خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت هشت

رمان خاطره/پارت هشت

در آشپزخانه‌ام که صدای آقاجانم را می‌شنوم.شربت خاکشیر را این بار با یخ اضافه همراه با لیوان آبی در سینی می‌گذارم و بعد از انداختن نگاه به مادرم که در حال سرخ کردن بادمجان است از آشپزخانه بیرون می‌روم.
از مادر یاد گرفته بودم هیچ وقت اخم نکنم برای خانواده‌ام.
پدر کنار نامدار نشسته و نامدار بالاخره یکی را خودی دیده و زبانش باز شده.
سلام بلند بالایی تحویل آقاجانم می‌دهم،مانند همیشه با دیدنم چشم‌هایش برق می‌زند. از مادر یاد گرفته‌ام حسادت نکنم برای همین به این فکر نمی‌کنم که جایگزین آذر هستم برای آقاجانم!
جواب سلامم را می‌دهد و دستم را می‌گیرد و کنار روی مبل می‌نشاند و می‌گوید:
_خوبی باباجان؟
چه عجب یک نفر حالمان را پرسید؛لبخندم با عمق زیاد روی لبم جان می‌گیرد:
_خوبم آقاجون شما خوبید؟خسته نباشید.
لذت می‌برد از حرف‌هایم،لوس شدنم را دوست دارد.اما آذر را بدون هیچ کدام از این‌ها دوست داشت.
دستی بر سرم می‌کشد و جواب می‌دهم:
_خوبم چشم و چراغ بابا.
نامدار نگاه می‌کند،مانند همیشه که دل و قلوه دادن من و آقاجان را نگاه می‌کند و در نگاهش هزاران حرف می‌نشیند.آقاجان که او را مخاطب قرار می‌دهد نگاهش از روی من کنده می‌شود.
_پرس‌وجو کردی؟
نامدار سر تکان می‌دهد:
_آره،خارج کشور نرفته هیچ وقت.منتهی رابطه‌شو با خانواده و دوستاش کلا قطع کرده.فقط بعضی وقتا دیدن برادرش می‌ره‌.
نمی‌دانم راجع به چه کسی حرف می‌زنند.قصد دارم بروم که حرف آقاجان کنجکاو میخ‌کوبم می‌کند:
_ابراهیم چی؟
نامدار با همان لحن خنثی و نگاه بی‌تفاوتش تک به تک جواب سؤال های آقاجانم را می‌دهد:
_از یه آشنا شنیدم… حاج ابراهیم هر جا که می‌شینه می‌گه پسرم برای تحصیل رفته خارج. دروغشم در اومده چون چند نفری امید و توی همین گرگان دیدن. حالا داره خودش و به آب و آتیش می‌زنه که امید و برگردونه.منتهی نفهمیدم کی اون روز از مرگ زن پارسا خبر به گوش امید رسونده که اونم بیاد مراسم و خراب کنه.
سر جایم قفل می‌شوم؛ احساس می‌کنم هر آن با نگاه کردن به صورتم پی به حقایق می‌برند. خدایا چرا من نمی‌توانم یک دروغ مصلحتی را عین آدم بگویم و یک راز را پیش خود نگه دارم بی آن‌که شک کسی بیدار شود؟
خداراشکر که آن‌دو من را نمی‌بینند.آقاجان سری با تاسف تکان می‌دهد:
_به خاطر همین دعوا و مرافه ای که راه انداخت پارسا از خیر مراسم هفتم گذشت.می‌خواد همون غذا رو ببره بده دست یه عده نیازمند تا این‌که بکنه تو شکمِ سیر فامیلای زنش. تو هم کمکش کن…حواست بیش‌تر بهش باشه،اون پسر ناخلف بخواد با پارسا بگرده از راه به درش می‌کنه. نگاه به سن و سالش نکن،آدم نا اهل توی هر جمعی بشینه آدمای اون جمع و به فساد می‌کشه. حالا هم که خودی نشون داده صد در صد میاد سراغ پارسا…دلم نمی‌‌خواد یه لات بی‌سر و پا رفت و آمدی به خونم داشته باشه.
نامدار شانه بالا می‌اندازد و در حین بلند شدن جواب می‌دهد:
_پارسا هجده سالش نیست که من کنترلش کنم. خودش عقل داره…
من نیز به احترامش بلند می‌شوم و آقاجان می‌پرسد:
_کجا حالا؟شام بخور بعد برو.
با آقاجان دست می‌دهد.
_یه وقت دیگه…!
و من نمی‌دانم این وقت دیگر کی از راه می‌رسد.سری برای من تکان می‌دهد که بازوی پهنش را در دست می‌گیرم. روی پا بلند می‌شوم و لب‌هایم را روی ته ريشش می‌گذارم و بعد از نفسی عمیق و بوسه‌ای کوتاه روی گونه‌اش قدمی عقب می‌روم.نگاهی معنادار به صورتم می‌اندازد و سری برایم تکان می‌دهد،همین قدر کوتاه!
مادر از آشپزخانه بیرون می‌آید و او نیز به نامدار تعارف می‌کند تا شام بماند.انگار اصلا نمی‌داند نامدار لب به غذای نامادری‌اش نمی‌زند.
فکرم مشغول می‌شود،به طوری که سر میز شام هیچ لذتی از غذای گیاهی که مادر برایم پخته نمی‌برم.شب‌ هایی که نوید و زنش این‌جا آوار نشده‌اند خداراشکر همگی غذای گیاهی می‌خوریم.اما امان از شبی که مهتاب بی‌آید! بشقابی پر از برنج می‌خورد دریغ از این‌که صبحش یک نرمش ساده بکند.تا لنگ ظهر هم می‌خوابد؛همیشه هم به من می‌گوید:
_تو چه طور می‌تونی صبح و شب ورزش کنی خسته نمی‌شی؟
و من همیشه یک جواب تکراری را تحویلش می‌دهم:
_تو چه طور می‌تونی ورزش نکنی و فقط بخوری بخوابی؟خسته نمی‌شی؟
* * * *

تختم را مرتب می‌کنم و زیر ملافه‌ی نازکم می‌خزم،موبایلم را از روی عسلی کنار تخت برمی‌دارم‌‌؛دلم نگاه کردن به گوشی و خواندن پیامش را نمی‌خواهد.دلم دیدن صورت عوضی مانندش را نمی‌خواهد.من را چه به دم‌خور شدن با چنین آدمی؟آخ که قلم پایم می‌شکست و با آذر به آن مسابقه‌ی کوفتی نمی‌رفتم.
رمز موبایلم را باز می‌کنم و پیامی که دو ساعت قبل داده بود را می‌خوانم:
_خوبه جان‌جان خانوم.قول و قراری که گذاشتیم و یادت نره.
من غلط کردم که با تو از سر اجبار قول و قراری گذاشته‌ام؛من را چه به نارو زدن به خانواده‌ام؟او خیال می‌کند همه مانند خوش هستند که خانواده را اولویت ندانند.
گوشی را در دست می‌فشارم و تایپ می‌کنم:
_من نیستم.
خیلی زود منصرف شده و متن پیامم را پاک می‌کنم‌‌‌؛ سراغ آقاجانم می‌رود.آدم نیست او…رحم ندارد،حتی به پارسا هم رحم نمی‌کند و با برملا کردن راز آذر آقاجانم را سکته می‌دهد.
کلافه از صفحه‌ی پیامش بیرون می‌آیم.
صفحه را قفل می‌کنم و موبایل را روی قفسه‌ی سینه‌ام می‌گذارم.
فکر می‌کنم… فکر… فکر… فکر…اما هیچی به ذهنم نمی‌رسد،آدم نقشه کشیدن نبودم من.آدمش نبودم و او چه راحت وادارم می‌کرد مهره‌ی بازی‌اش شوم.
طاقت نمی‌آورم و دوباره صفحه ی موبایلم را روشن می‌کنم؛وارد اینستایم می‌شوم. قصد Share کردن عکس جدیدی در صفحه‌‌ام را دارم اما نمی‌دانم چه می‌شود که لحظه‌ای بعد صفحه‌ی او جلویم باز می‌شود.
آن شب نخواستم تمام عکس‌هایش را ببینم اما امشب تک‌تک عکس های پست شده در صفحه‌‌اش را باز می‌کنم. حتی تک تک کامنت‌هایش را می‌خوانم،با خیلی از دخترها دوست است، این همان پسری ست که به پری می‌گفت تا الان همکلام هیچ دختری نشده؟
همان پسری که با هزار بار من و من کردن بالاخره توانست از پری یک وقت برای خواستگاری بگیرد؟
در عکس بعدی‌اش سوار بر ماشین BMW i8 چه راحت کنار آمده با دختری که کنارش نشسته.
اگر آقاجانم مراسم عقدش را بر هم نمی‌زد،حال او همسر بهترین دوستم می‌شد.
پسری که خود را پسری پاک و بی آلایش نشان داده بود و حال با این همه خرده شیشه در وجودش…
بی‌شک آدمی مثل او لیاقت پریناز را نداشت؛ می‌دانم شوهر پری هم آدم درستی نیست،که اگر بود سری قبل که به خانه‌شان زنگ زدم آب پاکی را روی دستم نمی‌ریخت که دیگر حق شنیدن صدای بهترین دوستم را ندارم.
از عکسش گذر می‌کنم؛دیگر نمی‌خواهم آن چشم‌های سبز را با آن همه مکر و حیله ببینم!
دیگر نمی‌خواهم هم کلام مردی که کنج ابرویش بریده شده و تنش پر از خال‌کوبی‌ست هم‌کلام شوم؛دوست ندارم با دشمن آقاجانم رازی داشته باشم. دلم بازی کردن با کسی که وجودش پر از کینه است را نمی‌خواهد.دلم افتادن ته چاه با طناب پوسیده‌ی او را نمی‌خواهد.
حتی موبایلم هم از دیدن عکس‌هایش انرژی منفی می‌گیرد؛از صفحه‌اش بیرون می‌آیم و این بار که موبایلم را قفل می‌کنم دیگر سراغش نمی‌روم.

عرق گردن و پیشانی‌ام را با دستمال گردنم پاڪ می‌ڪنم و بطری آبم را یڪ نفس سر می‌ڪشم.
نفس می‌زنم و لذت می‌برم از ریتم ڪوبش قلبم،تند می‌ڪوبد و بی وقفه.
مثل همیشه ورزش نه تنها خسته‌ام نمی‌ڪند ڪه انرژی‌ام را به بالاترین حد ممڪن می‌رساند.
دو وزنه ی پانزده ڪیلویی در هر دو طرف دستگاه ورزشی اسمیت می‌گذارم و با فیت ڪردن میله‌اش روی ڪتف‌هایم شروع می‌ڪنم.
پانزده تای اول را آسان می‌زنم،فشار را روی بازوهای و زانوانم احساس می‌ڪنم و به بیست تا می‌رسانم.
عرق از روی پیشانی‌ام می‌ریزد و در بیست و هفتمین حرڪت می‌ایستم ڪه صدای داد نيلو در می‌آید:
_ده تا دیگه بزن… یالا… یالا…
همیشه وادارم می‌ڪردم سخت تمرین ڪنم،تمرین های شل و ول را دوست نداشت. بارها دیدمش هنگام ورزش ڪردن،گاهی گریه می‌ڪند و ادامه می‌دهد، داد می‌زند و دست نمی‌ڪشد.
تمام تنش غرق عرق می‌شود و رگ‌هایش یڪی یڪی خودی نشان می‌دهند،برای همین هم اندامش این گونه ورزیده شده.
سیڪس پڪ و بازوهای برجسته‌اش همچنین باسن روی فرم و قد بلندش مورد پسند مادرم نبود اما من عاشقش بودم.
با خستگی میله را سر جایش می‌گذارم. نفسم بریده و قفسه‌ی سینه‌ام با هیجان بالا می‌رود و پایین می‌آید.
نيلو سری با تاسف برایم تڪان می‌دهد:
_شل شدی جانان خیلی شل شدی.پنجاه تا دراز نشست برو بدون مڪث! مربی ڪردمت خیر سرم…این طوری بخوای بزنی با تاخیر و فس فس نمی‌خوامت اینجا.صبحونه نخوردی مگه؟
دوباره بطری آب را بین لب هایم می‌گیرم و قلپ قلپ آب می‌خورم.
چند قطره‌ای هم سرازیر می‌شود روی گردنم؛جواب نيلو را ڪوتاه در بین نفس زدن هایم می‌دهم:
_دیشب نخوابیدم خاله.
و دوباره آبم را سر می‌ڪشم و اضافه‌اش را روی صورتم می‌ریزم و به صدایش گوش می‌دهم:
_چی شده باز؟اه صد دفعه بهت می‌گم اون یال های اسبی تو جمع ڪن می‌چسبه به تن و بدن عرقیت.بشین تا ڪلاسا شروع نشده ببافمشون.
سر تڪان می‌دهم و روی نیمڪت بدنسازی می‌نشینم،پشت سرم می‌نشیند و ڪش را از موهایم باز می‌ڪند.
سیل موهای سیاه و لَختم دورم را می‌گیرد.همه را با دست جمع می‌ڪند و می‌پرسد:
_چه مرگت بود حالا؟ببین اگه عاشق شدی من یڪی اهل شنیدن ناله های عاشقی و دلداری دادن نیستم.برو بمیر تو دردت ڪه نمی‌فهمی مرد جماعت لیاقت ندارن.
_نه خاله چه عاشقی بحث اون پسره‌ست دیروز باز جلوم سبز شد.
صورتش را جلو می‌آورد و خیره به نیم رخم می‌پرسد:
_همون بوڪسوره؟
سر تڪان می‌دهم،همیشه ملت را با لقب ورزشی‌شان می‌شناخت و اگر طرف اهل ورزش نبود هر چه الفاظ قشنگ داشت بیخ ريشش می‌بست.‌”همون لاغر مردنی،همون چاق خیڪی،همون بشڪه…”
_خوب؟چی بود حرف حسابش؟
_آذر شب مسابقه ماشین شو دست‌ڪاری ڪرده بود.
_همون پراید معروفش و؟با همون مسابقه می‌ده؟
ریشه ی موهایم در دستش ڪشیده می‌شود!صورتم در هم می‌رود:
_نه بابا…درست نفهمیدم ولی یه چیزایی دستگیرم شد. این مسابقه ها بین مایه دارا و خرپول جماعته ڪه پولشون از پارو بالا میره و دنبال هیجانن.یڪی هم میبینی رانندگی بلد نیست ماشینش و میده به یه آس و پاس مثل امید. اون ڪه برد پولش نصف نصف تقسیم!
_چه غلطا…زیادیه این پسره واسه این ڪار.این گه خوری ها رو اون بچه پولدارای مرفه می‌ڪنن ڪه اینا پول خرده واسشون. نه یه آسمون‌جل.حالا چیه دردش؟
دستم را ڪف سرم می‌گذارم و در هم می‌گویم:
_ڪندی موهام و… دردش پوله دیگه،پوله مسابقه رو از آذر می‌خواد.
_هه… از ڪی؟ از آذر؟بهش می‌گفتی این آب از دستش نمی‌چڪه چیزی بهش دادی باید باهاش خداحافظی ڪنی.دلش خوشه این پسره.
_اوهوم نگفتم و خریت ڪردم بردمش دم خونه‌ی آذر البته مجبور شدم ڪه بردمش!اون‌جام بحث‌شون بالا گرفت. نمی‌دونم دروغ و راستشو اما انگار آذر یه چیزایی می‌ڪشه!
صدای پوزخندش را می‌شنوم:
_بهشم میاد.نگاه به صد من آرایشش می‌ڪنن ملت… من زیر چشمای سیاه و پوست رنگ رفته شو دیدم.آدم حسابی نیست این خواهرت… اه این موهای لامصب تو هم ڪه تمومی ندارن عرضه نداری خودم بذارمشون دم تیغ؟
لبخند می‌زنم:
_آقاجونم موی بلند دوست داره.
_خودتم ڪه آدم نیستی. گوش ڪن ببین چی می‌گم!این پسره رو دیدی رات و ڪج می‌ڪنی از یه ور دیگه می‌ری وگرنه خودم همه چیو میذارم ڪف دست آقاجون‌ت گند ڪاری های اون آذر گور به گور شده به تو چه؟پولش و اون به جیب زده، عشق و حال و اون این وسط ڪرده درد و بلاشم خورده توی سر توعه خاڪ بر سر. من این‌جوری بار آوردمت؟صد دفعه نگفتم ذلیل نباش؟

با حرص ڪش را پایین موهای بافته شده‌ام می‌بندد صاف می‌نشینم:
_چه ربطی به ذلیل بودن داره؟واسه خاطر آقاجونم این ڪار و می‌ڪنم. مگه یادت نیست آذر از خونه رفت آقاجونم سڪته ڪرد؟مگه نمی‌دونی استرس واسش سمه؟خاله… یه راهی بذار پیش پام!ازم خواسته جاسوسی خواهرم و بڪنم.
حرفم گیج‌ش می‌ڪند:
_یعنی چی؟
_اون می‌گه آذر دستش با یڪی دیگه تو یه ڪاسه‌ست ڪه یڪ شبه توی مسابقه‌ای ڪه فقط خودیان یه بی‌خودی پیدا شده و با دوز و ڪلڪ برده.ازم می‌خواد جاسوس بشم ببینم خواهرم با ڪی براش نقشه ریخته.
نیشخند می‌زند:
_تو این مواقع بشو جاسوس دو جانبه. وقتی نه سر پیاز بودی نه تهش خودت و ڪردی همه ڪاره حالا هم مجبوری به ساز اون دو تا برقصی!راست می‌گه پسره.این خواهر مارمولڪت ڪفشش و در بیاره هزار تا ریگ از توش بیرون می‌ریزه. ڪم برای خواهر مظلوم من نقشه نڪشید حالا هم ڪه شرش ڪم شده تو یڪی شدی دُم آذر.بڪش بیرون بذار دشمنی‌شونو بڪنن.

نفس بیرون می‌دهم و با دیدن چند تا از شاگردهای هیپ‌هاپ بلند می‌شوم.
_تنبلی ڪردی نزدی پشت بازو… چشمم روته جانان شل بگیری نگاه نمی‌ڪنم دختر خواهرمی پرتت می‌ڪنم بیرون.
بطری خالی از آبم را برمی‌دارم و دستی بی حوصله تڪان می‌دهم:
_خب بابا.
در حالی ڪه به سمت پله‌های منتهی به سالن پایین می‌روم صدای تشر رفتنش را می‌شنوم:
_حالا می‌بینی می‌ندازم بیرون یا نه!

خسته و بی حوصله زیر نور شدید خورشید چشم به انتهای خیابان می‌دوزم و سرسبزی درختان چشمم را می‌زند؛امروز ڪه تنم خسته‌تر از هر روز و هوا گرم تر از همیشه‌ست دریغ از یڪ ماشین ڪه دو خیابان بالاتر تن لش شده‌ام را جلوی ایستگاه اتوبوس پایین بندازد.
نفسی فوت می‌ڪنم،هندزفری هایم را در گوشم می‌زنم و آهنگی پلی می‌ڪنم و قدم‌های خسته‌ام را تڪانی می‌دهم تا پای پیاده این مسیر را بروم.
به قول مامان،اگر ڪمتر خرج بزڪ دوزڪ‌هایم می‌ڪردم الان یڪ ماشین صفر زیر پایم بود،حرف نوید صاف می‌نشیند در ذهنم و لبخندی روی لبم می‌آورد:
_با این دست فرمون داغونش روز اول به دوم نڪشیده ماشین و باید ببریم اوراقی آهن پاره‌هاش و بفروشیم.
راست می‌گفت بیچاره.تسلطی روی رانندگی نداشتم نمی‌دانم افسر بیچاره با چه انگیزه‌ای گواهینامه‌ام را صادر ڪرد.
دلم در این خستگی هوای پری را می‌ڪند،این مسیر چه‌قدر خوب بود برایمان…چه ‌قدر خوش می‌گذشت بهمان.نه با ماشین لاڪچری،در عین سادگی خوش بودیم.
گاهی ڪف همین خیابان بی‌خیال نگاه آدم‌ها می‌نشستیم و چرت و پرت می‌گفتیم.
داشتن یڪ رفیق پایه و دیوانه عالمی دارد اما از دست دادن‌ش مرگ است.
راست می‌گوید پارسا،آن موقع‌ها وقتی از ته دل می‌خندیدیم فڪرش را نمی‌ڪردم روزی در حسرت خنده‌های‌مان بمانم و دلم پر بڪشد برای تڪرار یڪ لحظه از آن روزها…خاطره ساختیم چه می‌دانستیم حسرت می‌شود ڪنج دل‌مان!
صدای بوق بلندی در ڪنارم از جا می‌پراندم.دست روی قلب می‌گذارم و برمی‌گردم.با دیدن او و خنده‌اش قفل می‌مانم روی صورت شش تیغ شده‌اش.
هندزفری را از گوش بیرون می‌ڪشم و صدایش را می‌شنوم:
_ڪدوم دنیا سیر می‌ڪنی جان‌جان خانوم؟ سوار شو می رسونمت تا ایستگاه.
قلبم گومب ‌گومب می‌زند و صدای ڪوبشش در سرم می‌پیچد. اخم در هم می‌ڪشم:
_چه وضعشه بنده خدا؟پیاده می‌خوام برم راتو بڪش برو.
به ترسم می‌خندد:
_دیگه دست و پات شل شد جان‌جان خانوم به دو قدمم نمی‌ڪشی پس میوفتی ڪف خیابون. آبروی ڪاری‌تم می‌ریزه نمی‌تونی جمعش ڪنی!سوار شو میرسونمت. می‌ترسی از ڪسی ڪه یه روز ڪل این مسیر و می‌بردتون و برتون می‌گردوند؟
هندزفری آویزان شده‌ام را جمع می‌ڪنم و در جیب مانتوی بنفش روشنم ڪنار موبایلم جایش می‌دهم و پوزخند می‌زنم به خیال باطلش:
_بترسم ازت؟یادت رفته ڪه من…
انگار عادت دارد میان ڪلام آدم بپرد:
_می‌دونم ڪمربند مشڪی داری دستتم سنگینه ڪار به اون‌جاهاش نمی‌ڪشه سوار شو امروز ڪم مسافر زدم.بذار دلمون خوش شه!
ابروهایم بالا می‌پرد و نمی‌دانم با چه منطقی دستگیره در عقب را می‌ڪشم و سوار می‌شوم.
پیروزمندانه می‌خندد و از آینه‌ی جلوی ماشین نگاه شرورش را بر رویم می‌اندازد.
هنوز راه نیوفتاده به حرف می‌آید:
_چه خبر؟
این یڪی اخلاقش تغییر نڪرده،دقیقا از همان راننده‌های پر حرفی ڪه تا رسیدن به مقصد مغزت را داغون می‌ڪنند. همین پر حرفی‌اش هم پری را…
چشمم ڪه به سیگار ڪنج لبش می‌افتد با جدیت ڪلامم را به گوشش می‌رسانم:
_من اجازه دادم سیگار بڪشید؟
بی خیال با فندڪ مشڪی‌‌اش آتش می‌زند زیر سیگارش و خرمن دودهای دهانش را در ماشین پخش می‌ڪند. طبق معمول دست چپش همراه با سیگار از پنجره‌ی باز ماشین آویزان می‌شود و برای جواب دادن با همان نیشخند مسخره نگاهش را از آینه روی صورتم می‌اندازد:
_جای تو بودم به خواهر مفنگی‌م گیر می‌دادم.رفتی تو نخش ببینی با ڪدوم حروم لقمه‌ای دستش تو یه ڪاسه‌ست؟
پنجره را پایین می‌ڪشم تا دود سیگارش ڪمتر اذیتم ڪند.
_مهلت دادی شما؟یه روز همش؟اصلا من تو این درگیری وقت ڪردم آذر و ببینم؟
با پرویی می‌پرسد:
_درگیر چی بودی؟
برای سوزاندنش جواب می‌دهم:
_مثل اینڪه یادت رفته زن پارسا مرده دیروزم هفتش بود!
ڪامی از سیگارش می‌گیرد و درست مانند دود آن سیگار تلخ می‌شود صورتش:
_یادمه. حالش چه طور بود؟
آهم بی‌اراده از سینه خارج می‌‌شود:
_داغون.
پوزخند می‌زند!
_شما دخترا عادت دارین تا یڪی حالش باهاتون خوب می‌شه بذارین و برین نه؟
_مرگ ڪه دست خود آدم نیست.
پشت چراغ قرمز می‌ایستد.لم می‌دهد روی صندلی‌اش انگار ڪه آن صندلی رنگ و رو رفته‌ی پرایدش راحت ترین مبل دنیاست.نگاهش از آینه رویم سنگینی می‌ڪند،همان‌طور هم سنگین جواب می‌دهد:
_نباید بمیرین.وقتی یڪی خاطرتون و می‌خواد با مردنم نباید داغ رو دلش بذارین.

 

آرشیو پایانی:

نسبت به حرفایی که میشنوی
بی دقت باش،
شاید از دهانی بیرون آمده که
قبل از حرف زدن به آن فکر نکرده!

🔻 چارلی چاپلین

از خــدا پرسیدند :
عزیزترین بندگان نزد تـو چه کسانی هستـند ؟

خــدا لبخند زد و گفـت :
آنها که که می توانند تــلافـــی کنند امـا ؛
به خاطر مـــن مـی بخشــند …!!!

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *