خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت دوم

رمان خان زاده/فصل دو پارت دوم

 

بلاخره موقعیت خوب پیش اومد و یه نفر از خونشون زد بیرون و درو نبست.
فرز دویدم و از پله ها بالا رفتم و وارد اتاق شدم.
دقیقا خوب موقعی وارد اتاقک شدم.
اهورا هم رسید و با کیمیا و یاشار رفتن توی خونه. صداشون خیلی واضح بالا میومد.
ارباب یاشارو بغل کرده بود و قربون صدقش می رفت.
مامان اهورا با کیمیا گرم گرفته بود و هی به اهورا می گفت براش میوه پوست بگیره.
هه! بلاخره ارباب و زنش و اهورا به چیزایی که می خواستن رسیدن، یه عروس شهری خوشگل و یه وارث.
مامان اهورا گفت
_خب حالا کی کیمیا جونو عقد می کنی؟
ارباب گفت
_راست میگه. شما باید عقد کنید، مهریه آیلین رو با یکم پول بهش بده و بذار بره. طلاق بگیرید! مونس دختره و نمی تونه وارث این روستا باشه و هیچ سودی نداره پس حضانت بچه رو هم بده به آیلین.
مامان اهورا با اون زبون نیش دارش ادامه داد
_اره والا! معلوم نیست اون بچه رو از کجا بست به ریش تو! آیلین از همون اولم تیکه ما نبود. کاش پام میشکست و نمی رفتم خاستگاریش. اما هنوزم دیر نشده، ماهیو هر وقت از آب بگیری تازست. ماشالا هزار ماشالا کیمیا جون صد تای آیلین می ارزه چه از خوشگلی و خانومی، چه از متانت و وقار. پسر هم که به دنیا اورده…بذار برم اسفند دود کنم چشم نخورید.
اهورا چرا هیچی نمی گفت؟ مگه مامانش همین الان به من نگفت هرزه؟ مگه نگفت مونس از یکی دیگست و به زور بستمش به اهورا!
دیدی آیلین؟ اینم اون اهورایی که عاشقش بودی.
خوب گوش کن ببین از دیوار صدا در میاد و از اهورا نه!
ارباب یهو گفت
_همین الان زنگ می زنم به عاقد میگم بیاد شمارو عقد کنه تا من خیالم راحت شه. صبر کردن جایز نیست نمیخوام پشت سرتون حرف بزنن…هـــادی؟ هـــادی ؟

نوکر ارباب داخل اومد و گفت
_بله آقا؟
_زنگ بزن به حاج صابر بگو برای عصر حدود ساعت هفت و اینا بیاد اینجا، بگو دفترشم با خودش بیاره که بلاخره تک پسر خان یه تصمیم درست و حسابی گرفته.

 

در مقابل تمام حرف هایی که داشتن به من و دخترم می زدند و سکوت کرده بود ک چیزی نمیگفت.

بدجوری پسر تازه پیدا کرده اش دلش و برده بود .
انگار نه انگار که من و مونس هم وجود داریم .
پدر و مادرش داشتن هر چیزی که دلشون می خواست به ناف منو‌دخترم می‌بستن اما اهورا توی سکوت فقط گوش میداد و هر چند دقیقه یکبار قربون صدقه پسر تازه پیدا کرده اش می‌رفت .

کاملاً از صدای خنده‌های کیمیا معلوم بود که توی دلش قند داره آب میشه و داره به خواسته هاش میرسه.

باید به خودم میومدم این مرد که من تمام عمرم عاشقش بودم؛ خیلی سختی کشیدم؛ عذاب کشیدم؛ از خیانت های پشت سر همش درد کشیدم؛ هیچ وقت عوض نمیشه این آدم همیشه همونی میمونه که بوده…
کنار دیوار سر خوردم روی زمین نشستم باید چیکار میکردم؟
دلم می خواست یه تصمیم درست حسابی برای زندگیم بگیرم.
تصمیمی که اهورا هم بفهمه منم آدمم…
منم می تونم مثل خودش گاهی اوقات بد باشم…
من میتونم عوض بشم…
اما هنوز دو دل بودم تو دلم هنوزم که هنوزه احساس میکردم دوستش دارم و دیگه حالم داشت از این عشقی که بهش داشتم بهم می خورد.
برای قانع کردن خودم برای کنار گذاشتن همیشگی این مرد باید تا عصر صبر می کردم تا با چشمای خودم ببینم که این آدم منو دخترمو تمام حرفامونو ؛زندگیمو ،به این زن و پسرش می فروشه…
اون موقع بود که می تونستم بهترین تصمیم وبرای زندگیم بگیرم.

توی دلم هنوز امید داشتم که اهورا اینکارو با منو دخترمون نمیکنه…
تمام مدت همون جا نشستم منتظر شدم …
وقتی اهورا دست کیمیا رو گرفت و گفت بیا بریم بالا کمی استراحت کنیم واقعاً حالم داشت از این آدم بهم میخورد .
می خواست باهاش استراحت کنه؟ با زنی که قرار بود یکمی دیگه باهاش عقد کنه و دوباره سر منه بدبخت هوو بیاره…

از فکر و خیال بیرون اومدم گوشه به گوشه اتاقو نگاه کردم تو…
بدون شک می خواست اون دختر رو بیاره همین جا چون اتاق خودش بود.

ترسیده یه سمت کمد رفتم و درش و باز کردم لباسها رو کنار زدم و وارد شدم و به زحمت توش نشستم و درش و بستم قرار بود الان توی همین اتاق باهم ببینمشون و میدونستم این برای من خیلی درد داره!
وقتی صدای خنده‌های کیمیا نزدیک در اتاق بلند شد نفسم بند اومد به خودم دلداری می دادم آروم باش آروم باش دختر چیزی نیست این کارو نمی کنه حتما می خواد باهاش حرف بزنه باهاش حرف بزنه که توضیح بده من و مونث دوست داره که می خواد منو نگه داره با این حرفا رو به خودم دلداری میدادم.

در اتاق باز شد اول صدای پاشنه های کفش کیمیا توی اتاق پیچید و بعد اهو را که پشت سرش در اتاق و بست و من از سوراخ جاکلیدی کمد داشتم خوب نگاهشون میکردم.
دختره کنار پنجره رفت و با سرخوشی گفت:

_ همیشه دوست داشتم اتاق شوهرم رو ببینم…

اهورا وقیحانه خندید و نزدیکش شد و دستش رو روی کمرش گذاشتو گفت
_ شوهرت که هنوز نیستم قراره بشم.

کیمیا با ناز کنار ایستاد و گفت:
_ یعنی چی که هر روز نیستی خب میشی دیگه همین امروز…

اهورا که انگار تاب ناراحتیشو نداشت دستش را بالا برد و گفت:

_ من تسلیم هرچی شما بگی خانم ..

دلم داشت از این حجم درد منفجر میشد دیگه از این آدم داشت حالم بهم می‌خورد‌….

صداشون حرفهایی که میزدن قلبم و به درد می اورد
نفرتمو بیشتر و بیشتر می کرد وقتی از اینجا برم بیرون کاری میکردم دیگه هرگز اهورا حتی توی سرش تصور نکنخ که بخواد به من نزدیک بشه.

درسته عاشقش بودم اما دلیل نمیشد دیگه اینقدر خودم و خار و خفیف کنم برای اینکه کنار خودم نگهش دارم.

دنبال فرصتی بودم تا قبل از اینکه عاقد برای عقد کردنشون بیاد از اینجا برم بیرون.
باید یه کاری می کردم باید نقره داغش می‌کردم اهورارو داغ حسرت خودم و مونس و به دلش میذاشتم.
باید کاری می کردم که بفهمه من دیگه اون خری که بودم نیستم .

با صدای مادر اهورا از اتاق بیرون رفتن و منم از کمد بیرون اومدم .
از لای در راه رو رونگاه کردم

اهورا بین خودش و دیوار کیمیا رو اسیر کرده بود و داشت لباشو می بوسید و این برای من تیر خلاص بود.
بغض توی گلوم داشت خفه ام میکرد.
احساس میکردم دیگه نفس کشیدن برام سخت شده.

بالاخره اونا پایین رفتن و من از پله های پشتی پایین رفتم باید هر چه زودتر کاری می‌کردم که فکر نکنه اون منو پس زده قبل از اینکه این کارو بکنه باید خودم پیشقدم میشدم وقتی از اونجا دور شدم سریع خودمو به شهر رسوندم.

یک راست رفتم دنبال مونس .
وقتی رفتم خونمون انگار که تمام دردهای دنیا روی سرم آوار شد دختر بیچاره من مثل مادرش بد شانس بود که پدرش هم دوستش نداشت و منه بیچاره باید دخترمو برمی داشتم از اینجا می رفتم.

می رفتم برای همیشه چون ما ارزشی برای این خانواده نداشتیم شوهرم پدر بچه ام مثل همیشه قلبمو شکسته بود و از من رد شده بود…
گذشته بود ازمن…
وقتش بود دیگه من ازش بگذرم.
روبه راحیل گفتم :

لطفاً لباسای مونس جمع کن همشونو…

خودم مونس بغل کردم به اتاق رفتم.
چمدون بزرگمو بیرون کشیدم و شروع کردم به جمع کردن لباسام…

مونس بی سر و صدا داشت بهم نگاه میکرد و من دردم فقط و فقط دخترکم بود که اینطور نادیده گرفته میشد و بهش حتی تهمت میزدن که از اهورا نیست.
این بود که قلبم و اتیش میزد…
مونس با صدای بچه گونه و پر از سوالش بالاخره اروم پرسید
_کجا داریم میریم مامان؟
بهش لبخند زدم و بغضم و پس زدم
میریم مسافرت خوشگل مامان…
اونم بهم لبخند زد و فقط سرش و تکون داد.

باید یه جایی برای موندن پیدا میکردم تا سحر همه کارهای دور شدن من از اینجارو انجام بده.

چمدونمو بستم دوباره مونس بغل زدم و از اتاق بیرون رفتم.

راحیل با صورتی ناراحت و غمگین چمدون به دست درست رو به روم ایستاد و گفت:

_ کجا داری میری ایلین ؟

لبخندی بهش زدم و گفتم:

مواظب خودت باش به این جا هم سربزن خب؟
تو خوب اهورارو میشناسی هیچ کسی مثل توحواسش بهش …

ناراحت با چشمای خیس دستمو توی دستش گرفته شده و مغموم پرسید:

_ کاری کرده ؟
دعواتون شده کجا داری میری اخه؟

آروم بغلش کردم و گفتم:
به این چیزا فکر نکن فقط مواظب خودت باش من و مونسم دیگه باید از اینجا بریم چون تاریخ انقضای ما دیگه تموم شده باید بریم یه جای دور .

من ومحکمتر بغل کرد شروع کرد به گریه کردن .
بخاطر اینکه پیش مونس بمونه اومده بود اینجا و الان وقتش بود از اینجا باهم دیگه بریم بیرون.
تمام سعیمو می کردم بغضم نشکنه و منم گریه نکنم نمی‌خواستم دختر کوچولوم بترسه نگران بشه.
به کمک راحیل چمدونارو توی صندوق ماشین گذاشتیم و نگاه آخر به خونم انداختم تنها چیزی که از این خونه به یادگار می بردم لباسهام بود و خاطراتم همین و بس…
از راحیل هم خداحافظی کردم و از هم جدا شدیم.

هیچ چیزی از اون نمی خواستم ماشینو روشن کردم و با یه خداحافظی از اونجا دور شدم به فکر رفتم کجا باید میرفتم؟
کجا باید میرفتم؟
هتل میرفتم زود میتونست اهورا پیدا مون کنه!
مسافرخونه پایین شهر گزینه بهتری بود پس گاز دادم به همون سمت رفتم.

بلاخره یه جای مناسب پیدا کردم و برای چند شب ا اتاق گرفتم.
صاحب مهمون خونه یه پیر مرد با ریش سفید بود که به نظر آدم با خدایی می آمد و این برای من بهتر بود….

دخترکم روی تخت فلزی گوشه اتاق خوابیده بود و من نگاهم به گوشیم بود و منتظر تماس اهورا بودم می دونستم که زنگ میزنه درسته که منو دخترم براش ارزشی نداشتیم اما اون عادت کرده بود که ما کنارش باشیم .

شکی نداشتم وقتی بفهمه ما از اونجا رفتیم به شدت عصبی میشه و منم همینو میخواستم میخواستم عصبیش کنم؛ ناراحتش کنم مثل تمام وقتایی که اون منو ناراحت کرده بود دلمو شکسته به فکر رفته بودم که گوشی توی دستم لرزید با صدای زنگش از جا پریدم و گوشی روی زمین پرت شد ،سوتزمن، به مونس نگاه کردم و وقتی مطمئن شدم بیدار نشده گوشی رو برداشتم و تماس وصل کردم .

صدای داد و بیدادش داشت گوشمو اذیت میکرد
_ کجا رفتی ؟میگم کجا رفتی؟
دخترم و برداشتی کدوم گوری رفتی؟

اون حرف میزد و سکوت کردم تا بیشتر و بیشتر حرص بخوره وقتی دادوبیدادش تموم شدو من تمام مدت سکوت کردم نوبت من بود که به حرف بیام پس زیاد منتظرش نگذاشتم و گفتم:
منو دخترم رفتیم سراغ زندگیمون درست همون کاری که تو کردی !
تورفتی سراغ زندگیت !
راستی زنت خوبه ؟
پسرت خوبه؟
انگار از این حرفم شوکه شد که کمی مکث کرد و گفت:
_ این حرفا چیه که میزنی؟

خندیدم…
خنده ی من درد داشت از هزار جور زخم شمشیرم بدتر بود
بهش گفتم :
من اونجا بودم ،دیدمت ،کپی نکن، کنار زنت کنار پسرت دیدم پدر ومادر تو شنیدم حرفاشونو…
شنیدم خنده های کیمیا رو ؛
شنیدم قربون صدقه هایی که دور پسرت می رفتی؛
و هیچی نشنیدم وقتی داشتن راجع به من و دخترم بدگویی می‌کردند چون تو سکوت کرده بودی و گذاشتی بهمون تهمت بزنند؛ به من به دخترت و تو هیچی نگفتی هیچی هیچی نگفتی….

این حرفارو با بغض میزدم….

سکوت کرد می دونستم الان صورتش گُر گرفته و چشماش خون افتاده و رگ گردنش بیرون زده عادتش بود حتی اگه عصبی نبود موقع ناراحت یا شرمنده هم همین حالت به چهره اش دست می‌داد سکوت رو شکست و گفت:

_ چی داری می گی برای خودت آیلین؟
من ازدواج نکردم.

پوزخند این حرف زدم و گفتم

برای من دیگه اهمیتی نداره برای من مهم نیست میفهمی دیگه برای من وجود نداری پاتو از زندگی من و دخترم بکش کنار !

عصبی فریاد زد
_ داری چه غلطی می کنی یعنی چی که پامو از زندگیه تو و دخترم بکشم کنار؟
مونس دخترمه هیچ وقت هیچ چیزی نمیتونه این حقیقت و واقعیت و تغییر بده میفهمی ؟

به دیوار تکیه دادم و گفتم :

واقعیت من تغییر میدم دارم از تو دور میشم دارم طلاق میگیرم.

به قدری بلند فریاد زد که گوشی رو از گوشم فاصله دادم

_حرف دهنتو بفهم بگو کدوم گوری هستی میام اونجا حرف میزنیم میدونی که اگه باهام راه نیای یه کاری می کنم که از کرده ات پشیمون بشی ؟

میدونستم که اگه بخواد میتونه هرکاری بکنه…

ببین کاری نکن برم شکایت کنم و بگم دخترم دزدیدی پس مثل بچه آدم آدرس جایی که هستی و بده تا بیام باهم حرف بزنیم…

با گریه نالیدم تو زن گرفتی باز بهم خیانت کردی

این بار ارومتر جواب داد
_آیلین به جون مونسمون من باهاش ازدواج نکردم …

 

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان استاد من/فصل دو پارت پانزده

  لباشو از روی لبام جدا کرد و پیشونیش و‌چسبوند به پیشونیم. با نفس نفس …

یک نظر

  1. چقدر این اهورا حال بهم زن شده واقعااا . قسم الکی میخوره و بهونه میاره. ایلین دیگه نباید اونو ببخشه بخاطر این همه کار هایی ک کرده باید ازش متنفر شه. واقعا نباید ایلین بهش برگرده چون اینجوری خیلی مزخرف میشه رمان . لطفااااا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *