خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/ پارت چهلو پنج

رمان خاطره/ پارت چهلو پنج

 

صدای قدم‌هایی را می‌شنوم و بعد از آن صدای کهن‌سال همان مرد سرایدار را:
_صبر کن …صبر کن !مگه سر آوردی اول صبحی؟
در که باز می‌شود با دیدنم می‌گوید:
_شمایید خانوم؟ببخشید خیلی وقته پشت در موندید؟
قدمی عقب می‌روم:
_سلام …نه ببخشید من فقط با امید کار داشتم این‌جاست ؟
تعجب می‌کند:
_نه …آقا امید هیچ وقت این‌جا نمی‌مونن!
تمام امیدم ناامید می‌شود.با این حال می‌پرسم:
_حاج ابراهیم چی؟ هستن؟
چهره ی متفکری به خود می‌گیرد:
_تقریبا ساعت دو نصفه شب بود دیدم با عجله از خونه زدن بیرون تا الانم بر نگشتن!
ماتم می‌برد…پس حتما اتفاقی افتاده!
زبانم به لکنت می‌افتد:
_بب..بخشید شماره ی حاج ابراهیم و بهم میدید ؟
نگاهش با کنجکاوی صورتم را می‌کاود اما سوالی نمی‌پرسد.دست در جیب شلوارش می‌کند و گوشی قدیمی و ساده ای را بیرون می‌کشد .
چشم ریز می‌کند و پس از گشتن طولانی بین مخاطبانش بالاخره می‌گوید:
_پیداش کردم بنویس دخترم ‌…صفر …نه … یک …
گوشی را از دستش می‌کشم:
_بدید من خودم یادداشت می‌کنم .
شماره اش را وارد موبایلم می‌کنم و بالافاصله تماس می‌گیرم .گوشی را به او برمی‌گردانم که می‌گوید:
_حالا بیا تو یه چایی بخور دخترم ؟
در حالی که گوش به بوق هایی که در گوشم زنگ می‌خورد سپرده‌ام،جواب می‌دهم :
_نه ممنون می‌رم!ببخشید مزاحمتون شدم.
همزمان صدای حاج ابراهیم در گوشم می‌پیچد ‌‌..هول می‌شوم و کلمات به تندی از میان لب‌هایم بیرون می‌پرند:
_الو …سلام…منم جانان!ببخشید می‌خواستم ببینم خبری از امید ندارین؟
با صدای خسته‌ای جوابم را می‌دهد:
_سلام دخترم خوبی؟
خجالت می‌کشم که بدون هیچ احوال پرسی تند از امید پرسیدم:
_ممنون شما خوبین؟
نفسش را بیرون می‌دهد:
_چی بگم ؟نگران امید شدی؟
_بله راستش از دیشب خبری ازش نیست!شما می‌دونین کجاست ؟
دلگیر گفت:
_آره دخترم …منم اومدم دنبال امید!تو کلانتری هستیم الان!
رنگ از رخم پرید و گفتم
_چی؟ کلانتری؟ چرا ؟ باز دعوا کرده؟
_نه ای کاش دعوا می‌کرد…پسره ی احمق خودش و تو هچل انداخته حتی با سندم نمی‌تونم درش بیارم!
دستم را به دیوار می‌گیرم،صدایم تحلیل رفته:
_چرا چی ‌شده ؟
_طبق معمول خریت کرده منتهی این دفعه منم نمی‌تونم کاری بکنم!
ترس در تمام وجودم رخنه می‌کند و صدایم می‌لرزد:
_می‌شه بگین چی شده ؟ آخه به چه جرمی دستگیرش کردن؟
صدای آهش را به خوبی می‌شنوم.
_چند وقت پیش اومد برای یکی از دوستاش یه ماشین خرید سندم زد به نام خودش!
دیشبم با همون ماشین مسابقه داد…تو راه دستگیرش کردن .تو اون ماشینم جنس جاساز بوده…!
حیران و با تته پته می‌گویم:
_ججنس ؟ چه جنسی؟
_مواد مخدر!
نفسم به یک باره می‌گیرد و دلم گویا از جا کنده می‌شود .مواد مخدر؟؟؟امید؟؟ امکان ندارد.
_ا…اما این کار و نکرده!
_نکرده اما رفیقای احمقش واسش پاپوش درست کردن فعلا که همه ی شواهد بر علیه پسرمه!
دیوانه وار به سمت خیابان می‌دوم:
_آدرس و می‌دین ؟ الان خودم و می‌رسونم!
خداروشکر هیچ مخالفتی نمی‌کند:
_باشه دخترم بنویس!

تاکسی هنوز کامل توقف نکرده پایین می‌پرم و پدر امید را جلوی در کلانتری می‌بینم که با عصبانیت پای تلفن حرف می‌زند.
خودم را به او می‌رسانم و صدایش را می‌شنوم:
_در آمد یه سالت چنده؟ده برابرشو بهت میدم‌….به اندازه ی ده نسلت پول واست ردیف می‌کنم خودت نمی‌تونی تمام وکیلایی که می‌شناسی و بیار!چه می‌دونم زنگ بزن از تهران بیان ولی پسر منو باید تا شب از اون تو در بیارین!
سری برایم تکان می‌دهد،دل‌نگران نگاهش می‌کنم.نمی‌دانم چه می‌شنود که از کوره در می‌رود:
_د مرتیکه من هر چی می‌گم حرف خودت و می‌زنی.پسر من اهل این کارا نیست واسش پاپوش درست کردن صد نفر و اجیر کردم تا اون عوضی و واسم پیداش کنن تا اون موقع نمی‌خوام پسرم تو بازداشت باشه!

نگاهم به کلانتری می‌افتد،دلم سمت او پر می‌کشد.می‌شد برای دقیقه ای هم شده او را ببینم ؟
_خیله خوب …زیاد معطلم نکن!
تماس را که قطع می‌کند بالافاصله می‌پرسم:
_تا شب آزاد می‌شه نه ؟
سری متاسف تکان می‌دهد:
_پسره ی احمق یه بار نشد به حرفم گوش بده آخرشم خودشو انداخت تو هچل!
کامم تلخ و خشک شده و و به سختی می‌توانم حرف بزنم:
_کی آزادش می کنن؟
نفسش را رها می‌کند:
_یه گرم دو گرم نبوده که…ثابت نشه پاپوش بوده حبس ابد می‌خوره بهش!
ناباور نگاهش می‌کنم…برای لحظه ای گویا قلبم از حرکت می‌ایستد.دستم را به دیوار می‌گیرم تا بتوانم سرپا بمانم!وحشت تمام وجودم را پر می‌کند و زیر لب تکرار می‌کنم:
_حبس ابد ؟
حالم را که می‌بیند پشیمان از حرفش دستش را روی بازویم می‌گذارد:
_خوبی دخترم؟نگران نباش من نمی‌ذارم اون تو بمونه هر طور شده ثابت می‌کنم پسرم بی‌گناهه!اون هر ضرری برسونه به خودش می‌رسونه محاله همچین کاری کنه!
سر می‌خورم کنار دیوار و بی اعتنا به رهگذارن مثل دیوانه‌ای مات برده می‌نشینم!
صورتم خیس می‌شود،یعنی عمر خوشبختی‌ام همین‌قدر کوتاه بود؟
اصلا من به جهنم ….او باید تمام جوانی‌اش را پشت میله‌های زندان می گذاراند؟
اشک‌هایم بی‌مهابا جاری می‌شوند!تقصیر من بود.مامان همیشه چه می‌گفت ؟ “پاقدم عروس باید خوب باشه…اون طوری می‌گن عروس خوش یمنِ!
چه‌قدر نحس بودم برای زندگی‌اش که از راه نرسیده پایش بند کلانتری شد،آن هم با حکم حبس ابد!
پدرش دستش را به سمتم دراز می‌کند:
_بلند شو دخترم!بلند شو …یه تاکسی برات می‌گیرم برو خونه من دنبال کاراش هستم نگران نباش نمی‌ذارم اون تو بمونه!
بلند می‌شوم و اشک‌هایم را پاک می‌کنم و سری به طرفین تکان می‌دهم:
_نه …من همین جا می‌مونم هیچ جا نمی‌رم! می‌خوام امید و ببینم تو رو خدا ‌‌‌….
_نمی‌شه دخترم نمی‌ذارن کسی و ملاقات کنه بودن تو هم این‌جا دردی و دوا نمیکنه!
به هق زدن می‌افتم و هر کلمه را به سختی می‌گویم:
_نه …من همین جا می‌مونم …اصلا یکی از دوستام وکیله …به اون زنگ می‌زنم …داداش نامدار …اون دوست و آشنا زیاد داره …شاید بتونه …
متاسف نگاهم می‌کند:
_آخه دخترم اونا امید و باور ندارن…بگی هم بیش‌تر ضربه به خودت می‌زنی چون بالافاصله اقدام به جدایی تون می‌کنن …مثل منو تو نمیشناسنش که بدونن هر غلطیم بکنه نامرد نیست که بخواد با مواد فروشی آتیش به زندگی جوونای مردم بندازه.
عقلم از کار افتاده؛پیش رویم هزار در بسته‌ است که می‌خواهم با التماس به در تک تک شان بکوبم تا شاید یکی از درها باز شده و یک نفر چاره‌ام شود .

 

موبایلم را در می‌آورم،گوشی در دستم می‌لرزد…شماره گرفتن برایم سخت است!به سختی شماره ی نامدار را پیدا می‌کنم و تماس می‌گیرم ‌
پس از چند بوق متوالی صدای”بله”گفتنش در گوشم می‌پیچد.
تند می‌گویم:
_الو …داداش؟
نمیدانم صدایم چه قدر بد به گوشش رسیده که این طور نگران داد می‌زند:
_جانان؟ خوبی؟ چی‌شده؟
میان هق زدن‌هایم بریده بریده حرفم را می‌زنم:
_ک..کلانتریم!داداش …امید و گرفتن!
متحیر داد می‌زند:
_چی ؟؟؟درست بگو ببینم چی شده؟
به التماس میوفتم:
_داداش تو دوست و آشنا زیاد داری تو رو خدا یه وکیل پیدا کن آزادش کنن…به خدا قسم امید کاری نکرده داداش التماست می‌کنم!
عصبانیت هم به لحنش اضافه می‌شود:
_یعنی چی کاری نکرده؟معلومه باز یه گندی بالا آورده دیگه…آدرس بده بیام دنبالت واسه اون آسمون جل انگشتمم تکون نمی‌دم!
درمانده می‌نالم:
_به خدا بهش تهمت زدن وگرنه امید اهل این کارا نیست.باباش میگه اگه بی‌گناهیش ثابت نشه بهش حبس ابد می‌خوره …تو رو خدا نامدار یه خاطر من …اگه بیوفته زندان …اگه دیگه نبینمش…
نفسم بالا نمی‌آید:
_خوب بابا درست بگو ببینم به چه جرمی گرفتنش؟
گریه‌ام شدت می‌گیرد،بیش‌تر دردم این بود تاوان جرم نکرده را پس می‌داد:
_تو ..ماشینش مواد پیدا کردن!
با حرص و طعنه می‌خندد:
_پس آقا مواد فروشم بوده!
تند می‌گویم:
_نه…نه به خدا…گفتم که بهش تهمت زدن وگرنه امید اهل این کارا …
حرفم تمام نشده،میان کلامم می‌پرد:
_اتفاقا خیلیم اهل این کاراس! روی سگم و بالا نیار جانان آدرس بفرست بیام دنبالت اون عوضیم ول کن تو گند و کثافت خودش بمیره!
باید می‌فهمیدم،او جز نمک پاشیدن روی زخمم را بلد نیست!
اشک‌هایم را پاک می‌کنم و آرام می‌گویم:
_لازم نیست داداش!خودم یه فکری به حال خودم می‌کنم.

بدون آن‌که به او مهلتی برای حرف زدن بدهم،قطع می‌کنم .
بالافاصله شماره ی نیلو را می‌گیرم،به چند تا از بچه‌های باشگاه که پدر یا همسرشان در اداره‌ی آگاهی کار می‌کند زنگ می‌زنم و در آخر من می‌مانم و کلی در بسته که هیچ کدامشان به رویم باز نشد .
حتی پدر امید هم دیگر نیست و من نمی‌دانم در آن کلانتری چه باید بکنم و به کدام در بزنم!
یک ساعتی را همان‌ اطراف پرسه می‌زنم که ماشین آخرین مدلی مقابل کلانتری پارک می‌کند .دختری با چهره‌ی آشنا اولین کسی‌ست که از ماشین پیاده می‌شود.
با دیدنش برای لحظه‌ای نفسم می‌گیرد و ناخواه پشت دیوار خودم را پنهان می‌کنم.
در نگاهش نگرانی موج می‌زند؛مرد میانسالی با موهای جوگندمی پیاده می‌شود و هر دو به سمت کلانتری می‌روند.
لحظه‌ای که از کنارم می‌گذرند صدای ظریف و آشنایش را می‌شنوم:
_خدا کنه بتونی آزادش کنی بابا …دارم از نگرانی می‌میرم!
نگران بود؟چرا دلم گواه می‌داد نگرانی‌اش برای امید است ؟
چرا علاوه بر من دختر دیگری هم باید برای او نگران باشد ؟ من همسرش بودم و آن دختر ….
آن دختر هم زمانی دنیایش بود،خودم بارها شاهد عشق‌بازی‌اشان بودم …همانی که دست در دست امید در کافه بود،همانی که سر صبح صدای خواب‌آلودش را کنار امید شنیدم .
حق دارد نگران باشد…او هم با دنیایی از خاطرات زندگی می‌کند او هم نمی‌تواند فراموشش کند‌.
مگر نمی‌گویند فقط یک عاشق حال عاشقی دیگر را می‌فهمد؟
پس چرا از آن دختر و احساسش بیزار بودم ؟چرا مثل دختر بچه ها بغض کردم؟
او به راحتی با پدرش وارد کلانتری شد و من حتی نتوانستم با سرگردی که پرونده‌اش را دست گرفته درست و حسابی صحبت کنم.
تنها این‌جا ایستاده‌ام به امید این‌که او آزاد شود و مرا ببیند اما حالا دنیا را می‌بیند .
حسادت‌ می‌کنم؛اگر بخواهم با خودم روراست باشم بدجور به آن دختر حسودی‌ام می‌شود …
اگر آقاجانم به قدری پشتم بود من هم می‌توانستم با پشتیبان وارد آن کلانتری بشوم اما الان باید رفتن رغیبان را به سویش تماشا کنم !
موبایل در دستم می‌لرزد،نگاه به صفحه‌اش می‌اندازم و با دیدن اسم نامدار پوزخند می‌زنم،چندمین بار است که زنگ می‌زند و بی جواب می‌گذارمش؟
دستم آیکون سبز را لمس می‌کند و موبایل را کنار گوشم می‌گذارم و به صدای فریادش گوش می‌کنم:
_احمقی تو؟گوشیتو چرا جواب نمی‌دی؟
آرام جواب می‌دهم:
_چون تو نمی‌تونی کاری بکنی!
عصبانیتش را با داد زدن بر سرم خالی می‌کند:
_بی کسی که تنها موندی تو کلانتری؟
زهرخند می‌زنم،بی‌کس نبودم اما بارها طعم تلخ بی‌کسی را با تمام وجودم مزه مزه کرده‌ام …
_بمون همون‌جا آدرس کلانتری و پیدا کردم دو دقیقه دیگه اونجام!
قطع می‌کند،نگفت از کجا آدرس را پیدا کرده،من هم نپرسیدم …
انگاری زیادی به این‌جا نزدیک بود که سر پنج دقیقه ماشینش از ابتدای کوچه نمایان می‌شود و چند لحظه بعد مقابلم نگه می‌دارد …
از ماشین پیاده شده و تمام خشمش را با کوبیدن در نشان می‌دهد‌.
به سمتم می‌آید و می‌غرد:
_معلوم هست چه غلطی داری می‌کنی تو ؟
نگاهم به در کلانتری‌ست که جواب می‌دهم:
_مشکل این‌جاست هیچ غلطی نمی‌تونم بکنم.موندم این‌جا تا شاید بیاد بیرون ببینه منو …رفتم تو برای اولین بار بود که کلانتری و از نزدیک می‌دیدم …شلوغ پلوغ پر دعوا و مرافه دقیقا عین تو فیلما!از هر کی پرسیدم درست درمون جوابم و نداد …سرگردی که پروندش دستشه فقط دو کلمه جوابمو داد:ممنوع ملاقاته
دیگه هر چی هم اصرار کردم حتی نگاهمم نکرد و رفت تو یه اتاقی…
با سرزنش نگاهم می‌کند:
_سرخود شدی…حالا من یه چیزی تو عصبانیت بگم،تو باید باورت بشه کسیو نداری؟
حس دلگرم کننده به سراغم می‌آید اما همچنان به آن دختری که وارد کلانتری شد حسادت می‌کنم .
گوشه ی آستینم را می‌گیرد:
_بیا بریم ببینیم این بارم سرگرده جرئت داره بهت بی محلی کنه …

هر چه قدر به اتاق سرگرد نزدیک می‌شویم صدای داد و فریاد آشنایش بیش‌تر دلم را تکان می‌دهد.
نامدار سر زیر گوشم می‌آورد:
_می‌بینی ؟این‌جا رو هم گذاشته رو سرش! آخه این آدمه ما بریم پیگیر گند کاریاش بشیم؟
در اتاق سرگرد باز می‌شود و دو سرباز کشان کشان بیرون می‌آورنش!
دیدن دستبند دور دست‌هایش پاهایم را میخکوب می‌کند.
با صورتی کبود شده از خشم داد می‌زند:
_دارم میگم من کاری نکردم …دارم میگم می‌دونم کار کیه یه تحقیق که می‌تونین بکنین یا نه؟اگه نمی تونین گل بگیرین در اینجا رو …آخه من و چه به این غلطا …ولم کن بابا…
نامدار جلو می‌رود و امید با دیدنش بیش‌تر آتش می‌گیرد و صدایش بالاتر می‌رود:
_بفرما خود لاشخورش با پای خودش اومد…ولم کن سرکار بذار دو کلوم بارش کنم کمتر بسوزم!
خودم را به او می‌رسانم و گذرا نگاهم به دنیا می‌افتد که ما را نگاه می‌کند.
امید خطاب به نامدار داد می‌زند:
_به حاجی تون بگو خیلی نامردی…!عمدا نذاشت عقدش کنم که سر سه ماه نشده دخلم و بیاره وعده ی سر خرمن داده…!اشتباه کرد باید بمب جاساز می‌کرد تو ماشینم جای مواد…بیوفتم کنج هلفدونی باز زبونم رو رواله حافظمم سر جاشه!
سر از گفته‌هایش در نمی‌آورم.دو سرباز او را دنبال خود می‌کشانند.با گریه دنبالش راهی می‌شوم و می‌گویم:
_امید خوبی؟به خدا من می‌دونم تو بی‌گناهی…آزاد می‌شی نگران نباش بابات دنبال کاراته…!قربونت برم هر چه قدرم طول بکشه من منتظرت می‌مونم…
انگار خشم چشمش را کور کرده که جواب نگرانی‌هایم را این چنین با پرخاش‌گری می‌دهد:
_چی می‌گی تو؟بابا سرکار جان جدت دو دقیقه بذار حرف بزنم …جای مظلوم نمایی واسه من برو بچسب به همون حاجی قلابی که انقدر سنگش و به سینه می‌زنی …واسه اونه که من الان افتادم این کنج‌…واسه توئه …توئی که یه بارم نجنگیدی واسه من …برو بهش بگو نخواستم دخترش و ارزونی خودش بیاد به غلطایی که کرده اعتراف کنه! بهش بگو تا فردا صبح من این‌جا باشم زیپ دهنم باز می‌شه همه ی پته شو می‌ریزم رو آب بگو اشتباه کرد منو نکشت …چاک دهنم وا شه تمام آبرویی که کل عمرش جمع کرده رو به باد می‌دم!
لب‌هایم تکان می‌خورد،او را می‌برند و من می‌مانم و دل‌شکسته …من می‌مانم و دنیایی سوال!
چه قدر تلخ شده بود‌…چه گفت ؟ گفت نخواستم ارزانی خودشان ‌.دیگر مرا نمی‌خواهد اما مگر جرم من چه بود؟

 

بازویم کشیده می‌شود:
_صد دفعه هم این پسره بی لیاقتی‌شو ثابت کنه باز تو نمی‌فهمی جانان!معلوم نیست چه غلطی کرده حالا از ما طلب داره …
دنبال نامدار کشیده می‌شوم اما تمام فکرم پیش او جا مانده .‌‌..منظورش از آن حرف‌ها چه بود،یعنی کار آقاجانم …
_مرتیکه هر گندی تو زندگیش می‌زنه می‌ندازه گردن بابای من!صد تا دشمن داره با صد نفر قمار کرده خیال می‌کنه همه مثل خانواده ی خودشن
حرف‌های نامدار را می‌شنوم امام تمام ذهنم را صدای امید فرا گرفته …!جنگل نگاهش دوباره کدر شده بود،مثل همان روزهای اول که از خانواده ی رستمی چیزی جز نفرت و کینه در دل نداشت .
از کلانتری خارج می‌شویم و نامدار همچنان با سرزنش حرف می‌زند:
_لیاقت کمک نداره حروم زاده …بذار اون‌قدر همون جا بمونه تا …
می‌ایستم و دستم را از دستش می‌کشم.بر می‌گردد و نگاهم می‌کند که می‌پرسم:
_اون چی از آقاجونم می‌دونه نامدار؟
کمی جا می‌خورد،چشم ریز می‌کند :
_چرا چرت و پرت می‌گی دختر؟حرفای صد من یه غاز ..‌
حرفش را باز هم قطع می‌کنم:
_چرا رضایت دادین به ازدواج من و امید؟ چرا آقاجون نذاشت عقد کنیم؟چرا به هیچ کس نگفت دست دخترشو گذاشته تو دست پسر جهانگیری ها ؟
عصبی می‌غرد:
_تو به آقاجون شک داری؟ به من شک داری؟
تن صدایم بالاتر می‌رود:
_آره …آره به آقاجون شک دارم …به تو شک دارم …به نوید شک دارم …به آذر شک دارم …می‌دونی چرا؟ چون شما یه خانواده‌این همو دارین …همو دوست دارین ‌‌‌…من کیم؟خواهر ناتنی تون …بهتر بگم … دختر فریبا خانوم که اومده تا زندگی شما رو خراب کنه.بگو نامدار…چیو از من مخفی می‌کنین؟ امید چی از شما دیده که می‌گه زیپ دهنشو باز کنه آبروی آقاجونم می‌ره؟
نگاهی به اطراف می‌اندازد،بازویم را می‌گیرد و دنبال خود می‌کشد:
_تو ماشین حرف می‌زنیم.

 

مخالفتی نمی‌کنم؛سوار ماشین که می‌شویم،پس از استارت زدن طاقت نمی‌آورم و حرف می‌زنم:
_خستم …خستم کردین!از اینکه انقدر باهام غریبه بودین …از این‌که حس می‌کنم وسط یه عالمه راز نگفته زندگی می‌کنم خسته شدم …از بی پناهی خسته شدم .
دلم پر بود؛آمدن دنیا همراه پدرش …حرف‌های امید …چنان دلم پر بود که باغچه ی دلم را شخم می‌زنم و هر چه تمام این سال ها در خودم ریخته بودم را بیرون می‌ریزم.
_خود تو تو عمرت یه بار منو دیدی ؟ یه بار گفتی این بدبخت گناهش چیه بذار حداقل جواب سلامش و انقدر سرد ندم.گه گاهی مثل آذر به اینم زنگ بزنم حالش و بپرسم …نکردی چون تو هم مثل آذر منو باعث و بانی از هم پاشیدن خانوادتون می‌دونی…منی که تو همون سن کم احتیاط می‌کردم مبادا جای یکی‌تونو تنگ کنم و یکی‌تون از دستم ناراحت بشین!چون مامان تو گوشم خونده بود هر چی شما بگین حق دارین …هر کاری بکنین حق دارین …من بهتون مدیون بودم پس نباید جیکمم در میومد!
کلافه می‌گوید:
_بسه جانان انقدر گریه نکن!این چه فکرای احمقانه‌ایِ که تو داری؟
گریه می‌کردم؟این اشک ها چیزی نبود .غده ی چرکین دلم سر باز کرده بود و اگر خون از چشمم می‌بارید باز هم رنج این سال‌ها را نشان نمی‌داد .
_من فقط می‌خوام بدونم حقیقت چیه؟ برای یه بارم شده باهام حرف بزن به خدا منم آدمم…خسته شدم از این‌که تموم این سالا خودمو کشتم تا یه ذره دوستم داشته باشین!نامدار من …
نمی‌دانم کجای حرفم او را به مرز انفجار می‌رساند‌ که نعره‌اش هوا می‌رود:
_بسه ….تمومش کن خدا لعنتت کنه …تمومش کن! انقدر حرف مفت نزن تو چه می‌فهمی حال منو؟خود تو یه بارم شده منو دیدی؟نگاهمو …خواستمو … صد بار دنبالت تا دم باشگاه اومدم و برگشتم …صد بار وقتی رفتی مدرسه تعقیبت کردم دیدی اینا رو؟ دِ ندیدی پس ببند اون دهن‌تو …می‌خوای حقیقت و بدونی؟حقیقت اینه من یه بارم تو رو به چشم خواهرم ندیدم چون من یه دونه خواهر بیش‌تر ندارم‌‌.تو خواهر من نبودی …این همه سال فهمیدی به چه چشمی نگات می‌کنم ؟ بی محلی‌هامو دیدی فهمیدی دلیلش و ؟ فهمیدی چرا از اون خونه رفتم؟چرا نتونستم به هیچ دختر دیگه ای نگاه کنم؟ کی نگاه من به تو برادرانه بود که ازم توقع داری مثل برادر حمایتت کنم؟ازم گله می‌کنی خود تو هر بار گفتی داداش ولی یه بارم ندیدی من چه جوری می‌میرم وقتی تو این طوری صدام می‌زنی…

گوش‌هایم می‌شنوند اما عقلم هیچ درکی از حرفهایش ندارد.مدام در سرم تکرار می‌شود:
_اون تو رو به چشم خواهری نمی‌بینه!
آرام زمزمه می‌کنم:
_اما من خواهرتم …
صدای آرامم را می‌شنود:
_اینا رو برو از آقاجون بپرس!بپرس چرا به ازدواج تو و امید رضایت داده …بپرس امید ازش چه آتویی داره که می‌خواد آبروشو ببره!بپرس اون حقیقتی که تموم سال ها ازت مخفی کردن چیه؟بپرس نامدار دردش چیه؟بپرس تموم این سال ها تو چه جهنمی بوده!
ماشین را جلوی خانه نگه می‌دارد؛چند لحظه نگاهش می‌کنم.چرا به چشمم غریبه می‌آمد؟همان نامدار بود،برادرم بود اما انگار نگاهش عوض شده بود…یا شاید من این همه سال نگاهش را ندیدم!
دستم به سمت دستگیره می‌رود و آخرین لحظه به سمتش برمی‌گردم:
_حرفای آقاجون هر چی باشه،هیچی این واقعیت و عوض نمی‌کنه که ما با هم خواهر برادریم! شاید از مادر یکی نباشیم اما هر دومون از یه پدریم…هر احساسی جز حس خواهر و برادری بین‌مون اشتباهه محضه…نمی‌دونم چی باعث شده منو یه جور دیگه ببینی اما اشتباهه نامدار .‌‌اونم یه اشتباه بزرگ
صورتش را از من برگردانده و حتی با شنیدن حرف‌هایم هم نگاهم نمی‌کند.
پیاده می‌شوم و زنگ خانه را می‌زنم.پایم را که داخل خانه می‌گذارم احساس ناامنی خاصی بهم دست می‌دهد.
انگار غریبه‌ام با این خانواده و اعضایش…انگار هیچ کدام‌شان را نمی‌شناسم!
انگار آجر به آجر این خانه پر از رمز و راز بود …پر از دروغ و فریب!
در را که باز می‌کنم چهره ی نگران مامان را می‌بینم:
_معلوم هست کجایی تو دختر؟نصف عمر شدم…چرا گوشی تو جواب نمی‌دی؟
کفش‌هایم را در می‌آورم و از کنار مامان عبور می‌کنم:
_با توعم جواب منو بده!
آقاجانم را می‌بینم که با همان صلابت روی مبل نشسته !
مقابلش می‌نشینم…با اخم نگاهم می‌کند:

 

_به اون پسره ی لندهور زنگ زدم جواب نداد…بهش بگو اگه یه بار دیگه بی‌خبر از من تو رو جایی ببره…
شاید جز معدود دفعاتی‌ست که میان حرف آقاجانم می‌پرم:
_امید و دستگیر کردن بابا…!
اخمش غلیظ تر می‌شود،مامان کنارم می‌نشیند و متعجب می‌پرسد:
_چی؟ چرا؟
همچنان به آقاجان نگاه می‌کنم و پاسخ مامان را خطاب به او می‌دهم:
_یکی براش پاپوش دوخته تا بندازتش زندان…
تمام صورتش را زیر نظر دارم.تعجب نمی‌کند.تنها واکنشش پوزخندی‌ست که روی لب‌هایش می‌نشیند:
_پاپوش؟پاپوش واسه کسی می‌دوزن که هیچ کار خلافی تو عمرش نکرده …به هر جرمی دستگیرش کردن پس یعنی همون غلط و کرده!بهتر …تا تموم شدن صیغه تونم چیزی نمونده دور اون پسره رو خط می‌کشی!
بذر شک در دلم کاشته می‌شود؛نکند واقعا کار خودش …مزخرف نگو جانان!آقاجان شاید مستبد باشد اما اهل تهمت زدن به کسی نیست…
ذهنم را کنترل می‌کنم اما زبانم را نه:
_امید این کار و نمی‌کنه بابا …میگه شما واسش نقشه کشیدین…برای همینم سه ماهه ما رو عقد کردین الانم که سر موعدش رسیده ‌…
با خشم صدایم را قطع می‌کند:
_تو هم حرفای اون لات و میای به من میگی؟به خاطر یه پسر حروم خور به آقاجونت شک کردی؟
سری به طرفین تکان می‌دهم:
_من فقط می‌خوام به سوالام جواب بدین!
نگاهم می‌کند:
_چرا به ازدواج منو امید رضایت دادید؟حالا که رضایت دادید چرا نذاشتید عقد دائمم کنه؟ آقاجون امید چی ازتون می‌دونه که تهدید می‌کنه اگه تا فردا آزاد نشه آبروتونو می‌بره …نامدار …
مکث می‌کنم:
_نامدار منو جدا از حس خواهر و برادری دوست داره!
جا می‌خورد،هم او و هم مامان!
_چی؟ کی اینو بهت گفت؟
به مامان که این سوال را پرسیده بود نگاه می‌کنم:
_خودش گفت…من نمی‌فهمم چه طور ممکنه مگه اون داداش من نیست؟آقاجون واقعیتی که همه دارن فریادش می‌زنن و به گوش من نمی‌رسه چیه؟
نگاهش سمت مامان می‌رود.معنای نگاهشان را می‌فهمم اما انکار کلامی‌اشان را نه:
_اینا همش مزخرفه من …
حرفش را صدایی از پشت سرم قطع می‌کند:
_بیش‌تر از این انکار نکن بابا!
برمی‌گردم و نامدار را می‌بینم.مامان سراسیمه بلند می‌شود و تند به حرف می‌آید:
_خوش اومدی پسرم …میخوای بشین یه چایی چیزی برات بریزم!
دستپاچگی از هر کلمه‌اش پیداست!نامدار روی مبل می‌نشیند و نگاه به آقاجان می‌اندازد.نگاه من نیز بی اراده خیره به آقاجانم می‌ماند که چه طور با اخم و هشدار دهنده پاسخ نگاه نامدار را می‌دهد.

 

مامان هم با ترس و دلهره به لب‌های نامدار خیره شده.
سکوت سنگین را آقاجان می‌شکند:
_بیا تو اتاق پسر باید با هم حرف بزنیم!
آقاجان قصد بلند شدن دارد که نامدار مخالفت می‌کند:
_اونی که باید باهاش حرف بزنی من نیستم اونجا رو به روت نشسته!
می‌ترسم؛از حقیقتی که همه از برملا شدنش وهم دارند می‌ترسم‌.
دلم میل شنیدن دارد و ندارد!پیش رویم دری‌ست که می‌ترسم با باز کردنش از پرتگاه پرت شوم پایین و دیگر چیزی از من نماند!
آقاجان این بار با تحکم خواسته اش را بازگو می‌کند:
_بهت گفتم بیا تو اتاق کارت دارم.
_چی می‌خوای بگی؟پدر من چرا نمی‌فهمی امروز نه،فردا اون‌ پسره همه چیو می‌ذاره کف دستش…بهتر نیست همین الان همه چیو از ما بشنوه؟
مامان با دلهره به حرف می‌آید:
_الان وقتش نیست پسرم!
_کی وقتشه؟بعد از بیست و سه سال هنوز وقتش نرسیده پس اگه نخواین هیچ وقت دیگه هم نمی‌رسه!
رو به آقاجان می‌گوید:
_میگی یا بگم؟
خشم آقاجان ترسم را بیش‌تر می‌کند:
_به عواقبش فکر کن…قرار نیست با شنیدن همه چی برات ساز و دهل بزنه!
پوزخند می‌زند:
_بازم حقشه که بدونه!
رو به من می‌کند:
_خوب گوش کن می‌خوام واست خاطره تعریف کنم!ما یه خانواده ی پنج نفره ی به ظاهر خوشبخت بودیم…من… بابا …مامانم …آذر و نوید!از موقعی که یادمه اسم پدر برای ما چیزی جز وحشت همراه نداشته!
آقاجان داد می‌زند:
_بس کن نامدار …
نامدار اما ادامه می‌دهد:
_دارم از محدودیتی برات حرف می‌زنم که برای دهه ی چهل و پنجاه باب بوده!محدویتی که آذر رو دور می‌کرد از علایقش …یعنی هر سال که درسش تموم می‌شد باید با هزار جنگ و دعوا سال بعد ثبت نامش می‌کردیم چرا؟چون دختر تا کلاس پنجم بیش‌تر لازم نداره…من چی؟من ولیعهد بابام بودم باید تسبیح دست می‌گرفتم و کنار دستش پای دخل و خرج وامیستادم…به جهنم که من عشق خوانندگی و نواختن و داشتم …به جهنم که من دلم چی می‌خواست ‌…نوید چی می‌خواست …آذر چه کمبودایی داشت اما …تا دلت بخواد آزادی واسه ی بابام بود!
داد آقاجانم در می‌آید:
_گمشو از خونه ی من برو بیرون قدر نشناس …اگه من جمع و جورت نمیکردم کنار دست رفیقای علافت باید الان از تو جوب جمعت می‌کردن!
صورت نامدار رو به کبودی می‌رود:
_اعتیاد من سر چی بود؟ عقده ‌…من عقده ی یه خانواده ی خوشبخت و بدون جنگ و دعوا داشتم…من عقده ی یه زندگی خوب داشتم!
رو به من ادامه می‌دهد:
_مچ همین پدر و من بارها با زنای مختلفی که صیغه کرده بود گرفتم …دلیلت چی بود بابا؟آها سرپرست ندارن گناه دارن…مامان من گناه نداشت شبایی که تا صبح گریه می‌کرد به خاطر خیانتای تو و به خاطر ما هیچی بهت نمی‌گفت؟ ما گناه نداشتیم؟؟
چشم‌هایم تار می‌شود.انگار به گوش‌هایم اعتماد ندارم ..

داشت راجع به آقاجانم حرف می‌زد؟
_من نرگس و دوست نداشتم!هنوز یه الف بچه بیشتر نبودم که نشوندنم سر سفره ی عقد …
نامدار با تاسف سر تکان می‌دهد:
_تو بچه های خودتم دوست نداشتی بابا…
نفسش را رها می‌کند؛این بار به مامانم نگاه می‌کند:
_از وقتی یادم میاد مادر فریبا خانوم برای مامانم کار می‌کرد …صفیه خانوم!
سر مامان پایین می‌افتد:
_یه زن بیوه با سه تا دختر و یه پسر بچه .‌..یه دخترش و به هزار بدبختی راهی خونه ی بخت کرد…آقاجونم تو خرج جهاز خواهرت خیلی کمک مامانت کرد نه فریبا خانوم؟
مامان با چشم‌های نم‌ناک سر تکان می‌دهد.
_پای دختر کوچیک تر صفیه خانومم به خونه باز شد.کمک دست مادر پیرش میومد این‌جا …غافل از این که یه مرد همسن باباش با زن و سه تا بچه ی قد و نیم قد چشمش به دختری گیر می‌کنه که سه سال با پسرش اختلاف سنی داره!
باز آقاجانم کنترل از کف می‌دهد:
_پاتو زیادی از گلیمت دراز کردی بچه …گورت و گم کن از این خونه !
_من خیلی وقته گورم و از این خونه گم کردم!الان می‌خوام بگم بابا …
دوباره رو به من ادامه می‌دهد:
_خبر ازدواج مامان‌تو صفیه خانم با آه و ناله داد…اما این بار بابام یه هزاری هم کمک دست صفیه خانوم برای خرید جهاز نشد در صورتی که دست به خیر بود و با اهالی مسجد برای خیلی از دخترا جهاز می‌خریدن اما یه تیکه شم به دختر کوچیکه ی صفیه خانوم نرسید!من خوب یادمه از زبون صفیه خانوم شنیده بودم که دخترش در نهایت فقر زندگی شو با یه مرد بدبخت تر از خودشون شروع کرده و حاملگیش تو همون چند ماه اول به گوش هممون رسید!
ناباور به مامان نگاه می‌کنم!وجودم از ترس پر می‌شود …انگار که در کم کم دارد به رویم باز می‌شود.من پرتگاه را می‌بینم اما…هنوز امید دارم به نجات یافتن!

_تصمیم می‌گیرن قبل از به دنیا اومدن اون بچه با هم قاچاقی از کشور خارج بشن …اون موقع خیلیا بارشونو بسته بودن برای رفتن…تموم زندگی شونو می‌فروشن و تمام سرمایه ی صفیه خانمم می‌گیرن و راهی میشن اما بعد چند وقت اون دختر تنها با دست خالی و چشم گریون برمی‌گرده!شوهرش لب مرز کشته شده و معجزه ی خدا بوده که اون دختر سالم برمی‌گرده!
صدای گریه ی مامان بلند می‌شود.من چی؟من هم گریه می‌کنم ولی اشکی از چشمم سرازیر نمی‌شود‌.
_غم اون دختر مادرش و از پا می‌ندازه.اون می‌مونه و یه مامان مریض و یه خواهر و برادر کوچیک تر از خودش و البته یه مرد با زن و بچه که همچنان چشمش دنبال اون دختره!
دستانم را در هم گره می‌زنم تا لرزش‌شان مهار شود.مامانم چه روزهایی را پشت سر گذاشته؟چرا یک بار هیچ شکایتی از آن روزها نکرد؟من چه؟اگر جایش بودم می‌توانستم یک روزش را تحمل کنم؟
اشک در چشمم می‌جوشد و به مامان نگاه می‌کنم و با عجز صدایش می‌زنم.نگاهم که می‌کند لرزان می‌پرسم:
_اون بچه…اون بچه ای که توی شکمت بود …
خدایا جواب سوال احمقانه‌ام منفی باشد!دلم به حال خودم می‌سوزد که چنان مظلومانه ادامه می‌دهم:
_اون بچه من بودم؟
لب‌هایش را گاز می‌گیرد تا لرزش‌شان مهار شود و درحالی که اشک صورتش را خیس کرده سر تکان می‌دهد.
تمام می‌شوم…انگار سیلی محکمی به گوشم می‌خورد و از یک خواب عمیق بیدار می‌شوم!
تمام وجودم می‌لرزد و قلبم …هزار تکه می‌شود.
نامدار ادامه می‌دهد:
_مامانت جایگزین صفیه خانوم تو خونه ی ما کار میکرد ….تو هم چند وقت بعدش به دنیا اومدی!من اون موقع توی منجلاب خودم غرق شده بودم اما نه این‌که از اطراف خبر نداشته باشم …یک سال بعدش مامانت با گریه داشت از وضع زندگیش برای مامانم تعریف می‌کرد …این که پیمان با اون سن کمش میره کفش واکس می‌زنه و هر شب کتک خورده برمی‌گرده …یا نیلو که دست به دزدی زده …یا این‌که پول نداره بچه ها رو بذاره مدرسه و از طرفی دکتر گفته مادرش باید عمل بشه …فقر باعث شده شیرش خشک بشه و نتونه به بچش شیر بده! مامانم کم مخفیانه کمک بهت نکرد فریبا خانم درسته؟
مامان باز هم با گریه سر تکان می‌دهد.
_اما بابام نمی‌ذاشت هزار تومنم کمک شما کنه ….حقوقتم انقدر کم کرده بود که لنگ بمونی!بابای خیر من می‌تونست تو یه روز کلی زندگی‌تونو جلو بندازه…اون قدر آشنا داشت که خودش نه می‌تونست کاری کنه خرج عمل مامانت رایگان براش دربیاد اما بابام این کار و نکرد!
چند وقت بعد فریبا خانوم با اون همه مشکلات دیگه سر کار نیومد …تلفنش خاموش شد ‌‌.خونشونم کسی نبود! فکر کنم بتونی حدس بزنی چی شد؟
به مامان نگاه می‌کند:
_مامانت خودش و فدای تو و بقیه کرد…زن دوم یه مرد همسن باباش شد!برای همین مدام سرش پیش ما پایینه…برای همین یه عمر تو گوشت خونده مدیون مایی!دختر حاج مصطفی بودی چه دینی می‌خواستی به ما داشته باشی؟مدیون بودی چون بابات با بابای ما یکی نبوده…در واقع تو هیچکی ما نبودی!
بلند می‌شوم؛نفسم بالا نمی‌آید‌‌‌…دیگر توان نفس کشیدن در آن هوا را ندارم.
مامان سراسیمه بلند می‌شود:
_چی‌شد دخترم؟
بدون آن‌که جوابش را بدهم از خانه بیرون می‌زنم!اصلا نمی‌دانم کفش پوشیدم یا نه! تند تند پله ها را پایین می‌روم و دستم را بیخ گلویم می‌گیرم‌.
چرا نفس کشیدن انقدر سخت شده؟
انگار در خیالاتم تبر دست گرفته‌ام و دارم تمام گذشته را خراب می‌کنم!آقاجانم را …نامدار را …نوید را …آذر را …
من که بودم؟پدرم که بود؟چه طور آدمی بود؟ چهره اش …
تمام این سال‌ها من نه خواهر داشتم،نه برادر…نه پدر …تمام این سالها من یتیم بودم و بی‌کس!
تمام این سال‌ها …تمام این سال‌ها دروغ بود.
من جانان بودم،شاید هم نه!فامیلی‌ام؟من که بودم؟بی هویت ترین آدم دنیا …
مامانم …آخ آقاجانم …
افکار،کلمات،خاطرات…دور سرم می‌چرخند و ذهنم مثل کوچه‌ی شلوغ و پر رفت و آمدی شده که غبار و آلودگی تمامش را گرفته!
صدای بوق ممتدی را از کنارم می‌شنوم و پس از آن داد راننده‌ای که با عصبانبت از کنارم گذر می‌کند.
عشقی میان مامان و آقاجانم نبوده …مامانم مجبور به ازدواج با آقاجان شده!به خاطر من …برای خانواده‌اش…آقاجانم مجبورش کرده!
برای همین پیمان و نیلو دل خوشی از آقاجانم ندارند ‌.‌‌..برای همین مامان هیچ وقت از ته دل نمی‌خندید …برای همین من همیشه مدیون خواهر برادرهایم بودم چون در واقع من …من …هیچ کس نبودم!
بازویم کشیده می‌شود و تا به خودم می‌آیم غرق آغوشی می‌شوم که با آن بی‌گانه‌ام…

سال‌ها حسرت در آغوش کشیدن برادرم را داشتم …الان در همان آغوشم اما او برادرم نیست!
دارد دلداری‌ام می‌دهد اما نمی‌شنوم!تمام این‌ سالها تشنه ی شنیدن بودم و نشنیدم …
الان حقیقت گوش‌هایم را پر کرده،هیچ صدایی به گوشم نمی‌رسد!
در آن آغوش گریه می‌کنم،هق می‌زنم اما آرام نمی‌شوم.
من را سوار ماشینش می‌کند و خود نیز سوار می‌شود.
نه مقصد را می‌دانم نه متوجه ی مسیر می‌شوم.هر از گاهی نگران صدایم می‌زند اما من میل پاسخ دادن ندارم.عقلم گویی از کار افتاده،نه توان به یادآوردن گذشته را دارم نه تصویری از آینده …حنجره‌ام درد می‌کند و من حتی نمی‌توانم فریاد خفه شده ی گلویم را بیرون بریزم…
با خودم بیگانه‌ام …حتی به نامم هم شک دارم!همه ی آدم‌های اطرافم چه طور توانستند بیست و سه سال دروغ در گوشم بخوانند؟
بتی که از خانواده‌ام ساخته بودم پیش چشمم خراب می‌شود..خودم با هر قطره اشکم تمام می‌شوم.
که بودم و نامم چه بود را نمی‌دانم …شاید جانان بودم…شاید هم بی هویت ترین آدم دنیا
* * * * *
موبایلم را جلوی صورتم می‌گیرد:
_نمی‌خوای جواب بدی؟
نگاهی به صفحه‌اش می‌اندازم؛شماره ی آشنای پدر امید را می‌بینم.
اصلا متوجه ی زنگ خوردن موبایلم نشده بودم.
موبایل را از دستش می‌گیرم و تماس را برقرار می‌کنم:
_الو دخترم؟
گوشی را از گوشم فاصله می‌دهم تا صدای سرفه ی مصلحتی که برای صاف کردن صدایم کرده بودم را نشنود.آرام و کوتاه جواب می‌دهم:
_سلام آقای جهانگیری!
_سلام دخترم خوب هستی؟
مقابلم می‌نشیند و با دقت نگاهم می‌کند.
_ممنون شما خوبین؟خبری نشد؟
_سلامت باشی دخترم نه فعلا فقط می‌خواستم بدونم اگه خونه ای بیام دنبالت امید می‌خواد ببینتت!
حتی در آن حال هم شنیدن نامش لرزه به قلبم می‌اندازد:
_مگه ممنوع ملاقات نبود؟
_چرا ‌…منتهی پدر یکی از دوستاش یکی از کله گنده های سیاسیه!نتونست آزادش کنه ولی جناب سرگرد شناختش برای همین قول داد هوای امید و داشته باشه…من باهاش صحبت کردم منتهی الان می‌خواد تو رو ببینه!
از جای برمی‌خیزم:
_باشه…فقط من خونه نیستم!خودم میام…
_کجایی؟می‌خوای آدرس بده بیام دنبالت دخترم!
به سمت اتاق می‌روم:
_دست‌تون درد نکنه من خودم میام!مرسی که خبر دادید!
بیش‌تر اصرار نمی‌کند:
_باشه هر طور راحتی پس می‌بینمت!
پس از خداحافظی کیفم را از روی تخت برمی‌دارم که صدایش را می‌شنوم،از آینه می‌بینم که به درگاه در تکیه زده:
_کجا داری میری؟

سرد و سنگین جواب می‌دهم:
_امید و ببینم!
سر می‌جنباند:
_می‌رسونمت!
دلم بحث نمی‌خواهد؛به قدری می‌شناسمش که می‌دانم هر چه قدر هم بحث کنم باز به همان سرانجامی می‌رسم که او می‌خواهد.
به چهره‌ام که در آینه نگاه می‌کنم،با خود احساس غریبگی می‌کنم.
این دختر با رنگ پریده و چشم‌های پف کرده را نمی‌شناسم.
اگر جانان بودم طبیعتا الان باید خودم را به در و دیوار می‌زدم تا پوستم از این حالت در بی‌آید،لب‌هایم انقدر خشک نباشد …چشم‌هایم به ماسک احتیاج داشت اما برعکس همیشه با اشک شستم‌شان!
رنگ به رویم نمانده بود و شده بودم مرده‌ای که هنوز نفس می‌کشد.
نگاه از آن دختر بیگانه می‌گیرم و از اتاق بیرون می‌روم،نامدار جلوی در منتظرم ایستاده.
به صورتش نگاه نمی‌کنم؛توان نگاه کردن به چشم‌های برادری که برایم غریبه شده را ندارم.
ما حتی نسبت فامیلی هم نداریم…من در جهل خودم بودم و عمری نفهمیدم حس نامدار به من برادرانه نیست اما از کجا می‌خواستم بفهمم؟او چه طور دل بسته ی دختری شده که دوازده سال با او اختلاف سنی دارد؟
سوار ماشین می‌شویم؛همیشه در ماشین او سکوت حکم‌فرما بود …سکوتی که امشب سنگین‌تر از همیشه شده.
دقیقه ای نمی‌گذرد که صدایش را می‌شنوم:
_مامانت صد بار زنگ زده،من هیچ کاری واست نکردم اون که کل جوونی‌شو پای تو داده.می‌خوای پشت کنی بهش؟
پشت کنم؟تمام بدبختی‌ام این بود که هنوز هم خانواده‌ی دروغینم را بیش‌تر از جانم دوست داشتم.تمام دردم این بود که نمی‌توانم عمر باقی مانده‌ام را آقاجان را حاج مصطفی ببینم…
نامدار را غریبه بدانم،نوید را …حتی آذر را…!
هر نفسی که کشیدم بر این باور بودم که خانواده دارم …برادر دارم،خواهر دارم …پدر دارم!الان می‌فهمم هیچ کس را ندارم و دلم نمی‌تواند هضم کند.با این حجم از بی‌کسی بیگانه‌ام …
_به حرفاش گوش کن شاید حق دادی بهش!من هیچ وقت نتونستم مامان تو قبول کنم چون جای مادر منو گرفته بود اما نمی‌تونم منکر خوبیاش بشم!حداقل در حق تو مادری و تموم کرده…شاید فکر کرده صلاحت اینه!
اشک لجوجم را از گونه‌ام پس می‌زنم؛نمی‌دانم کار درستی کرد یا نه…حداقل بیست و سه سال از زندگی‌ام را خانواده داشتم.‌..از اینجا به بعدش را تنهایم! اما اگر حقیقت را می‌دانستم شاید از همان موقع خو می‌گرفتم به تنهایی…بیست و سه سال را با آن‌ها گذراندم و الان عادت ندارم به بی‌کسی…
حتی امید هم دیگر مرا نمی‌خواهد،همین امروز گفت دخترشان ارزانی خودشان!مگر من چه قدر برایش ارزش داشتم که این همه رنج را به خاطرم تحمل کند؟
_حداقل حرف بزن باهام …داد بزن چرا خودت و داغون می‌کنی؟با توام جانان!
سکوت را ترجیح می‌دهم به هزاران دلیل!بزرگ‌ترینش دلخوری بود‌‌.دلخور بودم
از او،از آقاجان …از مامان …از خودم!

 

نفس حبس شده‌اش را رها می‌کند:
_چیزی قرار نیست عوض بشه…مادرت هنوز مادرته…بابا هنوز آقاجونته!آذر هنوز خواهرته …نوید …
مکث می‌کند:
_حتی من …من هنوز برادرتم!
پوزخند می‌زنم؛ما همان موقع هم نسبتی با هم نداشتیم چه برسد به الان …نامدار همان موقع هم در حقم برادری نکرد من احمق بودم که عمری برادر خطابش می‌کردم.
_بخدا راضیم مثل قدیم بهم بگی داداش این طوری مثل غریبه ها نگاتو ازم نگیری…جانان؟من حاضرم باقی عمرم داداشت باقی بمونم…آره برام سخته ولی سخت تر از تحمل این حال تو نیست!
با حرص روی فرمان می‌کوبد:
_هنوز آمادگی نداشتی کاش چیزی نمی‌گفتم!
آمادگی؟ الان نه ده سال دیگر …بیست سال دیگر…آن موقع آمادگی برای خراب شدن دروغ هایی که با آن‌ها بزرگ شده بودم را داشتم ؟
خسته از بی‌پاسخ ماندن حرف‌هایش سکوت می‌کند.
ده دقیقه ی بعد ماشین را مقابل کلانتری نگه می‌دارد،از همان جا هم حاج ابراهیم را می‌بینم که با مردی مشغول صحبت کردن است.
پیاده می‌شوم و منتظر نامدار که پی جای پارک می‌رود نمی‌مانم؛نزدیک‌شان که می‌رسم حرفش را قطع می‌کند و لبخند می‌زند:
_سلام دخترم خوبی؟
نگاهم را می‌دزدم،مگر می‌شد از حالت‌شان نفهمد این چشم‌ها از صبح چه قدر باریده‌اند؟
چه روز شومی بود امروز…تمام هم نمی‌شود انگار!
آرام و سر به زیر با صدایی گرفته پاسخ می‌دهم:
_سلام ممنون شما خوبین؟
_اللحمدالله …خبرای خوبی برات دارم.
مثل برق به چشم‌هایش نگاه می‌کنم:
_آزاد شده؟
_نه هنوز…فقط تونستم اونی که مواد و تو ماشینش جاساز کرده گیر بیارم منتظرم مقور بیاد بفهمم کار کیه گردن جفت‌شونو بگیرم و تحویل کلانتری بدم‌شون!
نفس حبس شده‌ام از سینه رها می‌شود:
_خوب خداروشکر …بهترین خبری بود که امروز شنیدم.الان امید کجاست؟می‌تونم ببینمش؟
سر تکان می‌دهد:
_آره برو داخل آقای وکیل هم همراهت میان!
بااجازه‌ای می‌گویم و دنبال آن مرد وارد کلانتری می‌شوم!به سمت اتاق همان سرگرد می‌رویم!چند تقه به در می‌زند و وارد می‌شود!لحظه‌ای بعد ماموری از اتاق بیرون می‌رود و پشت بندش جناب وکیل می‌آید:
_بیاین تو اتاق منتظر بمونین تا بیارنش!
تشکر می‌کنم و وارد اتاق می‌شوم،در را پشت سرم می‌بندد.
در حین نشستن روی مبل‌های قهوه‌ای چرمی نگاهم را دور تا دور اتاق می‌گردانم.
این فضا برایم تازگی داشت،واقعی بود…واقعی‌‌تر از هر فیلم و سریالی که دیده بودم.
ناخواه دست‌و پایم را جمع می‌کنم..من این‌جا چه می‌کردم؟

اصلا من را چه به کلانتری؟آماده بودم تا شاهد زخم زبان‌هایش باشم؟
حلقه را در دستم می‌چرخانم،شاید حق داشت…من بارها میدان را برایش خالی کرده بودم.حق داشت بگوید نخواستم دخترشان ارزانی خودشان.
من چه؟دلم حق شکستن داشت یا نه؟
غرورم حق جریحه دار شدن داشت یا نه؟
حق رفتن و دل بریدن از تمام آدم‌های زندگی‌ام را داشتم یا نه؟
با صدای باز شدن در از جایم بلند می‌شود.
او دستبند به دست وارد می‌شود و با دیدنم نگاهش قفل چشم‌هایم می‌شود.
سرم را پایین می‌اندازم.سرباز همراهش دستبندش را باز می‌کند و خودش از اتاق بیرون می‌رود.
صدای قدم‌هایش را می‌شنوم…مقابم می‌ایستد و سر پایین افتاده‌ام را با گذاشتن دستش زیر چانه‌ام بلند می‌کند.
توان نگاه کردن در چشم‌هایش را ندارم.مثل دختربچه‌ها بغض می‌کنم و لب‌هایم جمع می‌شود‌.
سکوت بین‌مان را می‌شکند:
_فهمیدی نه؟
سر تکان می‌دهم ؛قبل از گفتن هر حرفی دست‌هایش دور کمرم پیچیده می‌شود و سخت در آغوشم می‌کشد.
میان این همه بی‌پناهی عطر تنش معجزه می‌کند.
انگار سال‌هاست به این عطر خو گرفته‌ام! انگار در میان این همه غریبه،آشنایی را یافتم…
اشک‌هایم جاری می‌شود و صدایش در گوشم می‌پیچد:
_می‌خوام بگم حالا که چیزی نشده خره ولی همش یادم میاد سیسِت به این حرفا نمی‌خوره…یکی بیاد به من بگه آقات این نیست ننت یکی دیگس نهایت خودمو بخارونم کنجکاوی کنم تا بفهمم از زیر کدوم بوته عمل اومدم…تو اومدی پدر چشاتو در آوردی که چی بشه؟که پدر من در بیاد؟ باتوئم…
اشک‌هایم را پاک می‌کنم و از آغوشش بیرون می‌آیم.
_گفتم هر کی اشک‌تو در بیاره دهنش سرویسه!دهن کیو سرویس کنم آروم شی؟گیر کردم تو این چار دیواری دستمم جایی بند نیست وگرنه می‌بردمت با سرعت دویست تا تو جاده می‌چرخوندمت جیگرت حال بیاد!
می‌نشینم،مبل کنارم را اشغال می‌کند:
_کی بهت گفت؟نامدار مگه نه؟ سرت به سنگ خورد فهمیدی بیراه نمی‌گم ؟ فهمیدی چشش دنبالته؟
سر تکان می‌دهم:
_آره همه چیو گفت بهم!
اخمش غلیظ تر می‌شود:
_پس به حروم زادگیش اعتراف کرد.خواهرشم نبوده باشه حکم خواهر داشتی براش بی ناموس کل این مدت چش ناپاکش روت بوده …گوش کن ببین چی می‌گم گیسو کمند نمیذاری از ده کیلومتری‌تم رد بشه تا من بیام بیرون …فهمیدی؟
با تردید نگاهش می‌کنم؛نمی‌گویم از صبح که ماجرا را فهمیدم کجا بودم و چه کسی کنارم بود تنها به تکان دادن سری اکتفا می‌کنم.

چند لحظه‌ای خیره‌ام می‌شود:
_حیف این چشای سگیت نبود با این همه اشک خرابش کردی؟
حرفی نمی‌زنم؛در آغوشم می‌کشد:
_ثابت کنم حاجی واسم تله گذاشته از این‌جا بیام بیرون …دست تو می‌گیرم بریم تو آخور خودمون.گفتی باهام تو چادرم می‌مونی نه؟
باز هم جوابی نمی‌دهم:
_با توعم خره…!حالا چادر نه آلونکی..زیرپله‌ای چیزی پیدا می‌شه با هم بچپیم توش!من که مشکل ندارم اتفاقا هر چی جا کمتر بهتر… خودم و چپ و راست کنم، می‌مالم بهت!حالشم بیشتره..
خنده‌ام می‌گیرد:
_اوووف …خندتم دیدیم!
با پشت دست صورت خیسم را پاک می‌کنم و با تردید می‌گویم:
_مطمئنی…آ…آقاجونم این کارو کرده؟
چپ چپ نگاهم می‌کند:
_هنو شک داری؟ من با تهدید وادارش کردم تو رو بهم بده…دیدی که رو صیغه اصرار داشت بعدشم به کسی نگفت تا سر سه ماه نشده سرمو بکنه زیر آب و تو رو بسپاره دست یکی دیگه!منتهی اشتباه کرد…تو چاهی که کنده بود افتاد.
تمام تصورات و شناخت‌هایی که از اطرافیانم داشتم رو به نابودی بود ‌‌‌…
حصاری که دور خودم کشیده بودم خراب شده و بود انگار قرار بود تک و تنها من بمانم در میان آوارهای دورم…
_تو …تو از کجا فهمیدی؟
_شک داشتم یه جای کار حاجی میلنگه…چی میگن ؟هر خاکی و شخم بزنی بالاخره یه کرم ازش در میاد‌…موقعی که فهمیدم بابام و آذر تیک میزنن رفتم بابامو تهدید کردم که یا تو رو واسم جور میکنه یا بی آبروش می‌کنم اونم بهم گفت که تو دختر حاجی نیستی راستش بخوای زیادم تعجب نکردم اصلا وصله ی اونا نبودی…
_تو هم با همین بابامو تهدید کردی تا راضی بشه باهم ازدواج کنیم؟
سر تکان می‌دهد…انگار از خواب بیدار شده بودم و تازه داشتم همه چیز را می‌دیدم.
بی هوا می‌پرسد:
_بعد از فهمیدن جریان موندی همونجا؟
سری به طرفین تکان می‌دهم و حقیقت را می‌گویم:
_حالم خیلی بد شد زدم بیرون نامدار هم …
حرفم تمام نشده خشمش فوران می‌کند:
_اون مرتیکه هم از فرصت استفاده کرد تو هم مثل احمقا دنبالش راه افتادی آره ؟
چندمین بار بود دلم را می‌شکست؟
بلند می‌شود و در حالی که پشت گردنش ماساژ می‌دهد می‌گوید:
_با این‌که فهمیدی اون لندهور صنمی باهات نداره.با این‌که فهمیدی چشش دنبالته باز پاشدی باهاش رفتی آره؟ کجا بردت؟لابد خونش…ازت برمیاد!
لب‌هایم به قصد توجیح باز می‌شوند که عصبی تر می‌شود:
_چرا حالیت نمی‌شه تو؟کی می‌خوای از این خواب خرگوشیت بیدار شی؟ تا کی می‌خواد گند بزنی به اعصاب من؟
بلند می‌شوم؛کاسه ی صبرم پر شده بود …لبریز می‌شود:
_خوب پام نمون!مگه ظهر نگفتی نخواستم ارزونی خودشون؟ مگه همیشه من گند نمی‌زنم به اعصابت…خوب دیگه نمیام سراغت تو هم نیا …مهلت صیغه هم که داره تموم میشه…تو رو به خیر و
با خشم گونه‌ام را بین انگشت‌هایش می‌فشارد تا نتوانم حتی کلمه ی دیگری حرف بزنم…می‌غرد:
_داری روی سگمو بالا میاری خانوم مربی..زندگی خاله بازی نیست که تا گفتن بالاعه چشت ابروعه خودتو خر کنی و بخوای بری …کس دیگه ای جای من بود نگاتم نمی‌کرد…این همه پات موندم که هر بار به راحتی جا بزنی؟
دستش را می‌گیرم و محکم می‌پیچانم،به عقب هلش می‌دهم و نفس زنان می‌گویم:
_بله به شرط این‌که مواظب حرف زدنت باشی!
چند لحظه نگاهم می‌کند و در نهایت لبخند روی لب‌هایش نقش می‌بندد:
_نه خوشم اومد دوباره هار شدی!
رویم را برمی‌گردانم.جلو می‌آید و همزمان چند تقه به در می‌خورد و آقای وکیل سرکی به داخل می‌کشد و تذکر می‌دهد:
_از وقتی که بهتون داده بودن گذشته آقای جهانگیری لطفا تمومش کنین!
امید بی پروا دستی در هوا تکان می‌دهد:
_فعلا دکمه رو بزن …پارتیم کلفته دو دقیقه این ور اون ور بشه جناب سرگرد چیزی نمی‌گه …
وکیل با تردید سر تکان داده و در را می‌بندد.نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم و می‌پرسم:
_کدوم دوستت انقدر نفوذ داره که ما الان اینجا می‌تونیم با هم حرف بزنیم؟
شیطنت وارد نگاهش می‌شود:
_دوستم نیست.بابای دوست دختر سابقمه!
همه چیز دستگیرم می‌شود و اخم‌هایم در هم می‌رود.
_باحاله نه؟ بابای زنم می‌ندازتم زندان؟ بابای دوس دخترم میاد تا درم بیاره…
غلظت اخمم که بیش‌تر می‌شود گارد می‌گیرد:
_منظورم دوست دختر سابقمه!
بدجور حسودی‌ام می‌شود.این را از چشم‌هایم می‌خواند:
_وقتی حسودی می‌کنی می‌خوام بخورمت!
با قهر رویم را برمی‌گردانم:
_لازم نکرده …فقط لطف کن زودتر از این‌جا بیا بیرون!
لبخند می‌زند:
_چشممم…تو جون بخواه!
لبخند روی لبم می‌نشیند که با شیطنت ادامه می‌دهد:
_کیه که بِده؟
با غیظ به کتفش می‌کوبم که با خنده عقب می‌رود:
_فعلا من برم تا صدای قد قد این مرتیکه در نیومده.به وقتش از خجالتت در میام!
با لبخند سر تکان می‌دهم،خم می‌شود و با بوسیدن پیشانی‌ام مرحم می‌گذارد روی تمام زخم های دلم…
به سمت در می‌رود و قبل رفتن به بوسه‌ای روی هوا مهمانم می‌کند و و نگاهم را تا آخرین لحظه دنبال خود می‌کشاند.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *