خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت چهلو چهار

رمان خاطره/پارت چهلو چهار

چند ماه بعد

 

مامان با صراحت می‌گوید:
_ازش فاصله بگیر… اگه واقعا دوسش داری دست از سرش بردار! چون می‌بینی تا وقتی که توی زندگیش باشی هر روزش سیاه تر از دیروزشه!
با وجود دلخوری‌ام از امید نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم و با اعتراض می‌گویم:
_مامان!
در صدایم عجز و التماس به راحتی حس می‌شود. از چشم‌هایم به راحتی خواسته‌ام را می‌فهمد اما او هم از کنار احساسم به راحتی می‌گذرد و من… عجیب سردم می‌شود.
حس تنهایی را در تار و پودم حس می‌کنم و گویا لرز به جان اندامم می‌افتد.هیچ کس را نداشتم تا از احساسم دفاع کند.
اما امید…همچنان استوار اما با اخم جواب می‌دهد:
_زندگیش و من سیاه نکردم. سخت گیری های بی‌خود شما سیاهش کرده!
همان حین نامدار از اتاق بیرون می‌آید و با دیدن امید اخم به چهره می‌نشاند:
_چه خبره این‌جا؟
از تصور دعوایی که ممکن است باز هم پیش بی‌آید ترس به دلم می‌نشیند. مامان تند جواب می‌دهد:
_چیزی نیست…آقا امید هم دیگه داشتن می‌رفتن.
صدای با صراحت امید حرف مامان را تکذیب می‌کند:
_فعلنا خیال رفتن ندارم.
اخم نامدار با شنیدن این حرف تشدید می‌شود.از این‌که بحث و جدل تا سر حد مرگ خسته‌ام…
رویاهای کوچک من که این طور نبود.
در آن همه می‌خندیدند. زیاده خواهی‌ام را از این دنیا ببخش خدایا…سعی می‌کنم دیگر آرزویی نکنم، از این جا به بعدش را… فقط ختم به خیر کن حتی اگر آن خیر،جدایی‌ام از امید باشد.
_بمونی که چی بشه؟آقام و به کشتن بدی؟
نچی می‌کند:
_چون نمی‌تونم برم، می‌مونم.
جفت ابروهای نامدار بالا می‌پرد:
_چرا اون وقت؟
امید مرا نگاه می‌کند،از نگاهش می‌خوانم دلیلش منم اما او چیز دیگری به زبان می‌آورد:
_دلیلش به خودم ربط داره.
نامدار پوزخندی از سر حرص می‌زند.
_تو چی از جون ما می‌خوای؟یادت بندازم شازده دلیل به هم خوردن عقدت دروغایی بود که به آقا رضا گفته بودی نه پدر من.جانان هم هیچ گناهی نداره که تو دست گذاشتی روش و می‌خوای تلافی عشق نافرجام تو سرش در بیاری… ما هم اون قدر احمق نیستیم که هدف تو ندونیم و جانان و دو دستی تقدیمت کنیم پس راتو بکش برو… دیگه هم اطراف ما پرسه نزن!
پوزخند روی لب امید کوبنده ترین جواب است.
با آن لحن تمسخر آمیزش به حرف می‌آید:
_گذشته رو ببوس بذار کنار برادر زن…بخوام بشکافمش چیزایی خوبی از توش در نمیاد.
حرفش علنا رنگ و بوی تهدید می‌دهد و همین نامدار را تا سر حد مرگ عصبی می‌کند.
قبل از این‌که دعوا شود رو به امید می‌کنم و ملتمس می‌گویم:
_لطفا از این‌جا برو…خواهش می‌کنم!
لب هایش به اعتراض تکان می‌خورد که قبل از او به حرف می‌آیم:
_برای امشب ظرفیتم تکمیله اگه واقعا حالم مهمه واست برو…
با استیصال نگاهم می‌کند و در نهایت نفس حبس شده‌اش را بیرون می‌فرستد.
سر تکان می‌دهد:
_اوکی اما تنهات نمی‌ذارم. همین دور و اطرافم.
چیزی نمی‌گویم،عقب گرد می‌کند و در نهایت به سمت در شیشه ای که منتهی به راه پله می‌شد می‌رود.
با رفتن او نگاه به نامدار می‌اندازم و می‌گویم:
_می‌خوام باهات حرف بزنم!
چند لحظه نگاهم می‌کند،سری با اطمینان خاطر برای مامان تکان می‌دهم تا خیالش راحت شود که مشکلی نیست و پشت سر نامدار به راه می‌افتم…
باید گذشته را برایم شرح می‌داد…

به حیاط بیمارستان که می‌رسیم،می‌ایستد…
مقابلش با اعتماد به نفس می‌ایستم.دروغ چرا؟حالم نسبت به چند دقیقه ی قبل بهتر بود.
حال معتادی را داشتم که تازه مصرف کرده و با این‌که می‌داند پیش رویش نتایج خوبی نیست اما از نعشگی‌اش لذت می‌برد.
امید برایم حکم همان مخدر را داشت که به آن اعتیاد پیدا کرده بودم.
اعتیادی که در عین خطرناک بودن لذت وافری را به خونم تزریق می‌کرد که به همین سبب نمی‌توانستم از آن بگذرم.حال خوبم را بعد از دیدن او و صدایش دوست داشتم.

_خوب، می‌شنوم…
صدای نامدار من را به خودم می‌آورد،ناخواه اخمی بین ابروهایم می‌نشیند، درست مثل او…
_در واقع من می‌خوام بشنوم!
منظورم را می‌فهمد و چهره‌اش بیش‌از پیش در هم می‌رود.
با لحن سرد مختص به خودش جوابم را می‌دهد:
_چیزی نیست که به تو مربوط بشه.
احتمال شنیدن هر جوابی را می‌دادم الا این.
پس من در زندگی آن‌ها چه حکمی داشتم؟
معلوم است،یعنی هنوز هم نفهمیدی برای آن ها خواهر نه، دختری هستی که همراه مادرش پا به زندگی‌شان گذاشته و به نوعی سربار شده؟حتی آن‌ها مرا مسبب مرگ مادرشان می‌دانند.

پوزخند می‌زنم:
_مربوط نیست؟ داداش من می‌خوام بدونم توی این گذشته ی لعنتی چی بوده که همه باخبرن الا من…می‌خوام بدونم پیمان یا حتی امید چرا اون حرفا رو بهت زدن؟
با هر حرفم کلافه ترش می‌کنم اما از این همه ابهام در زندگی‌ام خسته ام…
ادامه می‌دهم:
_می‌خوام بدونم آقاجونم باعث به هم خوردن رابطه ی تو و خالم شد؟
با شنیدن این حرفم نگاهش پر می‌شود از حیرت :
_خالت؟
سر تکان می‌دهم:
_میدونم تو و خالم عاشق هم بودید.
در کمال تعجبم می‌خندد. اما خنده‌ای پر معنا و هیستریک.
با همان خنده‌اش می‌پرسد:
_کی همچین حرفی به تو زده؟
با اطمینان جواب می‌دهم:
_خودم فهمیدم.
بیش‌تر می‌خندد،این بار تمسخر را هم در خنده‌اش حس می‌کنم.
حرف که می‌زند می‌فهمم… سراسر لحنش نیز آمیخته به تمسخر است:
_اون وقت از کجا به این نتیجه رسیدی؟
نوع پرسشش دست پاچه ام می‌کند و کمی در جواب دادن گیج می‌زنم:
_خوب…خیلی واضح بود.حتی اون روز که منو رسوندی باشگاه با اینکه برای اولین بار بود اما باشگاهمونو خیلی خوب بلد بودی!
خنده از لب‌هایش پر می‌کشد و جایش را به اخم همیشگی‌اش می‌دهد.
_دقتت خیلی بالاست…
مکث می‌کند و با لحن پر معنا و نگاه پر ابهامی ادامه می‌دهد:
_اما انگاری کوری!
من هم از این جواب توهین آمیزش کلافه می‌شوم و بی آن که پی منظور حرفش بروم،می‌خواهم باز هم برایش دلیل و منطق ردیف کنم که با یک جمله اش تمام باورهایم را دور می‌ریزد:
_بین منو خالت هیچ وقت هیچ احساسی نبوده..
هاج و واج چند لحظه ای به او خیره می‌مانم.
پس چرا وقتی از مامان پرسیدم سکوت کرد؟چرا طوری حرف زد که من از حرف‌هایش چنین برداشتی بکنم؟
لب های نامدار تکان می‌خورد!گویا برای گفتن یا نگفتن حرفی تردید دارد و در آخر تردید را کنار می‌زند و حرفش را بعد از رها کردن نفس کلافه ا‌ش می‌زند:
_درباره ی گذشته هم زیاد کنجکاوی نکن…چیزی نیست که روی زندگی تو تاثیر داشته باشه.
بعد از گفتن حرفش چند لحظه نگاهم می‌کند و در نهایت از کنارم می‌گذرد.
هنوز چند قدم نرفته با صدایم متوقف‌‌ش می‌کنم:
_اگه بگی نه، اگه بگی من همیشه همین نامدار بودم،پاک بودم… بدون هیچ خطایی…حتی اگه کل دنیا هم حرف امید و پیمان و بزنن من باور نمی‌کنم.

باور نمی‌کردم، چون من به خانواده ام باور داشتم.شاید او مرا کشان کشان تا معاینه ببرد اما من… نمی‌توانستم مثل او باشم.
برمی‌گردد،از همان فاصله ی دور نگاهم می‌کند.
دلم به حال خودم می‌سوزد که مرا لایق یک جمله توضیح هم نمی‌داند.
فقط چند لحظه مهمان نگاهش می‌شوم و دوباره راهش را می‌کشد… بدون هیچ پاسخی مرا میان دنیایی از سوال رها می‌کند و می‌رود و من میان آن همه ابهام به این فکر می‌کنم اگر او عاشق خاله‌ام نیست، پس قلبش برای چه کسی می‌تپد؟

برگ های نازک و صورتی اش را نوازش می‌کنم.
عجیب با این گل احساس همدردی می‌کردم.
او هم تنها مانده بود،با اینکه با بقیه ی گل ها سر از یک خاک در آورده بود! با این این‌که ریشه‌اش وصل به ریشه‌ی دیگر گل ها بود اما…تنهایی‌اش به خوبی حس می‌شد.
هر روز که می‌گذشت برگ‌هایش می‌ریخت و بیش‌تر در خودش فرو می‌رفت.
زمستانش از راه رسیده بود.. انگار او هم دیگر امیدی نداشت که این طور سرش را به پایین خم کرده بی‌آن‌که بترسد از این‌که دیگران،درماندگی‌اش را ببینند.
صدای باز شدن در نگاهم را از آن گل به سمت مخالف می‌کشاند
پارسا حاضر و آماده از خانه‌اش بیرون می‌آید.
با دیدنم در حین پوشیدن کفش‌هایش،لبخند می‌زند:
_سلام… تولدت مبارک!
می‌خندم و خنده‌ام از هزار بار گریه کردن تلخ تر است.
به سمتم می‌آید:
_انشالا تولد صد سالگیت فسقلی!
صد سالگی؟پس الان چند سالم است؟
در ظاهر بیست و سه سال اما دلم گویا هزار سال دارد.
سر تکان می‌دهم و زیر لب به آرامی تشکر می‌کنم.کنارم لبه ی باغچه می ‌نشیند و با نگاه کردن به صورتم می‌پرسد:
_چه خبرا؟
خیره به گل باغچه آرام جواب می‌دهم:
_هیچی.
از موقعی که تصمیم رفتنش را فهمیده بودم دیگر با او احساس راحتی قبل را نداشتم.شاید چون دلخور بودم از این‌که برایش به قدری اهمیت ندارم که به خاطرم بماند.
_خوب برای تولدت برنامه ای داری؟نمی‌خوای یه شیرینی بهمون بدی؟
نگاهش می‌کنم!یعنی انقدر از من دور شده بود که از چشم‌هایم،حالم را نمی‌فهمید؟
انگار فکرم را می‌خواند که نفسی رها می‌کند و لحنش عوض می‌شود:
_خیله خوب باشه… سؤال بیخودی پرسیدم… ولی اوضاع تا کی قراره این طوری باشه؟
جوابی نمی‌دهم:
_با ساکت موندن و حبس کردن خودت نمیشه جانان…نمی‌گم آذر خوبه اما می‌بینی که بازم به یه طریقی خودش و تبرئه کرد اما تو حتی یه کلمه حرفم نمی‌زنی!
حرف نمی‌زدم چون من جانان بودم،تبرئه کردن خودم و متهم کردن دیگران را بلد نبودم.
حرمت شکستن و دل شکستن را نمی‌دانستم.
من آذر نبودم که با گریه و زاری خرابکاری هایم را مخفی کنم،جانان بودم.بلد نبودم.
نفسش را رها می‌کند:
_گوش کن ببین چی میگم… حاضر شو با هم بریم بیرون.
نمی‌توانم جلوی لحن زهرآلودم را بگیرم:
_مگه یه زندانی اجازه ی بیرون رفتنم داره؟
از جایش بلند می‌شود:
_خودم اجازه تو از عمو جان میگیرم تو برو حاضر شو.
بی حوصله سری تکان می‌دهم:
_بیخیال بابا…!
گوشه ی آستینم را می‌گیرد و بلندم می‌کند:
_رو حرف من حرف نزن فسقلی…اگه بهت بد گذشت اون وقت این سگرمه ها رو بده تو.
با تردید و بی میلی نگاهش می‌کنم؛ بعد از این مدتی که حبس خانگی‌ام می‌گذشت، انگار عادت کرده بودم به زندان و میل بیرون رفتنم را از دست داده بودم.
اما صدایی درونم می‌گفت روزهای آخر با پارسا بودن را از دست ندهم،هر چه از او دلخور باشم این را می‌دانم با یک روز ندیدنش قدر هزاران سال دلتنگش می‌شوم.

تردیدم را که می‌بیند درنگ نمی‌کند:
_برو حاضر شو… منم زنگ می‌زنم به عموجان اجازه تو می‌گیرم.
چه قدر با اطمینان حرف می‌زد آن هم وقتی شاهد بود آقاجانم بیرون رفتنم را غدقن کرده بود. حتی داد و بیداد های خاله نیلو هم روی تصمیمش اثری نداشت و من حتی از باشگاه رفتن هم محروم شدم.
از نگاهم حرفم را می‌خواند و با اعتماد پلک روی هم می‌گذارد:
_برو حاضر شو خیالت راحت!
سر تکان می‌دهم و بی هیچ مخالفتی از پله ها بالا می‌روم.
در خانه را که باز می‌کنم،مامان ملاقه به دست سرکی از آشپزخانه می‌کشد و با دیدن من لبخندی به پهنای صورت می‌زند:
_گشنه‌ت شده ناهار و بکشم؟
لطف خدا شامل حالم شده بود که زندان‌بانم این گونه هوایم را داشت و صبح و شب بالای سرم می‌آمد تا ببیند چیزی نیاز دارم یا نه… از آن بهتر دیگر نیاز نبود خودم شام و نهارم را آماده کنم،به خاطر من برای همگی غذای گیاهی می‌پخت.
نچی می‌کنم و برای حرف زدن کمی این پا و آن پا می‌کنم:
_اوممم… چیزه… می‌خوام با پارسا برم بیرون. گفت از آقاجون اجازه می‌گیره.
از حرفم زیاد استقبال نمی‌کند:
_ای بابا… من زنگ زدم نوید و نامدار امشب برای تولدت دور هم جمع بشیم همه.به پارسا هم بگو بیخیال بیرون رفتن بشه امشب بیاد بالا.
می‌خندم؛ سال های عادی نامدار برای تولدم نمی‌آمد،آن وقت مامان او را در چنین سالی دعوت کرده.
نوید هم مطمئنم یا نمی‌آید،یا اگر هم بی‌آید با آن زنش مرا به رگبار حرف های نیش‌دارشان می‌بندند پس همان بهتر از این مهلکه فرار کنم.
با مخالفت سر تکان می‌دهم:
_لازم نبود اذیتشون کنی! من با پارسا می‌رم بیرون.
خداراشکر مخالفتی نمی‌کند:
_برای شام که میاین نه؟
حینی که به اتاقم به می‌روم به گفتن “نمیدونم” زیر لب بسنده می‌کنم.
در اتاق را می‌بندم.باورم نمی‌شود بعد از دو هفته قرار است از خانه بیرون بروم.
دروغ چرا؟ته دلم ذره ای هیجان را حس می‌کردم.
انگار هنوز هم لابه لای شکسته های قلبم، زندگی جریان دارد. زندگی آرام و یکنواخت که هیچ امیدی در خود ندارد.
حاضر می‌شوم و آرایش کمرنگی روی صورتم می‌نشانم.
دلم نمی‌خواست به خاطر رنگ پریده‌ام اعتماد به نفسم را از دست بدهم.
از اتاق بیرون می‌روم،با دیدن پارسا ابرو بالا می‌دهم:
_این‌جا بودی؟
از روی مبل بلند می‌شود:
_دیدم دیر کردی اومدم بالا صدات بزنم که زن عمو نمک گیرم کرد.
به لیوان خالی از چای‌اش اشاره می‌کند.
_حاضری بریم؟
در جواب سؤالش سر تکان می‌دهم
بعد از خداحافظی با مامان از خانه بیرون می‌زنیم.

حکم زندانی را دارم که بعد از چند سال عفو خورده. همان طور با ولع به اطراف نگاه می‌کنم و با دیدن کوچه بن بست گویا برق به تنم وصل می‌شود.
ناخواه می‌ایستم. این کوچه چه خاطراتی را در خود نگه داشته بود؟
اصلا دیوار های فرسوده اش توان نگه داشتن آن همه خاطره را داشت؟
خاطره‌هایی که تمام زندگی من شده بودند.صبح با یاد آن‌ها می‌خندیدم و شب با مرور همان خاطرات تا صبح اشک می‌ریختم.
بی‌آن که زمان را بسنجم خیره به آن کوچه تمام خاطرات در ذهنم جان می‌گیرد و گم می‌شوم میان صداها و اتفاقاتی که زمانی تجربه‌شان کردم و الان…فقط خاطره‌شان را دارم.
_سوار شو دیگه منتظر چی هستی؟
با صدای پارسا دل از نگاه کردن به آن کوچه می‌کنم.
بدم نمی‌آمد اگر کل روز را سر آن کوچه می‌نشستم و خاطراتم با او را در ذهنم تداعی می‌کردم.
خاطرات شیرینی که درد داشت اما می‌ارزید به خاطره سازی…
سوار می‌شوم و پارسا حرکت می‌کند.در حالت عادی هم تمام روزم با فکر کردن به او می‌گذشت، حال که نشانی از او دیدم دلم هوایی شده. قلبم ضربان گرفته.همان قلبی که قسمش دادم آرام بگیرد.
دو روز بعد از مرخص شدن آقاجانم امید پیغام کوتاهی به دست پارسا برایم فرستاد با این مضمون:
_قرار بیست و هشتم مون سر جاشه…
بعد از آن پیغام، دیگر خبری از او نشد… سیزده روز گذشت و او حتی یک بار هم سر راه آقاجانم نیامد.
حق دارد!لابد او هم فهمیده قسمت نیست.
“قسمت” زمانی از کنارش به سادگی می‌گذشتم اما الان دردش به جانم نشسته و دلم می‌سوزد از این‌که قسمت من،نمی‌تواند امید باشد.
انگار پارسا حالم را می‌فهمد که کل راه سکوت می‌کند.چنان غرق افکارم می‌شوم که هیچ درکی از مسیر ندارم.
بیست دقیقه ی بعد با توقف ماشین و صدای پارسا که نوید رسیدن را می‌دهد،مثل کسی که ساعت ها خواب بوده،گیج به اطرافم نگاه می‌کنم.
این‌جا…
با چشم‌های پر شده‌ای از حیرت می‌پرسم:
_چرا اومدیم این‌جا؟
با چند لحظه مکث جواب می‌دهد:
_برو بالا… منتظرته!
نگاهم با بی قراری قفل می‌شود روی در کافی شاپ.
بار قبل درست در همین نقطه ایستادم و در حینی که او داخل آن کافی شاپ بود تصمیم به نرفتن گرفتم.
این بار هم…
_اگه نمی‌خوای بری…
با باز کردن دستگیره ی در حرفش را قطع می‌کنم. از او دلخور بودم درست،امیدی نداشتم درست، قسمت من نبود درست…
این ها را می‌فهمیدم اما این حرف‌ها را چه طور می‌شد به یک دلِ تنگ و بی قرار حالی کرد؟
حتی اگر قسمت نباشد، خاطره سازی با او را دوست دارم.
در ماشین را می‌بندم و به سمت کافه قدم برمی‌دارم.
زانوهایم می‌لرزد از هیجان اما شوق دیدار او مرا استوار نگه داشته.

 

در کافه را باز می‌کنم و از همان بدو ورود چشمم پی او می‌گردد.
غیر از دو دختر جوان و یک زوج کسی را در کافه نمی‌بینم.
نگاهم سر می‌خورد سمت پیشخوان و چهره ی آشنای همان پسری را می‌بینم که همیشه پشت صندوق نشسته.
سری برایم تکان می‌دهد و با اشاره ی چشم بالا را نشان می‌دهد.
من هم متعاقبا برایش سر تکان می‌دهم .
پس بالا بود!
بی قرار و بی اراده به سمت پله ها می‌روم.
انگار عقلم زائل شده و تمام اعضا و جوارح بدنم تحت کنترل قلبم شدند. همان قلبی که گویا بالا آمده و به خرخره‌ام رسیده.ضربانش را همان قدر نزدیک به گلویم احساس می‌کنم.
هر پله ای که بالا می‌روم قلبم تند و تند تر می‌کوبد.سر آخرین پله مکث می‌کنم و نفس عمیقی می‌کشم.
بالا را طوری طراحی کرده بودند که به خاطر دیوار محافظش تا آخرین پله را هم طی نکنی نمی‌توانی آن جا را ببینی.
او را ندیدم اما… عطرش به مشامم می‌زند و تمام وجودم را پر می‌کند. نا خواه عمیق نفس می‌کشم. او در فاصله ی چند قدمی‌ام بود این را با تمام وجود حس می‌کردم.

آخرین پله را طی می‌کنم و با دیدن صحنه ی پیش رویم تمام رمقی که به جانم دویده بود از بین می‌رود و خشکم می‌زند.
اطراف را نگاه می‌کنم و با دیدن آن همه گل برگ و بادکنک متحیر می‌شوم.
همه ی این‌ها را او برای من تدارک دیده بود؟به خاطر من…
از کجا می‌دانست می‌آیم؟
نگاهم همه جا را رصد می‌کند و در نهایت قفل می‌شود در دو گوی سبز رنگ و اشک پشت پلکم جمع می‌شود.
گونه‌اش هنوز هم رد زخم دارد!هر چند خیلی کمرنگ اما من می‌بینم و تمام وجودم به درد می‌آید.
همان نگاه آمیخته به شیطنتش را حواله ی صورتم می‌کند:
_تولدت مبارک جان جان خانوم!
می‌خندم و همراه خنده‌ام اشک نیز از چشمم می‌بارد.
نچی می‌کند و کلافه می‌گوید:
_دیگه ن*ری*ن تو حالمون… اه.
با خنده اشکم را پس می‌زنم:
_ای کارا چیه کردی؟
با لبخند محوی کنج لبش جلو می‌آید و با لحنی متفاوت از همیشه جوابم را می‌دهد:
_واسه خوشحالیته خره!
جدی می‌شود:
_ولی عادت نکن. امسال کارم گیرته در حالت نرمال از این قرتی بازیا خوشم نمیاد.
جلو تر می‌آید و با شیطنتی که در چشم هایش موج می‌زند ادامه می‌دهد:
_سال‌های بعد یه جور دیگه تولد تو تبریک می‌گم.
دست‌هایم از هیجان می‌لرزد،مقابلم که‌ می‌ایستد از ترس این‌که مبادا صدای ضربان قلبم به گوشش برسد علنا فرار می‌کنم.
از کنارش رد می‌شوم و خودم را به میز وسط می‌رسانم و با دیدن کیک بزرگ وسط میز چشم‌هایم از حدقه بیرون می‌زند.
روی کیک عکس خودش را چاپ زده آن هم به چه بزرگی!
متحیر می‌پرسم:
_الان مثلا تولد منه؟
جلو می‌آید و با ابرو پراندن جوابم را می‌دهد:
_دو روز دیگه هم تولد منه!
_پس برای همین عکس خودتو زدی روش؟می‌خواستی برای خودت تولد بگیری نه من…

دقیقا پشت سرم می‌ایستد… از نزدیکی‌اش به خودم گر می‌گیرم اما جای فرار هم ندارم.
مقابلم میز است و پشت سرم با کمترین فاصله او ایستاده.
از صدای نفس‌‌هایش می‌فهمم تا چه حد به او نزدیک هستم.

کنار گوشم به آرامی حرف می‌زند:
_نه…از این به بعد تو همه ی قسمتای زندگیت منم حتی رو کیک تولدت! همه جا باس منو ببینی،فقط واسه من بخندی…پیش من گریه کنی!
سرش جلوتر می‌آید و نفس‌‌هایش،آتش می‌اندازد به جانم:
_افتادی تو دامم خانوم مربی!
نمی‌توانم منکر حال خوبی که از حرف‌هایش می‌گرفتم بشوم اما این همه نزدیکی به او را…نمی‌خواستم.
نمی‌خواستم توان از کف بدهم، سنگ نبودم من… آدم بودم، آن هم از نوع عاشقش.
انگار حالم را می‌فهمد که عقب می‌رود و لحنش دوباره تبدیل می‌شود به همان امید همیشگی:
_بشین تا پس نیوفتادی!
چشم‌غره‌ای حواله اش می‌کنم و روی مبل چرم می‌نشینم.
در کمال پرویی خودش را کنارم جا می‌دهد،آرنجش را تکیه به پشتی مبل داده و دست زیر چانه اش می‌زند و خیره به صورتم می‌شود.
چند ثانیه‌ای نگاهش می‌کنم و در نهایت با خجالت سر پایین می‌اندازم.
با صدای خش دار و گرفته‌اش می‌گوید:
_دلم تنگه برات…
قلب بی جنبه‌ام با همین دو کلمه چنان طوفانی درون سینه ام به پا می‌کند که نفسم از حجم این همه ضربان بالا نمی‌آید

تمام تنم گر می‌گیرد و به گونه‌هایم می‌زند،خیلی خوب بلد بود چه طور با یک جمله ویرانم کند و چه طور ویرانه‌هایم را از نو بسازد.
_موندم آقاجونت کیو پیدا می‌کنه مثل من خاطر تو بخواد؟
به خودم جسارت نگاه کردن به صورتش را می‌دهم.
بوسه‌ای از همان فاصله برایم می‌فرستد و پچ می‌زند:
_بذا رو لبت!!
نفسم چنان در سینه گره خورده که حتی توان بیرون فرستادن بازدمم را هم ندارم. می‌خواهم برای فرار از مهلکه بلند شوم که مچ دستم را محکم می‌گیرد.
_این خجالتاتو واسه الان قبول می‌کنم بعد ازدواج بی حیایی هاتو می‌خوام فقططط!
سعی دارم مچم را از لای انگشت‌هایش بیرون بکشم،در همان حین با لحن معذبی حرفم را می‌زنم:
_می‌شه این حرفا رو تمومش کنی؟
چند لحظه نگاهم می‌کند و در نهایت حلقه ی انگشت‌هایش شل می‌شود. نفسی رها می‌کند و بلند می‌شود.
با رفتنش مجال نفس کشیدن پیدا می‌کنم و با ولع هوا را همراه با عطر جا مانده‌ی او وارد ریه هایم می‌کنم.
خودش را به گیتار کنج کافه می‌رساند.
چشم‌هایم برق می‌زند،عاشق ساز زدنش بودم. عاشق تماشا کردنش حین ساز زدن بودم.
این بار روی یک صندلی در مقابلم می‌نشیند و انگشتش را روی تارهای گیتار می‌کشد.
سرش را بالا می‌گیرد و با لبخند محو کنج لبش چشمکی برایم می‌زند.
آرام آرام انگشت‌هایش روی تارها می‌لغزد و طولی نمی‌کشد صدای گوش نواز گیتار طنین انداز کل کافه می‌شود.
آرامشی به دلم می‌نشیند که شبیه‌ش را جز کنار او تجربه نکردم.
با لذت خیره به انگشت‌هایش که با مهارت روی گیتار می‌لغزد شده‌ام که صدایش هلم می‌دهد داخل خلسه‌ای که تمام غم های این مدتم را از تنم بیرون می‌کند:
_یه شب باورامو،یه جوری شکستن…
که فکر کردم حتی،خدا قهره با من…
حالا اشک شوقم، دارن می‌درخشن…
تو برگشتی تا من،خدا رو ببخشم…

چهره‌اش اخم دارد و چشم‌هایش را بسته
اما من بدون لحظه‌ای پلک زدن او را نگاه می‌کنم:
_چرا از همه آدما می‌گذری؟که دنیا رو با من تماشا کنی؟
تو که می‌تونستی برای خودت، یکی بهتر از منو پیدا کنی…

نگاهش بالا می‌آید و روی من می‌نشیند.چشم‌هایش قرمز شده… خیره به صورتم می‌خواند:
_کجا بودی تو این همه سالِ درد؟
که من زندگی کردم این مُردن‌و..
تو پاداش صبر و سکوت منی…
چرا دیر شنیدی صدای منو؟

اشک از چشمم جاری می‌شود،افسار قلبم را در دست گرفته بود و خیلی خوب می‌دانست چه طور عاشق ترم کند!

_باید قصه مونو به دنیا بگم…
به اونا که به عشق بد بین شدن…
به اونا که می‌ترسن از اعتماد…
اونا که به تنهایی نفرین شدن…

چشم هایش دوباره بسته می‌شود و با چهره ای در هم عمق احساسات پنهانش را به صدایش منتقل می‌کند:
_من از باور مرگ دارم میام…
تو واسم مثل فرصت آخری…
به چشمای متروکه ی من بگو…
چرا از همه آدما میگذری؟
که دنیا رو با من تماشا کنی…
تو که می تونستی برای خودت یکی بهتر از منو پیدا کنی…

حال عجیبی‌ست روبه روی او نشستن و گوش دادن به صدایش و درک کردن عمق احساس چهره‌اش…
حال خوبی ‌ست مخاطب شعر های او بودن.
این بار من هم چشم می‌بندم و تا پایان آهنگ شیرینی که ذره ذره به خونم تزریق می‌شود را مزه مزه می‌کنم.
هر چه قدر انکار کنم،هر چه قدر به خودم تلقین کنم!یک بار دیدن او کافی‌ست که با تمام وجود اعتراف کنم او را دوست دارم.
او را می‌خواهمش، نه برای امروز و فردا…
برای یک عمر کنار او نفس کشیدن می‌خواهمش،برای یک عمر با او زندگی کردن می‌خواهمش.

با اتمام آهنگ با چشم‌هایی به اشک نشسته نگاهش می‌کنم و با تحسین لبخند می‌زنم.
در نظر من… او بهترین صدا را داشت،بهترین چهره مال او بود… بهترین چشم‌ ها در صورت او بود،او برای من کامل ترین و بی نقض ترین مرد بود. برای من همه چیز بود.

چشم‌هایش قرمز شده و دیگر هیچ اثری از آن شیطنت همیشگی در نگاه‌ش نیست.
محو لبخند می‌زند:
_تولدت مبارک گیسو کمند!
با انگشت نم اشکم را می‌گیرم و با لبخند سر تکان می‌دهم.
گیتارش را کنار می‌گذارد و بلند می‌شود. نفسی رها می‌کند و گویا همراه با بیرون فرستادن بازدمش تمام غم‌هایش را هم دور می‌ریزد و شادابی دوباره به چهره‌اش برمی‌گردد.
کنارم می‌نشیند و باز هم خیره‌ام می‌شود
کم کم دارم زیر سنگینی نگاه سوزنده‌اش ذوب می‌شوم که بدون برداشتن نگاهش به حرف می‌آید:
_خوب…می‌شنوم؟
آرام می‌پرسم:
_چیو؟
_می‌خوام واسم از تموم این غمایی که تو این مدت روی دلت سنگینی می‌کرد بگی.تموم حرف ها و نگاهایی که اشک‌تو درآورد… تمام شبایی که بی خوابی به سرت زد و نخوابیدی.می‌خوام واسم حرف بزنی،غر بزنی…

می‌خندم:
_غر شنیدن و دوست داری؟
سرش جلو می‌آید و آرام پچ می‌زند:
_من تو رو با غر زدنات، لگد پرونیات،سگ بازیات و خر بودنت دوست دارم خوشگلم!
می‌خندم،حتی ابراز علاقه‌اش هم با همه فرق داشت.
نگاهش می‌کنم:
_نمی‌خوام الان حال خوبم و خراب کنم.
ابرو بالا می‌دهد:
_جوووون حالت خوبه؟
جا برای انکار هم داشتم؟نداشتم.برای همین سر تکان می‌دهم.
جلو می‌آید و با نگاه سرکشش شرم‌زده‌ام می‌کند. آرام و اغوا کننده زمزمه می‌کند:
_حال می‌دم بِت؟
در هوایش نفس کم می‌آورم؛ حتی زبانم به کامم نمی‌چرخد.
باز می‌پرسد:
_ببوسمت؟
تیز خلاص را با همین یک کلمه می‌زند،یاد کوچه بن بست می‌افتم که برای بغل کردنم همین طور اجازه خواست.
درست مثل همان بار کوتاه و نفس بریده جواب می‌دهم:
_نکن!
نگاهش سر می‌خورد پایین:
_و کی بهت گفته که من حرف گوش کنم؟

برق گرفته از جایم می‌پرم که صدای خنده‌اش بلند می‌شود.
مچ دستم را می‌کشد:
_جوووون… ترس تو عشقه! بشین بابا… حوصله ی نعش کشی ندارم که بخوام بیام تو کارت! همین الانش می‌بینم چه طور نسخ منی بخوام ببوسمت که همین جا پس میوفتی گیسو کمند.
دستم را می‌گیرد و با کشیدنش وادارم می‌کند دوباره بنشینم.حق به جانب پاسخ می‌دهم:
_نه خیرم گناهه!من برعکس تو این چیزا رو می‌فهمم!
با شصتش روی دستم را نوازش می‌کند:
_دو نفری که عاشق همن از هر محرمی محرم ترن! گناه و اون حاجی می‌کنه که از سر هوس اینو و اونو می‌کشونه تو رخت خواب و با چهار تا آیه فکر می‌کنه حلال کرده گه خوریاش و…
منظورش را طبق معمول نمی‌فهمم! دستم را از دستش بیرون می‌کشم و نگاهم را از او می‌گیرم.
چند لحظه بعد با جدیت می‌پرسد:
_جا نزدی که؟
سکوت می‌کنم… ادامه می‌دهد:
_نه که نتونم یه نفره بجنگم.اتقاقا تنهایی یه لشکر و حریفم اما این یه قلم زندگی دو تامونه! جا نزن…واسه خاطر تو می‌جنگم، جا بزنی…
مکث می‌کند… درمانده می‌نالم:
_اما امید آقا جونم…
با حالت هیستریک انگشتش را مقابل بینی‌اش می‌گذارد و مانع ادامه ی حرفم می‌شود:
_هیششش… نشنوم!
نمی‌خواست بشنود،پس من به که باید می‌گفتم؟به که بگویم آقاجانم محال است مرا به او بدهد؟به که بگویم حتی مامان هم جبهه ی مرا خالی کرده؟
برعکس من که پرم از ناامیدی و تردید او با اطمینان تمام نگاهم می‌کند:
_زیر قولم نمی‌زنم، قرار بیست‌و هشتم مون سر جاشه!
می‌خواهم بگویم غیر ممکن است که انگشتش را نزدیک لبم نگه می‌دارد:
_دووم بیاری همه چی حله!
با دنیایی از تردید نگاهش می‌کنم، همه چیز را زیادی ساده گرفته بود. آقاجانم محال بود به این ازدواج رضایت بدهد.
این را در این چند روزی که حتی با من سر یک سفره ننشست به خوبی درک کردم.
جدیت را کنار می‌گذارد و جعبه ی مربع شکل و نسبتا بزرگ کادویی را از روی میز برمی‌دارد و به سمتم می‌گیرد:
_اینم کادوت معشوقه خانوم.
با قدردانی نگاهش می‌کنم،در اوج ناامیدی کاری کرد بهترین تولد عمرم را در کنارش بگذرانم.
در جعبه را باز می‌کنم، تعداد زیادی شکلات مربع شکل ،یک ماگ،یک قاب عکس چوبی و یک جعبه ی کوچکتر…
یکی از شکلات ها را بر می‌دارم و لبخندم عمق می‌گیرد. روی جلد تک تک شکلات ها عکس خودش است،همین طور روی ماگ بزرگ داخل جعبه… قاب عکس را بر می‌دارم و با دیدن عکس او دیگر نمی‌توانم جلوی خندیدنم را بگیرم.
با اخم ساختگی می‌توپد:
_زهر مار.
با خنده نگاهش می‌کنم و می‌پرسم:
_حتی رو جلد شکلاتا هم عکس خودته. این دیگه چه مدلشه؟
_مدل منه…دوس نداری مدلمو؟
زیر لب خودشیفته‌ای نثارش می‌کنم و خیره به قاب عکسش می‌شوم.
شکلات ها را دانه دانه برمی‌دارم و با لبخند هر کدامش را نگاه می‌کنم. روی جلد هر کدامش یک عکس متفاوت از خود اوست و من مانده‌ام این بشر چه قدر عکس دارد. در صفحه اش حتی یک سوم این عکس ها هم پست نشده.
چشمم به جعبه ی کوچک تر می‌افتد و با یک نگاه به امید و گرفتن تایید از او جعبه را برمی‌دارم و بازش می‌کنم.

سر تکان می‌دهم.به خیالم مثل بار قبل با خطاب کردنم به نام “جانانم” از دلم در می‌آورد.منتظر شنیدن صدای دلجویانه‌اش هستم که می‌گوید:
_خر شدی باز؟
بدجور در برجکم می‌خورد.یعنی مثل آدم بلد نبود منت کشی کند؟بلد بود و به عمد نمی‌گفت تا به قول خودش حرصم را در بی‌آورد.
چپ چپ که نگاهش می‌کنم می‌خندد و موبایلش را بیرون می‌کشد:
_باز کن سگرمه ها تو می‌خوام سلفی بگیرم.
تند مخالفت می‌کند:
_نه نگیر!
موبایلش را بالا می‌گیرد:
_در آینده یه چی باید باشه به نوادگانمون نشون بدیم و بگیم ها… مام بلد بودیم.بخند ببینم!
با تردید به دوربین نگاه می‌کنم که با تاکید حرفش را تکرار می‌کند:
_بخند گفتم!
به اجبار لبخندی می‌زنم و او،اولین عکس مشترک‌مان را ثبت می‌کند.
موبایل را پایین می‌آورد و عکس را نگاه می‌کند:
_جووون میده برای پست کردن تو اینستا با کپشن من و عشق علف خوارم همین الان یهویی!
نگاهم می‌کند تا اثر حرفش را در صورتم ببیند.
فهمیدم که هر چه قدر بیشتر حرص بخورم بیش‌تر خوشش می‌آید برای همین با لبخند محوی به کیک و عکس او که رویش به بزرگی خودنمایی می‌کرد نگاه می‌کنم.
چاقو را برمی‌دارم:
_هوس کیک کردم.
با اتمام حرفم بی‌آن که مهلتی به او بدهم چاقو را در کیک درست در قسمت چشمش فرو می‌برم و می‌چرخانم!سر آن یکی چشمش هم همین بلا را می‌آورم و تمام حرصم از او را این‌گونه تخلیه می‌کنم و رضایت مند از کارم به صورتش نگاه می‌کنم این بار نوبت من است که صدای خنده‌ام بلند شود.
با ترس آب دهانش را قورت می‌دهد و زیر لب گویا با خودش حرف می‌زند:
_دهنت سرویس امید،به خیالت پری دریایی شکار کردی این که از جادوگر شهر اُز هم خطری تره!
مرا نگاه می‌کند:
_پس فردا چش و چال مارم می‌خوای همین طوری در بیاری؟
با پیروزی سر تکان می‌دهم که و رضایت مند سر تکان می‌دهد:
_ خوبه هنوز راه فراری هست ولی…
مکث می‌کند خیره به او می‌پرسم:
_ولی چی؟
سرش را جلو می‌آورد:
_ولی با دل بی صاحابم که گیر توئه جادوگر شده چه کنم؟
ابرو بالا می‌اندازم:
_من جادوگرم؟
با شیطنت سر تکان می‌دهد:
_پس فکر کردی سفید برفی قصه‌هایی؟فقط شانست گرفته که من جادوگر پسندم.

رو برمی‌گردانم و با حرص زیر لبی می‌غرم:
_واقعا که…
با لذت نگاهش بین صورتم و گردنبد می‌گردد:
_بنداز گردنت!
با دودلی گردنبد را روی میز می‌گذارم:
_می‌دونی که نمی‌تونم بندازم.جلوی بقیه…
اخم می‌کند و این بار همان دو کلمه را چنان با تحکم می‌گوید که چند لحظه مات می‌مانم:
_بنداز گردنت!
چرا نمی‌فهمید با انداختن نام او بر گردنم خانواده‌ام را بیشتر از خود می‌رنجاندم؟وقتی تردیدم را می‌بیند گردنبند را برمی‌دارد و از بالای سرم آن را در گردنم می‌اندازد و با همان جدیت حرفش را می‌زند:
_فقط موقع خواب در میاری اونم چون نپیچه دور گردنت خفه بشی!
عمیق نگاهم می‌کند و ادامه بده:
_این نفسات لازممه!
لبخندی با اجبار می‌زنم و همان موقع تلفن امید زنگ می‌خورد!نفسش را رها کرده و زیر لب می‌غرد:
_تف به ذات خر مگست!
صفحه ی موبایلش را می‌بینم که نام پارسا رویش خورده.

 

با ترس به آقاجانم نگاه می‌کنم؛منتظر داد و بیدادش هستم.اخم می‌کند،قرمز می‌شود و در نهایت می‌گوید:
_خودش خواست!
داد نوید به هوا می‌رود:
_خوب بخواد…تو چرا موافقت کنی؟تو این خانواده رو نمی‌شناختی مگه؟نون حروم زیر زبون اینا مزه داره آقاجون.پس فردا می‌خوای نوه‌ی خودتم حروم خور باشه ؟
امید جوابش را می‌دهد:
_بی‌خودی قال‌قال راه ننداز خوش غیرت قبلش دریاب ببین خواهر بزرگت رو گنج همین حروم خورا نشسته!
رو به آذر ادامه نی‌دهد :
_یه جو مردونگی داشته باش خودت بگو از چی می‌سوزی!
آذر با چهره ای قرمز شده از خشم جواب می‌دهد:
_هر بار گند کاریات رو می‌شه پای منو می‌کشی وسط بهم تهمت می‌زنی؟
امید ابرو بالا می‌دهد:
_رو تو برم …بوی سوختگیت عالم و پر کرده‌.بگو دیگه …بگو واسه ثروت بابای من دندون تیز کردی و حالا می‌سوزی از این‌که با بابام اوکی شدم و کل اون ثروت می‌رسه به جیب آبجی ناتنیت که سایه‌شو با تیر می‌زدی …
بالاخره صبر نامدار هم سر می‌آید:
_دهن تو آب بکش مرتیکه …باز این وصله ها رو نچسبون به خواهر من …
لبخند محو روی لب‌های آذر با حرف بعدی امید خشک می‌شود:
_صیغه نامش دستمه!
برای لحظه‌ای حتی صدای نفس کشیدن همه قطع می‌شود .
امید دست در جیبش کرده و کاغذی بیرون می‌کشد و مقابل چشم آقاجان و نامدار می‌گیرد:
_تحویل بگیر حاجی …یه عمر نون ما رو زیر سوال بردی …دختری که شکمش از نون حلال تو پر بود و ببین !هه‌…صیغه ی بابامه …عشق همون پول حروم یه جور چشم دخترتو پر کرده که واسه تلکه کردن حاضر شده صیغه ی یه پیرمرد تو سن خودت بشه!نه این‌که فکر کنی اینا رو می‌گم تا دست دخترتو بگیری و از زندگی بابام بکشیش بیرون نه …اون ثروت ارزونی خودش!خواستم فقط نشونت بدم یه عمر آبروی کل خاندان‌مونو ریختی و هر جا نشستی گفتی خاندان جهانگیری حروم خورن …حالا تحویلت بگیر دخترت چه له‌له‌ای واسه همون لقمه نون حروم می‌زنه!

رنگ از رخ آذر پریده.همه ساکت شده‌اند …نگاه آقاجانم از همه غریب تر است!
تمام آبرویی که یک عمر برای خودش جمع کرده بود به یک باره فرو ریخت! نامدار با بهت به آذر نگاه می‌کند.
زودتر از همه به خودم می‌آیم و با نگاهی نگران به آقاجانم امید را مخاطب می‌کنم:
_بسه امید تمومش کن!
آقاجانم که دستش را به دیوار می‌گیرد صدای نگران مامان بلند می‌شود:
_ای وای حاجی خوبین؟
نگران به آقاجان نگاه می‌کنم و در همان ثانیه ی غفلتم نامدار عربده کشان به سمت آذر یورش می‌آورد:
_من تو رو می‌کشمت!
جیغ آذر همزمان می‌شود با صدای سیلی محکمی که از نامدار می‌خورد
هینی می‌کشم و داد می‌زنم:
_داداش چی‌کار می‌کنی؟
آذری که نقش زمین شده را با موهایش بلند می‌کند و صدای عربده‌اش دیوار خانه را می‌لرزاند:
_چه گهی خوردی تو هان؟؟؟چه غلطی کردی؟
آذر در حالی که سعی دارد موهایش را از چنگ‌نامدار در بی‌آورد،هق می‌زند:
_دروغ می‌گه …من شوهر دارم!باور نداری زنگ بزن از مجید بپرس…ساختگیه داداش می‌خوان منو خراب کنن!
_شوهر؟؟کدوم شوهر؟این شوهرت کجاست که هیچ وقت پیداش نیست؟
آذر با صدای پر دردی می‌نالد:
_من چه می‌دونم؟نامدار ول کن موهامو کندی!
نگاهم سمت آقاجان کشیده می‌شود؛مامان بازویش را گرفته و سعی دارد او را از آشپزخانه بیرون ببرد.امید اما با بی‌خیالی به این مهلکه نگاه می‌کند.بمب را انداخت وسط و حالا دارد از صدای انفجار لذت می‌برد.

صدای خشمگین نامدار نگاهم را سمت خود می‌کشاند:
_من تو رو آدمت می‌کنم!نشونت میدم آخر و عاقبت هرزگی چیه…راه بیوفت!
آذر را با موهایش دنبال خود می‌کشاند و هیچ اعتنایی به هق زدن‌هایش نمی‌کند.
_نامدار ولم کن!به خدا اینا می‌خوان خرابم کنن…تو حرف خواهرتو باور می‌کنی یا اینو؟؟؟
هنوز از آشپزخانه بیرون نرفته نوید راهش را سد می‌کند:
_ولش کن اونو!
نامدار او را با دست پس می‌زند:
_بکش کنار .
نوید اما مصرانه جلویش می‌ایستد:
_بی غیرت جای این‌که زورتو نشون خواهرت بدی اول دشمناش و بشناس!معلومه دیگه چون آذر همه چیو فهمیده این یارو واسش نقشه کشیده دست پیش و بگیره پس نیوفته اون کاغذم جعلیه!
آذر از فرصت پیش آمده استفاده کرده،خود را از دست نامدار نجات می‌دهد و به نوید پناه می‌آورد و مثل بچه گربه ای بی پناه زار می‌زند:
_آخه چرا دروغاشو باور می‌کنی؟من چی کار به بابای این دارم؟نمی‌بینی خواهر عزیز تر از جونت برای اینکه شوهرشو حفظ کنه داره به من تهمت می‌زنه؟
نگاه نامدار سمت من کشیده می‌شود؛حرفی نمی‌زنم،حرفی ندارم که بزنم!
نوید با غیظ به من نگاه می‌کند:
_می‌خوای یکیو بگیری به باد کتک اون یه نفر آذر نیست…همونیه که داره نشون می‌ده دختر همون مادرِ خونه خراب کن‌شه!
قلبم برای ثانیه‌ای از حرکت می‌ایستد و نفس در سینه‌ام گره می‌خورد .
نوید بود که این طور بی‌رحمانه با حرف‌هایش دل می‌شکاند؟
صدای عصبی امید بلند می‌شود:
_هی هیچی نمی‌گم دور برت داشته بچه جون!کاغذ من جعلی…خیلی رگ داری برو پرس و جو کن ببین خواهرت خیلی وقته طلاقش و گرفته و صیغه ی بابای من شده!برو ببین اون ماشین زیر پاش،خونه‌ای که توشه به اسم کیه بعد این‌جا زرت و پرت کن و واسه ما رگ بده بیرون!
به من نگاه می‌کند:
_تو هم بپوش می‌ریم!بسه هر چی احترام نگه داشتی!
لب‌هایم می‌لرزد،همیشه در این خانه وصله‌ی ناجور بودم.هر چه قدر طبق اوامر مامان پیش می‌رفتم و محبت نثار بچه‌های آقاجانم میکردم. باز می‌دانستم وصله ی ناجورم در میان این خانواده… اما هیچ وقت …دلم تا این حد احساس بی‌کسی نکرده بود.تمام این سال‌ها خواستم برای خانواده‌ام بهترین باشم،حالا می‌فهمم خانواده‌ام مرا حتی جزئی کوچک از خود نمی‌دانند .
دستم کشیده می‌شود و پاهایم بی‌اراده دنبال امید می‌رود!آخرین لحظه نگاهم قفل نگاه‌ِ نگران نامدار می‌شود.
شک ندارم او هم الان بیش‌تر نگران آبرو و ناموسش است!
مامان با دیدن‌مان تند از جایش بلند می‌شود و به این سمت می‌آید:
_کجا داری می‌بری دخترمو؟
امید خم شده و کفشم را جلویم جفت می‌کند،پایم را کمی بالا می‌برد و در همان حین جواب مامان را می‌دهد:
_نگران نباش مادرزن!بیش‌تر از اون داداشای تقلبیش هواش و دارم…
بند کفشم را می‌بندد و مامان دل نگران تر می‌شود:
_یعنی چی؟دختر این چه آتیشی بود انداختی وسط این خونواده‌؟می‌دونستی شما وصله ی هم نیستین و پافشاری کردی رو این عقد؟
امید بلند شده و به جای من جواب می‌دهد:
_شاید جور نباشیم اما ناجورم نیستیم!شما دلت پی زن من نباشه…بچسب به حاجی‌تون سیستماش از کار نیوفته…
دوباره دستم را می‌گیرد،لحظه ی آخر خطاب به مامان می‌گویم:
_حالم خوب شه میام مامان نگران من نباش!
حرفی نمی‌زند اما من دلشوره را تا آخرین لحظه در عمق چشم‌هایش می‌بینم .

 

با شیطنتی که در نگاهش موج می‌زند،می‌پرسد:
_حالا بگو ببینم دوست داری عروسیت چه ریختی باشه؟
خیره نگاهش می‌کنم:
_خودت می‌دونی دلم چی می‌خواد امید!
نفسش را رها می‌کند:
_گیر دو پیچ دادی ولم نمیدی!بابا بدهکارم‌…چی‌کار کنم؟برم بشینم پشت تاکسی؟تا آخر هفته ی دیگه وقت داده مرتیکه ی چلغوز ‌ندم پولش و شاخ می‌شه!نه این‌که فکر کنی از پس شکستن شاخش برنمیاما نه …خوب حرف زدم قرارمون همین بود باس پول باختم و بدم!
مغموم نگاهش می‌کنم:
_چه طوری می‌دی؟با یه شرط‌بندی دیگه؟
_تو نمیری اگه گند نزنی به این یکیا دو تا درگ بزنم تو این هفته پولش ردیفه…حالا اونجا شیرت خشک شد که تهرانه …بزن بزنه!این که دیگه گرگانه خودمونیم با یه دست فرمون که کسی به گرد پامم نمی‌رسه…قبول داری یا نه؟
نگاهش می‌کنم:
_اگه باختی؟
ابرو بالا می‌دهد:
_اگه بردم؟
با کمی مکث جواب می‌دهم:
_تو که این همه شرط می‌بندی بیا یه شرطم با من ببند!
منتظر نگاهم می‌کند:
_اگه بردی بدهی‌تو صاف کن و بیا با هم یه راه جدید و امتحان کنیم!
چشم ریز می‌کند:
_مثلا ؟
محو لبخند می‌زنم:
_باشگاه بدنسازی..
پقی می‌زند زیر خنده،با حرص به بازویش می‌کوبم:
_کوفت …کاملا هم جدی گفتم!
میان خندیدنش می‌گوید:
_خوشی زده زیر دلت خانوم مربی…باشگاه بدنسازی اونم من و تو؟؟؟فکر کردی آسونه؟قیمت هر دستگاهش اندازه ی فروش کلیه ی منو توئه!خودمونم گرو بذاریم سرمایه‌ش در نمیاد…
_پس اندازامونو رو هم می‌ذاریم،قرض می‌کنیم …چه می‌دونم از یه جایی جور می‌کنیم دیگه!
نچی می‌کند:
_شرمنده ی اخلاق ورزشی‌تم!اهل پس انداز نیستم همون قدر ته جیبم نگه می‌دارم که تا شب نمیرم …اهل قرض گرفتنم اصلا نیستم …گیریم با هزار بدبختی راش انداختیم می‌دونی چه قدر طول می‌کشه تا پولمون برگرده؟من می‌خوام سر همین دو ماه باقی مونده جمعش کنم دستتو بگیرم ببرمت سر خونه زندگی‌مون!
با لبخند و به آرامی جواب می‌دهم:
_اما من حاضرم دوسال صبر کنم ولی با هم کار کنیم و خرج‌مونو از راه درستش در بیاریم!
با تمسخر می‌خندد:
_خوب تکلیف من که دو روزم نمی‌تونم صبر کنم چیه ؟بیخیال شو گیسومند همون دو ماهشم سخته چه برسه به دو سال…
بی اراده آه می‌کشم:
_مگه نگفتی با خدا آشتی می‌کنی؟
کلافه می‌شود انگار:
_ای بابا ما قهر نبودیم که بخوایم آشتی کنیم.تو نمیری خیلیم حال می‌کنیم با خدا دیگه چی جوری باید بهت ثابت بشه ؟خود خدا بیاد بگه بابا این امید و کچل نکن رفیق فابمه…این طوری راضی می‌شی؟
با خنده رو برمی‌گردانم:
_خیلی مسخره‌ای
_دروغ می‌گم مگه؟خدا تا با کسی رفیق نباشه که این همه بهش حال نمی‌ده!تو رو داده بهم …دیگه چه جوری رفاقتش و ثابت کنه؟
نگاهش می‌کنم:
_پس باور داری خدا تو زندگیته؟
جوابش یک نگاه سنگین و طولانی‌ست…

 

باز می‌پرسم:
_تو چه جوری می‌خوای رفاقت تو ثابت کنی؟هوم؟
بدون آن‌که نگاه از نگاهم بگیرد جوابم را می‌دهد:
_مث تخم چشام مواظب امانتیش هستم.خوبه؟
سرش را رو به بالا می‌گیرد:
_خوبه نوکرتم؟
وکرتم؟
می‌خندم:
_واسه هر چی یه جوابی داری…ولی غیر منطقی!
_منطق کیلو چنده؟تو کمتر حرص و جوش بزن رفیق!خودم راست و ریستش می‌کنم فقط اول باید از شر این مرتیکه خلاص بشم بعدش می‌چسبم به پول جمع کردن..دیگه دلم نمی‌خواد تو اون خونه باشی!
سرم را به شانه‌اش تکیه می‌زنم،دستش دورم حلقه می‌شود:
_واسه حرفای نوید هم اعصاب خودت و نریز به هم…
لبخند می‌زنم…درونم پر است از آرامش!کنار دریا من هستم‌،او هست.خدا هست!
در همان حین می‌گویم:
_می‌شه یه کار با سرمایه ی کمتر شروع کنیم‌ نظرت چیه؟
_حالا بیخیال شو تا قرض و قوله هام و صاف کنم بعد یه فکری می‌کنیم خوبه ؟
چشم‌هایم برق می‌زند:
_راس می‌گی؟
چند لحظه خیره ی نگاهم می‌شود:
_دروغم چیه؟ باشگاه ماشگاه و فاکتور بگیر فعلا چون پولش نیس ولی شاید بتونم بزنم تو کار آموزش رانندگی خطرناک!
ابرو بالا می‌دهم:
_حالا چرا خطرناک؟
_خوب چی؟ توقع داری بشینم کنار دست یه پسر هجده ساله و اونم تر بزنه به کل ماشین؟اینا به کنار …واسه چندرغاز ؟باس شش برابرش و خرج اعصابم کنم ولی شاید بد نباشه حرفه‌ای یاد حرفه ای پسنداش بدم .هم دست مزدش بالاس هم اعصابت سالم می‌مونه!
نفسم را رها می‌کنم:
_کلا کارای پر خطر و دوست داری!ولی بازم بهتر از مسابقه دادنه …امید …بهم قول بده این مسابقه رو که دادی و بدهیت جور شد برای همیشه دور این کار و خط بکشی باشه ؟
_هه که چی بشه ؟
چهره ام را مظلوم می‌کنم:
_به خاطر من …خواهش می‌کنم!
با لبخندی محو خیره نگاهم می‌کند:
_حالا باز ببینیم چی میشه!
از گردنش آویزان می‌شوم:
_جون من …به خدا من باهات تو چادرم می‌خوابم!حروم بودن پولش به کنار…نمی تونم ترس اینکه بلایی سرت بیاد و تحمل کنم !
می‌خندد:
_پ بگو مثل سگ عاشقمی!
با غیظ نگاهش می‌کنم:
_خوب بابا…قول نمی‌دم چون سرم بره قولم نمی‌ره ولی روش فکر می‌کنم خوبه ؟
همین را هم از زبانش شنیدن مثل معجزه است!
با شعع سر تکان می‌دهم!به رو به رو نگاه می‌کند:
_کیفم کوکه! گیتارم بود واست می‌زدم!
از خدا خواسته می‌گویم:
_خوب واسم بخون !
نیم نگاهی حواله ام می‌کند:
_زیادیت می‌شه!
با لب هایی آویزان نگاهش می‌کنم که نفسش را فوت می‌کند:
_گند بزنن چشاتو!
می‌خندم و لحظه ای بعد صدایش تمام دنیایم را پر می‌کند
*بی اعتمادم کن به همه ی دنیا،این‌که با من باش …
کنار من تنها،کنار من تنها …
از اولین جمله‌ت،فهمیده بودم زود،عشقای قبل از تو …سوتفاهم بود! *
سرم را بیش‌تر به شانه‌اش می‌چسبانم!دیر آمده بود اما در همین مدت کم شده بود تمام دنیایم…
*اون‌قدر می‌خوامت،همه باهات بد شن …با حسرت هر روز از کنار ما رد شن ‌‌…*
چه خوب که انتخابش کردم،چه خوب که وارد زندگی‌ام شد‌‌‌…چه خوب که پای تمام حرف‌هایش ماند!
سرم را رو به آسمان بلند می‌کنم!کلی ستاره در آسمان جمع شده‌اند و گویی به تماشای ما نشسته‌اند‌.
*حالم عوض می‌شه ‌.‌‌…حرف تو که باشه ….اسم تو بارونه ….عطر تو همراشه…
اون گوشه از قلبم ….که مال هیچکس نیست…کی با تو آروم شد ؟ اصلا مشخص نیست *
چشم‌هایم را می‌بندم و با جان دل گوش به صدای مردانه‌اش می‌دهم…برای من صدای او حتی از بهترین خواننده‌ها هم بهتر بود.به لطف او تمام غم‌ها از دلم رخت بسته بود!احساس خوشبختی می‌کردم.درست مثل تمام وقت‌هایی که کنار او بودم ‌.چه کسی در دنیا می‌گفت عشق وجود ندارد؟ بی‌آید تا از حالم برایش بگویم!عشق واقعی‌ست …وجود دارد!تلخ است و در عین حال شیرین!مثل قهوه‌ی ترکی که در یک کافه ی دنج همراه با شنیدن یک موسیقی ملایم می‌خوری! می‌توانی با شکر شیرینش کنی …درست مثل عشق که با خاطره ساختن شیرین می‌شود .
باری دیگر حق را به پارسا دادم.عشق ارزش جنگیدن دارد ‌‌.ارزش خاطره سازی هم دارد!

کلافه طول و عرض اتاق را طی می‌کنم…موبایل را در دستم می‌چرخانم و برای هزارمین بار شماره‌اش را می‌گیرم .
گفت ساعت یک به محض تمام شدن مسابقه با من تماس می‌گیرد.الان ساعت نزدیک به سه صبح است و او همچنان تلفنش در دسترس نیست‌.
پوست لبم را با استرس می‌کنم‌…نکند بلایی سرش آمده باشد؟امید بود …محال بود زیر حرفش بزند!وقتی گفت بعد از مسابقه زنگ می‌زند محال است مرا از یاد برده باشد .
از فرط نگرانی اشکمم جاری می‌شود‌.درمانده‌تر از من در آن لحظه کسی بود؟حتی نمی‌توانستم آقاجانم را بیدار کنم یا به کسی از دردم بگویم تا چاره‌ام شود …حتی نمی‌دانستم مسابقه‌شان کجا برگزار می‌شود.چه خاکی باید بر سرم می‌ریختم؟
کاش پارسا این‌جا بود،دلخوری‌ام از او رفع شده بود،تنها چیزی که به جای مانده،دلتنگی‌ست…اگر او بود می‌توانستم دردم را پیشش ببرم و با هم راهی پیدا کنیم …مثل همیشه اما افسوس که او حتی مرا از تماسی کوتاه هم محروم کرده بود.
روی تخت می‌نشینم،فکرم به هزار سو پرواز می‌کند و دلم بی‌قرار است.گواه بدی می‌دهد.نکند با کسی دعوا راه انداخته و بلایی بر سرش آمده باشد؟
خدایا به دلم آرامش بده تا بتوانم چند ساعت باقی مانده تا روشنی هوا را تاب بی‌آورم .
اصلا به فرض که هوا روشن شد،بعد به کجا بروم؟خانه‌اش اگر می‌بود تلفنش را جواب می‌داد…خانه ی پدری‌اش هم نمی‌رود…نشان هیچ یک از دوستانش را هم ندارم‌..
باز هم شماره‌اش را می‌گیرم…همچنان در دسترس نیست!سرم را به بالش می‌چسبانم و پلک‌هایم را می‌بندم…بدترین احتمالات در سرم در حال پرورش یافتن هستند و هر چه قدر می‌خواهم خوش‌بین باشم،نمی‌شود.خودش گفته بود بعد از مسابقه تماس می‌گیرد ‌…
اصلا نمی‌دانم خوابیدم یا چند ساعتی را در کابوس هایم غرق شدم .
بی‌هوا از جا می‌پرم و با دیدن روشنی هوا نگاهم پی ساعت می‌دود .نزدیک به هفت صبح بود!
شماره‌اش را می‌گیرم و این بار با شنیدن صدای بوق قلبم به طپش می‌افتد …موبایل بوق می‌خورد تا آخرین لحظه و در نهایت قطع می‌شود‌‌.
طاقت نمی‌آورم و از جای می‌پرم …سر ده دقیقه حاضر می‌شوم و بدون آن‌که سکوت خانه را بشکنم بیرون می‌زنم .
هوا به قدری سرد شده که لبه‌های سویشرتم را بالا می‌کشم تا سوز سرما وارد گوش‌هایم نشود.
با چشم پی تاکسی که گرفته بودم می‌گردم و با دیدنش دستی در هوا برایش تکان می‌دهم و به سمتش می‌دوم!
سوار می‌شوم و باد گرم بخاری به صورت یخ‌زده‌ام می‌خورد .راننده از آینه نگاهم می‌کند و می‌پرسد :
_بریم خانوم؟
سر تکان می‌دهم و با اضطراب مدام قفل صفحه‌ام را باز و بسته می‌کنم،شماره اش را می‌گیرم و هر بار به در بسته می‌خورم.
تا رسیدن به مقصد هزار بار می‌میرم و زنده می‌شوم.تنها شانسی که می‌آورم این است که سر صبح خیابان‌ها خلوت است ‌.
ماشین را که جلوی خانه‌اشان پارک می‌کند کرایه را حساب کرده و از ماشین پایین می‌پرم .
محکم در می‌زنم و دستم را چند بار روی زنگ فشار می‌دهم!

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *