خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت نوزده

رمان خاطره/پارت نوزده

صدای قدم‌های آشنایش را که می‌شنوم پتو را روی سرم می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم.
در باز می‌شود،صدای نزدیک شدن قدم‌های آشنا و محکمش را می‌شنوم.
حضورش را که کنارم حس می‌کنم پتو را از سرم کنار می‌زنم و می‌خواهم بلند شوم که دستش را روی شانه‌ام می‌گذارد و وادارم می‌کند در همان حالت بمانم.
به چشم‌هایم نگاه می‌کند و می‌پرسد:
_خوبی باباجان؟
هر کار هم بکنم نمی‌توانم گره‌ی اخمم را حتی برای آقاجان باز کنم.صدای گرفته‌ام به سختی از حنجره‌ام بیرون می‌آید:
_خوبم آقاجون!
کمی دست دست می‌کند تا حرفش را بزند:
_قسمت هیچ کس و روی پیشونیش ننوشتن باباجان.برای همین نمی‌خوام از ماجرای امشب کدورت به دلت راه بدی.
زهر خندی می‌زنم و روی تخت می‌شینم.
با دلخوری می‌پرسم:
_اگه خواستگار آذر بودن چرا گذاشتین آخرین لحظه به من بگین؟آقاجون من یه شخصیتی دارم که حس می‌کنم این روزا زیر دست و پای همتون له می‌شه.من اون خواستگاری که حتی یه بار باهاش حرف نزدم برام اهمیتی نداره اما خانواده ی خودم برام مهمن.یه هفته تک تک تون زیر گوشم خوندید که این آقا اله و بله بعد لحظه‌ی آخر نامدار میاد و می‌گه نیا بیرون.بعدشم آذر میاد و به منی که حاضر و آماده نشستم متلک می‌پرونه.
مهتاب با ترحم نگام می‌کنه و مامان از خجالت نزدیکم نمیاد.
لعنت به قطره‌ی اشکی که همراه با حرف زدن از چشمم پایین می‌افتد.سر به زیر می‌شوم و ادامه می‌دهم:
_چرا گذاشتین امشب غرورم انقدر خرد بشه آقاجون؟
قطره‌ی اشکم را پاک می‌کند و با مهربانی جواب می‌دهد:
_آقای احمدی خواستگار تو بودن دخترم.اما نامدار اومد و یه چیزی گفت که به نظرم بی منطق نیومد.خودت شاهدی ما کم غصه ی آذر و نخوردیم.
قبلش هم نامدار با آذر حرف زد اونم سکوت کرد.برای همین منم دهنم و بستم و چیزی نگفتم!
با دلخوری می‌گویم:
_حالا قضیه ی امشب تقصیر نامدار باشه. شما چرا برای دومین بار منو پیش‌کش پارسا کردین بدون اینکه نظری از من بپرسین!
دست چروکیده‌اش را روی دستم می‌گذارد:
_من کسی و قابل اعتماد تر از پارسا پیدا نمی‌کنم.همیشه هم دلم می‌خواست اون دامادم بشه.من که بدت و نمی‌خوام باباجان! پارسا با خودمون بزرگ شده ریز و درشت اخلاقاش دستمونه. کفتر جلد همین خونه‌ست.
نگاهش می‌کنم و دلخور می‌گویم:
_من پارسا رو مثل نامدار و نوید دوست دارم آقاجون!
دستی به موهایم می‌کشد:
_اما پارسا برادرت نیست.
می‌خواهم لب باز کنم که مانع می‌شود و ادامه می‌دهد:
_اگه بمیرم به خاطر نامدار و آذر با چشم باز از این دنیا میرم باباجان.اما می‌خوام خیالم از بابت تو و نوید راحت باشه!
بغض دار زمزمه می‌کنم:
_خدا سایه‌تونو از سر ما کم نکنه!
با همان لبخند روی لبش ادامه ی حرفش را می‌زند:
_انشالله که آذر سرش به سنگ می‌خوره و به خانواده ی احمدی که امشب معطل‌شون کرد جواب مثبت می‌ده.نامدارم که زن بگیر نیست اما می‌دونم گلیمش و تو هر شرایطی می‌تونه از آب بکشه بیرون.بعد من اون باباست واسه شما.
می‌خواهم به حرفش اعتراض کنم که مانع می‌شود:
_این آخرین باری که کارم به بیمارستان کشید اشهدم و خوندم.می‌دونم زیاد مهمون این دنیا نیستم. ازت می‌خوام نذاری حسرت به دل و نگران از این دنیا برم.
دستم را می‌فشارد:
_تا شش ماه در این خونه به روی خواستگارات بازه.می‌دونی که صد نفر منتظرن لب تر کنی!بی‌خود که نیست ته‌تقاری حاج مصطفی‌یی. توی این شش ماه از بین خواستگارای معتمد و قابل تاییدت یکی رو انتخاب کن.نشد بدون قسمتت پارساست!
لب‌هایم آویزان می‌شود:
_یعنی می‌گید تا شش ماه بعد اگه با یکی از خواستگارم ازدواج نکردم باید با پارسا عروسی کنم؟
پلک‌هایش را به نشان تایید روی هم می‌گذارد.
صدای اعتراضم در می‌آید:
_آخه آقاجون خودت می‌گی قسمت،قسمت و که نمیشه براش زمان تایین کرد.اگه به خاطر تو دست رو آدم اشتباه بذارم چی؟
با لبخند اطمینان بخشی جواب می‌دهد:
_به نظرت من اجازه می‌دم آدم اشتباه پاش و از این خونه بذاره داخل؟
ساکت می‌مانم؛سرم را نزدیک می‌برد و آرام پیشانی‌ام را می‌بوسد.
_تا الان هر کی پا پیش گذاشت گفتی نه منم به نظرت احترام گذاشتم،حالا می‌خوام تو به نظر آقاجونت احترام بذاری و کسی و بیخودی رد نکنی!
من هم امشب همین کار را داشتم می‌کردم؛چه می‌دانستم نامدار من را لایق نمی‌داند.اصلا از کجا معلوم پس فردا خواستگار بهتری آمد دوباره همین کار را نکند؟
بغضم را فرو می‌برم و بر خلاف میلم مثل همیشه آرام زمزمه می‌کنم:
_باشه آقاجون،هر چی شما بخواین.

کلید می‌اندازم و وارد می‌شوم؛دو روز دیگر شروع ماه رمضان بود و من مانده بودم در این گرما چه طور زنده بمانم و هلاک نشوم.حتی باید تایم ورزشم را هم کم کنم.
از پله‌ها بالا می‌روم و از همان بدو ورود شال و مانتو را کنار می‌زنم،گیره‌ی موهایم را باز می‌کنم و جلوی کولر می‌ایستم!
مامان سرکی به بیرون می‌کشد و با دیدن من لبخند می‌زند:
_اومدی؟بیا این لباسا رو ببر پهن کن مامان.من کلی کار سرم ریخته!
وارد آشپزخانه می‌شوم و در یخچال را باز می‌کنم.شیشه‌ی آب سرد را برمی‌دارم و جواب می‌دهم:
_اون تحفه نیومد بیرون باهات کمک کنه؟
دستش را جلوی بینی‌اش می‌گیرد:
_هیش…می‌شنوه!
آب یخ را یک نفس سر می‌کشم؛طبق معمول چند قطره‌ای از کنج لبم تا روی گردنم سر می‌خورد!
آخیشی می‌گویم و روی صندلی می‌شینم که می‌گوید:
_نشین تنبل می‌شی منم کلی کار سرم ریخته وگرنه خودم پهن می‌کردم.
بیشتر لم می‌دهم.
_باشه حالا می‌برم قبلش یه چایی نمی‌خوای بدی به من؟
چپ چپ نگاهم می‌کند و لیوانی از چای داخل فلاسک‌ش برایم می‌ریزد.
نفس می‌کشم و می‌پرسم:
_چی درست کردی؟
در حین هم زدن غذا جوابم را می‌دهد:
_غذایی نیست که تو بخوری مامان جان.هر چی می‌خوای خودت آماده کن.
وا می‌روم و می‌نالم:
_نمی‌شد یه چیزی درست کنی منم بخورم؟
چشم‌های درشت و عسلی‌اش را گرد می‌کند و با صراحت جواب می‌دهد:
_تو چی می‌خوری؟یه نون پنیر هم آدم نمیتونه جلوت بذاره.
نفسم را رها می‌کنم:
_من همه چی می‌خورم به جز گوشت و محصولات حیوانی فکر کنم بار هزارمه که دارم اینو میگم.
می‌خندد:
_خوب حالا قرتی خانوم غر نزن چایی تو بخور!
با لب هایی آویزان طبق عادت قندم را داخل چای فرو می‌برم و بعد می‌خورم.
چای را داغ داغ هورت می‌کشم و می‌پرسم:
_آذر نیومد بیرون؟
سری به طرفین تکان می‌دهد:
_نه، بهتر که نیاد.حوصله ی دعوا ندارم.
پوزخندی می‌زنم:
_خوش می‌گذره بهش که ساکت شده و داد و هواراش و کم کرده سه وعده غذاش و می‌بری کوفت می‌کنه میری جمع می‌کنی.خسته نشدی مامان؟
جوابم را نمی‌دهد؛انگار میخواهد بگوید”خسته بشم چی کار کنم؟”
نفسی فوت می‌کنم و بلند می‌شوم.
سبد سنگین لباس‌‌ها را برمی‌دارم.نود درصدش مال آذر بود.
سری متاسف تکان می‌دهم و می‌پرسم:
_پارسا که خونه نیست اگه همین طوری برم؟
جواب می‌دهد:
_نه،اون صبح زود قبل تو رفت.
سر تکان داده و در را باز می‌کنم،با آن سبد سنگین بزرگ به سختی از پله‌ها پایین می‌روم.
در حین پهن کردن لباس‌ها به این دوهفته‌ای که از اولتیماتوم آقاجان گذشت فکر می‌کنم.تا الان سه نفر آمده بودند و متاسفانه آبم با هیچ‌کدامشان در یک جوب نرفت.
یکی‌شان بد به دل آقاجانم نشست اما من اصلا نتوانستم با شخصیت مظلومش کنار بی‌آیم! آن یکی پدرش یکی از سرشناس‌های گرگان بود و می‌خواست پسرش را از راه دور داماد کند چون شازده‌اش خارج کشور بود.
نفر سوم هم با یک صحبت کوتاه فهمیدم دنیای‌مان کاملا متفاوت است.
آذر فردای همان روز خانواده‌ی احمدی را رد کرد و مادرش اجازه خواست تا دوباره بی‌آیند،این بار برای من اما آقاجان گفت که این‌جا مغازه‌ی پارچه فروشی نیست که شما دختر انتخاب کنید!
عرق روی گردن و پیشانی‌ام می‌نشیند و با دیدن نصف بیشتر لباس‌های داخل سبد کلافه می‌شوم.واقعا این حجم از لباس برای خانواده‌ی چهارنفره زیاد بود.هر چند حاضر بودم قسم بخورم آذر به عمد این لباسها را کثیف می‌کند تا زحمت مامان بیچاره‌ام زیاد شود.

سعی می‌کنم نور مستقیم خورشید تاثیری روی اعصابم نداشته باشد برای همین زیر لب شروع به خواندن آهنگ می‌کنم.
آخرین لباس را که پهن می‌کنم دستی به پیشانی عرق دارم می‌کشم،سبد را برمی‌دارم.برمی‌گردم و به سمت پله‌ها قدم برمی‌دارم.با صدای باز شدن در خانه‌ی پارسا تکان شدیدی می‌خورم و مثل میخ به زمین قفل می‌شوم.
به ثانیه نمی‌کشد قامت آشنایی جلوی چشمم می‌آید.خم می‌شود تا بند کفش‌هایش را ببندد و منِ احمق به جای فرار از آن وضع مات و مبهوت نگاهش می‌کنم..
این‌جا چه می‌کرد؟در خانه‌ی ما…آن هم این وقت روز؟
برای لحظه‌ای سر بلند می‌کند،با گره خوردن چشم‌هایم به چشم‌های سبز لعنتی‌اش نفسم می‌برد.
دستش از حرکت می‌ایستد و نگاه گستاخش سر تا پایم را برانداز می‌کند.
به خودم می‌آیم،سبد از دستم می‌افتد و با تمام سرعت از پله‌ها بالا می‌روم،لحظه‌ی آخر که برمی‌گردم دوباره نگاهم قفل نگاهش می‌شود.
بی مکث خودم را داخل خانه می‌اندازم و در را می‌بندم.
تمام تنم از خجالت گر گرفته؛هنوز هم باورم نمی‌شود دقیقه‌ای قبل با این وضعیت روبه‌روی او ایستاده بودم.
روبه‌روی آینه‌ی قدی،نصب شده نزدیک در می‌ایستم و با دیدن خودم چنان لب می‌گزم که طعم خون در دهانم می‌پیچد..
حتی نامدار هم تا حالا من را این‌طوری ندیده آن وقت او…
دلم می‌خواهد خودم را بکشم،یا حداقل نگاه بی‌پروای لعنتی‌اش را از حافظه‌ام پاک کنم.
من را با یک نیم تنه‌ی ورزشی و موهای پریشانم دیده،آن هم امید… چه فاجعه‌ای بدتر از این؟
نگاهم روی برهنگی‌های بالاتنه‌ام مات می‌ماند و بالاخره اشک لعنتی‌ام گونه‌ام را تر می‌کند.
بی‌طاقت به سمت اتاقم می‌دوم و به صدا زدن های مامان اعتنایی نمی‌کنم..
خودم را روی تخت پرت می‌کنم و سرم را توی بالش فرو می‌برم.
با حرص روتختی‌ام را توی مشتم فشار می‌دهم و صدای جیغم را خفه می‌کنم.
به آقاجان خواهم گفت،حتی نامدار،پارسا باید بفهمد… نباید پای هر کسی را به این خانه باز کند،حتی رفیق گرمابه و گلستان قدیمی‌اش را…

 

با اوقات تلخی در را محکم به هم می‌کوبم!لعنت به نیش زبانت آذر…کار هر شبش است،با آمدن آقاجان از آن اتاق کوفتی بیرون بی‌آید و مظلوم نمایی کند.
کم‌کم آقاجانم هم رفتارش با او بهتر شده،معلوم است خوب…دختر عزیز نازپروده‌اش است.هر غلطی هم بکند با چهار تا چشم و ابرو آمدن باز در راس قلب آقاجانم جا دارد.
آن وقت جانان بدبخت کل زندگی‌اش را تباه کرده و کوچک‌ترین اشتباهش عمری به رخ کشیده می‌شود.
هیچ وقت نتوانستم مثل آذر در قلب آقاجانم جا داشته باشم. در واقع من جایگزین آذر بودم برای آقاجانم.
پشت میز مطالعه‌ام روی صندلی می‌شینم و سرم را بین دست‌هایم می‌گیرم.
وقتی سیاست رفتار آذر را می‌بینم حالم از سادگی خودم به‌هم می‌خورد.
کل روز من و مامان را نوکر بی‌جیره مواجب خود می‌بیند و شب که می‌شود خانم روی جلد شیطانی‌اش،نقاب فرشته می‌کشد.
امشب هم طبق معمول زیر پوستی زبان نیش مارش را نشانم داد و با داد و فریادم،سرزنش نگاه آقاجان و نگاه پیروزمندانه‌ی آذر عایدم شد.
چه‌قدر این روزها زندگی تلخ شده،منی که عاشق این خانه بودم حالا دلم پرواز می‌خواهد.شاید از بس بحث خواستگار مطرح بوده هوایی شدم،اما هر چه که هست،حالم از تنهایی‌ام بهم می‌خورد.
قبل ها حداقل پری بود،پیمان بود.حتی میانه‌ام با آذر بهتر بود اما الان من ماندم و یک عالمه آدم که عزیز‌های زندگی‌ام هستند اما اصلا من را نمی‌فهمند.
گوشی روی میز می‌لرزد،لابد باز پری‌ست.
این روزها به خاطر او نتم را خاموش نمی‌کنم تا اگر پیامی داد فوری باخبر شوم.
قفل گوشی را که باز می‌کنم با دیدن شماره‌ی آشنای او بالای صفحه خون در رگ‌هایم یخ می‌بندد.عکس فرستاده. این اولین باری‌ست که پی‌ام داده! بدون این‌که بازش کنم گوشی را روی تخت پرت می‌کنم.
حتی نمی‌خواهم تیک خوانده شدن پیامش را ببیند.بعد از جریان امروز دلم نمی‌خواهد تا آخر عمر نگاهم به نگاه سبز شرورش بی‌افتد.
با یاد امروز و نگاه گستاخش داغ می‌کنم و هجوم خون را به صورتم به راحتی می‌فهمم.انگار به یک باره سرب داغ روی تنم می‌ریزند که این طور کلافه و بی‌قرار می‌شوم. بدون نگاه کردن به موبایلم بلند می‌شوم و از اتاق بیرون می‌روم تا آبی به دست و صورتم بزنم.
بعد هم برای سرگرم کردن خودم مشغول آماده کردن ماسک می‌شوم،چراغ‌ها خاموش می‌شود.همه می‌خوابند و من هم‌چنان مثل ارواح سرگردان می‌چرخم.
ماسک می‌زنم،دوش می‌گیرم…کلی جلوی آینه وقت تلف می‌کنم! خود کنجکاوم را می‌شناختم،باید فکرم را مشغول می‌کردم تا وسوسه‌ی باز کردن پیامش از سرم برود.
چشمم که به ساعت می‌افتد آه از نهادم بلند می‌شود.. اگر بدون فکر و خیال همین لحظه بخوابم صبح قطعا خواب می‌مانم. برای منی که بیشترین تایم بیدار ماندنم یازده شب است دو و نیم شب زیادی‌ست!
با موهای نم‌دارم روی تخت دراز می‌کشم و چشم‌هایم را می‌بندم.
یعنی آن عکسی که فرستاده چیست؟ نکند چیز مهمی باشد؟اصلا باز هم پیام داده یا نه؟
به پهلو می‌شوم. کنترل کردنم ده ثانیه هم بیشتر طول نمی‌کشد. تند قفل گوشی را می‌زنم و پیامش را باز می‌کنم.
عکسی که فرستاده چند لحظه‌ای گیجم می‌کند و بعد صورتم از خجالت گر می‌گیرد.
عکس گیسو کمند را فرستاده.
برای لحظه‌ای صدای کش‌دار و مردانه‌اش به وضوح در گوشم می‌پیچد:
_از این به بعد صدات کنم گیسو کمند؟
درجه‌ی گرمای بدنم به اوج می‌رسد. بی‌تاب سر جایم می‌شینم.صدایش امشب انگار قصد جانم را کرده که مدام در سرم می‌پیچد:
_می‌دونی موهات یه مرد و دیوونه می‌کنه واسه همین همیشه زیر شال قایم‌شون می‌کنی؟
موهایم نم دارد،باد کولر مستقیم به صورتم می‌خورد اما باز احساس گرما می‌کنم.
_کی این جوری اشک تو در آورده گیسو کمند؟
کلافه نفسم را فوت می‌کنم و دوباره دراز می‌کشم.
نگاهم را قفل عکس گیسو کمند می‌کنم.طوری در خیال‌های درهم ذهنم غرق می‌شوم که وقتی دومین پیامش را می‌فرستد تکان شدیدی می‌خورم و موبایل صاف روی صورتم فرود می‌آید.
آخی از گلویم بیرون می‌آید و تند موبایلم را برمی‌دارم و با خواندن پیامش هوش از سرم می‌پرد:
_از چت مت خوشم نمیاد زنگ میزنم!

هنوز پیامش را تحلیل نکرده‌ام که صدای زنگ موبایلم در می‌آید. تند صدایش را قطع می‌کنم و نفس بریده به شماره‌ی سیو نشده‌ی او زل می‌زنم.چه می‌خواست این وقت شب؟رد تماس می‌دهم.برای دومین بار زنگ می‌زند.می‌دانم خاموش کردن گوشی راه بهتری‌ست اما انگشتم آیکون سبز گوشی را لمس می‌کند و به خودم که می‌آیم صدای او را بیخ گوشم می‌شنوم:
_خوشم نمیاد زیاد پشت خط بمونم جان‌جان خانوم چه برسه این‌که ریجکت بشم سری بعد که زنگ زدم به بوق دوم نرسیده جواب ندادی زنگ می‌زنم خونتون!
صدایم را پیدا می‌کنم و با مکث می‌پرسم:
_یه نگاه به ساعت انداختی؟
کوتاه می‌خندد:
_باید یه جوری تلافی زنگ زدنای سر صبحی تو در بیارم یا نه گیسو کمند؟
لفظ گیسو کمند دوباره امروز را برایم تداعی می‌کند.باز از خجالت رنگ می‌بازم و سکوت می‌کنم.
با مکث می‌پرسم:
_کاری داشتی زنگ زدی؟
با مکث هم جواب می‌شنوم:
_آدم باید کاری داشته باشه تا زنگ به رفیقش بزنه؟
سکوت می‌کنم؛ به گمانم از آن شبی که دیدمش تا الان نزدیک به یک ماه می‌گذرد.وقتی می‌بیند جوابی نمی‌دهم می‌گوید:
_صدات چرا این ریختیه؟
_چه ریختیه؟
تن صدایش را آرام می‌کند:
_نمی‌دونم.یا گریه کردی،یا ناراحتی.یا قبل از زنگ زدن من جیغ و داد کردی… کدومش؟
لب‌هایم را روی هم می‌فشارم؛برای اولین بار است که یک نفر از صدای تقریبا نرمالم پی به خرابی حالم می‌برد.
در حالی که سعی دارم صدایم هیچ خشی نداشته باشد جواب می‌دهم:
_شاید به خاطر اینه که نصف شبه و خوابم میاد.
_یعنی میگی قطع کنم؟
عجب بچه پرویی‌ست! لابد توقع دارد بگویم نه امید جان قطع نکن تا صبح برایم حرف بزن!
_اگه تا این ساعت بیداری از این جا به بعدش هم خوابت نمی‌بره!اینا همه تجربست!
لبخند کم جانی می‌زنم و می‌پرسم:
_خوب جناب با تجربه الان باید چی کار بکنم؟
صدای جدی‌اش در گوشم زمزمه می‌کند:
_باید انقدر باهام حرف بزنی تا خوابت ببره!
روتختی بیچاره را داخل مشت عرق کرده‌ام می‌فشارم و آرام می‌گویم:
_من مثل تو نیستم که این طوری خوابم ببره!
بی اعتنا به حرفم آرام زمزمه می‌کند:
_ببند چشاتو!
لعنتی هدفش چه بود؟قبل از اینکه اعتراض کنم دوباره دستور می‌دهد:
_گفتم ببند!
کلافه نفس می‌کشم و پلک‌هایم را روی هم می‌فشارم:
_بفرما،بستم!
_خوبه حالا شل کن!
با همان چشم بسته می‌پرسم:
_یعنی چی؟
کلافه می‌شود:
_اوففف با تو هم باید لفظ به قلم حرف زد تا بفهمی!ینی بدن مبارک و سفت نگیر شل کن… آها… ریلکس!
لبخندی روی لبم می‌شیند و به حرفش گوش می‌دهم.
_خوب حالا گوشی و بذار دم گوشت یه جوری که نیوفته دستتم از رو گوشی بردار… کردی؟
_آره.حالا قراره به حرفات گوش بدم و خوابم ببره؟
با مکث جواب می‌دهد:
_من حرف بزنم که ضربان قلبت بالا پایین می‌شه هوش از سرت می‌پره چه برسه به اینکه خوابت ببره!
لب‌هایم می‌لرزد و می‌گویم:
_چه اعتماد به نفس کاذبی!
_دروغه؟
با اطمینان و بدون مکث جواب می‌دهم:
_نه پس راسته؟
_امتحان کنیم؟
جا دارد یکی محکم به پیشانی‌ام بکوبم!من این هفت خط را می‌شناختم و با او کل می‌انداختم؟
_چی شد گیسو کمند هیچی نشده جا زدی؟
برای این‌که هوا برش ندارد جواب می‌دهم:
_جا نزدم!
این بار نوبت اوست که مکث کند؛کم کم دارم از حرف زدنش ناامید می‌شوم که صدایش با همان لحن کشدار در گوشم می‌پیچد:
_می‌خوام ببینمت!
با همین دو کلمه تنم داغ می‌کند و ضربان قلبم بالا می‌رود؛برای این‌که پی به حالم نبرد مجبورا زبان خشک شده‌ام را در دهان می‌چرخانم:
_چرا اون وقت؟به خاطر پری؟
_نه.
سرتاپا گوش می‌شوم و با حرف بعدی‌اش به قول خودش هوش از سرم می‌پرد:
_به خاطر خودت.
با دست خودم را باد می‌زنم،لعنتی حتی حق جا زدن هم ندارم. با لبخند کم‌جانی می‌پرسم:
_نکنه باز می‌خوای جاسوسی آذر و بکنم؟
صدای رها شدن نفسش را می‌شنوم:
_خره…نه واسه آذر نه واسه خاطر پری واسه خاطر خودت می‌خوام ببینمت! اوکی؟
اخم در هم می‌کشم و با تحکم می‌گویم:
_من نمی‌خوام تو رو ببینم!
کلمات را به عمد می‌کشد و صدایش را مسخ کننده و آرام می‌کند:
_چرا؟خجالت می‌کشی ازم؟
_چرا باید خجالت بکشم؟
بی‌پروا حرفش را می‌زند:
_آخه امروز یه جور دیگه دیدمت!

این‌بار رسما لال می‌شوم؛از همان که می‌ترسیدم به سرم آمد. لعنتی به رویم آورد.این بار جدی جدی می‌خواهم قطع کنم که صدایش مانع می‌شود:
_یه سؤال…
منتظر حرفی از جانب من نمی‌ماند و با مکث می‌پرسد:
_با اون سر و شکلی که من دیدمت اگه پارسا می‌دید اوکی بودی با این قضیه؟هر چی باشه دین اسلام پسرخاله رو هم نامحرم اعلام کرده اما وقتی تو چاک سینه می‌ندازی بیرون و واسه خودت می‌گردی…
بی‌تاب وسط حرفش می‌پرم:
_به توچه هان؟به توچه؟ قطع می‌کنم.
بر عکس تصورم با صدای جدی می‌پرسد:
_ترش نکن از ظهر مخم گا**ییده شد بس بهش فکر کردم مجبوری جواب بدی. یا دلت می‌خواد از پارسا بپرسم؟بدم نمیاد…دوتایی بحث موهای گیسو کمندی و اندام س*ک*سی تو بکنیم!
تمام تنم در سرب داغ فرو می‌رود… گستاخ لعنتی!حتی یک مراعات کوچک هم نمی‌کرد.تا حالا این لحن را از هیچ کس نشنیده بودم و حالا او…
می‌خندد:
_چی شد خوشگلم؟بهت گفتم حرف زدن با من جنبه می‌خواد. از این‌جا دارم صدای قلبتو می‌شنوم! گومب گومب!
نفس عمیقی می‌کشم و از لابه‌لای دندان‌هایم می‌غرم:
_اگه الان این‌جا بودی…
با شیطنت وسط حرفم می‌پرد:
_حدس می‌زنم الان توی اتاقت روی تختت باشی.هممم دلت می‌خواست منم اونجا بودم؟
دهانم را در بالش فرو می‌برم تا صدای جیغم را خفه کنم!
صدای قهقهه‌ی مردانه‌اش را که می‌شنوم حرصم بیشتر می‌شود.
با همان لحن پر خنده‌اش می‌گوید:
_انقدر حرص نخور نصف شب سکته می‌زنی!شوخی کردم.چون تویی جواب سؤالم و بعدا می‌گیرم ازت.حالا جدی جدی شل بگیر می‌خوام برات ویولون بزنم!
با غیظ می‌غرم:
_نمی‌خوام!
باز می‌خندد:
_نترس این‌بار حرف نمی‌زنم که فشارت بالا و پایین بشه به جاش تا وقتی خوابت ببره برات ساز می‌زنم ببند چشاتو!
میخواهم جوابش را بدهم اما حس می‌کنم گوشی را گذاشت.حس کنجکاوی ام نمی‌گذارد قطع کنم.دقیقه‌ای بعد صدای سوزناک ولی دلنشین ویولون در گوشم می‌پیچد.
از گاردی که گرفته بودم بیرون می‌آیم و با ابروهای بالا پریده گوش می‌دهم.
نمی‌دانم چرا حس می‌کنم دستم انداخته و این صدای ساز یا ضبط شده است یا کس دیگری می‌نوازد.
هر کسی به جز امید،یکی با روح مهربان و دلی گرفته!
امید با آن نگاه بدجنس و دل سیاهش محال است بتواند احساسش را پای چنین سازی بگذارد.
تصور این‌که بعد از گوش دادن دستم بندازد حرصم را در می‌آورد و یکی مدام در سرم می‌گوید قطع کن اما هر که هست،به قدری زیبا می‌نوازد که تمسخر او را به جان بخرم.
بی اختیار چشم می‌بندم و لبخندی روی لبم می‌نشیند…
آرامش لعنتی که از آهنگ می‌گرفتم را دوست داشتم.
پلک‌هایم کم کم سنگین می‌شود و چیزی تا به خواب رفتنم نمانده که صدای ساز قطع می‌شود و به جایش امید با صدای آرامی می‌پرسد:
_خوابیدی گیسو کمند؟یا باز بزنم واست؟
لبخندی روی لبم می‌آید و می‌خواهم جواب بدهم که صدایی از بیرون به کل چرتم را پاره می‌کند.
صاف سر جایم می‌شینم و پرده را کنار می‌زنم!
با دیدن آذر که آرام کفش هایش را در دست گرفته و ساک به دست آرام از پله ها پایین می‌رود چشم‌هایم گرد می‌شود و ناخواه می‌گویم:
_آذر داره در میره!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

7 نظر

  1. خانوم مهربون

    محشره این رمان
    با تشکر از نویسنده
    و
    ادمین عزیز

  2. ادمین پارت بعد کوش ی هفته گذشت

  3. چرا پارت جدید اینقدر طول کشید؟ دو هفته میگذره!

  4. پ کی پارت بعدی میاد .؟چق طول میدیش

  5. سلام
    رمان واقعا فوق العادست
    فقط کاش زودتر پارت بعدیو میزاشتین دیگه

  6. پس ادامه اش کی می زارید😕

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *