خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت پانزده

رمان خاطره/پارت پانزده

 

نگاهش هم دنبال قدم‌های دختر‌ها پیش می‌رود و با لبخند محوی کنج لبش گازی به گوجه سبز می‌زند و نگاهشان می‌کند.
_اون مانتو مشکیه عجب چشایی داره!
سری با تاسف تکان می‌دهم و می‌گویم:
_واسه همین امثال شماهاست که دخترا جرئت تفریح کردن ندارن!
نگاهم می‌کند:
_خودش میخاره نفهمیدی؟
با چشم‌غره نگاه از او می‌گیرم و زیر لب می‌گویم:
_شما پسرا فکر میکنین همه ی دخترا دارن بهتون نخ میدن.
_این یکی نخ نداد چون تو کنارمی وگرنه بغل دستم داشت عشوه میومد شماره شو بگیرم!
خنده‌ام می‌گیرد از اعتماد به نفسش…برایم ابرو بالا می‌اندازد و با لحنی که شیطنت چاشنی‌اش شده می‌گوید:
_چیه باور نداری جان‌جان جون؟اوووووف… چه باحال صدات کردم؟جان‌جان جون…
هر چه‌قدر سعی دارم جلوی خنده‌ام را بگیرم موفق نمی‌شوم.همراه با خنده متاسف می‌گویم:
_خیلی مسخره‌ای…
از خنده‌اش لبخندی محو باقی می‌ماند و حرفش را بی هوا می‌زند:
_پارسا هم همیشه بهم می‌گفت خیلی مسخره‌ای.می‌دونی من تونستم کل زندگیم و عوض کنم،اما هیچ وقت نتونستم رفیقی رفیق تر از پارسا پیدا کنم.
سکوت می‌کنم‌ و نمی‌گویم که پارسا هم درست مانند تو فکر می‌کند.در خیالات خودش غرق می‌شود. بی اراده می‌پرسم:
_با پارسا توی نمایشگاهی که آقاجونم با بابات شریک بود آشنا شدین نه؟
سر می‌جنباند:
_هممم… اون موقع چهارده پونزده سالم بود.اصلا هم اهل درس خوندن نبودم کلی از درسامم افتاده بودم. تابستون بود که بابام تصمیم گرفت منو بذاره توی نمایشگاه…اونجا پارسا رو دیدم.یکی دو سالی هم ازم بزرگ‌تر بود!
من پسر شر حاج ابراهیم خیلی چیزا از پارسا و آقاجونت یاد گرفتم.وقتی پارسا رو دیدم با وجود نداشتن پدر مادر انقدر تلاش می‌کنه چه درسش چه کارش از خودم خجالت کشیدم… بابام همیشه سرزنشم می‌کرد که پی خوش‌ گذرونی‌ام و به درد هیچ کاری نمی‌خورم اما آقاجونت اولین کسی بود که تشویقم کرد.با وجود خورده‌ شیشه‌های نوجوونیم با وجود بی‌عرضگیم… آقاجونت بود که بهم فهموند استعدادم تو چیه…
به این‌جای حرفش که می‌رسد تک‌خنده‌ای می‌کند و ادامه می‌دهد:
_ماشین!
لبخند می‌زنم،ادامه می‌دهد:
_چسبیدم به کار… هر روز از آقاجونت یه چیز تازه یاد می‌گرفتم.فکر می‌کردم آقاجونت رو خدا مأمور کرده تا من آدم بشم.
_خوب؟آدم شدی؟
سکوت می‌کند.با مکث می‌پرسم:
_من نمی‌دونم چی دیدی و چی شنیدی… من قبول دارم شاید اتفاقاتی افتاده که از دین زده شدی اما…
مکث می‌کنم،بیخیال جانان فکر کردی او به نصیحت های تو گوش می‌دهد؟نفسم را رها می‌کنم:
_بیخیال… تو به خدا اعتقاد داری؟
نگاهم می‌کند،پاسخش با تاخیر است
_دارم… اما میونمون شکرآبه… ینی قهریم با هم.
می‌خندم:
_بفرما… حداقل اینکه باور داری… خدا رو تو دلت داریش.همه ی آدما خدا رو توی دلشون دارن.
_واقعا؟ حتی آدم بدا؟
شانه بالا می‌اندازم.
_نمی‌دونم،اما آدمای خوبی که تظاهر به بد بودن می‌کنن آره.
پایش را روی سبزه‌ها دراز می‌کند که با نگاه به اطراف می‌گویم:
_الان پیرمرد بیچاره برای بار هزارم میاد می‌گه بلند شید.بلند شو دیگه!
بیش‌تر لم می‌دهد:
_بابا صبح که زابرامون کردی الانم که یه غذایی دادی به من نمی‌تونم پاشم.
می‌خندم و جوابش را می‌دهم:
_مشکل از غذا نبود جنابعالی زیاد خوردی.می‌دونی برای هضم اون همه غذا باید ورزش کنی نه اینکه چرت بزنی!
نفسش را فوت می‌کند :
_یه بالشم نداریم،سرمو بذارم رو پات؟
چنان نگاهی به سمتش حواله می‌کنم که با حالت مسخره‌ای سرفه می‌کند.
_نخواستیم بابا،پاتم سفته گردنم درد می‌گیره.تپلی بودی می‌گرفتمت.
بیخیال نگاه عصبی‌امکیفم را برمی‌دارد و زیر سرش می‌گذارد و چشم‌هایش را هم می‌بندد.
متاسف سر تکان می‌دهم،واقعا در پارک آن‌هم روی سبزه جای خوابیدن است؟
نگاهش که می‌کنم بیش‌تر حیرت زده می‌شوم.می‌توانم قسم بخورم سر جمع سر گذاشتنش چهار دقیقه هم طول نمی‌کشد که نفس‌هایش آرام می‌شود.
انگاری راستی راستی خوابش برده آن هم به این سرعت.
بین آن‌همه گل و سبزه و درخت نمی‌دانم چرا نگاهم را روی صورت او قفل می‌کنم!
با وجود لباس‌های میلیونی تنش،خاکی‌ست و الکی قیافه نمی‌گیرد.
لحن صحبتش هم خیلی بانمک است.صدایش هم…
لبخند محوی می‌زنم.تمام آن لازانیای بدون گوشتم را خورد که هیچ دستور پختش را هم پرسید و آخر به اجبار قول گرفت باز هم برای او درست کنم.
مانند پسرهای تخس و شیطان بود. اما دوست‌داشتنی…و البته پر حرف.
به خودم که می‌آیم می‌بینم با لبخند محوی به صورت او زل زدم.با اخم رویم را برمی‌گردانم. خیره‌سری‌هایت سر به فلک گذاشته دیگر جانان کارت به جایی رسیده که با لبخند خوابیدن او را تماشا می‌کنی.

از جیبم گوشی و هندزفری‌ام را بیرون می‌کشم و برای رهایی از آن همه کشمش‌های ذهنی آهنگی را پلی می‌کنم.
چهره‌ی آذر در مقابلم نقش می‌بندد،امشب او می‌خواهد قمار کند.بین آن همه آدم لابد مشروب هم می‌خورد، سیگار هم می‌کشد… اگر بلایی سرش بی‌آورند…
حتی تصورش هم لرز به تنم می‌اندازد.
نامدار و آقاجانم بو ببرند من می‌دانستم و اجازه دادم آذر قمار کند دیگر توی رویم هم نگاه نمی‌کنند.
شاید بهتر بود جای امشب‌شان را به پلیس لو دهم…چه حماقتی! آن وقت پای خواهر خودت هم گیر است.
خواننده‌ی مورد علاقه‌ام در گوشم می‌خواند اما من لذتی نمی‌برم…
چشمم به دختر و پسری می‌افتد که دست در دست هم قدم می‌زنند و می‌خندند.لبخند محوی می‌زنم!
من هیچ وقت چنین تجربه‌ای نداشتم!
نه این‌‌که مثل خاله نیلو سنگ جای قلبم کار بگذارم و تمام احساساتم را سرکوب کنم،نه این‌که دلم نخواهد بودن واقعی یک نفر را در زندگی‌ام نه…چشم پوشاندم چون نخواستم آقاجانم بشنود و شرمنده شود.
احساساتم را خاموش کردم چون نخواستم من هم مثل آذر باشم.
آن دختر پسر را تا زمانی که جلوی دیدم هستند نگاه می‌کنم و وقتی دور می‌شوند سرم را پایین می‌اندازم و باز فکر بدبختی‌هایم می‌افتم.
زمان زیادی از دستم در رفته و غرق فکر و خیال شده‌ام که یکی از سیم‌های هندزفری از گوشم کشیده می‌شود..
برمی‌گردم و نگاهم به نگاه خواب آلود او گره می‌خورد.
هندزفری‌ام را در گوشش می‌برد و با شنیدن آهنگ لبخندی بر لبش می‌نشیند و با صدایی که بر اثر خواب گرفته شده می‌گوید:
_خوبه!باز سلیقه‌ت تو آهنگ حال‌گیر نی!چیزی گوش میدی که تکرار نمی‌شه!
لبخند محوی روی لبم می‌نشیند. همین عقیده را دارم.این آهنگ نه تکرار می‌شود و نه تکراری…
نگاهم را از او می‌گیرم و به درخت‌های سرسبز روبه رو نگاه می‌کنم.
چشم‌های او هم مانند این درخت‌ها… نه… سبز این درخت‌ها آرامش می‌دهند و نگاه او،ترس.

*دلگیرم از این شهر سرد، این کوچه های بی عبور.
وقتی به من فکر می‌کنی، حس می‌کنم از راه دور…*

سنگینی نگاهش را بر روی صورتم حس می‌کنم.سر می‌چرخانم و چشم‌هایش را با فاصله‌ی کم‌تری از نگاهم می‌بینم.

*آخر یه شب،این گریه ها سوی چشامو می‌بره.
عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می‌پره*

از این فاصله که به چشم‌هایش نگاه می‌کنم می‌فهمم،چشم‌های او ترس ندارد،حرف دارد…رنگ سبزش را غبار گرفته،غباری از دلگیری، کدر شده اما… سبز کدر هم قشنگ است.

*باید تو رو پیدا کنم،هر روز تنهاتر نشی…
راضی به با من بودنت،حتی از این کمتر نشی.
پیدات کنم حتی اگه،پروازمو پرپر کنی.
محکم بگیرم دست‌تو،احساسمو باور کنی*
آن‌که کم می‌آورد از این تلاقی نگاه‌ها منم.سرم را پایین می‌اندازم و نا محسوس فاصله می‌گیرم.قلبم می‌کوبد،عادت نزدیک بودن به کسی را ندارم. آن هم چنین کسی!
سنگینی نگاهش دستپاچه‌ام می‌کند.انگشت‌هایم را در هم می‌پیچانم و می‌خواهم به بهانه‌ای بلند شوم که با حس خیس شدن لباسم سریع عقب را نگاه می‌کنم.آبپاش‌ها را باز کردند.
از من سریع‌تر امید می‌پرد و با اوقات تلخی چاک دهانش را باز می‌کند:
_توف تو روح جاک*شت… گند زد به هیکلمون.
با خنده بلند می‌شوم و می‌گویم:
_وقتی با زبون خوش پانشی این‌جوری بلندت می‌کنن.
نفسش را در هوا رها می‌کند:
_پیری های الان چش ندارن ببینن دو نفر عین بچه‌ی آدم نشستن.بابا برو قبر تو بکن حاجی چی‌کار به کار ما داری!

 

می‌خندم و به سمت وسایل‌مان می‌روم. کیفم را روی شانه‌ام می‌اندازم و سبدی ڪه حالا به لطف امیدخان خالی شده را برمی‌دارم. امروز فهمیدم او علاوه بر پررو بودن و پرحرف بودن شڪمو هم هست.
به او ڪه در حال وارسی لباس‌هایش است می‌گویم:
_بریم؟
سر تڪان می‌دهد و هم قدمم می‌شود. جعبه‌ی سیگارش را بیرون می‌آورد ڪه ملتمس می‌گویم:
_می‌شه الان نڪشی؟
سرعت قدم‌هایش ڪم می‌شود و می‌پرسد:
_چرا اون وقت؟
حالا چه طور به او بگویم دلم نمی‌خواهد ڪنار یڪ آدم سیگار به دست راه بروم.انگار حرفم را از چشم‌هایم می‌خواند. سیگار را دوباره به جیبش برمی‌گرداند و با تڪ‌خنده‌ای می‌گوید:
_اینم به خاطر جان‌جان جون خودمون!ولی فڪر نڪن من بی جیره مواجب ڪاری واسه ڪسی می‌ڪنم. این یڪی طلبم!
سر تڪان می‌دهم:
_می‌دونم،شڪی ندارم!
بعد از چند لحظه‌ای سڪوت بین‌مان را با حرفی ڪه سر دلم می‌چرخید به زبان می‌آورم:
_نمی‌شه برنامه‌ی امشب و ڪنسل ڪنی؟آذر نیاد.مسابقه ای در ڪار نباشه… لطفا!
_ڪه چی؟بگن امید جا زده؟نمی‌شه.بعدم من دندون تیز ڪردم واسه شڪست دادن خواهرت.
درمانده می‌شوم.
_اما می‌تونم یه لطفی در حقت بکنم.
می‌ایستم و نگاهش می‌کنم،دست‌هایش را داخل جیب‌های شلوارش می‌برد و با تاخیری طولانی می‌گوید:
_می‌تونم تو رو با خودم ببرم!
سکوت می‌کنم؛من به او حتی اندازه‌ی بند انگشتی هم اعتماد نداشتم.اصلا از کجا معلوم تمام حرف‌هایش دروغ نباشد؟
انگار تردیدم را از نگاهم می‌خواند.
_آدرس میدم وایسا جلو در هر موقع خواهرت اومد تو هم بیا بالا اوکی؟
به چشم‌هایش نگاه می‌کنم!راست و دروغ حرفش را نمی‌دانم اما حرفش مرا به فکر می‌برد.
به راهش ادامه می‌دهد و می‌گوید:
_البته اگه دوست داری…
با ذهنی مشغول دنبالش به راه می‌افتم.اصلا من می‌رفتم چه کاری از دستم بر می‌آمد؟با شیطنت ادامه می‌دهد:
_آدرس و دادم نری پیش پلیس لو بدی. البته توفیری نمی‌کنه.تا وقتی آقازاده‌ها امثالهم تو این کار هستن پلیسا هم کورن هم کر.
.اصلا من می‌رفتم چه ڪاری از دستم بر می‌آمد؟با شیطنت ادامه می‌دهد:
_آدرس و دادم نری پیش پلیس لو بدی. البته توفیری نمی‌ڪنه.تا وقتی آقازاده‌ها و ڪله‌گنده‌ها هیجان‌شونو با قمار تخلیه می‌ڪنن پلیسا هم ڪورن هم ڪر.
لب‌های خشڪ شده‌ام را تر می‌ڪنم و می‌خواهم سؤالی بپرسم ڪه چشمم به امید می‌افتد.
با لبخندی جذاب به دو دختری ڪه چند قدم جلوتر علنا در حال نخ دادن‌اند نگاه می‌ڪند.
ذهنم فلش به گذشته می‌خورد؛دقیقا همان عصر زمستانی ڪه امید بعد از ڪلی عرق ریختن و سرخ و سفید شدن از پری برای خواستگاری اجازه خواست!
نمی‌توانم جلوی نیش زبانم را بگیرم:
_اگه می‌خوای بری بهشون شماره بدی برو…خجالت نڪش!
نچی می‌ڪند؛
_نه.دو تان دوتاشونم خوشگلن به هر حال باید به یڪی‌شون شماره بدم این‌طوری بین‌شون اختلاف میوفته!
با طعنه ریشخند می‌زنم:
_فڪرت تو این زمینه‌ها خوب ڪار می‌ڪنه!
از بالای عینڪش نگاهم می‌ڪند و با همان شیطنت نهفته در ڪلامش می‌پرسد:
_نڪنه حسودی ڪردی خوشگلم؟
لحنش طنز است اما از ڪلمه‌ی آخرش اخم در هم می‌ڪنم و می‌گویم:
_تو جای پسرمی!
می‌خندد:
_واقعا ننه جون؟ڪی منو زاییدی؟وقتی هنوز تو شڪم مامانتم نبودی؟می‌دونی من چند سالمه؟
چشم‌ ریز می‌ڪنم و می‌گویم:
_چند سالته؟
_الان ڪه رو به خردادیم،تیر و مرداد و فاڪتور بگیری اواخر شهریورم نه به عبارتی اوایل مهر هم نه اواسطش با اجازتون می‌پرم تو بیست و هفت سالگی یه حساب سر انگشتی بڪنی جان‌جانم پنج سال ازت بزرگ‌ترم ننه جون!
سڪوت می‌ڪنم.
بیست و هفت سال! آن هم متولد مهر… این همه ماه دارد این سال لعنتی چرا مهر؟
اصلا رو چه حسابی فڪر می‌ڪردم نهایت بیست و سه سال دارد؟
شاید چون آن زمانی ڪه خواهان پری بود زیادی شبیه به یه پسر ڪم سن و ڪم تجربه بود.
_چی شد رفتی تو هپروت؟داری سبڪ سنگین می‌ڪنی ببینی میایم بهم؟
بی اعتنا به سؤالش می‌پرسم:
_چندم مهر؟
متوجه‌ی منظورم نمی‌شود،این را از حالت چشم‌هایش می‌فهمم دوباره می‌پرسم:
_متولد چند مهری؟
محال است یڪ سؤال را بی مسخره بازی جواب دهد:
_چرا؟می‌خوای از الان واسم فڪر ڪادو باشی؟
چپ چپ ڪه نگاهش می‌ڪنم می‌خندد:
_باشه ترش نڪن پونزده مهر!
آه از نهادم در می‌آید و زمزمه می‌ڪنم:
_من سیزدهم مهرم!
_جون من؟
سر تڪان می‌دهم:
_مهریا ڪه مهربون می‌زنن پس تو چرا انقدر خشنی رفیق؟
با تحڪم می‌گویم:
_چرا به من می‌گی رفیق؟رفیقتم من؟

می‌ایستد و نگاهم می‌ڪند!این بار ڪمی از چاشنی شیطنتش ڪم می‌ڪند:
_نیستی؟
_معلومه ڪه نه…رو چه حسابی به من می‌گی رفیق وقتی من…
ڪلامم را قطع می‌ڪند:
_خودت گفتی با آدما خارج از جنسیت‌شون دوست باشیم. حالا دقیق نه ولی یه همچین چیزی گفتی. چیه؟ اون جوری نگاه می‌ڪنی؟یه پسر حق نداره یه رفیق دختر داشته باشه؟
سڪوت می‌ڪنم. جلو می‌آید و با اخم و جدیت ادامه می‌دهد:
_اگه دوست نداری بهت بگم رفیق نمی‌گم. به جاش می‌دونی چی می‌گم؟
منتظر نگاهش می‌ڪنم ڪه باز خوی بانمڪ بازی‌اش گل می‌ڪند:
_بهت میگم جان‌جان جونم! این یه قلم و محاله ڪوتاه بیام!
دود از سرم بلند می‌شود،با حالت فرار چند قدمی جلو می‌رود و بین خنده‌هایش می‌گوید:
_با اجازه من چند قدمی جلو می‌رم اگه هوس لگد پروندن ڪردی لنگ مبارڪت بهم نرسه!
سپس سوت زنان راهش را می‌ڪشد و می‌رود. با وجود حرصم نمی‌توانم جلوی لبخند پهنی ڪه روی لبم می‌نشیند را بگیرم.
دیوانه‌ی لعنتی..* * * *
عینڪش را به چشمش می‌زند و خیره به روبه رو می‌گوید:
_می‌خوام یه جور بهت حال بدم بی‌هوش شی.
متحیر از حرفش چنان گردنم را به سمتش می‌چرخانم ڪه صدای مهره‌هایش در می‌آید.
با نیم نگاهی به صورتم صدای خنده‌اش بلند می‌شود:
_منحرف نباش جان‌جان جون منظورم از حال اون حال نبود.. ببند ڪمربند تو!
با حرص نفسی می‌ڪشم و با جدیت می‌گویم:
_موقعی ڪه داری با من حرف می‌زنی مواظب باش چی می‌گی.
نگاهم می‌ڪند؛ انگار نه انگار پشت فرمان نشسته و روبه‌رویش خیابان است و ڪلی ماشین!
_زیادی سخت می‌گیری.یه بارم شل گرفتن و امتحان ڪن.
تا بخواهم لب باز ڪنم پایش را روی گاز فشار داده و ادامه می‌دهد:
_ولی این دفعه رو علی‌الحساب سفت بچسب.
در ڪسری از ثانیه سرعت ماشین چنان زیاد می‌شود ڪه قلبم را در دهانم حس می‌ڪنم.
اولین ڪاری ڪه می‌ڪنم بستن ڪمربندم است و بعد از آن صدای لرزانم علاوه بر صدای ویراژ دادن ماشین سڪوت را می‌شڪند:
_چی ڪار داری می‌ڪنی… آروم برو!
در حینی ڪه من دارم زهرترڪ می‌شوم او خونسرد است و تنها واڪنش صورتش لبخند ژڪوند لبش است.
دستم را محڪم به در می‌گیرم؛با سرعت به ماشین دیگری نزدیڪ می‌شود. با ترس چشم‌هایم را می‌بندم و جیغ می‌زنم و او با تسلط از میلی‌متری ماشین عبور می‌ڪند.
به ترسم می‌خندد و مسخره‌ام می‌ڪند:
_شجاع تر از این حرفا می زدی…
با رنگی ڪه مطمئنا از رخم پریده می‌نالم:
_تو رو خدا آروم برو..
و دوباره از ترس برخورد با ماشین دیگری جیغ خفه‌ای می‌ڪشم ڪه در میان صدای خنده ی او گم می‌شود.
_تو هنوز نمی‌دونی سوار چه ماشینی شدی و ڪی پشت فرمونه!حالشو ببر من ڪارمو بلدم. جا داشت با ڪیف سنگینم در سرش بڪوبم تا او هم بداند آنی ڪه ڪنارش نشسته ڪیست. حیف پای جان خودم در میان است وگرنه می‌دانستم با او چه ڪنم.
هر لحظه سرعتش بالاتر می رود؛منکر تسلط بی حدش نمی شوم اما کیست جز خودش که با این سرعت بالا در خیابان های شلوغ تهران بتواند خونسرد باشد.
با نیم نگاهی به صورتم می‌گوید:
_یه سیگار بده!تو داشبورده.
سرعت و همه چیز فراموشم می‌شود و با دهان باز مانده نگاهش می‌کنم.
می‌خندد:
_واسه خودت می‌گم جان‌جان خانوم من که چشم بسته رامو می‌رم می‌ترسم خم شم سمت داشبورد سکته ی اول و بزنی در جا تموم کنی!
به جلو نگاه می‌کنم و کوبش قلبم هزار برابر می‌شود. هر لحظه امکان می‌دادم ماشین پرواز کند!
با سرعت پشت به پشت یک مزدا که سرنشینانش دختر هستند می رود.
دستم را محکم به جلو می‌گیرم و چشم‌هایم را می‌بندم و با ترس جیغ می‌زنم:
_الان تصادف می‌کنیم.
صدای خنده‌اش در ماشین می‌پیچد و در آنی فرمان را کج می‌کند و از بغل مزدا رد می‌شود.
دست روی قلبم می‌گذارم و می‌نالم:
_آروم برو.
ابرو بالا می‌اندازد:
_سیگارمو ندادی.
نفسی فوت کرده و با احتیاط در داشبورد را باز می‌کنم و بسته‌ی سیگارش را همراه با فندک در می‌آورم و به سمتش می‌گیرم.
معلوم است تنش می‌خارد؛با تعجبی ساختی می‌گوید:
_من اگه هر دو دستم و بند در آوردن سیگار کنم که می‌ریم تو باقالیا… زحمت بکش یه نخ از توش در بیار.
نگاه وحشت زده‌ام به روبه‌روست.حالا که جانم دست او افتاده مجبورم به سازش برقصم. بالاخره که این ماشین کوفتی را نگه می‌دارد.
نامردم اگر یک بادمجان پای چشمش نکارم.
دستم خفیف می‌لرزد‌؛به زحمت نخ سیگاری بیرون می‌کشم و به سمتش می‌گیرم!
شیطنت نگاهش را پشت آن عینک پنهان کرده اما من می‌دانم چشم‌های سبزش از بدجنسی می‌درخشد.
موذی‌گری کاملا از لحن گفتارش پیداست:
_بذارش کنج لبم!
می‌خواهم جواب کوبنده‌ای حواله‌اش کنم که سرعتش را بالا می‌برد و طوری از ماشین روبه‌‌رویش سبقت می‌گیرد که مثل پاندول ساعت به تکان خوردن می‌افتم و صدای دادم در می‌آید:
_آرومممم.
اعتنایی به حرفم نمی‌کند.خدایا عجب غلطی کردم با این بشر آمدم.
با خونسردی دستش را از روی فرمان برمی‌دارد و می‌گوید:
_نظرت چیه همین طوری به راهمون ادامه بدیم؟
برای اولین بار در زندگی‌ام در اوج عصبانیت تسلیم می‌شوم و سیگار را به لبش نزدیک می‌کنم.
دستش دوباره دور فرمان می‌پیچد.به جای آن‌که سر بی‌خاصیتش را جلو تر بی‌آورد،آرام حرفش را می‌زند و آتش به جانم می‌اندازد:
_دوری از لبم!
دیگر طاقت نمی‌آورم.سیگار را روی پایش پرت می‌کنم و دست به سینه می‌نشینم و رویم را برمی‌گردانم!
ته تهش می‌مردیم دیگر…چنین مرگی برای خودم نمی‌دیدم.بی‌چاره آقاجانم حتما خیلی غصه خواهد خورد که من در کنار این بشر دوپا مردم!
صدایش در میان خندیدن می‌آید:
_قهر کردی رفیق؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت هفده

سامان به کنارم می آید. _اگه می خوای، می تونی لباسات رو توی رختکن اون …

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *