خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت سیو پنج

رمان خاطره/پارت سیو پنج

نگاه معناداری بین مان رد و بدل می‌شود؛ معلوم است به خاطر قضيه‌ی خواستگاری امید آقاجان هنوز از پارسا ڪدورت دارد و چه قدر بد ڪه با این حرف آقاجان بحث امید باز می‌شود.
_آره. به نظر منم لازم نیست یه عمر جز خانوادمون دونستیمش آخرشم جانان و واسه ڪی لقمه گرفته.
به نوید ڪه این حرف را زد نگاه می‌ڪنم؛ حتی او هم امید را دوست ندارد. همه در این خانواده مخالف او هستند.
آقاجان سری با تأسف تڪان می‌دهد:
_بدجور خودش و از چشمم انداخت. پسری ڪه روا نمی‌دونم از صد ڪیلو متری خونمون رد بشه رو راه داده توی خونه و بدتر از اون دختر عزیز دونه‌مو لقمه گرفته واسش!
مهتاب مثل همیشه خودش را نخود هر آشی می‌ڪند:
_خوب من نفهمیدم این پسره مگه ڪیه ڪه انقدر عصبی شدید؟
هم نوید و هم آقاجان سنگین نگاهش می‌ڪنند ڪه شرمنده سرش را پایین می‌اندازد:
_ببخشید مثل این‌ڪه حرف بدی زدم.
مامان در حین چای ریختن جواب می‌دهد:
_پدرش حاج ابراهیم چند تا شعبه ی نمایشگاه ماشین داره،یڪی از آدمای سرشناس گرگانه! چند سال قبل با حاج مصطفی یه شراڪت طولانی مدت داشتن.این پسره هم مثل پارسا زیر دست خود حاج مصطفی قد ڪشید.
_خوبه ڪه… پس چرا مخالفت می‌ڪنین؟
این بار نوید جواب می‌دهد:
_چون حروم خورن! آقاجونم اتفاقی فهمید حاج ابراهیم با ڪل گرگان بده بستون داره. نزول می‌داد به جوونا…! وقتی فهمید خواست شراڪتش و به هم بزنه ڪه حاج ابراهیم پدرسوخته هم به آقاجون نارو زد… ڪم مونده بود آقاجونم تو اون سن و سال راهی زندون بشه.همینه ڪه نامدار دستش و گرفت و نذاشت.
مهتاب برای اولین بار حرف دلم را می‌زند:
_خوب حاج ابراهیم نزول خور بوده. چه ربطی به پسرش داره؟
نوبت آقاجانم است ڪه عصبانیتش را نسبت به جهانگیری ها نشان دهد:
_نون حروم تو شڪم ڪسی باشه دیگه نه محبتی به خدا و پیغمبر داره نه اهل بیت!حتی لیوان آبی ڪه از دستش می‌گیری ڪراهت داره.
بعضی از عقاید آقاجانم را قبول ندارم؛ او از سُنی مذهب ها،مسیحی ها،زرتشت ها و سایرین بیزار بود و این عقیده را داشت ڪه جواب دادن به سلام‌شان واجب ڪه نیست هیچ،گناه هم دارد.
اما من عقیده‌ام فرق می‌ڪرد؛ همه ی آدم های خوب لایق احترام هستند.با هر دین و مذهبی…
مهتاب به نشان فهمیدن سر تڪان می‌دهد.
_حالا چرا پارسا باید جانان و واسه ی اون خواستگاری ڪنه؟
نوید با طعنه می‌خندد:
_خوب معلومه چون رفیق فاب‌شه! پسره هم معلومه از لج باباش اومده خواستگاری وگرنه خواهر من باب سلیقه‌ی این تیپ پسرا نیست. این نهایتا بره یڪی از قماش خودش بگیره!
تحلیل می‌روم از شنیدن این همه حرفی ڪه بیش‌تر ثابت می‌ڪند ڪه یڪ درصد هم امڪان شڪستن یڪی از خطوط موازی نیست!
ڪه یڪ شانس ڪوچڪ هم می‌شود بزرگ‌ترین ضربه به زندگی‌ام…
خداراشڪر مامان بحث را جمع می‌ڪند،آن هم با ڪوبیدن بیش‌تر امید:
_خوب بابا اون پسره ی لات ارزش اینو نداره ما بشینیم راجع بهش حرف بزنیم…یه حرفی زد تموم شد رفت. جانان مادر بیا سالاد و درست ڪن برنج دم بڪشه ڪم ڪم سفره رو بندازیم.
با سگرمه‌هایی درهم و قیافه‌ای گرفته سر تڪان می‌دهم و به سمت یخچال می‌روم.
در این بهبوهه مانده‌ام پسر تایید شده‌ی حاج آقای صفدری را ڪجای دلم بگذارم.

* * * * *
با دو لیوان چای و یڪ بشقاب تخمه ڪنارم می‌نشیند؛ می‌خندم:
_حالا لازم بود حتما بساط باشه؟
مثل من پاهایش را از لبه‌ی بام آویزان می‌ڪند.
_اگه نمی‌بود ڪه یاد قدیم زنده نمی‌شد.
بدون این‌ڪه لب‌هایم خنده را پس بزنند سرم را بالا می‌گیرم.
انگار آسمان امشب مهمانی گرفته؛ تمام ستاره‌هایش را دورش جمع ڪرده.حتی ماه هم هست…خدا می‌داند در آن اوج ما را چه طور می‌بینند.
لابد شڪل نقطه‌های سیاهی ڪه دورشان را هاله‌ای از غم گرفته.
مشتی تخمه برمی‌دارد:
_خوب؟ چی‌شد؟ پسندیدیش؟
حرفش را بی‌منظور می‌زند اما من… حس می‌ڪنم لحنش طعنه دارد.طعنه ی او را می‌دهد.
سر تڪان می‌دهم و من هم مشتم را از تخمه پر می‌ڪنم:
_اوهوم.پسر خوبی بود.
به رویم نمی‌آورد ڪه دل در گرو ڪس دیگری دارم و حرفم را تأیید می‌ڪند:
_آره من می‌شناسمش! خیلی پسره خوبیه… عموجان هم ڪه خیلی راضیه. مبارڪ باشه.
جوابش را با لبخند ڪوتاهی می‌دهم ڪه باز می‌پرسد:
_نامدار چی؟
شانه بالا می‌اندازم؛ نامدار را بعد از آن روزی ڪه از دایی ڪلی حرف شنید را ندیدم.حتی از مراسم خواستگاری امشب هم باخبر شد اما… نیامد.
_نمی‌دونم.
_پس یعنی اونم مخالفتی نداره.
هیچ‌ڪس مخالفتی نداشت. حتی مامان هم چنان پسر حاج آقا صفدری را پسندیده بود ڪه چپ می‌رفت و راست می‌آمد می‌گفت”همون دامادیه ڪه همیشه از خدا می‌خواستم”
_خوب حالا می‌خوای چی ڪار ڪنی؟
بلاتڪلیف جواب می‌دهم:
_نمی‌دونم.شاید چند جلسه ی دیگه باهم حرف بزنیم.
سؤالش اشڪ در چشمم می‌نشاند:
_بابِ سلیقه‌ته؟
نگاهم را از او می‌دزدم و برای نلرزیدن صدایم جان می‌ڪنم:
_آره،باور نمی‌ڪنی حتی گیاه خوارم هست. علاقه‌ش به ورزش زیاده!دیدش به دنیا مثبته… توی همین چند دقیقه ای ڪه حرفاش و شنیدم فهمیدم خیلی شبیه به منه!
خیلی شبیه به من بود؛ دقیقا همانی بود ڪه سال قبل فڪر می‌ڪردم اگر به خواستگاری‌ام بی‌آید بی برو برگرد بله را می‌دهم و خوشبخت می‌شوم..
بله را شاید بدهم،خوشبخت هم شاید بشوم اما…عاشق،نمی‌شوم. همین یڪ بار بود برای همه ی عمر.
_پس زودتر بله رو بده تا قبل رفتنم عروسی تو ببینم.
سرم تند به سمتش برمی‌گردد:
_منظورت چیه؟
نفسش را رها می‌ڪند:
_دارم میرم.
این بار هم صدایم، هم تمام وجودم می‌لرزد
_ڪجا؟
_آلمان.
مڪث می‌ڪند:
_برای همیشه!
چند لحظه مات صورتش می‌شوم.حالم را می‌فهمد، می‌فهمد آن‌قدر شوڪه شده‌ام ڪه توان این را ندارم ڪه بپرسم چرا می‌رود، خودش توضیح می‌دهد:
_راستش و بخوای خیلی وقت پیش با سمانه قصد رفتن ڪردیم.یڪ هفته‌ای می‌شه ویزام اومده دیگه…
خودخواهانه حرفش را قطع می‌ڪنم:
_حق نداری بری!
تند سرم را به طرفین تڪان می‌دهم:
_نمی‌تونی هممون و پشت سر بذاری و بری.پس من چی پارسا؟
محو لبخند می‌زند:
_میام بهت سر می‌زنم.
با حرص می‌خندم:
_سر می‌زنی؟حالیت هست چی داری می‌گی؟
آه می‌ڪشد:
_نمی‌تونم این‌جا بمونم.لطفا بفهم منو!
اشڪ‌هایم تند و تند از چشمم سرازیر می‌شوند،باورم نمی‌شد تا این حد خودخواه است.
او برود،جانان چه می‌شود؟منی ڪه بیشتر از نامدار یا حتی نوید او را دیدم، با او صحبت ڪردم،درد و دلم را به او گفتم.رفیقم بود، قدیمی ترین رفیقم حالا او به راحتی از رفتنش می‌گوید…
انگار همه ی دنیایش فقط سمانه بود،من هیچ بودم. من در زندگی همه هیچم… یڪ هیچ بزرگ!
دل‌خور می‌خواهم بلند شوم ڪه اجازه نمی‌دهد:
_هنوز حرفم تموم نشده.
بدون این‌ڪه ڪنترلی روی اشڪ‌هایم داشته باشم با ڪدورت نگاهش می‌ڪنم ڪه ادامه می‌دهد:
_من تا ابد مدیون عموجانم،تا ته دنیا تو واسم یه جایگاه خاص توی قلبم داری اما تحمل موندن این‌جا رو ندارم.
با حرص می‌خندم.
_فڪر ڪردی بری چی عوض می‌شه؟اگه خودتو محڪوم ڪنی به تنهایی چی می‌شه؟تو می‌مونی و خودت…فڪر ڪردی با فرار ڪردن می‌تونی خاطره‌های بودنت با سمانه رو بڪشی؟هیچی عوض نمیشه… تنها تر میشی! نرو پارسا، نمی‌گم به خاطر من نرو، به خاطر خودت نرو! لطفا…
فقط نگاهم می‌ڪند؛ از نگاهش می‌فهمم تمام حرف‌هایی ڪه با التماس مقابلش زدم هیچ فایده‌ای ندارد. او تصمیم خودش را گرفته بود،می‌رفت…
بلند می‌شوم،صدایم می‌زند… بی اعتنا راه پله را در پیش می‌گیرم.
به نبودنش فڪر می‌ڪنم،او همه را همراه سمانه دفن ڪرده بود برای همین نمی‌توانست ببیند با رفتنش من ناقص می‌شوم. من با او ڪامل بودم،فڪر می‌ڪردم همان جایگاه را در زندگی‌اش دارم اما او…
صدایی از اعماق ذهنم می‌گذرد:
_حق داره، این‌ شهر پر از خاطرات سمانه‌ست.
و من به این فڪر می‌ڪنم مگر خاطرات چه قدر خطرناڪ‌اند؟

نگاهم را می‌گردانم و ماشین شاسی بلند مشکی رنگی که برایم چراغ می‌زند توجهم را جلب می‌کند.
دیروز مادرش زنگ زد و اجازه خواست تا پسرش دنبالم بی‌آید و برویم جایی، قهوه‌ای بخوریم و راجع آینده‌ی مشترک‌مان حرف بزنیم.
در کمال تعجب همگی‌مان آقاجانم قبول کرد، انگار حامد صفدری زیادی باب میلش بود که پا روی عقایدش بگذارد و با چنین مسئله‌ای کنار بی‌آید.
به سمت ماشینش می‌روم،برای جلو نشستن معذبم… عقب هم بنشینم ناجور می‌شود. در حینی که به سمتش می‌روم در حال جنگیدن با خودم نیز هستم!
نزدیک که می‌رسم از ماشینش پیاده می‌شود.
سلام می‌کنم که بدون نگاه کردن به صورتم جواب می‌دهد:
_سلام. حال شما؟بفرمایید بشینید.
به گفتن “ممنون” اکتفا می‌کنم بی‌ آن‌که میلی داشته باشم تا حالش را بپرسم.
تردید را کنار می‌گذارم و در جلو را باز می‌کنم و سوار می‌شوم.
خودش نیز سوار می‌شود و قبل از استارت زدن کمی من و من می‌کند و در نهایت حرفش را به سختی می‌زند:
_راستش، اگه مشکلی نداشته باشید توی راه صحبت کنیم.
منظورش این بود که کافی شاپ نرویم؟ شاید چون با این ماشینش پول قهوه ندارد بدهد!
بی اهمیت سر تکان می‌دهم:
_برای من فرقی نداره.
استارت می‌زند،برعکس آن شبی که صحبت کردیم دستپاچه است و اصلا روی نگاه کردن به صورتم را ندارد.برای حرف زدن دست دست نمی‌کند و خیلی زود صدایش، سکوت را می‌شکند:
_راستش… نمی‌دونم چه طور بگم! من پدرتونو بارها دیده بودم، مادرتونم همین‌طور برای همین وقتی مادرم شما رو پیشنهاد داد می‌دونستم که با وجود پدر مادرتون قطعا به نتایج مثبتی می‌رسیم.

رسیده بودیم که نرسیدیم؟ خودش آن شب گفته بود خدا همانی را سر راهش قرار داده بود که همیشه می‌خواسته.
ادامه می‌دهد:
_همین طورم شد من واقعا…
می‌فهمم دارد طفره می‌رود و حرفش را قطع می‌کنم:
_اصل حرف‌تونو بزنید..
مکث می‌کند:
_من… من… نمی‌دونستم،یعنی اگه می‌دونستم غلط می‌کردم جسارت کنم سمت خونتون بیام!
جفت ابروهایم بالا می‌رود.این‌جا تیکه کلام نیلو را می‌طلبد که بپرسد”دیشب چی زدی داداش؟”
_چیو نمی‌دونستید؟
کلافه فرمان را در مشتش می‌فشارد:
_این‌که شما و داداش امید باهمید!
خشکم می‌زند و متحیر نگاهش می‌کنم. چه گفت؟ با همیم؟ با امید؟ امید را از کجا می‌شناخت؟گفت داداش؟
_از خودم خجالت می‌کشم که حتی برای چند شب به دختری فکر می‌کردم که یه جورایی ناموس داداش امید محسوب می‌شده. کم برادری نکرده در حقم…اگه می‌دونستم…
صدایم می‌لرزد:
_کی همچین چیزی به شما گفته؟
طبق حدسم جواب می‌دهد:
_خود امید گفت.خداشاهده اون لحظه دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه منو ببلعه!
اخم‌هایم بی‌اراده در هم کشیده می‌شود؛ چه طور می‌توانست؟ چه طور می‌توانست انقدر وقیح باشد که پشتم چنین حرف‌هایی بزند؟آبرویم کوچک‌ترین اهمیتی برایش نداشت؟حرف‌هایش مطمئنا دهان به دهان خواهد چرخید و بزرگ‌ترین ضربه می‌شود برایم،آن وقت او…
_فهمیدم که با اجبار خانوادتون اومدید جلو.من به مادر می‌گم اطلاع بدن با هم به تفاهم نرسیدیم. این طوری برای شما هم سخت نمی‌شه.
چشمم به ایستگاه می‌افتد و سرد و کوتاه زمزمه می‌کنم:
_همین‌جا نگه دارید لطفا…
بی هیچ مخالفتی ماشین را کنار می‌زند و به سمتم برمی‌گردد.
_من بازم عذرمی‌خوام اگه از همون اول بهم می‌گفتید خیلی بهتر بود.این طوری خیلی زودتر پام و پس می‌کشیدم.
بدون آن‌که جوابش را بدهم پیاده می‌شوم و در را محکم میکوبم.
هر قدمم با خشم برداشته می‌شود،عوضی… عوضی…عوضی…
باز هم زهرش را ریخت. باز هم کار خودش را کرد!
حامد هنوز همان‌جا ایستاده،به داخل اتوبوس نگاه می‌کنم. معمولا وقتی انقدر شلوغ بود می‌ایستادم تا اتوبوس بعدی اما الان بی‌اهمیت به این موضوع سوار می‌شوم و همان جلوی در می‌ایستم. هر چند عقب تر هم می‌خواستم بروم جا نبود!
اخم‌هایم به طرز فجیعی در هم رفته و صورتم اوج خشمم را نشان می‌دهد.
همان لحظه زنی با فشار وارد می‌شود،از نگاه های ترسناک معروفم حواله‌اش می‌کنم که زن بیچاره تند عذرخواهی می‌کند:
_ببخشید تو رو خدا…!
چیزی نمی‌گویم،گناهی نداشت که خشمم را سر او خالی کنم.
راننده اتوبوس انگار می‌خواست تا روی سقفش را هم پر کند که قصد رفتن نداشت.

 

مغزم شروع به تحلیل حرف‌های حامد می‌کند.پس رفیق امید بود،لابد از قماش خودش هم بود… شاید پای بساط قمار با هم بودند.خیلی زود خودم را بابت قضاوتم سرزنش می‌کنم.
پارسا هم رفیق امید بود اما هیچ ارتباطی با کثافت کاری هایش نداشت!
اما چرا؟پسر حاج آقای صفدری کجا و امید قمار باز کجا؟
یعنی آن‌قدر با هم رفیق‌ند که او به خاطر چند شبی که به من فکر کرده تا این حد شرمسار شود که شخصیت با جنم و جربزه‌اش تبدیل شود به آدمی شرم‌زده؟
مگر امید که بود؟مگر او می‌توانست جز ضرر به کسی خیری برساند؟
در اتوبوس بالاخره در شرف بسته شدن است که آشنای خودش را به موقع پرت می‌کند داخل اتوبوس و نفس زنان درست مقابلم می‌ایستد و به چهره‌ی مبهوتم لبخند می‌زند.
این‌جا بود، مقابلم و طبق معمول زخم تازه‌ای روی صورتش داشت.
چه قدر دعوا می‌کرد مگر؟
دستش را درست بالای دستم به میله می‌گیرد و سرش را نزدیک می‌کند:
_احوال جان‌جان خانوم؟
بین‌مان را تنها میله‌ی پلاستیکی اتوبوس که قسمت مردانه و زنانه را از هم جدا می‌کند، فاصله انداخته.
تمام خشمم را در چشم‌هایم می‌ریزم و حواله ی صورتش می‌کنم.
طرف مردها خلوت تر است اما سمت خانم ها چنان شلوغ است که اگر کلمه‌ای حرف بزنم به گوش همه می‌رسد.
مخصوصا این‌که چند خانم کنارم نگاه‌شان بین من و او می‌گردد و ما را زیر نظر دارند.
با خود فکر می‌کنم اگر آشنایی در این اتوبوس باشد چه؟
او بی پروا صورتش را جلو می‌آورد و در گوشم حرف می‌زند:
_ناراحتی خواستگار تو پروندم؟
جوابش را با زمزمه‌ی آرامم می‌دهم:
_دلم نمی‌خواد صداتو بشنوم.
لبخند تحویلم می‌دهد و باز اوست که نفس داغش را در گوشم رها می‌کند:
_اون روز که نیومدی کافه با خودم عهد بستم دیگه نیام سراغت.
سرم را برای دیدنش بالا می‌گیرم.
_پس چرا عهد تو شکستی؟
منتظر جوابش هستم که دستم گرم می‌شود،دست لعنتی‌اش را سر داده پایین و روی دستم گذاشته بود.
برق گرفته می‌خواهم دستم را عقب بکشم که نمی‌گذارد :
_به خاطر خودم نه تو.
لبش را درست نزدیک به لاله‌ی گوشم نگه می‌دارد:
_چون اگه می‌دادنت به یکی دیگه من باید باقی عمرم و پشت میله‌های زندون می‌گذروندم.
قلبم بی‌قرار می‌شود،دلتنگ می‌شود…خودش را نشان می‌دهد و هیجانی را به قلبم می‌دهد که سال‌ها زندگی کردن کنار حامد صفدری نمی‌توانست این حس را در رگ و خونم به جریان بی‌اندازد.
با مکث حرف ناتمامش را تمام می‌کند:
_نمی‌تونستم راحت از خون کسی که دست تو می‌گیره بگذرم.می‌کشتمش!
نفس‌هایم کند شده!مطمئنم اگر حرف بزنم زبانم می‌گیرد اما نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم:
_اما از خون مرتضی گذشتی! بالاخره اون با دختری که عاشقش بودی ازدواج کرد.
اتوبوس می‌ایستد چون ایستگاه مرکز شهر بود تعداد زیادی پیاده می‌شوند و فضا یک کوچولو باز تر می‌شود.
دستم را از زیر دستش می‌کشم و کمی فاصله می‌گیرم.به خاطر رفت و آمد نمی‌تواند جواب بدهد.
آخرین مسافر هم که سوار می‌شود در اتوبوس را می‌بندند. به محض راه افتادنش تعادلم را از دست می‌دهم و از آن‌جایی که دستم بند هیچ جا نیست حس سقوط را دارم که دستم را محکم می‌گیرد و سمت خود می‌کشاند.
محو لبخند می‌زند:
_ببین نشونه‌ها رو… اونی که همیشه می‌گیرتت منم.
چنان دستم را محکم گرفته که هر چه تقلا می‌کنم حتی یک انگشتم را هم نمی‌توانم از حصار انگشت‌هایش بیرون بکشم.
باز جای شکرش باقی‌ست که دست‌هایمان پایین است و به خاطر شلوغی کسی متوجه نمی‌شود.
_خوب… داشتی اوج حسادتت و نشون می‌دادی!
همان اندازه که قلبم را به طپش می‌انداخت،همان اندازه هم خشمم را به اوج می‌رساند.
_من حسادتی به تو ندارم ول کن دستمو وگرنه…
از لج من می‌خواهد دست دیگرم را هم بگيرد که اجازه نمی‌دهم و تند نگاهش می‌کنم.
کمی مکث می‌کند:
_خودت و با هیچ‌کی مقایسه نکن گیسو کمند… من واسه هیچ دختری خودم و نخاروندم اما واسه تو دارم می‌جنگم.

پوزخند می‌زنم:
_من هنوز یادم نرفته چه طور واسه این‌ڪه پری و ندن به مرتضی خودت و به در و دیوار می‌زدی. این دروغا رو به منی ڪه شاهد همه چی بودم نگو!
نگاهش جدی در نگاهم می‌افتد و حرفش تنم را می‌لرزاند:
_اون امید ساده و احمقی ڪه خودش و واسه یڪ قرون دوزار و آدمای بی‌ارزش به در و دیوار می‌ڪوبید خیلی وقته زیر خاڪه حتی اگه بخوای می‌تونم ببرمت سر قبرش!خودم دفنش ڪردم…
فشاری به دستم می‌دهد؛
_قبول ڪن تو هم عاشق این امید شدی نه اون راننده تاڪسی ڪه ڪور بود و دافی مثل تو رو ندید!
سرش جلوتر می‌آید:
_قبول ڪن شخصیت الانم واست جذابه.پس اگه صد تا بچه سوسول عینڪی صف ببندن جلوی خونتون تو منو دوست داری. همین ریختی ڪه هستم!
از ڪجا می‌دانست؟از ڪجا تا این حد مطمئن بود وقتی من در مقابلش گره‌ی اخمم را هم باز نمی‌ڪردم.
می‌گویند نگاه آدم‌ها حرف دل‌شان را لو می‌دهد. نگاهم به او پر بود از تردید… از شڪ و شبهه!
_خودت چی؟من ڪه با سه سال قبلم فرقی نڪردم.
منظورم را خوب می‌گیرد، من هم هر بار همراه پری بودم اما او از همان اول پری را انتخاب ڪرد. عاشق او شد نه من.
_خر بودم.
از ڪجا معلوم چند سال بعد حس الانش را خریت نداند؟
دستم را عقب می‌ڪشم و برای نیوفتادنم مجبورم میله را بگیرم.
چشمڪی می‌زند و دستش را با ڪمترین فاصله ڪنار دستم به میله می‌گیرد و خیره‌ام می‌شود.
بی‌حرف،بی‌آن ڪه یڪ ڪلمه حرف بزند.نگاهم را به ڪفش‌هایم می‌دوزم بی آن‌ڪه من میل حرف زدن داشته باشم.بی‌آن ڪه بخواهم از او فاصله بگیرم.
آن هم حالا ڪه اتوبوس خلوت تر شده بود. نفس ڪشیدن عطرش را در میان این همه شلوغی دوست داشتم.
دلم می‌خواست سر دلم فریاد بزنم اما در نهایت می‌توانم دردناڪ ترین اعتراف را در دلم بڪنم:دوستش داشتم.
آن‌قدری ڪه نگاه ڪردن به چشم‌هایش تمام دلخوری‌ هایم را از بین می‌برد.
آن قدری ڪه در هوایش آسوده تر نفس می‌ڪشیدم.
آن‌قدری ڪه ڪنارش زیبا ترین احساسات را داشتم…چه خوب ڪه معامله‌ی خواستگاری را بهم زد.
چه طور می‌توانستم عمری با حامد صفدری زندگی ڪنم وقتی قلبم فقط برای خودش می‌تپد،وقتی ڪنارش تمام حس های بد و منفی از وجودم پر می‌ڪشند و پر می‌شوم از شیرینی خوش‌آیندی ڪه دلم می‌خواهد تا ابد زیر زبانم مزه‌مزه‌اش ڪنم…
سرم را بالا می‌گیرم و نگاهم قفل چشم‌های سبزش می‌شود.اوایل نگاهش برایم ترسناڪ بود اما الان… با نگاه ڪردن به چشم‌هایش خودم را در جنگلی خوش آب و هوا و سرسبز می‌بینم.
اگر بخواهم حسم را بیان ڪنم یڪ ڪلمه است، آرامش…
نگاهش آرامم می‌ڪند،انگار فراموشم می‌شود آقاجانم محال است قبولش ڪند،نامدار محال است اجازه بدهد با او ازدواج ڪنم.آخ… خدا می‌داند واڪنش مامان چه خواهد بود!
مگر می‌شود مقابل یڪ دنیا بأیستی؟
صدای پارسا در سرم می‌پیچد:
_به نظرت عشق ارزش جنگیدن داره؟
آن موقع امید مقابلم نبود اما الان ڪه به چشم‌هایش نگاه می‌ڪنم می‌توانم با جسارت در دل اعتراف ڪنم ڪه دارد… ارزش هزار بار جنگیدن را دارد.
دروغ چرا… یڪ ساعت بودن ڪنارش می‌ارزد به یڪ عمر بودن با ڪسی ڪه خوب است،اما مالِ قلب تو نیست.
ایستگاه بعدی می‌ایستد و همان طور بعدی و بعدی و بعدی…
آدم‌ها سوار می‌شوند،پیاده می‌شوند.حرف می‌زنند،نگاه می‌ڪنند.
اما من غرق ‌شدم در دنیای خیالاتم و او… نگاهش همچنان خمار گونه به صورتم دوخته شده.
میل به شڪستن سڪوت ندارم چون باید تڪلیفم را با قلبم معلوم ڪنم.
او سڪوت ڪرده چون…
چرایش را نمی‌دانم. لابد حرفی برای گفتن ندارد شاید هم دارد… میل گفتن ندارد. درست مثل من ڪه ڪلی حرف در انبار دلم تلنبار شده و توان بیرون ڪشیدن یڪ ڪلمه‌اش را هم ندارم.
زمان می‌گذرد…
با صدای بلند مرد تڪان شدیدی می‌خورم:
_ایستگاه آخره شما نمی‌خواین پیاده بشین؟

هاج و واج به اطراف نگاه می‌ڪنم.هیچ ڪس در اتوبوس نبود.ڪی آن همه آدم رفته بودند؟گفت ایستگاه آخر؟
تند از اتوبوس پیاده می‌شوم و با نگاه به اطراف یڪی محڪم در پیشانی‌ام می‌ڪوبم!
باید چند ایستگاه قبل پیاده می‌شدم و من، احمقانه مات او شده بودم.
چنین حماقتی را اولین بار بود در وجود خودم می‌دیدم.
صدای خنده‌اش از پشت سرم می‌آید:
_می‌گما…تو ڪه قدرتش و داری یه هپروت طولانی مدت برو پای به دنیا اومدن بچه ی سوممون صدات میزنم.این طوری غر زدناتم نمی‌شنوم.
با حرص نگاهش می‌ڪنم. در هیچ شرایطی دست از شوخی های بی مزه‌اش بر نمی‌داشت.سوتی می‌زند و آن طرف خیابان را نشانم می‌دهد:
_جونم به ڪبابی! بریم یه سیخ ڪوبیده با پیاز بزنیم؟
به چشم‌های عصبی‌ام ڪه به او دوخته شده نگاه می‌ڪند :
_چیه خوب؟آها… آها… فراموش ڪرده بودم شرمنده… ای بابا این طرفا علف زار نداره ببرمت! بیا بریم همین ڪبابی حتما برگ سبزی چیزی دارن تو دم و دستگاهشون.
بالاخره خونم به جوش می‌آید و داد می‌زنم:
_اه بس ڪن دیگه!
با انگشت به نوڪ بینی‌ام می‌زند ڪه تند سرم را عقب می‌ڪشم:
_تلخ نباش جان‌جان جون! بذار به یه بشقاب سبزی مهمونت ڪنم…

در مقابل لحنش دوام نمی‌آورم؛ صورتم را آن طرف می‌ڪنم تا لبخندم را نبیند. دیوانه است؟
به خودم دروغ ڪه نمی‌توانم بگویم،هر شب تا ساعت ها به حرف‌هایش می‌خندیدم و خواب را از سرم می‌پراند.
صدای جدی‌اش خنده را از لب هایم پر می‌دهد:
_چه خوب ڪه هیچ وقت برای ڪسی نمی‌خندی!
نگاهش می‌ڪنم.برعڪس چند لحظه قبل نگاهش نیز اثری از شیطنت ندارد.
چند لحظه به صورتم زل می‌زند.انگار اراده‌ای روی حرف‌هایش ندارد:
_دیدی یه وقتایی یه چیزایی قفلت می‌ڪنه؟یه لذت سگی داره…چه میدونم مثلا ڪنار شومینه لم بدی از پشت شیشه باریدن برف و نگاه ڪنی.یا بری یه جای سرسبز و زل بزنی به آسمون از قضا همون لحظه بارون بیاد بوی نم خاڪ بپیچه به دماغت…دیدی یه چیزایی حال تو خوب می‌ڪنه؟ دقیقا تو اون روزای گندی ڪه حوصله‌ی خودتم نداری یه چی می‌شه…انگار خدا دلش می‌سوزه واست و یه چیزی و تالاپ می‌ندازه سر رات…
با لذت به تڪ تڪ اجزای صورتم نگاه می‌ڪند:
_تو همونی واسه من.همون بارون بی موقع،همون هات چاڪلتی ڪه تو هوای برفی می‌خوری! مثل چای می‌مونی ڪه تو اوج خستگی با وجود تلخ بودنش حال تو خوب می‌ڪنه. همون اتفاق خوبی هستی ڪه خدا تو بدترین روزا می‌ندازه سر رات!

ضربان قلبم را بیخ گلویم حس می‌ڪنم،چه داشت می‌گفت؟چرا می‌گفت؟

_بفهم دیگه… این همه نشونه،دیگه توقع داری چه اتفاقی بیوفته ڪه باورت بشه مال منی؟
با شنیدن این حرف‌ها از زبانش خودم را ڪنار خیابان با ڪلی رفت و آمد نه، در آسمان حس می‌ڪنم.
همان حس پروازی ڪه از بچگی آرزوی تجربه‌اش را داشتم.لذت دارد،پرواز ڪردن… روی ابرها ایستادن…
اما ترس هم دارد. برای منی ڪه عمری پا روی زمین گذاشتم تجربه ی این حس شیرین ترس دارد.خیلی زیاد.
_خره… با توعم!
گیج نگاهش می‌ڪنم،صورتش را جلو می‌آورد و با آن صدای لعنتی‌اش مقابل صورتم با تاڪید نجوا می‌ڪند:
_مال منی!
از همان فاصله ی ڪم صورت هایمان بوسه‌ای ریز می‌فرستد. پنهانی… بین خودمان:
_جانانمی.
دلم برای هزارمین بار مقابلش می‌لرزد.لرزش چیست؟شوڪ الڪتریڪی به قلبم می‌دهد و در نهایت سرش را عقب می‌ڪشد و دوباره می‌شود همان امید.
بند ڪوله‌ام را می‌گیرد:
_تا پس نیوفتادی بیا بریم یه بشقاب سبزی بزن روشن شی!
من را دنبال خودش به آن سمت خیابان می‌ڪشد،دیوانه بود… یڪ بار جدی می‌شد و لحظه‌ای بعد سر شوخی را باز می‌ڪرد.
واقعا دیوانه بود و من را هم داشت دیوانه می‌ڪرد. دیوانه‌ی خودش!

* * * * *

عصبی برمی‌گردم.
_تف تو ذاتِ پدر سوخته‌ت غذام هنوز تموم نشده بود.
یک چیز هم بدهکار شدیم انگار…
_خوب برو بخور به من چه؟
_همه کار می‌کنی می‌گی به من چه؟یک کلام می گفتی من حسودم تو رو فقط برای خودم می‌خوام. درکت می‌کردم خانوم مربی!
محکم کوله‌ام را به سینه‌اش می‌کوبم:
_کمتر مزخرف بگو!
_تو خونواده‌ی شما به حرف حق می‌گن مزخرف؟
کلافه نگاهش می‌کنم، معلوم است او هم اوقات چندان خوشی ندارد.لابد به خاطر غذای نیمه تمامش…
باز هم کوله‌ام را می‌گیرد و دنبال خودش به سمت خیابان می‌کشد، دستش را که برای تاکسی بلند می‌کند قصدش را می‌فهمم و کوله‌ام را از دستش می‌کشم.
_من خودم می‌رم.
خیلی زود تاکسی زرد رنگی مقابل‌مان توقف می‌کند.
در را باز می‌کند و قبل از اعتراض کردنم تقریبا هلم می‌دهد داخل تاکسی و خود‌ش هم کنارم جا می‌گیرد.
راننده از آینه نگاه می‌کند و می‌پرسد:
_کجا برم داداش؟
آدرس خانه‌امان را برایش می‌گوید و خودش هم لم می‌دهد و هنوز کامل جا نگرفته پاکت سیگارش را بیرون می‌کشد.
صورتم را برمی‌گردانم تا حرص خوردن علنی‌ام را نبیند.
چرا نمی‌فهمید مصرف زیاد سیگار چه عوارضی دارد؟
بویش که در ماشین می‌پیچد اخم‌هایم نیز در هم می‌رود.
بدجور دلم می‌خواست برگردم و سیگار را از کنج لب‌هایش بردارم و پرت کنم بیرون اما مگه اختیاری داشتم؟
هنوز راه زیادی نرفته‌ایم صدای امید در می‌آید:
_اوضاع درآمد چه طوره؟
بی اراده محو لبخند می‌زنم؛ هنوز این عادتش را داشت.
یعنی هنوز می‌شد روی او به عنوان امید گذشته حساب باز کرد. نمونه‌‌اش الان که درست مثل سابق یک دقیقه نگذشته سر صحبت را باز کرد.قبلا هم که راننده تاکسی بود این عادت را داشت. در همان مسیر کوتاه با زن و مرد کوچک و بزرگ سر صحبت را باز می‌کرد راننده جواب می‌دهد:
_چی بگم والا؟از خراب هم اون ور تر… همینه که خدا روزی می‌رسونه وگرنه که با این وضع اجاره ها الان باید با زن و بچه کنار خیابون می‌بودیم!
پنجره را پایین می‌دهد تا خاکستر سیگارش را بتکاند،دستی لای موهایش می‌برد:
_فکر کردم هنو گل پسر مامانی نگو بچه هم داری!
به صورت راننده نگاه می‌کنم و یاد نوید خودمان می‌افتم. می‌خندد:
_آره بابا یه بچه دارم دومی هم توی راهه! زود داماد شدم.
_خوبه داماد شدن؟
راننده سری به معنای نمی‌دانم کج می‌کند:
_ای… بیش‌تر بابا شدن خوبه انشالله قسمتت بشه ببینی! الان که این‌جام لحظه شماری می‌کنم شب بشه برم خونه بچم و ببینم.
_حالا بچه‌ت به خودت رفته یا به مامانش؟
حتی من هم از این سؤال هایش خنده‌ام می‌گیرد:
_حقیقتا کپی برابر اصل خودمه!
_درستشم همینه! اصل بچه باید به باباش بره.
راننده باز هم می‌خندد؛ انگار بدجور امید در دلش جا باز کرده:
_حالا خودتم بابا شدی یا گل پسر مامانتی هنوز؟
سیگار تمام شده‌اش را از پنجره بیرون می‌اندازد و دومی را برمی‌دارد:
_بابا شدن که کاری نداره.مرحله سختش داماد شدنه که موندم توش…یعنی تا تهش می‌رم اما گیم آور می‌شم می‌رسم سر خط!
_آها یعنی می‌ری خواستگاری دختر بهت نمی‌دن؟
صدای فندک زدنش را می‌شنوم:
_نه که ندن. دارن ادا میان وگرنه از خداشونه! بهتر از من گیر نمیاد براشون تازه دختره از منم زشت‌تره.
_پس چرا می‌خوای بگیریش؟
این بار امید می‌خندد:
_چه می‌دونم فکر کنم جادویی طلسمی چیزیم کردن وگرنه سلیقه‌م خیلی خوب بود.

نگاهش می‌کنم که می‌بینم به روی مبارکش نمی‌آورد که چه‌ها گفته!
راننده از آینه نگاهی به من می‌اندازد:
_خواهرت شاکی شد این طوری می‌گی !
سرش را به طرفم برمی‌گرداند:
_این آبجیم نیست که یه نگاه به چش و ابرومون بنداز! این همون زشتکیه که دارم واست می‌گم!
راننده دهانش باز می‌ماند:
_جلو خودش داری این‌طوری می‌گی؟
نگاهم را از چشم‌های شرورش می‌گیرم:
_شعور نداره!
_داداش خوب همین کارا رو می‌کنی که بهت زن نمی‌دن دیگه! والا من یه کلمه از این حرفا رو جلوی زنم بزنم شب خونه راهم نمی‌ده. تو هنوز خرت از پل رد نشده این طوری میگی؟
پوزخند می‌زنم؛
_می‌دونه مدلم و…
زیر لب می‌غرم:
_گند بزنن به مدلت!
_ولی این طوری به نظر نمیاد. داداش شتری که علف خواهد گردن دراز کند رسمش این نیست!انقدر به خودت مطمئنی دختر بهت نمی‌دنا…حکایت تو حکایت زندگی یکی از فامیلامونه! خاطرخواه دختر عمش بود هی بهش گفتم بیا برو بهش بگو می‌پره! باد به غبغب انداخت گفت نه من می‌دونم دوستم داره فعلا نمی‌گم. آخرم تا به خودش اومد دختره رو دادن به یکی دیگه!اینو می‌گم که خدایی نکرده این بلا سر تو نیاد وگرنه کی باشم بخوام دخالت کنم؟
باز هم نگاهش رویم سنگینی می‌کند و با حرفش کارم تمام می‌شود :
_اگه بدنش به یکی دیگه کارم تمومه…
مکث می‌کند و انگار مخاطبش منم نه راننده:
_می‌میرم!
راننده غافل ادامه می‌دهد:
_نه نمی‌میری فامیل ما هم نمرد اما سختش شد الان چند سال گذشته دختره دو تا بچه هم داره این هنوز مجرده!
دوباره بر می‌گردد در جلد همان امید همیشگی:
_ولی فامیل‌تون بی‌عرضه بوده. درستش این بود دختره رو از پای سفره ی عقد بلند کنه و در بره!
_نمی‌شه که…بابای دختره رضایت نده هر کجا در بره فایده نداره.
صورتم در هم می‌رود،با این‌که خودم غیر ممکن بودنم را می‌دانستم اما هر بار که از زبان دیگری می‌شنیدم همان‌قدر به هم می‌ریختم.
چشمم به کوچه‌امان می‌افتد و می‌گویم:
_همین‌جا نگه دارید.
قبل از این‌که ماشین بأیستد او می‌گوید:
_نه داداش بپیچ تو!
راننده جفت‌مان را از آینه نگاه می‌کند:
_بالاخره چی کار کنم؟
_بپیچ داداشِ من.
آرام ولی عصبی می‌غرم:
_یکی می‌بینه بذار همین‌جا نگه داره.
مثل خودم آرام جواب می‌دهد:
_به من باشه می‌خوام کل دنیا ببینن باهامی!

 

مسخ شده غرق نگاهش می‌شوم.دل خودم به حال قلب درمانده و بیچاره‌ام می‌سوزد.
خدایا می‌خواهمش… این بشر را با همین مدل سگی‌اش می‌خواهم،با تمام خوب و بدش می‌خواهم.
به جهنم اگر سال‌ها در غم خاطراتش بسوزم. خاطره سازی با او را می‌خواهم.
باز هم کنار او در عالم هپروت گم می‌شوم و خداراشکر که امید به خودش می‌آید:
_همین‌جا نگه دار!
از خانه‌مان کمی رد شدیم و حالا ماشین درست مقابل کوچه بن‌بست نگه داشته.
بی قرار خداحافظی می‌گویم؛ پیاده می‌شوم چند نفس عمیق پشت هم می‌کشم.تمام تنم داغ شده و عطش رسیدن به او در دلم بیداد می‌کند.
انگار قلبم افسار پاره کرده و چشمم هم کور شده و مغزم نیز از کار افتاده.
پیاده می‌شود. با رفتن تاکسی متعجب می‌شوم. چرا نرفت؟
نگاهی به اطراف می‌اندازم، سر ظهر است و خداراشکر محل زندگی‌مان خلوت بود و کم رفت و آمد.
چند لحظه نگاهم می‌کنم! چیزی در نگاهش می‌بینم که آن را با عمق وجود درک می‌کنم. همان بی‌قراری که احتمالا در نگاه من هم بود !
تند به سمتم می‌آید و بازویم را گرفتار می‌کند و من ِ مات برده را دنبال خودش می‌کشاند ته کوچه بن بست!
به خاطر عقب نشینی کوچکش کسی اگر داخل کوچه را هم نگاه می‌کرد ما را نمی‌دید.
بازویم را رها می‌کند و خیره به چشم‌هایم بی مقدمه زمزمه می‌کند:
_من صبرم سر اومده!
به خدا من هم…من هم دیوانه‌ات شده‌ام.دلم تو را می‌خواهد،دست‌هایت را… نگاهت را… تمام وجودت را…
تمامی حرف‌هایم را در نگاهم می‌ریزم تا بخواند.بداند زبانم جرئت چرخیدن و گفتن ندارد.
_پدرم در اومد از بس رفتم پی آقات و هر بار سگاش از مغازه انداختنم بیرون! پاش بیوفته صد بار دیگه هم می‌رم اما بار آخری آقات یه چیزی گفت که به همم ریخت!
دستش را کنار سرم می‌گذارد و سرش پایین می‌افتد.
نفس‌های او هم مثل من سنگین شده و بلند.
_گفت فکر کردی من بگم بله دخترم راضی می‌شه زن یه لاابالی مثل تو بشه وقتی صد تا تاجر و آقازاده صف کشیدن براش؟
بدون نگاه کردن به چشم‌هایم ادامه می‌دهد:
_می‌دونم زیادی واسم اما منم زیاده خواهم! آدم حسابی باشم باید جامو بشناسم بگم این دختر با من حیفه اما عوضیم افتادم دنبالت تا تهشم می‌رم تا مال من شی!گاهی از چشات می‌خونم تو هم خاطرم و می‌خوای..گاهی با خودم می‌گم امید، اگه نخوادت…
حس می‌کنم رنگ صورتش تغییر من می‌کند و در صدایش حرص آشکاری موج می‌زند:
_فهمیدم وقتی دست می‌زنم بهت چه طور جمع میشی تو خودت اما پارسا رو…
ادامه نمی‌دهد.
نمی‌دانست، او هیچ چیز نمی‌دانست.
عقب می‌رود و کلافه دستی به صورتش می‌کشد… چند لحظه با چند نفس عمیق خودش را آرام می‌کند و به سمتم برمی‌گردد:
_یه چیزی بگو تا پای جنگیدن واسه‌تو داشته باشم.بگو امید لاشیی قبول. اما دل منم لرزیده…یه چیزی بگو تا بدونم در نهایت تو تیم‌می آقاجونت رضایت بده مال من میشی!
صدایم گرفته و در هم از حنجره‌ام بیرون می‌آید:
_آقاجونم هیچ وقت رضایت نمی‌ده.
_تو اونو بسپارش به من… ردیفش می‌کنم!
زهرخندی می‌زنم.زیادی امیدوار بود.انگار آقاجانم را اصلا نمی‌شناخت.
دوباره نزدیکم می‌آید و دوباره دستش را کنار سرم می‌گذارد:
_خاطرخواه پارسایی؟
خیره به چشم‌هایش، بی اراده سری به علامت نه تکان می‌دهم.
_منو دوست داری؟
سکوت می‌کنم،توقع داشت چه بگویم؟
_حاضری یه صدمی که می‌جنگم واست. واسه خاطر من بجنگی ؟
حاضر بودم.یک صدم هیچ تا پای جانم… اما… لعنت به این اما…
ناامیدی را در چشم‌هایش می‌بینم و اراده‌ام سست می‌شود. اگر دست بردارد؟اگر بی‌خیال شود و دیگر پی‌ گیسو کمند نیاید؟
زبانم به خواست من نمی‌چرخد هر چند لرزان، آرام… بی اراده… اما در نهایت حرفم را می‌زنم:
_من حاضرم واست بجنگم،حاضرم با وجود همه چی بازم بهت اعتماد کنم. حاضرم تا تهش باهات بیام اما…
سبز چشم‌هایش از همیشه سبز تر می‌شود.اوایل کدر بود اما الان روشن می‌شود.انگار زمستان در نگاهش تمام شده و بهار از راه رسیده.

نفس عمیقی می‌کشم:
_شرط دارم.
انگار کاملا منتظر همین حرف بود که تعجب نمی‌کند.
سر می‌جنباند:
_حدس می‌زدم. حتی می تونم شرط و شروطی که می‌خوای بگی و حدس بزنم.این‌که دور قمار بازی و خیط بکشم،آب شنگولی ندم بالا… با دخترا تیک نزنم. برم دنبال یه لقمه نون حلال و…
حرفش را نیمه قطع می‌کنم:
_هیچ کدوم از اینایی که گفتی شرطای من نیست. من فقط یه شرط دارم.
این بار رسما جا می‌خورد،مگر می‌شد من نخواسته باشم او قمار بازی را کنار بگذارد یا دیگر لب به نوشیدنی های الکلی نزند؟
قدمی عقب می‌رود و چشم‌هایش ریز می‌شود.
_چیه شرطت؟
در دل آرزو می‌کنم:ناامیدم نکن!حالا که یک قدم سمتت برداشتم، پشیمانم نکن.
نفس عمیقی می‌کشم تا بتوانم حرفم را بزنم:
_برای ازدواج کردن باهات، برای جنگیدن باهات تا آخرین لحظه فقط یه شرط دارم.
دوستت دارم از این واضح تر؟
منتظر نگاهم می‌کند، با عجز به چشم‌هایش زل می‌زنم. اگر قبول نکند؟
دل را به دریا زده و حرفم را می‌زنم:
_با خدا آشتی کن!
بیش‌تر جا می‌خورد، یا قبول می‌کند یا…اصلا لعنت به گزینه های دیگر .

_ماشالله،هزار ماشالله! ببین چه دختر خوشگلیه. چشم نخوری مادر با این دردونه‌ای که به دنیا آوردی.
به مادر مهتاب نگاه می‌کنم؛ طوری حرف می‌زند انگار دخترش امروز شاهکار کرده تا بچه ی سه و نیم کیلویی‌اش را زاییده.
جلوی زبانم را نمی‌گیرم و طعنه دار حرفم را می‌زنم:
_آره خیلی خوشگله ماشالله…به سمت خانواده‌ی پدریش کشیده. یه کم ته چهره‌ی آذر و داره.اوممم یه کمم به نامدار رفته.
این را گفتم تا بفهمند خوشگلی نوزاد ربطی به دختر‌شان ندارد.
نوید خیلی خوب متوجه‌ی طعنه‌ی کلامم می‌شود و زن ذلیل تند حرفم را ماست مالی می‌کند:
_حالا بچه‌ی یه روزه هنوز چهره‌ی مشخصی نداره ولی من که میگم به مامانش رفته.
با تعجب ساختگی ابرو بالا می‌اندازم و به نی‌نی تازه به دنیا آمده نگاه می‌کنم:
_نه بابا مطمئنی؟ آخه ببین چه دماغ کوچولویی داره.چشماشم که درشت و مشکیه اگه به مامانش می‌رفت باید چشمش ریز و قهوه‌ای می‌بود.اصلا به مهتاب جون نرفته به آذر کشیده.
مهین خانم مادر مهتاب معنادار به دخترش نگاه می‌کند و نگاه تند و تیز نوید هم حواله‌ی من می‌شود و این وسط سقلمه‌ای هم از مامان می‌خورم. خداراشکر که آقاجان با آقامهدی پدر مهتاب مشغول حرف زدن بودند وگرنه سرزنشی هم از جانب آقاجانم نصیبم می‌شد.
مهتاب هم که نای حرف‌ زدن ندارد وگرنه با آن زبان درازش قطعا جوابم را می‌داد.
قبل از این‌که حرف دیگری زده شود چند تقه به در اتاق می‌خورد.
در دلم غر می‌زنم، حالا که ساعت ملاقات رو به اتمام است می‌آیند. بی‌شک از قوم و خویش های خودشان هستند.
از آن‌جایی که من از همه به در نزدیک‌ترم بلند می‌شوم و در را باز می‌کنم.
با دیدن نامدار چند لحظه خشکم می‌زند.آخرین بار در تهران در خانه‌ی دایی دیده بودمش!
او هم با دیدنم چند لحظه‌ای مات می‌ماند و در نهایت آشکارا نگاهش را از صورتم می‌گیرد، گرفتن که هیچ.. می‌دزدد. من منتظر بودم بی‌آید و سرش را بالا بگیرد و تمام حرف‌های دایی را انکار کند اما او نگاهش را می‌دزدد و هیچ دفاعی از خودش نمی‌کند. یعنی چه؟

صدای مامان بلند می‌شود:
_آقا نامداره. بفرمایید تو!
پشت بندش نوید می‌گوید:
_بیا تو داداش!
از جلوی در کنار می‌روم و او داخل می‌آید.
نوید را بغل می‌کند و دست گلی که آورده بود را پایین تخت مهتاب می‌گذارد.
با آقاجان و آقا مهدی دست می‌دهد و با مامان، مهتاب و مادرش سلام و احوال پرسی می‌کند اما مرا… اصلا نمی‌بیند.حتی لایق سلامی خشک و خالی هم از جانب او نیستم؟
تمام ذوقی که تا آن لحظه داشتم کور می‌شود.نمی‌دانم قیافه گرفتنش به خاطر قهر کردنش است یا چیز دیگری اما می‌دانم آنی که باید قهر کند منم،او نیست.
مامان کوچولوی تازه به دنیا آمده که هنوز اسمی هم ندارد را بغل می‌گیرد و من را مخاطب می‌کند:
_ببینش جانان.چشماشم باز کرده.
لبخند کم‌جانی می‌زنم و به صورت قرمزِ بچه نگاه می‌کنم.واقعیت این است که زیاد هم خوشگل نبود!اما خیلی کوچک بود. آدم نمی‌توانست جلوی خودش را بگیرد. از بغل مامان می‌گیرمش و با لبخند پهنی نگاه به صورتش می‌اندازم و آرام با او حرف می‌زنم:
_عمه جون؟خوش اومدی…قربون اون دماغ کوچولوت برم من!آخ… آخ لب و دهنشو ببین چه کوچولوعه!عزیزم دستاشو…
خم می‌شوم و آرام پیشانی‌اش را می‌بوسم.حس عمه بودن را برای دومین بار تجربه می‌کردم. حس شیرینی بود که نمی‌شد به هیچ چیز تشبیه‌اش کرد. جای بردیا را خالی می‌بینم تا کمی سر به سرش بگذارم. اما برای این‌که بیمارستان را روی سرش نگذارد مهتاب او را امانت به خواهرش سپرده بود.

سنگینی نگاهی را حس می‌کنم و وقتی سر بالا می‌گیرم، نگاه مات نامدار را روی خودم می‌بینم.
حتی با وجود این‌که متوجه نگاهم به خودش می‌شود باز هم سعی در دزدیدن چشم‌هایش نمی‌کند.
انگار از اطراف غافل شده و فکرش جای دیگری‌ست و نگاهش قفل روی من شده!
با این‌که کارش را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم اما کینه‌ای هم از او به دل ندارم، حتی دلم هم برایش تنگ شده بود.اگر یک کلام عذر خواهی…
با باز شدن در، تلاقی نگاه‌هایمان قطع می‌شود و صورت همگی کشیده می‌شود سمت در…
این بار آذر بود اما…نگاهم روی کل جمع می‌گردد.آقاجان عصبی اخم در هم می‌کشد و نامدار هم بدتر از او…
نوید گویا بیشتر از عصبانیت خجالت می‌کشد. مهدی آقا و همسرش در چشم‌هایشان تعجب موج می‌زند.
فقط مهتاب و مامان عکس‌العمل خاصی نشان نمی‌دهند و من…
اولین نفر مامان است که بی هیچ اخمی به خاطر تیپ آذر با خوشروئی می‌گوید:
_خوش اومدی دخترم. قدم نو رسیده مبارکت باشه!
آذر برای مامان سر تکان می‌دهد و با کل جمع سلام احوال پرسی می‌کند و با ذوق بچه را از آغوشم می‌گیرد:
_ای جانم… بده این جوجه ی عمه رو!
این جو را دوست ندارم. همه از هم کینه به دل گرفتند. آذر با نامدار قهر است من هم با آذر… نامدار هم با من قهر است و من هم با او… همه با هم قهر هستیم بی آن‌که به یاد آوریم یک خانواده ایم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس …

3 نظر

  1. عااااااالی

  2. پارت جدید کی میاد ؟؟

  3. من که مردم
    روزی صدبار چک میکنم
    پس پارت بعدو کی میزارید؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *