خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت ده

رمان خان زاده/فصل دو پارت ده

 

به حرفی که اهورا زده بود فکر کردم حق با اون بود اون بعدا هم می تونست برای ما دردسر درست کنه اما من چیکار میتونستم بکنم تا جلوشو بگیرم ؟
که نتونه به من و خانوادم آسیبی بزنه ….

اهورا وقتی از خواب بیدار شد منو بیدار نشسته کنار پنجره دید به سمتم اومد و به صورتم نگاه کرد و گفت
_چرا اینجا نشستی؟ چشات داد میزنه تمام شب و بیدار بودی!

به بیرون نگاه کردم و حرفی نزدم از اهورام دلگیر بودم .
این اتفاقا تقصیر من نبود تقصیر خودش بود که زندگیش پر بود از زنایی که قبلا باهاشون بوده و هرکدوم می خواستن زندگیمونو بهم بریزن.
کنارم نشست و گفت
_به خاطر دیشب معذرت می خوام خواهش می کنم منو ببخش عصبی بودم ناراحت بودم …

من دوسش داشتم این مرد وبه قدری دوست داشتم که این همه مصیبتی که سرم اومده بود و تحمل کرده بودم
به قدری دوسش داشتم که هیچ وقت توی هیچ شرایطی ازش نگذشته بودم اما الان احساس می کردم واقعا کم آوردم احتیاج داشتم که آرومم کنه نه که من هر روز بشینم آرومش کنم.
به صورتش خیره بودم که قطره اشکی از چشمام روی گونم افتاد.
اهورا با دیدن اشکم دستمو گرفت و منو توی بغلش گرفت محکم به خودش فشار داد و گفت
_ گریه نکن عزیزم درستش میکنیم یه راهی پیدا می کنم بالاخره باشه؟
گفتم از بچه بگذریم اگه از خیرش می‌گذشتیم تموم شده بود واما تو لج کردی که میخوامش…
تو نخواستی وگرنه الان این زن توی زندگیمون هیچ جایی نداشت.
اما الان به خاطر اومدن بچه مجبوریم که تحملش کنیم.

 

وقتی مونس از خواب بیدار شد کیمیا رو دوست خودم معرفی کردم و گفتم قراره یه مدت خونه ی ما بمونه.
کیمیارو یادش بود و من گفتم یه بارهم توی خرید دیدیش …
مونس یه دختر خیلی مهربون بود از حضور این زن خوشحال بود و احساس می کرد بیشتر شدن یه نفر تو خونه یعنی سرگرمی و بازی بیشتر اما خبر نداشت این زن یه افعی بود که پیش اومده بود توی خونه ما تا سمش توی خونوادم بریزه.

اهورت سر کار رفت کیمیا جلوی تلویزیون لم داد و خودشو سرگرمه تلوزیون کرد.
دقیقه دستور می داد کلافه باید کارهایی که می‌گفت انجام میدادم چون هر باری که سرش داد و بیداد میکردم میگفت فکر کنم این بچه رو نمی خواهی و با این حرف منو تهدید می کرد که کارسازهم بود .

برای من اون بچه همه چیز بود تضمین آیندمو زندگیم بود نمی خواستم از دستش بدم.
حضورش تو این خونه فقط به خاطر بچه داشتم تحمل می کردم و بس .

با صدای زنگ خونه ترس تو وجودم نشست منتظر هیچ کسی نبودم یعنی کی بود که اومده بود ؟

به سمت آیفون رفتم و با شنیدن صدای مادر اهورا به سمت کیمیا برگشتم و گفتم مادر اهوراس حواست باشه برو تو اتاق و صدایی ازت درنیاد.
بیخیال شونه ای بالا انداخت و گفت _چرا باید برم تو اتاق میشینم اینجا .

بازوشو گرفتم و کشیدم و گفتم حرفی که میگم گوش کن برو تو اتاق صدات دربیاد به خداوندی خدا میگم دیگه این بار اهورا بد از خجالتت دربیاد میفهمی؟
از جاش بلند شد با قدم های آهسته به سمت اتاقش رفت.
سریع در رو باز کردم میدونستم باز اومده سرزنشم کنه و نیش و کنایه بزنه اما مهم نبود دیگه این روزا روزای آخری بود که این حرفارو هم میزد.

وقتی وارد خونه شد نگاهی به اطراف انداخت و بدون سلام و احوالپرسی پرسید و اهوراخونه نیست؟

نه که گفتم روی مبل نشست و گفت
_بیا بشین باهات کار دارم .

کنارش نشستم
_ ببین چی دارم میگم دختر پدر اهورا واقعاً عصبیه از اینکه پسرش توروش وایساده ناراحته و همه اینا تقصیر توئه مسببش تویی چرا حرف گوش نمیدی ببین کار به کجا رسیده که به پدر اهورا گفته کلی پول بهت میده تا از این جا بری بگو باشه و قال قضیه رو بکن.

 

لبخندی بهش زدم و گفتم نگران نباشین مادر به زودی بچه دار میشم و به ارزوتون میرسین.
سرشو بالا داد و پرسید
_ تو حامله ای
سرم و تکون دادم و اون با تمسخر گفت
_ اینم یه بازی جدید مگه نه؟
که خودتو بیشتر ازقبل تو دل پسرم جا کنی .
گفتم مگه می تونم دروغ به این بزرگی بگم فردا پس فردا باید شکمم بیاد جلو بچم به دنیا بیاد اون موقع می خوام چیکار کنم اگه دروغه حرفام؟

مادر اهورا کفری داده شده بود
_دعا کن حرفات راست باشه و بچت پسر اگه این بارم دختر پس بندازی دیگه خودم برای پسرم استین بالا میزنم .

بدجور نیش داشت حرفاش قلبمو به درد می آورد .
دختر و پسر چه فرقی باهم داشتند چون خودش دختری نداشت فکر می کرد همه باید پسر داشته باشن؟
اما من مونس ما با هزار تا پسر عوض نمیکردم اهورا هم همین نظر رو داشت و مونس با دنیا عوض نمی‌کرد اما این آدما انگار که نافشون با پسر بریده بودن.

_ اگه راست میگی حامله ای بیاین خونه ما و پیش ما زندگی کنین تا جلوی چشمم باشی نتونی چیزی از چشم من پنهان کنی..

از شنیدن این حرف به وضوح لرزیدم امکان نداشت نمی‌شد چطور میخواستیم بریم اونجا سعی کردم آروم باشم و با آرامش گفتم
اینجا راحتتریم اونجا نمیتونیم زندگی کنیم من اینجا دانشگاه دارم کار اهورام اینجاست شما میتونی زود به زود به ما سر بزنید .

عصبانی و با پوزخند گفت
_اگه ثابت بشه حامله نیستی خودم بی ابروت می کنم واز اینجا میندازمت بیرون ..

یه مادر چطور می تونست با نوه یی که توی راه داره اینطور رفتار کنه.
جای اینکه از اومدنش خوشحال باشه داشت من و تهدید می کرد.
میدونستم بچه بهانه اس اونا از حضکر من عصبانی و ناراحت بودن

از خونه بیرون رفت به در تکیه کردم حرفی برای گفتن نداشتم فکرم خیلی در گیر بود.
رشته ی افکارم و صدای کیمیا پاره کرد
_ میبینم رابطه ات با مادرشوهرتم خیلی خوبه واقعا..
یادم اون روزا که من با اهورا با هم بودیم مادرش منو خیلی دوست داشت باور کن حتی ۱۰ تا دختر می آوردم یه درصد رفتاری که با تو داره با من نمی کرد .
نمی دونم چرا تو اینقدر به دل اهورا نشستی که بی خیالت نمیشه اما به زودی مشخص میشه عشق اول همیشه برنده است میدونی که عشق اول هیچ وقت فراموش نمیشه..

 

ازش فاصله گرفتم حال اینو نداشتم دیگه اما یه چیزی توی وجودم بدجوری داشت منو وادار می کرد که راجبه عشقی که داشتن بپرسم راجبه اینکه چطور آشنا شدن چرا جدا شد چرا خیانت کرد و چرا الان با اینکه اهورا نمیخوادش اینطور بهش چسبیده ول نمیکنه

بالاخره کنجکاوی وفضولیم گل کرد و کار دستم داد دوباره پیشش برگشتم کنارش روی مبل نشستم شبکه های تلویزیون بالا و پایین می کرد و سرشو به سمتم چرخوند و گفت
_چی شده اومدی نشستی کنار من؟
حوصله مقدمه‌چینی نداشتم پس یک راست رفتم سر اصل مطلب بهش گفتم میخوام در مورد عشقی که با اهورا داشتین بپرسم سعی کن هر چیزی که واقعیته بهم بگی و چیزی کم یا اضافه نکنی چون شکی نکن بعدا از اهورا هم می پرسم.

انگار که راجبه مسئله مهم یا خیلی لذت‌بخشی حرف زده باشم تلویزیون خاموش کرد با لذت زیاد گفت
_ اینکه بخوام خاطرات گذشته منو با اهورا برات تعریف کنم و مرور خاطره برای خودم میشه و من اون دوران از زندگیمو بیشتر از هر وقت دیگه ای دوست دارم.
منتظر نگاهش کردم که اون انگار به گذشته و اون روزا رفت آروم آهسته با صدایی که پر از خوشی بود شروع کرد به تعریف کردن
_ اون روزا من یه دختر هفده ساله بودم هیچ چیزی از زندگی سرم نمی شد و اهورا یه پسر ۲۱ ساله زیاد با هم تفاوت سنی نداشتیم اهورا تازه دانشگاه قبول شده بود من هنوز برای کنکور درس میخونرم ‌
تهران زندگی می‌کرد و خونه ای که توش بود هم مسیر مدرسه ام بود زیاد همدیگر را می‌دیدیم و از همون اول اهورا وقتی منو میدید کمی نگاهم می کردم بهم لبخند میزد این لبخند زدناش دیگه برای من عادت شده بود که منتظرش باشم تا ببینمش بلاخره اهورا دلو به دریا زد و سراغ من اومد و بهم پیشنهاد داد بهم گفت از من خوشش میاد و میخواد که باهام یه رابطه خوب و شروع کنه منم ازش خوشم میومد خوش قیافه بود خوشتیپ بود و مهمتر از همه پولدار بود چیزی که من خیلی دنبالش بودم خانواده خودم مشکل مالی نداشتن اما جوری بار اومده بودم که باید با کسی باشم که اونم از نظر مالی هم سطح ما باشه و اهورا همه اینارو داشت.

 

رابطه مون خیلی عادی و شروع شد اما کم کم علاقه ای که بینمون بود بیشتر و بیشتر شد طوری که هیچکدوم بدون هم دووم نمی آوردیم دوسال اینطور گذروندیم و بالاخره من دانشگاه قبول شدم اون موقع بود که اهورا من به خانواده‌اش معرفی کرد مادر و پدرش وقتی منو دیدن از خانوادم شنیدن خیلی خوشحال شدن و منو با روی باز قبول کردن.
رابطمون خیلی خیلی خوب داشت پیش می رفت تا این که پسر عموی من از خارج برگشت کسی که من تمام بچگیم احساس میکردم عاشقشم و همیشه توی گوشم خونده بودن که این پسر برای توعه نامزدته که نشون کرده ی توعه..
حس عمیق که من به اهورا داشتم وابستگی که داشتم وقتی که اون برگشت حس و حالم به اهورا کم‌کم دچار مشکل شد خودمو گم کرده بودم نمیدونستم واقعاً اهورا رو دوست دارم یا پسر عمومو خانواده ام به خاطر اینکه پسر عموم از قبل برای من تعیین شده بود و قول و قرارایی بینمون گذاشته شده بود اونو انتخاب کردن مادرم توی گوشم می‌خوند که اهورا یه احساس زودگذر بوده و تموم شده مجبورم کردند که با پسرعموم عقد کنم درسته من پسرعمومو دوست داشتم اما بعد از برگشتنش یه مدتی که گذشت فهمیدم که احساس من به اهورا خیلی خیلی بالاتر از حس بچه گانه س من به پسر عمومه اما نتونستم جلوی خانوادم وایستم برای همین با پسر عموم عقد کردم و بی خبر بدون اینکه به اهورا بگم و اونو با خبر کنم از ایران رفتم این مدتی که از ایران رفته بودم میدونم اهورا خیلی سختی کشیده عذاب کشیده من واقعا روزای بدی رو گذروندم اما چاره ای جز رفتن نداشتم دلشو نداشتم که برم سراغش و بهش بگم دارم ازدواج می کنم وقتی از ایران رفتم هر روز و شب به فکر اهورا بودم طوری که پسرعموم حتی بهم شک کرد و خیلی سریع سر این مسئله جنگ و دعوا کردیم اما بالاخره تصمیمم و گرفتم من یه بچه داشتم یه زندگی که هیچ خوشی برای من نداشت برای همین تصمیم گرفتم تا طلاق بگیرم و با پسرم به ایران برگردم و هر طوری شده دوباره دل اهورا رو بدست بیارم اما وقتی برگشتم با یه کارنامه سیاه از اهورا روبرو شدم تمام روزهایی که من نبودم تمام این سالا فکر و ذکرش شده بود بازنا چرخیدن و بهترین تفریشی این بوده که با زنان خوش بگذرونه…

ناراحتم کرد این کارنامه اما نمی تونستم هیچ اعتراضی بکنم این کاری بود که من با اهورا کرده بودم فقط باید جبرانش کنم…

شنیدن این واقعیت ها از زبان کیمیا برام دردآور بود اینکه اهورا انقدر کیمیا رو دوست داشته که بعد از رفتنش اینطور عوض شده واقعاً قلبمو به درد می آورد کیمیا دستمو تو دستش گرفت و گفت
_ تو فقط یه ابزاری که اهورا بتونه منو فراموش کنه مثل همه زنای دیگه ای که کناره اهورا بودن پس سعی نکن با من بجنگی عشقی که بهم داره خیلی خیلی بیشتر از علاقه ای که به تو داره ….

برنده این بازی منم اهورا حق منه درسته توی گذشته اشتباه کردم و رفتم و ترکش کردم اما اینو هیچوقت
یادت نره که اهورا عاشق منه هنوزم جرأت نمی کنه توی چشمای من نگاه کنه و باهام حرف بزنه درسته داد و بیداد میکنه اما اینا همه به خاطر دل خوریش از من نه اینکه از من متنفر باشه.
تو یه دختر داری اینو قبول دارم اما من عشق زندگیه این آدمم و برگشتم عشقمو پس بگیرم .

نباید جلوی این زن کم می آوردم باید کاری می کردم که منو ضعیف نببینه از از جام بلند شدم و با خنده ای که روی صورتم به زور به نمایش گذاشته بودم رو بهش گفتم شاید عشقی که تو ازش دم میزنی واقعی بوده باشه اما اهورا الان فقط و فقط منو دوست داره به خاطر اینکه من رو کنارش نگه داره خیلی کارا کرده و خیلی چیزا رو پشت سر گذاشته الان من و دخترم براش مهمیم و بچه ای که توی راه داریم نه تو …
خیالات خوامتو بزار کنار کیمیا به خودت بیا من زنشم و تو توی زندگی هیچ کاره اینو قبول کن و پا تو از زندگی ما بکش بیرون امیدوارم تو هم یه روزی دوباره عاشق بشی با کسی که لیاقتشو داری زندگی کنی اما سعی کن چوب لای چرخ زندگی بقیه نکنی که بدتر از این سرت میاد…
کیمیا بیخیال تلویزیونو روشن کردو دوباره به صفحه خیره شد گفت

_ این بازی که شروع کردم و تا به خواستم نرسم رهاش نمی‌کنم خواسته من حق منه من از حقم بیشتر نمی خوام شوهر تو حق منه…
عصبی بودم اما نمیدونستم باید چیکار کنم و چه حرفی بزنم باید با اهورا در مورد این عشق بزرگی که قبلا داشتن حرف میزدم تا بفهمم چقدر از حرفاش واقعیت بوده و چقدر دروغ از کیمیا فاصله گرفتم و به سمت اتاق دخترم رفتم مونی با عروسکهاش داشت بازی میکرد با خودم گفتم کاش منم بچه بودم و فارغ از این دنیای زشت که بتونم کمی آرامش داشته باشم از وقتی که زن اهورا شده بودم یک روز خوش ندیده بودم تا شب به سختی کیمیا روتحمل کردم به امید اینکه اهورا میاد و کمی آروم میگیرم اما اهورا این قدر دیر کرده بود که کیمیا بتونه بیشتر و بیشتر منو عصبی کنه بالاخره وقتی ساعت ۱۰ شب شد اهورا از راه رسید با باز شدن در خونه به سمت اتاقم رفتم

ازش دلخور بودم این روزا باید بیشتر هوای منو داشته باشه اما انگار مثل همیشه سرش با کارش گرم بود و من براش توی اولویت نبودم خوب میدونست الان زنی مثل کیمیا توی خونه منه و من چقد دارم اذیت میشم اما بازم به خاطر من زود به خونه برنگشته بود.

در اتاق که باز شد سرمو با تا کردن لباسا گرم کردم
_سلام عزیزم خوبی؟
جوابشو ندادم و سرمو بالا نیاوردم که نگاهش کنم صدای قدماش اینو داشت بهم میگفت که بهم نزدیک میشه لباسی که دستم بود از دستم کشید و دستشو زیر چونم گذاشت و سرمو بالا آورد و توی صورتم نگاه کرد و گفت
_ایلین خانم از من دلخوره؟

نگاهش کردم حرفی نبود بزنم خودش خوب میدونه چیکار کرده دستشو کنار زدم تا خواستم از کنارش بگذرم دوباره دستمو گرفت و منو به سمت خودش کشید و محکم بغلم کرد سرمو روی سینه اش گذاشت و گفت
_ من معذرت می خوام خیلی کارا توی هم پیچ خورده بود میدونی که پدرم مشکلات کوچکی داره برامون درست می کنه تا کارام خوب پیش نره برای همینه که دیر کردم قول میدم دیگه تکرار نشه…
امروز چیکار کردی چطوری گذشت؟

دستام ناخودآگاه دور کمرش حلقه شد نمی تونستم هر چقدر هم که از این آدم دلخور باشم نمی تونستم از آغوشش دل بکنم با ناراحتی گفتم
تا دلت بخواد حرصم داد این کیمیا…
خندید و گفت
_درکت می کنم خیلی خوشحالم که میرم سرکار کمتر این دختر رو میبینم.
منو رها کرد و به سمت در اتاق رفت و در را قفل کرد متعجب گفتم داری چیکار می کنی؟
دستش به سمت دکمه های پیراهنش برد از تنش در آورد به سمتم اومد و منو از زمین جدا کرده روی تخت انداخت و با خنده گفت
_ از صبح دلم انقدر برات تنگ شده بود که با خودم گفتم اولین کاری که برسم خونه می کنم اینه که یه دل سیر آیلین و بغل می کنم

با خنده خواستم کنارش بزنم گفتم دیوونه کیمیا اینجاس مونس… صدامون میره بیرون داری چیکار می کنی!
بیخیال گفت
_ برام اهمیتی نداره من الان به تو نیاز دارم که آرومم کنی که آرومت کنم پس مخالفت نکن چون تاثیری نداره…
درضمن بهتره کینیا صدامونو بشنوه اصلا حساب کار دستش میاد.
سریع شروع کرد به در آوردن لباسام منم مانع نشدم منم دلم اونو میخواست دستش که روی تنم نشست و بالا و پایین شد و نفس های داغش توی گردنم و روی پوستم رو نوازش کرد و ناخودآگاه صدای آهم بلند شد

امشب اهورا داغ تر و پر هوس را از هر شب دیگه ای بود هر کاری کردم تا بتونم کمی آرومش کنم که صدامون بیرون نره نشد که نشد انگار عهد کرده بود که امشب صدای ما از این اتاق بیرون بره نمیخواستم به این فکر کنم که اهورا امشب از قصد اومده اینجا و باهام خوابیده تا صدامونو اون زنی که بیرونه بشنوه که .
خودم دلگرمی می دادم اهورا همیشه خدا برای من همین قدر مشتاق و پر هوس هست…
وقتی اهورا خسته کنارم افتاد چند نفس عمیق کشیدم واقعا خسته شده بودم و نفس نفس میزدم هیچ وقت اهورا اینقدر توی رابطه دیوونه نشده بود بدنش پر از عرق بود و خیس آب رو بهش گفتم
بهتره بری دوش بگیری خیس خیس شدی …
با لبخند بهم نگاه کرد و گفت
_امشب خیلی لذت بردم ممنونم از تو عالی بودی…
چیزی که مثل خوره به جونم افتاده بود سوالی بود که ازش داشتم !
دل به دریا زدم و پرسیدم
چرا دقیقاً امشبی که کیمیا اینجاست تو هوس همچین رابطه گرم و داغی رو کردی ؟
خودشو روی تخت بالا کشید و متعجب به من نگاه کرد و گفت _منظورت چیه ؟

لباسام از روی زمین برداشتم و دونه بدونه تنم کردم و گفتم
_ منظورم کاملاً واضحه میگم چرا امشب هوس کردی این طوری با من باشی که صدامون بره بیرون و کیمیا صدای ما رو بشنوه !
می خواستی اذیتش کنی و برای این کار از من استفاده کردی،

اهورا کلافه موهاش وچنگ زد و گفت
_برای اینکه با زنم باشم باید حساب پس بدم؟
از کنارش بلند شدم و گفتم حساب پس‌دادن نیست واقعیت می خوام بدونم که واقعاً امشب دلتنگ خودم بودی یا نه قصد دیگه داشتی؟

چون جواب درست و حسابی برای من نداشت از اتاق بیرون اومدم حتی تصور اینکه با این کارا می خواست اون دختر و عذاب بده اذیتم می کرد احساس می کردم یه وسیله شدم برای انتقام گرفتن اهورا از این زن…
به آشپزخونه رفتم و شروع کردم به گرم کردن غذا برای اهورا اما به قدری فکرم درگیر بود که تابه ای که روی گاز بود برگردوندم و روغن روی دستم ریختم با صدای بلندی جیغ زدم و تابه رو روی زمین انداختم بدجوری دستم می سوخت و مطمئن بودم که کاملاً سوخته با صدای جیغ من اهورا و کیمیا خودشونو به اشپزخونه رسوندن
اهورا که هنوز کامل لباس نپوشیده بود و با یه شورت بود سراسیمه نزدیکم شد و دستمو توی دستش گرفت و نگران پرسید
_ چی شده ،
دستت رو چیکارش کردی؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *