خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت چهلو یک

رمان خاطره/پارت چهلو یک

خاطره‌سازی‌°.سارگل, [۱۵٫۰۴٫۲۰ ۲۱:۱۱] #پارت۳۰۱

* * * * * *
عرق از روی گردنم سر می‌خورد و تمام تنم در گرما می‌سوزد اما دست برنمی‌دارم و محکم‌تر مشت می‌کوبم.
_نذار باور کنم به خاطر یه پسره ی هیچی ندار حاضری قید پدر و مادرت و برای همیشه بزنی!
محکم‌تر مشت می‌کوبم؛ نمی‌توانستم قید آقاجانم را بزنم، نمی‌توانستم به مامانم که حالا او هم جبهه ی مرا خالی کرده بود پشت کنم.
نفسم بالا نمی‌آید اما محکم‌تر می‌کوبم:
_می‌دونم که امید و دوست داری، تو هم می‌دونی که قلب من تا ابد با سمانه‌ست…با این شرایط،اگه قبول کنم هم به عشقم به سمانه خیانت کردم هم به رفاقتم با امید…اما بزرگ‌ترین خیانت و به تو کردم جانان… تو لیاقتت کسیه که قلبش با تمام وجود برای تو بتپه! لیاقتت مردیه که صبح و شب تو رو بپرسته…
در آینه ی تمام قد باشگاه خودم را می‌بینم با صورتی قرمز و عرق‌های دانه درشتی که روی صورتم می‌غلتد.
_من بدت و نمی‌خوام مامان جان! مجبورت نمی‌کنم به پارسا بگی بله ولی پارسا نه، یکی دیگه! بالاخره باید راه قلب تو برای آدمی که لیاقت تو داره باز کنی!
حضور خاله را کنارم حس میکنم اما اهمیتی برایم ندارد،محکم تر می‌کوبم:
_یه نگاه به دور و برت بنداز خواهر من…من و مهتاب سنتی ازدواج کردیم بد دیدیم؟نمی‌بینی هر کی با یه عشق آتشین تند ازدواج کرد سر دو سال نشد کارش به طلاق کشید.حق با آقاجونه.عشق واقعی و خدا خودش به ازدواج به دلت می‌ندازه. اون وقت می‌فهمی اونی که الان تو قلبت جوعلون می‌ده بازی شیطونه!

کسی کیسه بوکس را نگه می‌دارد،نفس زنان برمی‌گردم و به خاله نگاه می‌کنم.
معنادار به من خیره شده. حتی صدای او هم در سرم می‌پیچد:
_چه خری بودی تو؟مرد جماعت آخه لیاقت جنگیدن داره؟ پس فردا یه لگد می‌زنه در با*سن مبارک می‌گه هری خونه ی ننه بابات! تو اون زمان باید تو روی آقاجونت وا میستادی که داشت مانع هدفات می‌شد نه الان!

 

چسب دستکش ها را باز می‌کنم که صدایش را می‌شنوم:
_حالا من گفتم تنبلی و بذار کنار نگفتم با ورزش خودکشی کن… پس میوفتی الان!
بطری آب و عسلم را برمی‌دارم و یک نفس سر می‌کشم.
_باز خوبه تو این مدت نیومدنت ورزش و ول نکردی گند بخوره به هیکلت!
سیرآب که می‌شوم بطری را پایین می‌آورم:
_نه ول نکرده بودم.
_خوب حالا واسه امروز بسه!
بی اعتنا به حرفش دمبل هایم را برمی‌دارم.روی نیمکت شیب دار دراز می‌کشم و دست هایم را بالا می‌برم.
یک… دو…
_چه مرگته عزیزم؟
سه… چهار…
_واسه اون پسرست که ریخت و قیافت این شکلی شده؟
پنج… شش…
_با توئم…واسه اونه؟
هفت… هشت…
_منو ببین چی می‌پرسم. واسه اونه که به این حال و روز افتادی دیگه! این همه سال یاسین تو گوش حیوون شریف خوندم.
نه… ده…
_من می‌رم پای سیستم تو هم پاشو بیا یه موز بزن این طوری بیش‌تر آب می‌ری…
یازده… دوازده…
چرا صدای نوید با این وضوح در سرم اکو می‌شود؟
_یه عمر جانان و کوبیدین تو سر آذر،بیچاره رو فراری دادین مدام تعریف جانان و کردین! ببینین دیگه… رفت با پسر دشمن‌تون دست به یکی کرد و به آذر تهمت زدن که چی؟با حاج ابراهیم ریخته رو هم…
سیزده… چهارده…
همچنان صدای نامدار را می‌شنوم:
_حق نداری جانان و مجبور به کاریش کنی! اگه نمی‌تونی جلوی خودت و بگیری جانان و با خودم می‌برم خونم بابا!
پونزده… شونزده…
_جانان جون…
هفده… هجده…
_جانان جون موبایل‌تون زنگ می‌خوره!
گیج به مریم نگاه می‌کنم، موبایل… انگار فراموش کرده بودم موبایلم از تحریم آزاد شده.
دمبل ها را زمین می‌گذارم و موبایلم را از دست مریم می‌گیرم و سرم را به نشان تشکر برایش تکان می‌دهم.
نام پارسا روی صفحه ی موبایلم نقش بسته.نفس عمیقی می‌کشم و تماس را وصل می‌کنم،خبری از آن مکالمه‌های صمیمی قبل نیست،سرد سلام می‌کند و سرد تر جواب می‌شنود.
پس از آن می‌گوید:
_کارت تموم نشد؟جلوی درم.
این روزها حتی شنیدن چنین حرفی نیز مضطربم می‌کند.
با نگرانی می‌پرسم:
_چی شده؟
_چیزی نشده دختر خوب،فقط اومدم دنبالت بیا بیرون!
هنوز زود بود برایم رفتن به آن زندان اما مخالفتی نمی‌کنم دیر یا زود به جایی باز می‌گشتم که متعلق به آن‌ بودم:
_باشه صبر کن الان میام.
تماس را قطع می‌کنم و بعد از سرد کردن بدنم،حاضر می‌شوم و از باشگاه بیرون می‌زنم.
چشمم پی او می‌گردد. تا تکیه زده به موتورش در حالی که سیگار لای انگشتانش می‌سوزد با آن نگاه خاصش مرا نگاه کند اما… نیست.
آه سوزناکی از سینه‌ام بیرون می‌آید.
به سمت ماشین پارسا می‌روم و سوار می‌شوم.
حتی توان نگاه کردن در چشم‌هایش را هم ندارم.
عملا چندین بار به او تعارف شده‌ام و این برای غرورم زیادی سنگین است.
_خسته نباشی!
بدون نگاه کردن به صورتش سر تکان می‌دهم.
حالم را می‌فهمد، مثل همیشه:
_می‌دونی که هر چی بشه،جایگاه تو توی قلبم محفوظه!
نمی‌دانم آنی که روی لبم نقش می‌بندد زهرخند است یا پوزخند.فقط می‌دانم حرفش را تایید نمی‌کنم،اصلا…!
_راستش اومدم دنبالت تا یه جورایی باهات حرف بزنم.
سخت و شمرده شمرده کلمات را می‌گوید و صدایش می‌لرزد،نوید خوبی از این حالش نمی‌گیرم.انگار زیادی بدبین شده‌ام.

 

_من متاسفم که تشویقت کردم به جنگیدن… متاسفم که ازت خواستم با خاطره ساختن قلبت و عاشق تر کنی من…
بالاخره نگاهش می‌کنم، چه حرفی بیخ گلویش بود و انتظارم را می‌کشید؟
_من احساسی اون حرف و زدم،بدون در نظر گرفتن آقاجونت…بدون شناختن امید!
مثل هر زمان،شنیدن نامش کافی‌ست تا تمام وجودم بلرزد.
منظورش چه بود؟
نمی‌تواند کنترلی روی ماشین داشته باشد،هنوز یک کیلومتر هم نیامده‌ایم،آن را کناری نگه می‌دارد.
سکوت و این پا و آن پا کردنش به قدری طولانی می‌شود که صبرم سر می‌آید و می‌پرسم:
_منظورت چی بود که می‌گی تو شناختن امید اشتباه کردی؟
نفس هایش تند می‌شود و این بار نوبت اوست که نگاهش را از من مخفی کند.
_اشتباهم این بود که اونو توی عاشقی با خودم مقایسه کردم جانان… اما حس اون به تو…
مکث می‌کند:
_اون لایق عشق تو نیست جانان!
چشم‌هایم با درد بسته می‌شه؛ خیلی‌ها مشابه این حرف را زده بودند اما شنیدنش از پارسا درد دارد. او تنها کسی بود که در این راه تشویقم می‌کرد… حال او هم…
_وقتی تو دیشب و تا صبح به یاد اون گریه می‌کردی اون…
توان شنیدن ندارم.اصلا من ضعیف ترین آدم روی کره ی زمینم!
تند گوش هایم را می‌گیرم و به خیالم می‌توانم از واقعیت فرار کنم.
_ادامه نده!
با عجز می‌نالم.مچ دست‌هایم را می‌گیرد و از گوشم کنار می‌زند:
_من با عموجان خیلی حرف زدم. تصمیمش برای ازدواج تو قطعیه… من نه، وادارت می‌کنه با اولین خواستگاری که در خونه رو زد ازدواج کنی جانان! گوش کن جانان… دیگه جنگیدن برای امید نه فایده ای داره ارزشش و…
دست‌های لعنتی‌ام را مشت می‌کنم تا با لرزشش کمتر به حال خرابم دامن بزنند.
زبانم چنان خشک شده گویی سال‌هاست آب به لب‌هایم نخورده.
بیشتر که دقت می‌کنم می‌بینم تمام تنم می‌لرزد.
نگران بازوهایم را می‌گیرد و می‌پرسد:
_چت شد جانان؟
بیش‌تر میلرزم با این وجود اختیار همان کام خشک شده‌ام را هم ندارم:
_اامید و تتوی مسابقه ددیدی نه؟…
چشم‌هایش را حین جواب دادن می‌بندد،او دیگر چرا درد می‌کشد؟
_توی مسابقه نه جانان…اون… نتونست بهت وفادار بمونه!
تمام می‌شوم…نفسم می‌برد و قلبم…اصلا مگر می‌شود این خرده شکسته ها را قلب بنامی؟
او…امید…با دختر دیگری…در آغوشش… در کنارش…
مگر مرا دوست نداشت؟مگر قلبش مال من نبود؟
نیاز به هوای آزاد دارم. دستم دستگیره را لمس می‌کند و پیاده می‌شوم.
یعنی اثرات ورزشِ زیاد است که پاهایم تحمل وزنم را ندارند؟
همان‌جا…بدون برداشتن قدمی زانو می‌زنم و سرم را به بدنه ی سرد ماشین پارسا تکیه می‌دهم.
دیشب،شب تولدش بود. بارها زنگ زد و پاسخ ندادم. در همان حین داشت خیانت می‌کرد؟در همان حینی که من یک چشمم به یاد او اشک بود و دیگری خون ،او در آغوش زن دیگری آرام گرفته بود؟
چه تلخ است خیانت دیدن و تلخ تر از آن،رسیدن به نقطه‌ایست که تمام آدم‌ها نشانت داده بودند و تو کورکورانه به مسیرت ادامه دادی!
حضور پارسا را کنارم حس می‌کنم،با نگرانی نامم را صدا می‌زند اما نمی‌خواهم بشنوم.
به خاطر او مقابل آقاجانم ایستادم،او را از خود رنجاندم.غم را به دل مادرم آوردم.غیرت و غرور نامدار را شکستم.نوید را با خود دشمن کردم.روی عذاب وجدانم سرپوش گذاشتم و پری را از ذهنم حذف کردم،پا روی معیار هایم گذاشتم و او را انتخاب کردم.چه طور توانست؟مگر می‌شود قلب یک آدم تا این حد سنگ باشد؟
هیچ درکی از اطراف ندارم.تنها با باقی مانده ی حواسم می‌فهمم زیر بازویم گرفته می‌شود.پارسا را می‌بینم،لب‌هایش تند تکان می‌خورد و گویا دارد حرف می‌زند.
اما من… چرا نمی‌شنوم؟نکند مرده‌ام و این‌جا همان جهنمی است که تا عمق وجود را می‌سوزاند؟
به خاطر گناهانت افتادی در قعر جهنم جانان…وگرنه کدام آتشی این طور هر ثانیه خاکسرت می‌کند؟
می‌سوزم و پیش چشمانم هر ثانیه‌ام با او رقم می‌خورد.
که گفته خاطره‌ها ارزش ساختن دارند؟بیاید و حالم را ببیند،کسی که قلبم را به او دادم،حتی ارزش خاطره سازی هم نداشت.

 

آهی می‌کشد:
_چیزی که جوان در آینه بیند،پیر در خشت خام آن بیند.من هیچ وقت دلم نخواسته ناراحتی‌تو ببینم! هیچ وقت نخواستم بدبختی تو ببینم دخترم.

نمی‌توانم سرم را بالا بگیرم،رو سیاهم و از این رو توان نگاه کردن در چشم‌های آقاجانم را هم ندارم.

_وقتی از نون حروم حرف می‌زنم چون تجربه نشونم داده کسی که سر سفره ی حلال ننشسته باشه عاقبتش چیه!دیدم عشق‌های آتشینی که دوامش یک سال هم نبوده. معجزه ی خدا رو هم بعد از ازدواج عقلانی دیدم.برای همین تو و پارسا رو مناسب هم می‌بینم.چون تو الان افسارت و سپردی دست قلبت،هیچی و نمی‌بینی! چهار روز دیگه می‌فهمی… اون وقت حرفای من یادت میاد و می‌بینی اگه به کاری مجبورت کردم مصلحتت تو اون کار بوده.

چه می‌توانستم بگویم؟حرف‌هایش حق بود و من چاره ای نداشتم جز سکوت؟ من تمام آبرویم را با ایستادن مقابلش برده بودم.
_حالا هم پارسا به ازدواج با تو رضایت داده. تو هم بشین خوب فکراتو بکن! اگه جوابت برای پارسا منفیه من در خونه رو به روی بقیه ی خواستگارا باز می‌کنم. اما فکر اون پسر و از سرت بیرون کن.

کاش به این راحتی بود،فکر آن پسر را از سرم بیرون کنم، به قلبم چه کار می‌توانستم بکنم؟
قلبی که هنوز هم… هنوز هم…برای او می‌تپد!
صدایم به آرامی از حنجره‌ام بیرون می‌آید:
_من…
او را چنان از قلب و ذهنم بیرون می‌کنم گویا هیچ گاه نبوده:
_من قبول می‌کنم با پارسا ازدواج کنم!
لبخند رضایت مندی روی لب های آقاجان می‌نشیند:
_مبارکه دخترم!
مبارک است؟نه نیست.چنین ازدواجی نمی‌توانست مبارک باشد!
سرم را برمی‌گردانم و مامان را می‌بینم که تکیه زده به درگاه در نگاهم می‌کند،خوشحال نیست. همان طوری که من نیستم.
قطعا پارسا هم خوشحال نیست،دلیل رضایت او را نمی‌دانم اما من… گویا قصد تنبیه کردن دلم را دارم.
ازدواج با مردی که نه تنها عاشقش نیستم، که او نیز حس عشقی به من ندارد.
با اجازه‌ای می‌گویم و بلند می‌شوم که صدای آقاجانم نیز همزمان بلند می‌شود:
_قرار عقد و سریع تر می‌ذارم،خودت و آماده کن دخترم!
این جمله زیادی برای غریب و وهم آور است.
قرار عقد… آن هم با پارسا؟نکند همه ی این‌ها یک خواب باشد؟نکند باز هم میان داستان‌هایی که می‌خواندم گم شده‌ام؟
این حجم از بدبختی نمی‌توانست سراغ من بی‌آید!
لبم را بین دندان‌هایم می‌فشارم:
_بذارید برای پنج‌شنبه ی آخر هفته آقاجون!
پنج‌شنبه ی آخر هفته مصادف با بیست و هشتم مهر ماه!
عقد خواهم کرد، با کسی غیر از او که قول داده بود بیست و هشتم مهر مال هم می‌شویم.
آقاجان مخالفتی نمی‌کند،بدون نگاه کردن به چشم‌های مامان به اتاقم پناه می‌برم. اشک‌هایم میل شدیدی به باریدن دارند اما آن‌ها را هم محروم کردم.
خاله نیلو راست می‌گوید،هیچ مردی لایق یک قطره اشک زن نیست.
از این به بعد برای او اشک نخواهم ریخت.
امید را با خاطراتش تبدیل به تجربه ی تلخی می‌کنم که تا آخر عمر اتفاق نخواهد افتاد.

روی تختم می‌نشینم و به شال‌گردن قهوه‌ای رنگ خیره می‌شوم.
شب تولدش تا صبح بیدار ماندم و برایش شال‌گردن بافتم تا حال که هوا سرد می‌شود،مبادا او سرما بخورد.
حالا لابه لای بافت های همین شال خریتم را می‌بینم…
موبایل در دستم می‌لرزد، باز هم یک شماره ی ناشناس! طبق معمول رد می‌کنم و شماره را در لیست سیاهم می‌گذارم.
یک هفته است که به هیچ شماره ای که ممکن بود مال او باشد پاسخ نداده ام.
یک هفته است که حس می‌کنم قلبم سیاه شده،درست مانند او که قلبش سیاه بود.
حق داشت اگر به کسی اعتماد نمی‌کرد! حق داشت اگر می‌گفت سادگی دیگر قشنگ نیست.بارها گفته بود گرگ شده و من چه ابلهانه به او اعتماد کردم و نفهمیدم این گرگ ممکن است روزی با چنگال‌هایش سینه ی خودم را بشکافد!
سرم را با بی‌پناهی روی بالش می‌گذارم.
با پارسا ازدواج خواهم کرد،خوشبخت خواهم شد.
دست کسی را می‌گیرم که عمری برایم مثل برادر بوده.
سرم را با کسی روی بالش می‌گذارم که قلبش هیچ زمان مال من نخواهد شد.
این طور بهتر است،چون این بار زمان هم تاثیری نخواهد داشت. من…. دیگر عاشق نمی‌شوم.
موبایلم دوباره زنگ می‌خورد،این بار که به صفحه‌اش نگاه می‌کنم نام پیمان را می‌بینم.
مامان، چه زود خبردارش کرد!
عجیب است که حتی حوصله ی او را هم ندارم،می‌دانم حرفش چیست!
می‌خواهد سرزنشم کند،به گمانش پارسا لیاقتم را ندارد.
اما نمی‌داند تنها تفاوت من با او در این است که او یک بار ازدواج کرده و من… یک بار دلم شکسته!
آن‌قدر محکم که دلم می‌خواهد قلبم را بغل کنم.من با راه دادن آدم اشتباهی به آن باعث شدم الان قلبم هزار تکه باشد.
من روشنایی و امید را از قلبم گرفتم و سیاه و تیره‌اش کردم.
پلک هایم روی هم می‌افتد و دیری نمی‌گذرد که با صدای پی در پی زنگ آیفون و مشت و لگد هایی که به در حیاط می‌خورد هوش از سرم می‌پرد.
صاف سر جایم می‌نشینم و گوش‌هایم را تیز می‌کنم.
دلم گواهی خوبی نمی‌دهد مخصوصا آن‌که صدای مامان را می‌شنوم:
_خدا مرگم بده حاجی این پسرست!
دلم هری پایین می‌ریزد و مات می‌مانم…
دست روی قلبم می‌گذارم،فکر می‌کردم قلبم دیگر هیچ زمان این طور ریتم نمی‌گیرد اما الان… گویی جان دوباره گرفته که خودش را این طور به قفسه ی سینه‌ام می‌کوبد.
با صدای فریاد او رسما سنگ‌کوپ می‌کنم:
_بیا بیرون جانان…
تیز پرده را کنار می‌زنم و او را وسط حیاط در حالی که پارسا بازویش را گرفته می‌بینم.

 

عصبی‌ست و چشمش که من می‌افتد،اوضاعش بدتر می‌شود.
نگاه بد و سرزنش گری به صورتم می‌اندازد و تا می‌خواهد لب باز کند سر و کله ی آقاجانم پیدا می‌شود.
وحشت زده پرده را می‌اندازم.تازه متوجه سر و وضعم می‌شوم. با چه جسارتی این طور مقابلش ایستادم؟
باز هم دستم روی قلبم می‌نشیند. آرام بگیر لعنتی!برای چه کسی این طور تقلا می‌کنی؟
باز هم صدای داد او در خانه می‌پیچد:
_تا با دخترت حرف نزنم خدا هم نمی‌تونه از این خونه بیرونم کنه حاجی بهش بگو بیاد پایین!
صدای گومب گومب قلبم را به وضوح می‌شنوم.
اصلا من چرا می‌ترسم؟مگر نه آن‌که او مقصر است؟مگر من نباید این طور طلبکار باشم؟
دوباره نامم را صدا می‌زند و همزمان در اتاق باز می‌شود و مامان سراسیمه می‌گوید:
_این پسره پاک آبرومونو برد. چی می‌خواد؟
عمیق نفس می‌کشم،آرام بگیر جانان!باید به او نشان دهم بازیچه ی دست او نیستم.
به جای جواب دادن به مامان ،به سمت کمدم می‌روم و شالی روی موهای باز و پریشانم می‌اندازم و اولین مانتویی که دستم می‌آید را به تن می‌کنم.
به مامان مهلت حرف زدن نمی‌دهم و از کنارش عبور می‌کنم و با دلی پر در خانه را باز می‌کنم.
آقاجان داشت حرف می‌زد که با رفتن من ساکت می‌شود.
نگاه تندی حواله‌ام می‌کند و دستور می‌دهد:
_برو تو!
من اما بی آن که نگاه از امید بگیرم با سرکشی از پله‌ها پایین می‌روم و در همان حین با لحنی پر از کینه حرفم را می‌زنم:
_نمی‌رم آقاجون! می‌خوام ببینم حرف حسابش چیه؟
بد نگاهم می‌کند،یعنی به خاطر خیانتی که کرده اصلا عذاب وجدان ندارد؟
با عصبانیت صدایش را بالا می‌برد:
_چه مرگته تو؟
پارسا تند تشر می‌زند:
_عین آدم حرف بزن امید!
دستم را جلوی پارسا می‌گیرم.
_صبر کن… واقعا کنجکاوم بشنوم چی می‌خواد بگه!
نگاه و لحنم سردرگمش می‌کند،حتی گمان نمی‌کند از خیانتش با خبر شده ام. این بار نوبت آقاجان است:
_برو بالا جانان!
امید نگاهش را بین همه می‌چرخاند و خطاب به من می‌پرسد:
_یه چی شده…خوب.می‌شنوم؟
بی اراده پوزخند می‌زنم،چه طور می‌توانست تا این حد بی‌شرم باشد؟
قبل از من آقاجان جواب می‌دهد:
_هیچی… فقط دخترمم فهمیده تو لیاقتش و نداری.
ابرو بالا می‌دهد :
_تهدیدش کردی حاجی؟آخ آخ…از خدات نترسیدی؟
تُن صدایم بالا می‌رود:
_کسی تهدیدم نکرده!

صاف در چشم‌هایش زل می‌زنم:
_تصمیم خودمه که دیگه نه دلم میخواد ببینمت نه صدا تو بشنوم حالا هم از همون راهی که اومدی برگرد!
پارسا دو قدم عقب می‌رود و پشت به ما دست لای موهایش می‌برد. او دیگر چرا کلافه است؟
جلو می‌آید و گویا خودمان دو تا هستیم با کمترین فاصله در صورتم حرفش را می‌زند:
_مگه قرار نبود تا تش باشی؟جا زدی؟
عقب می‌روم و با تاسف جواب می‌دهم:
_اونی که جا زد من نبودم!
یک تای ابرویش بالا می‌پرد،چرا او این طور طلبکارانه باید نگاهم کند؟
این بار آقاجانم را مخاطب می‌کند:
_با چه ک**سشری پرش کردی حاجی؟
سپس رو به من می‌کند:
_هوم؟چی بهت گفتن که خر شدی و جا زدی؟
صدای عصبی‌ پارسا بلند می‌شود:
_بسه دیگه امید!
بدون رو برگرداندن دستی در هوا تکان می‌دهد:
_خفه… تو کاری که بهت مربوط نی دخالت نکن!
پارسا جلو می‌آید و میان من و او قرار می‌گیرد:
_به من مربوطه!
نفسم می‌گیرد،نکند می‌خواست همه چیز را بگوید؟اصلا من چرا می‌ترسم؟مگر همین را نمی‌خواستم؟
مگر نه این‌که او قلبم را، غرورم را،شخصیتم را زیر پاهایش له کرد؟
پس چرا من الان از شکستش خوشحال نباشم؟
با حرف بعدی پارسا نفسم می‌گیرد!
_چون جانان دیگه متعلق به منه!
عقب می‌روم و دلم زیر و رو می‌شود.
ثانیه ای از امید چشم برنمی‌دارم. صاف و ثابت ایستاده اما… چهره‌اش رفته رفته قرمز می‌شود و ناگهانی با سر چنان در دماغ پارسا می‌کوبد که صدای جیغم با افتادن پارسا یکی می‌شود.
آقاجان تند خم می‌شود تا پارسا را بلند کند و امید با تهدید انگشت اشاره اش را مقابل او تکان می‌دهد و تُن صدایش را بالا می‌برد:
_بفهم چی می‌گی مرتیکه! بفهم چیو داری به کی می‌گی!
پارسا در حالی که خون دماغش را پاک می‌کند بلند می‌شود و نگاهی به منِ مات برده می‌اندازد:
_چه تو بخوای چه نخوای ما تصمیم مونو گرفتیم.
مکث می‌کند:
_جانان با من ازدواج می‌کنه.

با شنیدن این حرف رو برمی‌گرداند و
در کمال تعجب می‌خندد؛ این حالش را می‌شناسم.می‌دانم طوفانش در راه است.
شصتش را چند بار گوشه ی لبش می‌کشد و خنده‌اش رفته رفته محو می‌شود.
آقاجان به در خانه اشاره می‌زند و دستور می‌دهد:
_برو بیرون پسر… یه کار نکن قید آبرومو بزنم و پلیس و خبر کنم!
امید با تمسخر پوزخند می‌زند:
_آبرو؟مگه آبرویی هم واست مونده حاجی؟
رو به من می‌کند:
_اگه مجبورت به کاریت کردن چرا خفه خون گرفتی و یه کلوم به من نگفتی؟
نگاه نگرانم را از پارسا می‌گیرم و جواب امید را می‌دهم:
_کسی مجبورم نکرده!
یک قدم به او نزدیک می‌شوم، خودم هم نمی‌دانم این قدرت را از کجا آورده ام که صاف مقابل او قد علم کنم و با لحن محکمی خیره به چشم‌هایش بگویم:
_من از ازدواج با تو منصرف شدم.
قدم دیگری نزدیک می‌شوم و دقیقا مقابلش می‌ایستم:
_چون تو لیاقت جنگیدن نداشتی!
اخم‌هایش در هم می‌رود انگشت اشاره‌ام را به سمت در می‌گیرم:
_حالا هم برو و دیگه هیچ وقت نیا…!
انتظار این حرف‌ها را از من ندارد،فقط نمی‌دانم چرا دل من بیش‌تر از او می‌گیرد.
در نگاهش تاسف و سرزنش را می‌بینم؛ یعنی لحظه ای هم شده اشتباهش در خاطرش نمی‌آید؟
سری به طرفین تکان می‌دهد:
_تو بی دلیل این حرفا رو نمی‌زنی!چی بهت گفتن که حالا این ریختی نگاهم می‌کنی؟
چشم‌هایم حالم را لو می‌دهند و در بدترین موقعیت خیس می‌شوند.
نگاهم را از صورتش می‌گیرم و تمام قدرتی که تا آن لحظه نشانش داده بودم را می‌بازم و آرام زمزمه می‌کنم:
_برو امید!
حرفم عصبی‌اش می‌کند و صدایش بالا می‌رود:
_چی بهش گفتین؟تهدیدش کردین؟دروغ به خوردش دادین؟
رو به من می‌کند:
_تا نفهمم از چی دلخوری نمی‌رم!
دلخور؟کلمه ی حقیری‌ست… بهتر بود بگوید دلشکسته!هر چند همان هم برای توصیف بلایی که بر سر قلبم آورد کافی نیست!
پارسا جوابش را می‌دهد:
_تصمیم خودشه امید!حالا هم بیش‌تر از این دردسر راه ننداز… راتو بکش برو!
سفت یقه ی پارسا را می‌چسبد:
_برم؟کجا برم؟برم که عشقم و بُر بزنی؟تف به اون رفیقی که تو باشی!
عجیب است که سر پارسا پایین می‌افتد و هیچ نمی‌گوید. یقه‌اش را با همان شدتی که گرفته بود رها می‌کند و به سمت من که گارد گرفته بودم تا اگر کارشان به کتک کاری رسید مانع شوم، برمی‌گردد:
_بهم بگو چی بهت گفتن که دلت ازم گرفته؟

 

به جای من آقاجانم جواب می‌دهد:
_دخترم و تحت فشار نذار پسر… برو بیرون!
بی اعتنا جلوتر می‌آید و سرش را برای دیدن صورتم پایین می‌گیرد:
_با توئم گیسو کمند…چی بهت گفتن؟
دستم مشت می‌شود؛ قرار نبود دیگر اشکی برایش بریزم…قرار نبود دیگر قلبم برایش بتپد… قرار نبود دیگر،عاشقش باشم.
اما…
اما باز هم قلبم برای او می‌تپد،باز هم عاشقم… باز هم برای او اشک از چشمم جاری می‌شود. و با ریختن اولین قطره ی اشک بر روی گونه ام کلافه رو به پارسا داد می‌زند:
_زیر سر توئه نه؟
پاسخی که از پارسا نمی‌شنود متاسف رو به آقاجانم می‌کند:
_می‌خواستی از من جدا کنیش چرا دلش و شکوندی حاجی؟تو که راهای زورگویی و خوب بلدی! یه راه دیگه رو می‌رفتی.
به سمت من برمی‌گردد و دوباره می‌پرسد:
_تو چی؟ تو که جنست فرق داشت رفیق! حداقل قبل از باور کردن دروغاشون ازم بپرس بفهمم چی تو مخت کردن که نگاهت بهم این ریختی شده…
دروغ؟پارسا که دروغ نمی‌گفت.شاید اگر آقاجانم، آذر،نامدار یا نوید این حرف را می‌زدند الان شک به دلم می‌افتاد اما پارسا…او تنها کسی بود که همیشه حمایتم کرد، تنها کسی که حسم را مقدس دانست و همیشه پشتم ایستاد.
اخم در هم می‌کشم و با پشت دست صورت خیسم را پاک می‌کنم.
_حتی اون قدر ارزش نداری که بخوام جواب تو بدم! شنیدی که پارسا چی گفت؟قراره باهاش ازدواج کنم.تو هم بیش‌تر از این اینجا نمون!
حین گفتن این حرف صدایم می‌لرزد.با تاسف نگاهم می‌کند عمیق و طولانی… آن قدری که تاب نمی‌آورم مثل مجرم ها نگاه از او می‌گیرم.
کدام گناهکاری مثل او تا این حد بی گناه به نظر می‌رسید؟

_این همه سال لگد پروندی اما آماده ی جنگیدن نبودی خانوم مربی! مردش نبودی…رسمش یه چی دیگه ست. حداقل من اگه همه ی آدما ردیف می‌شدن و زیرآب تو می‌زدن یک کلمه‌شم باور نمی‌کردم.ناموسا توقع داشتم قبل از باختن یک کلوم ازم می‌پرسیدی!
پاسخی برای حرف‌هایش ندارم.او هم منتظر جواب من نمی‌ماند. عقب می‌رود و خطاب به آقاجانم و پارسا آخرین حرفش را می‌زند:
_خرده حسابام و فراموش نمی‌کنم! به وقتش مام تسویه می‌کنیم.بدم تسویه می‌کنیم.
در پی حرفش با قدم های محکم و عصبی از خانه بیرون می‌زند و در را محکم به هم می‌کوبد.
تکان شدیدی می‌خورم و انگار باری دیگر می‌شکنم.
می‌شکنم و کسی، حتی صدای شکستنم را هم نمی‌شنود.

_نکن جانان! هنوزم دیر نیست… بخدا پشیمون می‌شی! قبول اون پسره نه، اما پارسا هم نه…یه عمر اونو به چشم داداشت دیدی الان می‌خوای باهاش ازدواج کنی.می‌فهمی ازدواج یعنی چی؟یعنی یک عمر زندگی کنار یه آدم… به حرف آسون به نظر میاد اما یه روز زندگی هم کنار یه آدمی که نمی‌خوادت و نمی‌خوایش سخته!
نیلو برای خودش حرف می‌زند و من در حین شانه زدن موهایم به این فکر می‌کنم که بیست و هشتم مهر ماه است و من هر سال این روز را عزای عشقم می‌دانم نه سالگرد ازدواجم.
بیست و هشتم مهر روزی‌ست که من باید او را در دلم چال کنم و بله به مرد دیگری بدهم.انگار که هیچ قراری با او نگذاشته… انگار که او هیچ قولی نداده، انگار که من باور نکرده ام…
_با کی دارم حرف می‌زنم؟ پیمان تو یه چیزی بگو!
دایی روی تختم نشسته و با تاسف نگاهم می‌کند:
_فکر می‌کنی نگفتم؟انقدر که من با این حرف زدم اگه رو مخ استادام راه می‌رفتم فوق لیسانسم و همینجوری می‌دادن دستم.
_می‌خواد دستی دستی خودش و بدبخت کنه.
پیمان حرفش را تایید می‌کند:
_عمدا هم این کارو می‌کنه وگرنه تو این همه خواستگار داری چرا پارسا؟
نفسم را رها کرده و از جایم بلند می‌شوم.
پیراهن بلند سفیدم را از کاورش بیرون می‌کشم:
_دو ساعت دیگه عاقد میاد. الان گفتن این حرفا چه فایده ای داره؟
خاله جواب می‌دهد:
_میگم بلکه عقلت بیاد سر جاش… یه مدت برو تهران… دوره های پیشرفته ی مربی گری و برو تو کارت موفق شو! انقدر آدمای مختلف میان تو زندگیت که پارسا یا اون امید هیچن در مقابلشون. اون وقت اگه تصمیم به ازدواج داشتی یه ازدواج منطقی بکن و خوشبخت شو!

پیمان باز هم حرف خاله نیلو را تایید می‌کند:
_راست می‌گه تازه میای پیش خودم زندگی می‌کنی!کلی دختر هستن که در به در خوابگاهان تو که از این نظر راحتی.
در همان گیر و دار سر و صدای بردیا و صدای سلام و احوال پرسی مهتاب بلند می‌شود.
نوید هم آمد،تنها کسی که تا الان جا مانده، نامدار است.
رو به پیمان و نیلو که هر دو با انتظار به من خیره شده‌اند می‌کنم:
_برای این‌که از تصمیمم برگردم یه خورده دیره!
نیلو به شانه‌ام می‌زند:
_هیچم دیر نیست احمق جون! شهر و که دعوت نکردین چهار تا خودمونی میان بزن زیرش.
نچی می‌کنم:
_بیخیال شو خاله… من تصمیمم و گرفتم اگه می‌خواستم بزنم زیرش تا الان زده بودم.
پیمان عصبی جواب می‌دهد:
_آخه احمق از اون پسره نارو خوردی چرا می‌خوای ضربه به خودی بزنی؟با این کار به خودت ظلم می‌کنی. پارسا قبلا یک بار ازدواج کرده. این به کنار… هنوز توی فکر و خیالش داره با زن سابقش زندگی می‌کنه. تو هم که هنوز اون عوضی تو قلبته. با این اوضاع چه طور می‌خواید زندگی مشترک تشکیل بدید؟
جواب می‌دهم:
_خوبه‌. هر دو مون قلب مون شکسته! بهتر همو درک می‌کنیم.
خاله متاسف سر تکان می‌دهد:
_یاسین تو گوش خر می‌خونم. من که رفتم پیمان!
پیمان هم بلند می‌شود:
_منم باهات میام!
متحیر رو به جفت شان می‌پرسم:
_عه کجا می‌رین؟
خاله نیلو در حالی که شالش را روی موهای مردانه اش مرتب می‌کند جوابم را
می‌دهد:
_من یکی نمی‌تونم بشینم و ببینم دستی دستی خودت و بدبخت می‌کنی،میرم.
می‌دانم حرفش یکی‌ست و دو تا نمی‌شود برای همین رو به پیمان می‌کنم:
_دایی خوب تو نرو…

لپم را می‌کشد:
_بخوامم نمی‌تونم علی الحساب می‌رم تو حیاط یه سیگار دود کنم حرص آقاجونت دراد!
باز هم خاطرات او در دلم زنده می‌شود.
امید هم زیاد سیگار می‌کشید.
_خاک تو سر دو تا تون… به جانان می‌گی احمق تو هم که ضربه به خودی می‌زنی!
پیمان ابرو بالا می‌دهد:
_این تفریحیه باب!
نیلو سری با تاسف برای جفت‌مان تکان می‌دهد.
خم می‌شود تا صورتم را ببوسد و در همان حین کنار گوشم پچ می‌زند:
_حتی اگه سر سفره هم متوجه ی اشتباهت شدی ،برای جبرانش دیر نیست.
کوتاه گونه‌ام را می‌بوسد.
او می‌رود و من در فکر عمیقی فرو می‌روم.
حالا مثلا اگر متوجه ی اشتباهم می‌شدم چه چیز عوض می‌شد؟
پارسا تنها کسی بود که می‌توانستم بدون عذاب وجدان کنارش زندگی کنم.
می‌توانستم بدون ترس از نزدیکی،فاصله ام را تا مدت ها با او حفظ کنم.
او تنها کسی بود که می‌توانستم با او ازدواج کنم، چون قلب او هم درست مثل من برای کس دیگری می‌تپید.
هر دوی ما دلمان جای دیگری گرو است و سر سفره ی عقد به هم بله خواهیم گفت اما…
صدای پارسا در ذهنم اکو می‌شود:
_حتی اگه ازدواج کنیم، طول می‌کشه تا بتونیم واقعا زن و شوهر باشیم.
و من دلخوش به همین زمان،بله می‌گفتم.
پا در زندگی می‌گذاشتم که دلم نمی‌خواست نامش هیچ گاه زندگی زناشویی باشد.
نگاهم روی ساعت می‌لغزد.کم مانده…
انگار این ثانیه های آخر تند می‌گذرند و هشدار می‌دهند:
_تیک،تاک… تیک، تاک…
لباس سفید بلند و آستین دارم را بر تن می‌کنم.مقابل آینه می‌ایستم.
خندیدن را تمرین می‌کنم.مقاومت را… جا نزدن را…
دختری که در آینه می‌بینم،خندیدن را از یاد برده،خوشحال بودن را…حتی زندگی کردن را…
در اتاق باز می‌شود و مهتاب داخل می‌آید.
با دیدنم چشم‌هایش برق می‌زند:
_جونم به عروس خانوم… ماه شدی که!
جوابش لبخند کوتاه و بی‌حوصله‌ ایست.
جلو می‌آید و صورتم را می‌بوسد:
_خوبه به موقع اومدم،خودم آرایشت می‌کنم.
نچی می‌کنم:
_نیازی نیست.نمی‌خوام زیاد شلوغش کنم تو هم که هنوز خوب نیست واست سر پا بمونی!
شانه هایم را می‌گیرد و به زور روی صندلی می‌نشاندم:
_من خوبم بابا… مثل تو نیستم که فقط علف بخورم کلی گوشت خوردم..یه زایمان واسم مثل آب خوردنه!
باز هم با شنیدن یک کلمه خاطرات مثل مار دورم می‌پیچند و چشم‌هایم با درد بسته می‌شود و صدای لعنتی او در سرم مثل ناقوس مرگ می‌پیچد:
_ببینم بلدی یه آبگوشت بار بذاری یا سرم کلاه رفته؟علف خوارمون نکنی!
رطوبت کرم را روی پوستم احساس می‌کنم. مهتاب نگاهم می‌کند:
_اصلا فهمیدی چی گفتم؟
گیج نگاه‌ش می‌کنم،مگر داشت حرف می‌زد؟
_ولش اصلا از تو ن می‌پرسم خودم یه جور آرایش می‌کنم هم به صورتت بشینه هم عروسکت کنه.
قلبم تند به دیواره ی سینه ام می‌کوبد.لعنت به من که بدون فکر با او خاطره ساختم…
لعنت به او خاطراتش دارد خفه ام می‌کند.
اصلا چرا آمد؟چرا خاطره ساخت؟چرا پای عهدش،پای آن همه خاطره نماند؟
مهتاب حرف می‌زند اما در سرم صدای اوست…
پیش چشمم او را می‌بینم.دلم برای قلبم می‌سوزد.
با این‌که شکسته باز هم نام او را فریاد می‌زند.
کار مهتاب که تمام می‌‌شود صدایش در می‌آید:
_خدایی با این هنرم حیف شدم. پاشو ببین چی ساختم ازت
در پی حرفش ادامه می‌دهد:
_اوه اوه… صدای عاقده.ساعت چهار قرار عقدتون بود یا چهار و نیم؟
می‌ایستم و در حینی که به آینه نگاه میکنم، پاسخ می‌دهم:
_ساعت چهار.
_پس ده دقیقه هم گذاشت.
در اتاق باز می‌شود و مامان به داخل سرکی می‌کشد. با دیدن من لبخندی می‌زند:
_ماشالله، هزار ماشالله یه تیکه ماه شدی!
مهتاب با افتخار می‌گوید:
_خوب شده نه؟
مامان با رضایت سر تکان می‌دهد:
_عالی شده! دستت درد نکنه.
به آینه نگاه می‌کنم،زیادی اغراق می‌کردند.چهره ی ماتم زده را چه به زیبایی؟
مامان انگار که چیزی یادش آمده باشد، داخل می‌آید و با چهره ای پر از نگرانی می‌گوید:
_تا این ساعت خبری از پارسا نشده. خونشم نیست، موبایلشم خاموشه. به تو زنگ نزده؟
بی اهمیت سرم را جلو می‌برم و با دقت به صورتم نگاه می‌کنم و کوتاه پاسخ می‌دهم:
_زنگ نزده.
پشت دستش می‌کوبد:
_ای بابا پس این پسر کجاست؟عاقد اومده نه آقاجونت هست نه پارسا…
به سمت مامان برمی‌گردم:
_آقاجونم کجاست؟
_چه می‌دونم؟یه ساعت پیش یه نفر بهش زنگ زد کلافه گذاشت رفت. موبایلشم جواب نمی‌ده.
ابرو بالا می‌دهم!مامان با همان سراسیمه‌گی در را باز می‌کند:
_برم حداقل یه چایی بذارم جلوی عاقد!
منتظر جواب نمی‌ماند و از اتاق بیرون می‌رود.
مهتاب تند شالش را روی سرش می‌اندازد:
_برم یه سر و گوشی آب بدم ببینم چه خبره!
او هم پشت سر مامان می‌رود.
عجیب است که نه مثل مهتاب هیجانی دارم و نه مشابه مامان دلم نگران است.
نه اشتیاقی در خود میابم و سر سوزن ذوقی…
با همان بی حسی توربان سفیدم را از روی تخت برمی‌دارم و روی سرم می‌نشانم.
زیبا شده‌ام؟نمی‌دانم…تنها چیزی که می‌دانم این بود که چشم‌هایم… قبلا زیباتر بود.

 

چشمم روی عقربه ی ساعت می‌گردد؛ساعت پنج و ده دقیقه شده و خبری از پارسا و آقاجانم نیست.
کلافه نفسم را رها می‌کنم و برای صدمین بار موبایلش را می‌گیرم و باز هم همان صدای ضبط شده نوید تلفن خاموشش را به گوشم می‌رساند.
مامان آمد و گوشزد کرد تا از اتاق بیرون نیایم و من کم کم دارم از این حس سردرگمی کلافه می‌شوم.
بی طاقت از جایم بلند می‌شوم که همزمان صدای زنگ آیفون در خانه می‌پیچد.
خودم را به پنجره ی اتاقم می‌رسانم و پرده را کنار می‌زنم.
در باز می‌شود و من در کمال حیرت نامدار را می‌بینم. با چهره ای در هم و پریشان حال…
پشت سرش آقاجانم با اخم وارد می‌شود.
دیگر مطمئن می‌شوم که یک چیزی شده،از چهره ی هر دو معلوم است خبر های خوشایندی در راه نیست و عجیب احساس می‌کنم این خبر برمی‌گردد به پارسا.
عجیب به دلم افتاده کاری که من نتوانستم بکنم را او کرده.
چشم نامدار به من می‌افتد و وسط حیاط مکث می‌کند.
بی اراده خیره‌ام می‌شود و گویا حتی پلک روی هم نمی‌گذارد.
مثل همیشه نگاهش گنگ است اما حرف های زیادی را در خود جای داده.
نگاهش آنقدر طولانی می‌شود که سری برایش تکان می‌دهم.
تنش تکان خفیفی می‌خورد و نگاهش را از من می‌گیرد و به سمت پله ها می‌رود.
پرده را می‌اندازم و دل نگران دست هایم را در هم می‌پیچم.
نامدار که راضی به این ازدواج نبود،اگر پارسا منصرف شده،پس این حال آشفته ی نامدار برای چیست؟
آقاجانم چرا تا این حد گرفته و عصبی بود؟
دیگر طاقت نمی‌آورم،به سمت در می‌روم و به محض باز کردنش سینه به سینه ی نامدار می‌شوم.
گذرا سر تا پایم را نگاه می‌کند و در آخر نگاهش را می‌دزدد.
عقب می‌روم و سلام می‌کنم، وارد اتاقم می‌شود و حتی پاسخ سلامم را هم نمی‌دهد.
نگران می‌پرسم:
_چی شده داداش؟
کاغذی را به سمتم می‌گیرد!گیج به او و کاغذش نگاه می‌کنم و می‌پرسم:
_این‌چیه؟
پاسخ که می‌دهد می‌فهمم،صدایش از صورتش گرفته تر است.
_پارسا فرستاد.
جفت ابروهایم بالا می‌پرد:
_پارسا؟خودش کجاست؟
بالاخره نگاهم می‌کند و کوتاه جواب می‌دهد:
_رفت.
حیرتم بیش‌تر می‌شود و باز می‌پرسم:
_رفت؟ کجا رفت؟
کاغذ را پیش صورتم می‌گیرد.با استیصال کاغذ را از دستش می‌گیرم. قبل از این که سوال دیگری بپرسم از اتاق بیرون می‌رود و در را می‌بندد.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *