خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خانزاده/فصل دو پارت شانزده

رمان خانزاده/فصل دو پارت شانزده

 

یه لیوان بزرگ شربت بجلوی روم گذاشت و گفت
_ از این بخوری حالت جا میاد بعد از ظهر من و مونس انقدر گرممون بود و بیحال بودیم کیمیا این ودرست کرد داد ما خوردیم حالمون جااومد …

برات خوبه مخالفتی نکردم وهمه شو سرکشیدم حق داشتن خیلی خنک و خوشمزه بود.
بعد شروع کردم به خوردن شام روی حالم انگار تاثیر داشت که بهتر شده بودم شام کامل خوردم وبا اهورا توی پذیرایی نشستیم کیمیا مانع از این شد که میز و جمع کنم گفت
_تو حالت خوب نیست من انجامش میدم تو استراحت کن.

از اینکه اینقدر مهربون شده بود واقعاً تعجب می کردم از اهورا پرسیدم
چه اتفاقی افتاده این دختر انقدر خوب و مهربون شده خبریه اهورا شونه ای بالا انداخت و موهامو بوسید و گفت
_ نه میدونم با کل کل و جنگ و دعوا نمیشه توی خونه ادامه داد برا همین شاید نظرش عوض شده .

بیشتر خودمو توی بغل اهورا جا دادم کنار گوشم آروم زمزمه کرد _حالت جا اومد دلم میخواد زودتر توی خونه…
توی این خونه جدیدمون با هم یکم حال کنیم
از اینکه توی هر موقعیتی می‌خواست حرف و به این چیزا بکشونه منو دیوونه میکرد روی سینه اش زدم و گفتم

_ تو فکر و ذکر دیگه ای نداری نه همه کار و زندگیت همینه که بشینی برنامه بچینی که باهم باشیم؟

خندید و گفت شوخی می کنم دختر میخواستم یه جوری کمی عصبانیت کنم که از این فاز ناراحتی بیای بیرون.

عزیزدلم تو که دیروز خوب بودی دیشب رفتیم بیرون خوش گذرونی ولی به خاطر دخترمون که گفت کیمیا رو دوست داره انقدر به هم ریختی که از دیروز حال و روزت شده‌این دورتو بگردم یه نگاه به من بنداز من فکر و ذکرم تویی اصلاً کیمیا رو می خوام چیکار وقتی تورو دارم نگران چی هستی؟
شاید خدا بهمون رحم کرد شوهرش با اوند بعد دختره رو برد و راحت شدیم.

شاید ما برای همیشه با هم رفیق موندیم باور کن هیچی بعید نیست ممکنه
منفی به همه چیز نگاه نکن شاید اصلاً کیمیا پشیمون شده
به خاطر همین کارها…

چقدر خوب بود که اهورا به همه چیز انقدر مثبت نگاه میکرد این طرز فکر و افکارش واقعا برام قشنگ بود کاش منم مثل اون بودم اما من مثل اهورا نبودم اهورا هیچ وقت از جانب من خیانتی ندیده بود خیالش راحت بود راحته راحت که آیلین همیشه ی خدا کنار من میمونه…
هرگز تنهام نمیزاره …
و قرار نیست بهم خیانت کنه…
اما اهورا به دفعات بهم خیانت کرده بود الان در سته مرد ایده عالی بود و من بی اندازد عاشقش بودم اما این زن مثل یک مار خوش خط و خال بود که توی زندگیمون چنبره زده بود سایه نحسش داشت همه چیز و توی تاریکی فرو می برد .
این که رفتارش تغییر کرده بود متعجب بودم اما کمی خیالم آرومتر شده بود چون دیگه خبری از کل کل و بحث و طعنه و کنایه ای نبود از تهدید و این چیزا هم خبری نبود می‌خواستم این ۹ ماه خیلی زود تموم بشه و هرچه زودتر شرش این زن از زندگیم کم بشه.

موقع خواب با دیدن مونس که توی بغل کیمیا بود عصبی رفتم و گفتم اینجا چه خبره کیمیا خودشو جمع و جور کرد و گفت
_ خبری نیست فقط قول داده بودم به مونس شب براش قصه بگم برای همین اینجام.
گفتم برو از اتاق دخترم بیرون خودم براش قصه میگم.
باشه گفت بدون حرف یا حتی بحث دیگه ای از اتاق بیرون رفت مونس با اخمای توی هم بهم پشت کرد و گفت
_ این چه کاری بود کردی مامان من دلم می خواست خاله کیمیا برام قصه بگه…
انقدر قصه های قشنگ بلده!

کنارش روی تختش نشستم و گفتم دختر مامان یه روز مامانت مریض بود اینقدر با این خاله کیمیا دوست شدی ؟
عزیز دلم تو نباید زیاد وابستش بشی چون قراره که از اینجا بره موندگار که نیست راضی بشو نبود نه قانع می‌شد نه راضی نه کوتاه می‌آمد هر کاری کردم باهام آشتی نکرد و حتی دیگه از من قصه نمی خواست برای همین توی اتاق تنهاش گذاشتم و به اتاق خودمون رفتم اهورا روی تخت دراز کشیده بود کنارش نشستم اون نگاهی به صورت بیحالم انداخت و گفت

_ ایلین خانم که باز اخماش رفت توی هم چی شده؟

نگاهی بهش کردم و گفتم
مونس باهام قهر کرد چون نذاشتم کیمیا براش قصه بگه عجب گیری کردم آوردن این زن توی زندگیمون بزرگترین اشتباهم بود کاش میتونستم بگم غاط کردم وهمه چیرو جمع و جور کنم…
وبگم من پشیمونم نمیخوام دیگه…

اهورا موهامو به هم ریخت و گفت

_از دست تو خودتم نمیدونی چی میخوای یه مدت پدر منو در آوردی بچه می خوام بچه می خوام تا بذارم اینکارو بکنی اون بالا سرمون اومد باز گفتی نه این زنیکه بیاد پیش ما کیمیا با ما زندگی کنه جلو چشام باشه الان که اینجوری شده کیمیا عقب‌نشینی کرده دیگه کاری به کارمون نداره مثل بچه آدم نشسته سر جاش تو شروع کردی؟
عزیز دلم همه چی خوبه ببین فقط فقط ۸ ماه مونده این ۸ ماه بگذرونیم دیگه همه چی حله.

 

نفسم رو بیرون سرم روی سینه اهورا گذاشتم و گفتم امیدوارم این طوری که تو میگی بشه ولی اهورا حالم خیلی بده همش که می خوابم راهم میرم سرگیجه میگیرم .
نمیدونم چم شده !
شلید غذاییه که دیروز خوردیم به من نساخته؟

اهورا کمی نگران گفت
_عزیزم من که میگم بریم دکتر ببینیم چه خبر اگه به خاطر غذایی بود که خوردیم منو مونس از همون غذا خوردیم حتی کیمیا بولی هیچکدوممون طوریمون نیست..
م به خاطر غذا نیست نمیدونم منم.
ولی فردا میریم پیش یه دکتر …

باشه ای گفتم و خیلی زود دوباره توی بغلم اهورا به خواب رفتم.

با سر و صدایی که باز از خونه میومد چشمامو باز کردم و به زحمت از اتاق بیرون رفتم دستمو به دیوار گرفته بودم تا سرگیجه منو نقش زمین نکنه با دیدن اهورا و مونس کیمیا و یه نفر دیگه که داشت با اهورا مبلا رو جابجا می‌کرد متعجب رو بهشون گفتم
اینجا چه خبره؟
اهورا گوشه ی مبلی که دستش بود رو روی زمین گذاشت و به سمتم اومد و گفت
_عزیز دلم مبلا رسیدن دیروز رفته بودم گفته بودم بفرستن.
داریم جا به جا شون می کنیم.

کمی فکر کردم و کی به اهورا گفته بودم مبل بگیره یادم نبود ؟
نمی دونم …
شاید هم گفته بودم !
کنار دیوار روی اون صندلی قدیمی نشستم و بهشون نگاه کردم کارشون که تموم شد اهورا نزدیک مین شد گفت

_ بهتری جونم حالت خوبه؟

سرمو تکون دادم و گفتم
نمیدونم اما من یادم نیست به تو گفته باشم مبل بخری چشماشو گشاد کرد و گفت
_ واقعاً حالت خوبه عزیزم؟
تو دیروز یک لیست بلندبالا به من ندادی گفتی برو اینا رو بگیر کنار این زنیکه نمون؟
منم رفتم گرفتم دیگه تو لیست مبلم بود گفته بودی نیاز نیست انتخاب کنی چون اینجا خونه خودمون نیست فقط یه مبل راحتی باشه من هم گرفته بودم امروز برامون آوردن…

 

نمیدونم احتمالاً حق با اهورابود و من به خاطر اینکه زیاد خوابیدم گیج می زدم.
مونس با دیدن من ازم رو گرفت وبه زنی که رقیب مادرش بود پناه میبرد اما مهم نبود فقط باید تحمل می‌کردم این چند ماه میگذشت.
اهورا دستمو گرفت و منو بلند کرد و گفت
_پاشو عزیزم پاشو بریم لباسه تو عوض کن آماده شو بریم پیش دکتر دیگه واقعا دارم نگرانت .

من نگرانی نداشتم چرا باید نگران می شد ؟
تمام این سال ها سر وقت بیدار شده بودم سر وقت خوابیده بودم این یکی دو روزه به خاطر فشار عصبی که روم بود یکم بیشتر از حد معمول خوابیده بودم چرا داشت بزرگش می کرد؟

رو به او گفتم
بزرگش نکن لطفاً چیزی نشده که حالا دو روز یکم زیاد خوابیدم انقدر بهت برخورده؟
متعجب کمی ازم فاصله گرفت و گفت

_عزیزم چی باید بهم بر بخوره؟
من نگران حالتم از تو بعیده این کارا فکر می کنی مثلا من به فکری چیم واقعا ؟
این انتظار ازتوندارم که اینطور در مقابل نگرانیه من جبهه بگیری.

کنارش زدم و به اتاقم رفتم حالم خوب نبود اصلا دلم نمی خواست باهاش بحث کنم وارد اتاق شدو کنارم روی تخت نشست و گفت

_ هر چی تو بگی عزیزم هیچی من نمیگم.
من نگرانت نیستم اصلا..
ولی به نظرت به خاطر این سرگیجه ای که داری بهتر نیست بریم پیش دکتر تا بدونیگ چیکار باید بکنیم قرصی چیزی شاید داد حالت خوب شد !

نفسم رو بیرون دادم و گفتم باشه بریم
دیگه چیزی نگفتم خودش لباسامو تنم کرد آمادم کرد و دستمو گرفت و با هم از خونه بیرون رفتیم .

رو بهش گفتم میخواستم مونسم با خودم بیارم و اون با اخم گفت
_ دیگه داری اذیت می کنی مگه بچه شد ؟
مونس و کجا ببریم وسط مطب دکتر؟
دورت بگردم اینطوری نکن خودت میدونی من بدجوری اعصابم خورد میشه ها دیگه توان ناز کشیدنمم ته میکشه اون موقع یه چیزی میگم نباید که دلخور میشی.
یه کمم به من بدبخت فک کن..
دیگه حرفی نزدم واقعاً احساس میکردم اهورا رو دارم ناراحت می کنم دلم اینو نمیخواست تا وقتی که به مطب دکتر برسیم هر دو نفرمون سکوت کردیم غرق بودیم توی فکر و خیال های خودمون وارد مطب که شدیم و منشی بهمون گفت باید چند دقیقه ای منتظر بمونیم تا مریضی که پیشه دکتر بیرون بیاد کناره هم توی اتاق انتظار نشستیم.

با صدای منشی وارد اتاق دکتر شدیم .
مرد مسنی بود که با خوشرویی بهمون اشاره کرد بشینیم.
روبروش نشستیم و من واقعا از اینجا بودنم ناراضی بودم و این و میشد حتی از صورت
اخموی من فهمید.

 

به جای من اهورا شروع کرد به توضیح دادن حالم.

اما دکتر انگار راضی نشد با حرفای اهورا که رو به من گفت
_دخترم چ‌را ساکتی مگه تو مریض نیستی؟
با زبونم لبم تر کردم و گفتم
چرا اقای دکتر دوروزه که بی حال و خواب الودم و کمی سر گیجه دارم به همسرم گفتم نیازی نیست وقت دکترو بگیریم چون برای اولین باره اینطوری شدم و حتما یکی دور دیگه حالم بهتر میشه اون راضی نشد.
دکتر تک خنده ای کرد و گفت
_پس ناراضی هستی که اینجایی!
سکوت کردم و
دیگه حرفی نزدم و دوباره به اهورا شروع کرد به حرف زدن…
دکتر باز من و مخاطب قرار دادگفت
_بیا اینجا بشبن تا معاینه ات کنم دخترم.
از جام بلند شدم. درست کنار دکتر روی صندلی نشستم..
دکتر با سیل عظیمی از آزمایش و عکس و این چیزا از مطب راهیمون کرد .
من حال و حوصله هیچ کدوم از اینا رو نداشتم روبه اهورا گفتم من برای این آزمایش ها و عکس ها و این چیزا نمیرم اما اهورا با اخم پاشو روی ترمز گذاشت و کنار خیابون ماشینو نگه داشت و گفت

_این کارا چیه که می کنی آیلین احساس می کنم دارم با مونس حرف میزنم عزیزم تو باید مشخص بشه که چرا دو روزه اینه حال و روزت چرا داری اینطور هم خودتو هم مارو اذیت می کنی ؟
دختر خوب ببین من شوهرتم خودت خوب میدونی که چقدر عاشقتم ولی من عاشق آیلین مهربون و حرف گوش کنه خودمم این ایلینی که از امروز صبح از خواب بیدار شده و فقط داره مخالف منو حرفام رفتار میکنه اصلا خوشاینده من نیست.
میریم آزمایش میدی همه چیز ایشالا که رو به راهه بعد با خیال راحت میرسیم به زندگیمون قرار نیست اتفاقی بیفته فقط و فقط می خوام خیالم از بابت اینکه حال خانومم خوبه راحت بشه پس اینقدر مخالفت نکن.

حرفاشو کاملاً جدی زده بود پس جای مخالفتی هم نداشت سرمو پایین انداختم و شروع کردم به ور رفتن با ناخونامو زمزمه کردم
تو دیگه منو دوست نداری همش باهام با عصبانیت و بداخلاقی حرف میزنی دستشو روی دستم گذاشت و مجبورم کرد بهش نگاه کنم و گفت

_عزیزم این چه حرفیه که میزنی من تو رو دوست ندارم؟
اینکه نگرانتم این که می خوام ببینم حالت خوبه یا نه چرا این حال و روزه می کنم اذیتت می کنم ؟
اگه بگم باشه عین خیالمم نیست صبح تا شب به خواب سردرد داشته باش اون موقع میشم شوهر خوب و ایده آل ؟

عزیزم میدونم به خاطر حضور کیمیا توی زندگیمون تحت فشاری میدونم داری اذیت میشی اما یه نگاه به گذشته بنداز من باعث حضورش نبودم تو خودت خواستی الان چرا داری با من این طوری رفتار میکنی

 

بدجوری حق با اهورا بود من این حال و روزم فقط و فقط بخاطر خودم بود کم آوردم جلوی اهورا….
جلوی زندگی….
پیش اون کیمیا…
تنها چیزی که الان شاید آرومم میکرد گریه بود پس خودم و رها کردم و شروع کردم به گریه کردن اهورا اما بیکار نبود دستمو کشید و سرم را روی سینه اش گذاشت و گفت
_گریه نکن عزیزم گریه نکن خانومم همه چی روبه راهه چندتا آزمایش میدی خیالم راحت میشه که خانم من عشق من حالش خوبه خوبه فقط می خوام سلامت باشی می خوام بخندی می خوام مثل همیشه این ور اون ور بری نکه همش روی تختخواب باشی…
دور تو بگردم اینطوری نکن قلبم درد میگیره ها میدونی که من طاقت گریه های تو رو ندارم…
کمی که گذشت گریه ام بند اومد اهورا منو از خودش فاصله دادو اشکای روی صورتم رو پاک کرد و گفت
_نگاهی به خودت انداختی توی آینه دیدی خودتو دورت بگردم بی‌رنگ و رو شدی به خودت نمیرسی اون ایلین سابق نیستی.
چیزی از اون آیلین شروشیطون نمونده چرا اینکارو با خودت می کنی؟

تازه یادم افتاد من چه قولی به راحیل داده بودم بهش قول داده بودم به خودم میرسم یه ادم دیگه میشم اما از وقتی اینجا اومده بودیم حال و روزم خیلی بد شده بود رو به اهورا کردم گفتم
اول بریم آزمایش بدیم بعد باید برم جایی.
کمی مشکوک نگاهم کرد و گفت
_ کجا به سلامتی کار داری ایلین خانم؟

صورتمو خودم پاک کردم و گفتم یه قولی به راحیل دادم باید بهش عمل کنم باشه گفت و بی حرکت به سمت آزمایشگاهی که همون نزدیکی بود رفت زیاد طول نکشید که ازم خون گرفتن و بعد از اونجا بیرون اومدیم .
روبه اهورا گفتم به نظرت میشه این ورا آرایشگاهی جایی پیدا کرد که من یه کمی به خودم برسم؟

با خوشحالی به سمت اطراف نگاه کرد و گفت
_ پیدا می کنم برات عشق دلم چرا که نه ؟
همینه آیلینه من اینطوریه به خودش میرسه به خودش اهمیت میده زندگی رو دوست داره منو دختر منو دوست داره …
خوشحال بودم که به خودم اومده بودم و می خواستم کاری که قبلاً تصمیم گرفتم انجام بدم منو جلوی یه سالن زیبایی بزرگ که نمی دونستیم اصلا کارشون خوبه یانه پیاده کرد و گفت

_ امیدوارم عروسک منو عروسک تر کنن وگرنه میام اینجا رو روی سرشون خراب می کنم.

 

گونشو بوسیدم و با خنده گفتم حتماً کارشون و خوبه نگران نباش اگه بد بود من میام سراغت میرم‌یه آرایشگاه دیگه …

خندید و گفت
_ تو هر طوری که باشی برای من همین عروسکی هستی که همیشه بودی پس نگران این چیزا نباش اگه خوشحالم که داری میری به خودت برسی فقط و فقط به خاطر خودته دوست دارم همیشه شاد باشی همیشه حالت خوب باشه.

دوباره گونشو بوسیدم از ماشین پیاده شدم وقتی وارد اون سالن بزرگ شدم به قدری شلوغ بود که باورم نمیشد دیگه داشتم با دیدن کسی که اونجا بودن و صورتهای بی نظیرشون و رنگ موهای قشنگ تر از چیزهایی که قبلا دیده بودم مطمئن می شدم اینجا انتخاب مناسبی بوده.

با خوش رویی بهم خوش آمد گفتن و ازم پرسیدن که می خوام چیکارا اینجا بکنم شماره راحیل رو گرفتم و بهش گفتم عزیزم اومدم سر قولم باشم این تو این آرایشگر خودت بهش بگو که چیکار کننن…

راحیل با خنده شروع کرد به حرف زدن با آرایشگر نمیدونستم داره بهش چی میگه اما مطمئن بودم سلیقه راحیل حرف نداره پس خودمو به دست آرایشگرا و نظرات راحیل سپردم و بی صدا سر جام نشستم هنوزم خسته بودم و از وجودم خستگی می بارید پس خیلی زود به خواب رفتم و حتی با اینکه این همه آدم اینجا بودن و سر و صدای زیادی بود
وقتی منو بیدار کردن فهمیدم نشسته خوابیده بودم ارایشگر رو بهم گفت کار رنگ موهات تموم شده میخوام بشورمشون عزیزم.

با تعجب از آرایشگر پرسیدم این همه ساعت من نشسته خوابیده بودم آرایشگر لبخندی زد و گفت
_ آره عزیزم خواب بودی خوابتم انگار خیلی سنگینه چون با این همه سروصدا بیدار نشدی .

متعجب بودم خواب من هیچ وقت سنگین نبود وقتی سرمو شستن وقتی موهامو سشوار کشیدن تازه بهم اجازه دادن که موهامو ببینم بی نظیر شده بود یه رنگ بلوند استخوانی که خیلی خیلی زیاد به صورتم میومد از بین موهای مشکی هایلایت استخونی در آورده بودن و بی انداز قشنگ شده بود باورم نمیشد که این موها مال منه کمی دور خودم چرخیدم و گفتم خیلی خوشگل شده باورم نمیشه موهای منه…
آرایشگر منو دوباره روی صندلی نشوند
_ هنوز خیلی مونده قراره انقدر تغییر کنی که همسرت تو رو نشناسه لبخندی زدم و با رضایت خودمو به دستش سپردم…

 

چند ساعتی رو اونجا بودم انقدر کارشون طول می‌کشید که منه خسته رو خسته و خسته تر کرده بودن.
بالاخره وقتی کارم تموم شد و با رضایت به صورت جدیدم به موهای جدیدم توی آینه نگاه کردم دست مریزادی به آرایشگرا گفتم مدل ابروهام تغییر کرده بود توی چشمام لنز گذاشته بودن موهام رنگ شده بود آرایش ملیح و خیلی خاصی روی صورتم بود رژلبم با همیشه فرق داشت رنگ مات اما خیلی پررنگی بود.
حتی به ناخونامم رحم نکرده بودن…
ناخنامم کلی تغییر کرده بود ناخن های کوتاه همیشگیم حالا تبدیل به ناخن های بلند و خوش رنگ هلویی شده بودن.
حس خوبی داشتم از این تغییر…
حس خیلی خوبی داشتم از این تغییر در آخر با اصرار آرایشگر موهامو کمی کوتاهتر کرده بودم می دونستم اهورا با این کارم خیلی مخالفه اما دیگه نتونستم جلوی این آرایشگرا را بیشتر از این مخالفت کنم و بالاخره تسلیم شدم .
من الان یه ادمه دیگه بودم قبل از اینکه بخوام به اهورا زنگ بزنم گوشیم زنگ خورد با دیدن اسم راحیل با لبخند جوابشو دادم و یه گوشه خلوت نشستم

جانم راحیل.
_کارت تموم شد یا نه سریع برام یه عکس بفرست ببینم چه شکلی شدی!

خندیدم و باشه ای گفتم درسته حالم بهتر شده بود درسته روحیه ام خیلی تغییر کرده بود اما این چیزی از نگرانیخ درونیم کم نمی‌کرد اسم‌راحیل و صدا زدم که نگران گفت _جانم عزیزم چیزی شده؟

از اینکه حرفامو بدون اینکه بگم میخوند خوشحال بودم داشتن چنین دوستی توی این زمونه واقعاً غنیمتی بود بزرگ.

رو بهش گفتم نمیدونم چم شده راحیل از وقتی اومدیم اینجا همش بی حال و کسلم همش دلم می خواد بگیرم بخوابم نمیدونم چه مرگم شده .
اهورا ازم ناراحته میگه منو اینجوری نمیخواد ببینه .
میگه آیلین همیشه رو میخواد اما من واقعا دست خودم نیست.

راحیل نگران گفت
_عزیز دلم از بس که به خود سخت گرفتی الان دیگه از پاافتادی .
آخه من به تو چی بگم تو چی کم داری؟
شوهرت به این خوبی دخترتون مثل دسته گل..
چی کم داری؟
فقط اون زنیکه تو زندگیته که اونم کوتاه مدته و رفتنی قرار نیست که بمونه و موندگار بشه.
خواهش می کنم به خودت بیا اینقدر سخت نگیر کاری نکن شوهرت بیشتر از این ازت فاصله بگیره نمیخوام اهورا از تو دل سرد بشه باید کنارش باشی.
تو الان اونجا باید کنارش باشی نباید تنهاش بذاری تا اونم تمام وقتش رو با اون کیمیا پر کنه…
اهورا دیگه سر کار نمیره میدونی که همه کاراش از توی خونه انجام میده خوابیدنه تو گوشه گیریه تو باعث میشه که اهورا بیشتربا اون وقت بگذرونه و بیشتر باهاش صمیمی بشه و خدایی نکرده گذشته براش زنده بشه .
تو که نمیخوای ؟

 

نه من اینو نمی خواستم من اصلا اون زن و توی خونه ام نمیخواستم حق راحیل بود اون راست میگفت مثل همیشه کاملا منطقی همه چیز و گفته بود
بدون اینکه من ذره ای دلگیر بشم ازش تشکر کردم به خاطر این که هست به خاطر اینکه تنهام نمیذاره و تماس قطع کردم .
یه عکس براش فرستادم و شماره اهورا رو گرفتم چند بوق نخورده جواب داد

_ به به عروسک ما بالاخره زنگ زد گفتم شاید نظرت عوض شده اونجا موندگار شدی… دختر میدونی چند ساعته اون جایی نهارم که نخوردی…

با لبخند به نگرانیش گفتم من حالم خوبه این جا کافی شاپ کوچیک دارن یه همبرگر گرفتم و خوردم آماده ام میای دنبالم؟

_ به روی چشمم عزیزم تا نیم ساعت دیگه اونجام.
تماس و قطع کردم و نگاهمو به زنا و دخترای دیگه ای که هر کدوم داشتن کاری می کردن دادم.
خدا میدونه هر کدوم از اینا چه درد مشکلی توی زندگیشون دارن میدونستم هیچ کسی بدون درد و مشکل نیست همه سختی های خودشون رو دارن اما میتونستم به یقین بگم هیچ کدوم از اینا عشق‌سابق شوهرشون توی خونشون نبود…
هیچ کدوم این ادما بچه شون توی شکم عشق سابق شوهرشون نبود…
مشکل من از اون مشکلای هادو نادر بود از مشکلاتی که برای کمتر کسی پیش می اومد و منه ایلین مثل همیشه بدترین و کمیاب ترین مشکلات سراغم می آمد…

غرق تماشای این آدما بودم که گوشیم زنگ خورد و با تشکر از آرایشگر از اونجا بیرون رفتم.
دلهره داشتم نگران بودم اگه اهورا از ظاهر جدیدم خوشش نمیومد چی؟

به خودم دلگرمی دادم که اهورا هرجوری که باشم منو دوست داره وقتی توی ماشین نشستم بهش نگاه نمی کردم و اون با دوتا چشماش بهم زل زده بود تا به سمتش بچرخم .
وقتی که دید نمی خوام این کارو بکنم دستشو روی دستم گذاشت و اسممو آروم زمزمه کرد.

قلبم به تپش افتاد و من برای چندمین بار عاشق این آدم شدم
نگاهم و به سمتش دادم سر چرخوندم اون با چشمای پر ازذوقش صورتمو موهامو از نظر می‌گذروند لبخند روی صورتش هر لحظه بیشتر کش میومد من به این نتیجه می رسیدم که انگار راضیه..

دستمو توی دستش گرفت و به سمت لباش برد و روی دستم بوسه زد
_عروسک من دلبر من ناز بودی ناز تر شدی عروسک بودی عروسکتر شدی.
آخه نمیدونی چه کردی با قلبم این طوری که دیدمت یاد آیلینه گذشته افتادم خیلی خوشگل شدی خانومم خیلی بهت میاد .
قلبم آروم گرفته بود آروم گرفته بود خیالم راحت شد که پسندیده که خوشش اومده دست دراز کرد و تره ای از موهام او که روی پیشونیم افتاده بود با دستش لمس کردو گفت
_بی نظیر شده موهات خیلی بهت میاد.
از باب میل اهورا بودن بی اندازه لذت می بردم دیگه خستگیم هم از بین رفته بود همین که اهورا لبخند میزد که اهورا تأیید می‌کرد که خوب شدم کافی بود به خونه که برگشتیم با حس غرور و اعتماد به نفس بالایی وارد خونه شدم.

اما با دیدن خونه خالی و نبودن مونس وکیمیا به سمت اهورا چرخیدم پرسیدم
_ دخترم کجاست؟
اهورا منو از زمین جدا کرد و توی بغلش چرخوند و گفت
_فرستادمشون دنبال نخود سیاه فرستادم برن بگردن…
میدونی من به عروسکم اعتماد دارم میدونم چقد خوشگله میدونم یکم که به خودش برسه دلبرتر میشه و شوهرش بی تابتر..
فرستادمشون برن تا من و تو خلوت کنیم.
ناراحت شدم خیلی ناراحت شدم از اینکه این کارو کرده بود از اینکه دخترمو با اون فرستاده بود خواستم اخم می کنم دلگیری و ناراحتی رو بهش نشون بدم که لبام و شکار کردم بعد از یه بوسه عمیق گفت

_اخم وناراحتید هیچ اهمیتی نداره الان فقط و فقط دارم به این فکر می کنم که چطور از خانوم خوشگلم لذت ببرم .
میدونی دیدن تو با این صورت با این موها با این رژ لب منوهوایی تر میکنه دیونه ام کردی باید آرومم کنی.

به شونه اش زدم و گفتم
خیلی بدی دختر منو با اون میفرستی بیرون؟
منو روی مبل گذاشت و گفت
_ عزیز دلم قاتل نیست که براش میگردونه جایی نداره که بره اونقدرا هم که فکر می کنی دیگه جانی و عوضی نیست.
الان به این فکر کن که شوهرت چقدر دلش برای تو تنگه…
میدونی دو روزه یا نه سه روزه با من نبودی میدونی که من چقدر برای تو زود هوایی میشم و تو سه روز خودتو از من دریغ کردی چه فرصتی بهتر از الان که خانم من اینقدر به خودش رسیده ؟
نگاهی بهش انداختم و گفتم بازم قانع نشدم که چرا باید دختر من با اون زن بره بیرون؟
لبخندی می زد و گفت
_صادقانه تر میگم هواتو کرده بودم دکشون کردم..

سرشونه مانتومو پایین کشید و سرشونه مو به دندون گرفت آخه بلندی گفتم که انگار آتش شهوت توی وجودش شعله ور تر کردم با ولع خاصی شروع کرد به در آوردن لباس‌های هر دو نفره مون حتی فرصت نمی داد تا کمکش کنم دیوونه شده بود مثل همیشه که وقتی هوایی می شد و هوس می کرد دیوونه می شد .

 

لباسامونو که کامل درآورد انگار از وضعیتی که توش بودیم ناراضی بود
پس منو بغل کرد و به سمت اتاق خوابمون رفت و در رو بست
_ اینجا بهتره یه وقت سرمی‌رسن اونوقته که خر بیار و باقالی بار کن واسه دختر فضول مون..
به این حرفش خندیدمو منو روی تخت خواب برد این بار باز روی تنم خیمه زد و شروع کرد به باز بوسه بارون کردن صورتم…
لبم …
چشمام…
بدنمو بوسه می زد …
و من داغ می شدم مثل خودش هوایی می شدم و دلم این مرد پر از نیاز و می‌خواست مردی که جونمو براش میدادم و بی‌اندازه عاشقش بودم…
با حال خوشی کنار گوشم گفت
_این اولین س.کسمون توی این اتاق و توی خونه است باید یه جایی حتما ثبتش کنم.

دیوونه خطابش کردم و اون با چشمای پر از نیازش به صورتم خیره شد و گفت
_ بهم اعتماد کن الکی به خاطر هر چیزی خودتو ناراحت نکن از چشمام باید بخونی من چقدر تورو می خوام پس شک نکن هیچی نمیتونه منو از تو جدا کنه.
این حرفا مثل همیشه آب سرد شد روی آتیش وجودم تا خودمو تمام و کمال با میل و رغبت با حس خوشایندی در اختیارش بزارم صدامون کل اتاق و که نه خونه رو پر کرده بود.
ناله های من نفس داغه اهورا دردی که گاهی وسط رابطه بهم میداد و من از تک به تک لحظاتی که باهاش بودم لذت می بردم احساس می کردم بدنم پر از کبودی و خونمردگی شده پوست تنم بین دندوناش میرفت بی‌مهابا فشار میداد و میگفت دلم میخواد کل تنت جای این کبودیا باشه از این کارش لذت میبردم حس پیروزی داشتم پیروزی در مقابل کیمیا!
چی بهتر از این که به رخش میکشیدم این مهر و امضای اهورارو؟
داشتیم بهتر از این مگه؟
نه نداشتیم.
سیری نداشت اهورا اینقدر ادامه داد که بالاخره اونا هم برگشتن و سر و صداشون توی خونه پیچید.
در و قفل کرد و قبل از اینکه بتونم تکونی بخورم دوباره باهام یکی شد که صدای ناله ام بلند شد.
منو توی بغل خودش نشونده بود و داشت کارشو میکرد.
با ناله کنار گوشش گفتم
بسه اهورا تمومش کن میشنون..
گردن و بین دندون گرفت و گفت
_بذار بشنون مگه مهمه؟؟؟

 

اگه بخاطر مونس نبود دلم میخواست صدام این خونه رو پر کنه میخواستم کیمیا بشنوه و بفهمه چی به چیه.
اما میترسیدم دخترکم این وسط قربانی جنگ بین منو کیمیا بشه.
آروم کنار گوشه اهورا گفتم
خواهش می کنم تمومش کن مونس اون بیرونه تو که نمیخوای چیزی بشنوه؟
کمی مکث کرد و نگاهی به صورتم انداخت و لبامو شکار کرد و گفت
_هر چی که تو بگی.

توی سکوت به کارش ادامه داد و بالاخره به اوج رفت و نفس نفس زنان کنارم افتاد .
منم دست کمب ازش نداشتم نفسم بند اومده بود بی اندازه خسته شده بودم این مرد روزبه روز توی رابطه و دیوونه تر داغ تر و سیری ناپذیر تر می شد.
زیاد طول کشید تا حال هر دونفرمونیم سرجاش بیاد.
متعجب بودم که چطور شده مونس سراغ ما نیومده اما دروغ چرا خوشحال بودم چون نمی خواستم به دخترکم دروغ بگم یا چیزی به هم ببافم همین که نیومده بود بهتر بود بالاخره نفسامون که سرجاش اومد روی تخت نشستم و گفتم

بهتره لباس بپوشیم بریم بیرون نیومدن مونس نگرانم کرده.
دستی به صورت عرق کرده اش کشید و گفت
_ میدونی چی شد لباسامون توی پذیرایی جا مونده حتمت اونجا دیدنشون…

لبمو به دندون گرفتم و گفتم خیلی بی‌آبرویی اهورا الان من باید چی بگم به بچه؟
چشمکی زد و گفت
_قانع کردن یه دختر بچه ۴؛۵ ساله که کاری نداره بگو چای ریخته شربت ریخت رو لباسمون در اوردیم.

آروم روی پیشونیش زدم و گفتم انقدر که تو برای این کارا بهونه داری و نقشه میکشی برای هیچ کاری اینطوری نیستی.
لباسامو از توی کمد برداشتم اهورا مثل من شروع کرد پوشیدن و کرم
ریختن و دیوونه کردن من بدجوری لذت می برد از این کار.

از اتاق که بیرون رفتیم خبری از اونا نبود اهورا به سمت اتاق مونس رفت و با باز کردن در رو به من گفت

_اینجان نگران نباش.

به سمتش رفتم و نگاهی به اتاق مونس انداختم کیمیا از جاش بلند شد و گفت

_کارتون تموم شد؟

چنان با معنی این حرف وزد که مثلاً منو اهورا خجالت زده بشیم اما ما کار خلافی نکرده بودیم که بخوایم خجالت بکشیم اهرا به جای من جواب داد
_آره کارمون تموم شد و خدا را شکر خیلی خوبم پیشرفت .
کیمیا خنده مسخره تحویلمون داد و گفت
_ چه به خودت رسیدی آیلین خیلی بهت میاد چرا همیشه اینطوری نیست؟ی یهو چی شد که یادت افتاد به خودت برسی؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/فصل دو پارت پانزده

  اهورا سرش توی گوشیش بود و داشت یه چیزایی رو چک می کرد شروع …

3 نظر

  1. سلام ببخشید پارت جدید کی گذاشته میشه؟

  2. سلام و خسته نباشید پارت بعدی رو کی مذارید ؟

  3. پارت بعدی کی گذاشته میشه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *