خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاطره/پارت چهل

رمان خاطره/پارت چهل

 

در کافه را باز می‌کنم و از همان بدو ورود چشمم پی او می‌گردد.
غیر از دو دختر جوان و یک زوج کسی را در کافه نمی‌بینم.
نگاهم سر می‌خورد سمت پیشخوان و چهره ی آشنای همان پسری را می‌بینم که همیشه پشت صندوق نشسته.
سری برایم تکان می‌دهد و با اشاره ی چشم بالا را نشان می‌دهد.
من هم متعاقبا برایش سر تکان می‌دهم .
پس بالا بود!
بی قرار و بی اراده به سمت پله ها می‌روم.
انگار عقلم زائل شده و تمام اعضا و جوارح بدنم تحت کنترل قلبم شدند. همان قلبی که گویا بالا آمده و به خرخره‌ام رسیده.ضربانش را همان قدر نزدیک به گلویم احساس می‌کنم.
هر پله ای که بالا می‌روم قلبم تند و تند تر می‌کوبد.سر آخرین پله مکث می‌کنم و نفس عمیقی می‌کشم.
بالا را طوری طراحی کرده بودند که به خاطر دیوار محافظش تا آخرین پله را هم طی نکنی نمی‌توانی آن جا را ببینی.
او را ندیدم اما… عطرش به مشامم می‌زند و تمام وجودم را پر می‌کند. نا خواه عمیق نفس می‌کشم. او در فاصله ی چند قدمی‌ام بود این را با تمام وجود حس می‌کردم.

آخرین پله را طی می‌کنم و با دیدن صحنه ی پیش رویم تمام رمقی که به جانم دویده بود از بین می‌رود و خشکم می‌زند.
اطراف را نگاه می‌کنم و با دیدن آن همه گل برگ و بادکنک متحیر می‌شوم.
همه ی این‌ها را او برای من تدارک دیده بود؟به خاطر من…
از کجا می‌دانست می‌آیم؟
نگاهم همه جا را رصد می‌کند و در نهایت قفل می‌شود در دو گوی سبز رنگ و اشک پشت پلکم جمع می‌شود.
گونه‌اش هنوز هم رد زخم دارد!هر چند خیلی کمرنگ اما من می‌بینم و تمام وجودم به درد می‌آید.
همان نگاه آمیخته به شیطنتش را حواله ی صورتم می‌کند:
_تولدت مبارک جان جان خانوم!
می‌خندم و همراه خنده‌ام اشک نیز از چشمم می‌بارد.
نچی می‌کند و کلافه می‌گوید:
_دیگه ن*ری*ن تو حالمون… اه.
با خنده اشکم را پس می‌زنم:
_ای کارا چیه کردی؟
با لبخند محوی کنج لبش جلو می‌آید و با لحنی متفاوت از همیشه جوابم را می‌دهد:
_واسه خوشحالیته خره!
جدی می‌شود:
_ولی عادت نکن. امسال کارم گیرته در حالت نرمال از این قرتی بازیا خوشم نمیاد.
جلو تر می‌آید و با شیطنتی که در چشم هایش موج می‌زند ادامه می‌دهد:
_سال‌های بعد یه جور دیگه تولد تو تبریک می‌گم.
دست‌هایم از هیجان می‌لرزد،مقابلم که‌ می‌ایستد از ترس این‌که مبادا صدای ضربان قلبم به گوشش برسد علنا فرار می‌کنم.
از کنارش رد می‌شوم و خودم را به میز وسط می‌رسانم و با دیدن کیک بزرگ وسط میز چشم‌هایم از حدقه بیرون می‌زند.
روی کیک عکس خودش را چاپ زده آن هم به چه بزرگی!
متحیر می‌پرسم:
_الان مثلا تولد منه؟
جلو می‌آید و با ابرو پراندن جوابم را می‌دهد:
_دو روز دیگه هم تولد منه!
_پس برای همین عکس خودتو زدی روش؟می‌خواستی برای خودت تولد بگیری نه من…

دقیقا پشت سرم می‌ایستد… از نزدیکی‌اش به خودم گر می‌گیرم اما جای فرار هم ندارم.
مقابلم میز است و پشت سرم با کمترین فاصله او ایستاده.
از صدای نفس‌‌هایش می‌فهمم تا چه حد به او نزدیک هستم.

کنار گوشم به آرامی حرف می‌زند:
_نه…از این به بعد تو همه ی قسمتای زندگیت منم حتی رو کیک تولدت! همه جا باس منو ببینی،فقط واسه من بخندی…پیش من گریه کنی!
سرش جلوتر می‌آید و نفس‌‌هایش،آتش می‌اندازد به جانم:
_افتادی تو دامم خانوم مربی!
نمی‌توانم منکر حال خوبی که از حرف‌هایش می‌گرفتم بشوم اما این همه نزدیکی به او را…نمی‌خواستم.
نمی‌خواستم توان از کف بدهم، سنگ نبودم من… آدم بودم، آن هم از نوع عاشقش.
انگار حالم را می‌فهمد که عقب می‌رود و لحنش دوباره تبدیل می‌شود به همان امید همیشگی:
_بشین تا پس نیوفتادی!
چشم‌غره‌ای حواله اش می‌کنم و روی مبل چرم می‌نشینم.
در کمال پرویی خودش را کنارم جا می‌دهد،آرنجش را تکیه به پشتی مبل داده و دست زیر چانه اش می‌زند و خیره به صورتم می‌شود.
چند ثانیه‌ای نگاهش می‌کنم و در نهایت با خجالت سر پایین می‌اندازم.
با صدای خش دار و گرفته‌اش می‌گوید:
_دلم تنگه برات…
قلب بی جنبه‌ام با همین دو کلمه چنان طوفانی درون سینه ام به پا می‌کند که نفسم از حجم این همه ضربان بالا نمی‌آید

تمام تنم گر می‌گیرد و به گونه‌هایم می‌زند،خیلی خوب بلد بود چه طور با یک جمله ویرانم کند و چه طور ویرانه‌هایم را از نو بسازد.
_موندم آقاجونت کیو پیدا می‌کنه مثل من خاطر تو بخواد؟
به خودم جسارت نگاه کردن به صورتش را می‌دهم.
بوسه‌ای از همان فاصله برایم می‌فرستد و پچ می‌زند:
_بذا رو لبت!!
نفسم چنان در سینه گره خورده که حتی توان بیرون فرستادن بازدمم را هم ندارم. می‌خواهم برای فرار از مهلکه بلند شوم که مچ دستم را محکم می‌گیرد.
_این خجالتاتو واسه الان قبول می‌کنم بعد ازدواج بی حیایی هاتو می‌خوام فقططط!
سعی دارم مچم را از لای انگشت‌هایش بیرون بکشم،در همان حین با لحن معذبی حرفم را می‌زنم:
_می‌شه این حرفا رو تمومش کنی؟
چند لحظه نگاهم می‌کند و در نهایت حلقه ی انگشت‌هایش شل می‌شود. نفسی رها می‌کند و بلند می‌شود.
با رفتنش مجال نفس کشیدن پیدا می‌کنم و با ولع هوا را همراه با عطر جا مانده‌ی او وارد ریه هایم می‌کنم.
خودش را به گیتار کنج کافه می‌رساند.
چشم‌هایم برق می‌زند،عاشق ساز زدنش بودم. عاشق تماشا کردنش حین ساز زدن بودم.
این بار روی یک صندلی در مقابلم می‌نشیند و انگشتش را روی تارهای گیتار می‌کشد.
سرش را بالا می‌گیرد و با لبخند محو کنج لبش چشمکی برایم می‌زند.
آرام آرام انگشت‌هایش روی تارها می‌لغزد و طولی نمی‌کشد صدای گوش نواز گیتار طنین انداز کل کافه می‌شود.
آرامشی به دلم می‌نشیند که شبیه‌ش را جز کنار او تجربه نکردم.
با لذت خیره به انگشت‌هایش که با مهارت روی گیتار می‌لغزد شده‌ام که صدایش هلم می‌دهد داخل خلسه‌ای که تمام غم های این مدتم را از تنم بیرون می‌کند:
_یه شب باورامو،یه جوری شکستن…
که فکر کردم حتی،خدا قهره با من…
حالا اشک شوقم، دارن می‌درخشن…
تو برگشتی تا من،خدا رو ببخشم…

چهره‌اش اخم دارد و چشم‌هایش را بسته
اما من بدون لحظه‌ای پلک زدن او را نگاه می‌کنم:
_چرا از همه آدما می‌گذری؟که دنیا رو با من تماشا کنی؟
تو که می‌تونستی برای خودت، یکی بهتر از منو پیدا کنی…

نگاهش بالا می‌آید و روی من می‌نشیند.چشم‌هایش قرمز شده… خیره به صورتم می‌خواند:
_کجا بودی تو این همه سالِ درد؟
که من زندگی کردم این مُردن‌و..
تو پاداش صبر و سکوت منی…
چرا دیر شنیدی صدای منو؟

اشک از چشمم جاری می‌شود،افسار قلبم را در دست گرفته بود و خیلی خوب می‌دانست چه طور عاشق ترم کند!

_باید قصه مونو به دنیا بگم…
به اونا که به عشق بد بین شدن…
به اونا که می‌ترسن از اعتماد…
اونا که به تنهایی نفرین شدن…

چشم هایش دوباره بسته می‌شود و با چهره ای در هم عمق احساسات پنهانش را به صدایش منتقل می‌کند:
_من از باور مرگ دارم میام…
تو واسم مثل فرصت آخری…
به چشمای متروکه ی من بگو…
چرا از همه آدما میگذری؟
که دنیا رو با من تماشا کنی…
تو که می تونستی برای خودت یکی بهتر از منو پیدا کنی…

حال عجیبی‌ست روبه روی او نشستن و گوش دادن به صدایش و درک کردن عمق احساس چهره‌اش…
حال خوبی ‌ست مخاطب شعر های او بودن.
این بار من هم چشم می‌بندم و تا پایان آهنگ شیرینی که ذره ذره به خونم تزریق می‌شود را مزه مزه می‌کنم.
هر چه قدر انکار کنم،هر چه قدر به خودم تلقین کنم!یک بار دیدن او کافی‌ست که با تمام وجود اعتراف کنم او را دوست دارم.
او را می‌خواهمش، نه برای امروز و فردا…
برای یک عمر کنار او نفس کشیدن می‌خواهمش،برای یک عمر با او زندگی کردن می‌خواهمش.

با اتمام آهنگ با چشم‌هایی به اشک نشسته نگاهش می‌کنم و با تحسین لبخند می‌زنم.
در نظر من… او بهترین صدا را داشت،بهترین چهره مال او بود… بهترین چشم‌ ها در صورت او بود،او برای من کامل ترین و بی نقض ترین مرد بود. برای من همه چیز بود.

چشم‌هایش قرمز شده و دیگر هیچ اثری از آن شیطنت همیشگی در نگاه‌ش نیست.
محو لبخند می‌زند:
_تولدت مبارک گیسو کمند!
با انگشت نم اشکم را می‌گیرم و با لبخند سر تکان می‌دهم.
گیتارش را کنار می‌گذارد و بلند می‌شود. نفسی رها می‌کند و گویا همراه با بیرون فرستادن بازدمش تمام غم‌هایش را هم دور می‌ریزد و شادابی دوباره به چهره‌اش برمی‌گردد.
کنارم می‌نشیند و باز هم خیره‌ام می‌شود
کم کم دارم زیر سنگینی نگاه سوزنده‌اش ذوب می‌شوم که بدون برداشتن نگاهش به حرف می‌آید:
_خوب…می‌شنوم؟
آرام می‌پرسم:
_چیو؟
_می‌خوام واسم از تموم این غمایی که تو این مدت روی دلت سنگینی می‌کرد بگی.تموم حرف ها و نگاهایی که اشک‌تو درآورد… تمام شبایی که بی خوابی به سرت زد و نخوابیدی.می‌خوام واسم حرف بزنی،غر بزنی…

می‌خندم:
_غر شنیدن و دوست داری؟
سرش جلو می‌آید و آرام پچ می‌زند:
_من تو رو با غر زدنات، لگد پرونیات،سگ بازیات و خر بودنت دوست دارم خوشگلم!
می‌خندم،حتی ابراز علاقه‌اش هم با همه فرق داشت.
نگاهش می‌کنم:
_نمی‌خوام الان حال خوبم و خراب کنم.
ابرو بالا می‌دهد:
_جوووون حالت خوبه؟
جا برای انکار هم داشتم؟نداشتم.برای همین سر تکان می‌دهم.
جلو می‌آید و با نگاه سرکشش شرم‌زده‌ام می‌کند. آرام و اغوا کننده زمزمه می‌کند:
_حال می‌دم بِت؟
در هوایش نفس کم می‌آورم؛ حتی زبانم به کامم نمی‌چرخد.
باز می‌پرسد:
_ببوسمت؟
تیز خلاص را با همین یک کلمه می‌زند،یاد کوچه بن بست می‌افتم که برای بغل کردنم همین طور اجازه خواست.
درست مثل همان بار کوتاه و نفس بریده جواب می‌دهم:
_نکن!
نگاهش سر می‌خورد پایین:
_و کی بهت گفته که من حرف گوش کنم؟

برق گرفته از جایم می‌پرم که صدای خنده‌اش بلند می‌شود.
مچ دستم را می‌کشد:
_جوووون… ترس تو عشقه! بشین بابا… حوصله ی نعش کشی ندارم که بخوام بیام تو کارت! همین الانش می‌بینم چه طور نسخ منی بخوام ببوسمت که همین جا پس میوفتی گیسو کمند.
دستم را می‌گیرد و با کشیدنش وادارم می‌کند دوباره بنشینم.حق به جانب پاسخ می‌دهم:
_نه خیرم گناهه!من برعکس تو این چیزا رو می‌فهمم!
با شصتش روی دستم را نوازش می‌کند:
_دو نفری که عاشق همن از هر محرمی محرم ترن! گناه و اون حاجی می‌کنه که از سر هوس اینو و اونو می‌کشونه تو رخت خواب و با چهار تا آیه فکر می‌کنه حلال کرده گه خوریاش و…
منظورش را طبق معمول نمی‌فهمم! دستم را از دستش بیرون می‌کشم و نگاهم را از او می‌گیرم.
چند لحظه بعد با جدیت می‌پرسد:
_جا نزدی که؟
سکوت می‌کنم… ادامه می‌دهد:
_نه که نتونم یه نفره بجنگم.اتقاقا تنهایی یه لشکر و حریفم اما این یه قلم زندگی دو تامونه! جا نزن…واسه خاطر تو می‌جنگم، جا بزنی…
مکث می‌کند… درمانده می‌نالم:
_اما امید آقا جونم…
با حالت هیستریک انگشتش را مقابل بینی‌اش می‌گذارد و مانع ادامه ی حرفم می‌شود:
_هیششش… نشنوم!
نمی‌خواست بشنود،پس من به که باید می‌گفتم؟به که بگویم آقاجانم محال است مرا به او بدهد؟به که بگویم حتی مامان هم جبهه ی مرا خالی کرده؟
برعکس من که پرم از ناامیدی و تردید او با اطمینان تمام نگاهم می‌کند:
_زیر قولم نمی‌زنم، قرار بیست‌و هشتم مون سر جاشه!
می‌خواهم بگویم غیر ممکن است که انگشتش را نزدیک لبم نگه می‌دارد:
_دووم بیاری همه چی حله!
با دنیایی از تردید نگاهش می‌کنم، همه چیز را زیادی ساده گرفته بود. آقاجانم محال بود به این ازدواج رضایت بدهد.
این را در این چند روزی که حتی با من سر یک سفره ننشست به خوبی درک کردم.
جدیت را کنار می‌گذارد و جعبه ی مربع شکل و نسبتا بزرگ کادویی را از روی میز برمی‌دارد و به سمتم می‌گیرد:
_اینم کادوت معشوقه خانوم.
با قدردانی نگاهش می‌کنم،در اوج ناامیدی کاری کرد بهترین تولد عمرم را در کنارش بگذرانم.
در جعبه را باز می‌کنم، تعداد زیادی شکلات مربع شکل ،یک ماگ،یک قاب عکس چوبی و یک جعبه ی کوچکتر…
یکی از شکلات ها را بر می‌دارم و لبخندم عمق می‌گیرد. روی جلد تک تک شکلات ها عکس خودش است،همین طور روی ماگ بزرگ داخل جعبه… قاب عکس را بر می‌دارم و با دیدن عکس او دیگر نمی‌توانم جلوی خندیدنم را بگیرم.
با اخم ساختگی می‌توپد:
_زهر مار.
با خنده نگاهش می‌کنم و می‌پرسم:
_حتی رو جلد شکلاتا هم عکس خودته. این دیگه چه مدلشه؟
_مدل منه…دوس نداری مدلمو؟
زیر لب خودشیفته‌ای نثارش می‌کنم و خیره به قاب عکسش می‌شوم.
شکلات ها را دانه دانه برمی‌دارم و با لبخند هر کدامش را نگاه می‌کنم. روی جلد هر کدامش یک عکس متفاوت از خود اوست و من مانده‌ام این بشر چه قدر عکس دارد. در صفحه اش حتی یک سوم این عکس ها هم پست نشده.
چشمم به جعبه ی کوچک تر می‌افتد و با یک نگاه به امید و گرفتن تایید از او جعبه را برمی‌دارم و بازش می‌کنم.

یک گردنبد از مروارید های سیاه که وسطش با طلا به خط نستعلیق نام او آویزان شده.
اوج خودخواهی اش حتی در کادوهایش نیز دیده می‌شود.
با ابروی بالا پریده و جدیت می‌گوید:
_تو گردنت نبینمش جرت می‌دم.
جفت ابروهایم با حیرت بالا می‌پرد.رک گویی‌اش در حرف زدن خجالت زده‌ام می‌کند.
سرم پایین می‌افتد:
_کسی که کادو می‌ده دیگه این چیزاش و تایین نمی‌کنه.
با خودخواهی جواب می‌دهم:
_من تایین می‌کنم. مشکلیه؟
با لبخند به کادوی تولدم خیره می‌شوم و در دل اعتراف می‌کنم بهترین کادویی‌ست که تا به این سن گرفته‌ام.
_خدایی هنو نگرفتمت کلی خرج رو دستم گذاشتی اما نشستم حساب دو دو تا چهار تای زندگی‌مونو کردم تا شش ماهه اول اگه روزی یه نون و دو تا تخم مرغ من بخورم و یه کم علف از این ور اون ور واسه تو بچینم بذارم جلوت ضررای مالی که بهم زدی جبران می‌شه. مِن بعدش واسه من آبگوشت بار می‌ذاری خودتم به علف خواریت ادامه میدی عشقم!
چپ چپ نگاهش می‌کنم که از رو نمی‌رود:
_چیه؟زن باس کم خرج باشه خیلی رو روالم باشی هفته ای یه بار کدویی،گوجه ای چیزی زیر سیبیلی واست رد می‌کنم بخوری…
چشم ریز می‌کنم که با حالت مسخره ای خودش را عقب می‌کشد:
_اوه اوه می‌خوای رم کنی لگد بپرونی؟
با حرص جواب می‌دهم:
_اصلا من با تو ازدواج نمی‌کنم.
می‌خندد:
_اون وقت باس فکر یه دبه ترشی باشی خانوم مربی!
ابرو بالا می‌دهم:
_کی گفته؟چیزی که واسه من زیاده خواستگاره
اخم می‌کند:
_گور بابای همشون…من باشم کی جرئت داره سمتت بیاد؟
این همه زرگویی‌اش لبخند روی لبم می‌آورد..
_ناز نکن خره تهش که مال منی!
دلخور نچی می‌کنم:
_اذیتم می‌کنی! من گیاه خوارم نه علف خوار.
با حالت خنگی سرش را می‌خاراند:
_علف و گیاه فرقش چیه حالا؟جفتش و گوسفند می‌خوره.
چهره ی برزخی ام را که می بیند صدای قهقهه اش به هوا می‌رود،می‌خندد و غافل است از این‌که چه طور محو خنده ی او شده‌ام.
میان خندیدنش بریده بریده می‌گوید:
_یکی از لذت های زندگیم حرص دادنته!
با غیظ رو بر می‌گردانم:
_مرسی واقعا!
_خوب همه رقمه حال می‌کنم بات بده؟
جوابش را نمی‌دهم و خیره به هدیه‌ام نام او را لمس می‌کنم… زیاد طول نمی‌کشد که صدایش را نزدیک به خودم می‌شنوم:
_قهر کردی؟

سر تکان می‌دهم.به خیالم مثل بار قبل با خطاب کردنم به نام “جانانم” از دلم در می‌آورد.منتظر شنیدن صدای دلجویانه‌اش هستم که می‌گوید:
_خر شدی باز؟
بدجور در برجکم می‌خورد.یعنی مثل آدم بلد نبود منت کشی کند؟بلد بود و به عمد نمی‌گفت تا به قول خودش حرصم را در بی‌آورد.
چپ چپ که نگاهش می‌کنم می‌خندد و موبایلش را بیرون می‌کشد:
_باز کن سگرمه ها تو می‌خوام سلفی بگیرم.
تند مخالفت می‌کند:
_نه نگیر!
موبایلش را بالا می‌گیرد:
_در آینده یه چی باید باشه به نوادگانمون نشون بدیم و بگیم ها… مام بلد بودیم.بخند ببینم!
با تردید به دوربین نگاه می‌کنم که با تاکید حرفش را تکرار می‌کند:
_بخند گفتم!
به اجبار لبخندی می‌زنم و او،اولین عکس مشترک‌مان را ثبت می‌کند.
موبایل را پایین می‌آورد و عکس را نگاه می‌کند:
_جووون میده برای پست کردن تو اینستا با کپشن من و عشق علف خوارم همین الان یهویی!
نگاهم می‌کند تا اثر حرفش را در صورتم ببیند.
فهمیدم که هر چه قدر بیشتر حرص بخورم بیش‌تر خوشش می‌آید برای همین با لبخند محوی به کیک و عکس او که رویش به بزرگی خودنمایی می‌کرد نگاه می‌کنم.
چاقو را برمی‌دارم:
_هوس کیک کردم.
با اتمام حرفم بی‌آن که مهلتی به او بدهم چاقو را در کیک درست در قسمت چشمش فرو می‌برم و می‌چرخانم!سر آن یکی چشمش هم همین بلا را می‌آورم و تمام حرصم از او را این‌گونه تخلیه می‌کنم و رضایت مند از کارم به صورتش نگاه می‌کنم این بار نوبت من است که صدای خنده‌ام بلند شود.
با ترس آب دهانش را قورت می‌دهد و زیر لب گویا با خودش حرف می‌زند:
_دهنت سرویس امید،به خیالت پری دریایی شکار کردی این که از جادوگر شهر اُز هم خطری تره!
مرا نگاه می‌کند:
_پس فردا چش و چال مارم می‌خوای همین طوری در بیاری؟
با پیروزی سر تکان می‌دهم که و رضایت مند سر تکان می‌دهد:
_ خوبه هنوز راه فراری هست ولی…
مکث می‌کند خیره به او می‌پرسم:
_ولی چی؟
سرش را جلو می‌آورد:
_ولی با دل بی صاحابم که گیر توئه جادوگر شده چه کنم؟
ابرو بالا می‌اندازم:
_من جادوگرم؟
با شیطنت سر تکان می‌دهد:
_پس فکر کردی سفید برفی قصه‌هایی؟فقط شانست گرفته که من جادوگر پسندم.

رو برمی‌گردانم و با حرص زیر لبی می‌غرم:
_واقعا که…
با لذت نگاهش بین صورتم و گردنبد می‌گردد:
_بنداز گردنت!
با دودلی گردنبد را روی میز می‌گذارم:
_می‌دونی که نمی‌تونم بندازم.جلوی بقیه…
اخم می‌کند و این بار همان دو کلمه را چنان با تحکم می‌گوید که چند لحظه مات می‌مانم:
_بنداز گردنت!
چرا نمی‌فهمید با انداختن نام او بر گردنم خانواده‌ام را بیشتر از خود می‌رنجاندم؟وقتی تردیدم را می‌بیند گردنبند را برمی‌دارد و از بالای سرم آن را در گردنم می‌اندازد و با همان جدیت حرفش را می‌زند:
_فقط موقع خواب در میاری اونم چون نپیچه دور گردنت خفه بشی!
عمیق نگاهم می‌کند و ادامه بده:
_این نفسات لازممه!
لبخندی با اجبار می‌زنم و همان موقع تلفن امید زنگ می‌خورد!نفسش را رها کرده و زیر لب می‌غرد:
_تف به ذات خر مگست!
صفحه ی موبایلش را می‌بینم که نام پارسا رویش خورده.

تماس را وصل می‌کند و بی رودروایسی حرفش را می‌زند:
_جفت پا اومدی تو قسمت حساس ماجرا…!
لب می‌گزم،با این حرفش پارسا چه فکری می‌کرد؟
نمی‌دانم از آن سوی خط چه می‌شنود که اخم در هم می‌کشد:
_بِت گفتم تا شب ور دل خودمه هنو یه ساعتم نشده!
دلم هری پایین می‌ریزد، نکند آقاجانم فهمیده باشد؟
امید به من نگاه می‌کند و با اوقات تلخی جواب می‌دهد:
_همه‌ی اینا رو یکی یکی از دماغ‌شون در میارم. بالاخره که این دختر زن من می‌شه!
ترسم با این حرف بیش‌تر می‌شود،منظورش چه بود؟می‌خواست تلافی کند؟
با عصبانیت جواب آخر را می‌دهد:
_خیله خوب بابا قطع کن!
موبایل را با حرص روی میز می‌اندازد و می‌غرد:
_تف…یه روز سگی رو هم به ما نمی‌بینن! پاشو برو… اون داداش لندهور قلچماقت رم کرده.محض تو نبود می‌دونستم چه جور جفت پا بیام وسط حلقش و با آسفالت یکیش کنم
بیش‌تر می‌ترسم،یعنی نامدار فهمید؟از کجا؟
قیافه ی مات برده‌ام را که می‌بیند کامل به سمتم می‌چرخد و با اطمینان در چشم‌هایم نگاه می‌کند و محکم حرفش را می‌زند:
_گوش بگیر ببین چی می‌گم. تا الان واست شیرفهم شد می‌خوامت و پات هستم. اما هنو خرفهم نشدی که خانوادت لیاقتت و ندارن. قدر تو نمی‌دونن…بکش بیرون! همین امشب، اصلا همین الان با هم در می‌ریم. یه جور گم و گور می‌شیم گنده تر از آقاجونت و نامدار هم نتونن ردمون و بزنن… لازمه‌ش فقط یه مخ به کار افتاده ی توئه!
بدون پلک زدن نگاهش می‌کنم…هیچ اثری از شوخی در کلامش نبود ،با جدیت نگاهم می‌کند و انتظار می‌کشد تا جواب بدهم.
زیر سنگینی نگاهش کم می‌آورم و درمانده سری به طرفین تکان می‌دهم:
_نمی‌شه، نمی‌تونم اونا خونوادمن!
نفسش را کلافه رها می‌کند:
_هر خونواده‌ای که خونواده نشد به مولا.سه ساله من جز واسه دیدن داداشم پام و تو اون خونه ای که توش خونوادمن نذاشتم. خیلیم دارم حال می‌کنم با خودم! با هم از این جا می‌ریم.خودشون واسه برگشتت التماس می‌کنن حالا ببین!
نچی می‌کنم:
_نه… آقاجونم همون طوری که آذر و گذاشت کنار منم کنار می‌ذاره!
پوزخند می‌زند:
_آذر و گذاشت کنار؟بذار بِت بگم تموم این سالایی که آذر واسه خودش عشق و حال می‌کرده آقاجونت کنار نذاشتتش! اونی که همیشه کنار بوده تویی نه اون آبجی هفت خطت!
حرفش تمام وجودم را می‌لرزاند؛می‌گویند حرف حق تلخ است،شاید برای همین است شنیدن این جمله برایم مثل سر کشیدن کاسه‌ای زهر بود.همان قدر تلخ و گزنده!
تصویر تک تک اعضای خانواده‌ام جلوی چشمم می‌آید.
مامان، آقاجان،نامدار،نوید حتی آذر… می‌توانستم همگی‌اشان را پشت سرم بگذارم و با امید بروم؟اصلا می‌رفتم،خوشبخت می‌شدم؟با آه آقاجان پشت سرم، با اشک چشم مامان بدرقه ی راهم می‌توانستم خوشبخت شوم؟
آه از نهادم بلند می‌شود و سرم پایین می‌افتد، بدون گفتن کلمه‌ای حرف…او قطعا می‌فهمد دست کشیدن از خانواده‌ام برایم غیر ممکن است.
خیلی خوب پی به حالم می‌برد
عمیق نفس می‌کشد و بلند می‌شود،صدایش هیچ شباهتی به لحن همیشگی‌اش ندارد:
_پاشو برو!
تمام وجودم از سردی کلامش می‌لرزد و با چشم‌های به اشک نشسته نگاهش می‌کنم.
بی‌حرکتی‌ام را که می‌بیند با اوقات تلخی
گردنبد را از دستم می‌کشد و بی‌آن که حرفی بزند و دوباره بخواهد که گردنبند را در گردنم بی‌اندازم آن را پرت می‌کند داخل جعبه و با اخم به منِ مات برده می‌توپد:
_پاشو دیگه!
کار مسخره‌ایست اگر با بغضی که چنبره زده بیخ گلویم بخواهم با او حرف بزنم.
کیفم را روی شانه‌ام می‌اندازم و بلند می‌شوم!
با همان دلخوری مشهود در صورتم،بدون هیچ حرفی می‌خواهم از کنارش رد شوم که بازویم را اسیر می‌کند و مرا با خشونت به سمت خودش می‌کشاند.

نفسش را کلافه رها می‌کند:
_هر خونواده‌ای که خونواده نشد به مولا.سه ساله من جز واسه دیدن داداشم پام و تو اون خونه ای که توش خونوادمن نذاشتم. خیلیم دارم حال می‌کنم با خودم! با هم از این جا می‌ریم.خودشون واسه برگشتت التماس می‌کنن حالا ببین!
نچی می‌کنم:
_نه… آقاجونم همون طوری که آذر و گذاشت کنار منم کنار می‌ذاره!
پوزخند می‌زند:
_آذر و گذاشت کنار؟بذار بِت بگم تموم این سالایی که آذر واسه خودش عشق و حال می‌کرده آقاجونت کنار نذاشتتش! اونی که همیشه کنار بوده تویی نه اون آبجی هفت خطت!
حرفش تمام وجودم را می‌لرزاند؛می‌گویند حرف حق تلخ است،شاید برای همین است شنیدن این جمله برایم مثل سر کشیدن کاسه‌ای زهر بود.همان قدر تلخ و گزنده!
تصویر تک تک اعضای خانواده‌ام جلوی چشمم می‌آید.
مامان، آقاجان،نامدار،نوید حتی آذر… می‌توانستم همگی‌اشان را پشت سرم بگذارم و با امید بروم؟اصلا می‌رفتم،خوشبخت می‌شدم؟با آه آقاجان پشت سرم، با اشک چشم مامان بدرقه ی راهم می‌توانستم خوشبخت شوم؟
آه از نهادم بلند می‌شود و سرم پایین می‌افتد، بدون گفتن کلمه‌ای حرف…او قطعا می‌فهمد دست کشیدن از خانواده‌ام برایم غیر ممکن است.
خیلی خوب پی به حالم می‌برد
عمیق نفس می‌کشد و بلند می‌شود،صدایش هیچ شباهتی به لحن همیشگی‌اش ندارد:
_پاشو برو!
تمام وجودم از سردی کلامش می‌لرزد و با چشم‌های به اشک نشسته نگاهش می‌کنم.
بی‌حرکتی‌ام را که می‌بیند با اوقات تلخی
گردنبد را از دستم می‌کشد و بی‌آن که حرفی بزند و دوباره بخواهد که گردنبند را در گردنم بی‌اندازم آن را پرت می‌کند داخل جعبه و با اخم به منِ مات برده می‌توپد:
_پاشو دیگه!
کار مسخره‌ایست اگر با بغضی که چنبره زده بیخ گلویم بخواهم با او حرف بزنم.
کیفم را روی شانه‌ام می‌اندازم و بلند می‌شوم!
با همان دلخوری مشهود در صورتم،بدون هیچ حرفی می‌خواهم از کنارش رد شوم که بازویم را اسیر می‌کند و مرا به سمت خودش می‌کشاند.
بازویم به سینه‌اش می‌چسبد و نیم رخم برابر می‌شود با گردنش!
قدم کوتاهی او جلو می‌آید و همان میلی‌متر فاصله را هم از بین می‌برد.نه تنها قلبم که تک تک جوارح بدنم نبض می‌گیرد.

با احساس گرمای تنش تمام وجودم گر می‌گیرد و می‌خواهم فاصله بگیرم که بیش‌تر بازویم را فشار می‌دهد.
بدون این‌که به سمتش برگردم کوتاه لب می‌زنم:
_ولم کن!
پیشانی‌اش را به شقیقه‌ام می‌چسباند و لبش درست روی گوشم قرار می‌گیرد.
با بیرون دادن بازدمش تمام تنم از گرمای نفسش می‌سوزد.
آرام حرف می‌زند اما هر کلمه‌اش آتش در وجودم به پا می‌کند:
_یه قطره اشک بریزی کارت تمومه کل دنیا هم جمع بشن نمی‌ذارم بری!
صدای نفس‌هایش را می‌شنوم که هر لحظه عمیق تر می‌شود و کشدار تر…
_گفتم با یه قطره اشکت از پا در میام…فکر کردی واسه چی به زورم شده بغلت نمی‌کنم؟سیب زمینی‌م یا از مردی افتادم؟هه… خری اگه همچین فکری کنی! مثل سگ دارم تو آتیشت می‌سوزم اما تحمل می‌کنم به وقتش…تو هم تحمل کن خوشگلم،بدون آبغوره گرفتن بشین یه گوشه روزا رو بشمار!هفده روز مونده تا مال من بشی…
شنیدن حرف‌هایش…نزدیکی‌اش… نفس‌هایش… جز طلب صبر در مقابل این مرد چه می‌خواهم از خدا؟
نمی‌گذارد فاصله بگیرم، این بار هدفش را می‌دانم…سوزاندن من!
این بار با عجز می‌نالم:
_ولم کن امید!
کنار گوشم عمیق نفس می‌کشد:
_چه طوری ولت کنم؟
با درد چشم‌هایم را می‌بندم!او واقعا دوستم داشت،حرف‌هایش، نفس‌هایش، صدایش،نگرانی‌هایش…
همه ی این‌ها دوست داشتنش را فریاد می‌زدند،چه طور می‌خواستم به او شک کنم؟چه طور می‌توانستند روی علاقه ی او چشم ببندند؟
انگار فقط من می‌دیدم! او هم مثل من بی‌تاب است،بی قرار است، دل تنگ است… قلبش…درست مثل من سعی دارد قفسه ی سینه‌اش را بشکافد.
چند نفس عمیق و پی در پی می‌کشد و رفته رفته حلقه ی دستش دور بازویم شل می‌شود و عقب می‌رود.
بازدم حبس شده در سینه اش را بیرون می‌فرستد و این بار بدون نگاه کردن به صورتم می‌گوید:
_برو!
گفت گریه نکن اما نمی‌دانست این روزها نه اختیار اشک‌هایم را دارم، نه دل افسار گسیخته‌ام را…
قطره‌‌ای که راه خودش را تا گونه ام ادامه می‌دهد را پاک می‌کنم و می‌خواهم دل از آن‌جا بکنم که با شنیدن نامم از زبان او میخکوب می‌شوم:
_جانان!
ضربان قلبم را بیخ گلویم حس می‌کنم گفت جانان… نگفت جان‌جان،نگفت خانم مربی،نگفت گیسو کمند،نگفت معشوقه… نامم را صدا زد. با صدای اغوا کننده‌اش گویا روح را از تنم جدا کرد.
برمی‌گردم،موبایلی از جیبش بیرون می‌آورد و به سمتم می‌گیرد:
_شبا قبل از خواب دلم می‌خواد صداتو بشنوم!
نگاهم بین او و موبایل دستش چرخ می‌خورد.
خیلی وقت بود موبایل نداشتم، خیلی وقت بود با او پای تلفن صحبت نکرده بودم.
خیلی وقت بود دلتنگ صدایش بودم،دلتنگ حرف هایش…
لبم باز به اعتراض می‌شود:
_آخه من…
مهلت حرف زدن نمی‌دهد:
_هیش!اینم می‌زنم پا حسابت!
موبایل را هم داخل جعبه ی کادوئی می‌اندازد و آن را به دستم می‌دهد.
محو لبخند می‌زند:
_حالا تا کار دستت ندادم بزن به چاک!
لبخندم به او بی ارادی‌ست، سری برایش تکان می‌دهم و این بار که قصد رفتن می‌کنم،دیگر هیچ صدایی جز روشن شدن فندکش نمی‌شنوم.
باز هم قرار بود آن سیگار لعنتی مرحم دردهایش شود. لعنت به هر چیزی که او را وابسته ی خودش کرده بود.

با استرس ناخنم را به دندان گرفتم و بی‌اعتنا به این‌که از فرم می‌افتند به داد و بیداد پیمان گوش می‌دهم:
_دختره رو بی صاحاب گیر آورده دست روش بلند کرده… دو هفته ست تو خونه زندانیه اون وقت هیچکی هیچ حرفی به من نزده…چرا موندی این‌جا آبجی؟ چرا همون شب دست جانان و نگرفتی بیای تهران؟
صدای با صلابت آقاجان را بلند تر از همیشه می‌شنوم:
_چون من نذاشتم… تا وقتی هم که من زندم کسی حق نداره برای زنم و دخترم تصمیم بگیره!
از لای پرده‌ی آشپزخانه سرک می‌کشم.پیمان ایستاده و مامان سعی دارد آرامش کند اما او با خشم داد می‌زند:
_هه….منم مردم بذارم هر ظلمی خواستی به خواهر و خواهر زاده‌م بکنی! اون موقعی که آبجیم و مجبور کردی صیغه ی توئه پیری با چند تا بچه همسن خودش بشه من بچه بودم،الان نمی‌ذارم همون ظلم و به جانان بکنی!
چشم‌هایم تا سر حد ممکن گرد می‌شود!گفت صیغه…
پرده از لای انگشتانم سر می‌خورد و دستم با ناباوری روی دهانم می‌نشیند، یعنی مامان من،صیغه ی آقاجانم شده!آن هم با اجبار…
_حتی الانم اون قدر بزرگ نشدی که بیای جلوی من قلدری کنی! گور تو از خونم گم کن بیرون…
پس آن داستان هایی که مامان از گذشته تعریف کرد،آن حرف ها… آن علاقه ای که بین او و آقاجانم شکل گرفته بود…

_می‌رم اما جانان و فریبا رو هم با خودم می‌برم!
_حتی اگه منم بمیرم تو این حق و نداری!
تمام حرف های مامان در سرم چرخ می‌خورد،گفت صیغه… گفت با اجبار… مامان گفت عاشق آقاجانم شده،گفت با عشق ازدواج کرده،نگفت صیغه شده آن هم به اجبار… اصلا مگر آقاجانم با این همه علاقه و عشقش می‌توانست مامان را مجبور به کاری کند؟

در پذیرایی باز می‌شود،قطعا نامدار و پارسا آمدند.آقاجانم نامدار را پی پارسا فرستاد تا تصمیم مهمی را در حضور همه بگوید. از آشپزخانه بیرون می‌دوم.
حدسم درست از آب در آمد!خودشان بودند.
نامدار با دیدنم اخم می‌کند و بی‌اهمیت از کنارم می‌گذرد.
ظهر وقتی باخبر شد با پارسا رفته‌ام چنان الم‌شنگه‌ای در خانه راه انداخته بود که مامان بیچاره‌ام از ترس زهر ترک شد.
طبق گفته‌ی مامانم آخر هم آقاجانم مقابلش ایستاده و گفته:
_من این طور صلاح دیدم.امروزم آخرین روزیه که این دختر واسه بیرون رفتنش از من اجازه خواست.
از شنیدن این حرف کلی خوشحال شدم. به گمانم دوره ی اسارتم به سر رسید و آقاجان کم کم از خر شیطان پایین آمده بود که بعدا فهمیدم آقاجانم تصمیم نهایی‌اش را راجع من گرفته.
همان تصمیمی که امشب قرار است در حضور همه بیان شود،همه جز نوید که فرزند تازه رسیده‌اش را بهانه کرد برای نیامدن.
در این بهبوهه شانس با من یار بود که سر و کله‌ی پیمان پیدا شد و با شنیدن ماجرا گویا آتش به جانش افتاد.
با استرس به پارسا نگاه می‌کنم که لبخند اطمینان بخشی به صورتم می‌زند.
پشت سر او به پذیرایی می‌روم،دایی با دیدنم با صورتی گر گرفته دستور می‌دهد:
_وسیله مسیله ها تو جمع کن. همین امشب با من می‌ریم تهران!

با تردید به مامان نگاه می‌کنم که صدای آقاجانم نگاهم را سمت خود می‌کشاند:
_من یه تصمیمی گرفتم!
بهتر بود بگوید من حکم را صادر کرده‌ام!
با این حرف به همه مخصوصا پیمان نشان می‌دهد که حرف آخر را خودش خواهد زد، که کسی حق دخالت ندارد. که در آخر اوست که حکم را صادر می‌کند.
نگاهش از روی همه می‌چرخد و در آخر قفل می‌شود روی منی که پشت پارسا سنگر گرفته بودم.
گلویی صاف می‌کند:
_هر چه قدر هم که خطا کرده باشی باز دخترمی… دلم نمی‌خواد به خاطر اشتباهاتت بسپارمت دست کسی که شناختی روش ندارم.
چشم‌هایم برق می‌زند و لبم باز به لبخند می‌شود.فکر می‌کردم دیر یا زود دوباره بحث خواستگاری را پیش می‌کشد اما او منصرف شده!
با لبخند به مامان نگاه می‌کنم اما با دیدن نگاه نگران او حس بدی از ترس به دلم القا می‌شود!این نگاه مامان نمی‌توانست بی‌سبب باشد.
با حرف بعدی آقاجان رسما سنگ‌کوپ می‌کنم:
_برای همین با پارسا ازدواج می‌کنین! هر چه سریع‌تر…
خنده از لب‌هایم پر می‌کشد!برای چند لحظه سکوت وهم آوری فضای خانه را پر می‌کند.
بارها آقاجانم حرف من و پارسا را به میان آورد اما این بار چنان با صلابت و اطمینان این حرف را زد گویا هیچ روزنه‌ای برای مخالفت نیست!
اولین کسی که به خودش می‌آید،پارساست:
_عمو جان ما صحبت کرده بودیم که…
صدای محکم آقاجانم حرفش را قطع می‌کند:
_فکر کنم اون قدر بهم مدیون هستی که الان حرف روی حرفم نیاری! من تو رو بزرگت کردم پسر…من تو رو تربیتت کردم… حق پدری به گردنت دارم! بد تو نمی‌خوام… این ازدواج به نفع همه‌ست!
اولین بار بود می‌شنیدم آقاجان ملت این همه سال را سر پارسا بگذارد و رسما خلع سلاحش کند.
صدای خنده ی پیمان بلند می‌شود و توجه همه را به سمت خود جلب می‌کند.
بلند بلند می‌خندد و در میان خنده‌هایش حرفش را می‌زند:
_رو دست نداری حاجی!از فریبا چرخید حالا نوبت رسیده به جانان و پارسا…و چرا فکر کردی من اجازه می‌دم خواهر زادم با کسی که دوسش نداره ازدواج کنه؟
صدای آقاجانم با عصبانیت بالا می‌رود:
_نیازی به اجازه ی کسی ندارم،من تصمیم خودم و گرفتم.توی همین هفته هم مراسما رو شروع می‌کنیم.می‌خوام هر چه سریع تر برین سر خونه زندگی خودتون!
با ترس به آقاجان نگاه می‌کنم، دلم گواهی بدی می‌داد!از لحن پر صلابت آقاجانم می‌ترسیدم.خیلی زیاد… با همین لحن آذر را برای همیشه حذف کرد،هر وقت این طور حرف می‌زد دیگر احدی جلودارش نبود.
با صدای داد نامدار تکان شدیدی می‌خورم و مات و مبهوت نگاهش می‌کنم:
_مگه من مرده باشم بذارم به زور شوهرش بدی!

 

اخم‌های آقاجانم در هم می‌رود اما من با شعف به نامدار نگاه می‌کنم،او می‌توانست آقاجانم را از تصمیمش برگرداند…
مثل هر زمان او می‌توانست آقاجانم را متقاعد کند.
این بار برعکس همیشه آقاجان با عصبانیت جواب می‌دهد:
_بی‌غیرت نباش پسر…!خواهرت سن ازدواجش رسیده. هی مانع شدی که اسیر اون پسره ی آسمون جل شد و آبروی ما رو به باد داد.
پیمان داد می‌زند:
_از غیرت خودت بپرس حاجی!درست یا غلط دخترت عاشق شده نه خراب… جای دستور دادن دو کلام باهاش حرف بزن ببین دردش چیه!

ملتمس به پارسا نگاه می‌کنم تا حرفی بزند اما با چهره ای در هم فقط نظاره گر است.
صدای آقاجان نگاهم را سمت خود می‌کشاند.
_همین که به خاطر نالایقی‌ش تو همین خونه سر نبریدمش باید بره خداشو شکر کنه. دختر حاج مصطفی یک شب تا صبح با اون پسره ی لات بوده…تا همین جاشم که این بی آبرو رو توی خونم نگه داشتم بزرگواری کردم… حالا هم حرفم دو تا نمی‌شه توی همین هفته خطبه ی محرمیت‌شونو می‌خونم!
صدای نامدار بلند می‌شود:
_این اجازه رو بهت نمی‌دم!
نگاه آقاجانم با اقتدار به نامدار می‌افتد:
_نیازی به اجازه ی تو ندارم پسر…!تا همین جاشم بد کردم افسار این دختره رو دادم دستت!
تمام تنم می‌لرزد و اختیارم را از دست می‌دهم:
_من حیوون نیستم که کسی افسارم و دست بگیره!
جان می‌دهم در آن لحظه،با بغضی سنگین… با ترس… با دلی شکسته… با کامی تلخ….سخت است حرف زدن اما سخت تر از آن سکوت کردن است،حرمت نگه داشتن است.
عمیق نفس می‌کشم:
_می‌خوام اجازه بدین اون طوری که دلم می‌خواد زندگی کنم!
انگار همین جمله ی ساده زیادی برای آقاجانم سنگین است که این طور داد می‌زند:
_اجازه بدم پشت پا بزنی به آبروی چند ساله‌م و زن یه آدم معتادِ بی نماز بشی؟
با چشم‌های به اشک نشسته نگاهش می‌کنم:
_مگه همه ی اونایی که نماز می‌خونن خوبن آقاجون؟شما یک بار مسیر درست و به امید نشون دادید. بار دوم هم می‌تونین!
_اون موقع نمی‌دونستم ابراهیم یک عمر نون حروم به خورد این بچه داده.من این جماعت و می‌شناسم.خوشبختت نمی‌کنه دختر…!چهار روز دیگه به التماس میوفتی که طلاقت بده.تو سر بازار نبودی ببینی هر روز چند نفر از این بلاها سرشون میاد.
“خوشبختت نمی‌کنه”

چه جمله‌ای بود که همه اصرار داشتند به خرد مغزم بدهند؟زیادی دل نازک شده‌ام،چشم‌هایم نمناک می‌شود و دلم برای خودم می‌سوزد:
_اما من با کس دیگه ای هم خوشبخت نمی‌شم آقاجون!
چرا امید داشتم او هم دلش به حالم بسوزد؟
بیش‌از پیش چهره در هم می‌کشد:
_تنهایی بهت فشار آورده فکر می‌کنی آسمون دهن باز کرده و فقط امید از توش اومده بیرون…چرا نمی‌خوای باور کنی دو روز بعد این عطش میخوابه؟ عشق واقعی بعد از ازدواج به وجود میاد، الان اون شیطونه که بین شما دو تا داره می‌تازونه!
چرا نمی‌خواست بفهمد عشق میان من و او محکم تر از آن بود که از فشار تنهایی به سراغم آمده باشد
این بار صدای گرفته‌ی پارسا بلند می‌شود:
_عمو جان…
به او نگاه می‌کنم و دلم برای او بیش‌تر از خودم می‌سوزد!چشم‌هایش قرمز شده و از حالت صورتش معلوم است دارد جان می‌کند تا با اشک ریختن غرور مردانه‌اش نشکند.

عمیق نفس می‌کشد و حرفش را می‌زند:
_من نمی‌تونم دختر تونو خوشبخت کنم چون من…
عمیق تر نفس می‌کشد:
_من توی قلبم هنوز به همسرم وفادارم!
حتی صدای درمانده ی پارسا هم برای قانع کردن آقاجانم کفایت نمی‌کند:
_فکر می‌کنی اون خدا بیامرز راضیه تو خودت و عذاب بدی؟عقد می‌کنید…کم کم می‌بینید با خواست و رضایت خدا پیش رفتن چه نوری توی زندگی‌تون میوفته. اون وقت دو تا تون عشق واقعی که بین زوجین جریان داره رو احساس می‌کنید.
دایی تاب نمی‌آورد و عصبی مرا مخاطب قرار می‌دهد:
_برو بالا وسیله ها تو جمع کن جانان کسی نمی‌تونه مجبورت کنه!
فریاد آقاجان چهار ستون خانه را می‌لرزاند:
_باید از رو جنازه ی من رد شی بذارم دخترم و جایی ببری!
دایی بدتر از آقاجان صدایش را روی سرش می‌اندازد:
_لازم باشه این کارم می‌کنم حاجی اما نمی‌ذارم خواهر زادم و به زور عقد کسی کنی که نمی‌خوادش.
باز هم ساکت نمی‌مانم:
_من نمی‌خوام جایی برم دایی!
با سرزنش نگاهم می‌کند،چشم‌‌هایم از صورت نگران مامان گذر می‌کند و خشم نامدار و پیمان را می‌بیند و در آخر قفل می‌شود روی آقاجانم و حرفم را می‌زنم:
_می‌خوام بمونم و برای خواسته‌م بجنگم!
_خواسته ی تو بی آبرو کردن خانوادت و بدبخت کردن خودته؟
ازدواج با او یعنی بدبختی؟ اگر در عینی که قلبم برای او می‌تپید با کس دیگری ازدواج می‌کردم،خوشبخت می‌شدم؟
آرام اما محکم پاسخ می‌دهم:
_خواسته ی من ازدواج با کسیه که انتخابش کردم و دوستش دارم.

سکوت سنگینی در خانه حکم‌فرما می‌شود تا این‌که سکوت را صدای آقاجانم می‌شکند:
_تنها یه راه داره که بتونی با اون پسر ازدواج کنی!
در دلم نور امیدی می‌تابد و منتظر به او نگاه می‌کنم،تسبیح دانه سفیدش را بین انگشتانش می‌چرخاند و دستش را بالا می‌آورد و به در اشاره می‌کند:
_همین الان پشت کنی به کل خانوادت و بری…از این شهر بری و دیگه هیچ وقت سراغ خانوادت و نگیری!حاضرم خدا رو شاهد بگیرم که یه روز با پشیمونی برمی‌گردی اما اون موقع هم در خونه ی من به روی تو باز نمی‌شه! وصیت می‌کنم حتی سر خاکمم نتونی بیای…اگه بری،فراموش می‌کنم دختری به اسم جانان دارم و حق پدری مو حلالت نمی‌کنم.حالا اگه اون پسر اون قدر برات اهمیت داره که بتونی برای همیشه به پدر و مادرت پشت کنی همین الان معطل نکن و برو!

با هر کلمه‌اش قلبم بیش‌تر فشرده می‌شود.تمام حرف‌هایش را محکم و بی لحظه‌ای تردید گفت!لحظه‌ای که گفت حقم را حلالت نمی‌کنم به قدری کوتاه،صدایش نلرزید.
دست روی نقطه ضعفم گذاشت، می‌دانست بی رضایت او نمی‌روم. می‌دانست برای همیشه به مادرم پشت نمی‌کنم.چون می‌دانست این را گفت…
با اخم ادامه ی حرفش را می‌زند:
_حالا یا واسه همیشه برو،یا بیش‌تر از این دل پدر و مادر تو نشکن!
برای اولین بار در زندگی‌ام تا این حد درمانده شده‌ام.
دیگر توان مهار کردن اشک‌هایم را ندارم.
توان ایستادن هم ندارم.می‌خواهم حرف بزنم،می‌خواهم دلم را از حرف‌های تلنبار شده خالی کنم،می‌خواهم با گله و شکایت داد بزنم اما نمی‌خواهم آقاجانم را برنجانم.
قلبم از سنگینی دردهای ریخته شده رویش تاب نمی‌آورد.
قبل از آن‌که پیش چشم آن همه آدم بشکنم به اتاقم پناه می‌برم و سدی که تا آن لحظه پیش اشک‌هایم بنا کرده بودم را می‌شکنم.

خودم را روی تخت پرت می‌کنم و سرم را مابین بالش فرو می‌برم.
نگاه امید برای لحظه‌ای از جلوی چشم‌هایم کنار نمی‌رود.
او مرا می‌خواست،من هم او را می‌خواستم اما قسمت… ما را برای هم نمی‌خواست.
هر بار احمقانه به دلم امید می‌دادم و هر بار تمام باورهایم پیش چشمم می‌شکست.
صدای هق هقم را با فرو بردن سرم داخل بالش خفه می‌کنم.
در همان لحظه عهد می‌بندم اگر روزی دختر دار شدم هیچ گاه او را از عاشقی منع نکنم.آقاجان چه طور می‌توانست رضایت دهد با کسی ازدواج کنم که سال‌ها حکم برادر را برایم داشته؟
من…پارسا؟ دل من به کنار،دل پارسا تماما برای سمانه بود.محال بود جز سمانه کسی را به قلبش راه بدهد،آن هم جانان را… کسی که حکم خواهرش را داشت.

با باز شدن در چهره‌ام در هم می‌رود،حوصله ی هیچ کس را ندارم. دلم مانند کودکی بهانه گیری شده که عروسکش را از او گرفتند،حال اگر صد عروسک هم پیش چشمم ردیف کند،من عروسک خودم را می‌خواهم.
نه مامان،نه آقاجان… در آن لحظه هیچ کس درمان زخمی که قلبم را خراشیده نبود جز همانی که باعث این زخم شده.
تخت تکانی می‌خورد و دستی روی سرم می‌نشیند.
لحظه ای نمی‌گذرد که صدای دایی در گوشم می‌پیچد:
_مگه پیمان مرده که تو این طوری اشک می‌ریزی؟
بینی‌ام را بالا می‌کشم و سرم را از بالش بلند می‌کنم.
اشک هایم را با پشت دست پاک می‌کنم و صاف می‌نشینم.
عمیق نگاهم می‌کند و حرفش را می‌زند:
_بزرگ شدی!واسه خواسته‌هات می‌جنگی!
بغض صدایم را زمخت و دو رگه کرده:
_چه فایده؟مگه من حق انتخاب دارم؟
_البته که داری ولی…
مکث می‌کند،می‌دانم چه می‌خواهد بگوید و درست طبق حدسم مکثش را می‌شکند:
_بین این همه آدم چرا اون؟
زهرخند می‌زنم:
_فکر می‌کنی تا حالا از خودم نپرسیدم؟هزار بار به خودم و قلبم لعنت فرستادم اما فایده‌ای نداره… عاشقش شدم.
آه از نهادش بلند می‌شود:
_فراموش نکردی که چه طور دلتو شکست؟
با بغض سری به علامت منفی تکان می‌دهم:
_می‌دونی که قمار بازه؟
تایید می‌کنم.
_می‌دونی که با کلی دختر در ارتباطه؟
اشکم می‌ریزد و سر تکان می‌دهم.
_می‌دونی که هر شب توی مهمونی‌های آن‌چنانیه که کمترین خلافش خوردن مشروبه و دختر بازی؟
لبم را محکم گاز می‌گیرم و سر تکان می‌دهم.
_با وجود همه ی اینا عاشقشی؟
همراه با پایین آمدن اشک‌هایم سر تکان می‌دهم.
چند لحظه‌ای به صورتم نگاه می‌کند،انگار باورش زیادی سخت است.سخت است عاشق شدنم را بپذیرد،سخت است دل باختنم را بفهمد!
منتظر شنیدن سرزنش‌هایش هستم که سر تکان می‌دهد:
_هر چی بشه،هر تصمیمی که بگیری من پشتتم!
به چهره‌اش نگاه می‌کنم،آخرین بار دعوا کردیم اما خدا می‌داند تا چه حد دلتنگ او و حمایت های بی مرزش بودم.

در آغوشم می‌کشد و لحنش تغییر می‌کند و شوخی شوخی حرفش را می‌زند:
_ولی خودمونیم خیلی کج سلیقه‌ای!
می‌خندم و اشک‌هایم را پاک می‌کنم.
نفس عمیق می‌کشد :
_عاشق نشدی،نشدی…اون وقت تو دام کسی افتادی که هیچ شباهتی به خودت نداره.
سکوت می‌کنم و او ادامه می‌دهد:
_نمی‌خوام ناامیدت کنم،آقاجونتم که در نظر نگیری شما مثل دو خط موازی می‌مونین.به هر شکلی که حساب کنی نمی‌شه… دو تا خط موازی و تا ته دنیا هم که ادامه بدی به هم نمی‌رسن مگر این‌که یکی‌شون بشکنه.اون وقت باید قید خودش و کامل بزنه،اون وقته که باید با خودش خداحافظی کنه.اگه بشکنی یعنی قبول کردی یه عمر تو خونه ای که نماز می‌خونی شوهرت مشروب بخوره و پارتی بگیره.اگه بشکنی یعنی قبول کردی بچه هاتو با نونی بزرگ کنی که پولش با قمار بازی به دست اومده. اگه بشکنی یعنی قبول کردی زنِ مردی بشی که براش محرم و نامحرم هیچ اهمیتی نداره.

نگاهش می‌کنم، چرا حرف‌هایش بوی منطق می‌داد؟منطقی که تلخی‌اش تا عمق گلویم را می‌سوزاند.
احمقانه و مظلومانه می‌پرسم:
_اگه اون خطی که می‌شکنه امید باشه…
به چشم‌هایم نگاه می‌کند و جواب می‌دهد:
_سخته،بخوام با دید منطق بهت بگم غیر ممکنه.غیر ممکنه کسی که طعم همه ی غذا ها رو چشیده قناعت کنه که باقی عمرش و با یه نوع غذا سر کنه.
غیر ممکنه کسی که یه شبه میلیونی از بردش به جیب می‌زنه بخواد برای یک قرون دوزار سگ دو بزنه و کار کنه.عشق خوبه… اما به تنهایی کافی نیست.یه زندگی و نمی‌شه فقط با عشق پیش برد و به قول معروف هندل کرد.
شما مثل زمینین و آسمون.مثل سیاه و سفید….مثل روز و شب… می‌دونی دارم از چی می‌گم؟از یه تضاد صددرصدی!تضاد خاکستری و سیاه،زرد و نارنجی قشنگه اما وقتی تفاوت ها صد در صد باشه…
مکث می‌کند:
_اذیت می‌شی جانان.

دلم می‌خواست سرم را مثل کبک در برف فرو ببرم و همچنان بر این عقیده باشم که من و او در کنار هم ما می‌شویم اما از کنار منطق حرف‌های پیمان نمی‌شد به آسانی گذشت.
_با این وجود اگه دلت می‌خواد بشکنی، اگه اون برات از باورهات،از شخصیتت مهم تره… من تا آخرش پشتت هستم.
دلم شنیدن این حرف‌ها را نمی‌خواهد اما عقلم…با شمشیری تیز و بُرنده به اسم حقیقت به جنگ با دلم رفته و قصد دارد در جا خفه‌اش کند.
سرم را روی سینه ی پیمان می‌گذارم و حرفی نمی‌زنم.
در جدال عقل و قلبم به این فکر می‌کنم از صبح تا حالا چه قدر دلم برایش تنگ شده.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو نه

قلب بی قرارم از هیجان چنان پر ضرب در سینه ام می کوبد که فرصت …

3 نظر

  1. ممنون .ولی خواهش میکنم نرین یک ماه دیگه بیاین.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *