خانه / رمان / رمان خانزاده/فصل دوم پارت یک

رمان خانزاده/فصل دوم پارت یک

جلددوم فصــل دوم رمــــان جـــذاب خـــانزاده

مقدمه:
تصور کن همه چیز خوب داره پیش میره! من کناره تو و دخترمون خوشحالم و این زندگی پر از آرامش و از هر چیزی بیشتر دوست دارم.
اما دست سرنوشت بی رحم تر از این حرفاس که اجازه بده هم چنان این آرامش پایدار بمونه.
اگه این سرنوشت بی رحم باعث باز شدن زخمای کهنه بشه چه اتفاقاتی برای من و تو میوفته؟
و یا حتی اگر درهای جدید رو به روی من و تو باز کنه!
آره درسته آدمای جدید وارد زندگی مون میشن و یا همون آدمای گذشته قدیم بهمون دوباره ضربه می زنن.
کاش همون موقع به جای انکار لغزش و اشتباه مون اصلاحش می کردیم…!

* * * * *
با عجله از دانشگاه بیرون زدم و به سمت ماشینی که به تازگی اهورا برام خریده بود پا تند کردم.
هنوز به ماشین نرسیده بودم که گوشیم زنگ خورد.
چون می دونستم کیه تند جواب دادم و گفتم
_یک ربع دیگه خونم.
صدای کلافش از پشت گوشی طنین انداخت
_من نیم ساعت دیگه جلسه دارم…زود خودت و برسون! این وروجک ننم و آورد جلوی چشمام.
در حالی که داشتم ریز ریز می خندیدم دره ماشین و باز کردم و سوار شدم.
_چشم! تا یک ربع دیگه دره خونم…و درضمن این مکافات الانم تقصیره تو بهت گفتم بزار برای مونس یه پرستار بگیریم و یا حداقل بزاریمش مهد!
همون جوابی که بارها و بارها شنیده بودم تحویلم داد
_بچه چهار ساله مامان و بابا می خواد نه پرستار و مهد.
با پرویی گفتم
_پس هم چنان این وضع ادامه داره عزیزم…طبق قرارمون نصف روز مجبوری مونس و نگهداری تا دانشگاه من تموم بشه.

 

تلفن و قطع کردم و با لبخند گذاشتمش تو کیفم. می دونستم تا حالا کلی دیوونش کرده. استارت زدم و راه افتادم.
قرارمون همین بود.
قرار بود مونس که یکم بزرگ تر شد من کنکور بدم و بیام دانشگاه.
خیلی سخت درس خوندم و به معنای واقعی کلمه خودم و با درس خفه کردم اما به شیرینی نتیجه ای که گرفتم می ارزید.
حالا من داشتم دندون پزشکی می خوندم و ترم یک بودم.
اهورا خیلی برای درسم حمایتم کرد و حتی بعضی جاها خودش برام مشاور گرفت.
بهش گفته بودم مونس و بذاریم مهد اما چون حسابی بهش عادت کرده بود و روی تربیتش حساس بود گفت خودم تا وقتی تو دانشگاه باشی نگهش می دارم.

مامان اهورا هنوزم همون اخلاق و داشت و ارباب هم هنوز که هنوز بود به اهورا گیر می داد و دنبال وارث بود.
نمی دونم کی می خواستن این بازی مسخره تمومش کنن!
مهتاب ازدواج کرده بود و حالا یه دخترکوچولو داشت. از همون اولش هم ازش کینه ای به دل نداشتم چون می دونستم به اختیار خودش نبود که زن اهورا شد.

اینقدر توی گذشته و افکارم غرق شده بودم که اصلا نفهمیدم کی به خونه رسیدم!
از فکر اومدم بیرون و ماشین رو از سراشیبی پارکینگ بردم پایین.
سوار اسانسور شدم و توی آینش به استایل شیک دانشجوییم لبخند زدم. صبح اهورا خودش لباسام و انتخاب کرده بود.
کار هر روزمون بود، من برای اون لباس میذاشتم و اون برای من!
حال دلم این روزا خوب بود، هیچ چیزی نبود که ناراحتم کنه، مخصوصا که اخیراً سامان رو گرفته بودن و اونم به جرمش اعتراف کرده بود.
رسیدم جلوی در، کلید داشتم اما زنگ زدم. مثل همیشه صدای مشتاق مونس رو شنیدم
_مامانی اومد مامانی اومد!
لبخندم عمیق تر نشست روی لبم. دختر کوچولوم حالا سه سالش بود و حسابی از من و باباییش دلبری می کرد.
در باز شد و اول نگاهم تو نگاه شاد اهورا گره خورد و بعد به لبخند دخترکم که توی بغلش بود. صدام و بچگونه کردم و گفتم
_چطوری فندوق مامان؟ بیا بغلم ببینم.
مونسو داد بغلم و کیفم و ازم گرفت.
وقتی حسابی دلتنگیم و رفع کردم اهورا گفت
_خوب دختر بابا یکم با اسباب بازیاش بازی کنه تا من و مامانی بیایم؟ باشه نفسم؟
_مامانیو کجا می بری؟
_می برمش دکتر بابایی.
مونس معصوم نگام کرد و گفت
_مریض شدی مامانی؟
برای اهورا پشت چشمی نازک کردم و گفتم
_اره نفس! اهورای خونم کم شده

 

اهورا دستم و کشید و در همون حال به مونس گفت
_تا تو یکم بازی کنی من مامانی و تحویلت میدم!
رفتیم تو اتاق خواب. اهورا درو بست و اروم کوبیدم به دیوار و خودش خیمه زد روم و بدون هیچ کلمه اضافی ای لباشو گذاشت رو لبام.
دستام و حلقه کردم دور گردنش و مثل خودش همراهیش کردم.
تا جایی که هر دو نفس کم بیاریم.
لباشو از روی لبام برداشت و همونطور که نفس نفس می زد گفت
_اهورای خونت اومد اومد بالا یا ادامه بدم؟
پر از نیاز لب زدم
_ادامه بده!
و خودم پیش قدم شدم و دستم رفت سمت لبه تی شرتش…

* * * *
دیر کرده بود. ساعت دوازده شب بود و هنوز نیومده بود خونه و هر چی هم به تلفنش یا تلفن شرکت زنگ می زدم جواب نمی داد.
مونس و بعد از کلی بهانه گیری برای باباش خوابونده بودم و خودم تو سالن رژه می رفتم و بغضم و قورت می دادم.
دلم شور می زد ینی چی شده بود؟ دوباره و هزار باره گوشیشو گرفتم و جواب نداد.
ساعت کم کم داشت می شد یک که صدای چرخش کلید و باز شدن در اومد.
خودش بود!
به محض دیدنش دویدم سمتش و دستام و حلقه کردم دورش و زدم زیر گریه.
کیفش رو همونجا جلوی در رها کرد و کلافه موهام و که با کیلیپس جمع کرده بودم باز کرد و بینیشو فرو کرد بینشون.نفسای کلافه و پی در پیش نشون می داد بی قراره و یه اتفاق بدی افتاده که این قدر درموندست.
همونجا کنار گوشش لب زدم
_چرا دیر کردی؟ می خوای منو بکشی؟ میدونی چقدر نگران شدم؟ می دونی بچه چقدر سراغتو گرفت؟ حرف بزن اهورا.
کلافه گفت
_هیشششش! حرف نزن الان نه آیلین ظرفیتم تکمیله! باشه؟
نمیدونم چرا ته دلم گواه بد می داد. می دونستم یه اتفاقی افتاده.
از اغوشش اومدم بیرون و گفتم
_یعنی چی اهورا؟ دلم شور می زنه. تو شرکت چیزی شده؟ بلایی سر کسی اومده؟ ها؟ حرف بزن.
یه دفعه داد کشید
_گفتم الان نه! مگه زبون آدمیزاد حالیت نمیشه؟ میگم الان اعصابم داغونه.
با قدمای تند رفت سمت اتاق و محکم درو بست.
از صدای بلندش مونس از خواب بیدار شد و با گریه من و صدا زد.
همونطور که می رفتم سمت اتاق مونس اشکام با سرعت بیشتری چکید.
خیلی وقت بود که این طوری سرم داد نکشیده بود!

 

صبح بدون اینکه چیزی بهم بگه یا حتی برای دانشگاه بیدارم کنه، تنهایی رفت شرکت.
من از دیشبش نتونستم بخوابم، تا خوده صبح گریه کردم و بی صدا اشک ریختم.
به خاطر مونس نمی تونستم برم دانشگاه چون اون بر خلاف همیشه که صبحا خونه می موند ول کرد و رفت.
نمی تونستم دست روی دست بذارم و ببینم زندگیم سر هیچ داره نابود میشه. لباسامو پوشیدم و مونس رو هم آماده کردم.

سوار ماشین شدم و اول مونس و گذاشتم پیش راحیل که یکی از دوستامه و بعد به سمت شرکت روندم.
مطمئن بودم یه اتفاق بدی افتاده!
از دیشب دلم شور می زد و حالت تهوع داشتم.
ماشینو بردم تو پارکینگ شرکت و فوری با اسانسور رفتم بالا.
منشی اهورا که یه خانوم جا افتاده و متین بود با دیدن لبخند زد و گفت
_سلام ایلین جان. اومدی آقای سرافراز رو ببینی؟ یکم باید صبر کنی، فعلا مهمون دارن.
به سمتش رفتم و آروم گفتم
_به اهورا نگو من این جا بودم.
و بعد به سمت اتاقش قدم برداشتم.
می دونستم هیچ وقت درو کامل نمی بنده.
از بین شکاف در داخل رو نگاه کردم. اهورا داشت با یه مرد مسن که موهای جو گندمی رنگی داشت یه سری کاغذ رد و بدل می کرد.
تا اومدم یه نفس راحت بکشم از پشت دره ورودی شرکت صدای کفش پاشنه بلندی رو شنیدم.
تند خودمو پرت کردم تو اتاق خالی شرکت و از چشمی بیرون و نگاه کردم.
یه دختر با موهای بلوند و آرایش غلیظ بود!
رفت سمت منشی و گفت
-اهورا هست؟
رنگ از رخسارم پرید. این کی بود که این قدر راحت و خودمونی شوهر منو اهورا صدا می زد؟
منشی که می دونست منم توی شرکتم با لکنت گفت
_بله ولی آقای سرافراز مهمون دارن!
بی توجه به منشی به سمت اتاق اهورا رفت و درو باز کرد و با پرویی به مهمونش گفت
_ببخشید ولی آقای سرافراز یه کار مهم دارن…اگه زحمتی نیست تشریف ببرید.
هنوز جمله دختره تموم نشده بود که صدای داد اهورا بلند شد
-کی به تو اجازه داد سرتو بندازی پایین و همینطوری بیای تو؟ مگه این جا طویلس؟

دختره داد زد
_باید تکلیف منو روشن کنی اهورا…همین الان!
مهمون اهورا که دید اوضاع خیلی بده کرواتش و یکم جا به جا کرد و گفت
_مثل اینکه کارای مهم تری دارید اهورا خان.
و بعد بی توجه به عذرخواهی های اهورا از دفتر بیرون زد.
اهورا خشمگین دست دختره رو گرفت و پرتش کرد توی اتاقش و رو به منشی گفت
_حتی نذار کسی بیاد تو شرکت، درو قفل کن.
و بعد در اتاقش و بست.
دنیا روی سرم خراب شد…این دختره کی بود دیگه؟ چه تکلیفی با اهورا داشت که باید روشنش می کرد؟
برام مهم نبود منشیش برام دل بسوزونه و ترحم کنه.
از اتاق اومدم بیرون و گوشم و چسبوندم به در.
صدای داد اهورا مثل پتک توی سرم کوبیده شد
_داری چه غلطی می کنی؟ این جا محل کار منه.
_هررررر قبرستونی که میخواد باشه! تکلیف من و یاشار رو معلوم کن وگرنه میرم ازت شکایت می کنم.
عربدش من و از جا پروند
_تو گه میخوری دختره ی پتیاره! دم در آوردی برای من؟ گمشو تا کل خاندانتو یکی نکردم…دفعه دیگه بیای این جا…
دختره میون کلامش پرید
-میام! صد بار دیگه ام میام. یه غلطی کردی باید پاش وایسی.
انگار موضوع خیلی جدی بود که هیچ جوره عقب نشینی نمی کرد.
اهورا جوش آورد و شروع کرد به تهدید کردن
_گمشو از دفترم بیرون کیمیا…برو و دیگه این طرفا نیا…باد به گوشم برسونه به زندگی من نزدیک شدی می کشمت. می دونی که از کشتن ابایی ندارم قبلا هم این کارو کردم.
_منو الکی تهدید نکن! زود تر اون زن هرزتو طلاق بده و تکلیف منو مهلوم کن.
به هق هق افتادم.
پس درست فکر می کردم.این دختر کیه؟ معشوقه ی پنهانی اهوراست؟ از من سیر شده؟ دلش و زدم؟
صدای سیلی محکمی اومد و بعد اهورا باز عربده کشید
-خفه شووووو! هرزه تویی نه زن من! هرزه تویی که یه توله از یکی مثل خودت پس انداختی و حالا داری می بندیش به ریش من. گمشو بیرون از دفترم…گمشو!
روح از تنم جدا شد.
این لحظه مثل مرگ بود برام.
صدای لرزون دختره توی فضا پیچید و قلبم و به درد آورد
_پس فردا بیا آزمایشگاه تا بهت ثابت کنم این توله ای که میگی بچه خودته. بعد از اون اگر مسئولیت یاشارو قبول نکردی ازت شکایت می کنم.

 

با تموم شدن حرفش صدای کفشای پاشنه بلندش که داشت به سمت در میومد باعث شد با نهایت سرعت برگردم به اتاق و درست ثانیه اخر درو ببندم.
دختره عصبی از شرکت بیرون رفت و اهورا هم چنان بی هیچ حرکتی توی اتاقش مونده بود.
ثانیه ای بعد صدای عربده های متعددش و شکسته شدن اشیا اتاق بلند شد!
به منشی پیام دادم که به اهورا نگه من داخل شرکتم و همون جا توی همون اتاق زدم زیر گریه.

نمی دونم چند ساعت شده بود که با خودم خلوت کرده بودم اما بالاخره به خودم اومدم و از شرکت بیرون زدم.
نمی خواستم بهش بگم که از این موضوع خبر دارم.
اما…
اما مگه من کم گذاشتم براش که رفت سراغ یکی دیگه؟ چرا این کارو کرد؟ به همین زودی دلش رو زدم؟
یه بچه؟ یه پسر به اسم یاشار؟ یعنی تا این حد با هم پیش رفتن که از اهورا بچه هم داشته؟
ان قدر حالم بد بود که تا شب همین طور با ماشین تو خیابونا روندم…بدون اینکه برم دنبال مونس. نمی دونستم چیکار کنم، درمونده شده بودم.
شاید چون اون بچه پسر بود و ارباب دنبال وارث می گشت اهورا خیلی ساده منو از زندگیش شوت می کرد بیرون و اونو می گرفت.
به ساعت نگاه کردم…نیم ساعت دیگه اهورا میومد خونه و اگر می دید من نیستم و مونسم نیست حتما کلی نگران می شد.
دوباره اشکام سرازیر شدن، منه خر با این حال که اهورا بهم خیانت کرده و از اون زن یه بچه هم داره بازم نگرانشم. چقدر احمقم!
به سمت خونه راحیل روندم و مونس و ازش گرفتم.
دخترکم باهام قهر کرده بود که کل روز رو تنهاش گذاشتم.
نمی دونست مامانش تو چه جهنمی دست و پا می زنه و داره بین مرگ و زندگی جون میده.

* * * * *
بر خلاف دیروز دقیقا سر موقع اومد. اصلا نمیخواستم به روش بیارم که امروز اومدم شرکت و رازش و فهمیدم.
می خواستم ببینم تا کی میخواد با مخفی کردن از من خیانتش رو پنهان کنه.
به محض اینکه لباسام و عوض کردم و مونس و تفهیم کردم به اهورا چیزی درباره اینکه کل روز خونه راحیل بوده نگه کلید توی در چرخید و صدای قدماش و بعد صدای خودش تو خونه طنین انداخت
_آیلین؟ خانومم؟
پوزخند نشست رو لبام…هه

مونس رو که خوابیده بود بوسیدم و از اتاق بیرون رفتم.
مثل هر روز دویدم تو بغلش و شاهرگش و بوسیدم.
موهام و باز کرد و سرش و بینشون فرو کرد و گفت
_موهات بوی زندگی میده!
همه چیز مثل همیشه عادی بود…یه ربع توی اتاق مونس بود و بعد براش شام کشیدم و دوتایی خوردیم.
اما یه چیزی این وسط فرق کرده بود…اون دیگه تو چشمم اهورای سابق نبود، اون به من خیانت کرده بودش.
اون یه بچه از یه زن دیگه داشت و نقش بازی میکرد.
برای این که مطمئن بشم پرسیدم
_شرکت چه خبر بود؟
پوف کلافه ای کشید و گفت
_مثل همیشه، کار و کار و کار. کلاهو از سر این برداشتن و گذاشتن سر اون یکی.
هه! نمیدونم این چندمین باری بود که دروغ می گفت و منو می پیچوند.
باید خیلی زیاد بوده باشه چون اون بچه به دنیا اومده بود.
بهم نگاه کرد و متعجب گفت
_بهم پوزخند می زنی؟
پوزخندم و خوردم و گفتم
_نه…داشتم بهت لبخند می زدم عزیزم. منم امروز نرفتم دانشگاه چون جنابالی بد قولی کردی و بد اخلاق بودی و صبح قالم گذاشتی…به لطف تو امروز سر یه درس مهم غیبت خوردم.
شرمنده شد و گفت
_ببخشید خانومم…امروز حسابی سرم شلوغ بود و ربیعی هم کار داشت و نمی تونست تا ظهر توی شرکت بمونه. به خاطر دیشب هم معذرت می خوام. یه قرارداد مهم بسته بودیم که به هم خورد و منم تا اون موقع شب داشتم تلفنی کارای فسخشو انجام می دادم…ببخشید سرت داد زدم.
چیزی نگفتم که مظلومانه ادامه داد
_هوم؟ می بخشیم؟
لبخند تلخی زدم و سرم و تکون دادم.
نگاهش نکردم چون اگر تو صورتش زل می زدم اشکمو می دید و می فهمید دروغش و متوجه شدم.
_ناز می کنی؟ نازت حسابی خریدار داره خانم خانما…
اشکمو به زور از چشمام پاک کردم و بهش لبخند زدم و گفتم
_این دفعه رو می بخشمت اهورا خان. دفعه دیگه بدون سرم داد بزنی کلی میشینم گریه می کنم و افسرده می شم بعد خودکشی میکنم و اون موقع مجبور میشی روزاتو بدون آیلین بگذرونیا!
دستشو گذاشت رو لبام و جدی گفت
_هیشششش! ببند عزیزم! گذروندن روزام بدون تو خودش خودکشیه. دیگه نبینم از این حرفا بزنی.

 

ساعت شش عصر بود و داشتم کم کم تدارک شامو آماده می کردم و همزمان درس می خوندم که یه چیزی از لای در افتاد تو!
به مونس که توی سالن بود گفتم
_چی بود مامانی؟ میاریش برام؟
با قدمای کوچولوش دوید و یه چیزی مثل نامه داد دستم و دوباره سراغ لِگو هاش رفت.
داشتم قربون صدقه هیکل نیم وجبیش می رفتم که چشمم به پاکت توی دستم افتاد و خشک زد!
آرم آزمایشگاه بود.
کاغذو وحشیانه از پاکت بیرون کشیدم و خوندم.
آزمایش دی ان ای بود.
همونجا افتادم روی زمین.
مثبت بود.مثبت!!
پس…پس اون پسر واقعا مال اهوراست.
حالا باید بهش به خاطر پدر شدنش تبریک بگم؟ همسرم پسر دار شده و مادر اون پسر من نیستم!
یه کاغذ دیگه هم توی پاکت بود، درش آوردم و بازش کردم.
با دست خط قشنگی داخل نامه نوشته شده بود
_سلام آیلین جون. این آزمایش دی ان ای پسره من و اهوراست. میبینی که مثبته…وقت رفتنه عزیزم، بی سر و صدا دست دخترتو بگیر و از زندگی اهورا برو بیرون…من براش یه وارث آوردم کاری که تو نتونستی انجام بدی…دیگه تو و دخترت به دردش نمی خورید…فردا ساعت ده صبح هم داریم میریم برای پسرم به اسم اهورا شناسنامه بگیریم، بیا دم محضری که توی خیابون کرامت هست تا با چشم خودت ببینی.

همونجا داخل آشپزخونه، روی زمین خودم و مثل جنین جمع کردم و دستم و گرفتم جلوی دهنم تا صدام مونس و نترسونه.
اره کیمیا راست می گفت، اهورا دیگه نیازی به من نداشت.
اگر هنوزم منو می خواست نمی رفت سراغ یه زن دیگه و ازش بچه نداشت! نمی رفت برای اون بچه شناسنامه به اسم خودش بگیره.
اصلا همون موقع که گفتن نازام زمان زندگی من با اهورا سر اومده بود اما به زور خودم و بهش سنجاق کردم.
زیر لب نالیدم
_باشه اگه این چیزیه که تو میخوای اهورا خان منم انجامش میدم…برای همیشه از زندگیت میرم!
اشکام و که نمی دونم کی جاری شدن و کل صورتم و خیس کرده بودن، پاک کردم و از روی زمین بلند شدم.
باید شام درست کنم…! نمی خوام بفهمه که همه چیزو می دونم…نمی خوام تحقیر شم و غرورم خورد شه.

 

شام و درست کردم و زنگ زدم راحیل اومد مونسو برد تا امشبو پیشش باشه.
راحیل هم یه دختر داشت و مونس از وقت گذروندن باهاش لذت می برد.
یه رو میزی ساتن زرشکی پهن کردم و توی یه گلدون چندتا شاخه رز سیاه گذاشتم.
بشقابای سفید و طلایی و قاشق و چنگال مات جهیزیم رو هم روی میز چیدم.
با دستمال قطره اشکی که چکیده بود توی یکی از بشقابا رو پاک کردم و با اضافه کردن دوتا شمع فانتزی میزو تکمیل کردم.
حالا وقتش بود اماده شم.
رفتم توی اتاق و لباسی که اینترنتی سفارش داده بودم رو از کمد دراوردم.
لباسم رو پوشیدم، یه لباس دخترونه زرشکی و مشکی که فیت تنم بود. موهام رو برای اولین بار حلقه حلقه کردم و ساده روی شونم ریختم.
کفش مشکی جین پوشیدم و گوشواره های حلقه ای بزرگم رو هم انداختم.
یه آرایش دخترونه و یه رژ زرشکی هم ضمیمه کردم.
دختر زیبایی که توی آینه بود رو دوست نداشتم.
شاید مثل یه مدل حرفه ای شده بود اما دلش خون بود، اشکاش هنوزم توی چشماش آماده بودن تا ببارن.

دیگه وقتش بود که اهورا بیاد، رفتم بیرون و شمع ها رو روشن کردم و وایسادم جلوی در تا اهورا بیاد.
صدای قدم های بلندش اومد و بعد صدای چرخش کلید.
سرش پایین بود و داشت کفشاش رو میذاشت توی جا کفشی! همزمان صدا زد
_خانومم؟ مونسم؟ بابایی او…
یه دفعه چشمش افتاد به من و همونجا جلوی در خشک شد.
لبخند زدم و رفتم سمتش، کیفش رو با لوندی از دستش گرفتم و گفتم
_سلام
سوتی زد و گفت
_ایلین خانم چه کرده!
چشمکی تحویلش دادم و گفتم
_تازه کجاشو دیدی…این یه چشمه از هنرام بود!
دستام و گذاشتم روی سینش و کم کم کتش رو از تنش درآوردم.
لباش نشست روی موهام و دستاش دوره کمرم حلقه شد. لبخند زدم و گفتم
_شام سرد شدا…
موهام و از توی صورتم زد کنار و لباش نشست روی گردن و ترقوم و هم زمان گفت
_گور بابای شام!
توی یک حرکت مثل پر کاه بلندم کرد و برد توی اتاق و درو با پاش بست!

* * * *
با صدای الارم گوشی اهورا بیدار شدم اما خودمو به خواب زدم.
اونم بیدار شد و فورا الارمو خاموش کرد.
سرم که روی سینش قرار داشت و بوسید.موهامو نوازش کرد و گفت
_منو ببخش آیلینم.
و بعد سرمو آروم گذاشت روی بالش تا مثلا من بیدار نشم و بی صدا لباساشو پوشید و از اتاق و بعد از خونه بیرون زد.
ببخشمت؟ برای چی؟ خیانتت؟ مگه دفعه اولته عزیزم؟ برای دروغات؟ برای بی محلیا و داد کشیدنت؟ تو همه ی اینا سابقه داری عزیز ترینم! حتی توی از یه زن دیگه بچه داشتن هم سابقه داری.
با این حال باشه، من اینقدر عاشق و ساده ام که می بخشمت. به همون کیمیا می بخشمت! اشکالی نداره اهورای من. فدای سرت. بخشیدمت به عشق جدیدت.
اشکام شروع کردن به باریدن!
داشت می رفت محضر تا برای یاشار شناسنامه به اسم خودش بگیره.

بعد از گذشت نیم ساعت بهش پیام دادم
_سلام آقای بد قول! باز که گذاشتی و رفتی! من مونسو میذارم پیش راحیل و میرم دانشگاه، واقعا دیگه نمیتونم غیبت بخورم.دوستت دارم!
دخترکم چند روز بود آواره بود و صداشم در نمیومد…بمیرم برات مامانی!
آمادش کردم و با کلی شرمندگی سپردمش به راحیل و بعد دوباره سوار ماشین شدم.
ساعت یه ربع به ده بود که جلوی همون محضری که آدرس داده بود پارک کردم و منتظر شدم اهورا و کیمیا بیان.
اشکام مثل سیل جاری بود روی گونه هام و جلوی مانتوی کرم رنگمو کامل خیس کرده بود.
دقیقا سر ساعت ده ماشین نوک مدادی اهورا جلوی محضر پارک کرد. این آن تایم بودن لعنتیش آخر منو می کشت!
مثل یه خانواده خوشبخت اول پیاده شد و درو برای کیمیا باز کرد.
کیمیا ست سفید و کاربنی زده بود. بعد در صندلی عقبو باز کرد و یه پسر چهار پنج ساله از ماشین پیاده شد.
چشمام از تعجب گرد شد!
یاشار این بود؟ فکر نمی کردم این قدر سنش زیاد باشه…فکر می کردم تازه به دنیا اومده.

 

پس این بچه مال قبل از ورود من به زندگی اهورا بود.
یعنی از همون سال تا الان باهاش رابطه داشته؟ یعنی این قدر خوب مخفیش کرده که من توی این چند سال متوجه نشدم؟
لعنتی…یا من خیلی احمقم یا تو اهورا خیلی بازیگر خوبی هستی!
اهوراجلوی پسر بچه زانو زد و بغلش کرد.به هق هق افتادم…چه قدر بی رحمی اهورا…چه قدر.
کیمیا سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو با پوزخند برام به نشونه سلام تکون داد.
این جا نقطه پایانِ من، خط پایان ایلین بود.
اهورا و کیمیا لباساشونو با هم ست کرده بودن، حتی یاشار هم باهاشون ست بود. یه خانواده خوشبخت و شاد با یه وارث!
من اضافه بودم، دخترم وارث نبود پس اونم مثل خودم اضافه بودش. بمیرم برات مامانی، بمیرم که اینقدر مثل خودم تنهایی.

انقدر اون جا منتظر موندم تا اهورا در حالی که یاشارو به بغل داشت از محضر بیرون اومد.
کیمیا هم همراهش بود. سوار ماشین شدن و راه افتادن.
عینک دودیم و زدم و پشت سرشون روندم.
جلوی پاتوق همیشگیمون رستورانی که هفته ای یک شب و توش غذا می خوردیم نگه داشت. این رستوران رو باید از قبل رزرو می کردی و همین آماده بودن اهورا برای این قرار خانوادگی منو می کشت.
سوئیچو سپرد دست نگهبان و رفتن داخل.
یکم صبر کردم و بعد دستی به چشمای اشک آلودم کشیدم.
چندین بار متعدد سرفه کردم تا صدام صاف بشه و زنگ زدم به اهورا.
بعد گذشت پنج بوق بالاخره جواب داد
_الو.
با لبخند ساختگی گفتم
_سلام نفسم…خوبی؟ چیکارا می کنی؟ ایلینو نمی بینی خوش میگذره؟
خشک و خالی جواب داد
_سلام خوبم ممنون.
نذاشتم صدام از بغض بلرزه و اشکم بچکه.
با همون لحن شاد ادامه دادم
_اوه! پیش کسی هستی؟
_اره.
_کجایی؟
بازم سرد و بی روح جواب داد
_شرکتم.
هه! زنگ زده بودم همینو بشنوم. این هزارمین باریه که داری بهم دروغ میگی اهورا.
پوزخند زدم و گفتم
_اوووووکی عزیزم! مزاحمت نمیشم مثل این که سرت خیلی شلوغه…خدافظ.

همین که تماسو قطع کردم بلند زدم زیره گریه.
اشکام تمومی نداشت.
حس یه آشغال و داشتم…آشغالی که حالا دور انداخته شده بود.
بعد از اینکه حسابی گریه کردم و خالی شدم خواستم به سمت خونه حرکت کنم اما پشیمون شدم.
یه فکری داشتم! فکری که من رو برای همیشه از اهورا دور می کرد و به اون آرامشو هدیه میداد.

* * * * *
_ممنون سحر…مرسی که همیشه هوای منو داشتی و داری! جبران می کنم برات عزیزم.
با خوش رویی گفت
_خواهش می کنم عزیزم…دوست به درد همین موقع ها می خوره دیگه…نگران نباش من همه چیو اوکی می کنم.
لبخند تلخی زدم و زمزمه کردم
_باشه پس من مدارکو تا فردا برات می فرستم…خداحافظ!
تماسو قطع کردم و نفسی از روی آسودگی کشیدم.
تقریبا همه ی کارا رو انجام داده بودم.
همه چیز برای رفتن من و مونس فراهم شده بود.

اهورا با شناسنامه گرفتن برای اون پسر بهم ثابت کرد که وقتشه!
خواستم ماشینو روشن کنم و راه بیوفتم که موبایلم زنگ خورد.
یه شماره ناشناس بود.
برداشتم و گفتم
_الو؟
_سلام…آیلین خانم؟
_خودمم شما؟
_من کیمیام عزیزم.
وا رفتم…این با من چیکار داشت؟
سرمو تکیه دادم به فرمون…نباید نشون می دادم که تونسته اشکمو در بیاره.نباید ضعف نشون می دادم واسه همین خیلی صمیمی گفتم
_جانم کاری داشتی؟
_خوشحالم که داری منطقی رفتار می کنی…از اهورا شنیده بودم زن عاقلی هستی.می خواستم بهت بگم که پس فردا من و اهورا داریم میریم روستا تا پدرشو ببینینم و پدر اهورا هم خیلی اصرار داره وارثشو ببینه. دوست دارم تو هم بیای، به صورت نا شناس البته…
می خوام بیای و ببینی چرا دارم بهت اصرار می کنم از زندگی اهورا بری بیرون.
عصبی نفس عمیقی کشیدم که بدتر ادامه داد
_ببین آیلین جان من دوستانه دارم بهت پیشنهاد می دم، واقعا قصدم اذیت کردنت نیست اما هر کسی یه تاریخ انقضایی داره بلاخره!

نفسم بند اومد!
تموم وجودم از شدت عصبانیت می لرزید اما باید این زنیکه رو می شوندم سر جاش.
دوست نداشتم بفهمه تونسته منو زمین بزنه.
باید نشون میدادم یه زن قوی و یه مادر خوب برای بچمم.
لبخند زدم و خیلی صمیمی گفتم
_من از زندگیش میرم بیرون نگران نباش! جایی که منو نخوان نمی مونم، مثل بعضیا خونه خراب کن نیستم…می دونی باید منو از نزدیک ببینی تا بفهمی چجور آدمیم.به هر حال اگر خوش حال می شی و باعث میشه حس بهتری داشته باشی اوکی عزیزم، برنامه ها فردامو کنسل می کنم و میام روستا…دل خودمم برای پدر و مادرم تنگ شده…خب ببخشید باید تماس و قطع کنم اخه من بر خلاف بقیه بی کار نیستم و از این و اون حامله نمی شم،کلاس دارم و باید برم. می بینمت گلم خداحافظ.

یک نفس تموم حرفام و زدم و بعد گوشی رو بدون اینکه بذارم جوابمو بده قطع کردم.
هه! اشغالِ هرجایی!
خوب شد که زنگ زد و منو برای کاری که می خواستم بکنم و تردید داشتم مصمم کرد.
برای فردا باید کلی کار انجام میدادم.
الان حیف که تایم اداری تموم شده بود وگرنه بقیه کارام رو هم الان انجام میدادم تا زود تر راحت بشم.
قبل از این که راه بیوفتم گوشیم و روشن کردم و نگاهی به بک گراندش که یه عکس آتلیه ای از اهورا بود انداختم.
حتی اگه هزار بار دیگه هم بهم خیانت می کرد، شکنجم می داد و حتی منو می کشت بازم عاشقش بودم.
شوخی که نبود!
دلم گیر اخمای دوست داشتنیش و بمی صداش بود…گیره دستاش، هیکلش، چشماش، اصلا همه وجودش!
اما غرورم بهم اجازه نمی داد برای موندن التماس کنم.
دیوونشم اما بسه! بسه هرچی کشیدم و دم نزدم.
الان واقعا وقت رفتنه…

* * * * *
امروز اهورا داشت می رفت روستا…با کیمیا و یاشار هم داشت میرفت.
می خواست وارث اربابو بهش نشون بده و پرونده آیلین بیچاره رو برای همیشه ببنده.

کرواتش و براش بستم و گفتم
_من دارم میرم دانشگاه…مونسو میذارم پیش راحیل…حالا این سفر کاریت کجاست؟
به دروغ گفت
_کیش! پس فردا میام.
نامحسوس پوزخندی زدم و گفتم
_خوش به حالت پس! برام گوشماهی جمع کن.
اخماشو کشید توهم و گفت
_سفر کاریه ایلین! اصلا ساحل نمیرم.
نمیدونم چرا دوست داشتم این بحث و ادامه بدم و کاری کنم به غلط کردن بیوفته.
دستامو دور گردنش حلقه کردم و گفتم
_تو که تا چهارشنبه اونجایی، میخوای منم یه بلیط بگیرم با مونس بیایم پیشت آخر هفتمونو اونجا باشیم؟ می دونی مونس چقدر دلش تفریح می خواد؟ طفلی بچم پدرش رو هم درست و حسابی ندیده تو این چند روز.
دستامو از دور گردنش باز کرد و غضبناک گفت
_نه آیلین! می خوام فورا برگردم. الانم دیرم شده…مواظب خودت و مونس باش، خداحافظ.
از اتاق رفت بیرون و بعدشم صدای بسته شدن در اومد.
حتی یه خداحافظی درست و حسابی هم باهام نکرد!
باید زود تر می رسیدم روستا و یه جایی پیدا می کردم تا همه چیزو با چشمای خودم ببینم و باورم شه.
تند لباس پوشیدم و مونسو سپردم پیش راحیل و از جاده قدیمی به سمت روستا روندم تا توی راه با اهورا مواجه نشدم.
بعد از گذشت چند ساعت بالاخره رسیدم.
توی این سه سال اینقدر این راه و رفته بودم که از بر شده بودم.
ماشینم رو توی یه خرابه پارک کردم و رفتم سمت خونه اهورا اینا.
خونشون یه اتاق زیره شیروونی داشت که مامانش همیشه ترشیاشو میذاشت اون جا تا برسن.
راه پله ای که می خورد به اون اتاق همونجا دمِ در بود و می تونستم بدون دیده شدن داخل برم.
پشت تیر برق ایستادم تا یه موقعیت خوب گیرم بیاد و بتونم برم تو.
این تنها راهی بود که اهورا نمی فهمید منم هستم.
منم حضور دادم و شاهد همه چیزم!

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس …

4 نظر

  1. سلام
    چند روز یکبار پارت میزارین؟

  2. ببخشید میشه بگین زمان پارت گذاری کی هست و چند وقت یک بار پارت میذارین ؟؟!
    ممنون
    لطفا هم پارت هارو زود به زود بذارین

  3. سلام میشه خواهش کنم پارت هاتونو هر روز یا یه روز در میون بزارین مخصوصاً رمان خانزاده چون من خودم عاشقشم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *