خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت شانزده

رمان خاطره/پارت شانزده

 

جوابی به او نمی‌دهم؛دست برنمی‌دارد:
_با شمام جان‌جان خانوم!
تمام حرصم را در دلم نگه می‌دارم تا اگر زنده رسیدیم با دست‌های خودم خفه‌اش کنم.
_چه خوب دیگه نمی‌ترسی پس…
و سرعتش از آن سرعت سرسام آوری که داشت هم بالاتر می‌رود و بیشتر از قبل ماشین را کج و راست می‌کند.
پلک‌هایم را محکم روی هم می‌فشارم…
کم نمیاری جانان‌؛تسلیم نمی‌شی!چه خیال عبثی…
برمی‌گردم و در حالی که در ذهنم نقشه ی قتل او را می‌کشم سیگار دیگری از جعبه بیرون می‌کشم و به سمت لبش می‌برم.
با لبخند پیروز مندانه‌ای سیگار را بین دو لبش می‌گیرد.
فندکش را برمی‌دارم. منِ احمق حتی نمی‌دانم این فندک لعنتی چه طوری روشن می‌شود.
سرش را باز می‌کنم و بعد از کلی زیر و رو کردنش تازه می‌فهمم آن چیز پیچ مانند کنارش را باید بچرخانم.
فندک را زیر سیگارش می‌برم.اصلا آن‌قدر بکش تا بمیری!
سرش را به سمتم برمی‌گرداند و دود غلیظ اولین پک‌ش را در صورتم رها می‌کند.
فندک را روی داشبورد پرت می‌کنم و از لای فک قفل شده‌ام می‌غرم:
_آروم برو!
چند متر جلو تر چراغ قرمز است.سرعتش را زیاد می‌کند و دم به دم نزدیک‌تر می‌شود.
این کله خراب می‌خواهد چراغ قرمز را هم رد کند..
داخل صندلی فرو می‌روم و با ترس لب می‌زنم:
_اشهد ان لا اله الا الله.
هر لحظه که به چراغ نزدیک‌تر می‌شود وحشت وجودم را بیش‌تر پر می‌کند.
حتی زبانم هم بند آمده!
_سفت بچسب!
حرفش را می‌زند و درست در میلی‌متری خط پایش را روی ترمز می‌گذارد.
بی تعادل به جلو خم می‌شوم و به موقع دستم را به داشبورد می‌گیرم.
چشم‌هایم سیاهی می‌رود؛برمی‌گردم و با دیدنش که تکیه زده به در ماشین با لذت قیافه‌ی ترسیده‌ام را نگاه می‌کند و سیگار می‌کشد رسما منفجر می‌شوم.
تمام فنون ورزشکاری‌ام را پشت سر می‌گذارم.کیف سنگینم را بالا می‌برم و سرش را نشانه می‌گیرم.
به موقع جاخالی می‌دهد و کیفم روی کتفش فرود می‌آید.
محکم و محکم‌تر می‌زنمش و او با خنده سعی در مهارم دارد.
نفس زنان دست نگه می‌دارم.با تهدید انگشتم را برایش تکان می‌دهم اما در آن لحظه هیچ حرف تهدید آمیزی به ذهنم نمی‌رسد.
برای ضایع نشدنم آن سیگار لعنتی را از بین انگشت‌هایش بیرون می‌کشم و از پنجره پرت می‌کنم پایین !

با نفسی بریده از لای دندان‌هایم می‌غرم:
_ڪله خر…
دستم به سمت دستگیره می‌رود تا بازش ڪنم اما قبل از این‌ها قفل مرڪزی را زده.
چراغ ڪه سبز می‌شود با خونسردی می‌گوید:
_تو مرام یه راننده نیست سر ظهری مسافر و وسط راه بندازه پایین.
_اما تو مرامش هست مسافر و زهر ترڪ ڪنه نه؟
چال گونه‌ی ڪوچڪش اعصابم را بیش‌تر بر هم می‌زند:
_اسمش و می‌ذاریم هیجان!
جوابی نمی‌دهم؛خداراشڪر باقی مسیر را عین آدم می‌رود.
سر ڪوچه‌ی پیمان ڪه می‌رسیم ڪیفم را روی شانه‌ام می‌اندازم و سرسنگین می‌گویم:
_همین‌جا بزن ڪنار!
به حرفم اعتنا نمی‌ڪند و طعنه می‌زند:
_چیه از دایی جونت می‌ترسی؟
درست مقابل در آپارتمان پیمان نگه می‌دارد و قفل در را باز می‌ڪند.
_ته خطه!
دستگیره را می‌ڪشم اما از پیاده شدن منصرف شده و برمی‌گردم.
با تردید لب باز می‌کنم:
_برنامه ی امشب تون…یعنی…مهمونی‌تون خیلی جای خطرناکیه؟
لبخند محوی کنج لبش می‌نشیند:
_تا حالا پا تو توی یه دورهمی ساده هم نذاشتی نه؟
با لب‌هایی آویزان سری به طرفین تکان می‌دهم که به شوخی می‌گوید:
_تو رو باید گرفت.
به چشم‌غره‌ام اعتنا نمی‌کند و حرفش را می‌زند:
_مهمونی نیست.یعنی هستا اون جور ناجور که تو فکر می‌کنی نیست اما تر تمیزم نیست به هر حال….
ادامه‌ی حرفش را نمی‌زند و من منظورش را خوب می‌فهمم.
لب تر می‌کنم و می‌گویم:
_یعنی ممکنه بلایی سر آذر بیاد؟
تنش را به سمتم خم می‌کند و با خیره شدن به چشم‌هایم جواب می‌دهد:
_خواهرت ته هفت خط های عالمه…مگه اینکه خر باشه اون قدر مست کنه که بخواد پشت بندش خریت کنه. واس خاطر پول مسابقه هم شش دنگ حواسش جمعه اما من دلم واسه تو می‌سوزه خانوم مربی.منو یاد دوران جاهلیت خودم می‌ندازی.ساده ای،سادگی قشنگه ها نه که نباشه اما واسه دهه ۴۰ قشنگه نه الان.الانه رو باید سوهان بکشی به دندونات تیز باشن واسه دریدن.بین یه مشت گرگ،گوسفند بودن خریته نه افتخار.
نگاهش…نگاهش…چرا نمی‌توانم مستقیم به چشم‌هایش نگاه کنم؟صدای آرامم سکوت بین‌مان را می‌شکند:
_میگی چی کار کنم؟
خداراشکر که صاف سر جایش می‌نشیند و اجازه می‌دهد نفس حبس شده‌ام رها شود.جوابم را بدون آن لحن شوخ طبعش می‌دهد:
_یا بزن به طبل بی‌عاری واست مهم نباشه آبجیت چی کار میکنه یا قدر یه ارزن جربزه داشته باش و امشبه رو بیا…
سکوت می‌کنم.من می‌رفتم بین یک مشت آدم قمار باز که معلوم نبود می‌خواهند چه کنند؟اصلا من چرا باید با طناب پوسیده ی آذر خودم را ته چاه بی‌اندازم؟اصلا به من چه ارتباطی دارد؟
با مخالفت سر تکان می‌دهم.
_نمیام.تو راست میگی غلطای آذر ربطی به من نداره.
این بار دستگیره را باز می‌کنم و او با صدایش مانع می‌شود:
_غذای امروزت با وجود سویاها و نخودچی هاش خوشمزه بود.ممنون!
از اینکه یک جمله را عین آدم به دور از شوخی گفت حیران می‌شوم. خوشبختانه نمی‌گذارد تعجبم زیاد ماندگار باشد و با همان لحن شیطنت بار مختص به خودش ادامه می‌دهد:
_ولی هنوزم کلپچ با پیاز یه چیز دیگست.
چشم غره ای به سمتش می‌روم و محکم و با حرص می‌گویم:
_خداحافظ.
با خنده سری برایم تکان می‌دهد؛کیف و سبد غذا را برمی‌دارم و در ماشینش را محکم به هم می‌زنم.
هنوز هم بابت شوکی که بابت آن رانندگی‌ ناشی گرانه‌اش بهم داد قلبم تند می‌کوبد.اگر باز گذرم به او بی‌افتد تلافی می‌کنم!

گوشه‌ی ناخنم خون گرفته از بس با دندان کندمش.
نگاه به ساعت می‌اندازم‌؛دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشد.خوش به حال پیمان…حداقل می‌تواند تمرکزش را روی جزوه‌های پخش شده‌ی مقابلش بگذارد.
گوشی را در دستم می‌چرخانم و برای هزارمین بار دستم به سمت اسم نامدار پیش می‌رود و پشیمان می‌شوم.
به او بگویم که و به این آتش دامن بزنم.
سرم را بین دست‌هایم می‌گیرم‌‌؛بیچاره پری…امروز باز به ملاقاتش رفتم و حالش آشفته ترم کرد. معلوم است امید بدجور پا روی دم مرتضی گذاشته که مردک عوضی دق و دلش را سر پری بیچاره خالی کرده.
وقتی گفتم فردا با هم به گرگان می‌رویم و مرتضی دیگر نمی‌تواند اذیتت کند باور نکرد.خودم هم هنوز باور نمی‌کنم!
صدای پیمان در می‌آید:
_غمبرک نزن باو حالمون و گرفتی بلند شو یه چیزی بیار بخوریم گشنمونه!
نفس حبس شده در سینه‌ام را فوت می‌کنم و جواب می‌دهم:
_من دلم عین سیر و سرکه می‌جوشه اون وقت تو…
_واسه کی می‌جوشه؟الحق که مامان احمقت رفتی اونم مثل تو خله.بابا ول کن پی آذر و…پی پری و… به جهنم کی شوهرش اذیتش می‌کنه یا کی دلش می‌خواد گند بزنه به زندگیش این وسط تو شدی ریش سفید. عرضه هم نداری فقط بلدی حرص بخوری.
درمانده می‌نالم:
_میگی چی‌کار کنم دایی؟
_میگم سر تو بذار یه گوشه بکپ صبحی میخوای بری ساک تم من می‌بندم.
با لب‌هایی آویزان می‌گویم:
_مگه خوابم می‌بره؟
بدنش را کش می‌دهد و خسته می‌غرد:
_خدایا یه عقلی به این بشر بده یه تایم استراحتیم به من جای تو بودم الان تو اتاقم داشتم خواب هفت پادشاهی می‌دیدم.
می‌خندم و باز نگاهم کشیده می‌شود سمت ساعت.
آذر را مدام در دردسرهای مختلف تصور می‌کنم و آخر هم بی طاقت بلند شده و به اتاق می‌روم و در را می‌بندم.
شماره‌ی آذر را می‌گیرم،خاموش است.
لعنتی معلوم نیست در چه مخمصه‌ای افتاده که تلفنش را هم خاموش کرده.
این بار با هزار دل‌دل کردن دستم روی شماره‌ی سیو نشده ی او می‌رود…بعد از کلی بوق اول صدای آهنگ و بعد صدای خودش در گوشم می‌پیچد:
_بله
لب‌هایم را روی هم می‌فشارم و جان می‌کنم تا دو کلام حرف بزنم:
_سلام وقت داری؟
کوتاه جواب می شنوم
_بگو!
لحنش دستپاچه‌ام می‌کند؛لبی تر می‌کنم و در نهایت حرفم را می‌زنم:
_آذر اونجاست؟
سکوت می‌کند؛صدای آهنگ دور می‌شود و بالاخره صدایش واضح در گوشم می‌پیچد،با همان لحن همیشگی:
_چی شده نگران خواهرتی؟
_توقع داری نباشم؟
می‌خندد و من عجیب طعم تمسخر را لابه لای خنده‌اش می‌بینم:
_آفرین نگران باش!تو زاویه ی دیدمه داره گل می‌کشه،زیادی شنگول می‌زنه اما من به پیک هم نخوردم نه این‌که فکر کنی بدمستم نه…می‌خوام وقتی آبجیت اون ماشین عروسکش و می‌بازه هوشیار خوشحالی کنم.
ترس به دلم می‌افتد.
_‌سر ماشینش شرط بستین؟
خنده‌اش در گوشم می‌پیچد:
_سر وسیله ی نقلیه مون.
چشم‌هایم گرد می‌شود:
_اون می‌دونه تو پراید داری؟
خنده‌اش شدت می‌گیرد:
_اون می‌دونه تو نمی‌دونی من پرایدم ندارم که… همون دو سال پیش فروختمش به رفیقم.یه موتور دارم سلطانه!
سر در نمی‌آورم،گیج می‌پرسم:
_یعنی آذر می‌دونه تو موتور داری و سر وسیله ی نقلیه شرط بسته؟
_آفرین،بالاخره دوزاری کجت راست افتاد من میگم آدم و خر گاز بگیره اما جو گیر نشه.البته موتور منم کم پولش نیست ارزش معنویش از عروسک زیر پای خواهرت بیشتره ولی خوب شرطیه که بسته شده!
عصبی می‌غرم:
_آدرس اون خراب شده رو بده.
انگار صدایش می‌زنند…چون بعد از گفتن “الان میام” جوابم را می‌دهد:
_این‌جا با روحیه ی تو سازگار نیست جان‌جان خانوم.میای اینا جنبه ندارن میمالن بهت لگد می‌پرونی کل کاسه کوزه مون می‌ریزه بهم.نترس هوای دختر ارشد حاج مصطفی رو دارم.
حیرت زده لب باز می‌کنم اما دیر شده،تلفن را قطع کرده!
ضربه‌ای به پیشانی‌ام می‌زنم و درمانده طول و عرض اتاق را با قدم‌هایم متر می‌کنم و دوباره شماره‌اش را می‌گیرم.
لعنتی موبایلش را خاموش کرده.چند بار پشت هم نفس عمیق می کشم و فکر می کنم اما جز راه های تکراری که تهش به بن بست می خورد چیزی به ذهنم نمی آید.صدای داد پیمان از پذیرایی بلند می شود:
_با کی حرف می زنی؟گوشیت اشغاله مامانت پشت خطه بیا جواب شو بده.
نفسم را درمانده فوت می کنم.در این لحظه توان دروغ گفتن به مامان را ندارم دیگر…لعنت به تو امید با آن قدم نحست.

 

با استرس از پنجره بیرون را نگاه می‌کند که می‌گویم:
_نگران نباش.نمیاد.
انگشت های ظریفش را در هم می‌پیچاند:
_دلم شور می‌زنه.مرتضی آدمی نیست که به این راحتی بیخیال بشه.راست شو بگو جانان چی کار کردی که سر و کلش پیدا نیست؟
آه می‌کشم،می‌خواهم بگویم خودم هم مانند تو بی خبرم اما به اجبار لبخند می‌زنم:
_گفتم که،تحقیق کردم فهمیدم چند مورد رشوه خواری داره.احتمالا حق خارج شدن از شهر و ندن بهش یه مدتی هم پاش گیره.تا بعد از اونم خدا بزرگه!
عمیق نگاهم می‌کند.
_یه چیزی و ازم مخفی می کنی جانان وگرنه انقدر چشاتو ازم قائم نمی‌کردی!
چه قدر بد است که اطرافیانت جزئیات اخلاقی‌ات را بدانند.
دستش را می‌گیرم و با اطمینان می‌گویم:
_چیزی نمی‌شه.بهم اعتماد کن باشه؟
به چشم هایم نگاه می‌کند،تردید دارد.نفسش را رها می‌کند:
_باشه اما بریم گرگان من کجا بمونم؟
شانه بالا می‌اندازم:
_نمی‌دونم،فعلا فکرش و نکن!
موبایل در دستم می‌لرزد،پیامک جدیدی دارم.شماره‌ی امید را که می‌بینم مثل مجرم‌ها به پری نگاه می‌کنم و وقتی می‌بینم در عالم دیگری‌ست،نگاهی به پیام می‌ندازم:
_راه افتادین؟
تند و کوتاه تایپ می‌کنم:
_آره،توی اتوبوسیم!
صفحه را قفل می کنم و باز به پری نگاه می کنم.هیچ شباهتی به آن پری گذشته ندارد؛آن پری پرحرف و وراج کجا و این دختر ساکت با گونه های گود افتاده کجا؟
خیره به نیم رخش او را کنار امید تصور می کنم.اگر با امید ازدواج می کرد شاید…
دلیش را نمی دانم اما آن دو را حتی در خیالم نمی توانم کنار هم مجسم کنم.اصلا آقاجانم خوب کاری کرد.آن ها اصلا به هم نمی آیند.
سنگینی نگاهم باعث می شود لبخندی بزند و بگوید:
_چیه؟قیافم خیلی داغون شده؟
با لبخند سری به طرفین تکان می دهم
_تو هنوزم همون پری خوشگله ی خودمی
تلخ می خندد و بی مقدمه مسیر حرف را عوض می کند:
_خوش به حالت جانان می دونی بهت حسودیم میشه،درسته آذر و نوید باهات لجن اما مامانت و آقاجونت به فکرتن می دونی مقصر وضع الانم پدر مادرمن حالا هر چه قدر هم ادعای دلسوزی کنن.من اون موقع مگه چند سالم بود که ترسیدن بمونم روی دست شون؟
با حسرت آه می کشد و با مکث می پرسد:
_بعد از اون ماجرا…امید و …
جا می خورم،سؤالش را ادامه نمی دهد و منتظر جواب می ماند.برای خالی نبودن عریضه طرح کج و کوله ای از لبخند روی لبم می نشانم و جواب می دهم:
_بعد از اون ماجرا ندیدمش..
_خبری هم ازش نداری؟ازدواج کرده؟
ساکت در پی جواب می مانم و با مکث کوتاه زمزمه می کنم:
_نه.
صاف می شیند و دیگر چیزی نمی پرسد.سرم را به شیشه ی اتوبوس تکیه می زنم.
چرا عین آدم راستش را نگفتم؟چرا نگفتم که امید به خاطرش از گرگان کوبیده و تا تهران آمده؟چرا نگفتم من هیچ کاری نکردم و امید باعث شد تا تو الان همراه من برگردی.
درست برعکس گذشته که کوچک ترین چیز ها را برای تعریف کردن پیش او از دست نمی‌دادم حالا با وجود دهان لقم دلم نمی‌خواهد حرفی از امید پیش او بزنم.
چشم‌هایم را می‌بندم به قصد استراحت پلک هایم اما به محض تاریک شدن دیدم تصویر یک جفت چشم سبز شرور را می بینم.
صاف سر جایم می‌نشینم؛این روزها آن قدر قیافه اش را دیده ام که حالا مدام جلوی چشمم می آید.
قفل موبایلم را باز می‌کنم و چشمم را به پیامک جدیدش می‌دوزم:
_هواش و داشته باش گیسو کمند!

 

کلید می‌اندازم و در را باز می‌کنم و با صدایی پر انرژی می‌گویم:
_من اومدم.
جوابی نمی‌آید؛خانه در سکوت سنگینی فرو رفته و انگاری که کسی نیست.
چمدان بزرگ و سنگینم را داخل می‌آورم و همان جا کنار در می‌گذارم و مامانم را صدا می‌زنم اما انگاری کسی نیست،هیچ کس نیست.
این موقع شب حتی اگر آقاجانم نباشد،مامان حتما خانه است.
دوباره کفش هایم را می پوشم و از پله ها پایین می روم.
در خانه‌ی پارسا را می زنم خداراشکر او در را باز می‌کند.
با دیدن ظاهر آشفته اش نگران می پرسم:
_خوبی؟
متعجب ابرو بالا می‌دهد:
_کی اومدی؟
_همین الان اما هیچ‌کی نیست نمی‌دونی کجان؟
سکوت می‌کند؛دلم گواهی بدی می‌دهد.
نگران باز هم می‌پرسم:
_حرف بزن پارسا چیزی شده؟
نفس خسته اش را رها می‌کند و با حرفش دلواپسی‌ام را بیش تر می‌کند:
_باشه می‌گم اما نگران نشو خوب؟ اتفاق خاصی نیفتاده.
جانم به لبم می‌رسد:
_خوب بگو چی شده پارسا سکته م دادی.
بالاخره لب می‌جنباند:
_یه پاکت آوردن در خونه برای آقاجونت.توش چند تا عکس بود.
دلم هری می‌‌زیرد. دو کلمه ی آخر را با مکث و صدای آرامی می‌گوید:
_از آذر.
انگار از بلندی به پایین پرت می‌شوم.
_دختره ی احمق با وضع ناجور تو مهمونی نشسته من نمی‌فهمم این آذر چرا زنجیر پاره کرده.معلومه اون جا یکی باهاش دشمنی داشته که تو بدترین حالتا ازش عکس گرفته و فرستاده واسه عموجان.
نفسم بالا نمی‌آید؛کار خود عوضی‌اش است.کار خود نامردش است.زهرش را ریخت.نفرت نگاهم را پر می‌کند. اگر فقط یک مو از سر آقاجانم کم شود قسم می‌خورم با خاک سیاه یکسانت می‌کنم جناب جهانگیری.
_خوبی جانان؟
سر تکان می‌دهم و در حالی که صدایم می‌لرزد،می‌پرسم:
_آقاجونم کدوم بیمارستانه؟
از خانه‌اش بیرون می‌آید و در حینی که در را می‌بندد حرفش را می‌زند:
_با هم می‌ریم.
سر تکان داده و به سمت پله ها می‌دوم و می‌گویم:
_تا تو ماشین و روشن کنی کیفم و بر می‌دارم میام.
تند پله‌ها را بالا می‌روم و کیفم را روی شانه‌ام می‌اندازم و کفش هایم را عوض می‌کنم.
فقط دلم میخواهد ربطی به این کار داشته باشی امید نامردم اگر فک محکمت را پایین نیاورم.
سوار ماشین پارسا می‌شوم،گازش را می‌دهد و وقتی آشفتگی حالم را می‌بیند تسکین دهنده می‌گوید:
_نگران نباش دختر خوب. زنگ زدم از نامدار پرسیدم،خطر سکته از بیخ گوشش رد شده این یعنی اتفاقی نمیوفته.
سرم را پایین می‌اندازم تا اشکی که از چشمم می‌غلتد به چشم پارسا نیاید اما مگر می‌شد او حالم را نفهمد؟
دستش را به سمت گونه‌ام می‌آورد و اشکم را پاک می‌کند:
_تو مگه نمی‌دونی یه قطره اشکت چی به حال عموجان میاره؟قوی باش دختر دارم بهت می‌گم چیزی نمی‌شه.
به نیم رخش نگاه می‌کنم،دستش را روی دنده می‌گذارد و سرعتش را بالاتر می‌برد. با بغض می‌گویم:
_اگه بلایی سر آقاجونم بیاد من می‌میرم.
اخم‌هایش در هم می‌رود و با صدای گرفته و آرامی جواب می‌دهد:
_نمی‌میری.بدبختی هم همین‌جاست.می‌مونی با خاطراتش!
می‌دانم منظورش داغ عزیزهای از دست رفته‌اش باز بر دلش سنگینی کرده.
سکوت می‌کنم ولی سکوت را می‌شکند:
_تو از غلطای آذر با خبر بودی؟
ته دلم خالی می‌شود؛حتی جرئت ندارم به پارسا بگویم من با خبر بودم و هیچ غلطی نکردم.
آرام پچ می‌زنم:
_نه.
خداراشکر به چشم‌هایم نگاه نمی‌کند تا پی به دروغم ببرد. ضربه‌ای به فرمان می‌زند و می‌غرد:
_دختره ی احمق فکر کرده بزرگ شده که واسه من پای میز قمار می‌شینه و مست می‌کنه..
با رنگ و رویی پریده می‌پرسم:
_نامدارم اون عکسا رو دید؟
سر تکان می‌دهد؛ دستم را با ناباوری مقابل دهانم می‌گیرم.تمام است،کار آذر تمام است و اگر بو ببرند من هم می‌دانستم،آن وقت من هم در آتش اشتباهات آذر می‌سوختم. باز هم خاک بر سر بی دست و پایت کنند جانان.
* * * *
در حالی که طول و عرض بیمارستان را متر می‌کند برای هزارمین بار شماره‌اش را می‌گیرد و کلافه نفسش را فوت می‌کند:
_نه خیر جواب نمی‌ده.
پارسا در حالی که دست به جیب تکیه به دیوار زده با اخم می‌گوید:
_آذر و بگیر.
_اون که کلا خاموشه. آخ شیطونه می‌گه بزن این دختره رو لت و پارش کن.
انگشت اشاره ام را روی بینی‌ام می‌ذارم:
_هیش آرومتر نوید.الان به گوش آقاجونم می‌رسه.
پوست لبش را بین دندان هایش می‌فشارد.از چهره ی رنگ گرفته‌اش کاملا معلوم است تا چه حد عصبی‌ست:
_آخه تو ننت قمار باز بود یا بابات من و نامدار که پسریم پامون تو این مهمونی ها وا نشده اون وقت خانوم با اون لباس بین یه مشت مرد…
حرفش را ادامه نمی‌دهد.پارسا به سمتش می‌رود و دستی سر شانه‌اش می‌زند:
_آروم بگیر!
_چه طوری؟نامدارم که رفته پی آذر. دستش به آذر برسه زندش نمی‌ذاره.

خون خونم را می خورد،آن قدر خودم را لعنت کرده ام که اگر همین جا بمیرم از نفرین های خودم است.اگر منه بی دست و پا دیشب کاری می کردم الان همه مان آواره ی بیمارستان نبودیم.
گوشی در جیبم می لرزد؛به صفحه اش که نگاه می کنم با دیدن اسم پری نگاهم را به نوید و پارسا می اندازم در آن اوضاع همین کم مانده بود جریان پری را بدانند.
موبایلم را بی صدا می کنم و وارد اتاق آقاجانم می شوم.مامان بالای سرش قرآن می خواند با دیدن من لبخندی می زند.خداراشکر خطر از بیخ گوش آقاجانم گذشته و الان فقط فشارش بالاست.
مغموم به چشم‌های بسته‌اش نگاه می‌کنم و ولوم صدایم را آرام می‌کنم و می‌پرسم:
_بیدار نشد؟
لای قرآن را می‌بندد و جواب می‌دهد:
_نه هنوز…بیا بشین از سفر اومدی درست ندیدمت.
کنارش روی مبل جا می‌گیرم که می‌پرسد:
_راحت اومدی؟
سر می‌جنبانم.
_ولی چاق شدی یه خورده.
ناباور می‌پرسم:
_راست می‌گی؟
می‌خندد، خیلی خوب حساسیتم را می‌داند:
_نه مامان شوخی کردم.اما رنگ و روت یه خورده باز شده انگار اون جا بهت خوش گذشته.
لبخند کم جانی می‌زنم و پاسخی نمی‌دهم.
اگر بداند در این سفر مدام سر و کارم با پسر ارشد جهانگیری ها بود چه واکنشی دارد؟
بیچاره آقاجانم!با دیدن عکس آذر به این حال افتاد بفهمد من با پسر قمار باز حاج ابراهیم به پیک نیک رفته ام چه قدر قلبش می‌شکند.
دقیقا آن روزی که او را روی تخت بیمارستان دیدم با خود عهد بستم هیچ وقت آقاجانم را ناراحت نکنم حالا خودم…
حالا برای دومین بار عهد می‌بندم که دیگر هیچ وقت هم کلام با امید نشوم.امیدوارم این بار این قدر عاقل باشی که گند نزنی جانان.
در اتاق به آرامی باز می‌شود و پارسا داخل می‌آید.
لبخندی می‌زند و می‌گوید:
_الان با دکتر عمو جان حرف زدم تا آخر شب مرخص می‌شه.
لبخندی از ته دل می‌زنم و می‌پرسم:
_نوید کجاست؟
خنده اش محو می‌شود و با تاخیر پاسخ می‌دهد:
_نامدار بالاخره جواب داد.
از جا می‌پرم و می‌پرسم:
_آذر و پیدا کرده؟
متاسف سر می‌جنباند:
_فکر کنم خیلی بد زدتش چون صدای داد و بیداد آذر از اون ور میومد.
ناباور دست جلوی لبم می‌گیرم.مامان با وحشت لب می‌زند:
_یا امام حسین.آخه چه طور دلش اومده؟
کیفم را روی شانه ام می‌اندازم و دل نگران می‌گم:
_منو می‌رسونی خونه؟الان حتما همشون میرن اونجا.
با تکان دادن سر تایید می‌کند و خطاب به مامان می‌پرسد:
_شما می‌تونید تنها بمونید؟من تا یکی دو ساعت دیگه میام که کارای ترخیص عمو جان و انجام بدم.
مامان که موافقت می‌کند هر دو بعد از خداحافظی از اتاق بیمارستان بیرون می‌زنیم.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *