خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت چهلو دو

رمان خاطره/پارت چهلو دو

روی صندلی جلوی میز آرایشم می‌نشینم و لای کاغذ را باز می‌کنم.
دست خط آشنای پارسا را می‌شناسم و از خط اول شروع به خواندن می‌کنم :
_جانان…عزیزم…روی این که باهات رو در رو بشم رو نداشتم.عجیبه حتی الان که دارم می‌نویسم و تصور می‌کنم که قراره این نامه رو تو بخونی باز هم عرق شرم روی پیشونیم نشسته.
بارها بهت گفتم برام عزیزی،قطعا اگه خدا بهم خواهر می‌داد اون رو به اندازه ی تو دوست داشتم اما من به جای برادری، نامردی و در حقت تموم کردم.
امید خیانتی بهت نکرده،در واقع کل اون شب رو با من بود و تا صبح از تو برام می‌گفت.
اون منو رفیق خودش دونست و من… در حق اونم نامردی کردم. برای همینه که می‌خوام برم.عموجان اون قدری به گردنم حق داره که منه ناحق هر چی گفت سر بالا نیارم.
به خاطر دین خودم به آقاجونت داشتم زندگی همه مونو نابود می‌کردم. دروغ چرا از عموجان دلخورم…اون روز با حرف هایی که زد طوری خودم را مدیون بهش دیدم که نتونستم درست فکر کنم و خنجر به پشت رفیقم زدم و اون دروغا رو بهت گفتم. با دیدن حالت، از خودم متنفر شدم و هنوز هم هستم.
با دیدن حال امید حس کردم منفور ترین آدم روی جهانم.
نتونستم وقتی رفیقم دیوانه وار دوستت داره دست تو بگیرم. نامردی و شروع کردم اما نتونستم ادامه‌ش بدم.
جانان.. عزیزدلم! نمی‌خوام منو ببخشی اما،امید رو به خودت ببخش!
قبلا گفتم عشق ارزش جنگیدن رو داره پس براش بجنگ.
با قدرت بجنگ و هیچ وقت کم نیار…!من مطمئنم عشق‌تون اون قدر قدرت‌مند هست که روزی شیرینیش تموم این تلخی ها رو براتون کم کنه، اون موقع… شاید بتونی منو ببخشی!
دارم از ایران می‌رم،به خیالم از خاطرات فرار می‌کنم اما خاطره ها یه گوشه از قلب آدمه… هر چه قدر هم ازشون فرار کنی باز اونا همراهتن جز جزئی از تو شدن.
خاطره ها تو دوست داشته باش! برای عشقت بجنگ و تسلیم نشو… همیشه به یادت می‌مونم… پارسا!

نامه از دستم سر می‌خورد و هاج و واج خیره ی نقطه ای نامعلوم می‌شوم.
تمام کلماتی که خواندم دور سرم می‌چرخند و قدرت تحلیل کردن‌شان را ندارم.
امید خیانتی نکرده، تمام آن شب را با پارسا بوده و…
خدایا قدرتی بده تا دیوانه نشوم.قدرتی بده تا روی پاهایم بأیستم!بأیستم و از اتاق بیرون بروم و از آقاجانم بپرسم چرا؟
به کرسی نشاندن حرفش ارزش عذابی را که من کشیدم داشت؟
کاش پارسا مقابلم بود تا می‌پرسیدم چه طور دلش آمد…
امید… آخ… کاش امید این جا بود تا به او می‌گفتم…
چه می‌خواستم بگویم؟ من تمام پل های پشت سرم را خراب کرده بودم.
او گفته بود تا زمانی که بجنگی هستم، من آدم جنگیدن نبودم.
نامه در دستم مچاله می‌شود و تند از جایم بر می‌خیزم.
صورتم از اشک پر شده! کی شروع کردم به باریدن را نمی‌دانم اما،درونم آتشی‌ست که عجیب میل شعله کشیدن دارد.
در اتاق را به تندی باز می‌کنم،حتی اگر لازم باشد همه را پشت سر می‌گذارم. عشق ارزش جنگیدن را دارد.
با توپ پر از اتاق بیرون می‌روم و آماده ی انفجارم که با دیدن او آن هم وسط پذیرایی خانه ی ما پاهایم به زمین قفل می‌شود و ماتم می‌برد.
خواب است یا رویا می‌بینم؟همه در سکوت ما را نگاه می‌کنند،هیچ کس دعوا نمی‌کند.هیچ کس او را برای این جا بودنش مؤاخذه نمی‌کند…
جلو می‌آید،اخم دارد…اما خودش است. دلخور است اما امید است،عصبی‌ست اما این‌جاست… در مقابلم!
_تو آدم جنگیدن نبودی…منم آدمی نبودم که زیر قولم بزنم!
صدایش آرام تر می‌شود:
_قرارمون بیست و هشتم مهر بود گیسو کمند.

تحلیل می‌روم و مات و مبهوت خیره‌اش می‌شوم.
این‌جا بود!درست روبه رویم… نه خواب بود و نه رویا…واقعی بود. واقعی‌تر از همیشه.
او پای قولش ماند، چه گفته بود؟بیست و هشتم مهر مال هم می‌شویم…
امروز بیست و هشتم مهر است و ما…
چه اتفاقی دارد می‌افتد؟
صدای نوید در می‌آید:
_چرا این یارو رو نمی‌ندازیم بیرون آقاجون؟
جوابش را امید با همان لحن خونسردش می‌دهد:
_داماد و مگه از سر عقد می‌ندازن بیرون؟گرچه شما سابقه ی اینم دارین اما سیستم اسلامی‌تون رو من کار نمی‌ده.
از تمام حرف‌هایش کلمه ی داماد را می‌شنوم و بس…
گفت داماد…عروسش که بود؟آقاجانم چرا هیچ نمی‌گفت؟نامدار چرا با اخم های در هم یک گوشه ایستاده بود و دعوا راه نمی‌انداخت؟
این بار نوبت مامان است که تعجبش را ابراز کند:
_این‌جا چه خبره حاجی؟
چشم‌های آقاجان به زمین می‌افتد و با اخم و صدایی که اقتدار همیشگی را ندارد،به حرف می‌آید:
_من…تصمیم گرفتم جانان و به این پسر بدم.
از فرط حیرت نفسم بند می‌آید و با دهانی باز به آقاجانم نگاه می‌کنم.
امید با غرور و پیروزی نگاهم می‌کند و من حیرت زده در چشم‌هایش پی ذره‌ای از حقیقت می‌گردم.
این بار صدای عصبی آذر بلند می‌شود:
_یعنی چی آقاجون؟ می‌خواین دخترتونو دستی دستی بدبخت کنین؟
امید بدون مکث جوابش را کف دستش می‌گذارد:
_از کی تا حالا مار جز نیش زدن خاصیت دلسوزی پیدا کرده؟غم خواهرت تو دلته یا خودت؟
آذر با نگاه معنادار امید رسما خفه می‌شود و صدای عصبی نوید در می‌آید:
_حرف دهن‌تو بفهم مرتیکه!
مهتاب تند بازوی نوید را می‌گیرد و مامان بی اعتنا به همه آقاجانم را مخاطب قرار می‌دهد:
_من اجازه ی این کارو نمی‌دم.
آقاجان به من اشاره می‌کند:
_چه قبول کنی چه نکنی،دخترت خاطر این پسر و می‌خواد خانوم…
این حرف آقاجانم پوزخند تمسخر آمیزی را روی لب‌های امید می‌نشاند.
طوری نگاهم می‌کند انگار،احساسم را حقیر می‌شمارد.
حق هم دارد، من بدون شنیدن حرف‌هایش به او شک کردم در حینی که می‌دانستم او…اهل نارو زدن نیست.
مامان با هشدار نگاهم می‌کند،انگار منتظر است حرفی بزنم. حرف‌هایی باب میل همه که خلاف علاقه‌ام باشد اما من،یک بار اشتباه کردم… یک بار دیگر تکرارش نمی‌کنم.
با لحنی که برای اولین بار از خودم می‌شنوم خواسته‌ام را با قاطعیت می‌گویم:
_من می‌خوام با امید ازدواج کنم!
مامان متحیر مرا نگاه می‌کند:
_تو چی می‌گی دختر؟مگه امروز قرار عقد تو با پارسا نذاشتی پس چرا…
حرفش را قطع می‌کنم:
_می‌دونی که چرا قبول کردم!
نوید عصبی صدایش را بالا می‌برد:
_این دختره عقلش و از دست داده شما چرا چیزی نمی‌گین آقاجون؟
باز هم امید جواب می‌دهد:
_فضولیش به تو نیومده بچه!
داد آقاجانم همه را ساکت می‌کند:
_بس کنید!
خطاب به نوید ادامه می‌دهد:
_منم که تو این مورد تصمیم می‌گیرم پسر… تو حق دخالت نداری!
_یعنی چی آقاجون؟یادتون رفته به خاطر بابای این کم مونده بود بیوفتین زندان؟همه ی اینا حروم خورن چه طور راضی می‌شین جانان با همچین آدمی ازدواج کنه؟
این بار هم امید جوابش را می‌دهد،کمی خشمگین‌تر:
_از خودم بپرس تا جنمی که تو وجود یه حروم خوره رو نشونت بدم!
باز هم صدای محکم آقاجانم همه را ساکت می‌کند:
_دعوا راه ننداز… نوید… تو هم اگه نمی‌تونی به تصمیم من احترام بذاری برو بیرون!
لب های نوید باز به اعتراض می‌شود که مهتاب با گرفتن دستش مانع حرف زدنش می‌شود.
آقاجان در پی حرفش رو به من می‌کند و با اشاره ی چشم می‌خواهد سر سفره ی عقد بنشینم.
سفره ی عقد…با امید!

 

حس می‌کنم در خواب عمیقی فرو رفتم و توانایی بیدار شدن را ندارم.دروغ چرا؟ میلی برای بیدار شدن ندارم.
اگر خواب است، دوست دارم ادامه داشته باشد… قدر باقی روزها و سال‌های عمرم،در کنار او!
آقاجانم امید را قبول کرد،نامدار بدون دعوا ایستاده و مخالفتی ندارد… او مرا ببخشیده و روبه رویم ایستاده،همه ی این‌ها اگر یک خواب نیست…چرا شباهتی به واقعیت ندارد؟
به مامان نگاه می‌کنم،نگران است و تردید در چشم‌هایش موج می‌زند.
لبخند می‌زنم،واقعی و از ته دل…
_خوب اگه مشکل تون حل شده عروس و داماد بشینن تا به سلامتی خطبه ی عقد رو جاری کنم.
نگاهم بین همه می‌چرخد،آقاجان با اخم به زمین زل زده،آذر با عصبانیت ما را نگاه می‌کند. کارد در تن نوید کنی خونش در نمی‌آید،مامان نگران است،پیمان لبخند محوی به لب دارو و… نامدار،با سکوت مرا نگاه می‌کند. با همان چشم‌هایی که دنیا حرف در خود جای داده.
صدای امید نگاهم را به سمت خود می‌کشاند:
_صبر کن سید…
دلم هری پایین می‌ریزد.مرا نگاه می‌کند و انگار به صورتم پوزخند می‌زند.نکند همه ی این‌ بازی ها را راه انداخته تا نشانم دهد که سر حرفش بوده؟ نکند منصرف شده و…
_پدر و مادرم قراره بیان!
نفسی از آسودگی می‌کشم؛ این بار حتی آقاجانم نیز متعجب می‌شود:
_چی؟
امید با همان نگاه پیروزمندش چشم به آقاجانم می‌دوزد:
_توقع ندارید که تو عقد پسر شون نیان؟ مگه نه پدرزن جان؟
عصبانیت آقاجانم را درک می‌کنم اما سکوتش را نه.
مامان صدایم می‌زند و وقتی نگاهش می‌کنم با اشاره ی چشم می‌خواهد تا دنبالش بروم،خودش نیز به سمت آشپزخانه قدم برمی‌دارد.
پشت سرش با نیرویی تحلیل رفته می‌روم. هنوز هم مثل آدمی هستم که تازه از کما در آمده و درکی از اطرافش ندارد.
وارد آشپزخانه که می‌شوم مامان با صدای آرام ولی نگرانی می‌پرسد:
_دختر فکراتو کردی؟این پسره یه لاته…سیگار دستش دیدن! شغل درست حسابی نداره می‌بینی که چه طور با همه دعوا داره… چرا می‌خوای با پای خودت بیوفتی تو چاه مادر؟
کجای کاری مامان جان؟سیگار که می‌کشد هیچ،مشروب هم می‌خورد…قمار هم می‌کند اما،چشم دخترت کور شده، چاه را نمی‌بیند.
لبخند می‌زنم:
_منو دوست داره مامان…منم دوستش دارم.
_الان اینو می‌گی، چهار روز دیگه همچین نظری نداری! الان تازه‌این واسه هم ذوق می‌کنین…خوشبختت نمی‌کنه مادر، بیا از خیرش بگذر!
سرم پایین می‌افتد:
_نمی‌تونم… نمی‌تونم ازش بگذرم!
متاسف نگاهم می‌کند! دستش را می‌گیرم و با اطمینان می‌گویم:
_به خدا امید این طوری نیست که نشون می‌ده، یه مدت بگذره می‌شناسیش… خیلی مرده!
به جای مامان صدای پر تمسخری از پشت سرم پاسخ می‌دهد:
_اوهوم خیلی مرده!مردیش و باید بری از دخترایی که دو روزه ولشون کرده بپرسی!
برمی‌گردم و با غیظ به آذر نگاه می‌کنم،اگر این بار هم گند بزند…
مامان متحیر از من می‌پرسد:
_منظورش چیه؟
آذر با لحن پر کنایه ای پاسخ می‌دهد:
_منظورم اینه که فریبا جون، خواهر جونم بد عاشق شده!

جلو می‌آید و مقابلم می‌ایستد،متاسف نگاهم می‌کند:
_هیچ وقت فکر نمی‌کردم تا این حد حقیر بشی که واسه همچین پسری نظر کل خانوادتو زیر پا بذاری!
جفت ابروهایم بالا می‌پرد:
_من حقیرم یا تو که…
حتی از تمام شدن جمله‌ام می‌ترسد و اجازه نمی‌دهد حرف بزنم:
_بار قبلی هم بهم تهمت زدید.این بارم به خاطر اون پسر می‌خوای همین کارو بکنی؟متاسفم برات… دیر یا زود تو رو هم مثل بقیه دخترا ول می‌کنه. اون وقت از این حرفات بد پشیمون می‌شی!
نمی‌ماند تا جواب بشنود، طبق معمول زهرش را ریخت و از مهلکه فرار کرد.
مامان با دنیایی از نگرانی نگاهم می‌کند که می‌گویم:
_دروغ می‌گه مادر من… آذرو که می‌شناسی!
لب باز می‌کند و همزمان صدای زنگ آیفون بلند می‌شود.
حتما پدر و مادرش هستن.
استرس وجودم را فرا می‌گیرد؛ نمی‌دانم چرا اما از خانواده‌ی امید بدجوری می‌ترسم.
مخصوصا پدرش…تمام سال‌هایی که به یاد دارم آقاجانم از حاج ابراهیم کدورت داشته و الان او آمده تا شاهد عقد پسرش با من باشد.
من…جانان…ته‌تقاری حاج مصطفی. قرار است تا دقایقی دیگر بله به امید بدهم،امید جهانگیری فرزند ارشد جهانگیری ها…یک قمار باز حرفه‌ای که میلیون ها پول از بُردش به جیب می‌زند.
پسری که روزی حتی سر من هم قمار کرد.
مامان چادرش را روی سر مرتب می‌کند و زیر لب غر می‌زند:
_خدایا خودت عاقبت این دختر و به خیر کن!
از آشپزخانه بیرون می‌رود و من نیز دنبالش کشیده می‌شوم. پیمان جلوی در ایستاده، مامان نیز کنارش می‌ایستد.
مردی قدبلند و چهارشانه با موهای جوگندمی همراه با دست گلی بزرگ اولین شخصی‌ست که وارد می‌شود.
چشم‌هایش توجه‌م را جلب می‌کند،پس او رنگ جنگلی چشم‌هایش را از پدرش دارد..
برعکس تصورم چنان خوش‌رو و خوش برخورد با مامان و پیمان احوال پرسی می‌کند که آن‌ها نیز مثل من جا می‌خورند.
به من که می‌رسد دست گل را به سمتم می‌گیرد و با لبخندی گرم و پدرانه می‌گوید:
_شما باید جانان خانوم باشید!
گیج و گنگ نگاهش می‌کنم و به سختی دو کلام حرف از میان لب‌هایم بیرون می‌پرد:
_بله. خیلی خوش اومدید.
لبخند روی لب‌هایش پررنگ می‌شود:
_ممنون دخترم خوشبخت باشی!
خوب که دقت می‌کنم،لابه لای ریش‌هایش چال گونه‌ای می‌بینم که مرا مطمئن می‌سازد او… کاملا به پدرش رفته.

هنوز از شوک در نیامده‌ام در آغوش زنی فرو می‌روم،صورتم را می‌بوسد و او نیز مانند همسرش با مهربانی براندازم می‌کند:
_خدا روشکر که نمردم و این روزا رو دیدم.ماشالله پسرم حق داشت انقدر واسه داشتنت جلز و ولز کنه.
لبخندم غیر ارادی‌ست. مهربانی اولین چیزی‌ست که در نگاه مادرش می‌بینم. زنی میانسال که زیبایی‌اش همچنان پا برجاست.
_ممنونم خیلی خوش اومدید!
دستم را می‌فشرد:
_سلامت باشی دختر قشنگم!
صدای آشنای امید را از کنارم می‌شنوم:
_جوووون به والده سلطان. عروست و پسند کردی؟
مادرش لبش را گاز می‌گیرد و به من اشاره می‌زند و پاسخ می‌دهد:
_دختر به این ماهی و مگه می‌شه نپسندید مامان جان؟
با صدای سلامی چشم از آن‌ها می‌گیرم و نگاه به پسر مقابلم می‌کنم و جوابش را می‌دهم:
_سلام خیلی خوش اومدید!
سر پایین می‌اندازد و با کمی خجالت جواب می‌دهد:
_ممنون تبریک می‌گم!

بدون معرفی هم می‌توانم حدس بزنم که این پسر با قد متوسط و موهای بور برادر اوست که برعکس امید، شباهت زیادی به مادرش دارد.
گل را روی کانتر آشپزخانه می‌گذارم، پیمان خم می‌شود و کنار گوشم پچ می‌زند:
_انقدر آقاجونت بد اینا رو گفت که فکر می‌کردم با قوم عجوج و مجوج طرفم. اینا که کلاس کاریشون خیلی بالا می‌زنه.

سر تکان می‌دهم. حق داشت… هیچ شباهتی به تصوراتم نداشتند. همراه پیمان به قسمت پذیرایی می‌روم. هر کس در جایی نشسته و تقریبا همه ساکتند جز مامان که دارد با مادر امید به آرامی خوش و بش می‌کند.
امید روی مبل پای سفره ی عقد نشسته و سرش کامل در موبایلش است و لبخند پهنی بر لب دارد.
برعکس منی که از استرسِ جو رو به موتم او طوری لم داده انگار عادی ترین اتفاق زندگی‌اش در حال رخ دادن است.
با صدای مادرش به خودم می‌آیم:
_بشین دخترم… به خاطر ما معطل شدید دیگه بیشتر از این کشش ندیم!
به آقاجان نگاه می‌کنم،با اخم سری تکان می‌دهد.
پاهایم می‌لرزد،با استرس دست‌هایم را در هم می‌پیچم و قدم پیش می‌گذارم.
با نزدیک شدنم سرش را از داخل موبایل بیرون می‌کشد و مرا نگاه می‌کند.
طوری روی مبل دو نفره نشسته که بیشترش اشغال شده و حتی با رفتن من هم کوچک ترین تکانی به تنش نمی‌دهد.
در گوشه‌ای ترین قسمت مبل می‌نشینم و خودم را جمع می‌کنم تا مبادا از برخورد فیزیکی با او بیشتر از این تحلیل بروم.
پدرش با همان لحن خوش و صدای رسا می‌گوید:
_خوب اگه شما اجازه بدید خطبه ی عقد و بخونن!
آقاجان سر تکان می‌دهد:
_بله…عقد موقت!
شوکه نگاهش می‌کنم!نه تنها من بلکه همه از این حرف آقاجانم متحیر به او نگاه می‌کنند.
ادامه می‌دهد:
_برای آشنایی بیشتر بهتره یه مدت عقد موقت هم باشن… رسم ما اینه!
رسم؟ کدام رسم؟اتفاقا در فامیل ما چنین چیزی جلوه ی خیلی بدی دارد.
در بین آن همه بزرگ‌تر صدای امید در می‌آید:
_خوب خداروشکر که ما همچین رسمی نداریم!دائم بخون سید…
آقاجانم با خشم امید را نگاه می‌کند:
_ما با هم حرفامونو زدیم پسر…نزن زیرش!
_شما حرف زدی حاجی والا من دختر تو واسه یه عمر می‌خوام نه سه ماه…حالا اگه می‌خوای جیره بندیش کنی سه ماه سه ماه تمدیدش کنی اون یه چیز دیگست!
این بار نوبت پدرش است، با اخم تشر می‌زند:
_امید تو ساکت باش پسرم!
سپس خودش رو به آقاجانم می‌کند و ادامه می‌دهد:
_جوونا همو دوست دارند،تصمیم شونم جدیه.عقد موقت زمانی خوبه که دو طرف همو نمی‌شناسن!
_همین الانشم همو نمی‌شناسن! من با پسرت صحبت کردم، فقط به همین شرط راضی به ازدواجشون می‌شم اگه نمی‌خواید…
صدای عصبی امید بلند می‌شود:
_حاجی نذار…
پدرش حرفش را قطع می‌کند:
_باشه امید.
با اطمینان پلک روی هم می‌گذارد:
_بالاخره پدر عروس خانومن هر چی اونا بگن، درسته!
نگاه معنادارش باعث سکوت امید می‌شود اما من از صدای نفس‌هایش می‌فهمم هنوز هم عصباني‌ست!
عاقد می‌پرسد:
_مدت عقد و چه قدر بنویسم؟
باز هم آقاجانم پاسخ می‌دهد:
_سه ماه حاج آقا…
دست امید را می‌بینم که مشت می‌شود اما من برعکس او عصبی نیستم.
من و او به هم رسیدیم،حالا به هر طریقی…
دو خط موازی به هم رسیدند و غیرممکن، ممکن شد. حالا به هر شکلی… چه اهمیتی دارد؟
مهم این است که دوباره امید در دلم روشن شد،دوباره زندگی زیبایی پیش رویم نقش بست.
روزهای سخت هست اما من فهمیدم در کنار او بودن را دوست دارم، حتی اگر سخت باشد.
صبح با ناامیدی چشم باز کردم و تمام روز زندگی‌ام را تمام شده می‌دیدم اما الان…ورق برگشت من در کنار او نشسته ام و… به راستی چه اتفاقی دارد دارد می‌افتد؟

_عمه بیا گوشیت زنگ می‌خوره.
نگاهی به دست های قفل شده‌امان می‌اندازم و می‌خواهم دستم را جدا کنم که محکم‌تر می‌گیرد. زیر سنگینی نگاه بقیه در حال سوختنم و او… چه بی‌اهمیت است نسبت به اطراف…
آرام و خجالت زده می‌پرسم:
_می‌شه دستم و ول کنی؟می‌خوام برم تو اتاق!
بی پروا و گستاخانه به صورتم زل زده،دلم فرار از این مهلکه را می‌خواهد.از هیجان توان نفس کشیدن هم ندارم.
انگار پی به حالم می‌برد، هر چند با تاخیر اما دستم را رها می‌کند.تند بلند می‌شوم و دامن لباسم را می‌فشارم.
عرق کف دستم کلافه‌ام کرده، سرم گیج می‌رود و قلبم،انگاری اوضاع قلبم خوب است.
چنان پایکوبی در دلم راه انداخته که صدایش کم مانده گوشم را کر کند.
به اتاق می‌روم و به محض بسته شدن در دستم را روی قلبم می‌گذارم و عمیق و چند باره نفس می‌کشم.
به دستم نگاه می‌کنم و حلقه‌ای که انگار با انگشتم غریبگی می‌کند.
حلقه ی تعهد…تعهد به امید.
عاقد عقد موقتم را با او خواند و من هر چند موقت،اما مال او شده‌ام…
لبخندی می‌زنم و در رویاهایم غرق می‌شوم تا این‌که صدای موبایلم در می‌آید.
با شعفی که دارم موبایلم را از روی میز آرایش برمی‌دارم.
حتما خبرها به گوش خاله رسیده که زنگ زده.
تماس را وصل می‌کنم و با صدای پر انرژی جواب می‌دهم:
_جانم خاله؟
_جانم و زهر مار… چه غلطی کردی جانان؟صبح قرار عقدت با پارسا بود یهو داماد تغییر کرد شد امید؟
می‌خندم:
_جریان داره باید مفصل برات تعریف کنم.
_خوب بگو می‌شنوم.
سرم را می‌خارانم:
_نمی‌شه فردا صبح که…
حرفم را قطع می‌کند:
_می‌شنوم جانان.
می‌دانم ول‌کن نیست برای همین نفسی آزاد می‌کنم:
_راستش پارسا از ازدواج منصرف شد یه نامه برام فرستاد که…
در باز می‌شود و با آمدن امید به اتاق حرف در دهانم می‌ماسد.
_خوب؟نامه ی چی فرستاده خیر سرش؟
جلوی این همه آدم با چه رویی به اتاقم آمد، خودش هیچ… فکر مرا نکرد؟
آبرویم هیچ،نگفت قلبم با دیدن او آن هم در اتاقم از کار می‌افتد؟
_ببینم مردی دختر؟بنال دیگه…
جلو می‌آید،قلبم انگار قصد شکافتن سینه‌ام را دارد. عقب می‌روم و بی اراده و بدون تمرکز جواب می‌دهم:
_هستم.
_خوب خدا روشکر زنده‌ای…دارم می‌گم چی شد یهو داماد تغییر کرد؟
عقب تر می‌روم و او با اخم ریزی در پیشانی‌اش جلو می‌آید.
به دیوار که می‌خورم مات و مبهوت او را نگاه می‌کنم و بی حواس جواب می‌دهم:
_هیچی نشد.
مقابلم می‌ایستد:
_بیا… یه جو عقلم داشتی به کلی از سرت پرید فریبا می‌گفت که…
دیگر حرف های نیلو را نمی‌شنوم. قدم دیگری جلو می‌آید… تمام تنم گر می‌گیرد و گویا آتش بزرگی را در اطرافم روشن می‌کنند که این طور هرم داغ به صورتم می‌خورد.
نگاهش از روی چشم‌هایم سر می‌خورد و سرش بی هیچ مقدمه‌ای جلو می‌آید و قبل از این‌که فرصت تحلیل رفتارش را داشته باشم،لب‌هایش همان ذره‌ نیروی باقی مانده در تنم را می‌کشد.
صدای افتادن گوشی از دستم را می‌شنوم.
دست‌هایم شروع به لرزیدن می‌کند و او با چشم‌ِ بسته هم حالم را می‌فهمد و دست‌هایم را می‌گیرد.

صورتش را که فاصله می‌دهد، مثل ماهی بیرون افتاده از آب به تقلا می‌افتم تا ذره‌ای هوا به ریه‌هایم برسانم.
محو لبخند می‌زند و لحنش می‌شود همان لحن همیشگی:
_مزه ی سگی لباتم مثل موهای خرکیته!
نمی‌دانم بخندم یا به حال قلب بیچاره‌ام که با این سرعت می‌کوبد گریه کنم!
روی لب‌هایش اثر رژ لب را می‌بینم و حتی زبانم نمی‌چرخد تا از او بخواهم آثار جرم را پاک کند.
سرش برای دومین بار جلو می‌آید و در میلی‌متری صورتم است که، در باز می‌شود..
چنان از جا می‌پرم و او را به عقب هل می‌دهم انگار در حین ارتکاب بزرگ‌ترین جرم دنیا دستگیر شده‌ام.
با دیدن بردیا نفسم را با آسودگی رها می‌کنم.
بدون اجازه وارد اتاق می‌شود و در را می‌بندد و ما را نگاه می‌کند.
اخم های امید در هم می‌رود :
_چخه…
بردیا با پرویی ذاتی‌اش جواب می‌دهد:
_بابام گفته بیام تو اتاق و از این‌جا جم نخورم.
خنده‌ام می‌گیرد، امید هم نیشخندی می‌زند. به سمت بردیا می‌رود و گوشش را می‌گیرد که داد بچه در می‌آید و من تند اعتراض می‌کنم:
_عه نکن!
در اتاق را باز می‌کند:
_برو به بابات بگو خودشم عین گاو سرشو بندازه پایین و بیاد تو خلوت منو و زنم با لگد پرتش می‌کنم بیرون. دفعه آخرتم باشه بی اجازه وارد اتاق می‌شی.
بردیای بیچاره را تقریبا هل می‌دهد بیرون و در را محکم می‌بندد. طوری که صدایش به گوش تمام آن‌هایی که در پذیرایی نشسته‌اند برسد.
لبم را گاز می‌گیرم:
_این چه کاری بود کردی؟زشته…
_زشت تر از تو که نیس، هس؟
ابرو بالا می‌دهم و دلم میل کل کل با او را می‌کند:
_اگه زشت بودم که باهام ازدواج نمی‌کردی.
جلو می‌آید و با آن لحن اغواگرش خلع سلاحم می‌کند:
_جادوم کردی…وگرنه من سلیقه م خوب بود.
مقابلم می‌ایستد و با چشم‌های شیطنت بارش صورتم را رصد می‌کند:
_خوب… کجا بودیم رفیق؟

باز هم عقب می‌روم و خودم را به آن راه می‌زنم:
_اوممم بریم بیرون؟آخه همه بیرون نشستن زشته.
در یک قدمی تختم می‌ایستم…
روی تختم می‌نشیند و سرش را برای دیدنم بالا می‌گیرد و بی اعتنا به خواسته ام،اشاره‌ای به توربانم می‌کند :
_اونی که رو سرته رو در بیار!
فقط نگاهش می‌کنم،دوباره تکرار می‌کند:
_درش بیار!
_آخه همه بیرون…
حتی اجازه نمی‌دهد حرف بزنم:
_**ن لق همه… در بیار!
دیگر اعتراضی نمی‌کنم.
با قلبی بی‌قرار دستم را به سمت توربانم می‌برم،باید قبول کنم او الان محرمم است. محرم تر از هر کس دیگری!
توربانم را در می‌آورم،به خاطر جمع ماندن موهایم همه ی آن ها را در هم پیچیده و دورشان را با یک کش سفت گره داده بودم.
بی انصاف حتی برای لحظه‌ای هم شده پلک نمی‌زند تا در حد چشم بر هم زدنی از زیر سنگینی نگاهش بتوانم نفسی از سر آسودگی بکشم.
کش لعنتی گویا سر لج افتاده که این طور دور موهایم پیچیده شده.
محکم‌تر می‌کشم که صدایش در می‌آید:
_بار آخرته با چیزی که مال منه این طوری رفتار می‌کنی…!
حرکت دست‌هایم متوقف شده و خیره‌اش می‌شوم.
بلند می‌شود و درست مقابلم می‌ایستد.
دستش به سمت موهایم می‌رود.دست هایم پایین می‌افتد و او به آرامی مشغول باز کردن کش از دور موهایم می‌شود.
بوی عطرش به مشامم می‌زند و من این‌بار بدون هیچ دلهره‌ای نفس می‌کشم. حالا این بو… این مرد… متعلق به من بود.
کش را از سرم باز می‌کند و خرمن موهای نم زده‌ام، صورتم را قاب می‌گیرند و او بی لحظه ای پلک زدن خیره‌شان می‌شود.
دستش به آرامی روی موهایم می‌لغزد.
سرش جلو می‌آید. درست کنار صورتم مکث می‌کند و پس از آن صدای نفس کشیدنش را می‌شنوم.
عمیق و پی در پی…با هر نفس عمیق او، نفس در سینه ی من حبس می‌شود و قلب بی تجربه‌ام تند تر می‌کوبد.
صدایش، مردانه تر از همیشه در گوشم می‌پیچد:
_موهات دیوونم می‌کنه گیسو کمند.
باری دیگر نفس عمیقش را بین موهایم پخش می‌کند و ادامه می‌دهد:
_زدی زیر قولت ولی حیف بود مال کس دیگه‌ای بشی!خود خدا تو رو واس من ساخته…
قسمتی از موهایم را در دست می‌گیرد:
_چش نداشتم ببینم دست دیگه ای موهات و لمس می‌کنه.

با چشم بسته به صدایش گوش می‌دهم،لب‌هایش درست کنار گوشم قرار می‌گیرد:
_اما فکر نکن بخشیدمت.تلافی کارت و بد سرت در میارم خانوم مربی!
جا خورده از حرفش یک قدم عقب می‌روم و نگاهش می‌کنم، دست در جیب شلوار کتان مشکی‌اش برده و با غرور مرا نگاه می‌کند.
_منظورت چیه؟نکنه همه ی اینا…
وسط حرفم می‌پرد:
_حتی الانشم بهم اعتماد نداری.جای تو بودم بله رو به آدم لاشی مثل خودم نمی‌دادم اما وقتی دادم،باور می‌کردم… این‌که آدم لاشی هم می‌تونه واس یه نفر خوب باشه.
در صدد توجیح کارم برمی‌آیم:
_امید من…
انگشت اشاره‌اش روی لبم می‌نشیند:
_انقدری به پارسا اعتماد داشتی که با یه کلوم حرفش ب*رینی به شخصیت من و کلا ببریم زیر سؤال!
سرم را پایین می‌اندازم؛
_من یا قول نمی‌دم یا اگه بدم تا تش هستم. مشکلت اینه منو با داداشای قلچماقت و حاجی‌تون مقایسه کردی اما من فقط ادعام ک*ون خر و پاره نکرده.در عملشم ک*ون خر که هیچی واسه همه رو جر میدم تا حرفم، حرف بمونه… قولم قول بمونه!فرق یه آدم لاشی با حاجی قلابی‌تون اینه.
بازوهایم را در دست می‌گیرد:
_فکر می‌کردم جنست فرق داره دخترِ حاجی!
پوزخند می‌زند:
_درست فکر می‌کردم. حماقت تو رو حاجی‌تون نداره…اما من می‌سازمت!
_اجازه نمی‌دم به خانوادم توهین کنی. من باهات ازدواج نکردم که منو بسازی امید.قبول اشتباه کردم اما حق بده بهم…! پارسا تنها کسی بود که همیشه برای با تو بودن تشویقم کرد،وقتی اون حرفو زد…
باز هم حرفم را قطع می‌کند:
_یه درصدم شک نکردی دروغ می‌گه و باور کردی.
شرم‌زده زمزمه می‌کنم:
_متاسفم!
پوزخند روی لبش پررنگ تر می‌شود؛روی تخت می‌نشیند و منتظر نگاهم می‌کند.
موهایم را پشت گوش می‌زنم و با فاصله از او می‌نشینم که می‌گوید:
_مدلم و می‌دونی و می‌خوای سگم کنی؟
منظورش را به خوبی می‌فهمم. کمی به سمتش می‌خزم، حتی این هم راضی‌اش نمی‌کند:
_بشین رو پام!
با چشم های گرد شده نگاهش می‌کنم،گمانم این بود که شوخی می‌کند اما از همیشه جدی تر بود. با ابرو به پایش اشاره می‌کند.
برایم سخت بود اما،باید قبول می‌کردم با مرد پر توقعی ازدواج کردم.
مردی که با همه فرق دارد… حتی عاشقانه‌هایش!
لب هایم تکان می‌خورد و می‌پرسم:
_چه طوری آقاجونم و نامدار و راضی کردی؟
ابرو بالا می‌دهد:
_بیا بشین اینجا تا بگم!
کلافه نفسم را بیرون می‌دهم:
_بیخیال… امروز به اندازه ی کافی شوک بهم وارد شده. هنوز واسم قابل باور نیست آقاجونم بی هیچ مخالفتی اجازه داد ازدواج کنیم.
به جای جواب دادن بازویم را می‌کشد که روی تخت می‌افتم و با چشم‌هایی متحیر نگاهش می‌کنم.
به سمتم خم می‌شود و دستش را کنار سرم می‌گذارد:
_شگردای شوهرتو دست کم نگیر خره!
زبانم بند می‌آید و برای گفتن کوچک‌ترین حرف به لکنت می‌افتم:
_ب.. بریم…بیرون… زشته!
سرش جلو می‌آید:
_زشته که همه می‌دونن دارم با زنم لاس می‌زنم؟
دست‌هایم روی سینه‌اش می‌نشیند:
_نکن… من الان با چه رویی برم بیرون؟
به جای جواب دادن دستش را گستاخانه روی تنم می‌لغزاند:
_از اون باری که تو حیاط دیدمت هیکلت یه جور رو نِرومه که شبا خواب از سرم می‌پرونه!
از شنیدن حرف‌هایش داغ می‌شوم:
_بی قرارتم گیسو کمند!
نفس‌هایم به شماره می‌افتد و او فکر قلبم را نمی‌کند که بار دیگر سر جلو می‌آورد و آتش به جانم می‌اندازد، سوزنده تر از بار قبل!

با چند تقه که به در می‌خورد عقب می‌کشد و غر می‌زند:
_اووووف دو مین گند نزنین به حال آدم!
دستپاچه می‌نشینم و صدایم را بلند می‌کنم:
_بله؟
صدای مامان را از پشت در می‌شنوم:
_بیا بیرون مامان جان! زشته مهمونا رو تنها گذاشتی!
بلند می‌شوم و در حینی که پیراهنم را صاف می‌کنم، پاسخ می‌دهم:
_الان میایم.
لبم را محکم گاز می‌گیرم:
_دیدی پاک آبرومون رفت. الان بریم بیرون بقیه چه فکری می‌کنن؟
با لحن پر شیطنتش پاسخ می‌دهد:
_همون فکری که ما داشتیم عملیش می‌کردیم.
جلوی آیینه می‌ایستم و رژ از دست رفته‌ام را تمدید می‌کنم و موهایم را می‌بندم که می‌گوید:
_حیفه این گیسات نیس لوله پیچ‌شون می‌کنی؟
از آینه نگاهش می‌کنم و حق به جانب پاسخ می‌دهم:
_چی‌کار کنم همین طوری برم بیرون؟
اخم می‌کند:
_می‌خوای حبست کنم تو خونه ضعیفه؟
خنده‌ام می‌گیرد.توربانم را روی سرم تنظیم می‌کنم و خطاب به او که با بی‌خیالی دراز کشیده می‌گویم:
_بلند شو دیگه!
با بی حوصلگی نفسش را رها می‌کند:
_جیره بندیت کردن کافی نبود حالا هم می‌خوان نذارن حالش و ببریم!نخوام ریخت هیچ‌کدومشون و ببینم باس کجا در برم؟من الان یه چی دیگه می‌خوام… اما کیه که بده؟
چشم‌غره‌ای به سمتش می‌روم که به روی خودش نمی‌آورد.
بلند می‌شود و کت اسپورت طوسی‌اش را بر تن می‌کند و جلوی آینه درست پشت سرم مشغول صاف کردن یقه‌اش می‌شود.
محو لبخند می‌زنم. صبح به خیال طی کردن بدترین روز زندگی‌ام با کرختی از خواب بیدار شدم و الان،دارم بهترین لحظات عمرم را تجربه می‌کنم.
از آینه چشمکی تحویلم می‌دهد:
_تو هم خوب شکاری گرفتیا.من فقط سرم کلاه رفته! همیشه پسرای خوشگل شکار دخترای سیاه سوخته و زشت می‌شن!تووف!
با حالت قهر رویم را برمی‌گردانم :
_واقعا که!
دستم را می‌گیرد و در اتاق را باز می‌کند:
_علی‌الحساب قهراتو نگه دار. تو تخت از دلت در میارم!
فرصت حرف زدن ندارم چرا که از اتاق بیرون می‌رود و نگاه همه صاف روی ما می‌نشیند. حتی جرئت بلند کردن سرم را هم ندارم. از شرم عرق سردی روی تیرک کمرم نشسته و احساس می‌کنم تمام افراد حاضر در جمع وقایع اتاق را شاهد بودند.
صدای مادر امید سکوت جمع را می‌شکند:
_ماشالله هزار ماشالله چه قدر به هم میان. این طور نیست فریبا خانم؟
صدای مامان را نمی‌شنوم،لابد با تردید سر تکان داده.
دنبال امید به سمتی کشیده می‌شوم.خوشبختانه سرم چنان پایین است که جز جلوی پایم هیچ کجا را نمی‌بینم.
روی مبل دو نفره ای جا خوش می‌کند و من هم کنارش می‌نشینم.
سنگینی نگاه همه را حس می‌کنم و خجالت زده دستم را از دست امید بیرون می‌کشم.
در دل خدا را شکر می‌کنم که بی هیچ مخالفتی دستم را رها کرده و طولی نمی‌کشد که دستش دور شانه‌ام حلقه می‌شود و من را کامل به خود می‌چسباند.
شوک زده از کارش،گویا برق هزار ولت از تنم عبور می‌کند و خشکم می‌زند.
او اما بی اعتنا موبایلش را از جیب بیرون می‌کشد.

نگاهم را بین جمع می‌چرخانم و با دیدن اخم آقاجانم از ترس خود را جمع می‌کنم.
پیمان که سمت راستم روی مبل تک نفره نشسته بود سر زیر گوشم می‌آورد و پچ می‌زند:
_چشم سفید مراعات آقاجونت و نکردی؟ نگاش کن چه حرصی می‌خوره.شک ندارم این امید ناکس با یه چیزی آقاجونت و مجبور کرده رضایت بده. نفهمیدی چه شگردی پیاده کرده برم پیشش شاگردی کنم؟
خیره به چهره ی در هم رفته ی آقاجانم نچی می‌کنم و به آرامی پاسخ می‌دهم:
_نه نگفت اما منم همین فکر و می‌کنم چون آقاجونم محال بود رضایت بده. حتی نامدار…
_گفتی نامدار… داداش غیرتی به این می‌گن تا امید اومد تو اتاق سرخ و سفید شد رگش زد بالا آخرم طاقت نیاورد جیم زد بیرون!این همه گفتی نامدار منو دوستم نداره اتفاقا به نظر من داره، خیلیم داره… حتی از خواهر تنی خودش بیش‌تر!
در فکر فرو می‌روم که می‌خندد:
_خدایی آذر از حسادت رو به انفجاره! هر بار چشمم به قیافش میوفته خندم می‌گیره.
او از آذر می‌گوید اما من فکرم پی نامدار است.سرم را از پیمان فاصله می‌دهم تا از امید بپرسم چه ترفندی زده که حتی نامدار هم شمشیرش را غلاف کرده اما تا برمی‌گردم چشمم به صفحه ی موبایلش می‌افتد و حرفم از ذهن می‌پرد.
در حال چت کردن با شخصی به اسم فربد بود و او برایش نوشته بود:
_امشب میای دیگه؟
و امید پاسخ داده بود:
_ها که میام بالاخره عیال وار شدم خرجم رفته بالا!
نمی‌خواهم فضولی کنم اما نمی‌توانم جلوی نگاهم را بگیرم و جواب فربد را نخوانم:
_جووون پسر امشب برد با توئه تضمینی!فقط دیر نکنی!
انگشت‌هایش روی کیبرد می‌لغزد و جواب می‌دهد:
_نه تا یه ساعت دیگه اونجام حالا شر و کم کن حوصله تو ندارم.
صفحه را قفل می‌کند و سرش را به سمتم می‌چرخاند.
مسیر نگاهم را عوض می‌کنم اما نمی‌توانم منکر حس بدی که گرفته‌ام شوم.
یعنی او هنوز هم قمار می‌کند؟ مگر نگفت با خدا آشتی کرده؟
صدایی از درون دلداری‌ام می‌دهد:
_فکر بد نکن جانان منظورشون یه دورهمی ساده بوده.
اصلا دورهمی… مگر امشب شب اول عقدمان نیست؟مگر نباید مثل هر زوج نرمال دیگری شام را با هم بیرون بخوریم و تمام شب را با هم باشیم،آن وقت او…
_به چی فکر می‌کنی خوشگلم؟
صدایش که در گوشم می‌پیچد، نفس در سینه‌ام گره می‌خورد.
خوب می‌داند چه طور افسار قلبم را به دست گیرد. بیچاره من که با یک جمله از او تمام وجودم به سمتش پر می‌کشد بی آن‌که بدانم او هنوز هم برایم خطرناک است.

سری به طرفین تکان می‌دهم که باز در گوشم زمزمه می‌کند:
_رفیقام می‌خوان آشناشن بات. میای؟
در پیام هایش با رفیقش حرفی از آشنایی من نبود.
شانه بالا می‌دهم:
_فکر نکنم آقاجونم اجازه بده!
نفسش را رها می‌کند:
_تو دیگه زن منی خره! نیاز به اجازه ی آقاجونت نداری…
حق با او بود اما… من را چه به جمع آن‌ها؟
آرام می‌پرسم:
_مهمونیه؟
_دورهمیه!
نگاه‌ش می‌کنم:
_چه جور دور همی؟
نگاهش سر می‌خورد پایین:
_خونه ی رفیقمه!شایدم شب همونجا با هم موندیم. نظرت؟
با هم بمانیم؟در خانه ی رفیقش؟
حرف دلم را به آرامی بازگو می‌کنم:
_فکر میکردم شب اول قراره با هم تنها باشیم.
نگاهش پر می‌شود از شیطنت:
_جوووون دوس داری تنها باشیم؟
جز نگاه کردن به چشم‌هایش پاسخی نمی‌دهم:
_اوکی خوشگلم.تنها هم می‌شیم. علی‌الحساب قولش و به این آویزونا دادم. منم که می‌دونی؟زیر قولم نمی‌زنم.
حرفش طعنه داشت،برای همین می‌پرسم:
_می‌خوای با این رفتارات تلافی کنی ؟
نیشخند می‌زند:
_اوووف تلافی می‌کنم چه جورممم! این کارم عددی نیس در مقابلش!
حس بدی می‌گیرم.
_می‌خوای امشبم شرط بندی کنی؟
_نکنم؟ آقاجونت ازم خونه خواسته، ماشین خواسته، مال و منال و اِهِن و تُلُپ خواسته. من چی؟ شیپیش تو جیبم پشتک پارو می‌زنه!باس یه جوری در شان خانواده ی شما در بیام دیگه نه؟
خیره‌اش می‌شوم:
_آقاجونم در ازای اینا حاضر شد زنت بشم؟
نچی می‌کند.
_پس چی؟
_چَم و خم حاجی اومده دستم!
چه جواب بیخودی. من که خوب می‌دانم آقاجانم به هیچ طریقی زیر حرفش نمی‌زند.
_نامدار چی؟
می‌خندد:
_اون که ول معطله بابا نه سر پیازه نه تهش… راستی کوش؟ نمی‌بینمش؟ آها بذار حدس بزنم. چش نداشته ما رو با هم ببینه جیم زده.
_راضی به ازدواج مون نبود. الانم عصبی…
حرفم را قطع می‌کند:
_عصبی؟آره خوب اینم می‌شه عصبی… مثلا من وقتی فهمیدم می‌خوان بدنت به پارسا عصبی بودم اما بیش‌تر از اون یه رگیم اومده بود بالا که ما بهش می‌گیم غیرت! وقتی کسی پاش میره تو حریم‌مون این ریختی می‌شیم.سیستم مردونه رو دارم توضیح می‌دم واست.مثلا انگیزه پیدا می‌کنی با چاقو همه رو لت و پار کنی تا اونی که مال توعه مال تو بمونه!
گیج می‌پرسم:
_خوب این حرفا که می‌زنی چه ربطی به داداشم داره؟
_ربطش خریتته گیسو کمند. می‌گی داداش اما اون به چشم برادری نمی‌بینتت!
مغموم سر تکان می‌دهم:
_خوب اون از اولشم نتونست منو به عنوان خواهرش قبول کنه.
_هومم آفرین چون تو رو به چشم یه چی دیگه می‌دید.
از حرف‌هایش سر در نمی‌آورم و می‌پرسم:
_یعنی چی؟
لب‌هایش تکان می‌خورد و قبل از آن‌که حرفی بزند صدای حاج ابراهیم شنیده می‌شود:
_خوب دیگه با اجازه ی جمع ما رفع زحمت کنیم.
همه از جا بلند می‌شوند و مامان تعارف می‌زند:
_نشسته بودید. حالا که زوده!
مادر امید پاسخ می‌دهد:
_نه دیگه به اندازه ی کافی زحمت دادیم بهتون!
_چه زحمتی. انشالله باز تشریف بیارید.
میان تعارف تیکه پاره کردن آن‌ها نگاهم خیره به نقطه‌ایست و به حرف‌های او فکر می‌کنم.
منظورش چه بود؟نامدار من را هیچ گاه به عنوان خواهرش قبول نداشت اما…در واقع او من را اصلا قبول نداشت.
از زمانی که به یاد دارم، پاسخ سلامم را به سختی می‌داد. من را که می‌دید با اخم رو برمی‌گرداند.مریض که می‌شدم حتی کوچک‌ترین خبری از حالم نمی‌گرفت. از رفتار های او چه برداشتی می‌توانستم بکنم جز آن که او من را نه تنها به عنوان خواهرش نمی‌بیند، بلکه من را عضوی از این خانواده نمی‌داند.
با فرو رفتن در آغوشی تکانی می‌خورم و به خودم می‌آیم.
_انشالله فردا پس فردا با امید برای شام بیا خونه مون دخترم.نمی‌دونم امشب چه قدر خوشحالم که خدا یه دختر خوب و نجیب سر راه پسرم قرار داده.
دستم را پشت مادر امید می‌گذارم و آرام جواب می‌دهم:
_ممنون… شما لطف دارید.
فاصله می‌گیرد:
_قربونت برم الهی… غریبی نکنی! منم مثل مادر خودت هر وقت خواستی بیا خونه ی ما.من که مدام تنهام.امید که سال تا سال خبری از مادرش نمی‌گیره، حاج ابراهیمم در هفته اگه یه شب بیاد خونه. تو شهر های مختلف شعبه دارن مجبوره بره به اونا سر بزنه منم تو خونه تنهام!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

4 نظر

  1. عالی بود…عالی

  2. بی نظیره،کاش تندتر پارت بزارید.فوق العاده جالبه

  3. سلام…کی پارت بعدی رو شیر میدید؟

  4. دمتون گرم👌👌

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *