خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت بیستو سه

رمان خان زاده/فصل دو پارت بیستو سه

حال و روزم به حدی خراب بود که نمی دونستم باید چیکار کنم
خودمو زندگیمو انگار که گم کرده بودم.

تنها دلخوشیم به ماشینی بود که آیلین با خودش برده بود من می تونستم باهاش بفهمم کجاها رفتن و الان کجاست.

باید به پلیس خبر میدادم چقدر دردناک بود اما مجبور بودم برمو گزارش کنم دخترم و همسرم گم شدن
دلم میخواست به خونه برگردم خونه ای که توش آیلین نبود و به جاش کیمیایی بود که زندگیم و از هم پاشیده بود.

دلم می خواست توی خیابون بچرخم و بچرخم انقدری که یا ایلین و پیدا کنم یا بمیرم و
دیگه هرگز به خونه بر نگردم.

آدمی نبودم که این طور کم بیارم اما به نقطه ای از زندگیم رسیده بودم که چاره ای جز این نداشتم تمام درها به روم بسته شده بود وقتی با پلیس در مورد ماشین حرف زدم اونا با گشتن چند دقیقه ای رو بهم گفتن این ماشینی که شما میگین نزدیکیهای شیراز کنار جاده رها شده و این یعنی اینکه تنها امیدم به نابودی ونا امیدی رسیده بود.

از کارت اعتباریشم استفاده نمی‌کرد انگار شمشیر از رو بسته بود که به هیچ وجه دستم بهش نرسه

این یعنی قلبشو خیلی شکسته بودم من قلبشو شکسته بودم طوری که هرگز این کارو نکرده بودم
اما اینبار تقصیری نداشتم بخدا که نداشتم.
کاش فرصت میداد بهش توضیح بدم که این وسط من بدبخت هیچ تقصیری ندارم اما او این فرصت‌ واز من و خودش گرفته بود

حتی از من توضیح نمی خواست آخرای شب بود ساعت از نیمه شب گذشته بود و من با بی حالی و ناتوان به خونه برگشتم شاهین توی خونه نبود اما حضور کیمیا را حتی از عطری که توی خونه پیچیده بود میشد فهمید.

صدای کفش های پاشنه بلندش که توی خونه پیچید از از اتاق که بیرون اومد با اون لباس یک وجبی که تنش بود مثلاً میخواست جلوی من خودنمایی کنه اما خبر نداشت الان اگر لخت هم جلوم می چرخید بهش نگاه نمیکردم و اصلا برای من مهم نبود من چیزی رو گم کرده بودم که کیمیا که نه کل دنیا هم نمی تونستند هیچ جوره از فکرش درم بیارن.

به سمت آشپزخونه رفتم و یه لیوان آب سرد از یخچال برداشتم و سرکشیدم کیمیا پشت سرم وارد آشپزخانه شد گفت
€ کجا بودی عزیزم نگران شدم اتفاقی برات افتاده باشه

لیوان و محکم روی کابینت کوبیدم و گفتم من عزیز تو نیستم اینو بفهم دوروبرم نباش میزنم جون تو میگیرم و میرم قصاص میشم و راحت
پس دوروبرم نباش که دنبال یه بهونه ام تا خودمو خلاص کنم و انتقامم از تو بگیرم .

با نیشخند روی صندلی نشست پاشو روی پا انداخت و پاهای کشیده شو رو به رخ من کشید و گفت

_اینقدر بچه بازی در نیار اهورا
آیلین بهترین کارو کرد .
ایپون دخترش داره و من قراره به تو یه پسر بدم چی میخوای بهتر ازین؟

با مشت روی میز کوبیدم و گفتم من نمی خوام میفهمی بهتر از بچه برای من آیلینه من اونو می خوام نه تورو…

با زبونش روی لبش کشید و با عشوه گفت
_ یادت میره تو منو داری عشق اول زندگی تو
آیلین دیگه کیه؟
اون یه زن دهاتیه که اصلاً لیاقت تو رو نداره

عصبی موهاشو چنگ زدم و محکم کشیدم و گفتم

بفهمم داری راجع به کی حرف میزنی اونی که میگی بهش دهاتی عشق منه همه زندگیمه
راضیم هر چیزی که دارم رو بدم فقط پیداش کنم فقط برگرد به این خونه وتو اینا رو نمیفهمی چون یه احمقی
احمقا هرگز حرفای بقیه رو نمیفهمن
عصبی بهم خیره بود و از آشپزخونه بیرون اومدم و به اتاق خواب رفتم اتاقی که من و آیلین اینجا روزای خیلی قشنگی گذرونده بودیم.

قبل از اینکه پای این زنیکه به زندگیمون باز بشه

دراز کشیدم دلم عطرشو میخواست بغلش و می خواست فکر میکردم بعد از اینکه از زندان میام بیرون یه دل سیر بغلش می کنم به جای اون روزایی که نداشتم و نبود کنارم اما اون دیگه نبود و من باید با حسرت زندگی می‌کردم حداقل تا روزی که پیداش کنم.

در کمد و باز کردم یکی از لباسهاش رو برداشتم و بغل کردم بوی خوبی میداد بوی خودش بود و من چقدر بی تابه همین بوی تنش بودم .

چقدر بیدار موندم نمیدونم اما بالاخره من خسته به خواب رفتم و دیگه چیزی نفهمیدم بیدار شدم توی خونه سر و صدای زیادی بود متعجب بودم از این صداها مگه اینجا کیا بودن؟

با تصور اینکه آیلین و مونس برگشتن از جا پریدم و خودم از اتاق بیرون انداختم اما با دیدن پدر و مادرم توی خونه با چشمای گشاد شده بهشون نگاه کردم.

کیمیا کنار مادرم نشسته بود و مادرم که اونو و بغل کرده بود و لبخند بزرگی روی لب های پدرم بود که باور کردنی نبود برام.

با دیدن من مادرم از جاش بلند شد و خودشو بهم رسوند و محکم بغلم کرد و گفت
_ الهی مادر فدات بشه چرا بهم نگفتی همچین برنامه ای داری برای کم کردن اون زن از زندگیت؟
نمیدونی چقدر خوشحال شدم وقتی کیمیا بهم خبر داد که اون الان توی خونته و حامله است و بچه ا ی که دارین پسره…
وقتی بهم گفت دیگه ایلین و مونسی توی زندگیت نیستن خیلی خوشحالم کرد

مادرم رو کنار زدم و گفتم
این مزخرفات چیه که به هم می بافی این حرفا چیه تحویل اینا دادی زنیکه ؟
من بهت نگفتم جای تو توی زندگی من نیست؟
به سمتش حمله کردم که پدرم از جاش بلند شد و مانع من شد با فریاد گفت
_ داری چه غلطی می کنی به زن حامله ات حمله می کنی؟

اینبار من فریاد زدم و گفتم این زنیکه زن من نیست چرا باور می کنید حرفاشو؟
این زن رحم اجاره ای من آیلینه بچه ای که توی شکمشه بچه منو ایلینه نمی‌فهمین این فقط یه رحم اجاره‌ایه…
من زنمو دوست دارم به خاطر این حرومزاده زنم دلش از من شکسته و رفته یه جایی که نمیدونم کجاست…

دستم ازش کوتاه و این میدون به دستش افتاده و داره جولان میده شما چرا باور میکنین؟

پدرم محکم توی گوشم کوبید و گفت
_ بفهمم چی میگه این دختر چه زن تو باشه چه نباشه بچه توی شکمشه اونم یه پسر
پسری که کل خاندان ما رو از این بی وارثی نجات میده پس قدرشو بدون…

پوزخندی زدم و گفتم نمی فهمین نه؟
این زن هیچ دخالتی برای به دنیا آوردن بچه نداشته این بچه آیلینه این پسر آیلین که توی شکم کیمیاست.

مادرم دستمو گرفت و گفت

_عزیزم این کارو با خودت نکن سکته می‌کنی
حالا که شر اون آیلینه از زندگیت کم شده باید خوشحال باشی
نه که خودخوری کنی چرا اینکارو با خودت و ما می کنی؟
ببین الان چقدر زندگیت خوبه این زن زه خانواده اسم و رسم دار داره یه بچه داره توی شکمش که پسره چی میخوای بهتر از این؟

نه من نمی تونستم حرفامو به اینا بفهمونم اصلاً من هر چیزی که میگفتم یه مزخرف دیگه تحویل می‌دادن پس به سمت اتاق رفتم لباس عوض کردم و سوئیچ ماشینو برداشتم و از اینجا رفتم

بی توجه به داد و فریادهای پدر و مادرم و مظلوم نمایی های کیمیا…
برام فرقی نداشت چی میگن اصلا..

کیمیا احساس می‌کرد پیروز شده ایلین برای همیشه از زندگی من رفته اما اشتباه می کردم من هر طوری که شده ایلینو پیدا می‌کردم.

کاری میکردم تا تک تک این آدما از کرده هاشون پشیمون بشن تا بفهمن ایلین برای من کیه و من برای این که کنارم باشه چه کارهایی می تونم بکنم.

اول از همه رفتم برای خودم یه خونه گرفتم یه خونه کوچیک که فقط خودم باشم و کسی ازش با خبر نباشه خبردار نباشه تا راحت اونجا بتونم حداقل استراحت کنم و فکر کنم بفهمم چه غلطی باید بکنم.

با صدای زنگ گوشیم و دیدن اسم شاهین تماس وصل کردم و گفتم

تو رو خدا تو دیگه دست از سر من زندگیم بردار
همین دخترعموت برام دیگه بسه

اما اون گفت
_ باور کن منم از کیمیا ناراحتم می خوام کمکت کنم منم نگران آیلین و دخترتم

عصبی گفتم تو چیکاره ای که نگرانشی؟
کمی مکث کرد و گفت
_ خواهش می کنم اینطوری عصبانی نباش دو نفر بهتر از این نفره عقل دو نفر رو روی هم بگذاریم بهتر می تونیم راه حل خوب برای پیدا کردنش پیدا کنیم.

حق با اون بود عقل من از کار افتاده بود و دیگه برام اهمیتی نداشت این آدم که با چه نیتی میخواد به من کمک کنه آدرس خونه که گرفته بودم و براش فرستادم و گفتم شب میرم اینجا تو هم بیا حرف میزنیم.

بدون این نگاهی بندازم اجاره اش کرده بودم

مگه اهمیتی داشت میخواد خونه چه جوری باشه وقتی ایلین نبود که نظر بده و چیزی باب میلش باشه!

دوباره به آگاهی سر زدم و سراغ گرفتم اما اونها گفتن هنوز هیچ خبری ندارن هیچ از کارت اعتباری استفاده نکرده بود ماشین وسط جاده رها کرده بود و تمام ردارو پاک کرده بود و هیچ چیزی برای اینکه بتونم پیداش کنم نبود .

توی خیابونا چرخیدم و چرخیدم و دوباره نا امید به خونه راحیل رفتم راحیل با دیدن من توی این حال و روز کمکم کرد بشینمو برام یه لیوان شربت آورد

_ بهت پیشنهاد می کنم بیخیال ا ن شی
اون این کارو کردی که تو بهش دسترسی نداشته باشی رهات کرده تا به حال خودش باشه من میدونم اون چقدر تورو دوست داره و تحمل زیاد دور بودن از تو رو نداره خودش برمیگرده بهت قول میدم اینقدر بی تابی نکن من این حالت رو میبینم واقعا ناراحت میشم.

دستشو گرفتم و گفتم اگه واقعا ناراحت میشی بگو کجاست بگو کجاست تا زنده بشم من مردم میفهمی؟

نفس عمیقی کشید و کلافه گفت باور کن نمیدونم کجاست چی باید بهت بگم الکی بگم فلان جا بری ببینی اونجا نیست
نمیدونم کجاست باورت میشه ایلین چنان حالش بده که به منی نگفته کجا میره و منی که حتی از کوچکترین مسائل زندگیش باخبرم هیچی نگفته
من الان باید چطوری بهت ثابت کنم که ازش بی خبرم؟

بی خبری هر روز و هر روز حال منو بد و بدتر میکرد
دور بودن از زنی که عاشقش بودم و دخترم برای من کمتر از مرگ نبود

یک ماه تمام بود خبری از آیلین نداشتم تمام روزمو دنبال گشتن پی یه سر نخ ازشون بودم اما به هیچ چیزی نمی رسیدم
توی خونه ای که گرفته بودم به تنهایی زندگی می کردم و گاهی وقتا شاهین بهم سر میزد
جواب زنگهای کیمیا رو نمیدادم و برام هیچ اهمیتی نداشت الان کجاست و چیکار میکنه
من ازش متنفر بودم و اونو باعث و بانیه به هم ریختن زندگیم میدونستم .
شاهین مثل یه دوست خوب تمام این مدت کنارم مونده بود و بد جوری اعتمادمو نسبت به خودش جلب کرده بود
الان دیگه من تنها به شاهینی اعتماد داشتم که شوهر سابق و پسر عموی زنی بود که زندگیمو از هم پاشیده بود.
با بی خیالی گوشیمو روی مبل پرت کردم و بی تفاوت از صدای زنگش که بدون شک کیمیا بود از کنارش گذاشتم
چندباری گوشی زنگ خورد و زنگ خورد و زنگ خورد و من جوابی ندادم این بار تلفن خونه به صدا در اومد و می دونستم جز شاهین هیچ کسی شماره اینجا رو نداره
پس گوشی رو برداشتم و اون با عجله و سراسیمه گفت
_ چرا گوشیتو جواب نمیدی اهورا؟
من الان بیمارستانم حال کیمیا بد شده بچه توی خطره احتمال سقط وجود داره خودتو زودتر برسون.

با شنیدن این خبر گوشی رو سر جاش گذاشتم با خودم فکر کردم الان باید چیکار کنم من اصلاً اون بچه رو می خوام که به خاطرش پا بشم و خودمو به بیمارستان برسونم
یا نه نه ؟
واقعیت این بود من هیچ حسی به اون بچه نداشتم من حتی به زندگی هیچ حسی نداشتم وقتی آیلین کنارم نبود
روی مبل نشستم و سرمو با دستام گرفتم و چشمامو بستم با زنده شدن صورت زیبای آیلین جلوی روم به خودم اومدم این بچه تنها امید ایلین بود
نباید بیخیال مینشستم شده به خاطر ایلین پس از جام بلند شدم رفتم
کتم چنگ زدم از خونه بیرون رفتم وقتی که به بیمارستان رسیدم
اوضاع کیمیا نرمال شده بود اما دکتر با جدیت رو بهمون گفت
_ حاملگی این زن خیلی پر خطر طرح و باید تمام مدت استراحت کنه و هیچ کاری انجام نده
حتی برای دستشویی رفتن هم باید خیلی خیلی مواظب باشه چون احتمال اینکه بچه رو از دست بدید هست

با تعجب گفتم الان که چهار ماهشه نباید خطری باشه اما دکتر رو بهم گفت
_ بچه که داره هرروز بزرگتر میشه رحم مادر تحمل وزنشونداره و هر روز به خطر این حاملگی اضافه میشه پس باید خیلی مواظب باشید.

کیمیا با گریه دست منو گرفت و گفت
_همش به خاطر توعه چون تو پیشم نیستی من مضطرب و ناراحتم اگه تو توی خونه ای که من هستم باشی من انقدر نگرانی نمیکشم و حال و روزم این نمیشه….
مگه تو این بچه رو نمیخوای؟

دستمو کنار کشیدم و گفتم راستش رو بخوای نمیخوام من این بچه رو نمیخوام این واقعیته این بچه رو فقط ایلین می خواست و تو بخاطر اونه که الان بچه من توی شکمته وگرنه من هیچ نیازی به بچه نداشتم.

الان که ایلین نیست برای من بود و نبود این بچه ام مهم نیست اما به خاطر آیلین به خاطر اینکه اون بیتابه این بچه بود میخواست زودتر پسر دار بشه فقط بخاطر آیلین میام تو اون خونه
کیمیا که گل از گل شکفته بود با لبخند گفت
_ خوشحالم خوشحالم که این تصمیم گرفتی جای تو پیش من و پیش پسر ته نه جای دیگه ای .

به سمت حسابداری رفتم تا تسویه کنم و از اینجا بریم بیرون .

وقتی به خونه برگشتم دیوار به دیوار این خونه هر مترش برای من پر از خاطره بود خاطراتی که جونمو می گرفت و منو دیوونه میکرد.

آیلین اینجا برام روزای خوبی رقم زده بود خنده هاش دستپختش لباس‌هایی که می‌پوشید شیطنت هایی که گاهی ازش سر می زد و من بی اندازه عشق میکردم با کاراش.
مونسم که توی این خونه بالا و پایین می دوید و زندگی رو برامون گلستون می‌کرد …
با صدای مادرم که داشت از اتاق بیرون می اومدم با تعجب بهش نگاه کردم
هنوز اینجا بود و نرفته بود به خونه خودشون
با دیدن من ناراحت و دلگیر نزدیکم شد و گفت
سنگ شدی پسر خبر نمیگیری ببینی مادرت مرده یا نه!
من به جهنم این دختر بیچاره چه گناهی داره که یه بچه توی شکمش داره و اصلا سراغ نمی گیری از کنار مادرم گذشتم و گفتم شروع نکن مادر من که شروع کنی باز سر به بیابون میزارم و هیچ خبری از من به تو نمیرسه پس سعی کن دور ور من نباشی که من واقعاً حالم بد میشه…

خودمو به اتاقم رسوندم اما وقتی درش قفل دیدم اخمام تو هم رفت و با صدای بلند گفتم
کی جرات کرده اتاق من قفل کنه کیمیا آهسته به سمتم اومد و کلید نزدیک من گرفت و گفت
_فکر کردم دیگه اون اتاق به دردتو نمیخوره چیکار داری توی اون اتاق مگه !

کلید و از دستش گرفتم و گفتم

توی کارایی که بهت ربطی نداره دخالت نکن تو فقط و فقط یه رحم اجاره‌ای هستی و بس دیگه هیچ چیز دیگه نیستی پس فکرای الکی نکن!

درو باز کردم و وارد اتاق شدم نفس کشیدمش بعد این مدت هنوزم بوی ایلین می‌داد
آیلینی که جونم بود و جونم براش میرفت
درکمد و باز کردم نگاهی به لباس هایی که آویزون بود انداختم

خدای من چطور می تونستم بدون آیلین زندگی کنم؟
زندگی من تمام دنیای منی این زن بودو الان خودش واز من دریغ کرده بود
به جرم و گناهی که نکرده بودم من بهش خیانت نکرده بودم….
کنار کمد روی زمین نشستم و به درش تکیه دادم
این اتاق این اتاق کوچیک یه دنیا بود برای من
پر از خاطرات شیرینی که اون زن برای من ساخته بود با خودم عهد بسته بودم حتی اگه سال‌ها طول بکشه من آیلین و پیدا می کنم و دوباره به خونه برش میگردونم …

اما طاقتم کم بود و صبرم کمتر من طاقت دوریشو نداشتم و صبر ایوب نداشتم برای مقاومت کردن و طاقت آوردن…
چقدر احساس تنهایی می‌کردم چقدر آدم بیچاره اط شده بودم.

منی که یه روزی زبانزد همه بودم و الان فقط و فقط یه در مونده بودم عاجز و ناتوان از پیدا کردن همسر خودم.

در اتاق باز شد و من با دیدن مادرم کلافه بدون اینکه نگاهش کنم گفتم

میشه بری بیرون الان حال و روزم خوش نیست برای حرف زدن با شما!

مادرم اما روی تخت نشست و درمانده تر از من به من خیره شد و گفت
_ این چه حال و روزیه پسر؟
چی شده آسمون به زمین اومده آخرالزمان شده؟
دنیا روی سرت خراب شده؟
زنت رفته تو رو نخواسته و رفته
تو هم باید ازش بگذری بچسب به داشته هات
به چیزایی که داری..
ر فته ها رو بیخیال نمیشی و به داشته هات فکر نمی‌کنی؟

پوزخندی به این حرفش زدم و گفتم

من بیخیال دخترمو زنم بشم که بچسبم به این هرزه که زندگیم از هم پاشیده؟
مادر من اون عشقی که من به کیمیا داشتم مال سال ها قبله الان هیچ حسی جز تنفر بهش ندارم
چرا اینارو نمی‌فهمیمن؟
چرا درکم نمیکنین چرا مادری نمی‌کنی برام ؟
چرا دستمو نمیگیری؟
پدرم چرا کمکم نمیکنه اون بانفوذه اون آدم زیاد داره میتونه خیلی راحت منو از این بدبختی که توش افتادم نجاتم بده و بیرون بکشه اما عین خیالش نیست…

این بذر نفرتی که از آیلین توی وجودتون کاشتین کی میخواد خشک بشه ؟
باور کنین زن من انقدر خوب هست که حرفهایی که شما میزنین این همه نفرتی که بهش دارین واقعاً غیر منصفانه است و غیر ممکن…

هر کسی بفهمه باورش نمیشه که شما از آیلین من از زن من متنفرین مگه داریم مهربون تر ازایلین بهتر ازایلین؟
خواهش می کنم کمی به خودتون بیاید فکر کنید این دختر شما باشه دوست دارین باهاش این طوری رفتار کنن؟
هیچکس دوست نداره …
مادرم نزدیکم شد و کنارم نشست و گفت
_پسرم تو نمیفهمی چی میگی تو اصلا نمیدونی زندگی چیه
عشق چشماتو کور کرده اما عقل توبه کار بنداز اون زن برای توو زندگیت مناسب نبود در حد و اندازه تو نبود…

تو الان یه پسر داری یه پسر که خاندان ما رو نجات میده اهورا به اون فکر کن

من چطور می خواستم توی این خونه با این آدما سر کنم!
انگار حرفای من برای این آدما مفهومی نداشت
انگار به زبان دیگه ای حرف میزدم و اینا حرفای منو نمی‌فهمیدن.
سر کردن باهاشون توی این موقعیتی که آیلین از من دور بود و من بی اندازه نگرانش بودم واقعاً سخت بود
حرفهای مادرم عصبیم کرده بود حال و روزم خوش نبود که بخوام احترامشونگه دارم یا سکوت کنم من خراب و ویرون بودم برای همین این حرفا می شد درد روی دردم زخم روی زخمم و
طاقتم و سر می‌آورد از جام بلند شدم بازوی مادرم رو گرفتم و به سمت در اتاق رفتم از اتاق بیرون بردمش و گفتم
اگه میخوای اتفاقی نیفته بلایی سر خودم نیارم و از اینجا برو وگرنه دوباره گم و گور میشم
دورو ور من نباشین چون واقعاً دارین بدجوری منو عصبی می کنین.

حرف‌هامو که زدم به اتاق برگشتم در رو قفل کردم و روی تختی که متعلق به ایلین این بود دراز کشیدم دلتنگی طوری همه وجودمو گرفته بود که اصلاً خودم فراموش کرده بودم سرتاپام فقط و فقط دلتنگیه زنی بود که زندگی رو به من یاد داده بود اینقدر دوسش داشتم و خودم واقعاً باخبر نبودم من هرگز فکرشم نمیکردم اینقدر عاشق آیلین باشم نبودنش کاری کرده بود تا بفهمم اون برای من کیه و جایگاهش توی زندگیم کجاست.

با حبس کردن خودم توی خونه و اتاقی که متعلق به من و زنم بود سعی میکردم دنبال آرامش گمشدم بگردم .
هیچ نشونی از آیلین نبود و من هر روز ناامید تر از روز قبل میشدم شاهین چند باری بهم‌سر زده بود حرفایی که میزد از روی منطق بود اما من منطق حالیم نبود من فقط و فقط این روزا یه چیزی می فهمیدم اونم اینکه ایلین باشه اون بیاد اون برگرده ….
جزو این هیچ چیزی برای من مفهومی نداشت
سه روزی از برگشتنم به خونه میگذشت سعی می کردم بیشتر وقتمو که نه ۹۹% اوقات مو توی اتاق بگذرونم.

شرکت و به حال خودش گذاشته بودم پامو اونجا نمیذاشتم وقتی مونس و آیلین نبود این شرکت و پول در آوردن به چه درد من میخورد؟

ساعت از ۱۲ شب گذشته بود همه خونه توی تاریکی فرو رفته بود و من مثل هر شب سیگار پشت سیگار روشن می کردم و از پنجره اتاق به بیرون نگاه میکردم روزای سختی رو میگذرونم با چند ضربه آرومی که به در اتاق خورد بی اعتنا سیگارمو دود کردم

اما ول کن نبود دوباره و دوباره به در زدنش ادامه داد که مجبور شدم برم در اتاق باز کنم با دیدن کیمیا با اون بطری مشروب توی دستش ابروهامو بالا دادم و گفتم
چه خبره اینجا؟
مگه تو حامله نیستی الان می خوای مشروب بخوری ؟
کیمیا از کنارم گذشت و وارد اتاق شد یطری رو کنار تخت گذاشت و گفت

_برای خودم نیست برای تو آوردم شاید یه کمی مست بشی بتونی آروم بگیری من وقتی تو رو اینطور ناراحت میبینم حالم بد میشه طاقت اینطور دیدن تو ندارم.
درسته که تو رو برای خودم می خوام به خاطر عشقی که قبلا باهات تجربه کردم
اما نمیتونم طاقت بیارم تو انقدر خودتو عذاب و شکنجه بدی کمی از این بخور از این دنیا برو بیرون آروم میگیری…

نگاهم روی بطری شامپاین بود جلوی عسلی گذاشته بود خیلی وقت بود که مست نکرده بودم خیلی وقت بود که مشروب نخورده بودم
ایلین دوست نداشت نمی خواستم کاری که ایلین دوست نداره انجام بدم.
اما این بار با استثنایی بزرگ حق با کیمیا بود شاید اگه کمی از این دنیا دور میشدم می تونستم آروم بگیرم کنار تخت نشستم بطرری رو دست گرفتم و بازش کردم سر کشیدم شو کیمیا دست به سینه با اون شکم کمی برآمده اش بهم خیره بود.

انقدر خوردم که کم کم دیدم بطری خالی شده روی زمین انداختمش و روی تخت دراز کشیدم

کاش زودتر از این دنیا ازین حال خرابم دور بشم برای چند ساعت آروم بگیرم.

دلم میخواست الان که عقلم داره از سرم میره الان که کم کم هوش از سرم داره میره حداقل تو یه رویا بازم ایلین و ببینم
بازومو روی چشمام گذاشتمو نگاهمو از اتاق گرفتم و به فکر رفتم.

بدنم کم داشت داغ می شد و گر
می گرفت کمی که گذشت چشم که باز کردم با دیدن آیلین درست کنار روی تخت سراسیمه سرجام نشستم دستی به صورتش کشید مو با دلخوری گفتم

کجایی تو دختر نمیگی اهورا بدون من میمیره ؟
چرا این کارو با من کردی چرا اینقدر عذابم دادی؟
آیلین ناراحت به من نگاه می کرد دستمو توی دستش گرفت آروم دستمو بوسید و گفت
معذرت می خوام
معذرت می خوام بخاطر همه چیز…

نمیخواستم حتی لحظه ای کنارم بودن این زن و از دست بدم پس لبام روی لبش گذاشتم بوسیدمش چقدر دلتنگ این بوسه ها بودم چقدر دلتنگ این زن بودم…
انگار آیلین حریص تر از من بود این نشون میداد که اونم دلتنگم بوده معلوم بود اونم این مدت دوری کم عذاب نکشیده
نمی خواستم بپرسم کجا بودی چرا رفتی نمی خواستم الان بهش توضیح بدم فقط و فقط میخواستم دلتنگی مک رفع کنم
این زن توی بغلم باشه و من عطرشو نفس بکشم ودوباره جون بگیرم و زنده بشم میخواستم با این زن دوباره سرپا بشم

و بعد اون موقع وقتش بود تا بگم چی شده و ازش بخوام توضیح بده چرا از من گذشته بود!
روی تخت خوابوندمش روی تنش خیمه زدم عمیق و نفس گیر دوباره از لباش کام گرفتم دستاش لابه لای موهای به هم ریختم رفت انگشتاش چنگ شد و موهامو کشید و من دیوونه شدم از این کارش
زبونم روی گردنش پایین اومد پایین آمد و پایین آمد دلم میخواست الان تمام مرزایی که بینمون بود و بردارم دلم میخواست بدون لباس بدون هیچ چیزی که مانع لمس کردن این دختر بشه بغلش کنم
پس شروع کردم به در آوردن لباس هاش نفسم بند اومد قلبم داشت از جا در میومد به قدری استرس داشتم به قدری خوشحال بودم به قدری احساس نیاز می کردم به این زن که واقعاً از دنیا غافل شده بودم.

همه چیز رنگ و بوی دیگه ای گرفته بود حضور ایلین کنارم برای من واقعاً پر از زندگی بود
بدنم داغ بود گیج می‌زدم چیزی از حال خودم نمی فهمیدم
تنها حس نیاز بود که وجودمو پر کرده بود
اما این وسط یه چیزی درست از آب در نمی اومد این عطر عطر همیشگی آیلین نبود
کاملاً برهنه جلوی روم بود بهم لبخند می زد اما چیزی توی وجودم باعث میشد که بترسم
لمسش کردم صدای آه کشیدنش اتاق و پر کرد
صدای پر از نیازش لبریزم میکرد از حس نیاز و شهوت
همه چیز خیلی خیلی غیرقابل باور عالی به نظر می رسید سراسیمه با عجله شروع کرد به در آوردن لباس هام
باورکردنی نبود برام اما اونم کم از من نداشت اونم انگار به من نیاز داشت و به این یکی شدنمون دیگه هر دو نفرمون برهنه بودیم هیچ مرزی بینمون وجود نداشت همه چیز مهیا بود تا منو اون باهم یکی شدن و را تجربه کنی که مدت‌ها بود حسرتشو میکشیدیم

روی تنش خیمه زدم لباشو بوسیدم و بدون وقفه و مکثی
اما چیزی باز اشتباه بود و جور در نمی اومد

وزنم و که روی تنش انداختم صدای فریادش به هوا رفت اهورا روی شکمم نههه

فاصله گرفتم چی داشت میگفت حرفشو نمیفهمیدم دستش روی شکمش بود
فقط کمی توجه کافی بود تا بفهمم شکمش کمی بر آمده است اما ایلین همیشه شکم تختی داشت حیرون و سرگردون از روی تخت بلند شدم و دستی به صورتم کشیدم و گفتم

_اینجا چه خبره ؟
صدایی ازش در نیومد
به سمت حمام توی اتاق رفتم و ابی به صورتم زدم
داشتم حواسم سرجاش برمیگشت تازه داشتم به خودم می اومدم

از حمام که بیرون اومدم تازه حالا بهتر میدیدم با دیدن کیمیا اونم بدون لباس روی تخت خواب کناره در خشکم زد
اینجا چه خبر بود من چیکار کرده بودم ؟
کیمیا کمی روی تخت جا به جا شد و گفت
_چی شدی تو چرا رفتی خوش میگذشت که بهت!

من چیکار کرده بودم من کیمیا رو با ایلین اشتباه گرفته بودم
شرمنده بودم خیلی شرمنده بودم به سمتش رفتم و لباسش و از روی زمین چنگ زدم به سمتش پرت کردم و گفتم

_ بپوش اینارو تو اینجا چه غلطی می کنی
لباسها رو گرفت و دوباره روی زمین انداخت و گفت
_یعنی چی که من اینجا چیکار می کنم ؟
نمیدونی اینجا چیکار می کنم؟
تو خودت منو خواستی من فقط برات نوشیدنی آورده بودم اما تو بهم نزدیک شدی نگو که مست بودی و نمیفهمیدی چون باورم نمیشه!

اهورایی که من میشناسم هیچ وقت بدمست نمیشه که نشناسه کی به کیه!
از خودم از این زن متنفر بودم و عصبانی چطور وا داده بودم؟
چطور تونسته بودم این کارو بکنم؟

تنها دلخوشیم این بود که اتفاقی بینمون نیفتاده و هنوز وقت داشتم برای جبران این خطایی که کرده بودم پس به سمتش رفتم و بازوشو چسبیدم گفتم
گمشو از این اتاق بیرون پا تو دوباره اینجا بذاری کیمیا قسم میخورم جونتو بگیرم میفهمی ؟
بسمه دیگه نمیتونم توانشو ندارم با من بازی نکن با من بازی نکن نمیتونم تو اینو نمی فهمی
نمیدونی وقتی یه آدم میگه نمیتونه یعنی واقعاً نمیتونه اینو درک نمیکنی

انقدر درک کردنش سخته من تورو نمیخوام ؟
نمیتونم با تو باشم اینو بفهم توی گوشات توی سرت فرو کن چیزی نمیتونه بین ما باشه هیچی نمیتونه بین ما باشه…
کیمیا بازوش از توی دست من بیرون کشید و گفت

_ این مزخرفاتی که داری به هم میبافی چیه؟
یه نگاه به خودت بنداز یه نگاه به من بنداز هر دوی ما بدون لباس روی تخت خواب تو بودیم تو چی فکر می کنی؟
اینکه من بیخیال از این اتاق میرم هر چیزی که اینجل اتفاق افتاد و فراموش می کنم؟
اینطور نیست قرار نیست چیزی یادم بره یا مثل آدم کنارم می خوابی یا یه بی آبرویی دیگه به پا می کنم کاری نکن اهورا کاری نکن که کاری کنم زنتو طلاق نداده زن دومت بشم

این زن دست شیطونو از پشت بسته بود اصلا نمیشد باهاش کنار اومد ترسناک بود خیلی ترسناک هر روزی که می گذشت بیشتر قدر آیلینه صاف و ساده خودم میدونستم

تازه نگاهی به خودم انداختم و دیدم بدون لباس وسط اتاق ایستادم چنان شرمی تمام وجودمو گرفت که دست و پامو گم کردم.

من اون اهورای گذشته نبودم که هیچ چیزی عین خیالش نباشه من دیگه اون آدم نبودم لباسام از روی زمین چنگ زدم و شروع کردم به پوشیدن
کیمیا با لبخند تمسخر آمیزی بهم خیره شده بود و دست به سینه نگاهش روی من بود وقتی لباسامو تن زدم با خیالی آسوده‌تر به دیوار تکیه دادم و روی زمین نشستم سرمو با دستام گرفتم و درمونده نگاهمو به فرش کف اتاق دادم…

صداشو میشنیدم از روی تخت پایین اومد و با چند قدم کوتاه خودشو بهم رسوند و کنارم نشست فرار کردن از این آدم انگار یه چیز غیر ممکنی بود .

دستشو روی بازوم گذاشت و گفت

_چرا به خودت ظلم می کنی چرا به من به خودت این شکنجه ها را تحمیل می کنی؟
من و تو توی تقدیر همیم عشقی که باهم تجربه کردیم کسی نمیتونه تجربه کنه اشتباهی که من کردم درست اما من برای جبرانش هرکاری کردم
زندگیم رها کردم حتی از پسرم گذشتم تا فقط کنار تو باشم و تو اصلاً انگار که منو نمیبینی.

آهسته دستش از روی بازوم کنار زدم و گفتم
و تو انقدر کم درک شدی که نمیفهمی من اون حس گذشته رو به تو ندارم اینو باید تو بفهمی تو از شوهرت از بچه ات گذشتی تا به من برسی اما من زنمو دوست دارم عاشقشم دخترمو دوست دارم نمیخوام ازشون بگذرم
فکر نمی‌کنم درک این موضوع انقدر سخت باشه که تو منو خودتو مجبور می کنی به این برزخی که توش گرفتار شدیم!

سرش را به دیوار تکیه داد و گفت _اصلا حق با تو هرچی که تو بگی اما الان زنت نیست ترکت کرده اون تورو نمیخواد منم بچه تورو توی شکمم دارم به خودمون یه فرصت بده اگه ایلین و پیدا کردی اگه اون برگشت بهت قول میدم بی سر و صدا از زندگیت میرم بیرون اما وقتی اون هنوز نیست اینجا نیست کنارت نیست و تورو نمیخواد چرا این فرصت به هردومون نمیدی؟

نگاهش کردم دیگه هیچ حرفی از این ادم و باور نمیکردم
از جام بلند شدم سرم گیج می رفت دیگه توانی برای من نمونده بود آهسته به سمت در اتاق رفتم و زمزمه کردم

آیلین برمیگرده حتی اگه هیچ وقت هم بر نگرده من با تو هیچ صنمی ندارم اینو بفهم بچه رو به دنیا میاری و همه چیز تموم میشه این یه قرارداده و من میتونم از تو شکایت کنم اینو که خوب میدونی؟

دیگه فرصت ندادم حرفی بزنه و از اتاق بیرون رفتم وارد اتاق کارم شدم و درش قفل کردم دوباره روی زمین نشستم و به این فکر کردم اگر آیلین اینجا بود حال و روز من قطعاً این نبود
من الان فرقی با یه مرده متحرک نداشتم
دلتنگی از سلول به سلول وجودم داشت بیرون میزد مغزم قلبم از کار افتاده بودن تنها چیزی که میخواستم بهش نیاز داشتم زنم بود که نبود که نداشتم ش…
انگار دیگه باید عادت می کردم به نبودنش به اینکه منو نخواد
تنها امیدم تنها دلخوشیم این بود هر جای این کشور که بود فقط نمیخواست از من طلاق بگیره هیچ برگه طلاقی برای من نیومده بود
این کمی دلخوشم می‌کرد به اینکه هنوزم منو دوست داره و نمی خواد از من جدا بشه
دلخوشی کوچکی بود اما توی این حال و روز من همینم غنیمت بود

شاهینی میگفت باید سرپا بشم و به زندگیم برسم می گفت اینطور خونه نشین شدن و دوری کردن از کار و شرکت و آدمایی که قبلاً باهاشون در ارتباط بودم برای من اصلا خوب نیست
می‌گفت باید تحمل کنم تا بالاخره صبر آیلین تموم بشه و خودش بیاد سراغم.
تا به حال انقدر درمونده نشده بودم باورش برام سخت بود که من نمیتونم همسر خودمو پیدا کنم

توی این مدت یکبار هم از کارت اعتباری استفاده نکرده بود هیچ جایی ثبت نام نکرده بود و اسمش هیچ کجایی ثبت نشده بود اینا یعنی اینکه از عزمش و جمع کرده بود تا از من بگذره…
چقدر دردناک به نظر می‌رسید منی که بی گناه داشتم تاوان می دادم تاوان چیزی که واقعا لایقش نبودم تا صبح توی اتاق کار تشستم.
خواب دیگه با من غریبه شده بود نگرانیم به خاطر دخترمو آیلین حتی نمی ذاشت غذا بخورم چه برسه به اینکه بخوام بخوابم.

برگشتن به این خونه حالمو بدتر کرده بود اینجا پر از خاطراتی بود که برام زنده میشد و آیلین و جلوی روم می آورد
سخت بود تلخ بود اما این زندگی من شده بود دلتنگی روی دلتنگی نگرانی و ترس روی نگرانی و ترس…

اما تصمیم خودمو گرفته بودم باید به خودم میومدم و خودمو جمع و جور می کردم این طور خونه موندنم واقعاً با حضور کیمیا عذابی بیش نبود
پس باید از اینجا بیرون میرفتم خودمو با کار سرگرم می کردم تا بالاخره یه روزی یه راهی برای پیدا کردن آیین پیدا کنم….

توی این مدت با شاهین دوستای نزدیک شده بودیم اینقدر نزدیک که دیگه از تمام حرفهای همدیگه با خبر بودیم
اون میگفت دیگه اون عشقی که به کیمیا قبلاً داشته رو نداره می‌گفت چنان از چشمش افتاده که حتی نمی خواد صورتشو ببینه
منم اگر جای اون بودم همین حس رو پیدا میکردم یه زن چقدر میتونه خودخواه باشه که زندگی آدم‌های دیگه رو از هم بپاشه که به خواستش برسه ؟
به پیشنهاد من شاهین توی شرکت من مشغول به کار شد مدیر لایقی بود که رزومه پرافتخاری داشت
اونم از خارج از کشور که میتونست خیلی توی جلو بردن کارایی شرکت بهم کمک کنه
اونم به منی که الان بدجوری ذهنم درگیر بود و اصلا توی حال و هوای خودم نبودم…
خودمو روز به روز بیشتر توی غارتنهایم غرق می کردم تا غافل بشم از بلایی که سرم اومده و اتفاقاتی که افتاده…
وقتی به این فکر می کردم که الان ۳ ماهه از آیلین بی خبرم دنیا دور سرم میچرخید واقعاً غیرممکن به نظر می‌رسید اما این واقعیت داشت آیلین زنی نبود که بتونه بدون من دوام بیاره بتونه طاقت بیاره اما این مدت چنان صبر کرده بود و طاقت آورده بود که من شک میکردم به اینکه حتی دیگه منو به خاطر بیاره!

میترسیدم میترسیدم وقتی ایلینو پیدا کنم که دیگه هیچ حسی به من نداره و این بدجوری منو عذابم میداد شب و روزم با این خیال می گذشت که نکنه آیلین واقعا من و از زندگیش کرده باشه نکنه دیگه منو دوست نداشته باشه!
اما ته قلبم چیزی فریاد می‌زد که دیوونه شدی مگه آیلین می تونه تو رو دوست نداشته باشه ؟

#آیلین

موهای مونس و شونه کردم صورتشو بوسیدم و گفتم
تا من برمیگردم خاله مینا رو اذیت نکنیا میدونی که خودش یه بچه کوچیک داره سرش شلوغه زیاد دوروبرش نباش بذار استراحت کنه.

چشم گفت من از کنارش بلند شدم نگاهی توی آینه کوچیکه توی اتاق به خودم انداختم و نفس عمیقی کشیدم سه ماه می گذشت و من از اهورا بی خبر بودم تنها خبری که ازش داشتم بی تابی هاش و دنبالم گشتناش بود که راهیل بهم گزارشش رو میداد

راهیل هرروز بهم می گفت باید کاری کنم باید برگردم باید بهش فرصت بدم
اما من چیزی که به چشم دیده بودم و باور کرده بودم چون نمی تونست دروغ باشه واقعیت بود اهورا وقتی که من مثل چشمام بهش اطمینان داشتم بهم خیانت کرده بود

اون مگه با همون زن به من خیانت نکرده بود پس الان باید کنارش خوشبخت باشه من ازش گذشته بودم دروغ چرا عاشقش بودم اما ازش گذاشته بودم دیگه برام سخت بود اینکه بخوام یک بار دیگه به اون ادم اعتماد کنم و فرصت بدم تا بخواد برام توضیح بده چون اون موقع ممکن بود بفهمه کجامو دوباره دربدر و آواره بشم…

اینجا به لطف مینا یک سرپناه داشتم و یه کار درست و حسابی که خودش برام جور کرده بود برای منی که عاشق بچه ها بودم کار کردن توی بهزیستی کنار بچه های بی سرپرست عالی بود اونم به لطف مینا بدون هیچ مدرکی که از من بخوان…
با خداحافظی از مینا از خونه بیرون رفتم دیگه این جاها رو خوب بلد شده بودم یک ماهی می شد که سر کار می رفتم و این باعث می شد کمی از فکر و خیال بیام بیرون.

تنها چیزی که این وسط باعث نگرانیم بود بد شدن حالم بود
یه مریضی لاعلاج گرفته بودم انگار دو ماهی می شد چیزی نمی تونستم بخورم و معدم هر چیزی که می‌خوردم و پس میزد دکتر رفته بودم اون برام آزمایش نوشته بود بهم گفته بود احتمال داره باردار باشم

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان خان زاده/پارت بیستو چهار

اما وقتی از حالمو مشکلاتی که دارم بهش گفتم نا امیدانه گفت یه آزمایش برات …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *