خانه / رمان / رمان آنلاین / رمان خان زاده/فصل دو پارت سوم

رمان خان زاده/فصل دو پارت سوم

حرفش کاری کرد که قلبم بلرزه و دودل بشم و با تمام وجودم دلم میخواست حرفاش حقیقت باشه.
سکوت کردم که اون دوباره به حرف اومد.
_بهم بگو کجایین باید باهات حرف بزنم آیلین.

باز تسلیمش شدم باز دلم و به دریا زدم و بهش اعتماد کردم.
بهش گفتم:
خواهش می کنم ناامیدم نکن نمیخوام دوباره دلم بشکنه این آخرین فرصتیه که بهت میدم .

اهورا کلافه باشه ای گفت تماس قطع کرد.
مضطرب آدرس رو براش فرستادم منتظر نشستم دل توی دلم نبود خدا خدا میکردم حرفی که زده درست باشه،راست باشه ؛اما تمام چیزهایی که دیده بودم از جلوی چشمم کنار نمی رفت اون حرفا اون بوسه!
پس اونا چی بودن؟
واقعی نبودن ؟
نمیدونستم چی واقعیه چی نه!

اما مثل همیشه این بارم قلبم بود که داشت تصمیم می گرفت که چی درسته چی غلط.
کمی که گذشت مونس آروم لای پلکاشو باز کردو با صورت معصومش بهم نگاه کرد کنارش نشستم و موهاشو از روی صورتش کنار زدم و گفتم:

بیدار شدی دختر مامان؟

_ خیلی گشنمه.

لبخند زدم گفتم:
یکم دیگه تحمل کن الان که بابای برسه ..
حرف توی دهنم مونو وقتی در اتاق به صدا درآمد ودر و باز کردم .

اهورا توی چهار چوب در ایستاد.

اخم کرده بود ابرو در هم کشیده بود و حتی نمی خواست نگاهم کنه انگار که اون طلبکار بود؛ انگار که من بهش خیانت کرده بودم؛ از کنار من گذشت و پیش مونس نشست و بغلش گرفت روی سرش رو بوسید و گفت:

_ چطوری خوشگلم حالت خوبه؟

مونس که از دیدن پدرش ذوق کرده بود خودشو بهش چسبوندم تند تند سرش و تکون داد.

روبروشون نشستم و منتظر به اهورا چشم دوختم اما انگار اون قصد داشت بیشتر از این اذیتم کنه که سکوت کرده بود و حرفی نمیزد.

کلافه بهش گفتم:
بگو !توضیح بده بگو چطوری میشه تمام چیزایی که من دیدم دروغ باشه؟
سرشو بالا آوردم ریزبینانه بهم خیره شد و گفت:

_ واقعاً اینقدر پیش تو آدم ناجوریم که اینطور بدون اینکه هیچ حرفی بهم بزنی میتونی راحت ترکم کنی؟

نفسمو کلافه بیرون دادم و گفتم خواهش می کنم برو سر اصل مطلب اونجا خیلی چیزا دیدم بهم توضیح بده بگو که دروغ بوده من دیدم حتی تو اون زنیکه رو بوسیدی …

مونس که از حرفهای ما سردر نمی آورد از بغل پدرش بیرون پرید به سمت گوشی من رفت از زمین برش داشت.

اهورا با همون اخمش گفت:

_ میدونی برای من سخت تر از هر چیزی چیه؟
اینکه تو اینطور راحت ازم میگذری اما من نمی تونم.

عصبانی صدام و بالابردم گفتم حرف بزن گفتم توضیح بده من این حرفا رو نمی خوام اهورا …

دکمه های بالای پیراهنش رو باز کرد و نفسش راحت بیرون داد و گفت:

_ همه اونا یه بازی بود یه بازی بود که دست کیمیا رو روکنم و کردم یاشار اصلام پسر من نیست .
جواب آزمایش گرفتم…

متعجب چشمامو گرد کردم و گفتم اما اسمش رفت شناسنامه ات شما داشتین عقد می کردین!؟

کلافه بود انگار می خواست کامل توضیح بده برای همین شناسنامه اش و از توی جیبش بیرون آورد و به سمتم گرفت و گفت:
_ خودت نگاه کن هیچ اسمی تو شناسنامه من نیست گفتم که همه اونا بازی بود من فقط میخواستم دست کیمیا رو کنم .

به قدری حس خوب تویی وجودم تزریق شده بود و احساس می کردم همین الان که منفجر بشم شناسنامه را از دستش گرفتم و سریع نگاهش کردم جز اسم من و دخترم اسم هیچ کس دیگه ای توش نبود خوشحال شناسنامه از دستم افتاد و خودمو توی بغلت اهورا انداختم آروم کمرمو نوازش کرد و گفت:

_ این بغل این کارات دلمو نرم نمیکنه .
واقعا ازت انتظار نداشتم که اینطوری منو بزاری و بری بدون اینکه حتی باهام حرف بزنی واز من بگذری…

شرمنده سرمو پایین انداختم و گفتم اما تقصیر توئه تو باید از اولش بهم میگفتی تو جای من بودی چیکار میکردی؟
اگه منو با یه مرد دیگه میدیدی….

عصبی با صدای بلند گفت:

_ خفه شو هیج عوضی نمیتونه به تو نزدیک بشه..
از ترس سرمو پایین انداختم مونس که به ما نگاه می کرد به پای من چسبید و گفت :

_مامان بابات دعوات میکنه؟

موهاش و نوازش کردم و گفتم
نه عزیزم من و بابا که دعوا نمی کنیم .
اهورا از جاش بلند شد شناسنامه رو برداشت گفت :

_دیگه بایدبرگردیم به خونه .

سریع بدون معطلی از جام بلند شدم و سرخوش چمدونا رو برداشتیم و از اونجا بیرون زدیم بین این راه مونس دوباره اعتراض کرد که گرسنه اس و اهورا جلوی یه رستوران شیک ماشین متوقف کرد و پیاده شدیم.
تمام مدت اخماش تو هم بود و فقط تمام حواسش به مونس بود حتی به من نگاه نمیکرد میدونستم میتونم دلشو بدست بیارم پس سعی کردم فعلا سکوت کنم تا کمی از عصبانیتش کم بشه‌
همینکه باکیمیا ازدواج نکرده بود یاشار پسرش نبود برای من کافی بود.
سعی می‌کردم با حرفامو کارام حواسش به خودم جلب کنم اما انگار شمشیرو از رو بسته بود و بهم اصلاً توجه نمی کرد و محل نمیداد.

وقتی که بالاخره به خونه رسیدیم دیگه کم کم ساعت داشت از دوازده شب می گذشت مونس و روی تختش گذاشتم سمت اتاق خودمون رفتم .

اهورا پیراهنشو درآورده بود و با بالاتنه برهنه کنار پنجره ایستاده بود و سیگار می کشید نزدیک شدم و درست کنارش ایستادم و بازوشو بغل کردم و گفتم:

_ تورو خدا دیگه بهم حق بده که بخدا تو جای من بودی همین کارو میکردی.

نگاه بدی به من انداخت و گفت:
_ دوباره خودتو گذاشتی جای من مگه نگفتم از این حرف‌ها نمیخوام بشنوم؟

از این که اینجوری روی من تعصب داشت دلم می رفت براش بیشتر خودمو بهش چسبوندم گفتم:

هرچی تو بگی تو بگو چیکار کنم که منو ببخشی.

نگاهی به سر تا پام انداخت و گفت:
_ برام سخت بود وقتی فهمیدم انقدر راحت منو کنار گذاشتی از زندگیت احساس کردم تمام زندگیم هیچ و پوچ بوده و من هیچ جایگاهی تو قلبت نداشتم.

آروم زمزمه کردم
اهورا دیگه ول کن گفتم که معذرت می خوام…

بالاخره از پنجره دل کند سیگارش و خاموش کرد.
خودش و روی تخت انداخت دراز کشید با ناامیدی کنارش دراز کشیدم و سرم رو روی بازوش گذاشتم روی سینه برهنه اش خطای فرضی کشیدم و گفتم:

یعنی دیگه دوستم نداری ؟

جوری نگاهم کرد که ترسیدم بازاشتباه بزرگ کردم …

دستم رو روی دهنم گذاشتم گفتم من هیچی نمی گم .

دستاش دور تنم پیچید و منو به خودش بیشتر نزدیک کرد

_میدونم خاطرات تلخی برات ساختم اما دیگه این کارو نمیکنم بهم اعتماد کن..
حداقل هر وقت فکر بدی کردی بیا سراغمو از من بپرس حرف بزن بعد تصمیم بگیر که چیکار میخوای بکنی باشه؟

این حرفارو با حدیت تمام میزد و اصلا شوخی نداشت.

روی سینش آروم بوسه زدم و گفتم حق با تو باشه دیگه این کارو نمیکنم.

سرمو بالا کشید روی لبم گذاشت و عمیق و آروم منو بوسید….

سر کارم مشغول انجام دادن کارهای عقب افتاده بودم که این چند روز به خاطر درگیری هایی که داشتم ازشون غافل بودم.
چقدر سلام شلوغ بود حتی وقت سر خاروندم نداشت .
اما با پیچیدن صدای کفش های پاشنه بلند توی اتاق سرمو بالا آوردم کیمیا را جلوی خودم دیدم.

نگاهی به سر تا پاش کردم مثل عروسک ها بزک کرده بود اومده بود اینجا که چی ؟
پوزخندی بهش زدم و نگاهمو تا صورتش بالا کشیدم و گفتم به به خوش اومدی! قدم رنجه کردی! شما کجا اینجا کجا ؟

دستش را روی میز کارم گذاشت و به سمتم خم شد و گفت :

_فکر کردی بازی تمومه ؟
ببین من اهورا رو به بچه دهاتی مثل تو نمیدم.

اروم خندیدم و به صندلی تکیه دادم و گفتم:
اهورا رو به من نمیدی؟
اما همینطوری که من می دونم و توام میدونی اهورا الانشم مال منه.

بی اعتنا به حرفم روی صندلی کنار میز نشست ناخوناشو با نگاهش زیرو رو کرد و گفت:

_ تو فکر می کنی اهورا تا کی با یکی مثل تو میمونه؟
فکر نمیکنم زیاد طول بکشه و اهورا و خانواده اش وارث میخوان و تو نمیتونی این و بهشون بدی…

این که دست روی نقطه ضعف گذاشته بود عصبیم می کرد به سمت در اشاره کردم و گفتم

از اینجا گم شو من با شیادی مثل تو هیچ حرفی ندارم .

با صدای بلند خندید و صدای پر از عشوه اش دوباره گوشام و ازار داد
_
_شاید اهورا تونسته باشه توی این یه مورد از من جلو بزنه و فکر کنه بازی رو تموم کرده اما شک نکن خیلی زود برمی‌گرده .
اهورا خودش میاد سمت من اینو بهت قول میدم.

دوباره روی میز خم شد و ادامه داد:

هر چقدر که تو براش دلبری کنی باز خسته میشه از تو…
تا حالا به این فکر کردی که اگه اهورا نمی فهمید داستان از چه قراره چیکار میکرد؟
خودتم خوب میدونی که من و پسرم انتخاب میکرد چون وارث میخواست حرفاش مثل پتک روی سرم کوبیده می شد.
میدونستم حق با اونه میدونستم من رد میشدم و حتی اگه اهورا این کارو باهام نمیکرد خانواده اش پ این کار را می‌کردن.
چون فقط پسر می خواستن و من پسر نداشتم.

عصبی تر به سمت در اشاره کردم گفتم:
گفتم که گورتو از اینجا گم کن برو بیرون.
آروم خندید و سمت در رفت لحظه آخر که می خواست از اتاق بیرون بره به سمتم چرخید و گفت :

تو نمیدونی توی گذشته بین من و اهورا چیا گذشته.
تو از عشق اهورا به من خبر نداری.
اگه خواستی یه روز بیا پیشم تا برات تعریف کنم و عکسامونو نشونت بدم.
بالاخره بدون شک یه روزی اهورا از تو خسته میشه ببین کی بهت گفتم.

تیر خلاص و زد از اتاق بیرون رفت باخودم زمزمه کردم اهورا من و مونس دوست داره؛ منو دوست داره؛ هیچ وقت این کارو با من نمی کنه.
شکی نداشتم که این کارو با من نمی کنه.
باید بهش اعتماد می کردم همون طوری که خودش از من خواسته…

دیگه حال و حوصله انجام کارامو نداشتم کلافه بودم وقتی برگشتم خونه اهورا روبا مونس توی حیاط دیدم.
متعجب از اینکه چقدر زود به خونه برگشته به سمتشون رفتم.

پدر و دختری خلوت کردین چه خبره ؟
زود برگشتی خونه عزیزم!

اهورا به کنارش اشاره کرد من نزدیک شدم دستشو دور کمرم انداخت و منو به خودش نزدیک تر کرد و گفت:
_ با خودم فکر کردم خیلی وقته که هیچ مسافرتی نرفتیم نظرتون چیه بریم مسافرت؟

از این خبر واقعا خوشحال شدم مسافرت دوست داشتم قبل از اینکه من بخوام عکس العملی نشون بدم مونس خوشحال شروع کرد به بالا و پایین پریدن دخترکم مسافرت دوست داشت.
کنجکاو پرسیدم
اما چه یهویی یاد مسافرت افتادی؟
اهورا با اخم رو کرد بهم و پرسید:

_ مسافرت دوست نداری ؟

دستمو بالا آوردم و گفتم من تسلیم هرچی تو بگی همون میشه.

_پس بهتره زودتر بریم چمدونامونو ببندیم چون قرار شب چرواز کنیم .

بخاطر اومدن اون زنیکه انگار به همه چیز شک داشتم.
دوباره پرسیدم
چرابا اینهمه عجله ؟
حالا کجا میخوای بریم؟

چشماشو ریز کرد و گفت:
میخوایم بریم کیش راستیتش اونجا یه کم کار دارم گفتم باهم بریم یه چند روزی خوش بگذرونیم…

 

خیلی زود شب شد و کم کم باید توی فرودگاه کیش فرود می‌اومدیم تمام طول مسیر فکر و حواسم پیش حرفهایی کیمیا بود اینکه اهورا قبلا عاشقش بوده عذابم میداد یعنی واقعا راست میگفت؟
باید ازخود اهورا می پرسیدم خودش بهم گفته بود هر وقت چیزی ذهنم و درگیر کرد فقط و فقط برم سراغ خودش.
من باید این کارو میکردم .
وقتی به هتل رسیدیم مونس از خستگی خواب رفته بود.
اهورا از چمدون حوله شو برداشت و گفت :
_من یه دوش سریع میگیرم میام.

روی تخت منتظرش نشستم به قدری کلافه و عصبی بودم که می خواستم همین امشب در مورد کیمیا و حرف هایی که زده باهاش حرف بزنم .
۱۰ دقیقه بعد اهورا جلوی آیینه داشت موهاش خشک می کرد با صدای آرومی که مونس بیدار نشه بهش گفتم:
باید با هم حرف بزنیم یه چیزی داره بدجوری اذیتم میکنه .

حوله کوچیک روی دستش و روی میز انداخت و کنارم روی تخت نشست.
_چی شده؟

انگشتامو تو هم قفل کردم بدون اینکه نگاهش کنم گفتم:
امروز کیمیا اومده بود محل کارم یه حرفهایی زد که من و واقعا بهم ریخت.

به موهاش چنگ زد و گفت :
_دوباره کیمیا ؛دوباره کیمیا انگار که قرار نیست سایه ی اوت زن از زندگیم کم بشه.

دستمو روی بازوی برهنه اش گذاشتم و گفتم:
تو که چیزی از من مخفی نمی کنی مگه نه؟
دستی به صورتش دارکشید کمی مکث کرد و ازجاش بلند شد و گفت:

_ من چیزی برای پنهان کردن ندارم.

دنبالش راه افتادم و کنارش ایستادم و گفتم:
اما کیمیا یه حرف دیگه میزد از یع عشق بزرگ میگفت توی گذشته؛ یعنی داشت دروغ میگفت؟

اهورا که انگار از کش پیدا کردن این بحث عصبی می شد انگشتش روی لبام گذاشت و گفت:

_یه کلمه دیگر راجع به اون حرف بزنی من میدونم و تو…
هر چیزی که بوده تموم شده …
گذشته آنچنانی هم باهاش نداشتم اون برام مثل بقیه بود هیچ فرقی برام نمی کرد .
پس فراموشش کن اگه دوباره اومد سراغت بهم خبر بده باشه؟

درباره‌ی ali aghapoor

همچنین ببینید

رمان پرنسس/پارت سیو پنج

با شنیدن صدایی نامفهوم در نیمه باز اتاق شاهین را هُل می دهم و از …

3 نظر

  1. عااالی بود واقعا مرسیییییییییی

  2. من واقعا فصل قبل این رمانو دوست داشتم جدا ازینکه خیلیا نا راضی بودن و این فصل هم انگار عالی تر از فصل قبله

  3. رمانم خللی خوشملی ✨♥️

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *