خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/ پارت سی

رمان خاطره/ پارت سی

دختر حتی با وجود کفش‌های پاشنه ده سانتی باز هم مجبور است برای بردن دهانش زیر گوش امید روی پنجه‌ی پا بأیستد.
حتی بوی سیگار و الکل هم مانع رسیدن بوی عطرش به بینی امید نمی‌شود.
با آن صدای جذابش کنار گوش حرف می‌زند:
_شما که ده دقیقه هم نمی‌شه اومدین به این زودی می‌خواین برین؟
صاف می‌ایستد و با دیدن نگاه خیره‌ی امید لبخندی می‌زند و با سفیدی دندان‌هایش قرمزی لب‌هایش را بیشتر به رخ می‌کشد:
_نشناختین؟سانازم… قبلا یه بار همو دیدیم.اون موقع دوست سیاوش بودم.
ابرو بالا می‌اندازد؛ تازه یاد‌ش می‌آید این دختر را قبلا دیده بود.سری برایش تکان می‌دهد و می‌پرسد:
_سیاوش کجاست؟
ساناز جلو می‌آید و به بهانه‌ی شلوغی کامل نزدیکش می‌شود و جواب می‌دهد:
_همون موقع‌ها جدا شدیم. خبری ازش ندارم.
نگاهش را روی موهایش می‌چرخاند،نفس‌هایش که به شماره می‌افتد اخم می‌کند و سری تکان می‌دهد:
_اوکی خوشحال شدم دیدمت!
می‌خواست فرار کند که تیرش به سنگ می‌خورد و ساناز جلویش می‌ایستد.
_نمیمونی یه کم؟شرابای فوق‌العاده‌ای دارن یه کمم صحبت می‌کنیم.
مکث می‌کند و همین باعث می‌شود ساناز دستش را بگیرد و دنبال خودش به سمت گوشه‌ ترین نقطه‌ی سالن بکشاند.
دو جام را پر می‌کند و یکی‌اش را به سمت امید می‌گیرد.
بی تعارف لیوان را می‌گیرد و برای شعله‌ور شدن آتشی که در وجودش بود همه را یک نفس سر می‌کشد و زیر سنگینی نگاه ساناز لیوانش را پر می‌کند و روی مبل لم می‌دهد.
ساناز خودش را به سمتش می‌کشد و پا‌های خوش فرم برهنه‌اش را روی هم می‌اندازد و بحث را باز می‌کند:
_قبلاها خیلی بیش‌تر توی مهمونی‌ها می‌دیدمت!
نگاهش می‌کند و جواب نمی‌دهد.ساناز بی دلیل می‌خندد:
_دیگه هم با کسی نمی‌بینمت انگار تو هم خیلی وقته تنهایی؟
تنها؟معنی تنهایی چه بود؟
دومین لیوانش هم به راحتی خالی می‌شود و سومی راحت‌تر پر می‌شود:
_حوصله‌ ندارم.
لب‌های سرخش آویزان می‌شود:
_پس کاش می‌گفتی حوصله‌ی منم نداری!خوب شد بهت پیشنهاد رقص ندادم.
لبخندی از سر سستی می‌زند؛ حق داشت بگوید شراب فوق‌العاده‌ای‌ست…
_اما من بهت پیشنهاد رقص می‌دم.
لب‌‌ولوچه‌ی آویزانش خیلی زود طرح لبخند را می‌گیرد.
_اما من پیشنهاد رقص‌تونو قبول نمی‌کنم.
سرکشی‌اش لبخند روی لب‌های امید را پررنگ می‌کند؛دخترهای هار را بیش‌تر دوست داشت.
خودش را به سمتش می‌کشاند و لب‌هایش برای گفتن باز می‌شود و نگاهش روی موهای خرمایی ساناز خشک می‌ماند.
ساناز که متوجه‌ی نگاهش می‌شود تره‌ای از موهایش را در دست می‌گیرد:
_نمی‌خوای بدونی چرا پیشنهاد رقص تو قبول نمی‌کنم؟
نمی‌شنود؛بعد از چند لحظه خیرگی سرش بی‌اختیار جلو می‌رود و بینی‌اش مقابل موهای خرمایی او مکث می‌کند.
چشم‌هایش را می‌بندد و خود‌ش را روی دیوار خانه‌ی حاج مصطفی می‌بیند در حالی که باد بوی ملایم و شیرینی را به سمت بینی‌اش می‌کشد.
دستش لای موهای لخت او فرو می‌رود و به سختی پلک‌هایش را باز می‌کند و ته تقاری حاج مصطفی را مقابل خودش می‌بیند..کنار‌ش…خیلی نزدیک به خودش…با همان بوی شیرین و ملایم.با موهای بلندی که صورتش را قاب گرفته.
نفس‌هایش سنگین می‌شود.
بی‌حال می‌خندد:
_گیسو کمند.
چشم‌هایش را می‌بندد و سرش را روی پشتی مبل می‌گذارد و خنده‌اش عمق می‌گیرد.
دستی روی سینه‌اش می‌نشیند و نفسی کنار گوشش رها می‌شود:
_خیلی قشنگ صدام زدی!
پلک‌هایش باز می‌شود؛ تنش هرم آتش می‌دهد در آن جهنم!
با دیدن ساناز خنده‌اش رفته رفته محو می‌شود و اخم می‌کند. انگار راست راستی خیال کرده بود ته تقاری حاج مصطفی ور دلش نشسته.
دست ساناز را پس می‌زد و بلند می‌شود.دیگر حتی نگاهش هم نمی‌کند:
_حالم میزون نی.
همین جمله‌ی کوتاه را هم با صدای گرفته می‌گوید و با سرعت از لابه‌لای جمعیتی که با رقصیدنشان وسط را پر کردند رد می‌شود.
به خاطر آن شراب نه،از جای دیگری می‌سوخت.
از آن برج که بیرون می‌رود،نفس عمیقی می‌کشد.هوای گرم و شرجی گرگان آرامش نمی‌کرد…
چشمش به سوپر مارکت می‌افتد.بی‌اراده قدم‌هایش او را به آن سمت خیابان می‌کشد.
وارد می‌شود و از یخچال یک شیشه آب معدنی برمی‌دارد. سردترینش را…
با سستی حساب می‌کند و بیرون می‌آید.
سر بطری را باز می‌کند و به جای خوردن صورتش را بالا می‌گیرد و تمام آب بطری را روی صورتش خالی می‌کند.
قطرات آب سرد از روی گردنش سر می‌خورد پایین و لباسش کامل خیس می‌شود.
_زدی به کاهدون قرار خواستگاری و گذاشتن باهامون.گفتم شاید بخوای بدونی که خودش قبول کرده عموش گفت.

قفسه‌ی سینه‌اش از حجم نفس‌های بلندش بالا پایین می‌رود.
به خودش لعنت می‌فرستد که سه پیک از آن کوفتی را انقدر راحت خورده.
میلش به سیگار را پس می‌زند و سوار موتورش می‌شود.بی‌اعتنا به خیس بودن صورت و لباسش گاز را می‌گیرد و با سرعت راه می‌افتد.
باد موهایش را به رقص در می‌آورد. به خاطر خیسی لباسش باید احساس سرما کند اما چیزی تا سوختنش باقی نمانده.
به خاطر حماقت او،سیب سرخ حاج مصطفی نصیب کفتار می‌شد.
اگر جانان بله می‌گفت به این وصلت،او هم به اندازه ی علی در بدبخت شدنش سهم داشت.
سرعتش آن‌قدر زیاد است که هفت دقیقه ی بعد می‌رسد.
صدای ایستادن موتورش سکوت سنگین کوچه را می‌شکند.
موبایلش را بیرون می‌کشد و دستش روی شماره‌ای که از موبایل پارسا دزدیده بود می‌لغزد.
طبق انتظارش بعد از دو بوق ریجکت می‌شود.
با حرص نفسی می‌کشد و روی صفحه ‌ی پیامش می‌رود و انگشتش تند و تند روی حروف کیبرد می‌لغزد:
_کوچه بن بست منتظرتم!
* * * * *

‍‍ سرش رو به سمت من می چرخونه و من از ترس تیر نگاهش قدمی به عقب بر می دارم.به سمتم یورش میاره و بی امان دستش رو دور گردنم می ندازه و من و محکم به دیوار می کوبه!دلم به حال فرمون ماشینش سوخت،حالا گردن خودم زیر انگشت های قدرتمند این مرد در حال خورد شدن و بود و خون جلوی چشم هاش نمی ذاشت حال خرابم رو ببینه.
با فکی قفل شده غرش می کنه:
_من که شوهرتم تا حالا یه بارم هم‌خوابت نشدم…حالا بگو ببینم اون حرومزاده ی توی شکمت مال کیه؟
نمی دونم چه طور از منی که رو به موت بودم انتظار جواب داشت. فشار دستش رو بیشتر می کنه و با خشم بیشتری ادامه میده:
_بنال تا همین جا چالت نکردم.
می خوام حرف بزنم اما چیزی جز خس خس از راه گلوم بیرون نمیاد.گردنم رو رها می کنه.روی زانو خم میشم و به سرفه میوفتم.برای ذره ای هوا تقلا می کنم که ازم دریغ می کنه،موهام رو به چنگ می گیره و وادارم می کنه سر بلند کنم و به چشم هاش نگاه کنم،چشم هایی که دیگه سیاه نبود،براق نبود،آرامش نداشت.
توی چشماش فقط و فقط خشم زبونه می کشید.
_چند وقته حامله ای؟هوم؟کی تونستی کلید و برداری بری گه خوری اضافه کنی؟نکنه میاوردیش این جا آره؟
لحظه ای سکوت می کنه،با اخم به منی که هنوز نفسم راست نشده نگاه می کنه و در نهایت به جای موهام مچم رو اسیر می کنه و دنبال خودش می کشونه.بالاخره زبونم وا میشه و صدام با هق هق به گوش می رسه:
_هامون التماست می کنم نکن!
حتی صدام رو نمی شنوه،در اتاق خودش رو باز می کنه و پرتم می کنه داخل.
اشاره ای به تخت می کنه و باز داد می کشه:
_نکنه رو تخت من کثافت کاری می کردین؟آره؟؟این جا؟؟؟
روی زمین زانو می زنم و با گریه میگم:
_هامون به خدا اشتباه می کنی.
باز هم بی اعتنا به صدای ضعیفم به سمت تخت میره،ملافه و رو تختی رو با فریاد می کشه و عربده می زنه:
_رو همین تخت حامله ت کرد آره؟؟؟؟
نفسم بالا نمیاد،خدایا بسه،کافیه!بالش رو محکم به دیوار می کوبه:
_رو این تخت،تو خونه ی من…
سکوت می کنه،فقط صدای نفس های بلندشه که سکوت اتاق رو می شکنه.درمونده روی تخت می شینه و این بار می ناله:
_خدا لعنتت کنه آرامش!
گریه م شدید تر میشه،دستم رو جلوی دهنم می گیرم تا صدام اعصابش رو بیشتر بهم نریزه.اون با نفرت بیشتری ادامه میده:
_آخه تو چه آدم پستی هستی!
با هق هق اسمش رو صدا می زنم،بدون این که سرش رو بلند کنه میگه:
_صدات و نشنوم ،لعنت به اون روزی که کمک تو کردم،لعنت به اون ساعت هایی که به تو محبت کردیم.لعنت به تو و اون حروم زاده ی شکمت…
سرش رو بیشتر فشار میده:
_به حال خودت نمی ذارمت،هم تو رو می کشم هم اون سگ پدری که اون حروم زاده رو توی شکم تو کاشت،قسم می خورم می کشمتون.

نگاهی با ترس به اطراف می‌اندازم و وارد کوچه می‌شوم.
می‌بینمش که تکیه زده به دیوار آجری و سرش پایین افتاده.
با حرص به سمتش می‌روم و هنوز به او نرسیده حرفم را می‌زنم:
_چرا پای تلفن بهم نگفتی چه اتفاقی واسه پری افتاده؟
سرش را بالا می‌گیرد،چشم‌هایش متوقفم می‌کند.
کوچه تاریک بود اما من دیدم که چشم‌هایش قرمز است.همان طور که لحنش پشت تلفن کشدارتر و گرفته تر از همیشه بود!
یک قدم عقب می‌روم که می‌خندد:
_ازم می‌ترسی؟
شکی که داشتم به یقین تبدیل می‌شود.او هوشیار نبود.
من هم چه احمقانه باور کردم از پری برایم خبر آورده!
تکیه‌اش را از دیوار می‌گیرد که متاسف می‌گویم:
_دروغ گفتی نه؟
جلو می‌آید:
_جور دیگه‌ای می‌تونستم بکشونمت این‌جا گیسوکمند؟تو که موهات و از پنجره شوت نمی‌کنی پایین من، مجبورم واست دوز و کلک بیام تا از قلعه‌ت بکشونمت بیرون.
اخم می‌کنم:
_درسته…فقط می‌تونی با دوز و کلک بکشونیم بیرون چون من با آدمای عوضی کاری ندارم.
برمی‌گردم و هنوز قدمی برنداشتم بازوی دست سالمم را می‌گیرد:
_لازم نی ازم بترسی بدمست نیستم.
بازویم را از دستش می‌کشم و با نگاه تندی می‌غرم:
_ترس نگو،من فقط اونقدر ازت متنفرم که دلم نمی‌خواد وقتم و باهات تلف کنم.
جلو می‌آید و نگاه تب دارش را می‌اندازد در نگاهم:
_نمی‌ترسی؟
سؤالش را با سؤال جواب می‌دهم:
_از چی؟از تو؟
جلو می‌آید؛قدش از من بلند تر بود و حس خوشی از این بالا نگاه کردنش نداشتم.
صدایش آرام می‌شود،لحنش آرام تر:
_از این‌که اسلام به خطر بیوفته!
گیج نگاهش می‌کنم.سر از حرف‌هایش در نمی‌آورم،هذیان می‌گفت؟
آشکارا نفس می‌کشد و ادامه می‌دهد:
_این عطر موهاته، تنته هر چی که هس…داره اسلام و به خطر می‌ندازه.
سنگ‌کوپ می‌کنم و قلبم مثل هر زمان با یک حرف از جانب او فعالیتش را شروع می‌کند. می‌خواهم عقب بروم که این‌بار مچ دستم را می‌گیرد.
تکانی به دستم می‌دهم اما انگشت‌هایش محکم دور مچم حلقه شده.
با کشیدن دستم به سمت خودش هیچ فاصله‌ای باقی نمی‌گذارد:
_عطرتم مثل موهات دیوونه کننده‌ست.

نفس‌هایم به شماره می‌افتد؛باز هم جانان؟
بار قبل با حرف‌هایش به بازی‌ات گرفت برایت بس نبود؟
زیر چشم‌هایش قرمز شده،چرا نمی‌فهمد من با تمام ادعایم کم می‌آورم مقابل لحن اغوا کننده‌اش؟
در مقابلش تبدیل به یک موجود ضعیف و بی‌دست‌و پا می‌شوم.
تند عقب می‌روم و بی‌اختیار می‌غرم:
_تو به پری هم همینا رو گفتی؟
حس می‌کنم نگاهش می‌خندد.
_امروز با اون قرار داشتی،می‌دونم که قبلش هم همو دیدین. تو چه آدم پستی هستی امید جهانگیری!شخصیت آدما،قلبشون، احساساتشون، خیلی با ارزش‌تر از اینه که تو به بازی بگیریشون.
از حرف‌هایم برداشت خودش را می‌کند که لبخند کوتاهی می‌زند:
_حسودی کردی؟
با خشم نگاهش می‌کنم که خنده‌اش عمیق می‌شود:
_هیچ وقت از اعتراف کردن نترس.خیلی رک بگو امید جون حسودی کردم.
پوزخند می‌زنم.
_حسودی؟من از آدم نامردی مثل تو بیزارم.
چهره‌اش متفکر می‌شود:
_هم بیزاری هم عاشقی!ترکیب قشنگیه.
حرف‌هایش تمام وجودم را از خشم می‌لرزاند و تن صدایم بی‌اختیار بالا می‌رود:
_من عاشقت نیستم.
جدی می‌شود:
_اگه نبودی واسه لج و لج بازی با من قبول نمی‌کردی اون علی لاشی بیاد خواستگاریت!
ناباور پلک می‌زنم:
_چه ربطی داره؟من اونو…
عصبی وسط حرفم می‌پرد:
_خیلی ربط داره خاتون…من نامرد اوکی! اما اون شرط و من و علی بستیم با هم.تو می‌دونی اونم به اندازه ی من لش تو پارتی‌هاست.من دود سیگار و قلیون میدم بیرون اون کمترین دود و دمش می‌رسه به گل.من لاشی،دختر باز…ولی مطمئن باش اونم کم نمالیده به این و اون…
نفسی می‌گیرد بین حرف‌هایش و کلافه تر ادامه می‌دهد:
_باور کنم واسه مجازات کردن من قبول نکردی خواستگاریش و؟
زمزمه می‌کنم :
_مجازات؟
نگاه عاقل اندر سفیهی به چشم‌هایم می‌اندازد:
_یعنی تا این حد خری که نفهمیدی ضعف دارم روت؟
گیج نگاهش می‌کنم؛
_چرا داری چرت و پرت می‌گی؟تو روی همه ضعف داری! پری، چه می‌دونم دنیا…مگه من ندیدم توی خیابون چشمت دنبال همه می‌ره؟
جلو می‌آید؛ لعنت به آن چشم‌های خمارش:
_مهم اینه که دلم واسه کی میره.

قلب بی‌جنبه‌ام چنان به تلاطم می‌افتد که بی اختیار فاصله می‌گیرم تا صدایش به گوش او نرسد.
نگاهم را از چشم‌هایش می‌گیرم:
_این بار دیگه چرا باهام بازی می‌کنی؟هوم؟
نفسش را فوت می‌کند:
_من هیچ وقت با تو بازی نکردم بفهم خره! حتی وقتی پای اون شرط بندی لعنتی وسط بود،من فقط سعی کردم بیشتر ببینمت. یه کلمه از حرفام بهت دروغ نبود.
به صورتش نگاه می‌کنم:
_بهت اعتماد نمی‌کنم!
قدمی که من عقب رفته بودم را او جلو می‌آید:
_مگه من گفتم بهم اعتماد کن؟
کلافه از دستش می‌نالم:
_پس ازم چی می‌خوای؟
_علی‌الحساب هیچی جز این‌که خواستگاری علی و کنسلش کنی!
اخم می‌کنم:
_من نمی‌تونم آقاجونم قرار و گذاشته هیچ وقت زیر حرفش نمی‌زنه.
معنادار نگاهم می‌کند و در نهایت سر تکان می‌دهد:
_اوکی خودم حلش می‌کنم.
ابرو بالا می‌دهم:
_می‌خوای چی‌کار کنی؟
با شیطنت خودش را نزدیک می‌کند:
_اونش و بسپار به حاجیت!
اخم می‌کنم و عقب می‌روم:
_دیگه نمی‌خوام ببینمت!
متفکر به چشم‌هایم زل می‌زند:
_اما نگات یه چی دیگه می‌گه!
گارد گرفته می‌پرسم:
_نگام چی میگه؟
باز هم آن لبخند محوش را که چال گونه‌اش را به رخ می‌کشید تحویلم می‌دهد:
_نگات میگه دلم میخواد همیشه تو رو ببینم امید!
با تمسخر می‌خندم:
_انگار مستی عقل تو زائل کرده. بیشتر از اینا به چرت و پرت هایی که میگی گوش نمی‌دم.

پشتم را به او می‌کنم و هنوز دو قدم نرفته‌ام با حرفش قدم‌هایم ثابت می‌شود:
_من تو همین یکی دو روزه می‌رم تهران!
حرف بعدی‌اش را با مکث می‌زند:
_شاید هیچ وقت نیام.
حس بد و خفه کننده‌ای به دلم چنگ می‌زند. به خودم که می‌آیم می‌بینم اشک حلقه زده در چشم‌هایم…خدا را شکر میکنم که صورتم را نمی‌بیند.
_نه این که بخوام واسه همیشه تو اون شهر پر از دود و دم زندگی کنم نه…اما این بار می‌خوام سر جونم قمار کنم.
وجودم می‌لرزد و مطمئنم او لرزش تنم را می‌بیند.قمار سر جانش؟
_شاید با خودت دو دو تا چار تا می‌کنی که حرفام چه دخلی به تو داره اما…
مکث می‌کند:
_اگه بگی برگرد امید به هر قیمتی برمی‌گردم.اگه بگی نه…باختمم به یه ورم نی حتی اگه معامله جونم باشه.
اشکم بی‌اراده جاری می‌شود؛از من چه خواسته‌ای داشت؟می‌خواست امتحانم کند؟می‌خواست به هر دویمان ثابت کند او هم الان جزئی از من شده، جزئی از قلبم،جزئی از تمام وجودم…این هم بازی‌اش بود مطمئنم
آدم که نمی‌تواند وجود خودش را به سمت مرگ هل دهد. می‌خواست این را بهم ثابت کند و بعد هم به ریشم بخندد.
سکوتم آن‌قدر طولانی می‌شود که خودش آن را می‌شکند:
_فهمیدم.
در صدایش دلخوری را به وضوح شنیدم. صدای دور شدن قدم‌هایش را می‌شنوم و بعد هم صدای روشن شدن موتورش را…
می‌ترسم،ترس هیچ وحشت می‌کنم.
اگر می‌رفت و دیگر برنمی‌گشت؟اگر هیچ وقت دیگر او را نمی‌دیدم؟
لحظه ای بعد صدای گاز دادن موتورش بلند می‌شود و او با سرعت از کنارم عبور می‌کند.
حتی پشت سرش را هم نگاه نمی‌کند تا حداقل اشکی که پشتش ریختم را ببیند و نرود.
دیوار‌های آجری آن کوچه‌ی لعنتی به سمتم هجوم می‌آوردند..
کوچه تاریک است،تا چند لحظه قبل روشن بود.
این کوچه ی لعنتی ترس دارد برعکس چند لحظه قبل!
این کوچه‌ بوی او را می‌دهد،بوی عطر آمیخته به سیگارش را…
اگر هیچ وقت دیگر نمی‌دیدمش چی؟
گریه‌ی آرامم تبدیل به هق هق می‌شود.می‌خواست با جانش معامله کند؟چرا؟یعنی جانش هیچ ارزشی برایش نداشت؟ برای من چه؟داشت به خدا قسم.
دستم بی اراده موبایل داخل جیبم را لمس می‌کند!تا به خودم می‌آیم که موبایل کنار گوشم است و دومین بوق هم خورده شد.
به سومین بوق صدایش را باز هم از بین هجوم باد می‌شنوم:
_بگو!
برای اولین بار اسمش را می‌برم، آن هم با گریه:
_امید.
باورم نمی‌شود این صدای گرفته و ملتمس متعلق به من باشد.
برای اولین بار است که حتی زبانم هم به اختیار من نمی‌چرخد:
_نرو… به خاطر من!
صدای باد قطع می‌شود،انگار که نگه داشت.
قبل از این‌که حرفی بزند تماس را قطع می‌کنم و بدون لحظه‌ای ماندن در آن کوچه شروع به دویدن می‌کنم.
می‌دانم کارم حماقت محض بود اما، دلم نمی‌خواست به نبودن او حتی فکر کنم.

_ناجور تو فکری؟
تکانی می‌خورم و به پارسا نگاه می‌کنم،اصلا متوجه نشدم که کی کنارم نشست!
نگاهم را به زمین می‌دوزم و کوتاه زمزمه می‌کنم:
_چیزی نیست!دارم به این فکر می‌کنم با این دست شکسته چه طوری می‌تونم ورزش کنم.
_غصه شو نخور!زود خوب می‌شه.تو ورزش این چیزا پیش میاد.
لبخند مصنوعی می‌زنم. با هزار التماس از خاله خواسته بودم بگوید حین ورزش کردن دستم این‌طور شده،هر چند کلی سرزنشم کرد اما در نهایت با شرط این‌که دیگر به امید رو ندهم قبول کرد.
_ولی قیافه‌ی تو هم رفته‌ت به خاطر دستت نیست. مگه قرار نشد اگه نخواستیم جواب بدیم سکوت کنیم به جای اینکه دروغ بگیم؟
لب‌هایم تکان می‌خورد و همان لحظه سر و کله ی دانیال پیدا می‌شود؛صورتش قرمز شده و نفس نفس می‌زند.
پسر مجید هم‌بازی خوبی برایش شده بود و دو تایی خانه را روی سرشان گذاشته بودند.
_عمه گوشی تو بده!
بی حوصله پسش می‌زنم:
_شارژ نداره برو به بازیت برس!
ملتمس خودش را آویزانم می‌کند:
_عمه جانان بده دیگه، یه کم بازی کنیم پست می‌دم.
کلافه از کنه بازی‌هایش به او می‌توپم:
_گفتم شارژ نداره.حالیت نشد؟
لب برمی‌چیند و همان لحظه ضربه ای به پشت گردنم می‌خورد:
_با بچم با احترام برخورد کن!
خصمانه به نوید نگاه می‌کنم؛دلم می‌خواست داد بزنم مخصوصا این‌که با این حرف نوید همه من را نگاه می‌کردند.
همه شامل مجید آقا،آقاجان و نامدار می‌شد.
خانم ها داشتند ظرف‌ها را می‌شستند و من به خاطر دستم عذرم موجه بود.
پشت پلکم پر بود از اشک‌هایی که خیال باریدن داشتند و من یک تنه راه‌شان را سد کرده بودم.
بلند می‌شوم :
_سر به سرم نذار نوید به جاش به بچت یاد بده یه بار یه حرف و میزنن بهش بفهمه.
_تو با این سنت با یه بار گفتن نمی‌فهمی از این بچه توقع داری بفهمه؟
ظرفیتم آن‌قدر پایین آمده بود که تحمل شوخی هایش را نداشتم برای همین دل گرفته بدون هیچ توضیحی به سمت اتاقم می‌روم.
به درک که مجید آقا اولین شبی‌ست که مهمان ماست و نامدار هم تازه آمده. به درک که کارم بی‌ادبی محض بود و از یک آدم بالغ بر نمی‌آمد.
توان نشستن در آن جمع را حتی با وجود پارسا نداشتم. نداشتم دیگر… دست خودم که نبود.
در اتاقم را که می‌بندم بغضی که تا آن لحظه داشت خفه‌ام می‌کرد می‌شکند.
غریبانه مچاله می‌شوم روی تخت.
اولین بار بود برای یک غریبه این طور اشک می‌ریختم.
غریبه؟غریبه نبود او…
به خدا نبود! قلبم با او احساس غریبگی نمی‌کرد،در این مدت کوتاه چنان برای خودش در قلبم جا باز کرد که دیگر غریبه نامیده نمی‌شد.
دلم می‌خواست کتکش بزنم،بعد از تماسم برای دل خوش شدنم حتی یک مسیج ساده هم نداد. نگفت به خاطر تو نمی‌روم،زنگ نزد… هیچ نگفت و من چه احمقانه فکر کردم او با یک حرف من از قمار بازی‌اش می‌گذرد.
دلم می‌خواست دوباره زنگ بزنم و این بار با فریاد بگویم”برو به جهنم…برو که امیدوارم به خاطر بلایی که سرم آوردی بمیری!مرده یا زنده بودنت یک درصد هم برام مهم نیست امید جهانگیری…برو و هیچ وقت برنگرد”
می‌توانستم؟در خیال بله،در واقعیت… هه.. زهی خیال باطل.
شالم را از سرم می‌کشم و تا گردن می‌روم زیر پتو…
صد بار موبایلم را چک می‌کنم فقط یک پیام از پارسا می‌گیرم:
_نگرانتم!
برای رفع نگرانی‌اش حتی شده به دروغ نمی‌توانم کلمه‌ای تایپ کنم.
چشم‌هایم را می‌بندم،ساعتی بعد صدای خداحافظی‌شان را می‌شنوم.
نیم ساعت بعدش در اتاق باز می‌شود و مامانم تا بالای سرم می‌آید و فکر می‌کند خواب هستم و بی حرف می‌رود.
یک ساعت بعد چراغ‌های خانه خاموش می‌شود.
یک ساعت بعدش احتمالا همه خوابیدند و من… همچنانم بیدارم.
از این پهلو به آن پهلو می‌شوم که با صدای پیامک موبایلم قلبم از کار می‌افتد.
شتاب زده موبایلم را چک می‌کنم و با دیدن پیامش ضربان قلبم می‌رود روی هزار…
_زنگ می‌زنم.
طبق معمول قبل از هضم پیامش صدای زنگ موبایلم بلند می‌شود. تند صدایش را قطع می‌کنم و نفس زنان به صفحه ی موبایلم نگاه می‌کنم.
انگار که کیلومترها دویده‌ام،با یک تماسش قلبم همان‌قدر تند می‌زند،عرق می‌کنم و نفسم به سختی می‌آید و می‌رود.
دستم روی آیکون سبز می‌لغزد و به بی ارادگی‌ام لعنت می‌فرستم.

موبایل را کنار گوشم می‌گذارم.بر خلاف تصورم هیچ نمی‌گوید.
چند لحظه مکث و… کارم تمام می‌شود با شنیدن صدای ساز زدنش!این بار گیتار می‌زد، به همان قشنگی ویولون زدنش…
غرق شدم در حس ساز زدنش که صدای خودش به جنون می‌رساندم.
*کسی که سنگدله شاید،یه روزی مهربون بوده…
شکستن اعتمادش رو، وقتی خیلی جوون بوده.
هر اندازه که می‌جنگه،بازم حس می‌کنه بس نیست.
مثل تبعیدِ تنهاییش، که منتظرِ هیچ کس نیست.*
دستم ناباور می‌نشیند روی دهانم و اشک‌هایم سر می‌خوردند روی گونه‌هایم…
او قصد داشت با من چه کند؟
*شاید… پل‌های برگشت‌و،خودش عمدا خراب کرده.
هزار بار با سفید باخته، سیاه و انتخاب کرده.*
صدا…همان صداست اما لحنش… غم دارد،درد دارد…دردی که دل من را هم پای خودش می‌سوزاند.
*شاید… به هر کی دل بسته، ازش بدجوری رنجیده.
کسی که سنگدله شاید… گذشته شو نبخشیده*
سرم را روی بالش می‌گذارم و گوشی را به گوشم می‌چسبانم.باور کنم این همه احساس در ساز زندنش،در خواندش باشد؟کسی که خنده‌هایش از همه بلندتر است.
*اگه بی رحمه تو حرفاش،اگه مه گیر و مرموزه…
تو چشماش یه شبه تو شب، یه جنگل داره می‌سوزه*
کاش می‌شد صدایش را ضبط کنم،از الان می‌دانم که دلتنگ شنیدن دوباره و دوباره ی این آهنگ با صدای او می‌شوم.
*بازم فرارش از اینه، که معلوم نشه غمگینه.
اون قدر بهش دروغ گفتن، به عاشقانه بدبینه *
چرا این‌کار را می‌کرد،حالا که قصد خواندن داشت چرا به من زنگ می‌زد؟کاش کمی اراده داشتی و تلفن را رویش قطع می‌کردی جانان. تو که سیم‌کارتت را عوض کرده بودی! تصمیم داشتی هیچ وقت تسلیمش نشوی… حالا چرا این طور مشتاقانه گوش می‌دهی؟
*شاید… به هر کی دل بسته، ازش بدجوری رنجیده.
کسی که سنگدله شاید… گذشته شو نبخشیده*
حتی نفس هم نمی‌کشم تا صدای نفس‌هایم تداخل پیدا نکند با خواندش…
آهنگ که تمام می‌شود تازه می‌فهمم گونه‌هایم خیسِ خیس شده.
منتظر شنیدن حرف‌هایش هستم! با مکث کوتاه و گرفته می‌گوید:
_دیگه بخواب گیسو کمند!شبت بخیر…
حتی منتظر نمی‌ماند تا جوابش را بدهم و قطع می‌کند. هاج و واج به صفحه ی موبایل نگاه می‌کنم.
صدایش چرا انقدر گرفته بود؟نکند او هم مثل من…
با ولع هوا را به ریه‌هایم می‌کشانم.
با آهنگش تمام وجودم را سوزانده و حالم… حال غریبی‌ست.
احساس نو و تازه‌ای که با تمام تلخی‌هایش زیر زبانم مزه کرده بود.
جرئت اعتراف کردن حتی برای خودم هم نداشتم اما من،کل روز را به او فکر می‌کنم.شب با یاد او می‌خوابم،صبح ها اولین چیزی که به ذهنم می‌آید تصویر چشم‌هایش است. دروغ چرا… من حتی در خوابم هم او را می‌بینم.
لبخندی با وجود اشک‌هایی که هنوز روی گونه‌هایم است روی لبم نقش می‌بندد.
این حس تازه را دوست داشتم.پارسا چه گفت؟
“به جمع عاشق‌ها خوش اومدی!”
عاشق شده بودم؟عاشقِ پسر ارشد جهانگیری ها…آن هم من!ته تقاری حاج مصطفی رستمی…دختر سر به راه آقاجانم.
عاشق شدم؟چه واژه‌ی غریب و بیگانه‌ایست برای قلبی که عمری فقط به خاطر خانواده‌اش تپید و حالا یک غریبه از راه رسیده و…
از این پهلو به آن پهلو می‌شوم.
چه اعتراف سختی‌ست اعتراف عاشق شدن! آن هم عاشق پسری که دستش را خالکوبی کرده! کنار ابرویش بریدگی دارد، موهای کنار سرش را تراشیده و هیچ وقت مثل نامدار و پارسا شلوار پارچه‌ای نمی‌پوشد.ریش ندارد و صورتش را شش تیغ می‌زند.
چشم‌هایش… چه خوانده بود امشب؟
*تو چشماش یه شبه تو شب، یه جنگل داره میسوزه.*
باز هم لبخند می‌زنم. جنگل… چه کلمه‌ی خوبی‌ست برای تشبیه به چشم‌هایش..

به مامان نگاه می‌کنم،در حینی که غذایم را از ماهیتابه داخل بشقاب می‌ریزد،می‌پرسد:
_حالا امشب بیان با این دست شکسته می‌خوای بیای استقبالشون؟
شانه بالا می‌دهم:
_مگه چیه؟ دستم و که قطع نکردن.می‌گم مامان می‌شه من نیام؟ اول شما یه جلسه ببین‌شون بعد…
بشقاب را جلویم می‌گذارد:
_من که نمی‌خوام باهاش عروسی کنم.خودت بیا قشنگ پسره رو ببین… ببین به دلت می‌شینه یا نه!بعدا زبونت واسه من دراز نباشه.
قاشق را برمی‌دارم و بی‌میل به غذایم نگاه می‌کنم. خبر نداشت من پسره را دیدم و حتی با او سر یک میز در کافی‌شاپ نشستم.
یادآوری آن روز نحس باعث می‌شود اخم کنم.
مامان برای خودش هم می‌کشد و مقابلم می‌نشید و بحث از من سر می‌خورد سمت آذر:
_خداروشکر که آذر هم رفت سر خونه و زندگیش اما من اصلا دلم راضی نیست.بیوه نبود که براش یه جشن عروسی هم نگیره آقاجونت.آذر حرفی نداشت حاج مصطفی نخواست. کاملا به همه نشون داد این دختر طرد شده‌ست. دلم سوخت،منم که قبول نداره تا براش مادری کنم.
با دهان پر حرفم را می‌زنم:
_دیگه می‌خواستی چی‌کار کنی مامان جان؟تو همه کار واسه اون کردی. بیشتر از این فکرش و نکن!
لقمه‌ی دیگری برای خودم می‌گیرم و با خوردنش یاد امید می‌افتم که چه طور کله‌پاچه می‌خورد و بی‌اراده لبخند می‌زنم،مامان که خنده‌ام برداشت دیگری کرده،می‌گوید:
_مسخره می‌کنی؟
خنده‌ام را قورت می‌دهم:
_نه به خدا راست گفتم.
چپ چپ نگاهم می‌کند:
_غذاتو خوردی برو یه سر خونه‌ی آذر ببینش!دلم نمی‌خواد مدام با هم قهر باشین اونم که دیروز جلوی همه از دلت در آورد.
شانه بالا می‌اندازم:
_نمی‌رم ناسلامتی امشب قراره واسم خواستگار بیاد…
دروغ گفتم؛ هدفم این بود که یکی دو ساعت دیگر به بهانه‌ای بپیچانم و بروم خانه‌ی عمو رضا…منتهی بهانه‌اش را هنوز پیدا نکرده بودم.
کاملا می‌فهمد که شانه خالی کردم:
_هنوز ساعت دو ظهر هم نشده مهمونا نه شب میان! نمی‌خوای بری بگو نمی‌خوام برم.
سر تکان می‌دهم:
_اوکی نمی‌خوام برم!
متاسف سر برایم تکان می‌دهد:
_همه چیزت به خالت رفته،تو رو کرده یکی لنگه‌ی خودش!
نیشم خود به خود شل می‌شود:
_خاله جونم بده مگه؟
_نه… اصلا! فقط ببین سن و سالش و!تو این سن هنوز مجرده!
دستی که به سمت نان برده بودم را عقب می‌کشم و جدی می‌شوم. چند لحظه به مامان نگاه می‌کنم و می‌پرسم:
_چرا هیچی از گذشته نمی‌گی بهم؟ نامدار و خاله عاشق هم بودن درسته؟
جوابم را نمی‌دهد و سرگرم غذایش می‌شود:
_بین نامدار و خاله یه چیزی بوده و آقاجون مانع شده درسته مامان؟
نگاهش را از صورتم می‌دزدد و کوتاه جواب می‌دهد:
_اوهوم.ولی تو دیگه کنجکاوی نکن هر چی بوده تموم شده به هیچ‌کدومشونم حرفی نزن!
_با‌شه نمی‌گم اما می‌خوام بدونم…آقاجونم چرا…
با صدای بلندی حرفم را قطع می‌کند:
_بسه جانان… آقاجونت هر کاری کرده درست بوده.گذشته‌ی اونا هر چی بوده چیزی نیست که مربوط به تو باشه.
حسابی در برجکم می‌زند؛این هم از خصلت بد مامانم بود که تا نمی‌خواست یک کلمه هم حرف نمی‌زد! بر عکس من که دهان لق بودم او دهانش حسابی قرص بود.
با صدای زنگ موبایلش نگاه سرزنش گرانه‌اش را از من می‌گیرد و به موبایلش می‌اندازد.
تماس را وصل می‌کند، مشغول خوردن می‌شوم و گوشم با اوست:
_جانم حاج مصطفی!
با غذایم بازی می‌کنم،خودم این‌جا،فکرم در گذشته،دلم جای دیگر و گوشم،همچنان با مامان:
_ممنون ما خوبیم شما خوبین؟خسته ی کار نباشید.
بهتر نبود از نامدار بپرسم؟ چه قدر هم که او من را جز آدم ها حساب می‌کرد که حالا بخواهد ماجرای عشقی‌اش را برایم تعریف کند.
_چی؟
با صدای متعجب مامان سر بلند می‌کنم و با دیدن نگاه معنادارش به من مطمئن می‌شوم قضیه مربوط به من است.
_چرا؟ مگه چی‌شده؟
با اشاره ی سر از او می‌پرسم که چه شده و او با گرفتن دستش جلویم می‌خواهد که صبر کنم.
_باشه،صحبت می‌کنیم… فعلا خداحافظ!
قطع می‌کند که تند می‌پرسم:
_چی‌شد؟ ‌

 

گیج نگاهم می‌کند و جواب می‌دهد:
_آقاجونت قرار امشب و کنسل کرده.
متحیر می‌پرسم:
_چی؟؟؟؟؟چرا؟؟
سری تکان می‌دهد:
_نفهمیدم اما صدای آقاجونت عصبی میومد اون که کم چیزی و توضیح میده می‌دونی… اما حتما یه چیزی شده!
با دهان باز فکرم پر می‌زند سمت امید.کار خود‌ش است، مطمئنم!
_یعنی چی شده؟ آخه عموت خیلی تعریف کرد ازشون! سابقه نداشت آقاجونت یه دفعه این طوری زیر حرفش بزنه.
سکوتم سنگین می‌شود و طولانی،بار قبل آذر را رسوا کرد، این بار لابد همین بلا را سر علی آورده. از کجا معلوم فردا حرصش را سر تو خالی نکند جانان؟
اشتهایم به کل کور می‌شود،قاشق را در بشقاب می‌گذارم و صندلی را عقب می‌کشم:
_چیزی می‌خوای بگو برات بیارم؟
گیج و گنگ به مامان نگاه می‌کنم؛ چرا او به هر چه می‌خواست می‌رسید؟
بلند می‌شوم و حواس پرت جواب می‌دهم:
_می‌رم تو اتاقم!
_چیزی نخوردی که…
جواب نمی‌دهم؛ معنادار به صورت درهم و گرفته‌ام نگاه می‌کند..لابد در سرش فکر می‌کند به خاطر به هم خوردن مراسم خواستگاری ناراحت شدم.
ناراحت بودم؟نبودم. دچار مرضی شدم که خودم هم نمی‌دانم چیست و این بدترین مرض دنیاست!
پا به اتاقم می‌گذارم و غرق در فکر روی تخت می‌نشینم.
می‌خواستم تلافی کارش را سرش در بی‌آورم؛ می‌خواستم این بار این من باشم که با او بازی می‌کند اما عوضی باز هم به هدفش رسید.
موبایلم را برمیدارم تا شماره‌اش را بگیرم و هر چه از دهانم در می‌آید بارش کنم اما پشیمان می‌شوم؛
حال که او می‌خواهد برود؛ علی را هم که دست به سر کرد.پس همان بهتر من هم از خیر تلافی بگذرم.
انشالله که هر دوی‌شان بروند به جهنم.حتی اگر او را دوست داشته باشم این را مطمئنم که هیچ وقت کارش را فراموش نمی‌کنم.
از کجا معلوم؛شاید خدا تقاص کارش را در همین دنیا از او بگیرد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

3 نظر

  1. بي صبرانه منتظر پارت جديد هستيم ، مرسي از قلم زيبا و دوست داشتني نويسنده .

  2. چرا پارت جديد نميزارين آخه .. 🙁

  3. هر سری باید بگیم تا پارت بذارین

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *