خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت هجده

رمان خاطره/پارت هجده

 

لب‌هایم را روی هم می‌فشارم.انگار از آن ته های دلم انتظار جواب دیگری از او داشتم.
آدرس مسافرخانه را برایش می‌گویم و در آخر اضافه می‌کنم:
_بهش نگفتم بعد از اون ماجرا دیدمت.تو هم بهش نگو… لطفا!
حس می‌کنم همان لبخند تمسخر آمیز کنج لبش می‌نشیند.
_اوکی عزیزم.مسئله‌ی خصوصی زیاد داریم با هم اینم روش!
چشم‌هایم را با حرص می‌بندم و می‌غرم:
_مواظب باش چی داری می‌گی، من…
این بار کلامش واقعا طعنه دارد.وسط حرفم می‌پرد:
_اوه آره فراموش کرده بودم شما ته تقاری حاج مصطفی‌یی،بابات که پیغمبره خودتم مریم مقدس.
بدجور به شخصیتم بر می‌خورد،قبل از اینکه جوابش را بدهم خودش می‌گوید:
_به اون ملکه‌ی ایزابلا هم بگو اون زمانی که هر وقت اراده می‌کرد ور دلش بودم گذشت.خیلی مشتاق دیدنمه یه کم سگ دو بزنه یه تایم خالی واسش اوکی می‌کنم..
دهانم را باز می‌کنم و می‌غرم:
_خیلی بی‌شعوری!
صدای غرق در خواب و آرام دختری را می‌شنوم و ماتم می‌برد. یعنی تا این حد پیش رفته بود که شبش را با دختر دیگری…
صدایش در گوشم می‌پیچد:
_فعلا قطع می‌کنم گیسو کمند.
واقعا هم قطع می‌کند؛با انزجار صورتم در هم می‌رود.
او از اول‌ش هم عوضی بود وگرنه مگر می‌شود یک جوان ساده و بی‌شیله پیله از این رو به آن رو شود؟
لحن صحبتش،کلماتش،مشروب خوردن و سیگار کشیدنش. خالکوبی هایش و حالا هم،خوابیدنش با بقیه.
من را بگو فکر می‌کردم خلافش با جنس مخالف در حد همان چشم‌چرانی‌هاست نگو او کلا پشت به خدا و خودش کرده.
لابد آقاجانم همان موقع هم آتویی از این بشر داشت که مراسم را به هم زد.
اوقاتم تلخ بود،زهر مار می‌شود.امروز بعید می‌دانم حتی ورزش هم بتواند سر حالم بی‌آورد.

با بی حرمتی سینی غذا را پرت می‌کند و داد می‌زند:
_من لب به غذاهایی که اون زنیکه پخته نمی‌زنم.
این بار هیچ سعی برای کنترل خشمم نمی‌کنم،به سمتش یورش می‌برم که مامانم به موقع سر می‌رسد و یک قدم مانده تا او را زیر مشت و لگدم بگیرم بازوهایم را می‌گیرد.
_نکن جانان!
رسما آتش گرفتم…داد می‌زنم:
_بذار حساب شو برسم بفهمه چه طوری دهنش و وا می‌کنه دختره ی احمق!
پوزخند می‌زند:
_جوش آوردی خواهر کوچولو.به نظرم مثل مامانت تو قاب فرشته‌ی مهربون بمون!
بازوهایم را از دست مامانم می‌کشم و با تهدید می‌گویم:
_بفهم چی می‌گی آذر.سری بعدی که به مامانم توهین کنی بد جواب‌تو می‌دم.
لعنت به آن زبان نیش دارش که خیلی خوب می‌داند چه بگوید تا آدم تا عمق وجودش بسوزد:
_با پسر جهانگیری ها پریدی قلدر شدی؟
خون جلوی چشمم را می‌گیرد،مامانم می‌فهمد می‌خواهم دخلش را بی‌آورم که مداخله می‌کند:
_فکر آقاجونت و بکن جانان تازه از بیمارستان مرخص شده. حالش بد می‌شه باز.
سکوت می‌کنم،فقط به خاطر آقاجانم. آذر اما باز هم طعنه می‌زند:
_به حرف دایه‌ی مهربون تر از مادر گوش کن!دو تاتونم بزنید به چاک برید بیخ گوش آقاجونم یه کم از من پرش کنید حرص تون بخوابه.
در عجب صبوری مامانم مانده‌ام،من که کم مانده تا خونش را بریزم.
با تهدید نگاهش می‌کنم که مامانم با کشیدن دستم از اتاق بیرونم می‌کند.
چند نفس عمیق می‌کشم اما فایده ندارد.این‌ خانه را رسما برایم جهنم کرده.
دنبال مامانم به آشپزخانه می‌روم و با خشم می‌غرم:
_پاشو خیلی از گلیمش دراز تر کرده مامان.
مشغول جمع کردن ظرف‌ها می‌شود و انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده جواب می‌دهد:
_تو نذار پرت به پرش گیر کنه.یکی دو ساعت دیگه نامدار میاد اونم کم کم می‌فهمه زندونی کردن اون دختر فایده ای نداره.
از این همه خونسردی‌اش حرصم می‌گیرد.
_چرا یه بارم جواب توهیناشونو نمیدی مامان؟چرا همیشه یه جوری رفتار می‌کنی انگار که هر چی بشنوی حقته؟
خودش را مشغول شستن ظرف‌ها می‌کند و بی اعتنا به سؤالم می‌گوید:
_فکر کنم پارسا اومده،برو یه سر پیشش.تنها کسی که قلق آروم کردن تو بلده اونه. من هر چی بگم بیشتر عصبی می‌شی!
باز هم از جواب دادن سر باز می‌زند،پیشنهادش به مذاقم خوش می‌آید.طوفان درونم به آرامش پارسا احتیاج داشت.
بی حرف بیرون می‌روم؛شالی روی سرم می‌اندازم و با اوقات تلخی پله‌ها را پایین می‌روم و چند تقه به در خانه‌اش می‌زنم.
طول می‌کشد تا در را باز کند،با دیدن زخم گونه‌اش حرفی که می‌خواستم بزنم در دهانم می‌ماسد و نگران می‌پرسم:
_صورتت چی شده؟
از جلوی در کنار می‌رود.دمپایی هایم را در می‌آورم،وارد می‌شوم و باز می‌پرسم:
_با توعم پارسا کی تو رو به این حال انداخته؟
در را می‌بندد،دستی به گونه‌اش می‌کشد و می‌گوید:
_الکی شلوغش نکن چیزی نیست.
روبه‌رویش می‌ایستم،دستم را روی زخمش می‌گذارم که صورتش در هم می‌رود.با سرزنش نگاهش می‌کنم:
_چیزی نیست آره؟بشین یخ بیارم تا بدتر نشده.
به سمت آشپزخانه می‌روم،در فریزر را که باز می‌کنم صدایش را از پذیرایی می‌شنوم:
_از این به بعد بخوام امید و ببینم باید هر دفعه این کتکه رو بخورم.
با شنیدن اسمش خشکم می‌زند.
حضورش را حس می‌کنم،سر برمی‌گردانم و می‌بینمش که در درگاه در ایستاده.
ناباور لب می‌زنم:
_اون این بلا رو سرت آورد؟
با تکان سر حرفم را رد می‌کند:
_نه.اما اون قدری هار شده که راه به راه دعوا راه بندازه.هر چند امروزه رو حق داشت.
غالب یخ را از فریزر برمی‌دارم و بلند می‌شوم. تکیه به یخچال می‌زنم و می‌پرسم:
_چرا دوباره با امیدی؟
_چون فهمیدم ده سالم که بگذره باز رفیق،رفیقه!مثل یه عضو از خونوادت که نمی‌تونی هیچ وقت کنارش بزنی!
خیره به چشم‌هایش می‌پرسم:
_اون دیگه نمی‌تونه آدم خوبی باشه پارسا،رفیق خوبی که اصلا.
لبش کش می‌آید:
_یه جوری حرف می‌زنی انگار خیلی می‌شناسیش!

لال می‌شوم،نگاهم را از او می‌گیرم و جواب می‌دهد:
_دیگه هر کس یه نگاه به ظاهرش بندازه اینو می‌فهمه.
جلو می‌آید و مثل بازپرس‌ها نگاهم می‌کند:
_جانانی که من می‌شناسم هیچ کسو از روی قیافش قضاوت نمیکنه.
رسما خلع سلاحم می‌کند،نمی‌پرسد اما طوری نگاهم می‌کند انگار منتظر است خودم تعریف کنم.
پشتم را به او می‌کنم و مقابل سینگ یخ‌ها را می‌شکنم و در کیسه فریزر می‌ریزم.حتی حرف زدن راجع به چنین آدمی را نمی‌خواستم.
به سمت پارسا می‌روم و بدون نگاه کردن به صورتش می‌گویم:
_بیا تا اینا رو بذارم رو صورتت.
به سمت مبل‌های راحتی می‌روم!دنبالم کشیده می‌شود و می‌پرسد:
_بالا با آذر دعوا می‌کردین؟
سر می‌جنبانم و می‌شینم،کنارم می‌شیند و حرف دلم را می‌زند:
_نمک نشناس شده!
کیسه‌ی یخ را روی کبودی صورتش می‌گذارم و غر زدن را شروع می‌کنم:
_خسته شدم پارسا.اتاق منم اشغال کرده به عمد زده نصف لباسامو جر داده و به کل اتاقم گند زده اما چیزی نگفتم براش شام بردم اما باز بی‌شعور یه سری حرفا زد نتونستم جلوی خودمو بگیرم!از یه طرف نامدار که خفتم کرده و بهم اولتیماتوم میده دست از پا خطا نکنم وگرنه شوهرم می‌ده.
تلخ‌خندی روی لبش می‌شیند و می‌گوید:
_عموجان وقتی سفر بودی یه چیزی گفت!
منتظر نگاهش می‌کنم که با تاخیر حرفش را ادامه می‌دهد:
_خواست بعد از چهل سمانه با تو نامزد کنم.
خشکم می‌زند و دستم پایین می‌افتد.چنان حس حقارتی در وجودم بیدار می‌شود که از خودم منزجرم می‌کند.
سرم پایین می‌افتد که دست زیر چانه‌ام می‌زند و سرم را به سمت خودش می‌چرخاند و با اطمینان می‌گوید:
_این بحث چند سال قبل هم مطرح شد جانان. اون موقع که من یه دلی داشتم وقتی عموجان ازم خواست خوشحال شدم.چون می‌شناختمت،از پاکیت،نجابتت،صداقتت…از خانومیت مطمئن بودم و قبول کردم اما تو مخالفت کردی! الان از همون اولش منم مخالفت کردم،هنوزم نظرم راجع به تو همونه اما راجع به خودم نه.حق تو خیلی بالاتر از منیه که دلی ندارم تا بهت بدم،اینا رو به آقاجونتم گفتم ازم خواست باهات صحبت کنم تا حداقل روی بقیه‌ی خواستگارات فکر کنی.خانوم آقای احمدی یه ماهه مرتب زنگ می‌زنه و وقت برای خواستگاری می‌خواد.پسرشم موقعیتش خوبه من می‌شناسمش! برای دل خوش کردن آقاجونت،برای نجات خودت از این وضع یه کم روش فکر کن حداقل اجازه بده یک جلسه پسره رو ببینی!
قطره‌ی اشکی که از چشمم می‌چکد را پاک می‌کند و دلجویانه می‌گوید:
_برای دیدن اشکات این حرفا رو نزدم.
با بغضی که بیخ گلویم را گرفته حرفم را می‌زنم:
_فهمیدم منظورتو… می‌گی ازدواج کنم تا راحت بشم آره؟
خنده‌ی کم‌جانی می‌کند:
_به من باشه دلم نمیخواد هیچ وقت ازدواج کنی اما هر آدمی نیاز داره به یکی که کنارش باشه.که وقتی احساس تنهایی کرد یکی باشه که دست شو بگیره. وقتی دلش گرفت یه شونه‌ای باشه که روش گریه کنه!نه مامانت نه آقاجونت نه من نمی‌تونیم خلا اون یه نفر و پر کنیم واست.اگر هم به خاطر حرف‌های فمینیستی خاله نیلوفرت در دلتو بستی که باید بگم اون عقایدش فقط به درد خودش می‌خوره.
میان گریه،می‌خندم.
_نه پارسا به اون خاطر نیست.نمی‌گم تا حالا به اینایی که گفتی فکر نکردم چون منم دخترم با هزار تا رویا و خیال! با کلی احساسات…اما هیچ وقت دلم نمی‌خواد با یه بار دیدن بله رو به آدمی بدم که اصلا نمی‌شناسمش.دلم می‌خواد اگه بله می‌دم از ته دلم باشه،که یکی و از ته دل بخوام،یکی و از ته دل بشناسم.
انگار حرف‌های من برایش خاطره است که این طور تلخ می‌خندند.
_کسی نگفت با یه بار دیدن بله رو بده.ده بار ببین حتی زیر نظر من و خانوادت باهاش برو بیرون. کامل بشناسش،نامردم تا قبل از اینکه تاریخچه‌شو در نیاوردم تو رو دستش بسپارم. اما منتظر عشق نمون! عشق سراغ آدمایی که منتظرشن نمیره.به خودت میای می‌بینی کل جوونیت گذشت و شدی مثل خاله نیلوفرت که خشونتش از صد تا مرد بیشتره که هیچ دلی نداره!
سکوت می‌کنم،همیشه پارسا بیشترین تاثیر را روی زندگی‌ام داشت.همیشه او می‌توانست در هر کاری راضی‌ام کند.
به صورت غرق در فکرم نگاه می‌کند و می‌پرسد:
_بگم بیان؟
سر تکان می‌دهم که لبخند اطمینان بخشی به صورتم می‌زند.

از قبول کردن پیشنهاد خواستگاری تا تایین وقت یک هفته طول کشید و بالاخره امشب قرار بود تا خانواده ی سرشناس احمدی به این‌جا بی‌آیند.
در این یک هفته کلی نظر متفاوت شنیده بودم.
آقاجانم خیلی راضی بود،مامان هم همین‌طور… حتی نوید و پارسا هم همین طور و تنها مخالف خاله نیلو بود که هر روز در باشگاه پدر افکارم را در می‌آورد.
با صدای زنگ در تکان شدیدی می‌خورم و به ساعت نگاه می‌کنم. هنوز هشت نشده چه طور به این زودی آمدند؟
صدر اتاقم با شتاب باز می‌شود و بردیا با شادی می‌پرد داخل و صدایش را بلند می‌کند:
_عمو نامداره!
متعجب می‌شوم و از طرفی نفس آسوده ای می‌کشم..مهتاب با آن شکم پرش هن و هن کنان داخل اتاقم می‌آید و در را می‌بندد و نفس بریده می‌گوید:
_یه چادر نماز داری بدی به من؟
سر تکان می‌دهم و با اکراه چادر نماز معطر خودم را از لای سجاده بیرون می‌کشم و به دستش می‌دهم.
به جای رفتن روی تختم می‌نشیند و می‌پرسد:
_قرار نبود نامدار خان بیاد چی شده یهو؟
شانه بالا می‌ندازم و سر کرم آبرسانم را می‌بندم. با کنجکاوی به سمت میز آرایشم می‌آید و می‌پرسد:
_چه چیزای لاکچری داری اینا به چه دردی می‌خورن؟
چشم غره ای به سمتش می‌روم و لوسیون بدنم را از دستش می‌کشم و می‌گویم:
_به کار اونایی که شش کیلو آرایش می‌کنن نمیاد.
پشت چشمی نازک می‌کند:
_خوب حالا. حداقل یه رژ و ریمل بزن!ناسلامتی امشب مراسم خواستگاریته!
نچی می‌کنم :
_آرایش کنم که بگن دختره واسه اینکه به چشم بیاد این همه مالیده.واسه ی خواستگاری تو که اومده بودیم با اون هفت قلم آرایشت خاله همین و گفت.
مات برده می‌پرسد:
_خدایی؟
می‌خندم:
_حالا به این غلظت نگفت اما منظورش همین بود.
پشت چشم‌هایش را نازک می‌کند و زیر لب غر می‌زند:
_عجب خانواده‌ی حرف دربیاری هستین!
چشم‌غره‌ای حواله‌اش می‌کنم که با نگاه به صورتم می‌گوید:
_تو که همیشه یه آرایش کوچولو داری حالا حتما لازم نیست مثل روح بیای…
با شیطنت ادامه می‌دهد:
_می ترسی منصرف بشن کلک؟گلوت بد گیر کرده ها…من هی به نوید گفتم عکس این شازده رو نشونت نده!
نفسم را بیرون می‌فرستم:
_وراجی نکن مهتاب.عکسشم نشون نمی‌داد یه چیزایی تو ذهنم بود قبلا تو مراسما دیده بودمش.
شیطنتش بیشتر می‌شود:
_پس از قدیم ندیما گلوت پیشش گیر کرده ها…تا الانم نمی‌داشتی کسی بیاد به خاطر اینکه منتظر یار بودی.
خنده‌ام می‌گیرد که با اصرار می‌گوید:
_بشین بذار یه دستی به سر و روت بکشم
با تردید به آینه زل می‌زنم.خودم هم قصدش را داشتم اما دو دل بودم.
نرم شدنم را که می‌بیند دستم را می‌کشد و وادارم می‌کند روی صندلی بشینم.
لابلای وسایل هایم می‌گردد که تند مخالفت می‌کنم:
_تو نه مهتاب… میخوای کل قیافم و تغییر بدی.
با اخم ساختگی نگاهم می‌کند:
_خودم حالیمه چه طوری آرایشت کنم که بعدش جیغ و داد راه نندازی همشو پاک کنی.
سکوت می‌کنم.حداقل می‌دانستم یک کار درست را بلد است آن هم آرایشگری!
در همین آرایشگاه بود که مادرم او را دید و برای نوید پدرسوخته در نظر گرفت.
فکر کنم نوید بیست سال داشت یا بیست و یک سال که هوای زن گرفتن به سرش زد و از بخت خوشش همان هفته مهتاب هفده ساله تلپی جلوی چشم مامان افتاد و با تحقیق و پرس و جو فهمیدیم پدرش از تجار بازار است و با آقاجانم برو بیایی دارند.
سر همین شناخت هم خیلی زود این وصلت سر گرفت.
انگار ورپریده ذهنم را می‌خواند که با لبخند می‌گوید:
_هی…یه عمر خواستگار راه ندادی.حالا ببین کی گفتم به دلم افتاده این اولین و آخرین خواستگاریه که پاشو تو این خونه گذاشته.باباشم که با آقاجون شناخت چندین و چند ساله دارن. یادته ما رو؟
قهقهه می‌زند و ادامه می‌دهد:
_بابام انقدر آقاجون و دوست داشت که اگه همون شب می‌خواستین منو نوید و محرم می‌کرد.
آرام می‌خندم:
_خوبه خودتم می‌دونی تو دو جلسه دادنت!
_خوب بود شش ماه میخوابوندیم‌تون توی آب نمک؟این چیزا دیگه از مد افتاده.
باز طعنه می‌زنم:
_ما همون جلسه ی دوم و به زور اومدیم شش ماه تو آب نمک نمی‌موندیم خیالت راحت.البته من درکت می‌کنم.هیچ دختری نمی‌تونه به خانواده‌ی ما نه بگه.

باز هم اخم بانمکی می‌کند:
_زشتت می‌کنما!
می‌خندم:
_مایه‌ش یه آب صابونه دوباره به خوشگلی ذاتیم بر می‌گردم.
کمرش را صاف می‌کند،به شکم گرد شده‌اش زل می‌زنم و می‌پرسم:
_لگد می‌زنه؟
دوباره خم می‌شود روی صورتم:
_نه بابا لگد و اون بردیای پدر سوخته می‌زد دخترم آرومه…ببینش تو رو خدا بردیا رو،صداش تا هفت تا خونه اون ور ترم می‌ره.
_آقاجونم عاشق سر و صدای بچه‌ست.
بدون این‌که چشم از صورتم بردارد زمزمه می‌کند:
_هممم، نامدار خان اگه تو سن نوید ازدواج می‌کرد الان تا بچه هاش قد من بودن. دقت کردی کم کم موهاش داره سفید می‌شه؟حیفه به خدا.آدم نباید تنها بمونه!
سر تکان می‌دهم و زیر لب جواب می‌دهم:
_دوست داره این تنهایی و…می‌بینی که از خونه رفت. دور دوستاش و خط کشید…همون سالی یه بارم که میاد اینجا واسه خاطر آقاجونه!
آهی می‌کشد،نگاهم به ساعت می‌خورد و با استرس می‌گویم:
_زود باش مهتاب الاناست که برسن.
سر می‌‌جنباند و سرعت دستش را بیش‌تر می‌کند.
با وجود پرحرفی‌هایش سر یک ربع آرایش جمع و جوری را روی صورتم پیاده می‌کند و می‌گوید:
_بفرما…البته به پای خوشگلی من که نرسیدی اما دیگه مثل ماست نیستی.
باز از همان نگاه های تند و تیزم حواله‌اش می‌کنم.آن وقت اسم خواهرشوهرها بد در رفته
به آینه که نگاه می‌کنم لبخندی از روی رضایت روی لب‌هایم می‌نشیند.خداراشکر سلیقه‌ام دستش آمده و زیاد شلوغش نکرده.
برای اولین بار صورتم را نزدیکش می‌برم و بعد از بوسیدن گونه‌ی سفید و تپلی‌اش می‌گویم:
_دمت گرم.
ابرو بالا می‌اندازد:
_می‌بینم شوهر نیومده روت تاثیر گذاشته!آفرین خوشم اومد.
با حرص می‌گویم:
_جنبه‌شو نداری.می‌خوام لباس عوض کنم.
تنش را روی تخت رها می‌کند و با خستگی می‌گوید:
_والا اصلا نا ندارم برم بیرون کمرم گرفته تو بپوش غریبه که نیستیم.
دلم برایش می‌سوزد برای همین اصراری نمی‌کنم و پیراهن پیراهن گل‌بهی رنگی که برای امشب در نظر گرفته بودم را از کمدم بیرون می‌کشم.
تی‌شرتم را که از تنم در می‌آورم سوت مهتاب روی اعصابم می‌رود مثل همیشه شوخی‌های مسخره‌اش را بیرون می‌پراند :
_اگه من پسر بودم هر روز یه تجاوز ریز بهت می‌کردم.آخه تو ببین بالا تنه رو…خوش به حال شازده ی احمدی!
پیراهنم را که می‌پوشم با حرص بالش روی تختم را بر سرش می‌کوبم که صدای خنده‌اش بلند می‌شود.
روسری‌ام را می‌بندم و چادرم را عطر می‌زنم.در واقع نمی‌خواستم چادر بپوشم اما رای اکثریت این بود که در مراسم خواستگاری چادر پوشیدن بهتر است.
صدای زنگ که بلند می‌شود رنگ از رخم می‌پرد. مهتاب بدتر از من از جا می‌پرد و به دنبال شال و چادر کل اتاق را زیر و رو می‌کند و نمی‌دانم از کدام سوراخ برای خودش روسری پیدا می‌کند و در حین سر کردنش تند می‌گوید:
_من برم که بعدا روم نمی‌شه تنها برم سلام کنم تو هم زیاد نمون تو اتاق.
تند بیرون می‌رود و حیران تنهایم می‌گذارد،چادرم را روی سرم می‌اندازم.
اصلا صحبت نکرده بودیم که من چه کنم؟الان بروم یا بعدا؟دست‌هایم از هیجان یخ می‌بندد. هاج و واج وسط اتاق ایستاده ام و به صدای سلام،علیک‌شان گوش می‌دهم در اتاق باز می‌شود..
با خیال این‌که مهتاب است برمی‌گردم و با نامدار رو به رو می‌شوم.
سلام می‌کنم که با تکان سر جواب می‌دهد‌؛نگاهی به سر تا پایم می‌اندازد و می‌پرسد:
_نیا بیرون!
گیج می‌پرسم:
_یعنی چی؟
با تحکم بیش‌تری حرفش را تاکید می‌کند:
_یعنی که نیا بیرون. تا وقتی دختر بزرگ خانواده عروس نشه کوچیکه حق عروس شدن نداره.
از حرفش سر در نمی‌آورم و می‌گویم:
_آخه مهمونا اومدن،یه هفته پیش قرار امشب و گذاشتن. حالا من نیام بیرون؟چرا؟
به چشم‌هایم زل می‌زند و با تحکم جواب می‌دهد:
_آذر چایی‌ها رو میاره!
حرفش را می‌زند و جلوی چشم‌های مات برده‌‌ام از اتاق بیرون می‌رود.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان دختر حاج آقا/پارت شانزده

حس خوبی داشتم.اونقدر خوب که دلم میخواست بدون توجه به بقیه ماچ پر سرو صدایی …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *