خانه / دسته‌بندی نشده / رمان خاطره/پارت سیو چهار

رمان خاطره/پارت سیو چهار

خصمانه نگاهش می‌کنم؛ در کمال تعجب جدی می‌شود و می‌گوید:
_من پای خواسته‌م هستم جان‌جان خانوم! تا تهشم هستم.
عصبی نیشخند می‌زنم:
_من بهت گفتم حتی اگه تمام دنیا موافقت کنن من همچین حماقتی و نمی‌کنم.نگفتم؟
متفکر به سقف زل می‌زند و باز هم زیر چانه‌اش را می‌خاراند:
_سر عقد حتما این جمله تو یادت می‌ندازم.
دیوانه بود او…شرایط را نمی‌فهمید،عصبانیتم را نمی‌فهمید…نمی‌فهمید حتی اگر من بخواهم من و او هیچ وقت ما نخواهیم شد.خوشی زیر دلش زده و نه گذشته را می‌بیند و نه آینده را.
_می‌خوای انتقام بگیری؟به خاطر پری؟
خودم هم نمی‌دانم چرا این سؤال را این‌طور آرام می‌پرسم:
ابرو بالا می‌اندازد:
_به خاطر پری از تو انتقام بگیرم؟
_بالاخره آقاجون من مراسم عقد تو به هم زد.
سر تکان می‌دهد:
_آفرین تو هم با اون مغز کوچولوت به این نتیجه رسیدی که می‌خوام انتقام بگیرم؟اونم از تو؟ هند جیگر خوار…
سر تکان می‌دهم :
_آره. به خاطر انتقام بهم نزدیک شدی و سرم شرط بستی،به خاطر انتقام عکسای آذر و فرستادی خونمون. به خاطر انتقام اون روز منو با نقشه کشوندی خونت و به نامدار خبر دادی!حالا هم به خاطر انتقام گیر دادی به ازدواج همه ی اینا به خاطر اینه که تو از آقاجونم کینه داری!
بالاخره این بشر هم عصبی می‌شود و داد می‌زند:
_آره کینه دارم. از بابات نه،از کل دنیا کینه دارم من حتی از خدا هم کینه دارم خیالت راحت شد؟
جلو می‌روم:
_کینه داری چون خودت اینو می‌خوای! هر اتفاقی که تو زندگیت افتاده مقصرش هیچ کس نیست.قبول که یه زمانی آقاجونم راه و چاه و بهت نشون داده. اما تو به خاطر رفتار آقاجونم از خدا هم کینه به دل گرفتی؟
می‌خواهد وسط حرفم بپرد که اجازه نمی‌دهم:
_وقتی برای شناختن خدا مطیع یه نفر بشی با خراب شدن اون یه نفر خدا هم برات خراب می‌شه باید به جای کینه به دل گرفتن از همه،این ‌بار خودت سعی کنی خدا رو بشناسی. اون موقع دیگه کل دنیا با آدماش هم پیش چشمات خراب بشن تو نه از خدا کینه به دل می‌گیری نه باهاش قهر می‌کنی!مشکل تو اینه که خداتو آدما برات ساختن. خودت ندیدیش، نشناختیش

تأثیر حرف‌هایم را در نگاهش می‌بینم. یکی باید به او می‌فهماند که مقصر اتفاقاتی که افتاده دیگران نیستند!
دیگر توان ایستادن و زل زدن به چشم‌های سبز و شرورش را ندارم.
پشتم را به او می‌کنم و صدایش متوقفم می‌کند:
_من حتی اگه از کل دنیا کینه داشته باشم… از تو ندارم جان‌جان خانوم! آدمی هم نیستم که تلافی کار یکی دیگه رو سر یکی دیگه در بیارم. پس جناییش نکن که می‌خوام محض انتقام باهات ازدواج کنم. خوب ازدواج کنم بعدش چی؟لابد می‌خوام با کمربند سیاهت کنم؟اونم تو رو…می‌بینی فاصله مو باهات حفظ می‌کنم مبادا یهو رم کنی!
برمی‌گردم و دوباره مقابلش قرار می‌گیرم؛ جلو می‌آید و با فاصله از من می‌ایستد اخم دارد و دوباره در قالب جدی خودش فرو رفته:
_اگه بهت ثابت کنم پیشنهادم محض انتقام نی؟اگه ثابت کنم من اون روز به نامدار خبر ندادم؟ اگه ثابت کنم… واقعا می‌خوامت…
مکث می‌کنم؛ دستم با تمام توان مشت می‌شود؛ آمده بودم برای دعوا نه دل‌باختن!
آمده بودم تا پیروز شوم نه آن‌که با یک کلام حرفش هم به خودم هم به او ببازم…
نیامده بودم تا قلبم دیوانه وار برایش بتپد و خیره به چشم‌هایش به خودم اعتراف کنم دلم تنگش شده!
_بازم حاضر نیستی باهام ازدواج کنی؟

یک دختر ملاکش برای ازدواج چیست؟
عشق؟پول؟زیبایی؟اخلاق؟
من چه می‌خواستم؟در ذهنم جست‌وجو می‌کنم و به یک اسم می‌رسم”امید”
دروغ چرا می‌خواستمش،بیشتر از پسر آقای احمدی و بیشتر از تمام خواستگارهایم.
بیش‌تر از آنی که چهره‌ی مردانه دارد و شلوار پارچه‌ای می‌پوشد، بیشتر از آنی که سرش پایین است و مرد زندگی…
اما نمی‌شد دیگر… غیرممکن،غیر ممکن باقی می‌ماند. کاری به خواسته‌ی جانان ندارد.
نگاهم را از چشم‌هایش می‌گیرم،دل به درک فوقش رویش خاک می‌ریختی! عقل جواب می‌دهد:
_نه.
_چرا؟
چرا؟ چرایش را نمی‌دانست؟چه قدر وقت نیاز بود تا هزار و یک منطق برایش بی‌آورم که هزار تایش را بی‌شک خودش می‌دانست!
_تو همین الانشم با صد تا دختر رفیقی!
بدون مکث جوابم را می‌دهد:
_تو باشی با همشون کات می‌کنم.
حتی انکار هم نمی‌کرد که الان با کسی نیست! چه طور می‌خواستم هزار دلیل دیگر را برایش ردیف کنم وقتی جوابش بیشتر آزارم می‌داد؟
باید می‌گفتم تو قمار بازی،به راحتی شراب میخوری.با دخترها می‌خوابی،شلوار جین می‌پوشی.کنار موهایت را تراشیده‌ای،تنت خالکوبی دارد،ابرویت بریدگی دارد،هر شب در مهمانی‌هایی،هر شب مستی،گوشت خواری! قبلا سرِ خود من هک قمار کردی و باختی! چه طور می‌گفتم آقاجانم حتی اجازه نداد که تو با دختر رفیقش ازدواج کنی،جنازه ی دختر خودش را که محال است روی دوشت بندازد، نامدار تمام سابقه‌ات را در آورده و و از همه مهم‌تر،کس دیگری را می‌خواهی.هنوز پری را دوست داری…
یک مانع نه،صد مانع مقابل ما بود و او فرهاد نبود که همه ی مانع ها را خراب کند. اگر هم بود، من شیرین ِ قصه‌اش نبودم.

تمام فکرهای آزار دهنده‌ام را پس می‌زنم و در نهایت با صدای گرفته‌ای بدون نگاه کردن به صورتش می‌گویم:
_دیگه نمی‌خوام ضرری از جانب تو به خانوادم برسه!دیگه نرو سراغ آقاجونم.
خوب بلد است در هر موقعیت از چه موضعی وارد شود.
به صورتم نگاه می‌کند و با آن صدای خش دار لعنتی‌اش زمزمه می‌کند:
_تا تو رو بهم نده پا پس نمی‌کشم.
دلم می‌لرزد از لحنش،از صدایش… از همه چیزش!خیره به زمین جوابش را می‌دهم اما… صدایم هم می‌لرزد:
_آقاجونم منو به تو نمی‌ده!
جلوتر می‌آید:
_اوکی خوشگلم پس به زور می‌‌گیرمت!
نگاهم تند بالا می‌رود و روی صورتش می‌نشیند.لبش تکانی می‌خورد و با پیروزی لبخند می‌زند.
سری با تأسف تکان می‌دهم و عقب می‌روم،بدون حرف می‌خواهم از خانه ی کوفتی‌اش بیرون بزنم که باز هم با صدایش متوقفم می‌کند:
_این همه راه کوبیدی بیای اینجا دو تا لگد پرت کنی بری؟
بدون برگشتن جوابش را می‌دهم:
_نه اومدم بکشمت اما دیدم ارزش نداری.
با پرویی و اعتماد به نفس جوابم را می‌دهد:
_نه دیدی اگه منو بکشی خودتم پشتم دق می‌کنی من که می‌دونم مث سگ می‌خوای منو!
تیز برمی‌گردم و می‌غرم:
_مواظب حرف زدنت باش!
با شیطنت جلو می‌آید:
_می‌خوام با مدل شوهر آیندت آشنا بشی.
پوزخند می‌زنم؛ زیادی به خودش اعتماد داشت.
با نگاهی خاص جلو می‌آید؛ این بار نوبت من است که عقب بروم:
_مدلم میگه این ریختی حرف بزنم. حتی فحش بودم.به پسرمم فحش یاد می‌دم.دلم می‌خواد می‌خواد تخس و بی‌تربیت باشه.
در حین عقب رفتن جواب می‌دهم:
_به من چه؟
معنادار نیشخند می‌زند:
_ربطش و می‌فهمی کم کم!
آب دهانم را قورت می‌دهم. نگاهش آن‌قدری سنگین هست که عرق سردی را روی تیرک کمرم حس کنم.
صدایش آرام تر می‌شود.
_مدلم این ریختیه که زنم نباس گریه کنه.اگه بعد از ازدواج چشات مثل الانت قرمز باشه دهن اونی که اشک تو در آورده رو سرویس می‌کنم.
یک قدم دیگر عقب می‌روم نمی‌دانم این چه سؤال ابلحانه ایست که می‌پرسم:
_اگه خودت اشکم و در آوردی چی؟
جلو می‌آید؛باز هم جدی شده،اخم دارد…
_اون وقت دهن خودمو هم سرویس می‌کنم.
پشتم که به دیوار می‌خورد تنم می‌لرزد و همزمان او را با کمترین فاصله مقابل خودم می‌بینم.
از این‌که مقابلش تبدیل به یک آدم منفور و بی‌دست و پا می‌شوم از خودم بیزارم.
مقابلش آن‌قدر ضعیف می‌شوم که حتی توان نگاه کردن در چشم‌هایش را هم ندارم.
به خودم لعنت می‌فرستم که چرا به خانه‌اش آمدم… اما آن لحظه چنان جلوی چشمم را خون گرفته بود که فکرش را هم نمی‌کردم با دیدنش تمام خشمم فروکش کند و در نهایت جلویش تبدیل به یک بچه ی نابالغ پنج ساله شوم.
بعد از این مدتی که ندیده بودمش فکر کردم فراموشش کردم اما حالا می‌فهمم… بیش‌تر دوستش دارم. این را من نه، ضربان نا متعادل قلبم نشانم می‌دهد.
نگاه سرکشش روی صورتم می‌چرخد و صدایش آرام می‌شود:
_مدلم حکم می‌کنه سمت زنی که با بلوز شلوار میاد کنارم نرم…حتی اگه نیازم منفجرم کنه.
خون به صورتم می‌دود و از شرم قرمز می‌شوم.محو لبخند می‌زند.
به سختی زبان وامانده ام را در دهان می‌چرخانم:
_چرا این چرندیات و به من می‌گی؟
_می‌گم که بعدها رفتارت و عین آدمیزاد کنی توقعت بیاد پایین. حالیت شه من توقعم بالاست. به تریش قبات برنخوره. بدونی مدلم و… بدونی که پسری نیستم که هر مدلی بودی بگم اوکی… رمانتیک بازی و عن بازی نداریم… ازم توقع نداشته باش روبه روت واستم و با یه لبخند محجوب عقب بکشم یا پیشونیت و ببوسم.
نگاهش سر می‌خورد پایین و سرش جلو می‌آید…این بار تقریبا زمزمه می‌کند :
_مدلم حکم می‌کنه جر بدم لباتو!
نفسم با این حرفش بند می‌آید و از شرم چند لحظه چشم‌هایم سیاهی می‌رود…
گستاخ عوضی!
محکم هلش می‌دهم عقب و با چنان سرعتی از خانه‌اش بیرون می‌زنم که انگار سگ پاچه‌ام را گرفته.
بی‌خیال آسانسور نفس زنان پله ها را پایین می‌روم.
تمام تنم گر گرفته و دلم می‌خواهد زمین دهان باز کند و من را ببلعد…
چه طور می‌توانست انقدر گستاخانه صحبت کند؟
چطور به خودش چنین اجازه ای می‌داد؟ چه طور من به او چنین اجازه ای می‌دادم؟

طوری دم و بازدمم به سختی می‌رود و می‌آید انگار از یک کوه بلند بدون مکث بالا رفتم.
قفسه ی سینه‌ام درد می‌گیرد و هر بار صدایش در سرم اکو می‌شود و بیشتر گر می‌گیرم.
غلط بکنم دفعه ی بعد پایم را در خانه‌اش بگذارم… عوضی منحرف!هوس بازِ بی‌لیاقت.آن روزها را در خوابت هم نمی‌توانی ببینی.
با فکر هایی که در سرم می‌آید از خودم خجالت می‌کشم. با وجود تمام خشمم نمی‌دانم چرا حس شیرینی در اعماق دلم خود نمایی می‌کند. حس شیرینی که با نگاه کردن به چشم‌هایش در تمام رگ‌هایم جاری می‌شد.بی اراده و محو لبخند می‌زنم.
زندگی کردن با او می‌توانست خیلی هیجان انگیز باشد.
تند نیشگونی از بغل پایم می‌گیرم و از ساختمان خانه‌اش بیرون می‌زنم.
زیر لب به جان خودم غر می‌زنم:
_وصله ی تو نیست احمق جون بفهم اینو!
و چه‌قدر خوب می‌شد اگر او می‌توانست پای حرفش بماند و به قول خودش وصله ی ناجورمون را به طریقی وصل کند.
چه خیال‌های عبث و بیهوده‌ای…

عصبی ضربه‌ای به شانه‌ام می‌زند:
_برو یه ست دیگه!
ضامن دستگاه هاگ پا را می‌اندازم و خود را کنار می‌کشم.
حوله را از روی شانه‌ام برمی‌دارم و عرقم را خشک می‌کنم و نفس بریده به سختی حرفم را می‌زنم:
_دیگه نمی‌تونم.
_نمی‌تونم نداریم! برو یه ست دیگه از فرم افتادی!
صدایم در می‌آید:
_داری علنا ظلم می‌کنی پنج ساعته همه چیو انداختی گردن من!تو که مربی جدید آوردی حداقل میذاشتی خودش کلاسا رو بره!
با آن صدای محکم و همیشه عصبی‌اش جوابم را می‌دهد:
_چه غلطی کردی که ناله می‌کنی؟اونو موقت آوردم دیروزم بهش گفتم نیاد دیگه ببینم یه دقیقه از زیر کار در بری من می‌دونم و تو جانان! یه نگاه به شکمت بنداز به مربی‌ها می‌خوری تو؟ورزش نمی‌تونستی بکنی جلوی شکم صاب مرده تو که می‌تونستی بگیری!نشین بدنت سرد می‌شه.
کلافه صاف می‌شوم و غر می‌زنم:
_داری کم کم پدرم و در میاری. دیشب از بس پاهام درد می‌کرد خوابم نمی‌برد.
طوری نگاهم می‌کند که حرفم را پس بگیرم.
انگار هنوز یاد نگرفته بودم مقابل او ناله نکنم. مقابل کسی که بدنش کم از بدن یک مرد ندارد. آن‌قدر سخت تمرین می‌کند که اشکش در می‌آید اما عقب نمی‌کشد و دردش را دوست دارد.همین‌طور بدن تکه‌تکه‌اش را…
روی نیمکت بدنسازی می‌نشیند و می‌پرسد:
_زنگ زدی به پری؟
مغموم سر تکان می‌دهم.
_خوب؟
_گفت خوبه زندگیم. راست و دروغش و نمی‌دونم ولی گفت مرتضی خیلی خوب شده…هواش و داره و…
نمی‌گذارد حرفم تمام شود:
_از شوهر مشنگش نپرسیدم.
منظورش را می‌فهمم.در واقع از اول فهمیده بودم.سرم پایین می‌افتد و با مکث جواب می‌دهم:
_کار مرتضی بوده… شب قبلش امید چند نفرو فرستاده سراغش تا خورده کتکش زدن،دستشم…
ادامه نمی‌دهم.نمی‌گویم عینا دستش را هم شکسته… نمی‌گویم حتی پری هم شک کرده که چرا عمدا دست چپش را شکستند! از حال خودم بعد از شنیدن ماجرا از زبان پری که اصلا نمی‌گویم.
خودش تا ته ماجرا را می‌فهمد:
_اونم از حرصش افتاده دنبال تو،توعه خرم که همون روز یه راست رفتی خونه ی امید.دو تاتون نادونین!
سر تکان می‌دهم:
_ یه پیام فرستاده برای نامدار و کلی چرت و پرت راجع من براش نوشته. نامدارم که منو با امید دید اون طوری راجع بهم فکر کرد و…
عصبی می‌غرد:
_هر فکری کرده حق نداشت اون غلط اضافه رو بکنه. اگه ببینمش و چپ و راستش نکنم نامرد دو عالمم!
معنادار نگاهش می‌کنم و حرفی نمی‌زنم:
_لابد تو هم زنگ زدی به امید معذرت خواهی کردی؟
سری به طرفین تکان می‌دهم؛
_ازش خبری ندارم. خیلی وقته.
خیلی وقت یعنی از عصر همان روزی که از خانه‌اش بیرون زدم و دیگر نه دیدمش و نه صدایش را شنیدم.
موبایلم را تعمیر کردم و هر لحظه منتظر تماسش بودم،زنگ که هیچ… پیام هم نداد.
با هر بار شنیدن صدای زنگ تصور کردم اوست و تنم لرزید و او نبود.
هر بار آقاجان از در آمد تو دل نگران نگاهش کردم تا شاید بگوید او باز هم مرا خواسته،تا به گوشم برسد سر حرفش ایستاده اما…انگار تلاشش تا همین حد بود. خودم از او خواسته بودم،حق گله نداشتم.
مخصوصا حالا که بعد از این همه متهم کردنش فهمیدم راست گفته و من یک بار هم باورش نکردم.
با بشکنی که جلوی صورتم می‌خورد به خودم می‌آیم و نیلو را نگاه می‌کنم
آن نگاه تند و تیز معروفش را به چشم‌هایم می‌اندازد. نمی‌دانم از نگاهم چه می‌خواند که به جای سرزنش با دلسوزی برایم سر تکان می‌دهد و از کنارم دور می‌شود.مطمئنا حرفی زده که من در عالم هپروت متوجه‌اش نشدم و او هم که از تکرار مکرر حرفش بیزار است.

بی‌حوصله سرم را پایین می‌اندازم.اگر آقاجانم با نامدار دعوا راه نمی‌انداخت او محال بود اجازه بدهد پایم را از خانه بیرون بگذارم.
باز هم می‌دانم همه ی این‌ها برمی‌گردد به مامان عزیزم که همیشه زیر پوستی هوایم را داشت وگرنه نامدار پایش را در یک کفش کرده بود که من دیگر حق باشگاه آمدن ندارم.
اما مامان آن‌قدری مرا می‌شناخت که بداند اگر در خانه حبس شوم کارم به تيمارستان می‌کشد برای همین با حرف‌هایش،اولتیماتوم ‌های نامدار را برای آقاجانم خنثی کرد و در نهایت آقاجانم رضایت به آمدن دوباره‌ام به باشگاه داد.
مثل همیشه تا یک دقیقه بیکار می‌نشینم سر و کله‌ی یک نفر پیدا می‌شود؛ زهرا به این سمت می‌آید و تند می‌گوید:
_جانان جون بذارم آهنگ و میای پایین یه دور همه هماهنگ بریم؟
چند لحظه نگاهش می‌کنم و در نهایت سر تکان می‌دهم و او با شادی خودش را به نیلو و سیستمش می‌رساند.
از پله‌ها پایین می‌روم؛ با ورودم به سالن پایین همه ی بچه های کلاس رقص شروع به دست زدن می‌کنند.
جلوتر از همه می‌ایستم؛ سالن تماما آینه کاری شده و هر طرف را نگاه می‌کنم چشم‌های بی‌روح و صورت بی‌انرژی‌ام، به طرفم دهن کجی می‌کنند.
طولی نمی‌کشد که صدای بلند آهنگ ایرانی پری دریایی در سالن می‌پیچد.
با شروع شدنش دست‌ها و کمرم را حرکت می‌دهم و پشت سرم همه انجام می‌دهند.
حرکات این رقص را برای تازه عروس ها طراحی کرده بودم و در این مدت آن‌قدر تکنیک‌هایش را به شاگردهایم یاد داده بودم که همگی‌اشان جز به جز رقص را به خوبی یاد گرفته بودند.
خوش‌به‌حالشان! برعکس نیلو با تک تک شان رفیق بودم.
مثلا می‌دانستم سعیده بعد از سه سال بالاخره یه عشقش رسیده و همین مهرماه عروسی‌اش است.
یا فرزانه از کودکی عاشق یکی از فامیل‌هایشان بوده و همان به خواستگاری‌اش آمده و تازه نامزد کردند.
پریسا هنوز مجرد است اما می‌داند در نهایت با دوست پسرش که چهار سال با همند ازدواج می‌کند و نجمه… سما… زهرا… هر کدام به طریقی عاقبت به خیر شدند یا حداقل امید دارند که شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفیدشان از راه می‌رسد.
از آینه به صورت تک تک ‌شان نگاه می‌کنم.
در چشم‌هایشان امید به زندگی موج می‌زند؛ هیجان… خوش‌حالی… در آخر نگاهم روی خودم سر می‌خورد و به این فکر می‌کنم دیگر هیچ چیز از زندگی نمی‌خواهم.
حتی اگر شاهزاده‌ی سوار بر اسب سفید هم برایم در کاخش را باز کند فایده‌ای ندارد.
من دلم را گرو پسرک شیاد و قماربازی گذاشته‌ام که حتی در رویاهایم هم نمی‌تواند شاهزاده باشد.
با تمام شدن آهنگ همگی دست می‌زنند.صدایم را بلند می‌کنم:
_دوباره همینو پلی کن!
رو به بچه‌ها می‌کنم:
_شما ادامه بدید!
دوباره آهنگ از نو شروع می‌شود و دخترها هماهنگ شروع به رقصیدن می‌کنند.
از سالن بیرون می‌زنم و مقابل کولر می‌ایستم و تن عرق کرده‌ام یخ می‌زند و صدای نیلو در می‌آید:
_بیا این ور می‌چای الان باز غر می‌زنی استخونام درد گرفت.
با تاخیر دو دقیقه‌ای به حرفش گوش می‌دهم و درحینی که به سمت رختکن می‌روم حرفم را می‌زنم:
_من دیگه دارم می‌رم.
بدون این‌که سرش را از کامپیوتر بیرون بی‌آورد جواب می‌دهد:
_شَرت کم!
لباس‌هایم را می‌پوشم و موهایم را چند دور تاب می‌دهم و با کش می‌بندم‌شان!
با این‌که بارها قصد کوتاه کردن‌شان را داشتم اما باز هم دلم نیامد.این همه از موهایم مراقبت نکرده بودم که محض چند خاطره کوتاهشان کنم.آدمی هم نبودم که با کوتاه کردن موهایم دلم آرام بگیرد وگرنه چه‌کارها که برای سرکوب کردن این دل لعنتی نمی‌کنم!
شالم را روی سرم مرتب می‌کنم و از رختکن بیرون می‌زنم‌؛ نیلو برای لحظه‌ای سرش را از مانیتور بیرون می‌کشد و با دیدنم حرفش را می‌زند:
_راستی وقت گرفتم واسه سولاریوم میای؟
صورتم جمع می‌شود:
_نه.تو هم انجام نده! حیف پوست سفیدت نیست؟
نچی می‌کند:
_اون ‌طوری ابهتش بیشتره!
سری با تاسف تکان می‌دهم؛ او هر کاری که دلش می‌خواست را انجام می‌داد پس چرا من خودم را خسته کنم؟
بعد از خداحافظی مختصر کفش‌هایم را می‌پوشم و از باشگاه بیرون می‌روم.
نگاهم جایی که آخرین بار بودیم را می‌کاود.
همین جا با مرتضی دعوایم شد و او از راه رسید.
همین جا موتورش را ول کرد به امان خدا، دستم را گرفت و…
با صدای بوق تمام تنم نبض می‌گیرد و از فکر دیدنش بی‌قرار برمی‌گردم و ماشین آشنایی را کنار خیابان می‌بینم.

شیشه را پایین می‌دهد:
_خداروشڪر به موقع رسیدم،سوار شو!
چند لحظه نگاهش می‌ڪنم،هنوز نمی‌دانم باید از او دلخور باشم یا نه!
بدون حرف سوار می‌شوم ڪه طعنه می‌زند:
_منم سلام عرض ڪردم.
نگاه به صورتش می‌ڪنم؛ به ریش پر شده‌اش.سر تڪان می‌دهم و حرف ڪه می‌زنم حتی خودم هم متوجه‌ی دلخوری‌ صدایم می‌شوم:
_لازم نبود این همه راه خودت و اذیت ڪنی و بیای!
معنادار نگاهم می‌ڪند:
_دمت گرم دیگه!انقدر غریبه شدم واست؟
غریبه نشده بود اما، حسم به او حسِ دوستی بود ڪه رفیق تازه‌ای پیدا ڪرده و تمام بازی‌هایش را با او تقسیم می‌ڪند و وقتی حوصله‌اش سر می‌رود یاد رفیق قدیمی‌اش می‌افتد.
نچی می‌ڪنم:
_غریبه نشدی!
_اما انگار همچینم آشنا نمی‌زنم. من اگه می‌دونستم این‌قدر ازم دور می‌شی غلط می‌ڪردم بیام و تو رو واسه امید خواستگاری ڪنم. تقصیر اونه ڪه گفت خودتم راضی هستی!تو هم ڪه چند وقته باهام حرف نمی‌زنی بدونم واقعا چی می‌خوای!
دست خودم نیست اگر در مقابلش سڪوت می‌ڪنم؛ استارت می‌زند.
آرام و بی‌اراده زمزمه می‌ڪنم:
_همین‌جا بهم گفتی دلم و می‌شڪنه!یادت رفته؟
نگاه به نیم رخش می‌اندازم ڪه سری به طرفین تڪان می‌دهد:
_با این‌ڪه می‌دونستی دلم و می‌شڪنه اومدی خواستگاریم ڪردی؟چرا تو؟ قبول رفیقته… من هیچ ارزشی برات نداشتم؟
_به خدا فڪر ڪردم دوستش داری جانان!
پوزخند می‌زنم:
_من ڪور نیستم پارسا. به فرض دوستش داشته باشم!ڪم عقل نیستم تا ندونم شدنی نیست.
_آره می‌دونم با واڪنشی ڪه عموجان و نامدار…
نمی‌گذارم حرفش تمام شود:
_جدا از نامدار و آقاجونم من و امید ڪاملا تضاد همیم! دو خط موازی و هر چه قدر ادامه بدی نمی‌رسن بهم بی‌خودی خودت و خسته می‌ڪنی.
_اگه یڪی از اون خط‌ها بشڪنه چی؟
با طعنه می‌خندم:
_اوهوم مثلا من ڪنار بیام با این‌ڪه شوهرم شبش و توی پارتی ها بگذرونه یا با پول قمار بازیش نون بیاره سر سفره!
_اگه عوض بشه چی؟
دفاعش از امید عصبی‌ام می‌ڪند:
_ذات آدما عوض نمی‌شه.
_اگه ذاتش بد نباشه چی؟
_بده… بده به خدا… سیاهه، ترسناڪه من دیدم. می‌ترسم ازش پارسا…!حتی اگه آقاجونمم رضایت بده من از ڪینه ی قلبش از اون سیاهی درونش می‌ترسم.
چند لحظه سڪوت بین‌مان حڪم‌فرما می‌شود و در نهایت او سڪوت را می‌شڪند:
_ڪاری به امید ندارم. می‌خوام بدونم به نظرت عشق فرصت یه شانس رو نداره؟
به روبه رو زل می‌زنم:
_اگه بدونی تهش هیچه، نه.
سر تڪان می‌دهد و بی رحمانه حرفش را می‌زند:
_تصور ڪن بهت بگم امید مرده! توی یڪی از همین مسابقه‌هایی ڪه میده ماشینش چپ ڪرده و اونم در جا جونش و از دست داده.
گذرا نگاهی به چهره ی مات و مبهوتم می‌اندازد.
با شنیدن این حرف قلبم را در سینه حس نمی‌ڪنم؛ انگار ایستاد. حتی تصور نبودنش هم دیوانه‌ام می‌ڪند و به ثانیه نمی‌ڪشد چشم‌هایم بارانی می‌شود.
بمیرد؟نباشد؟جهانی بی امید… دنیا بدون او…من باشم، او نباشد؟چشم‌هایش…خنده‌هایش… صدایش نباشد؟ممڪن بود؟
چنان تحلیل می‌روم ڪه توان حرف زدن هم ندارم.به خوبی حالم را درڪ می‌ڪند:
_پس ارز‌ش یه شانس و داره!
ضعیف و درمانده می‌نالم:
_اما اون دوستم نداره.
جمله‌ام را چنان با حسرت می‌گویم ڪه دل خودم هم به حال خودم می‌سوزد.
_من نمی‌تونم بهت بگم دوستت داره یا نه! اینو خودت باید تشخیص بدی…
سرم پایین می‌افتد تشخیص داده بودم ڪه این‌طور دلم می‌سوخت:
_هنوز دلش با پریه!حتی منو به خاطر اون می‌خواد.چون آقاجونم نامزدی ‌شو به هم زد می‌خواد حرصش و سر من خالی ڪنه.
چهره ی متفڪری به خودش می‌گیرد:
_تو نبودی می‌گفتی قضاوت راجع آدما بدترین ڪار دنیاست؟
سر تڪان می‌دهم.
_پس اول حرفاش و گوش ڪن!
_می‌دونم پارسا…!ببین خوب… اگه عشقش واقعی بود انقدر زود از خواسته‌ش دست می‌ڪشید؟

باز هم گذرا نگاهم می‌ڪند:
_دست ڪشیده؟نڪنه تو خبر نداری هر روز آویزونه عموجانه؟
متحیر نگاهش می‌ڪنم؛از نگاهم تا تهش را می‌خواند و جدی و با اطمینان می‌گوید:
_پس عموجان صلاح ندیده تو بدونی…
مثل دیوانه‌ها فقط نگاهش می‌ڪنم؛ پس منصرف نشده بود.
دلم عجیب لبخند زدن را می‌خواهد اما من حتی حق خوشحال شدن را هم نداشتم.
این‌همه مدت غم این را می‌خوردم ڪه ته حرف‌ها و ادعاهایش تا همین‌جا بود. اما او دست نڪشیده بود.
طول می‌ڪشد تا بفهمم مسیر خانه را نمی‌رویم و او انداخته در جاده‌ی ناهارخوران.
متعجب می‌پرسم:
_ڪجا داریم می‌ریم؟
_می‌ریم ڪه یه شانس به عشق بدی!
منظورش را می‌فهمم و تند مخالفت می‌ڪنم:
_برگرد… من نمی‌خوام ببینمش! شانس مانس هم حالیم نیست. مگه تو نگفتی بدترین چیز خاطره هاست؟ وقتی تهش یه مشت خاطره می‌مونه چرا بسازیمشون؟
محو لبخند می‌زند:
_چون خاطره ها رو اگه نسازی حسرتش تا ته دنیا روی دلت می‌مونه.
مڪث می‌ڪند:
_درسته خاطره‌ها گاهی خیلی خطرناڪن! حتی از یه قاتل اسلحه به دست هم خطرناڪ‌تر… اما فڪرش و بڪن سی سال دیگه در حالی ڪه چند تا بچه داری با حسرت به این فڪر می‌ڪنی ڪه می‌توانستی بجنگی و نخواستی! می‌دونستی حداقل یه خاطره‌ی خوش ثبت ڪنی ڪنج ذهنت و نڪردی…می‌تونستی یه شانس بدی و ندادی!
_یعنی می‌گی بودن خاطره ها حتی اگه بعدها عذابت بدن بهتر از نبودشونه!
سر تڪان می‌دهد:
_منو ببین! عشقم و از دست دادم. خاطره‌هاش دارن دیوونم می‌ڪنن اما حسرت اینو می‌خورم ڪه چرا شب به جای خوابیدن بیشتر نگاهش نڪردم. ڪه به جای ڪار ڪردن بیشتر وقتم و باهاش نگذروندم.ڪه چرا زودتر ندیدمش!خاطره‌ها حتی اگه تلخ بشن بازم یه قسمت شیرین از زندگی آدمن… نباید ازشون گذشت.
چند لحظه بعد از تمام شدن حرفش ماشین را مقابل ڪافه ی آشنایی نگه می‌دارد.
_داخل منتظرته!
چند لحظه به در چوبی و شیشه‌ای ڪافه زل می‌زنم. چرا این‌جا؟مگر همین‌جا عهد نبسته بودم ڪه تا آخرین لحظه‌ی عمرم او را نبخشم و از او متنفر باشم؟
مگر همین‌جا نبود ڪه شخصیت و غرورم شڪست و برای اولین بار در زندگی‌ام از اعتمادم به یڪ آدم پشیمان شدم!
همین‌جا بود ڪه به خودم قول دادم برای همیشه از زندگی‌ام خط بخورد. حالا با پای خودم بروم تا یڪ شانس به او بدهم؟
حرف‌های پارسا منطق محض بود اما به عنوان یڪ تماشاچی!
من بازیڪن بودم،من می‌دانستم هر چه قدر هم توپ را پاس بدهم در نهایت بتوانم گل به خودی بزنم و زندگی خودم را نابود ڪنم.
تردیدم را به خوبی حس می‌ڪند:
_این فقط یه شانسه جانان! مجبورت نمی‌ڪنم اگه بخوای همین الان برمی‌گردیم…فقط به قلبت رجوع ڪن ببین حسی ڪه داری تجربه‌ش می‌ڪنی ارزش یه شانس رو داره یا نه!
از قلبم می‌پرسم،می‌گوید ارزش هزار شانس را هم دارد اما منطقم،سفت و سخت ایستاده و می‌گوید:نه.
نمی‌شود.ممڪن نیست!
بین دو راهی بدی مانده‌ام؛ عمری با عقلم پیش رفتم و این است حال و روزم…
وای بر دمی ڪه افسار را بدهم دست قلبم.تمام می‌شود.
نگاهم با حسرت بر در ڪافه می‌ماند. او آن‌جا بود، در ظاهر چند قدم با من فاصله داشت اما دور بود،دورتر از آنی ڪه با دویدن بتوانم خودم را به او برسانم.
نچی می‌ڪنم:
_برگرد،نمی‌خوام هیچ شانسی بدم.
چند لحظه نگاهم می‌ڪند و آه می‌ڪشد.
بدون این‌ڪه اصراری ڪند استارت می‌زند. مغموم سرم را به پنجره می‌چسبانم.در آن لحظه فقط خدا می‌داند قلبم با چه اشتیاقی شوق پر ڪشیدن به سمتش را دارد.
اما من مثل پارسا نبودم؛ من توان نگه داشتن خاطره‌ها را در ڪنج سینه‌ام نداشتم.
خفه می‌شدم؛ حتی همین الان ڪه خاطره‌های خوب‌مان انگشت شمارن شب ها خواب راحت ندارم.
روزها به هر طرف نگاه می‌ڪنم او را می‌بینم؛ وقتی تهش می‌رسید به هیچ، چه یڪ شانس چه ده شانس فرقی نداشت.
تهش هیچ بود، هیچ…

دستی روی سر ڪم مویش می‌ڪشم و با صبوری نصیحتش می‌ڪنم:
_خدا قراره بهت یه آبجی خوشگل بده تا تو مواظبش باشی،باهاش بازی ڪنی! اگه اذیتش ڪنی خدا هم باهات قهر می‌ڪنه ها…
تحت تاثیر حرف‌هایم لب برمی‌چیند:
_اما مامان می‌گه ڪه من پسر بدیم،می‌گه اونو بیشتر از من دوست داره.
با سرزنش به مهتاب ڪه طبق معمول در حالِ خوردن است می‌اندازم. به روی مبارڪش نمی‌آورد و نمڪ روی خیارش می‌ریزد.مانده‌ام وقتی تربیت بچه را بلد نیست چرا این طفل معصوم ها را به دنیا می‌آورد؟
لبخندی به صورت بردیا می‌زنم:
_خوب شاید اون لحظه عصبانی بوده وگرنه مامان باباها بچه هاشون و به یه اندازه دوست دارن مگه نه مهتاب؟
بی حواس “هوووم” می‌گوید و خیارش را می‌خورد:
_اما من زودتر به دنیا اومدم باید منو دوست داشته باشن.
همان لحظه آقاجان وارد آشپزخانه می‌شود و با محبت می‌گوید:
_من تو رو از همه بیشتر دوست دارم نور چشمی!
با این‌ڪه از علاقه‌ی اغراق آمیز آقاجان به بردیا باز خبر بودم اما باز هم اعتراض می‌ڪنم:
_این‌طوری نگید آقاجون! باید یادش بدید با علاقه‌ی بقیه به خواهرش ڪنار بیاد.
آقاجان بردیا را بغل می‌ڪند و روی سرش را می‌بوسد:
_این اولین گله! جاش همیشه توی قلب من بالاترینه!
مهتاب می‌خندد و طعنه می‌زند:
_حالا باید منتظر یه گل دیگه از سمت آذر باشیم!هر چند بچه ی مجید آقا یه جوری نوه ی شمام محسوب می‌شه دیگه
خنده روی لب آقاجانم ڪمرنگ می‌شود؛مهتاب این‌بار رو به مامان ڪه مشغول دم ڪردن برنجش است می‌ڪند:
_راستی فریبا جون آذر نمیاد امشب؟
مامان در همان حین جواب می‌دهد:
_من هر بار بهش زنگ می‌زنم جوابم و نمی‌ده؛ به حاج مصطفی هم گفتم قرار بود زنگ بزنه. زنگ زدید؟
سؤال آخرش را از آقاجانم می‌پرسد؛ آقاجان بردیا را زمین می‌گذارد و یڪی از صندلی های میز ناهارخوری را عقب می‌ڪشد و مقابلم می‌نشیند.
ڪمی وقفه می‌افتد تا جواب مامان را بدهد:
_به مجید زنگ زدم اما خیلی سرسنگین جوابم و داد. حتی نتونستم مطرح ڪنم برای شام بیان!
مامان دست از ڪار می‌ڪشد و نگران می‌پرسد:
_یعنی چی شده؟نڪنه میونه‌شون خرابه؟
به جای آقاجان من جواب می‌دهم:
_نه من دو شب پیش توی تلگرام ازش پرسیدم گفت خیلی خوبه با زندگیش و خیلی خوب با مجید آقا ڪنار اومده.
مهتاب می‌گوید:
_عجیبه آخه ما هفته‌ی پیش با نوید گفتیم بریم یه سر به آذر اینا بزنیم. درو باز نڪردن. چراغاشونم روشن بود.
آقاجان با غم و تاسف سری به طرفین تڪان می‌دهد:
_خدا می‌دونه شوهرش چه ناله نفرینی پشت‌مون راه انداخته. من دختر یاغی‌مو می‌شناسم!
نگاه به آقاجانم می‌اندازم؛ بهتر نبود اگر به جای سرزنش دخترش،حمایتش می‌ڪرد یا حداقل دردش را می‌پرسید؟
این را جلوی مهتاب نمی‌گویم چون می‌دانم به گوش تمام خانواده‌اش می‌رساند.
مامان می‌گوید:
_نه انشالله ڪه چیزی نشده به دلتون بد راه ندید. حالا ما بازم فرداشب می‌ریم یه سری بهشون می‌زنیم نه حاج مصطفی؟
در واقع با این حرف آقاجان را در عمل انجام شده قرار می‌دهد؛ بلند می‌شوم و لیوان چای خودم و مهتاب را برمی‌دارم تا ڪمڪی به مامان بڪنم.
_فرداشب نمی‌شه!یڪی از سرشناس‌های گرگان برای خواستگاری جانان قراره بیان!
قلبم از حرڪت می‌ایستد و لیوان‌ها از لای دستانم سر می‌خورد.
مهتاب جیغ خفه‌ای می‌ڪشد و پشت بندش غر می‌زند:
_زهره‌م ترڪید دختر هنوز ڪه ندادنت انقدر هول می‌ڪنی… عه… عه… نیا بردیا نمی‌بینی شیشه خرده رو زمینه؟
بردیا را ڪه با شنیدن صدای شڪستن قصد آمدن دوباره به آشپزخانه را داشت بیرون می‌فرستم و خودم با رنگ و رخ پریده به سراغ جارو خاڪ‌انداز می‌رم.
گفت از سرشناس های گرگان؟جهانگیری‌ها هم سرشناس بودند دیگر. ممڪن بود او…
سؤال ذهنم را مامان می‌پرسد:
_ڪی هستن حالا؟
جواب آقاجان شمشیر می‌شود و در قلبم فرو می‌رود:
_حاج آقای صفدری! اگه یادت باشه همین فرشامونو از گالری اون خریدیم. همون موقع هم پسرش پای دخل ایستاده بود. چه پسر مؤدب و خون گرمیه
دست‌هایم موقع جارو ڪردن خرده شیشه‌ها می‌لرزد و نمی‌توانم…
منی ڪه وزنه‌های سنگین را برمی‌داشتم حالا از نگه داشتن یڪ جارو در دستم عاجزم.

مامان با آشنایی سر تڪان می‌دهد:
_آهان آره یه چیزایی یادم اومد. پسرش قد بلند و خوش سر زبون بود اما مگه نامدار نگفت ڪه…
صدای محڪم آقاجان حرف مامان را قطع می‌ڪنم:
_از نظر من این مورد تأییده!
حس می‌ڪنم این حرف را خطاب به من گفت.یعنی زیادی به تو بها دادم جانان! این بار هر چه صلاح بدانم همان است.
مامان می‌خندد:
_دیگه نظر آخر و باید جانان بده.
سرم را بلند نمی‌ڪنم تا ڪسی از چشم‌هایم حالم را نخواند، پسر خون گرم صفدری ڪه هیچ،نوید آمدن پسر شاه را هم نمی‌خواهم. حداقل نه تا زمانی ڪه دلم گیر یڪ جفت چشم سبز است.
_جوونای این دوره صلاح خودشونو نمی‌دونن!
مهتاب تند و تیز جواب می‌دهد:
_آره والا آقاجون الان دختر خالم چسبید به جون مامان و باباش ڪه من الا و بلا این پسره رو می‌خوام. تو دانشگاه با پسره آشنا شده بود. حالا سر شش ماه ڪارش به جدایی ڪشیده اما من طبق خواسته ی بابام پیش رفتم خداروشڪر تا الان جز خوبی چیزی ندیدم. قدیمیا ڪار خوبی می‌ڪردن خودشون حرف آخرو می‌زدن
ڪمر صاف می‌ڪنم و چنان نگاهی به مهتاب می‌اندازم ڪه سرش پایین می‌افتد.
خرده شیشه‌ها را در سطل زباله می‌ریزم؛ آقاجان می‌گوید:
_نمی‌خوام فڪر ڪنی مجبورت می‌ڪنم؛ من توی این مدت چند بار با پسره صحبت ڪردم. مثل خودت ورزشڪاره، مستقل و با جنمه… دستش به دهنش می‌رسه!نه اهل دود و دمه نه اهل رفیق بازی… رڪ بخوام بهت بگم دخترم این و به بهانه‌های الڪی رد ڪنی دیگه از این بهتر پیدا نمی‌شه…
تڪیه به ڪانتر می‌دهم و حرفم را صریح می‌زنم:
_من نمی‌خوام آقاجون!
اخم در هم می‌ڪشد:
_تو مگه دیدیش ڪه الڪی ردش می‌ڪنی؟
سری به علامت نه بالا می‌برم:
_نه. اما فعلا قصد ازدواج ڪردن ندارم.
با اخم های در هم و صورتی مستبد مقابلش را نگاه می‌ڪند و با تحڪم حرفش را می‌زند:
_فردا شب میان! اگه فڪر می‌ڪنی خسته می‌شی فردا باشگاه نرو ڪه شب و سرحال حاضر بشی.
همین؛ یعنی حق اعتراض هم نداری!
صدای آیفون و پشت بندش صدای بردیا بلند می‌شود:
_بابا جونم اومد.
روی مبل می‌ایستد و در را باز می‌ڪند. لب باز می‌ڪنم ڪه چشمم به مامان می‌افتد.اشاره‌ای به مهتاب می‌ڪند و می‌خواهد ڪه ساڪت باشم تا به وقتش!
زیاد طول نمی‌ڪشد تا صدای نوید و بردیا خانه را شلوغ ڪند.
_پدرسگ بذار از راه برسم بعد از سر و ڪولم برو بالا… آخ…
همان لحظه درحالی ڪه بردیا روی شانه‌اش است وارد آشپزخانه می‌شود:
_سلام عرض شد.سلام آقاجون!
همه جواب سلامش را می‌دهند و او متوجه ی جو متشنج می‌شود ڪه نگاهش از روی همگی‌مان عبور می‌ڪند. بردیا را زمین می‌گذارد و می‌پرسد:
_چی شده؟
مهتاب شانه بالا می‌دهد:
_هیچی،پیش پای تو بحث خواستگار جانان بود.
ابرو بالا می‌دهد:
_حالا ڪی مغز خر خورده بیاد اینو بگیره؟
با اخم جواب می‌دهم:
_یڪی مثل تو ڪه مغز خر خوردی و رفتی این شیرین عقل و گرفتی!
آقاجان تند پرخاش می‌ڪند:
_مواظب حرفات باش جانان!
خنده‌ی زیر پوستی مهتاب بیش‌تر حرصم می‌دهد. نوید هم طبق معمول طرف زنش را می‌گیرد:
_زن من یه نعمته ڪه خدا بهم داده.
متاسف برایش سر تڪان می‌دهم ڪه مامان می‌گوید:
_بسه،یڪی‌تون بره پارسا رو صدا بزنه برای شام بیاد بالا!
نوید بلند می‌شود ڪه حرف آقاجان متوقفش می‌ڪند:
_لازم نیست.

درباره‌ی ali aghapoor

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *