خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت هفت

رمان خاطره/پارت هفت

متعصب جواب می‌دهد:
_اون مسابقه رو من بردم.حاضرم نیستم یک قرون از اون پول و مفت مفت بدم به این!
_چه جوری بردی؟با دو دوزه بازی و کلک؟
نگاهم به سمت امید کشیده می‌شود،با جواب آذر ابروهایش در هم می‌پیچد:
_وقتی مدرکی نداری کسی جز خودت حرفت و باور نمی‌کنه شازده. حالا هم بزن به چاک!
می‌ترسم،نه از امید،نه از آذر… از آقاجانم می‌ترسم..آخر این جنگ ختم می‌شد به آقاجانم و خدا به حالمان رحم کند وقتی بو ببرد دخترش شرط بندی می‌کند.
امید سری تکان داده و با کلامی محکم و بدون تردید حرف آخرش را می‌زند:
_اوکی خانوم کوچولو واسه من که فرقی نداره.پول و از داداش و آقاجون‌ت می‌گیرم.
منتظر جواب نمی‌ماند از در که بیرون می‌رود نگاه تندی به آذر می‌اندازم و دنبال او راهی می‌شوم.
تا بخواهم کفش هایم را بپوشم امید تمام دو طبقه را پایین رفته.
فوری کفش هایم را در دست می گیرم و پا برهنه دنبالش از پله ها پایین می‌روم و پشت هم صدایش می‌زنم:
_صبر کن… با توعم می‌گم صبر کن…. بذار حرف بزنیم.آقا امید صبر کن گوش کن ببین چی می‌گم.یه دقیقه وایسا خوب….
آخرین پله را که پایین می‌رود،می‌ایستد و بر می‌گردد؛در بین نفس زدن‌هایم حرفم را می‌زنم:
_داری کجا می‌ری؟
_معلوم نیست؟
کفش‌های آل‌استار سفیدم را جلوی پایم می‌اندازم،در این مورد به او بیش‌تر حق می‌دهم تا آذر…بنابراین در حینی که ایستاده پایم را در کفش می‌کنم می‌گویم:
_من حاضرم اون پول و بدم بهت،فقط زمان لازم دارم.
نمی‌دانم آن طرحی که روی لب‌هایش می‌نشیند پوزخند هست یا که لبخند. جواب می‌دهد:
_چه قدر زمان؟
_دو هفته،یه ماه اما عین اون پونزده میلیون و می‌دم بهت فقط خواهش می‌کنم نرو سراغ آقاجونم.

این بار مطمئن می‌شوم که می‌خندد،اما چیزی که آزارم می‌دهد آن تمسخر آمیخته در لبخندش است.
_یه ماه؟دختر جون من شب قبلش سر میز باختم.پول اون یارو رو ندم مجبورم تا یه سال هر چی مسابقه بردم و پولش و بریزم تو جیب اون آرش مفت خور.اگه اون خواهر عوضیت با پدرسوختگی نمی‌برد الان پول باختم و داده بودم رفته بود پی کارش!
با کمی تأمل می‌گویم:
_باشه من سعی می‌کنم تا فردا جور کنم فقط تو…
نمی‌گذارد حرفم را تمام کنم:
_من رو هوا حرف نمی‌زنم؛نوچه ی اون یارو هم بشم پای حرفم هستم.اون بابای مؤمن انسان دوستت باید بفهمه کلای خودش و سفت بگیره باد نبره.قبل این‌که این و اونو متهم به حروم خوری کنه یه نگاه به دختر خودش بندازه که پول حروم چه جوری زیر زبونش مزه می‌کنه.ببینم تو چی خانوم مربی؟تو هم قمار می‌کنی؟البته به سر و ریختت بیشتر به خاتون‌ها شبیه تا درگ بازا.

اشاره‌ی مستقیمش به پیوند بین ابروهایم و خال روی گونه‌ام است. این را از رد نگاهش می‌فهمم.
جمله‌ی آخرش را از حافظه‌ام فاکتور گرفته و پی حرف اولش می‌روم:
_ببین…آقاجون مشکل قلبی داره،فشارش بالاست دکترا گفتن نباید شوک عصبی بهش وارد بشه.قبلا یه سکته رو رد کرده… گوش بده اگه الان بری پیش آقاجونم چهار نفر و یتیم می‌کنی و یه زنو بیوه… ازت خواهش می‌کنم هر کاری بگی می‌کنم.

جفت ابروهایش بالا می‌پرد!قدمی پیش می‌آید و درست روبه رویم می‌ایستد. قدش بلند است،غلط نکنم صد و نود را دارد در مقابلش با وجود این‌که در رده‌ی زنان قد بلند محسوب می‌شوم،کمی کوتاهم. به چشم‌هایش که نگاه می‌کنم شرارت اولین چیزی‌ست که می‌بینم.با لحنی آغشته به شیطنت می‌گوید:
_چند سالته جان‌جان خانوم؟
دستم مشت می‌شود‌‌‌؛خدایا فرصتی بده تا فک محکم‌ش را خورد کنم.
حیف که الان کارم گیر آدمی‌ست که زمانی با پانصد تومان من و پری را به مقصد می‌رساند.آن موقع هم همین قدر شرارت در چشمانش بود؟
به سختی خشمم را مهار می‌کنم و جواب می‌دهم:
_بیست و دو… در ضمن اسمم جانانه!
با پرویی جواب می‌دهد:
_اونی که گفتی رو زبونم نمی‌چرخه…جان‌جان خانوم با بیست و دو سال سن هنوز نفهمیدی نباید به یه پسر بگی هر کاری بخوای می‌کنم؟اگه ازت بخوام باهام بیای خونم چی؟ میای؟

خون به صورتم می‌دود؛ رسما پایش را از حدش فراتر برده بود…اصلا به چه حقی…
قدمی به عقب برمی‌دارم. صورت او را در هاله محو از خونی که جلوی چشمم را گرفته می‌بینم…این بار توان مهار کردن خشمم را ندارم و پایم را بلند می‌کنم و لگد محکمی به سمت کتفش می‌پرانم که سریع جاخالی می‌دهد.
می‌خندد و با کلامش طعنه می‌زند:
_وقتی جوابی برای حرف حساب نداری لگد نپرون خانوم مربی این‌جا باشگاه نیس منم پارتنرت برای مبارزه نیستم.
خشمگین به او می‌توپم:
_حق نداری با من این‌طوری حرف بزنی!
با بی‌قیدی که در چشمانش است می‌گوید:
_من تو این دنیا حق دارم هر کاری که دلم می‌خواد بکنم و هر حرفی که دلم بخواد بزنم و اگه به خاطر جمله‌ی نصیحت آمیزم ترش کردی، شل کن خودتو چون من علاقه‌ای به لاس زدن با دخترای حاج مصطفی رو ندارم… اون طوری نگاه نکن، اگه می‌خوای باز لگد بپرونی یه جوری هدف بگیر که تیرت به خطا نره.

چشمانم را با خشم می‌بندم و در دل با خود نجوا می‌کنم:
_آروم باش جانان،تو که اهل عصبانی شدن نبودی!تو جانان خانواده‌ای. همون جانانی که توی هر شرایطی بقیه رو آروم می‌کنه.
حالا خودت نباید به خاطر حرف‌های یک لات بی سر و پا تا این حد عصبی بشی!

نفس عمیقی می‌کشم و بوی خفقان‌آور پارکینگ خانه‌ی آذر را وارد شش‌هایم می‌کنم و شمرده‌شمرده می‌گویم:
_تا فردا پولت و جور می‌کنم…
ابرو بالا می‌اندازد:
_و کی گفته من ازت پول می‌خوام؟
خسته از کشمکش هایش می‌نالم:
_پس چی می‌خوای؟
باز هم برق شرارت در چشم‌های گربه‌ای شکلش می‌درخشد. گویا در سرش هزار و یک نقشه ی پلیدانه می‌پروراند؛او را نمی‌شناسم هیچ کجایش شبیه گذشته نیست.
* * * * *

در را که می‌بندم چشمم به پارسا می‌افتد که زیر درخت انجیر بر لبه‌ی باغچه نشسته و حتی صدای بسته شدن در حیاط نیز از او را به خود نیاورده. چند لحظه‌ای به او زل می‌زنم،دلم می‌سوزد با دیدن حالش!
یادم می‌آید اولین باری که او را دیدم هم حالش همین طور خراب بود.
مادرش را از دست داده بود،پدرش را هم خیلی قبل تر…
رسما یتیم شده بود که آقاجانم دستش را رها نکرد و او را به این خانه آورد.آن هم وقتی که هیچ‌کدام از فامیل های پدری پارسا راضی به نگهداری او نشدند آقاجانم دست پسر خواهر زنش را گرفت و هیچ وقت او را از پسر های خودش جدا نکرد.
با این که پسرخاله ی تنی من نیست اما،همیشه مرا بیشتر از آذر دوست داشت. این را مطمئنم!
در عجبم امید چه طور می‌توانست انقدر بی‌رحمانه راجع به آقاجانم قضاوت کند؟

نزدیکش ‌ می‌شوم و زمانی که روبه رویش می‌ایستم چشمان عسلی‌اش از روی سنگ فرش حیاط به روی صورتم می‌افتد و با لحنی خنثی می‌گوید:
_دیر کردی!
کنارش می‌نشینم و کوله‌ام را بین دو دست‌هایم می‌گیرم و من نیز بر روی سنگ‌های حیاط دنبال ردی از گذشته می‌گردم.
مدت‌هاست صدای پارسا فرق کرده،گویا کسی از فاصله‌ی زیاد نیزه به سمت گلویش پرتاب کرده.نیزه‌ای که تا گلویش را خراش داده.صدایش خش دارد،غم دارد:
_تو امید و به اون حسینیه کشوندی!
جا نمی‌خورم،تعجبی هم نمی‌کنم از این‌که با آن حال خرابش باز دستم را خوانده.خودش بارها گفت من را بزرگ کرده و خلق و خوی‌م را بهتر از مادرم می‌شناسد.
انکار نمی‌کنم؛به جایش حرفی که سر دلم مانده را می‌زنم:
_بعد از سه سال هنوز هم رفاقتی پات ایستاده.
لبخند کم‌جانی می‌زند.حرفش گفته‌ام را تأیید می‌کند:
_همیشه بامرام بود.حتی وقتی عموجان جلوی همه بهش وصله‌ی حروم خور بودن رو زد و مراسم عقدش رو به هم زد.
می‌پرسم:
_پس چرا سراغی ازت نگرفت؟
و پاسخ می‌شنوم:
_نخواست دور طائفه‌ی حاج مصطفی باشه.
سر می‌گردانم و چشمم روی نیم رخش قفل می‌کند.پوست سبزه‌اش از هر زمان تیره‌تر شده و استخوان گونه‌اش در همین مدت کم در آمده. لاغر شده و ناامید.
چند دقیقه قبل امید ماشین را سر کوچه‌امان نگه داشت و موقع پیاده شدنم رک و راست گفت”نمی‌خوای کرایه رو بدی جان‌جان خانوم؟یا شغل منو یادت رفته؟”
با نگاهی مات ناخواه حرف از دهانم می‌پرد:
_خیلی عوض شده…عوضی شده…یه عوضی ترسناک که بدش نمیاد یه بازی با طائفه‌ی آقاجونم بکنه.
با این‌که نام امید را بر لب نیاوردم اما می‌فهمد روی سخنم با کیست.با اطمینان جواب می‌دهد:
_به نظر من که اصلا عوض نشده.
_مگه ندیدیش؟نوع لباس پوشیدنش،موهاش،خالکوبی هاش! سگش،حرف زدنش،نگاهش…نمی‌دونم این شخصیت واقعی‌شه یا اون پسری که دو دست لباس ساده رو چند ماه می‌پوشید و صبح و شب سر ایستگاه خطی مسافرکشی می‌کرد.باور کن پارسا… این پسر اون امیدی نیست که عاشق دوست من شد،اون ساده بود…بدون ریگ و دوز و کلک… الان حتی نگاهش…
مکث می‌کنم و او پی مکث‌م را می‌گیرد:
_خاطره‌ها،گاهی برای نابود کردن یه شخصیت چند تا خاطره کافیه!خاطره‌هایی که اگه تلخ باشه یه درده و اگه خوش باشه هزار تا درد.خاطره ها دلتنگی میارن،بی‌قراری میارن…عذاب میارن.موقعی که داری لحظات خوب تو سپری میکنی به مغزت خطور نمی‌کنه که با این لحظه‌ها داری خاطره می‌سازی.خاطره‌هایی که ممکنه بعدا در حسرت یک لحظه تکرارش بسوزی.توی سر امید پر شده از خاطره،خاطره ی بودن باباش،آقاجونت… من،دوستت پری و حالا از همشون فقط یه مشت خاطره داره.آقاجونت کم پدری نکرد برای امید،کم پدری نکرد برای من…منتهی گناه پدر و پای بچه‌ش نوشت و از اون موقع به بعد…اون امید مرد،اون شخصیتی که آقاجونت براش ساخته بود با چهار کلام حرف یک شبه از بین رفت و امید دیگه‌ای متولد شد. هنوز همون آدمه.با همون شوخی‌های اعصاب خورد کنش! با همون از کوره در رفتنا و کله شقی‌هاش.بد شده چون خوب بودن بهش نساخت،خوب بودن به هیشکی نمی‌سازه وگرنه چرا سمانه؟چرا سمانه‌ی من؟
قفسه‌ی سینه‌ام را از حجم نفس انباشته شده‌ی داخلش خالی می‌کنم.کاش می‌توانستم از آذر بگویم! از بیراهه رفتن‌هایش،از ماشین مدل بالایش،از مسابقه دادن و ماری‌جوانا کشیدنش!
روی تمام حرف‌های انباشته شده در دلم خاک می‌ریزم ولی باز آن چشم‌های شرارت باز رد پررنگی در ذهنم دارند.
حس می‌کنم نیاز به تنهایی دارد،آدم عزادار نه نیاز به دلداری دارد و نه حرف‌های کلیشه‌ای و تکراری!
بند کوله‌ام را در دست می‌گیرم و بلند می‌شوم؛با نگاهی متاسف لب باز می‌کنم:
_دوست ندارم این حال تو…زودتر روبه راه شو!
جوابم لبخند کم‌جانی بر روی لب‌هایش است.. بند کوله‌ام را روی دوش می‌اندازم و در حالی که از پله‌های سنگی خانه بالا می‌روم باز به امشب فکر می‌کنم،به امید.. به خواسته‌اش،به نگاهش…به حرف‌هایش.

با فکری مشغول در سفید آهنی خانه را باز می‌کنم؛همزمان مادرم سرکی از آشپزخانه می‌کشد و با دیدن من آسوده نفس بیرون می‌دهد:
_کجا بودی دختر نصف عمرم کردی!ترسیدم آقاجونت بیاد ببینه تا این موقع شب نیومدی. اون ماس‌ماسکتم که دکوری تو جیبت گذاشتی نه؟هزار دفعه زنگ زدم.
کوله‌ام را پایین می‌اندازم؛خم می‌شوم و در حین باز کردن بند کفش‌هایم تیکه می‌پرانم:
_علیک سلام مامان جون خسته نباشید.حال منم خوبه با اجازتون یه سر به آذر زدم.
_آذر! حالش چه‌طور بود؟
نگاه از اویی که در درگاه آشپزخانه منتظر جواب است می‌گیرم تا پی به دروغم نبرد و در حال رفتن به اتاقم کوتاه جواب می‌دهم:
_خوب بود!
با رساندن خود به اتاق از دست سؤال‌های احتمالی او خلاص می‌شوم.در را می‌بندم جسمم حبس می‌شود در اتاقم و فکرم پرواز می‌کند جایی دورتر از این نقطه، این اتاق،این خانه.
موبایلم را از کیفم بیرون می‌آورم؛کلی تماس از دست رفته از مادر و یک پیامک خوانده نشده از شماره‌ای ناآشنایی که خیلی خوب می‌دانم متعلق به کیست!
بازش می‌کنم و چشمم روی کلمه‌های ردیف شده‌ی پیامک می‌ماند:
_شماره‌ی خودته دیگه جان‌جان خانوم؟با خط الکی که دست به سرم نکردی؟
لپم را از داخل گاز می‌گیرم؛این بلای آسمانی برایم کم بود که نازل شد.مصبت را شکر خدا…همیشه گندکاری‌اش را آذر می‌کرد،چوبش را من می‌خوردم. حال نیز آذر مسابقه داده و من باید جای او با این آدم سر و کله بزنم.کوتاه تایپ می‌کنم:
_خودمم.
پیام را که می‌فرستم گوشی را روی تخت پرت می‌کنم و بلند می‌شوم.در آینه نگاهی به صورتم می‌اندازم،حس می‌کنم پوستم کمی کدر شده.
اسکراب دست سازم را برمی‌دارم و مقداری از آن را کف دستم می‌ریزم؛موقع زدن به صورتم نگاهم روی پیوند ابروهایم مات می‌ماند.
ابروهایم تمیز بود اما هیچ وقت به فکر برداشتن پیوند بین‌شان نبودم چون آقاجانم عاشق همان چند تار موی ریز روییده شده بین ابروهایم بود.
حال او اولین نفری بود که با گستاخی من را خاتون خطاب می‌کرد.سر تکان می‌دهم و به خود تشر می‌روم:اون آدمه که تو به حرفاش فکر می‌کنی؟
در حال مالیدن اسکراب روی پوستم هستم که صدای پیامک ضعیف گوشی‌ام سکوت سنگین اتاقم را می‌شکند.
چند لحظه‌ای به موبایلم نگاه می‌کنم و جلوی کنجکاوی‌ام قد علم می‌کنم.برایم مهم نیست،نه خودش نه تهدید‌هایش!
لباس‌هایم را عوض می‌کنم و به قصد شستن صورتم از اتاق بیرون می‌روم…
همان لحظه چشم در چشم نامدار می‌شوم و جا خورده از حضورش سلام می‌کنم. سر برمی‌گرداند و با دیدنم به جای جواب سلام می‌پرسد:
_اینا چیه مالیدی به صورتت؟
نمی‌دانم چرا اعضای این خانواده به کل سلام و احوال پرسی را از یاد برده‌اند.جواب می‌دهم:
_چیزی نیست،می‌شورم میام الان…
وارد دست‌شویی می‌شوم و صدای مادرم را می‌شنوم که به او توضیح می‌دهد:
_خیلی مراقب پوستشه،واسه همین همیشه ماسک و اسکراب و این چیزا می‌زنه.
صدایی از نامدار نمی‌شنوم؛توقعی هم جز این از او ندارم. اکثر مواقع جواب صحبت آدم ها را با نگاهش می‌داد.به خصوص این‌که آن فرد مادر من باشد،دیگر صحبت کردن با او را مکروه می‌داند.
از دست‌شویی بیرون می‌آیم و چشمم به شربت خاکشیر و آبلیموی جلوی نامدار می‌افتد.
هیچ وقت چیزی از دست مادرم نخورد و آن وقت مادرم باز هم برای بچه‌های شوهرش سنگ تمام می‌گذاشت.
روی مبل های کرم رنگ سلطنتی‌مان روبه‌روی نامدار می‌نشینم و مثل همیشه این من هستم که برای شنیدن صدایش بحث را باز می‌کنم:
_اومده بودی دیدن پارسا؟
سر تکان می‌دهد؛خوب چه می‌شود برای دل‌خوشی‌ام بگویی که برای دیدن من آمدی.گناه که نکرده‌ام،فقط آذر نیستم.جانانم.
فقط مادرم با مادر تو یکی نیست،وقتی من خواهرانه جان می‌دهم برایت چرا برادرانه حمایتم نمی‌کنی؟
لبخندی به رویش می‌زنم،مادر یاد داده بود هیچ وقت گله نکنم.گفته بود آن‌ها هر چه بگویند حق دارند و تو باید سکوت کنی…!
_چیزی می‌خوری برات بیارم؟
نگاهم می‌کند،خم می‌شود و لیوان شربت خاکشیر را برمی‌دارد،به سمتم می‌گیرد‌ش و کوتاه می‌گوید:
_برام آب بیار.
بی مخالفت و چک و چانه بلند می‌شوم؛از مادر یاد گرفته‌ام همیشه مطیع خانواده باشم. برای همین دلم نیز در مقابل دشمنی های آذر و اخم های نامدار بزرگ شده.آن‌قدر بزرگ که تمام این کینه و کدورت‌ها را می‌بیند و به فال نیک می‌گیرد.

 

آرشیو پایانی:

Be careful,
Not everyone deserves your goodness

حواست باشه
هرکسی لیاقتِ خوب بودنت رو نداره

دو قشر از مردم همیشه بدبخت هستند :
آن‌هایی که حرف هیچکس را گوش نمی‌دهند ،
و آن‌هایی که به حرف همه گوش می‌دهند !

👤 وینستون چرچیل

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد متجاور من/پارت بیستو سه

  با حیرت گفت: تو برای این چیزا گریه میکنی؟ با بغض گفتم: کدوم چیزا؟ …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *