خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خانزاده/فصل دو پارت پنج

رمان خانزاده/فصل دو پارت پنج

نمیدونم واقعاً سفر کاری که اهورا ازش حرف میزد تموم شده بود یا نه به خاطر اینکه از من عصبانی بود برنامه‌ها شو کنسل کرده بود عزم رفتن کرده بود.
با هم حرف نمی زدیم هنوز از من دلخور بود و نمیدونست اصلا من چقدر ازش دلگیرم به خاطر کارایی که داره انجام میده و پنهان کاری هایی که میکنه .

تمام مسیر برگشت با مونثسحرف میزد انگار که من اصلا وجود نداشتم به خونه که رسیدیم ما رو توی خونه گذاشت و سریع خودش رفت نمی دونستم کجا میره اما به این رفتن حس خوبی نداشتم با صدای زنگ گوشیم از کیفم بیرون آوردم و دیدن شماره سحر جواب دادم

_ سلام آیلین حالت خوبه؟
زنگ زدم بگم همه چی اوکیه.
کارات رو به راهه همه چیز اون طور که می خواستی پیشرفت الان همه چی آماده است.

خودم و روی مبل انداختم و گفتم:

مرسی عزیز دلم اما فعلا پیش خودت نگهشون دار.
شاید بعدا لازم بشه اما حالا با هم آشتی کردیم مشکل محل شده .

انگار از این حرف هم تعجب کرده بود گفت:
_ تو که مصمم بودی برای رفتن و دور شدن چی شد یهویی ؟
کلافه گفتم خودمم نمیدونم اما انگار اوضاع اونجوری که من فکر میکردم نبود.

_ عزیز دلم خوشحال شدم فهمیدم سرزندگیت هستی هر وقت احتیاج داشتی بهم خبر بده.

ازش تشکر کردم تناس و قطع کردم.
دلشوره داشتم تمام فکر و حواسم پیش اهورا بود یعنی رفته بود پیش اون زنه؟
با کمی فکر کردن تازه یادم اومد شماره شو روی گوشیم دارم گوشیمو چک کردم و با دیدن شماره اش تماس ها وصل کردم.
گوشی توی دستم از شدت استرس داشت می لرزید صدای بوق پشت سر هم اذیتم میکرد وقتی بالاخره صدای پر از ناز وعشوه اش توی گوشم نشست سعی کردم خودمو نبازم.
_ سلام . خوبی عزیزم؟
رسیدن به خیر البته رسیدن منم بخیر چون منم تازه رسیدم خیلی هم خسته ام .
خشکم زد یعنی واقعا توی پرواز بودکه ماهم بودیم؟

آروم زمزمه کردم چی از جون زندگیه میخوای؟
خنده ی مستانه ای کرد و گفت:
_ عزیز دلم من به زندگی تو چیکار دارم من زندگی خودمو می کنم .
گرچه راستشو بخوای باورم نمیشد که تو بتونی دل اهورا رو نرم کنی فکر کنم کارت خوب بوده که اهورا الان مثل همون ضرب المثل قدیمی که میگن طرف هم خدارو میخواد هم خرما رو هر دوی ما رو با هم میخواد.
منم بهش فرصت دادم یه مدت این طوری باشه که اون میخواد؛ اما خب میدونم یه مدت کوتاهه دیگه اهورا فقط مال من میشه و تو از زندگیش حذف میشی .
حرفاش مثل پتک توی سرم فرود می اومد.
گفت اهورا هم منو میخواست هم اونو؟
یعنی قرار بود هم منو نگه داره اونو نگه داره ؟
هیستیریک خندیدم و گفتم :
این مزخرفات چیه که داری سر هم می کنی ؟
خودت میفهمی که داری چی میگی! اهورا شوهرمنه نه تو؛ پدر بچه ی منه نه تو !
توچی هستی ،
چی عایدتمیشه از بهم ریختن زندگی بقیه؟
لذت می بری؟
خوب گوشاتو باز کن از زندگی من بکش بیرون فهمیدی؟؟

 

تماس و که قطع کردم نفسم بالا نمی اومد .
نه این امکان نداشت اهورا بامن این کارو نمیکرد بهم قول داده بود ازم خواسته بود که بهش اعتماد کنم پس نباید به این چیزا فکر میکردم.
حق با اهورا بود این زن داشت با من بازی میکرد.
پس باید از فکرش بیرون می اومدم.
از جام بلند شدم لباسامو در آوردم و به سمت حمام رفتم.
مونس تو اتاقش داشت بازی میکرد پس با خیال راحت دوش گرفتم و بیرون اومدم لباسی که اهورا دوست داشت پوشیدم و کمی به خودم رسیدم می خواستم با این کارا از فکر و خیال بیام بیرون .
رفتم به اشپزخونه برای الان که دیگه نزدیک شام بود کتلت گزینه مناسبی بود همه چیز و آماده کردم و شروع کردم به درست کردن.
شام که آماده شد چقدر منتظر اهورا شدم خبری ازش نشد .
شام مونس دادم توی اتاقش خوابوندمش .
نزدیک ساعت ۱۲ بود اما اهورا هنوز خونه نیومده بود دیگه کم کم داشت گریه میگرفت.
یعنی الان کجا بود ؟
رفته بود پیش اون زن؟
انقدر روی مبل منتظرش نشستم که نفهمیدم کی خوابم برد .
وقتی احساس کردم از زمین کنده شدم و توی هوا معلق شدم آروم لای پلکامو باز کردم و خودمو توی بغله اهورا را دیدم.
با دیدنش خواب از سرم پرید و بغض کردم.
کجا بودی تا این موقع؟
میترسیدم اهورا..
سکوت کرد و در اتاق با پاش باز کرده و به سمت تخت خواب رفت ومن روی تخت گذاشت.
چرخید تا بره که دستشو گرفتم و گفتم خواهش می کنم این کارو با من نکن من طاقتشو ندارم.
میدونی که طاقت سردی کردن تورو طاقت نداشتن تورو ندارم.
بهم رحم نکن اهورا …

طوری با التماس حرف زده بودم که اگر سنگ بود دلش آب می شد کنارم نشست و دستمو تو دستش گرفت
_ گریه نکن چیکار داری با هر دومون میکنی ؟
داشتیم دخترمون از دست می‌دادیم به خاطر شکه های بی مورد تو !

آب دهنم رو پایین فرستادم و با همون بغض گفتم چرا بهم حق نمیدی؟
میترسم از دستت بدم نداشته باشمت!
میفهمی چی میگم؟ این که تو نباشی منو دیوونه میکنه منو میکشه طاقتشو ندارم .

 

آروم روی پیشونیم و بوسید و گفت:
_ هیچ وقت منو از دست نمیدی من دوستت دارم خیلی زیاد بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی …
خواهش می کنم این خیالاتم از سرت بیرون کن و برگرد به زندگیمون..

دستشو توی دستم گرفتم و آروم فشار دادم و گفتم:
_ باشه هر چی که تو بگی هر چی که تو بخوای فقط خواهش می کنم جون مونس منو تنها نذار من میمیرم اگه تو منو نخوای..
میمیرم اگه بری با یکی دیگه؛
تو که نمی خوای من بمیرم مگه نه؟

_ آروم باش این اتفاق نمیافته من با هیچ کسی نمیرم من و تو دخترمون تا ابد با هم زندگی می کنیم بهت قول میدم .
سرشو خم کرد و آروم روی لبامو بوسید و گفت:
_ الان فقط بخواب من به لباس عوض می کنم میام کنارت باشه ؟
پلکام و باز و بسته کردم و حرفش تایید کردم .
اما خوابم نمی برد باید می اومد روی تخت تا کنارم احساسش می کردم و توی بغلش می خوابیدم.
توی تاریکی نگاهم بهش بود که داشت لباس عوض میکرد وقتی کارش تموم شد به سمتم اومد و کنارم دراز کشید خودمو مثل یه بچه توی بغلش جا کردم .
آروم کنار گوشم خندید و گفت:
_ هر روز داری بچه تر میشی خبر داری ؟

بیشتر خودمو بهش چسبوندم و گفتم:
دوستت دارم به خدا از دوست داشتن زیادیه و هر کاری که می کنم.
آروم کنار گوشم زمزمه کرد:
همه چی رو درست میکنم خیالت راحت باشه نمیزارم بیشتر از این اذیت بشی.
به قدری مست خواب شده بودم توی بغلش که نفهمیدم منظورش از این حرفا چیه فقط چشمامو بستم و با خیال راحت توی بغلش به خواب رفتم .
صبح که بیدار شدم خبری از اهورا کنارم نبود از جام بلند شدمو به اتاق دخترکم سر زدم.
خوابه خواب بود هنوز آروم در اتاقش رو بستم و به آشپزخونه رفتم یه میز صبحانه عالی چیده شده بود که مطمئن بودم کار اهوراست.
سریع به سمت تلفن رفتم و شمارشو گرفتم صداش که توی گوشم پیچید سرخوش گفتم :
دستت درد نکنه عجب میز صبحانه ای برامون آماده کردی..
با صدای که همشیه ازش آرامش می گرفتم بهم گفت:
_ گفتم روز تو خوب شروع کنی که تا آخر شب هم خوب پیش بره.
خوشحال از پشت گوشی بوسیدمش و بعد از مکالمه کوتاهی که داشتیم تماس قطع کردم و پشت میز نشستم مشغول صبحانه خوردن شدم.
دیشب تصمیمم و گرفته بودم دیگه قرار نبود این زن بتونه آرامشی که توی زندگیم دارم از من بگیره دیگه برام مهم نبود چون من به شوهرم اعتماد داشتم…

 

حال خوشی داشتم و تمام اتفاقات چند وقت اخیر یادم رفته بود.
چند روزی از برگشتنمون از سفر میگذشت وهمه چیز عالی میگذشت.
خبری از کیمیا نبود و این ارامش عجیبی به زندگیم بخشیده بود.

مونس داشت کارتون میدید و من کتاب میخوندم که باصدای زنگ در نگاهی به ساعت انداختم.
این وقت ظهر کی میتونست باشه؟
کتاب و روی میزگذاشتم و وقتی ایفون و زدم شوکه به در خیره موندم.
صدای مادر اهورا بود.
در ورودی رو باز کردم و منتظرش شدم.
وقتی جلوی روم رسید من و خیلی قشنگ نادیده گرفت و ازکنارم رد شد و داخل خونه شد.
با خودم زمزمه کردم
خدایا خودت امشب و به خیر بگذرون.
یه لبخند روی صورتم نشوندم به سمتش رفتم.
سلام مادرجون خوش اومدین.
بذارین‌الان براتون شربت میارم.
اخمی کرد و گفت
_چیزی نمیخوام بیا بشین باهات حرف دارم.
میدونستم بی دلیل اینجا نیومده و همین منو خیلی مضطرب میکرد.
روبروش نشستم و منتظر بهش خیره شدم.
_خوب میدونی ما چطور خانواده ای هستیم

اهورا باید برای خاندان ما وارث بیاره چون نمیشه یه دخترداسم خاندان به این بزرگی و حفظ کنه.

دستم و مشت کردم و ناخونم توی کف دستم فرو رفت
بازم بحث همیشگی…
_دوتا راه بیشتر نداری چون خودت ناقصی و نمیتونی باز بچه بیاری

سکوت کردم و اون ادامه داد
_یا بی سرو صدا دست دخترت و بگیر و برو جایی که دست هیشکی بهت نرسه یا …

مردد بهم خیره شد
_یا اینکه اهورا یه زن دیگه ام بگیره و برای ما و یه پسر بیاره.
جز این دو راه هیچ راه دیگه ای وجود نداره.
خشکم زده بود داشت چی میگفت؟
از من میخواست بذارم شوهرم یه زن دیگه بگیره؟؟؟
من و چی فرض کرده بودن؟
دختر من دختر اهورا بود مگه چه فرقی بود بین دختر و پسر.
عصبی از جام بلند شدم و گفتم
من دارم حرمت نگه میدارم اما واقعا احساس میکنم منو دارین حیوون فرض میکنین.
اخه چطور میتونین این خواسته رو از من داشته باشین؟
من شوهرم و زندگیمو دوس دارم نه ترکش میکنم نه با کسی شریکش میشم..

 

زبون درازیم انگار به مذاقش خوش نیومد که بلند شد دستشو به سمتم دراز کرد و تهدید وار گفت:

_ بفهم با کی داری در میفتی من نمیزارم ریشه خاندانم بسوزه به خاطر یه دختر پاپتی و دهاتی مثل تو میفهمی؟
این حرفاش همیشه اذیتم می کرد اینکه من یه دختر دهاتی میدونستن اذیتم می‌کرد.
اما همین آدما منو مجبور کردند که با اهورا ازدواج کنم و الان دیگه براشون هیچ ارزشی نداشتم به سمت مونس رفتم بغلش کردم و گفتم:
دست از سر من و دخترم بردارین منو شوهرم و دخترم باهم خوشبختیم مهم نیست شما چی فکر میکنید مهم خوشبختی ماعه پس دست زندگیمون بردارین.

خندید و گفت :
_واقعا نفهمی یا هنوز بچه ای و عقلت درست و حسابی سرجاش نیومده؟
میگم خاندان !میگم
یه نسل !
میگم اسم خانوادگی!
میگم ارث و میراث !
بدون یه پسر اینا هیچ کدوم امکان نداره..
من گفتم قبل از اینکه کاری بکنم به خودت خبر بدم تا بفهمی قراره چی بشه حالا خوددانی میخوای اینجا بمون باهووت زندگی کن یا نه اگر میخوای میتونی برای همیشه بری منم کمکت می کنم بهتون پول میدم برین یه جای دور…
پدر اهورا همین و خواسته گفته کمکتون می کنه که برید یه جایی دور که دست هیچ کسی بهتون نرسه‌..

دیگه اشکم در اومده بود خانوادتا شمشیر از رو برای من بسته بودن برای منی که هیچ آزار و اذیتی براشون نداشتم جز عشق بی حد و اندازه م به پسرشون …
حرفاشو زد از خونه بیرون رفت و من مونس توی بغلم روی مبل آوار شدم شروع کردم گریه کردن.

مونس اشکامو پاک می کرد می خواست گریه نکنم دخترکم ترسیده بود از حال من اما نمی تونستم خودمو کنترل کنم حال من دست خودم نبود.
چطور می تونستم این چیزا رو تحمل کنم و دم نزنم ؟
اگه این کاری که می گفت می کرد چی؟
به خودم تشر زدم؛ ممکن نیست امکان داره اهورا باتو اینکارو نمیکنه تورو دوست داره …
دوستت داره…
چند بار این جمله رو تکرار کردم که در خونه باز شد و اهورا و دیدم سریع مونس زمین گذاشتم و به سمت دستشویی رفتم تا به صورتم اب بزنم.
نمی‌خواستم اینطوری منو با گریه و حال زار ببینه.

صورتم داغون بود توی آینه که به خودم نگاه می کردم رنگ و رو رفته بودم چشمام قرمز قرمز بود چند بار آب سرد روی صورتم پاشیدمو بیرون اومدم .

اهورا با مونس توی بغلش جلوی در دستشویی ایستاده بود رو بهش لبخند زدم و گفتم :
خوش اومدی عزیزم خسته نباشی…
اینجا چرا ایستادی؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *