود رمان هایی هس ک میبینم پارت های طولانی داره اما چن وقته منتظر پارت جدید هستم
    لطفا پارت جدید رو بزارید😢

  5. سلام
    واقعا خیلی ناراحتم…اگه نمیخاین بقیشو بدین خب بگین منم هر روز هر روز نیام اینجا …

  6. سلام
    کی پارت جدید رو میزارید؟ یک هفته شده

  7. خب بابا حداقل بگید کی پارت جدید می زارید که دیگه هر دقیقه وارد سایت نشیم
    و حداقل یکی جواب گوی ما باشه

  8. واقعا که مگه ما مسخره شماییم

  9. اقای اقاپور من واقعا نمیدونم چی بگم دیگه الان دوهفته اس هیچ پارتی نذاشتین که هیچچچ کافه رمان که کلا اکانتش به داستان رفته چه کار میکنی داداش من

  10. اگه واقعا نمی خواین دیگه ادامه بدین بگین که ما هم علاف نشیم هر روز هر روز بیایم اینجا

  11. ممنون از زحماتون و این رمان خوبی که قرار دادید…………ولی احساس نمیکنید برای پارت گذاری دیر شده؟؟؟

  12. خب چرا اطلاع نمیدین چرا پارت جدید رو نمیذارین؟الان سه هفته گذشته من هر روز میام اینجا ببینم گذاشتید یا نه.واقعا یه پارت گذاشتن اینقد سخته؟؟

  13. شما واقعا هیچ احترامی برای خوانندگان داستان نمیذارید واقعا سه هفته از زمان انتشار یک رمان پارت نمیگذارند؟؟؟؟؟

  14. چرا واقعا؟؟؟؟؟؟؟چراااااااا
    حداقل یه خبر بدید !!

  15. بقیه رمانا پارت گذاری شد…چرا پارت جدید اینو نمیزارید؟!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *