خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خاظره/پارت سیو نه

رمان خاظره/پارت سیو نه

او هم دستم را پس می‌زند.سینی چای را روی میز می‌گذارم و زودتر جایی برای نشستن پیدا می‌کنم.
همه سکوت کرده اند و تنها چیزی که به گوش می‌رسد صدای نفس‌های بلند و از سر خشم است.
گویی همه منتظر حرفی‌اند تا حمله را شروع کنند.
این فرصت را امید با صاف کردن گلویش و آغاز حرف به دست بقیه می‌دهد:
_خوب می‌رم سر اصل مطلب.
صدایش محکم است،بم و گیرا…انگار این جو فقط روی شانه‌های من سنگینی می‌کند.
دست‌هایم را در هم می‌فشارم…خدایا خودت کمک کن!
برعکس من که نفس کشیدنم نیز با احتیاط بود او با خونسردی کامل حرفش را می‌زند.
_همون طوری که می‌بینین بابام حاضر نشد باهام بیاد خواستگاری…منم نشستم دو دو تا چهار تا کردم دیدم خودم زبونش و دارم بود و نبود بابام چندان توفیری هم نمی‌کنه. گوشت با منه حاجی؟
با این حرف نگاه خشمگین آقاجانم را به سمت خودش می‌کشاند.
بی آن‌که ذره ای بترسد تنش را جلو می‌کشد و دستش را به دسته ی مبل می‌گیرد نگاهش را از من عبور می‌دهد تا به آقاجانم برسد:
_همون طور که دلیل اومدنم واضحه همون قدر واضح خودمم می‌گم… برای خواستگاری دخترتون جانان اومدم! برعکس باقی خواستگارایی که پاشون تو این خونه باز می‌شه من نه به خاطر اسم و رسم تون پا پیش گذاشتم نه مال و منال تون…دلیل این جا بودنم فقط و فقط دختر تونه
میان این همه احساس ضد و نقیض قلبم با شنیدن این حرف به طپش می‌افتد و در دلم حس شیرینی را احساس می‌کنم.
_لازم باشه صد بار می‌رم و میام اما دست نمی‌کشم.
نوید ساکت نمی‌ماند:
_یعنی باور کنم از عشق زیادت پا پیش گذاشتی؟
امید مغرورانه نگاهش می‌کند و جواب می‌دهد:
_هر چی بوده اون قدر قوی هست که سفت و سخت تا تهش وایستم.
استرس مثل خوره به جانم می‌افتد و تمام تنم را تحت شعاع قرار می‌دهد و اگر کنترلم را روی خودم از دست بدهم قطعا همین جا نقش زمین می‌شوم.
نوید با تمسخر می‌گوید:
_آها… و فکر میکنی اون حس قوی برای خوشبخت کردن خواهر من کافیه؟
بدون مکث جواب می‌شنود:
_من همچین حرفی زدم؟
جواب‌هایش به خشم نوید دامن می‌زند. با غیظ می‌غرد:
_پس رو چه حسابی پا پیش گذاشتی؟
_تو فکر کن خدا بهم وعده شو داده منم اومدم جلو!
تمسخر لحن نوید را آن هم با این غلظت اصلا نمی‌پسندم:
_خدا؟اشتباه نمی‌کنی؟
با این حرف نگاه مغرورانه ی امید را سمت خود می‌کشاند:
_چیه؟خدا فقط مال شما تسبیح به دستاست؟
_پس از اونایی که بدون شغل و پول میان جلو و فقط از توکل می‌گن! فکر کنم بابات از ارث محرومت کرده نه؟شغلی داری که اگه پول تو جیبی هات ته کشید بتونی باهاش زن و زندگی تو اداره کنی؟

امید با تسلط و بدون باختن خودش پاسخ می‌دهد:
_شغلم رانندگیه و در حال حاضر بیکارم!
حتی من هم از این جواب قاطعانه‌اش جا می‌خورم.
با این حرف‌هایش اوضاع را خراب تر می‌کرد.چرا گفت بیکارم؟
تمسخر در نگاه نوید دو چندان می‌شود.معلوم است حرف نیش داری را سر زبانش می‌چرخاند اما قبل از این‌که او حرفی بزند نامدار می‌گوید:
_فکر کنم قیمت ساعت دستت چهارده پونزده میلیون باشه درسته؟یا ادکلنت
… کمه کم پنج تومن آب خورده.اینا رو از حقوق بی‌کاریت می‌خری؟
امید به ساعتش نگاه می‌کند و این بار برای جواب دادن کمی مکث می‌کند اما باز هم هیچ لرزشی وارد صدایش نمی‌شود:
_نه…این دو قلمی که گفتی و هدیه گرفتم

 

این بار پوزخند روی لب‌های نامدار نیز می‌نشیند.
از فرط شرم نفسم بند آمده و جرئت بلند کردن سرم را نداشتم.عمدا این حرف ها را می‌زد؟عمدا دست از مراعات کشیده بود و تیشه به ریشه ی جفت مان می‌زد؟
صدای خشمگین آقاجانم ترسم را دو چندان می‌کند :
_تحویل بگیر نامدار…پای کیو به خونه ی من باز کردی!
سرم پایین است اما خشم صدای نامدار را به خوبی تشخیص می‌دهم:
_اونی که باید این چیزا رو ببینه و بفهمه من نیستم آقاجون!
صدای متعجب و آمیخته به خنده ی امید بلند می‌شود:
_آها…پس امشب اینجا بودنم محض خواستگاری نیست! هدف یه چی دیگه بوده…
آقاجان عصبی صدایش را بالا می‌برد:
_پس فکر کردی من دخترم و به یه آسمون جل و هیچی ندار مثل تو می‌دم؟
امید با خونسردی جواب می‌دهد:
_حالا بحث تون هیچی ندار بودنه منه؟
_بحث حروم خوری و حروم لقمه‌گی تو و پدرته… آدمی هم که نون حلال از گلوش پایین نرفته باشه نمی‌تونه داماد من بشه!
بالاخره خونسردی امید هم از بین می‌رود و جای خودش را به خشم و کینه می‌دهد:
_در جریانم حاجی! سه سال قبلم سر همین منطق از پای سفره ی عقد کشوندیم کنار…
نامدار بی طاقت از جایش می‌پرد و صدای دادش تنم را می‌لرزاند:
_برای همینم دست گذاشتی رو جانان نه؟که تلافی گذشته رو در بیاری!
امید هم بلند می‌شود،او هم تن صدایش بالا رفته:
_والا محض خاطرخواهی نبود غلط می‌کردم بخوام وصله ی همچین خانواده ای بشم!
نامدار که یقه ی امید را می‌چسبد از ترس دعوای دوباره تند از جایم می‌پرم و به سمتشان می‌روم و به التماس میوفتم:
_تو رو خدا ولش کن نامدار…!
امید مچ دست‌های نامدار را از یقه اش جدا می‌کند:

_می‌خوام بدونم آمار همه ی اونایی که با کرور کرور مال و منال پاشون به این خونه باز می‌شه رو دارین یا فقط واسه ما ادعاتون می‌شه؟من اگه هدفم انتقام بود راه آسون و انتخاب می‌کردم و می‌چسبیدم به اون یکی دخترتون که نزده واسم می‌رقصه! اون وقت حاجی تا به خودت میومدی می‌دیدی یه نوه ی کپلی تو بغلته!
متحیر نگاهش می‌کنم
نامدار این بار نمی‌تواند خشمش را مهار کند و با مشت چنان به صورت امید می‌کوبد که دردش را من با تمام تار و پودم حس می‌کنم.
عربده می‌زند:
_راجع ناموس من درست حرف بزن مرتیکه…
هیچ کس جلوی نامدار را نمی‌گیرد جز من که با گریه به سمتش می‌روم و خودم بین آن دو می‌ایستم و دست روی سینه ی نامدار می‌گذارم و به حال بدبختی ام هق می‌زنم:
_تو رو خدا آروم باش داداش!
کاش پارسا این‌جا بود!
نوید به جای خواباندن دعوا آتش را شعله ور تر می‌کند:
_اون قدر بی غیرتی که چشم به ناموس یکی دیگه دوختی و انگ به خواهر من می چسبونی؟
امید خون گوشه ی لبش را پاک می‌کند و چشم‌هایش گرد می‌شود و با خنده‌ای تمسخر آمیز می‌پرسد:
_انگ؟ غیرت؟ جون ما شما دیگه دم از غیرت نزن عقم می‌گیره. دو دستی یقه ی این بدبخت و چسبیدین اصلا خبر داری اون یکی خواهرت کجاست الان؟
داد آقاجان ترسی که به جانم افتاده بود را بیش‌تر می‌کند:
_حالا نوبت تهمت زدن به آذر رسیده آره؟
امید در دلم کم سو تر می‌شود و دنیای رنگی‌ام هر لحظه دور تر…
امید به سمت آقاجانم می‌رود و مقابلش می‌ایستد.
مامان هم خودش را به من می‌رساند و با گرفتن بازویم سعی در آرام کردنم دارد.
به امید خیره شدم که با چه تمسخر و غروری به چشم‌های آقاجانم زل زده.گویا از وضع پیش آمده لذت می‌برد.
با همان پوزخند کنج لبش می‌پرسد:
_اصلا خبر داری الان دخترت کجاست حاجی؟
لبم را گاز می‌گیرم؛ می‌خواست همه چیز را بگوید و آقاجانم….فقط خدا کند بلایی سرش نیاید!
_معلومه که با خبرم توی خونش پیش شوهرشه!
جفت ابروهای امید بالا می‌پرد:
_پس با خبری…آفرین خوشم اومد! ولی یه جای کار می‌لنگه.دوزاریت یه جا کج افتاده حاجی!
می‌دانم… قصدش را می‌دانم و حتی من هم از شنیدن حرف‌هایش می‌ترسم. چه می‌شد اگر سکوت می‌کرد؟ من ارزشش را نداشتم؟
سر جلو می‌برد و طعنه می‌زند:
_دخترت الان پیش شوهرشه اما شوهر صیغه‌ایش.دو دو تا چهار تا بخوایم حساب کنیم حاجی از هر طرف داریم با هم فامیل می‌شیم.
آقاجان با اخم می‌پرسد:
_منظورت چیه؟
امید با لذت سر تکان می‌دهد:
_دقیقا رسیدیم به قسمت مورد علاقه ی من!
کمی مکث می‌کند و حتی نیم نگاهی به منِ حیران نمی‌اندازد:
_دخترت صیغه ی بابام شده. یعنی یه جورایی شده زن بابام…
با اتمام این جمله‌اش می‌خندد و ادامه می‌دهد:
_خدایی فکرش و می‌کردی پدر و پسر جفت دخترات و تور کنیم؟
متحیر نگاهش می‌کنم.چه گفت؟گفت زن صیغه ای… گفت زن بابا…از چه حرف می‌زند؟
جمع در سکوت عجیبی فرو می‌رود و گویی کسی مجال نفس کشیدن هم ندارد.
زودتر از همه نوید به خودش می‌آید:
_چرا داری مزخرف می‌گی تو؟آذر شوهر داره اون وقت چه طور می‌خواد زن صیغه ای بابای تو بشه؟
امید با پوزخند او را نگاه می‌کند:
_وقتی جنابعالی تو خواب خرگوشی‌ت بودی خواهرت طلاقش و گرفت!الانم دو دستی چسبیده به بابای ما و دندون تیز کرده به مال و منالش دعا می‌کنه امروز و فردا عزرائیل بشینه رو شونه ی بابای ما تو بتونه تمام اموالش و دو دره کنه. ما که بخیل نیستیم بکنه. فقط در حیرتم از جبر روزگار که اون لقمه ی حرومی که می‌گفتن رفته تو شکم ما چرخید و چرخید اومد تو جیب دختر حاجی…

حرومی که می‌گفتن رفته تو شکم ما چرخید و چرخید اومد تو جیب دختر حاجی…
می‌خندد:
_رفتی تو شوک حاجی نه؟من خودمم شنیدم یه ساعت انگشت به دهن بودم اما چه می‌شه کرد… روزگاره!همه رو سر یه انگشت می‌چرخونه.کسی چه می‌دونه اون لقمه ی حروم تو شکم کی قراره بره…

دست آقاجانم که روی قلبش می‌رود تمام تنم فرو می‌ریزد. با ترس خودم را به او می‌رسانم و صدایم روی امید بلند می‌شود:
_بس کن دیگه…
دست آقاجانم را می‌گیرم. لعنت به رویاهای بی‌خود من…
نگران اسمش را صدا می‌زنم:
_آقاجون… آقاجون… منو نگاه کنین! حالتون خوبه؟آقاجون تو رو خدا یه چیزی بگین!
دکتر گفت… گفت هیجان برای او سم است.. گفت او را از استرس دور نگه دارید.
منِ جاهل می‌دانستم و خوشی خودم را فدای آقاجانم کردم. غلط کردم خدایا…
چهره ی آقاجانم رفته رفته کبود می‌شود و من هیچ کاری جز التماس نمی‌توانم بکنم.
مامان تند به آشپزخانه می‌رود تا قرصش را بی‌آورد.
نوید آن طرف آقاجانم می‌نشیند و او هم با نگرانی مدام نام آقاجانم را بر زبان می‌آورد و نامدار…شوک زده ما را نگاه می‌کند
چشمم به امید می افتد که با اخم ما را نگاه می‌کند.
نوبت من است تا از خشم فوران کنم.
بلند می‌شوم و به سمتش می‌روم و با گریه تمام دق و دلی‌ام را سر او فریاد می‌زنم:
_همینو می‌خواستی نه؟می‌خواستی آقاجونم و به کشتن بدی؟
محکم تخت سینه اش میکوبم و صدایم بالا تر می‌رود:
_همه ی اینا… همه ی حرفات… دروغ بود امید.دروغ بود…تو رو کینه‌ت جلو آورد نه دلت! دردت پریناز بود. عشقش و خاک نکردی… منتظر فرصت بودی تا تلافی کنی اما اینو یادت باشه اگه یه تار مو از سر آقاجونم کم بشه بزرگ ترین دشمنت منم… اون وقت منم که کینه ی واقعی رو نشونت می‌دم.
او که هیچ،خودم نیز از این خشم حبس شده ی درونم جا می‌خورم.
به سرم زده،حالا که تصویر رویایی‌ام را او با حرف‌هایش خراب کرد… حالا که همه ی امیدهایم در دلم پر کشید…دقیقا همین حالا باید او را در دلم چال می‌کردم. آن هم برای همیشه.
جا می‌خورد از این همه داد و بیدادم و با اخم آرام و زیر لبی می‌غرد:
_چی داری میگی خره؟
خر بودم..به معنای واقعی کلمه خر بودم و چشمم را روی همه چیز بستم و هر بار کورکورانه او را باور کردم.
هر بار روی واقعیت چشم بستم و خیال را باور کردم.
کسی را باور کردم که به خاطر من حتی حاضر نیست سکوت کند…جلوی دهانش را بگیرد و به خاطر من دست از شکستن خانواده ام بردارد.

با خشونت بیش‌تری می‌غرد:
_چشاتو باز کن ببین…حالیت نشد اومدنم این‌جا محض این بود که تو چشم تو خرابم کنن؟
می‌خواهم بگویم تو با آن زبان نیش دارت خودت را پیش چشمم خراب کردی نه بقیه.اما صدای نامدار اجازه نمی‌دهد:
_این طوری نمی‌شه نوید بلندش کن ببریمش بیمارستان.
دل نگران بر می‌گردم؛ این یعنی قرصی که مامان به او داده بود هم کارساز نبود ..
صورت آقاجانم رسما به کبودی می‌زند و با درد نفسش می‌رود و می‌آید اما همین که نگاهش هر چند کم سو به من دوخته شده باعث می‌شود پاهایم قوت بگیرند و تند به سمت اتاقم بدوم.
به اولین مانتویی که دستم به آن می‌رسد چنگ می‌اندازم و تنم می‌کنم.
اگر بلایی سرش بی‌آید من مقصرم…منی که عهد بسته بودم هیچ وقت باعث شکستن دلش نشوم!
* * * * *
دور تر ایستاده اما تمام حواسش این‌جاست و برای لحظه‌ای چشم از رویم بر نمی‌دارد.
قدر تمام دنیا در دلم دلخوری دارم،اما عجیب است که وجودم فقط او را می‌طلبد.صدایش را… آغوشش را.. اصلا وجودش را….
نگاه از او می‌گیرم و سرم را پایین می‌اندازم.
صدای نامدار را از کنارم می‌شنوم:
_لیاقت تو نداره.
قطره ی اشکی از چشمم می‌چکد و روی سرامیک سفید و براق بیمارستان فرود می‌آید.
این اشک از دلم می‌آمد،دلی که هیچ منطقی را قبول نمی‌کرد و با فریاد زدن نام او تمام اعضا و جوارح بدنم را مختل کرده بود.
_می‌دونم عذاب می‌کشی اما سعی کن فراموشش کنی…
با چشم‌های اشکی نگاهش می‌کنم،او هنوز هم عاشق خاله ام بود. این را درک می‌کردم.من عاشق بودم حال هم دردم را می‌فهمیدم.از چشم‌هایش،حتی نوع نفس‌هایش… او هم درد عشق را کشیده بود،حالم را می‌فهمید،مطمئنم!
_تو تونستی عشق تو توی سینه دفن کنی؟
به چشم‌هایم نگاه می‌کند. گویا کل حرف هایش را در نگاهش ریخته است و حالا با خیره شدن به چشم هایم می‌خواهد آن‌ها را به گونه‌ای به منِ ساده دل بفهماند.
برعکس نگاهش زبانش خیلی کوتاه و مختصر پاسخ می‌دهند:
_حتی برای یک لحظه هم از دلم بیرون نرفت.
لبخندی که روی لب‌هایم می‌نشیند تلخ است،کلامم تلخ تر:
_پس ازم نخواه بتونم فراموشش کنم!چون حتی برای یه لحظه هم نمی‌تونم.

سرم به سمت او که همچنان همان‌جا ایستاده برمی‌گردد و نگاهم گره به نگاه نگرانش می‌خورد و چشم‌هایم رنگ حسرت می‌گیرد.
قرار بود امشب همه چیز خیلی خوب شود،قرار نبود ته رویاهایم ختم شود به بیمارستان!

صدای رها شدن نفس نامدار را می‌شنوم؛ بلند می‌شود و با نوعی کلافگی که در رفتارش مشهود است،به اتاقی که آقاجانم در آن بود می‌رود و من را تنها می‌گذارد.
خداروشکر آقاجانم خطر سکته را پشت سر گذاشت. این بار هم حمله ی قلبی به او دست داده بود.این بار هم دکتر تاکید کرد هیجان و استرس برای او سم است…
حتی نمی‌خواهم تصور کنم اگر بلایی سرش می‌آمد…
صدای قدم هایش را می‌شنوم که به سمتم می‌آید. بعد از چند ساعت از دور نگاه کردن بالاخره صبرش سر آمد.

نزدیکم که می‌رسد،با خشونت بازویم را می‌کشد و بلندم می‌کند.
سینه به سینه‌اش می‌ایستم و بازویم را از حصار انگشت‌هایش بیرون می‌کشم.
نوبت اوست که عصبانی باشد. این را از خونی که زیر پوست سفیدش جمع شده می‌فهمم. همیشه همین طور است…با کوچک‌ترین خشمش چهره‌اش رخ کبودی به خودش می‌گیرد.
با خشم می‌غرد:
_حالا که فهمیدی آقاجونت چیزیش نیست دیگه چرا داری گریه می‌کنی؟
پاسخ این سوال را نمی‌دانم…امکان داشت به خاطر دل شکسته ام باشد؟یا رویاهای بر باد رفته ام؟
جواب سوالش را اشکی که بی موقع از چشمم جاری می‌شود می‌دهد.
نفسش را رها می‌کند و عقب می‌رود.
با کلافگی انگشت هایش را پشت گردنش قلاب می‌کند و چند لحظه ای نگاه از من می‌گیرد.
زیاد طول نمی‌کشد تا دوباره مقابلم می‌ایستد.

نفس عمیقی می‌کشد تا حرفش را بدون خشونت بزند،وقتی صدایش را می‌شنوم می‌فهمم اصلا موفق نبوده:
_خوب گوش بده ببین چی میگم… من یه تنه کل دنیا رو حریفم…نامردم اگه با تهدیدای پدرت جا بزنم یا از قمپوز در کردنای داداشت بترسم.اینا که سهله کل دنیا هم مقابلم وایستن توان جنگیدن دارم حریف تک تک شون هستم بدون اینکه جا بزنم اما…
جلو می‌آید و با مکثی که بین حرف‌هایش انداخته عمیق تر نگاهم می‌کند و ادامه می‌دهد:
_اما این اشکای سگ مصب تو از پا درم میاره گیسو کند..

مات چشم‌هایش می‌شوم.مات آن سبز خوشرنگی که بی‌تاب به من دوخته شده. در چشم‌هایش انعکاس صورت خودم را می‌بینم و…
فقط خدا می‌داند چه قدرتی می‌گیرم وقتی در قاب این چشم‌ها صورت من است.

دستش بالا می‌آید و نوک انگشتش روی اشکم می‌نشیند.
مسخ شده به صورتش خیره مانده‌ام.
انگشت اشاره‌اش را اشکی که از روی گونه‌ام شکار کرده بود، تر می‌کند.
همان انگشت را سمت لبش می‌برد و با بوسه ی آرامی که روی آن می‌زند تمام دلم را زیر و رو می‌کند.
چشم می‌بندد و لب‌هایش را روی هم می‌فشارد.

منی که تا ساعاتی پیش سرش داد زدم، الان چشم‌هایم چرا با این بی قراری به صورت او دوخته شده؟
نفسش را رها می‌کند و ادامه می‌دهد:
_هر بار دلت این طوری گرفت سر من داد بزن،اصلا بیوفت به جونم…لگد بپرون اما گریه نکن…
باورم نمی‌شود این حرف‌ها را از امیدی می‌شنوم که گمان می‌کردم جز ناسزا چیزی از زبانش شنیده نمی‌شود.

صدای باز شدن در نگاه هر دوی‌مان را به سمت خود می‌کشد و امید قدمی به عقب برمی‌دارد و عجیب است که دلم حس می‌کند این قدم به خاطر من است.عقب می‌رود تا از سرزنش دیگران بیش‌از این ناراحت نشوم.
مامان از اتاق بیرون می‌آید،چشم‌های او هم از فرط گریه قرمز و پر التهاب شده.
با دیدن من و او مقابل همدیگر چهره در هم می‌کشد و با اخم هایش حالی‌ام می‌کند آخرین مدافعم را نیز از دست دادم.
با نگاهی سر سخت امید را برانداز می‌کند و با کمی مکث حرف دلش را می‌زند:
_اینجا چی کار میکنی پسر جان؟
هنوز دلت خنک نشده؟
امید لب باز می‌کند و مامان مجال حرف زدن را از او می‌گیرد:
_دیگه مثل روز برام روشن شد هدفت از ازدواج با دخترم چیه…می‌خوای تلافی نرسیدن به دخترِ آقا رضا و از دختر من بگیری اما جانانِ من بی مادر نیست که تو تنها گیرش بیاری و بخوای اذیتش کنی…حالا هم بی خیال شو و برو دنبال زندگیت!من اجازه نمی‌دم دخترم دستی دستی خودش و بدبخت کنه.
لب‌هایم را روی هم می‌فشارم تا لرزش چانه‌ام مهار شود.شنیدن این حرف‌ها از زبان مامان یعنی اوج ناامیدی. یعنی پر پر شدن تمام رویاهایم… یعنی حصار کشیدن دور قلبم…
یعنی او هم مثل همه،چیزی را دیده که از دیدِ منِ عاشق پنهان است.
یعنی او هم دست به دست دنیا داده تا سد شود جلوی رسیدن من به او…
امید ساکت نمی‌ماند،این بار حتی به ظاهر هم نمی‌تواند خونسرد باشد:
_خودتون تنهایی به این نتیجه رسیدین یا گوشتون از حرفای حاجی پر شده؟
لحنش هیچ خوش نیست.با اخم و اعتراض گونه نامش را صدا می‌زنم که نگاهم می‌کند و با دیدنم گویا از موضعش عقب نشینی می‌کند.
نفسی از سر کلافگی می‌کشد و دستش را چند لحظه بند صورتش می‌کند و این بار حرفش را با لحن آرام تری آغاز می‌کند:
_ببینید فریبا خانوم…من قصدم انتقام گیری و تلافی نیست.محض تلافی می‌خواستم پا پیش بذارم سه سال صبر نمی‌کردم که همه چی به کل از قلبم پاک بشه.اگه خاطر دخترتون عزیز نبود…
مکث می‌کند و نگاهش رویم می‌نشیند:
_واسه اونه که دارم همه چیو به جون می‌خرم وگرنه مردن حاجی تون اهمیتی واسم نداره که چند ساعت تو بیمارستان بمونم و دعا کنم که چیزیش نشه.
نفسم با از حجم این همه رک گویی او بند می‌آید.
به مامان که با بددلی به امید خیره شده نگاه می‌کنم،یعنی تنها کسی که صداقت کلامش را حس می‌کرد، بی قراری نگاه‌ش را می‌دید من بودم؟چرا جز من کسی نمی‌دید که او مرا دوست دارد؟
با صدای امید نگاه از مامان می‌گیرم:
_الانم اگه ازم بخواین همه کار واسش می‌کنم تا بهتون ثابت بشه می‌خوامش…
ایستادگی او در مقابل همه بدون لرزیدن صدایش… خدایا یک آدم تا چه حد می‌توانست محکم باشد؟
چند لحظه قبل چه گفت؟گفت تنها اشک‌های من است که از پای درش می‌آورد. با این حرف چه طور می‌توانستم به چشم‌هایم اجازه ی باریدن دهم؟

مامان با صراحت می‌گوید:
_ازش فاصله بگیر… اگه واقعا دوسش داری دست از سرش بردار! چون می‌بینی تا وقتی که توی زندگیش باشی هر روزش سیاه تر از دیروزشه!
با وجود دلخوری‌ام از امید نمی‌توانم جلوی زبانم را بگیرم و با اعتراض می‌گویم:
_مامان!
در صدایم عجز و التماس به راحتی حس می‌شود. از چشم‌هایم به راحتی خواسته‌ام را می‌فهمد اما او هم از کنار احساسم به راحتی می‌گذرد و من… عجیب سردم می‌شود.
حس تنهایی را در تار و پودم حس می‌کنم و گویا لرز به جان اندامم می‌افتد.هیچ کس را نداشتم تا از احساسم دفاع کند.
اما امید…همچنان استوار اما با اخم جواب می‌دهد:
_زندگیش و من سیاه نکردم. سخت گیری های بی‌خود شما سیاهش کرده!
همان حین نامدار از اتاق بیرون می‌آید و با دیدن امید اخم به چهره می‌نشاند:
_چه خبره این‌جا؟
از تصور دعوایی که ممکن است باز هم پیش بی‌آید ترس به دلم می‌نشیند. مامان تند جواب می‌دهد:
_چیزی نیست…آقا امید هم دیگه داشتن می‌رفتن.
صدای با صراحت امید حرف مامان را تکذیب می‌کند:
_فعلنا خیال رفتن ندارم.
اخم نامدار با شنیدن این حرف تشدید می‌شود.از این‌که بحث و جدل تا سر حد مرگ خسته‌ام…
رویاهای کوچک من که این طور نبود.
در آن همه می‌خندیدند. زیاده خواهی‌ام را از این دنیا ببخش خدایا…سعی می‌کنم دیگر آرزویی نکنم، از این جا به بعدش را… فقط ختم به خیر کن حتی اگر آن خیر،جدایی‌ام از امید باشد.
_بمونی که چی بشه؟آقام و به کشتن بدی؟
نچی می‌کند:
_چون نمی‌تونم برم، می‌مونم.
جفت ابروهای نامدار بالا می‌پرد:
_چرا اون وقت؟
امید مرا نگاه می‌کند،از نگاهش می‌خوانم دلیلش منم اما او چیز دیگری به زبان می‌آورد:
_دلیلش به خودم ربط داره.
نامدار پوزخندی از سر حرص می‌زند.
_تو چی از جون ما می‌خوای؟یادت بندازم شازده دلیل به هم خوردن عقدت دروغایی بود که به آقا رضا گفته بودی نه پدر من.جانان هم هیچ گناهی نداره که تو دست گذاشتی روش و می‌خوای تلافی عشق نافرجام تو سرش در بیاری… ما هم اون قدر احمق نیستیم که هدف تو ندونیم و جانان و دو دستی تقدیمت کنیم پس راتو بکش برو… دیگه هم اطراف ما پرسه نزن!
پوزخند روی لب امید کوبنده ترین جواب است.
با آن لحن تمسخر آمیزش به حرف می‌آید:
_گذشته رو ببوس بذار کنار برادر زن…بخوام بشکافمش چیزایی خوبی از توش در نمیاد.
حرفش علنا رنگ و بوی تهدید می‌دهد و همین نامدار را تا سر حد مرگ عصبی می‌کند.
قبل از این‌که دعوا شود رو به امید می‌کنم و ملتمس می‌گویم:
_لطفا از این‌جا برو…خواهش می‌کنم!
لب هایش به اعتراض تکان می‌خورد که قبل از او به حرف می‌آیم:
_برای امشب ظرفیتم تکمیله اگه واقعا حالم مهمه واست برو…
با استیصال نگاهم می‌کند و در نهایت نفس حبس شده‌اش را بیرون می‌فرستد.
سر تکان می‌دهد:
_اوکی اما تنهات نمی‌ذارم. همین دور و اطرافم.
چیزی نمی‌گویم،عقب گرد می‌کند و در نهایت به سمت در شیشه ای که منتهی به راه پله می‌شد می‌رود.
با رفتن او نگاه به نامدار می‌اندازم و می‌گویم:
_می‌خوام باهات حرف بزنم!
چند لحظه نگاهم می‌کند،سری با اطمینان خاطر برای مامان تکان می‌دهم تا خیالش راحت شود که مشکلی نیست و پشت سر نامدار به راه می‌افتم…
باید گذشته را برایم شرح می‌داد…

به حیاط بیمارستان که می‌رسیم،می‌ایستد…
مقابلش با اعتماد به نفس می‌ایستم.دروغ چرا؟حالم نسبت به چند دقیقه ی قبل بهتر بود.
حال معتادی را داشتم که تازه مصرف کرده و با این‌که می‌داند پیش رویش نتایج خوبی نیست اما از نعشگی‌اش لذت می‌برد.
امید برایم حکم همان مخدر را داشت که به آن اعتیاد پیدا کرده بودم.
اعتیادی که در عین خطرناک بودن لذت وافری را به خونم تزریق می‌کرد که به همین سبب نمی‌توانستم از آن بگذرم.حال خوبم را بعد از دیدن او و صدایش دوست داشتم.

_خوب، می‌شنوم…
صدای نامدار من را به خودم می‌آورد،ناخواه اخمی بین ابروهایم می‌نشیند، درست مثل او…
_در واقع من می‌خوام بشنوم!
منظورم را می‌فهمد و چهره‌اش بیش‌از پیش در هم می‌رود.
با لحن سرد مختص به خودش جوابم را می‌دهد:
_چیزی نیست که به تو مربوط بشه.
احتمال شنیدن هر جوابی را می‌دادم الا این.
پس من در زندگی آن‌ها چه حکمی داشتم؟
معلوم است،یعنی هنوز هم نفهمیدی برای آن ها خواهر نه، دختری هستی که همراه مادرش پا به زندگی‌شان گذاشته و به نوعی سربار شده؟حتی آن‌ها مرا مسبب مرگ مادرشان می‌دانند.

پوزخند می‌زنم:
_مربوط نیست؟ داداش من می‌خوام بدونم توی این گذشته ی لعنتی چی بوده که همه باخبرن الا من…می‌خوام بدونم پیمان یا حتی امید چرا اون حرفا رو بهت زدن؟
با هر حرفم کلافه ترش می‌کنم اما از این همه ابهام در زندگی‌ام خسته ام…
ادامه می‌دهم:
_می‌خوام بدونم آقاجونم باعث به هم خوردن رابطه ی تو و خالم شد؟
با شنیدن این حرفم نگاهش پر می‌شود از حیرت :
_خالت؟
سر تکان می‌دهم:
_میدونم تو و خالم عاشق هم بودید.
در کمال تعجبم می‌خندد. اما خنده‌ای پر معنا و هیستریک.
با همان خنده‌اش می‌پرسد:
_کی همچین حرفی به تو زده؟
با اطمینان جواب می‌دهم:
_خودم فهمیدم.
بیش‌تر می‌خندد،این بار تمسخر را هم در خنده‌اش حس می‌کنم.
حرف که می‌زند می‌فهمم… سراسر لحنش نیز آمیخته به تمسخر است:
_اون وقت از کجا به این نتیجه رسیدی؟
نوع پرسشش دست پاچه ام می‌کند و کمی در جواب دادن گیج می‌زنم:
_خوب…خیلی واضح بود.حتی اون روز که منو رسوندی باشگاه با اینکه برای اولین بار بود اما باشگاهمونو خیلی خوب بلد بودی!
خنده از لب‌هایش پر می‌کشد و جایش را به اخم همیشگی‌اش می‌دهد.
_دقتت خیلی بالاست…
مکث می‌کند و با لحن پر معنا و نگاه پر ابهامی ادامه می‌دهد:
_اما انگاری کوری!
من هم از این جواب توهین آمیزش کلافه می‌شوم و بی آن که پی منظور حرفش بروم،می‌خواهم باز هم برایش دلیل و منطق ردیف کنم که با یک جمله اش تمام باورهایم را دور می‌ریزد:
_بین منو خالت هیچ وقت هیچ احساسی نبوده..
هاج و واج چند لحظه ای به او خیره می‌مانم.
پس چرا وقتی از مامان پرسیدم سکوت کرد؟چرا طوری حرف زد که من از حرف‌هایش چنین برداشتی بکنم؟
لب های نامدار تکان می‌خورد!گویا برای گفتن یا نگفتن حرفی تردید دارد و در آخر تردید را کنار می‌زند و حرفش را بعد از رها کردن نفس کلافه ا‌ش می‌زند:
_درباره ی گذشته هم زیاد کنجکاوی نکن…چیزی نیست که روی زندگی تو تاثیر داشته باشه.
بعد از گفتن حرفش چند لحظه نگاهم می‌کند و در نهایت از کنارم می‌گذرد.
هنوز چند قدم نرفته با صدایم متوقف‌‌ش می‌کنم:
_اگه بگی نه، اگه بگی من همیشه همین نامدار بودم،پاک بودم… بدون هیچ خطایی…حتی اگه کل دنیا هم حرف امید و پیمان و بزنن من باور نمی‌کنم.

باور نمی‌کردم، چون من به خانواده ام باور داشتم.شاید او مرا کشان کشان تا معاینه ببرد اما من… نمی‌توانستم مثل او باشم.
برمی‌گردد،از همان فاصله ی دور نگاهم می‌کند.
دلم به حال خودم می‌سوزد که مرا لایق یک جمله توضیح هم نمی‌داند.
فقط چند لحظه مهمان نگاهش می‌شوم و دوباره راهش را می‌کشد… بدون هیچ پاسخی مرا میان دنیایی از سوال رها می‌کند و می‌رود و من میان آن همه ابهام به این فکر می‌کنم اگر او عاشق خاله‌ام نیست، پس قلبش برای چه کسی می‌تپد؟

 

برگ های نازک و صورتی اش را نوازش می‌کنم.
عجیب با این گل احساس همدردی می‌کردم.
او هم تنها مانده بود،با اینکه با بقیه ی گل ها سر از یک خاک در آورده بود! با این این‌که ریشه‌اش وصل به ریشه‌ی دیگر گل ها بود اما…تنهایی‌اش به خوبی حس می‌شد.
هر روز که می‌گذشت برگ‌هایش می‌ریخت و بیش‌تر در خودش فرو می‌رفت.
زمستانش از راه رسیده بود.. انگار او هم دیگر امیدی نداشت که این طور سرش را به پایین خم کرده بی‌آن‌که بترسد از این‌که دیگران،درماندگی‌اش را ببینند.
صدای باز شدن در نگاهم را از آن گل به سمت مخالف می‌کشاند
پارسا حاضر و آماده از خانه‌اش بیرون می‌آید.
با دیدنم در حین پوشیدن کفش‌هایش،لبخند می‌زند:
_سلام… تولدت مبارک!
می‌خندم و خنده‌ام از هزار بار گریه کردن تلخ تر است.
به سمتم می‌آید:
_انشالا تولد صد سالگیت فسقلی!
صد سالگی؟پس الان چند سالم است؟
در ظاهر بیست و سه سال اما دلم گویا هزار سال دارد.
سر تکان می‌دهم و زیر لب به آرامی تشکر می‌کنم.کنارم لبه ی باغچه می ‌نشیند و با نگاه کردن به صورتم می‌پرسد:
_چه خبرا؟
خیره به گل باغچه آرام جواب می‌دهم:
_هیچی.
از موقعی که تصمیم رفتنش را فهمیده بودم دیگر با او احساس راحتی قبل را نداشتم.شاید چون دلخور بودم از این‌که برایش به قدری اهمیت ندارم که به خاطرم بماند.
_خوب برای تولدت برنامه ای داری؟نمی‌خوای یه شیرینی بهمون بدی؟
نگاهش می‌کنم!یعنی انقدر از من دور شده بود که از چشم‌هایم،حالم را نمی‌فهمید؟
انگار فکرم را می‌خواند که نفسی رها می‌کند و لحنش عوض می‌شود:
_خیله خوب باشه… سؤال بیخودی پرسیدم… ولی اوضاع تا کی قراره این طوری باشه؟
جوابی نمی‌دهم:
_با ساکت موندن و حبس کردن خودت نمیشه جانان…نمی‌گم آذر خوبه اما می‌بینی که بازم به یه طریقی خودش و تبرئه کرد اما تو حتی یه کلمه حرفم نمی‌زنی!
حرف نمی‌زدم چون من جانان بودم،تبرئه کردن خودم و متهم کردن دیگران را بلد نبودم.
حرمت شکستن و دل شکستن را نمی‌دانستم.
من آذر نبودم که با گریه و زاری خرابکاری هایم را مخفی کنم،جانان بودم.بلد نبودم.
نفسش را رها می‌کند:
_گوش کن ببین چی میگم… حاضر شو با هم بریم بیرون.
نمی‌توانم جلوی لحن زهرآلودم را بگیرم:
_مگه یه زندانی اجازه ی بیرون رفتنم داره؟
از جایش بلند می‌شود:
_خودم اجازه تو از عمو جان میگیرم تو برو حاضر شو.
بی حوصله سری تکان می‌دهم:
_بیخیال بابا…!
گوشه ی آستینم را می‌گیرد و بلندم می‌کند:
_رو حرف من حرف نزن فسقلی…اگه بهت بد گذشت اون وقت این سگرمه ها رو بده تو.
با تردید و بی میلی نگاهش می‌کنم؛ بعد از این مدتی که حبس خانگی‌ام می‌گذشت، انگار عادت کرده بودم به زندان و میل بیرون رفتنم را از دست داده بودم.
اما صدایی درونم می‌گفت روزهای آخر با پارسا بودن را از دست ندهم،هر چه از او دلخور باشم این را می‌دانم با یک روز ندیدنش قدر هزاران سال دلتنگش می‌شوم.

تردیدم را که می‌بیند درنگ نمی‌کند:
_برو حاضر شو… منم زنگ می‌زنم به عموجان اجازه تو می‌گیرم.
چه قدر با اطمینان حرف می‌زد آن هم وقتی شاهد بود آقاجانم بیرون رفتنم را غدقن کرده بود. حتی داد و بیداد های خاله نیلو هم روی تصمیمش اثری نداشت و من حتی از باشگاه رفتن هم محروم شدم.
از نگاهم حرفم را می‌خواند و با اعتماد پلک روی هم می‌گذارد:
_برو حاضر شو خیالت راحت!
سر تکان می‌دهم و بی هیچ مخالفتی از پله ها بالا می‌روم.
در خانه را که باز می‌کنم،مامان ملاقه به دست سرکی از آشپزخانه می‌کشد و با دیدن من لبخندی به پهنای صورت می‌زند:
_گشنه‌ت شده ناهار و بکشم؟
لطف خدا شامل حالم شده بود که زندان‌بانم این گونه هوایم را داشت و صبح و شب بالای سرم می‌آمد تا ببیند چیزی نیاز دارم یا نه… از آن بهتر دیگر نیاز نبود خودم شام و نهارم را آماده کنم،به خاطر من برای همگی غذای گیاهی می‌پخت.
نچی می‌کنم و برای حرف زدن کمی این پا و آن پا می‌کنم:
_اوممم… چیزه… می‌خوام با پارسا برم بیرون. گفت از آقاجون اجازه می‌گیره.
از حرفم زیاد استقبال نمی‌کند:
_ای بابا… من زنگ زدم نوید و نامدار امشب برای تولدت دور هم جمع بشیم همه.به پارسا هم بگو بیخیال بیرون رفتن بشه امشب بیاد بالا.
می‌خندم؛ سال های عادی نامدار برای تولدم نمی‌آمد،آن وقت مامان او را در چنین سالی دعوت کرده.
نوید هم مطمئنم یا نمی‌آید،یا اگر هم بی‌آید با آن زنش مرا به رگبار حرف های نیش‌دارشان می‌بندند پس همان بهتر از این مهلکه فرار کنم.
با مخالفت سر تکان می‌دهم:
_لازم نبود اذیتشون کنی! من با پارسا می‌رم بیرون.
خداراشکر مخالفتی نمی‌کند:
_برای شام که میاین نه؟
حینی که به اتاقم به می‌روم به گفتن “نمیدونم” زیر لب بسنده می‌کنم.
در اتاق را می‌بندم.باورم نمی‌شود بعد از دو هفته قرار است از خانه بیرون بروم.
دروغ چرا؟ته دلم ذره ای هیجان را حس می‌کردم.
انگار هنوز هم لابه لای شکسته های قلبم، زندگی جریان دارد. زندگی آرام و یکنواخت که هیچ امیدی در خود ندارد.
حاضر می‌شوم و آرایش کمرنگی روی صورتم می‌نشانم.
دلم نمی‌خواست به خاطر رنگ پریده‌ام اعتماد به نفسم را از دست بدهم.
از اتاق بیرون می‌روم،با دیدن پارسا ابرو بالا می‌دهم:
_این‌جا بودی؟
از روی مبل بلند می‌شود:
_دیدم دیر کردی اومدم بالا صدات بزنم که زن عمو نمک گیرم کرد.
به لیوان خالی از چای‌اش اشاره می‌کند.
_حاضری بریم؟
در جواب سؤالش سر تکان می‌دهم
بعد از خداحافظی با مامان از خانه بیرون می‌زنیم.

حکم زندانی را دارم که بعد از چند سال عفو خورده. همان طور با ولع به اطراف نگاه می‌کنم و با دیدن کوچه بن بست گویا برق به تنم وصل می‌شود.
ناخواه می‌ایستم. این کوچه چه خاطراتی را در خود نگه داشته بود؟
اصلا دیوار های فرسوده اش توان نگه داشتن آن همه خاطره را داشت؟
خاطره‌هایی که تمام زندگی من شده بودند.صبح با یاد آن‌ها می‌خندیدم و شب با مرور همان خاطرات تا صبح اشک می‌ریختم.
بی‌آن که زمان را بسنجم خیره به آن کوچه تمام خاطرات در ذهنم جان می‌گیرد و گم می‌شوم میان صداها و اتفاقاتی که زمانی تجربه‌شان کردم و الان…فقط خاطره‌شان را دارم.
_سوار شو دیگه منتظر چی هستی؟
با صدای پارسا دل از نگاه کردن به آن کوچه می‌کنم.
بدم نمی‌آمد اگر کل روز را سر آن کوچه می‌نشستم و خاطراتم با او را در ذهنم تداعی می‌کردم.
خاطرات شیرینی که درد داشت اما می‌ارزید به خاطره سازی…
سوار می‌شوم و پارسا حرکت می‌کند.در حالت عادی هم تمام روزم با فکر کردن به او می‌گذشت، حال که نشانی از او دیدم دلم هوایی شده. قلبم ضربان گرفته.همان قلبی که قسمش دادم آرام بگیرد.
دو روز بعد از مرخص شدن آقاجانم امید پیغام کوتاهی به دست پارسا برایم فرستاد با این مضمون:
_قرار بیست و هشتم مون سر جاشه…
بعد از آن پیغام، دیگر خبری از او نشد… سیزده روز گذشت و او حتی یک بار هم سر راه آقاجانم نیامد.
حق دارد!لابد او هم فهمیده قسمت نیست.
“قسمت” زمانی از کنارش به سادگی می‌گذشتم اما الان دردش به جانم نشسته و دلم می‌سوزد از این‌که قسمت من،نمی‌تواند امید باشد.
انگار پارسا حالم را می‌فهمد که کل راه سکوت می‌کند.چنان غرق افکارم می‌شوم که هیچ درکی از مسیر ندارم.
بیست دقیقه ی بعد با توقف ماشین و صدای پارسا که نوید رسیدن را می‌دهد،مثل کسی که ساعت ها خواب بوده،گیج به اطرافم نگاه می‌کنم.
این‌جا…
با چشم‌های پر شده‌ای از حیرت می‌پرسم:
_چرا اومدیم این‌جا؟
با چند لحظه مکث جواب می‌دهد:
_برو بالا… منتظرته!
نگاهم با بی قراری قفل می‌شود روی در کافی شاپ.
بار قبل درست در همین نقطه ایستادم و در حینی که او داخل آن کافی شاپ بود تصمیم به نرفتن گرفتم.
این بار هم…
_اگه نمی‌خوای بری…
با باز کردن دستگیره ی در حرفش را قطع می‌کنم. از او دلخور بودم درست،امیدی نداشتم درست، قسمت من نبود درست…
این ها را می‌فهمیدم اما این حرف‌ها را چه طور می‌شد به یک دلِ تنگ و بی قرار حالی کرد؟
حتی اگر قسمت نباشد، خاطره سازی با او را دوست دارم.
در ماشین را می‌بندم و به سمت کافه قدم برمی‌دارم.
زانوهایم می‌لرزد از هیجان اما شوق دیدار او مرا استوار نگه داشته.

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد متجاور من/پارت بیستو سه

  با حیرت گفت: تو برای این چیزا گریه میکنی؟ با بغض گفتم: کدوم چیزا؟ …

25 نظر

  1. ممنون عالی بود….دستت دردنکنه.

  2. کی پارت گذاری میشه جناب اقاپور؟

  3. یک هفته گذشته نمیخواید پارت جدید بزارید؟!؟!

  4. جناب اقاپور یه هفته گذشت…لطفا رسیدگی کنید.

  5. توروخدا نکنه دوباره رفتین تو فضا

  6. چرا انقدر نحوه ی پارت گذاری نامنظمه ؟ با این روال فقط مخاطب از دست میدید … آدمو جون به لب می کنید یه پارت دو مثقالی بذارین سایت 😐

  7. امروزم که نذاشتین….چیشد پس

  8. ماشا… به این پارت گذاری! جدا این چیه ؟
    آدم به کل تمام داستان رو یادش میره این کارا فقط مخاطب رو دلسرد می کنه 😑😐😶

  9. جناب آقاپور میشه زمان دقیق پارت گذاری رو بگید که ما هر روز اینجا رو چک نکنیم؟؟؟

  10. بخدا دیگه دارم دیونه میشم…کی پارت گذاری میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  11. چرا پاسخگو نیستین؟

  12. این چند وقت معلوم شده دیگه چجور پارت میزارن که….
    هر دو هفته یک بار ، عصر جمعه معمولا میزارن….
    که اگر دوباره تغیر نکنه…..

  13. ۲هفته شد…

  14. اگه نمیخاین پارت بعدی رو بذارید لااقل بگید که من روزی ۱۰ بار نیام ایمجا چک کنم

  15. پارت بعدی چی شد؟؟؟؟چرا نمیزارین؟؟؟؟

  16. اون سمت که بلک رمان و رمان فیکس کلا رف رو هوا…این سمتم که هیچچ…باز اون ور خوب بود لااقل گفتن فعلا فعالیت نداریم اما شما چیزی نگفتین…

  17. این چه وضعشه!؟!؟
    اگر که این روند میخواد ادامه پیدا کنه لااقل بگید که ما وقتمونو الکی هدر ندیم!!!

  18. جناب اقاپور ما این همه خودمونو خفه کردیم….لااقل یه جوابی بدین

  19. 😐 😐 😐

  20. علافمون کردین

  21. آقای آقاپور،
    هارداسان گوزلیم؟
    نیه جواب ورمیر سن؟

  22. مررررررسی از این همه توجهتون!

  23. یعنی چی آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

  24. یک ماه گذشت….

  25. هععی!
    دونیا!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *